همیشه انتظار داریم با ظهور تحولی مهم، سختی ها پایان بپذیرند. زمانی که اقدامی قاطع برای متوقف کردنِ روندِ ناصواب صورت می گیرد حمایت هایی را، کوچک یا بزرگ به دنبال دارد. اغلب از اقدامات ریاضت کشانه ی نیمه کاره که مصایب خاصی را هم به دنبال دارند خیلی زود خسته می شویم.
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 0:28 توسط مسعود
|
این خانه بوی نا گرفته است
گچ های سقف ممکن است بریزد
پوسیده اند پله ها و پنجره ها، درها
با احتیاط، از لای پرده ببین
قزاق ها
در کوچه گشت می زنند هنوز؟!*
*حافظ موسوی
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 0:5 توسط مسعود
شرمنده ام آقای فرهادی! وقتی فیلم تان را در سینمایی دیدم که تماشاگر در صحنه ی غرق شدن الی می خندید، خجالت کشیدم. وقتی به دویدن های پیمان، فریادهای شهره، به آب زدن سپیده در آن صحنه های پر استرسِ عصبیِ نفس گیر می خندیدند، خجالت کشیدم.
شرمنده ام آقای فرهادی! که حتی تیتراژ فیلم تان را تا آخر پخش نکردند که بایستیم و به احترام شما و فیلم تان دست بزنیم. وقتی فیلم به صحنه های پایانیِ تنهایی سپیده در آشپزخانه رسید و چراغ های سینما روشن شدند آقای فرهادی، خجالت کشیدم. وقتی صحنه ی پایانی فیلم در هیاهو و شلوغی بلند شدن تماشاگران از روی صندلی هایشان گم شد و هیچ کس تلاش آدم های فیلم را برای بیرون آوردن ماشین شان از گِل ندید، وقتی هیچ کس اعتنایی به این پایانِ باشکوه فیلم تان نکرد و تیتراژ فیلم وری همان اسم اول قطع شد، از آن همه تلاشی که برای پیدا کردن آن تک آهنگِ پایانی فیلم کرده بودید خجالت کشیدم.
شرمنده ام آقای فرهادی! وقتی با عصبیت تمام از دیدن آدم هایی که دیگر هیچ چیز برایشان اهمیتی ندارد و فیلم دیدن و تجربه ی جمعی در سالن سینما برایشان شبیه پیک نیک رفتن است، مجبور شدم این بار کمی زودتر تماشای فیلم تان را رها کنم و بیرون بیایم. تجربه ی شیرین تماشای فیلم تان در جشنواره هنوز با من است.
متشکرم آقای فرهادی... شرمنده ام آقای فرهادی...
+
نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 12:24 توسط مسعود
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 0:13 توسط مسعود
ببخشیدا، من این روزها مدام عق می زنم. وقت بالا آوردن نرسیده است هنوز؟
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 12:57 توسط مسعود
|
اگر جای دیگری پیدا بشود، جایی خیلی دورتر از این جا که زندگی هنوز طعم و مزه ی سابقش را داشته باشد و هر از گاهی بشود پوسته های اطراف را کنار زد و روشنی های بیرون را دید، جایی که وقتی امروز کمی تاریک شد مطمئن باشی فردا به سیاهی امروز نیست، من می خواهم همین روزها کوله ام را روی دوشم بیاندازم و بروم. اجازه هست آیا؟؟؟؟
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 1:1 توسط مسعود
|
از کسی که به شعور من توهین کند بدم می آید و از کسی که به من دروغ بگوید متنفرم.
پی نوشت: حال و حوصله ندارم، امتحان هم دارم. تجربه های آزاد هم حال و هوایش دقیقا مثل خودم است، مانده است که چه بکند.
فعلا همین... امیدی هست؟
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 11:51 توسط مسعود
|
تمام شد؛ تمام...
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 11:20 توسط مسعود
|
حاکمیت مردگان بر زندگان بیشتر از حاکمیت زندگان بر خودشان است. یعنی راه گذشته چندان اجازه نمی دهد که آدمیان امروز و فردا به دل خواه، خودسری کنند.*
* توسعه و جامعه سنتی/ علی رضا قلی/ به نقل از آگوست کنت/ کتاب توسعه
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 20:2 توسط مسعود
کسی این حوالی، این گوشه و کنار پیدا می شود یا نه؟ فکر کنم همه توی خیابون ها باشید. من کار داشتم و نموندم، اومدم خونه. پنجره ی اتاقم بازه و از سر و صدا و شلوغی جمعیت توی خیابون، فقط یک کلمه رو می شنوم: « میر حسین »
کی فکرشو می کرد مردمی که این چهار سال آروم و ساکت هیچ حرفی نمی زدند و عکس العملی نشون نمی دادند، یکباره این طور بریزن توی خیابون ها و همه رو شگفت زده کنند؟
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 1:5 توسط مسعود
|