تبليغاتX
تجربه های آزاد
 
تجربه های آزاد
 
 
عرصه های مکرر را می کاوم، هجرتی دوباره شاید...
 
پشت شیشه برف می بارد
پشت شیشه برف می بارد
در سکوت سینه ام دستی
دانۀ اندوه می کارد
مو سپید آخر شدی ای برف
تا سر انجامم چنین دیدی
در دلم باریدی...ای افسوس
بر سر گورم نباریدی
چون نهالی سست می لرزد
روحم از سرمای تنهایی
می خزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی
دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق، ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام، از عشق هم خسته
غنچۀ شوق تو هم خشکید
شعر، ای شیطان افسونکار
عاقبت زین خواب درد آلود
جان من بیدارشد، بیدار
بعد از او بر هر چه رو کردم
دیدم افسون سرابی بود
آنچه می گشتم به دنبالش
وای بر من نقش خوابی بود.
-صبح که از خواب بیدار شدم و از پشت پنجره دانه های ریز و درشت برف رو دیدم به یاد این شعر فروغ افتادم...
 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 11:4  توسط مسعود  | 
-حس می کنی روحت در تنت قوز کرده.زیاد حوصله نداری.حوصلۀ هیچ حرکتی نداری.حوصله نداری بروی سینما.حوصله نداری روزنامه ها را باز کنی،ببینی چه فیلمهایی روی پرده است.حوصله نداری گریه کنی.حوصله نداری غذا بخوری.فکر می کنی بروی رفیقی را ببینی،اما حوصلۀ هیچ رفیقی را نداری.

-مردان در برابر زنان،شهرنوش پارسی پور،نشر شیرین

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 22:4  توسط مسعود  | 
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،

                 سرها در گریبان است.

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

نگه جز پیش پا را دید،نتواند،

که ره تاریک و لغزان است.

و گر دست محبت سوی کس یازی،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون،

که سرما سخت سوزان است.

نفس،کز کرمگاه سینه می آید برون،ابری شود تاریک.

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.

نفس کاینست،پس که دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!

هوا بس نا جوانمردانه سرد است....آی....

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوی،در بگشای!

منم من،میهمان هر شبت،لولی وش مغموم.

منم من،سنگ تیپا خورده ی رنجور.

منم،دشنام پست آفرینش،نغمه ی ناجور.

نه از رومم،نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم.

بیا بگشای در،بگشای،دلتنگم.

حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.

تگرگی نیست،مرگی نیست،

صدایی گر شنیدی،صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمدستم وام بگذارم.

حسابت را کنار جام بگذارم.

چه می گویی که بی گه شد،سحر شد، بامداد آمد؟

فریبت می دهد،بر آسمان این سرخی بعد از سحر گه نیست.

حریفا!گوش سرما برده است این،یادگار سیلی سرد زمستان است.

و قندیل سپهر تنگ میدان،مرده یا زنده،

به تابوت ستبر ظلمت نُه توی مرگ اندود،پنهان است.

حریفا! رو چراغ باده را بفروز،شب با روز یکسان است.

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.

هوا دلگیر،درها بسته،سرها در گریبان،دست ها پنهان،

نفس ها ابر،دل ها خسته و غمگین،

درختان اسکلت های بلور آجین

زمین دل مرده،سقف آسمان کوتاه،

غبار آلوده مهر و ماه،

زمستان است...

-مهدی اخوان ثالث

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 14:34  توسط مسعود  | 
انگار فقط لحظاتی در تاریخ انسانها قدرت ابراز وجود دارند و باید آن لحظات را سفت بچسبند و حلاوتش را تا ته بچشند،با آگاهی از این که لحظه یی دیگر همه چیز فنا خواهد شد و تو باز یک صفر،یک هیچ خواهی بود...

-شال بامو،فریده لاشایی،نشر بازتاب نگار

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 12:8  توسط مسعود  | 
در کمین سایه روشن ها می نشینم و او را که با پرسش هایش توری می بافد تا مرا به دام کشد،در جایی یا ما جرایی چنان خواهم کشت که صدای ضجۀ فجیعش را همۀ جهان بشنوند.

-هاویه،ابوتراب خسروی،نشر مرکز

هاویه را بخوانید،کتاب عجیبی است...هر داستانش را بارها خوانده ام.فضاسازی و کاراکترهای خاصی دارد.

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 13:5  توسط مسعود  | 
نمی دانم این جمله را کجا خواندم که:کتابفروشها ارزشمندترین مقصد آدمهای تنها هستند.گواه این حرف تعداد زیاد کتابهایی است که علت نگارش آنها این بوده که نویسندگانشان کسی را برای حرف زدن پیدا نکرده اند.
 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 21:6  توسط مسعود  | 
روز‌‌،سفری است طولانی.از این لحظه به آن لحظه راه می سپری.توی اتاق می گردی و یکساعت دیگر سپری می شود...راه،لحظه یی سبز روشن است و پر از طراوت.لحظه یی بعد خستگی راه می گیردت و کم کم سواد خاکستری سفر نمایان می شود ...این لحظه را هم طی کن.طی کن و شب فرا خواهد رسید و تو آرام خواهی یافت.در تاریکی مدفون نشو...فردا دوباره فرا خواهد رسید...رنگ و بویی نو خواهد داشت.به این همه می ارزد.می ارزد؟

به گذراندن توده های تاریکی از سر؟

-از کتاب شال بامو«فریده لاشایی»،نشر بازتاب نگار

فریده لاشایی نقاش است و خواندن کتابش مثل دیدن یک تابلوی نقاشی.شال بامو از آن کتابهایی است که می توان بارها خواند. 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 14:38  توسط مسعود  | 
 
  بالا