|
تجربه های آزاد
|
||
|
عرصه های مکرر را می کاوم، هجرتی دوباره شاید... |
توی کافی نت نشسته ام و وبگردی می کنم. صدای ابی می آید که می خواند:
مثل پروانه ای در مشت
چه آسون میشه مارو کشت...
اهواز چند روزی باران بوده، کارون گل آلود است اما خیابانها هنوز خاکی است. کیانپارس هنوز هست، در حال پوست انداختن. برایم کیانپارس همیشه یادآور جامعه ای بوده که در حال گذار است از سنت به تجدد.
من خاک خوب این شهر جنوبی را دوست دارم.
اینجا که هستم به یاد داستانهای اسماعیل فصیح می افتم. به یاد زمستان ۶۲ و جلال آریان.
اما عید فقط عیدهای کودکی، عید یعنی دلهرۀ حل پیک نوروزی، عید یعنی خانۀ پدربزرگ و مادربزرگ وقتی پر از مهمان میشد، عید یعنی غروب سیزده فروردین وقتی هنوز پیکت را حل نکرده ای و فردا صبح هم باید بروی مدرسه. عید یعنی صدای فرهاد که می خواند:
بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی، با اینا زمستونو سر می کنم، با اینا خستگیمو در میکنم....
صبح که بیدار شدم دیوان حافظ را برداشتم و تفآل زدم که خواجۀ شیراز این طور جواب داد:
گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر
بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر
خرم آن روز که با دیدۀ گریان بروم
تا زنم آب در میکده یکبار دگر
معرفت نیست درین قوم خدا را مددی
تا برم گوهر خود به خریدار دگر
یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت
حاش لله که روم من ز پی یار دگر
گر مساعد شودم دایرۀ چرخ کبود
هم بدست آورمش باز بپرگار دگر
عافیت می طلبد خاطرم ار بگذارند
غمزۀ شوخش و آن طرۀ طرار دگر
راز سربستۀ ما بین که بدستان گفتند
هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر
هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت
کندم قصد دل ریش بآزار دگر
باز گویم نه درین واقعه حافظ تنهاست
غرقه گشتند درین بادیۀ بسیار دگر
سال نوی همگی مبارک. سالی پر از آرزوهای خوب، سالی پر از دوستیهای خوب، پر از فیلمها و کتابهای خوب. دارم چند روزی میروم شیراز. از آنجا هم سری به اهواز می زنم. بنابراین چند روزی نیستم...
این هم عکسی از سفرۀ هفت سین امسال ما:

شاید برای بازی شب چله دیر شده باشه اما به قول مجید ظروفچی سوته دلان علی حاتمی، همه عمر دیر رسیدیم.
یک- آدم حساس و زود رنجی هستم. گاهی از کوچکترین انتقادی به شدت ناراحت می شوم. گاهی به شدت نسبت به مسایل اطرافم خونسردم. گاهی سریع عصبانی می شوم و زود از کوره در می روم.
دو- از آدمهای دروغگو، که دیگران را احمق فرض می کنند متنفرم.
سه- متولد خرداد هستم و جمع اضداد. گاهی به شدت شاد و پرانرژی، گاهی خموده و افسرده، طوری که حتی حوصلۀ خودم را هم ندارم.
چهار- همیشه حسرت دوران کودکی ام را میخورم و دوست دارم دوباره به دوران کودکی ام برگردم. کلاً آدم گذشته بازی هستم. در خلوتم گاهی احساس می کنم هنوز کودکم.
چقدر کم خودم را می شناسم!!!!
|
|