تبليغاتX
تجربه های آزاد
 
تجربه های آزاد
 
 
عرصه های مکرر را می کاوم، هجرتی دوباره شاید...
 
خبری نیست؟؟!!

....
 |+| نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 20:43  توسط مسعود  | 
بعد از چهار فیلم اکران نوروزی کم کم فیلمهای جدیدی از راه میرسند تا تنور اکران سینماهای ایران را گرم نگه دارند، این مطلب مروری دارد بر چهار فیلمی که در هفته های آینده در سینماها اکران می شوند، یک گزارش روزنامه ای:

یک- قلقلک( مسعود نوابی)
ژانر: کمدی/ فوتبالی
در سالهای اخیر اغلب فیلمهای کمدی در سینمای ایران فروش خوبی داشته اند و در جدولهای فروش سالانۀ فیلمها در این چند سال بیشتر فیلمهای کمدی در رده های بالای جدول فروش نشسته اند. هرچند غالب فیلمها فقط نام کمدی را با خود یدک می کشند و مدتهاست در سینمای ایران فیلم کمدی خوبی ندیده ایم. قلقلک که از چهارشنبه به جای شب بخیر فرمانده در سینماهای تهران اکران شد یک فیلم کمدی با پس زمینۀ فوتبال است. داستان فیلم دربارۀ یک داور معروف فوتبال است که در آستانۀ یک دیدار مهم دزدیده می شود. فیلم ترکیب بازیگران جالبی دارد: رضا شفیعی جم، سیامک انصاری و سحر ولد بیگی هر سه از بازیگران مجموعه های نود شبی تلویزیون هستند و حداقل در زمینۀ تلویزیون کارهای پرتماشاگری داشته اند و بازیگران محبوبی محسوب می شوند، بیژن امکانیان که تهیه کنندۀ فیلم هم هست بعد از تجربۀ موفق تقاطع اینجا در اولین نقش کمدی کارنامۀ بازیگری اش ظاهر می شود، شقایق فراهانی هم یکی از بازیگران فیلم است که تا پیش از این در کمدیهای ضعیفی مثل شارلاتان و مهمان بازی کرده بود. کارگردان فیلم اما نام چندان امیدوار کننده ای نیست و در کارنامه اش کارگردانی یک فیلم فراموش شده- سالهای بیقراری- و چند سریال معمولی تلویزیونی مثل: گمشده، آهوی ماه نهم و بایرام که نوروز امسال از شبکۀ دو پخش شد به چشم می خورد. شاخص ترین کار مسعود نوابی کارگردانی سریال دردسر والدین است که آن هم بیشتر بخاطر حضور بازیگرانی مثل مهران مدیری و فاطمه گودرزی گل کرد و دیده شد. باید منتظر ماند و دید که آیا توفیق کمدی های این چند ساله در مورد قلقلک هم تکرار می شود یا نه؟ توفیقی که به خاطر بازیگران محبوب فیلم چندان دور از دسترس نیست. اما دربارۀ کیفیت فیلم با توجه به سابقۀ سازنده اش چندان امیدوارانه نمی توان صحبت کرد، البته باید منتظر ماند و دید.

دو- صحنۀ جرم، ورود ممنوع( ابراهیم شیبانی)
ژانر: پلیسی/ جنایی
ابراهیم شیبانی یکی از جوان ترین کارگردانان سینمای ایران است و تجربۀ بازی در دو فیلم باران و بومی و زیر پوست شهر را هم دارد. اولین فیلم بلندش، زهر عسل فیلمی بود در ژانر وحشت و با بازی محمد رضا گلزار و مهناز افشار که دو سال پیش اکران شد و هرچند نتوانست نظر مثبت منتقدان را جلب کند اما فروش نسبتا خوبی داشت. صحنۀ جرم، ورود ممنوع یک فیلم پلیسی جنایی است و داستان پنج شریک را روایت می کند که درگیر ساختن یک برج هستند، کشته شدن یکی از شرکا و ورود یک پلیس به ماجرا روابط ناسالم و زد و بند های شرکا را آشکار می کند.فیلمنامه را علیرضا معتمدی نوشته و علیرضا زرین دست فیلمبردار فیلم است. حمید فرخ نژاد، پولاد کیمیایی، حمید رضا پگاه و شقایق فراهانی از بازیگران فیلم هستند. فرخ نژاد پلیس فیلم است و کیمیایی دستیارش. ژانر پلیسی در سینمای ایران ژانر گمشده و فراموش شده ای است، باید دید فیلم شیبانی می تواند باعث احیای دوبارۀ این ژانر در سینمای ایران شود؟ و اینکه ابراهیم شیبانی تا چه حد در خلق یک پلیس ایرانی مو فق بوده است. گویا قرار است این فیلم از هفتۀ آینده جایگزین فیلم کمدی مهمان شود.

سه- پیک نیک در میدان جنگ( رحیم حسینی)
ژانر: کمدی/ جنگی
یک کمدی جنگی دربارۀ یک چوپان ساده دل روستایی که به اشتباه سر از خط مقدم جبهه در می آورد. یک نمونه از فیلمهایی که هنوز موفق ترینشان لیلی با من استِ کمال تبریزی است. علی صادقی و علیرضا اسیوند بازیگران فیلم هستند. فیلم مربوط به دوسال پیش است و پیش از این در بخش مهمان جشنوارۀ بیست و سوم فجر اکران شده بود و حالا در پی فروش خیره کنندۀ اخراجی ها تهیه کنندۀ فیلم تصمیم گرفته تا این فیلم را هم اکران کند تا شاید فروش اخراجی ها برای این فیلم هم تکرار شود، اتفاقی که بعید است برای این فیلم بیافتد.

چهار- سنگ، کاغذ، قیچی( سعید سهیلی)
ژانر: اجتماعی
سنگ، کاغذ قیچی هفتمین فیلم سعید سهیلی است که اغلب فیلمهای قبلی اش موضوعات جنگی و اجتماعی دارند. بعضی فیلمهایش مثل غوغا و شب برهنه فروشهای نسبتا خوبی داشته اند اما فیلمهایش معمولا در نزد منتقدین سینما توفیق چندانی نیافته اند. سنگ، کاغذ، قیچی دربارۀ جوانی است که برایش پاپوش درست می شود و به زندان می افتد و بعد از آزادی از زندان برای انتقام گرفتن از مسبب زندان رفتنش وارد عمل می شود. امین حیایی، اندیشه فولاد وند، شهرام حقیقت دوست و جمشید هاشم پور بازیگران فیلم هستند و علیرضا زرین دست فیلمبردار فیلم است که کارش در جشنواره فجر امسال تحسین های زیادی برانگیخت هرچند در فهرست نامزدهای فیلمبرداری نبود. سنگ، کاغذ، قیچی یکی از امیدهای فروش امسال سینمای ایران است.

- کدام یک از این فیلمها می تواند رکورد فروش اخراجی ها رابشکند؟ و اصلا اینکه رونق سینماها که با اکران نوروز شروع شده با این فیلمها ادامه می یابد یا خیر؟
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 14:26  توسط مسعود  | 
شمارۀ جدید ماهنامۀ نقش آفرینان( ماهنامۀ بازیگری) را از دست ندهید. شمارۀ سی و یکم این ماهنامه اختصاص دارد به گفتگو با بیست و پنج بازیگر سینما و تلویزیون که به ترتیب حروف الفبا عبارتند از: ستاره اسکندری، مهناز افشار، سیامک انصاری، فتحعلی اویسی، پژمان بازغی، حامد بهداد، پانته آ بهرام، حمیدرضا پگاه، پوریا پور سرخ، کوروش تهامی، رویا تیموریان، رامبد جوان، شهاب حسینی، ماه چهره خلیلی، کامبیز دیر باز، جواد رضویان، مریلا زارعی، رضا شفیعی جم، محمد صادقی، سروش صحت، اکبر عبدی، رضا عطاران، بهزاد فراهانی، سیروس گرجستانی و احمد نجفی. برای داشتن این شمارۀ نقش آفرینان باید یک اسکناس سبز هزار تومانی هم از جیب مبارک بپردازید.
نقش آفرینان/ سردبیر: رامین پرچمی/ شمارۀ سی و یکم/ اردی بهشت هشتاد و شش/ هزار تومان
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 13:57  توسط مسعود 
چند شب پیش گل شیفته فراهانی مهمان برنامۀ شب شیشه ای شبکۀ پنج بود، چند شب قبل تر هم باران کوثری مهمان همین برنامه بود. ظاهرا دختران جوان بازیگر کم کم جای پای خود را در سینمای ایران محکم می کنند. به این اسامی توجه کنید: گل شیفته فراهانی، ترانه علیدوستی، باران کوثری، پگاه آهنگرانی و یا بازیگران کمتر شناخته شده ای مثل: خاطره اسدی، رعنا آزادی ور، نگار جواهریان و خزر معصومی. اینها نامهایی هستند که در چند سال اخیر خود را به عنوان استعدادهای جدی آیندۀ بازیگری سینمای ایران مطرح کرده اند و اغلب ویژگی های مشترکی دارند:
همه از متولدین سالهای ابتدایی دهۀ شصت هستند و به نوعی نسل سومی محسوب می شوند، هرکدام در کارنامۀ کاری شان حداقل یک یا دو بار با کارگردانان مطرح سینمای ایران کار کرده اند و در اغلب فیلمهای شاخص چند سالۀ اخیر سینمای ایران حضور داشته اند و سه نفرشان یعنی گل شیفته فراهانی، ترانه علیدوستی و باران کوثری در اولین تجربه های جدی سینمایی شان از جشنوارۀ فجر سیمرغ بلورین گرفته اند.
پرداختن به مسایل دختران جوان و نوجوان در سینمای ایران فکر می کنم به طور جدی با دختری با کفشهای کتانی شروع شد و فیلمهایی مثل: من ترانه پانزده سال دارم، دیشب باباتو دیدم آیدا، نگین، بوتیک، دوشیزه، به من نگاه کن، آفساید یا فیلمهای ضعیف تری مثل: گرگ و میش، گیس بریده، شهر زنان ادامۀ جریانی بودند که رسول صدر عاملی با دختری... در طرح مسایل دختران جوان و نوجوان در سینمای ایران شروع کرد. این اواخر خون بازی هم شخصیت اصلی اش را یک دختر جوان انتخاب کرده که درگیر اعتیاد است.
اغلب این جمله را از بازیگران زن سینمای ایران می شنویم که سینمای ایران هنوز نتوانسته تصویر درستی از دختران جوان ایرانی ارایه کند. ولی به عقیدۀ من سینمای ایران هنوز نتوانسته حتی تصویر درستی از چهرۀ پسران جوان و نوجوان ایرانی ارایه کند. مثلا در مقابل تمام فیلمهایی که در بالا اسم بردم شما اسم چند فیلم را ببرید که در مورد مسایل و مشکلات پسران جوان و نوجوان ایرانی باشد یا اصلا تصویر درستی از چهرۀ پسر جوان و نوجوان ایرانی ارایه کرده باشد؟ من به جز قصه های مجید کیومرث پور احمد مورد قابل ذکر دیگری را به خاطر نمی آورم...
اصلا در مقابل اسم این چند خانم بازیگر جوان نام چند بازیگر مرد را بیاورید که شرایطی مشابه بازیگرانی که در بالا اسم بردم داشته باشند؟ باز هم به جز گزینه هایی مثل بهرام رادان یا حامد بهداد که البته از نظر سنی با بازیگران فوق متفاوتند من مورد دیگری را بخاطر نمی آورم...
حالا تمام اینها را برای چی نوشتم:
دلتان برای دیدن یک فیلم نوجوانانۀ پسرانۀ ماجراجویانه-چه ترکیبی شد!!!- در سینمای ایران تنگ نشده است؟؟؟ فیلمی که قهرمانش یک پسر نوجوان اینجایی باشد؟؟ من منتظر دیدن چنین فیلمی هستم.
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 14:44  توسط مسعود  | 
یکی بود، یکی نبود
توی دریا، بر آبادی نور
پشت کوه های بلند، یه جای دور
یه پری آتیشپاره، قد نخود
دس به کمر، سرتق و قد
یه خوشگلک، گوله نمک
همش پی دوز و کلک
تپل مپل، نون بربری
دستاش کثیف و جوهری
دمش هوا، سرش فکل
یه دختر حسابی خل
ته تغاری، بچه ننه
انگار طلبکار از همه
قهر و حسود
کنج خونه اش نشسته بود
صبح که می شد به فکر جنگ
با تیرکمون و قلوه سنگ
دنبال ماهیا می کرد
چشاشون و سیا می کرد
پر می کشید مثل خروس
می زد تو فرق اختاپوس
می گفت که دریا تاریکه
یه جوب خشک باربکه
حوصله ام سر اومده
کفرم دیگه در اومده
نه کافه ای، مغازه ای
نه اتفاق تازه ای
همه کچل، همه خواب
گندیده توی مرداب
یه مشت نهنگ و ماهی
پوسیده تو سیاهی
تو این دیار مرده
دنیای آب برده
شده ام یه ماهی دودی
نفله می شم به زودی
پاشم برم به بندر
به کافۀ غضنفر
به سینما، عروسی
کلاس انگلیسی
دنیای آدمیزاد
درخت و خورشید و باد
کنار مردم پاک
خونه کنم روی خاک
پری بلا!
ماهی طلا!
شکر خدا، جات توی دریا راحته
دریا جهان نعمته
هرچی بخوای، خورد و خوراک فراهمه
کور و کچل نیستی پری! چی چیت کمه؟
نگا بکن دور و ورت
پشت سرت
دریا جهان خیرگی س
یه لحظۀ همیشگی س
ملال عادت نداره
تیک تاک ساعت نداره
بدون دیوار و دره
شروع بعد از آخره
حیف که نصیحت و پند
بکن نکن، چون و چند
یاسین به گوش خر بود
پری حسابی کر بود...
دریا پری کاکل زری/ گلی ترقی
- گلی ترقی کتابش را به بچه های بزرگ و بزرگ های بچه تقدیم کرده است. چند وقتی است که کتاب بالینی ام شده است دریا، پری، کاکل زری.... هر شب قبل از خواب چند صفحه ای می خوانم، مثل لالایی می ماند.
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 18:45  توسط مسعود 
« کاش زندگی مثل یه نوار بود، یه دُکمه میزدی برمی گشت عقب، پارسال، ده سال قبل، بچگی ها»*
ولی افسوس که زندگی دکمۀ برگشت نداره، هوس بچگی کرده ام، هوس کرده ام کودکی باشم بی هیچ خیالی که پشت نیمکتهای کلاس پنجم نشسته است و فقط به این فکر می کند که کی زنگ مدرسه میخورد؟ هوس کرده ام کودکی باشم که منتظر است مدرسه ها بسته شود، تابستان گرم از راه برسد تا سوار دوچرخه اش توی خیابانها پرسه بزند و بستنی قیفی اش را بی هیچ دغدغه ای لیس بزند، هوس کرده ام کودکی باشم که توی تابستان داغ اهواز زیر باد کولر گازی ها دراز کشیده و دغدغه اش لحظه ای آبتنی توی حیاط خانه زیر آفتاب داغ تابستان است...می خواهم کودکی باشم که هر روز ساعت پنج جلوی تلویزیون می نشست لقمۀ نان و پنیرش را گاز میزد و دغدغه اش این بود که پرین به پدربزرگش میرسد یا نه؟ که جودی و بابا لنگ دراز به هم میرسند یا نه؟
دکمۀ برگشت اش کدام است؟؟؟
نه، انگار برگشتی نیست. پس حسرت نخور. اگر زندگی ات دکمۀ برگشتی هم داشت آن وقت چطور این طور با حسرت، با لذت از کودکی ات می گفتی؟؟
شاید تمام لذت زندگی به همین حسرتها باشد، شاید...
*از دیالوگهای حامد بهداد در آخر بازی ساختۀ همایون اسعدیان
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 17:36  توسط مسعود  | 
فروغ جمله ای دارد که می گوید:
دور خودت را دیواری بساز و در درون محیط این دیوار از نو شروع کن: به دنیا آمدن و شکل گرفتن و کشف کردن معانی مختلف مفاهیم مختلف.

می خواهم دیواری بسازم....
می خواهم دیواری بسازم....
می خواهم دیواری بسازم....
اما انگار نمی شود...
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 14:17  توسط مسعود  | 
رویا، خاطره، شادی و دیگران
مجموعه داستان
یوریک کریم مسیحی
نشر چشمه
چاپ اول: زمستان 1385/ هزار تومان
طرح جلد: طرح جلد کتاب کار خود نویسنده است. در زمینۀ آبی جلد، تصویر دو دست را داریم که انگار به جستجو و تمنای چیزی یا کسی بر آمده اند.
داستانها: کتاب از هفت داستان کوتاه تشکیل شده که شخصیت اصلی اغلب داستانها یک زن است. قبلا از یوریک کریم مسیحی مجموعل داستان طبقۀ همکف را خوانده بودم اما انصافا این مجموعه از قبلی خیلی بهتر بود.یک ویژگی مشترک بین تمام داستانهای مجموعه این بود که تمام داستانها با یک اتفاق غیر منتظره تمام می شود.
نشر چشمه مجموعۀ داستانهای جدیدش را با عنوان جهان تازۀ داستان چاپ می کند. کسی میداند چرا؟؟؟
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 11:32  توسط مسعود 
هر نامهربانی تَرَکی است، اما فرو نمی ریزم...
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 12:22  توسط مسعود  | 
این چند وقت کتابی می خواندم به اسم « تعریف فرهنگ برای دخترم». کتاب بر محور گفتگو های یک پدر و دختر شکل گرفته، ژروم کلمان، نویسندۀ کتاب که بنیانگذار شبکۀ تلویزیونی آرته* هم هست به همراه دخترش ژودیت در این کتاب دربارۀ فرهنگ صحبت می کنند و در واقع با صحبت از تاریخ، جغرافیا، ادبیات، هنر، سیاست و .... در جامعۀ فرانسه قرار است به تعریفی ساده از فرهنگ برسیم. حتی شاید کتاب یکجور گفتگو بین دو نسل هم به حساب بیاید، مثل قسمتهایی که پدر و دختر از علاقمندیهایشان صحبت می کنند و بحث برخورد همیشگی نسل ها بوجود می آید. مترجم کتاب در ابتدای کتاب پیشنهاد کرده است که این کتاب را پدربزرگ ونوه با هم بخوانند و حتی با گفتگوهای خود ادامۀ آنرا بنویسند. موقع خندان کتاب قلم و کاغذ کنارم گذاشته بودم و نکته های مهمی که به نظرم می رسید یادداشت می کردم. کتاب در قسمتهایی سوالات جالبی مطرح می کند که بعضی نمونه هایش را اینجا به عنوان مثال می آورم:
- چگونه می توان کاری کرد که فرهنگها بدون اینکه همدیگر را تهدید کنند، در کنار هم باشند؟
- آیا جنگ ها زاییدۀ اختلافات فرهنگی هستند؟
- آیا می توان به نوعی از فرهنگ جهانی رسید که بتواند با فرهنگهای محلی هم جور دربیاید؟
و تعریف های متفاوتی از فرهنگ ارائه می کند:
- واژۀ فرهنگ در اصل به معنای بارور کردن و کاشتن و پرورش زمین است یعنی سر و سامان دادن به زمین به نحوی که بشود به محصولات ارزشمندی برسیم.
- فرهنگ میراثی است که نسل به نسل غنی می شود، بعد یکجور انتخاب و گزینش صورت می گیرد.
-وقتی از فرهنگ حرف میزنم، منظورم مجموعۀ دانشهایی است که اجازه می دهند انسان در جامعه جای بگیرد و اگر به سراغ تعریف محدود تری از واژۀ فرهنگ برویم می شود گفت به معنی هر چیزی است که با هنرها، زیبایی و زیبایی شناسی سر و کار دارد.
کتاب پانویسهای زیادی در مورد جغرافیا، فرهنگ و تاریخ فرانسه دارد، همین طور یک فهرست اشخاص در انتهای کتاب که مطالبی در مورد اشخاصی که اسم آنها در کتاب آورده شده در آن وجود دارد و همین طور نام چند کتاب برای جستجو در فرهنگ ایرانی.
تعریف فرهنگ برای دخترم/ ژروم کلمان/ ترجمه ی نسیم وهابی/ انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
-* آرته: شبکۀ تلویزیونی فرهنگی مشترک بین فرانسه و آلمان که هدف آن حمایت از پخش آثار با ارزش فرهنگی و هنری است.

پ.ن: استادی در دانشگاه داشتیم که اعتقاد داشت برای صحبت دربارۀ هر چیزی اول باید از تعریف شروع کرد و همیشه اولین سوال امتحانی اش این بود که مثلا: برنامه ریزی را تعریف کنید؟
حالا من قبل از هر چیزی از شما می پرسم:
فرهنگ را برایم تعریف کنید؟
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 21:35  توسط مسعود  | 
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند
عتاب یار پریچهره عاشقانه بکش
که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند
ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند
هر آنکه خدمت جام جهان نما بکند
طبیب عشق مسیحا و مست و مشفق لیک
چو درد در تو نبیند کرا دوا بکند
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند
ز بخت خفته ملولم بود که بیداری
بوقت فاتحۀ صبح یک دعا بکند
بسوخت حافظ و بویی بزلف یار نبرد
مگر دلالت این دولتش صبا بکند
حافظ شیرازی

- این روزها حالم خوب است. هوا ابری است و من عجیب این هوای ابری را دوست دارم. این روزها دایم شعر می خوانم. این روزها مدام چیزی را با خودم زمزمه می کنم. این روزها حالم خیلی خوب است. دوستی می گوید وقتی همه چیز خوب است به یک چیز شک کن، به چه چیز شک کنم؟؟؟؟
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 13:46  توسط مسعود  | 
ژان باتیسیت سِِی، اقتصاد دان فرانسوی قانونی دارد به نام قانون سِی. قانون سِی می گوید:
« عرضه، تقاضای خود را به وجود می آورد.»
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 15:13  توسط مسعود  | 
رخشان بنی اعتماد عزیز، سلام:
از روسری آبی به بعد تقریبا همۀ فیلمهایتان را دیده ام منهای باران و بومی که اصلا نفهمیدم کی و کجا اکران شد. موقع اکران روسری آبی فکر می کنم کلاس دوم راهنمایی بودم، معلم اجتماعی مان توی کلاس برایمان از فیلمتان حرف میزد، از اختلاف طبقاتی می گفت و از زندگی حاشیه نشینی. آن روزها این چیزها را درک نمی کردم، فیلمتان را نمی فهمیدم و برایم جذابیتی نداشت. برای دیدن بانوی اردیبهشت یادم هست که ساعتها توی صف طولانی بلیت سینما کانون ایستادم. از عشق گفته بودید، از مادر بودن و زن بودن و از تساهل و در کنار هم بودن. آن روزها این حرفها خریدار داشت، بانوی اردیبهشتتان را دوست داشتم. طوبای زیر پوست شهر را اولین بار توی بانوی اردیبهشت نشانمان دادید. آمده بود زندان ملاقات پسرش. زیر پوست شهر- فیلم بعدی تان- قصۀ طوبی بود، قصۀ عباس بود. هنوز تصویر پایانی زیر پوست شهر جایی که طوبی انگشت مهر خورده اش را جلوی دوربین با افتخار نشان می داد از خاطرم نرفته است. فکر می کنم زیر پوست شهر زمستان هفتاد و هشت اکران شد هنوز صف طولانی جلوی سینما قدس یادم هست. بعد از دیدن زیر پوست شهر بود که روسری آبی را گرفتم و دیدم و نو برتان را شناختم، نوبر هم مثل طوبی و فروغ بود. چیز زیادی از زندگی نمی خواست...می دانم ننه گیلانه مادر تمام فرزندان دنیاست، دوست داشتم تمام سیاستمداران دنیا، تمام جنگ افروزان دنیا ننه گیلانه تان را می دیدند. می دانم با گیلانه نفرتتان را از تمام جنگ های دنیا فریاد کردید، می دانم...
وقتی شنیدم فیلم جدیدتان، خون بازی دربارۀ اعتیاد است و شخصیت اصلی فیلمتان یک دختر معتاد کنجکاو بودم بدانم این بار با این موضوع تکراری که از فرط تکرار و سهل الوصول برخورد کردن در سینمای ایران کمی مبتذل به نظر میرسد چه کرده اید؟ بعدها که زمزمۀ بد بودن فیلمتان توی وبلاگها و سایتها پیچید نگران شدم که نکند این بار...
توی جشنواره هم توی صف ایستادم که فیلمتان را ببینم اما بلیت گیرم نیامد. دیروز فیلمتان را در سالن پر از تماشاگر سینما فرهنگ دیدم. می دانید جایم کجا بود؟ ردیف جلو و گوشه. همین که در هجوم اخراجی ها، مهمان ها و شارلاتان ها فیلم تک رنگتان دربارۀ اعتیاد این طور تماشاگر دارد جای خوشحالی است.
رفته بودم که از فیلمتان خوشم بیاید و خوشم آمد، بعد از مدتها یک فیلم خوب دیدم. خواسته بودید تلنگر بزنید به تماشاگرتان، به من. زدید، اعتراف می کنم جاهایی از فیلمتان ترسیدم. این شهر خاکستری که توی فیلمتان نشان دادید همین تهران خودمان بود؟؟؟ محمود کلاری فیلمتان خیلی خوب بود. باران کوثری اش محشر بود- چرا باران کوثری در بقیۀ فیلمهایش اینقدر درخشان نیست؟؟- و بیتا فرهی تان درخشان. راستی قهرمانتان کدام بود؟ سارا یا سیما؟ من به سیما بیشتر فکر می کنم و به آن دیالوگ پایانی اش:
-همیشه با خودم فکر می کنم کجا سر رشتۀ زندگی از دستم خارج شد؟؟
فقط کاش فیلمتان را جایی تمام می کردید که سارا چشمان نگرانش را به تماشاگر دوخته است. کاش اصلا فیلم را جایی تمام می کردید که سارا توی لجن ها دارد دنبال مواد می گردد. کاش پایان فیلم اصلا امید نمی دادید ...
آن بازی با لباس عروس هم خیلی خوب بود از اول فیلم که بهرام رادان با لباس عروس می رقصدتا آخر فیلم که سارا با لباس عروس توی لجنها دارد دنبال مواد می گردد. می دانم سارایتان می تواند هرکدام از ما باشد، دوستمان، هم کلاسیمان...
فقط وجه تسمیه فیلمتان را متوجه نشدم؟ خون بازی اسم قشنگی است ولی سارا که معتاد تزریقی نبود؟؟؟؟
این بار هم تلنگرتان را زدید.
پ-ن: می دانم لحن نوشته ام کمی احساساتی شد ولی گاهی گریزی نیست. رخشان بنی اعتماد از فیلمسازان محبوبم است. گاهی سر رشته از دست آدم خارج می شود...پیشنهاد میکنم خون بازی را از دست ندهید.
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 17:57  توسط مسعود  | 
روزهای هفته هرکدام شکل و رنگ و بوی خودشان را دارند. شنبه بد ترکیب و تلخ و موذی است و شبیه به دختر ترشیدۀ توبا خانم است دراز، لاغر، با چشمهای ریز بدجنس. یکشنبه ساده و خر است و برای خودش الکی آن وسط می چرخد. دوشنبه متین، موقر با کت و شلوار خاکستری و عصا. سه شنبه خجالتی و آرام است و رنگش سبز روشن یا زرد لیمویی است. چهارشنبه خل است، چاق و چله و بگو بخند است. پنج شنبه بهشت است و جمعه دو قسمت دارد: صبح تا ظهرش زنده و پر جنب و جوش است مثل پدر، پر از کار و ورزش و پول وسلامتی. رو به غروب سنگین و دلگیر می شود پر از دلهره های پراکنده و غصه های بی دلیل و یکجور احساس گناه و دل درد از پر خوری ظهر( چلو کباب تا خرخره) و نوشتن مشقهای لعنتی.
- خاطره های پراکنده « گلی ترقی»

- روزهای هفتۀ شما هم این شکلی اند؟؟
 |+| نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 14:39  توسط مسعود  | 
پیراهن آبی« مجموعه داستان»
ناهید کبیری
نشر نگاه/ چاپ اول 1383/ هزار تومان
پیراهن آبی قصۀ زنان تنهایی است که یا شو هرشان به آنها خیانت می کند یا مجبورند به تنهایی از بچۀ عقب افتاده شان نگهداری کنند یا توی یک رستوران در غربت دنبال خوشبختی بگردند یا عاشق یکی همجنس خودشان بشوند و هزار قصۀ دیگر... پیراهن آبی قصۀ تنهایی است.
اگر کتاب را گرفتید و خواندید داستان آرایشگاه و سه داستان به هم پیوستۀ انتهای کتاب با عنوان کلی خودکشی سوم را از دست ندهید.
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 13:36  توسط مسعود  | 
آنشب که تو در کنار مایی روزست
وآنروز که با تو میرود نوروزست
دی رفت و به انتظار فردا منشین
دریاب که حاصل حیات امروزست
سعدی
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 18:29  توسط مسعود  | 
هشتصد و شانزده کیلومتر که از طریق راه آهن، پایتخت ایران را به جهت جنوب غربی ترک کنی، اهواز آرام گرفته بر منطقه ای جلگه ای و واقع شده بر سطح رسوبات ترشیاری نمایان می شود. رود کارون با پدید آوردن آبرفت های فراوان شهری که 18 متر از سطح دریا ارتفاع دارد را به دو قسمت شرقی و غربی تقسیم می کند. غیر بومی بودن بیش از سی درصد از ساکنان شهر بیش از هر پدیدۀ انسانی در پراکندگی جمعیت اهواز به چشم می خورد و پس از آن جمعیت سیصد هزار نفری حاشیه نشینان شهر. لشگر بیکاران که درصد وجود آنان همچنان دورقمی است علی رغم سرمایه گذاریهای کلان صورت گرفته، بزرگترین علامت سوال مرکز استان است. نبود امنیت یا احساس وجود امنیت که هر دو دارای یک منشا است. بافت فرسودۀ مرکز شهر و جمعیت نادیده انگاشته شدۀ بیست هزار دستفروش، آب و فاضلابی که سال هاست وضعیت نامطلوبی دارد و نفتی که تنها خدمت آن به شهر آتش هایی است که کم کم به کام سیاهی می رود. همه آنچه رفت، گوشه ای از حقیقت در حال گذر کلانشهر ده مانند ماست.
- از ضمیمۀ نوروزی هفته نامۀ بهار سبز، هفته نامۀ سیاسی، فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی خوزستان، ضمیمۀ شمارۀ هشتاد، نوروز 1386
دیشب برگشتم تهران. چه سفر طول و درازی که از شیراز شروع شد و به اهواز، آبادان، دزفول و بعد تهران ختم شد. دیروز تمام راه باران می بارید. سرما خورده ام، گلویم درد می کند و همه چیز مزۀ زهر مار می دهد. از امروز دوباره روزمرگی هایم شروع شد...
 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 14:22  توسط مسعود  | 
دوباره اهواز هستم.

توی کافی نت نشسته ام و وبگردی می کنم. صدای ابی می آید که می خواند:

مثل پروانه ای در مشت

 چه آسون میشه مارو کشت...

اهواز چند روزی باران بوده، کارون گل آلود است اما خیابانها هنوز خاکی است. کیانپارس هنوز هست، در حال پوست انداختن. برایم کیانپارس همیشه یادآور جامعه ای بوده که در حال گذار است از سنت به تجدد.

 من خاک خوب این شهر جنوبی را دوست دارم. 

اینجا که هستم به یاد داستانهای اسماعیل فصیح می افتم. به یاد زمستان ۶۲ و جلال آریان.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 19:5  توسط مسعود  | 
سال هزار و سیصد و هشتاد و شش شروع شد. موقع تحویل سال خوابم برد، ساعت زنگ زد اما من بیدار نشدم. دعای تحویل سال را از دست دادم

اما عید فقط عیدهای کودکی، عید یعنی دلهرۀ حل پیک نوروزی، عید یعنی خانۀ پدربزرگ و مادربزرگ وقتی پر از مهمان میشد، عید یعنی غروب سیزده فروردین وقتی هنوز پیکت را حل نکرده ای و فردا صبح هم باید بروی مدرسه. عید یعنی صدای فرهاد که می خواند:

بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی، با اینا زمستونو سر می کنم، با اینا خستگیمو در میکنم....

صبح که بیدار شدم دیوان حافظ را برداشتم و تفآل زدم که خواجۀ شیراز این طور جواب داد:

گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر

بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر

خرم آن روز که با دیدۀ گریان بروم

تا زنم آب در میکده یکبار دگر

معرفت نیست درین قوم خدا را مددی

تا برم گوهر خود به خریدار دگر

یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت

حاش لله که روم من ز پی یار دگر

گر مساعد شودم دایرۀ چرخ کبود

هم بدست آورمش باز بپرگار دگر

عافیت می طلبد خاطرم ار بگذارند

غمزۀ شوخش و آن طرۀ طرار دگر

راز سربستۀ ما بین که بدستان گفتند

هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر

هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت

کندم قصد دل ریش بآزار دگر

باز گویم نه درین واقعه حافظ تنهاست

غرقه گشتند درین بادیۀ بسیار دگر


سال نوی همگی مبارک. سالی پر از آرزوهای خوب، سالی پر از دوستیهای خوب، پر از فیلمها و کتابهای خوب. دارم چند روزی میروم شیراز. از آنجا هم سری به اهواز می زنم. بنابراین چند روزی نیستم...


این هم عکسی از سفرۀ هفت سین امسال ما:

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 17:57  توسط مسعود  | 
شب یلدای امسال بین وبلاگ نویسها بازی راه افتاد به اسم بازی شب یلدا. هر وبلاگ نویس پنج تا از خصوصیات شخصی اش رو می گفت و بعد از پنج نفر دعوت می کرد که اونها هم از خصوصیات خودشون بنویسند و این بازی رو ادامه بدهند. اون زمان من تازه وبلاگ نویس شده بودم و بین بچه های وبلاگ نویس دوستی نداشتم در نتیجه دعوتی برای بازی در کار نبود. اما حالا فرزانه دوباره این بازی رو شروع کرده و از من هم دعوت کرده که بنویسم.

شاید برای بازی شب چله دیر شده باشه اما به قول مجید ظروفچی سوته دلان علی حاتمی، همه عمر دیر رسیدیم. 

یک- آدم حساس و زود رنجی هستم. گاهی از کوچکترین انتقادی به شدت ناراحت می شوم. گاهی به شدت نسبت به مسایل اطرافم خونسردم. گاهی سریع عصبانی می شوم و زود از کوره در می روم.

دو- از آدمهای دروغگو، که دیگران را احمق فرض می کنند متنفرم.

سه- متولد خرداد هستم و جمع اضداد. گاهی به شدت شاد و پرانرژی، گاهی خموده و افسرده، طوری که حتی حوصلۀ خودم را هم ندارم.

چهار- همیشه حسرت دوران کودکی ام را میخورم و دوست دارم دوباره به دوران کودکی ام برگردم. کلاً آدم گذشته بازی هستم. در خلوتم گاهی احساس می کنم هنوز کودکم.

چقدر کم خودم را می شناسم!!!! 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 17:23  توسط مسعود 
 
  بالا