تبليغاتX
تجربه های آزاد
عرصه های مکرر را می کاوم، هجرتی دوباره شاید...
امروز هوای خوبی بود، هوای ابری...
حالم خیلی خوب بود. با روزنامه هایم که حالا سه تا شده اند- اعتماد، شرق و هم میهن- رفتیم پیاده روی. پیاده روی در هوای ابری..
فردا دارم میروم شمال، محمود آباد و دریا...
امروز اینجا بودم، فردا شمال و دریا.
کسی چه می داند هفتۀ بعد، پنج شنبه کجا هستم؟؟
+ نوشته شده در  2007/5/17ساعت 18:16  توسط مسعود  | 

یک- نقاب
اهواز که بودم با ز ن د ا ن رفتیم سینما ساحل فیلم نقاب را دیدیم. پوکر نام اولیۀ فیلمنامۀ نقاب، فیلمنامه ای بود که پیمان قاسم خانی نوشته بود و قرار بود سامان مقدم آنرا در دبی بسازد اما به علت اختلاف با سرمایه گذار فیلم سامان مقدم از ساخت فیلم منصرف شد و کاظم راست گفتار که فیلم اولش یعنی عروس خوشقدم در گیشه فروش خوبی کرده بود این فیلمنامه را خرید و فیلم با بازی امین حیایی، پارسا پیروزفر، محمدرضا شریفی نیا که هر سه در عروس خوشقدم بازی کرده بودند و سارا خویینی ها در دبی ساخته شد. پوکر که در زمان ساختش شطرنج و بعد نقاب نام گرفت به علت نشان دادن فضاها و روابطی که تا پیش از این در سینمای ایران سابقه نداشته دو سال توقیف بود و حالا با حذف صحنه هایی به نمایش درآمده است.
در مورد فیلم هم بگویم که از عروس خوشقدم خیلی بهتر است. البته من تا نیمۀ فیلم فکر می کردم که با یک فیلم عاشقانه طرف هستم اما از نیمه به بعد فهمیدم که فیلم در اصل یک فیلم تعلیقی/ معمایی است. به نظرم این فیلمنامه احتیاج به کارگردان قویتری برای ساخت داشت. نمی دانم چرا در مورد نقاب هیچ حرفی ندارم بزنم.

دو- صحنۀ جرم ورود ممنوع
صحنۀ جرم ورود ممنوع را هم دیدم و همین طور بی دلیل کلی ازش خوشم آمده است. یک فیلم پلیسی در سینمایی که اساسا ژانر پلیسی در آن ژانر مجهوری است. یک کارآگاه بامزه با بازی حمید فرخ نژاد که اینجا تبدیل به سرگرد ادارۀ آگاهی شده است و کلی ایدۀ بامزه مثل قضیۀ فیلم از خانم روانشناس. چون از فیلم خیلی خوشم آمده از ضعف هایش نمی گویم!!! پیشنهاد می کنم این فیلم را حتما ببینید از فیلم قبلی ابراهیم شیبانی- زهر عسل- خیلی بهتر است. فیلمنامۀ این فیلم هم که نوشتۀ علیرضا معتمدی است در جشنوارۀ پلیس برندۀ جایزه شده است.

پ-ن: جالب اینجاست که هر دوی این فیلم ها کار دوم کارگردان هایشان هستند. مدیر فیلمبرداری هردو علیرضا زرین دست است. تدوین هر دو فیلم را مهدی حسین وند انجام داده و موسیقی هردو را آریا عظیمی نژاد ساخته است. محمدرضا شریفی نیا هم تیتراژ هر دو فیلم را ساخته و در هردو فیلم نقش کوتاهی بازی کرده است. چه قدر تشابه!!!
+ نوشته شده در  2007/5/17ساعت 17:16  توسط مسعود  | 

« توکا آن شب نخوابید. صدای ماشینی که آمد دنبال آرسته و صدای پای آرسته روی پله ها و بعد باز شدن در و رفتنش و صدای بسته شدن در پشت سرش او را یاد حرف آرسته انداخت که یک بار گفته بود صداها و بوها و همۀ چیز هایی که معمولی اند می توانند برای هر کس معنایی داشته باشند. همه چیز به تو بستگی دارد.»
- داستان توکا از مجموعه ی جای امن/ مرجان شیر محمدی/ نشر مرکز

مرجان شیر محمدی در سینما تا اینجای کارنامۀ کاری اش البته بازیگر متوسطی نشان داده و برعکس به گواهی دو کتابی که تا امروز منتشر کرده است- بعد از آن شب و جای امن- داستان گوی قابلی است که بلد است چطور از آدمهایی که همین اطراف ما زندگی می کنند قصه هایی بگوید که روزها یمان رابسازد.
به زودی دربارۀ این دو کتاب بیشتر می نویسم.
+ نوشته شده در  2007/5/17ساعت 10:54  توسط مسعود  | 

امروز برگشتم. الان تهران هستم. کلی حرف دارم که بنویسم، باید جبران کم کاریهای این یک هفته را بکنم. فعلا همین دو سه خط را داشته باشد تا بعد از دوش گرفتن، جمع کردن و سایلم و خوردن ناهار دوباره برگردم...
سه ساعت بعد: حرفهایم همین طور جاری می شوند، بی هیچ ترتیبی. باید حرفهایم را مرتب کنم.
+ نوشته شده در  2007/5/16ساعت 14:31  توسط مسعود  | 

دوباره افتاده ام روی مود کتاب خریدن و کتاب خواندن. این چند روز مدام کتابفروشی های رشد و اشراق و بین المللی و این کتابفروشی جدیدی که در کیانپارس باز شده است را بالا و پایین رفته ام و قفسه هایشان را زیر و رو کرده ام طوری که حالا اسم و آدرس تک تک کتابهایشان را بهتر از خودشان از حفظ شده ام. چند تایی هم کتاب خریدم:
یک- هنر سیر و سفر/ آلن دو باتن/ ترجمه ی گلی امامی/ نشر نیلوفر
دو- برخورد فرهنگ ها/ برنارد لوییس/ ترجمه ی نادر شیخ زادگان/ نشر مرکز
سه- خط تیره، آیلین/ ماه منیر کهباسی/ نشر ققنوس
چهار- روی پاشنه های بلند/ داستانهایی از زنان جهان/ ترجمه ی چیستا یثربی، شقایق قندهاری/ نشر نامیرا
پنج- خیلی خوشبختم خانم صادقی/ علیرضا مجابی/ انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
چهار تای اولی را هنوز نخوانده ام ولی پنجمی را خواندم. شما را هم در تجربه ی خواندنش شریک می کنم: اسمش برایم وسوسه کننده بود تعریفش را هم از یکی دو نفر شنیده بودم. از فروشنده ی کتابفروشی اشراق که پرسیدم چطور کتابی است؟ گفت:« پیشنهاد می کنم حتما بخوانید.» صفحه اول کتاب را که باز کنید نوشته شده: این رمان برای یک نوبت چاپ و بدون تسهیلات حمایتی مجوز چاپ گرفته است. در صفحه ی دوم هم آمده که: این داستان نه ناتور دشت است نه سالینجر ولی شباهتهایی به آنها دارد. داستانی برای تمام هولدن کالفیلدهای و طنی!

وسوسه شدم که کتاب را بخرم. هومن را هم که همراهم بود وسوسه کردم که کتاب را بخرد. چهار هزار تومن دادیم و دوتا کتاب خریدیم. خانه که رسیدم شروع کردم به خواندن. از آن کتابهایی است که در یک نشست یکی دو ساعته می توان خواند و تمامش کرد. کتاب قرار است درباره بلوغ باشد و یکجورهایی به این سوال جواب بدهد که بلوغ چیست؟ کاری که به نظرم علیرضا داوود نژاد به شکل خیلی بهتری در فیلم مصایب شیرین انجام داده بود. پسر شانزده هفده ساله ای به اسم رسول به همراه مادربزرگ پیرش در شهرستانی که تا آخر هم نمی فهمیم دقیقا کجاست زندگی می کند. این پسر یک سوال دارد و آن هم اینکه بلوغ چیست؟ اما هیچ کس نیست که به این سوالش جوابی بدهد- به نظرم این سوالی است که همه ما شاید زمانی دنبال جوابش بوده ایم- و اتفاقا تا آخر داستان هم جواب درستی به این سوال داده نمی شود. قهرمان قصه می آید تهران و عاشق رعنا دختر عمویش می شود و بعد همین طوری یکهویی سر و کله ی زن تنهایی به اسم خانم صادقی وسط داستان پیدا می شود و همین خانم صادقی است که قهرمان قصه را از بلاتکلیفی نجات می دهد و یکجوری جواب سوالاتش را می دهد.

کتاب که تمام شد به هومن اس ام اس زدم که: واقعا هیچ نکته ی تازه ای نداشت. بی جهت دو تومن پول و کلی وقت برای خوندنش از دست دادیم. هومن هم جواب داد که: من هم گول زدی. دو تومن من رو هم پس بده.

دیشب که دوباره رفته بودم کتابفروشی رشد دیدم شماره ی جدید هفت هم آمده است فرزانه اس ام اس می زند که شماره ی جدید تازه هم در آمد. این ها را گذاشتم وقتی رسیدم تهران بخرم. همشهری جوان را خریدم. مصاحبه ی جالبی دارد با سید جواد هاشمی درباره ی اینکه چرا تمام نقشهایی که بازی کرده شبیه هم است؟ و اینکه چرا با وجود تکرار نقشهای مثبت کنار گذاشته نشده و هنوز پیشنهاد کار دارد؟ هاشمی هم گفته که همین الان بالای ده پیشنهاد برای بازی دارد و اینکه دیگر راهش را یاد گرفته که چطور کار کند تا از سینما کنار نرود و جالب اینکه بیست و چهار بار تا به حال در فیلمهای سینمایی و سریالها شهید شده است.

دیروز روزنامه ی هم میهن خریدم. همه اش ترس داشتم از اینکه روزنامه ی هم میهن به موقع اینجا نرسد که رسید ولی اینجا آنقدر سرم شلوغ است که فرصت نکرده ام هنوز نگاهی بهش بیاندازم. الان که داشتم می آمدم کافی نت دیدم شرق آمده و خریدم. نمی دانم هنوز آفتاب از شرق طلوع می کند؟؟؟

+ نوشته شده در  2007/5/14ساعت 12:24  توسط مسعود  | 

امتحان آزاد را هم دادم، حالا باید منتظر نتیجۀ امتحان سراسری باشم. اینجا می گردم، بی هدف توی خیابانها راه میروم، بی هدف...
دیشب یکی پرسید: حالا که امتحان آزاد را داده ای و تا تاریخ اعزام به خدمت هم دو سه ماهی فرصت داری، برنامه ات چیست؟

 هیچ جوابی نداشتم.
صبح می آیم کافی نت. چیزی برای گفتن ندارم. این پست فرزانه را می خوانم...
انتظار و انتظار و انتظار، کی قرار است این انتظار لعنتی به پایان برسد، کی؟ کجا؟
همین اردیبهشت پارسال بود که تصمیم گرفتم برای امتحان فوق بخوانم، بهار با دغدغۀ ثبت نام کلاسها و برنامه ریزی برای درس خواندن گذشت. تابستان بیشتر وقتم را کلاسها پر کرده بودند، کلاسهای آمادگی کارشناسی ارشد و آن پیاده رویهای طولانی خیابان ولی عصر و بعد پاییز که با دغدغۀ درس خواندن و رسیدن به کنکورهای آزمایشی گذشت. زمستان هم باز درس بود و درس و انتظار پشت پنجره برای دیدن یک دل سیر بارش گلوله های برف و بعد امتحان سراسری و دوباره بهار و دوباره درس خواندن برای امتحان آزاد و حالا که نگاه می کنم می بینم که یک سال گذشته و تمام این یک سال منتظر بوده ام، منتظر آن لحظه ای که آرام و بی هیچ دغدغه ای یک گوشه بنشینم و هیچ کاری نکنم و حتی فکر هیچ اتفاقی را نکنم.  آرام، بی هیچ دغدغه ای، بی هیچ انتظاری...
حالا شروع دورۀ تازه ای است برای انتظار کشیدن، برای دوباره منتظر شدن برای اتفاقهای زمینی.

 اما من خسته تر از آن هستم که باز هم انتظار بکشم، خسته تر از آنکه منتظر  اتفاقی شوم که هیچ وقت نمی افتد...

+ نوشته شده در  2007/5/12ساعت 12:44  توسط مسعود  | 

اینجا اهواز است...

اینجا کیانپارس دارد، کیان آباد و کوروش و امانیه و زیتون دارد. اینجا شلنگ آباد و کیان هم دارد. اینجا بلوار ساحلی دارد. کارون گل آلود دارد، پل گفتگوی تمدنها دارد. پاساژ مرو و مر کز خرید آسمانه و مرکزی و برج دارد. اینجا خیابان طالقانی و نادری و امام دارد. چهار راه آبادان دارد. کتابفروشی بین المللی و رشد و اشراق دارد. سینما ساحل دارد، سینما آفریقا و فلسطین و هلال دارد. میدان شهدا دارد، فلکۀ ساعت دارد، چهار شیر دارد. دانشگاه آزاد دارد، دانشگاه شهید چمران و پیام نور دارد. تاکسی هایی دارد که داد می زنند: آزاد، آباد، پارس و تو را تا دانشگاه آزاد تا کیانپارس و کیان آباد می برند. اینجا قرار است تا چند وقت دیگر مترو هم داشته باشد، قطار شهری. اینجا حالا ترافیک هم دارد و می توانی هر وقت که سر قرارت دیر رسیدی بهانه بیاوری که توی ترافیک یک گوشۀ شهر گیر افتاده بودم.اینجا پیتزا آتنا دارد، کافی شاپ شهر آفتاب دارد، سمبوسه و فلافل صد تومانی دارد، اینجا حالا هایدا و آیس پک هم شعبه دارند. اینجا روزنامۀ محلی هم دارد، روزان، عصر کارون و روزنامۀ مرحوم همسایه ها. اینجا احمد محمود دارد، کیانوش عیاری دارد، مصطفی مستور دارد، جلال آریانِ اسماعیل فصیح هم حتما جایی همین گوشه کنارهاست. اینجا گرما دارد، گرما و آفتابی که گاهی مجبورت می کند این شعر فروغ را که می گفت به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد را فراموش کنی و پناه ببری به باد پنکه ها و کولر گازیهای اُ جنرال و توشیبا و ... که حالا کم کم دارند تبدیل می شوند به کولرهای دو تکۀ اسپیلیت ال جی و سامسونگ و چه و چه...

اینجا نفت دارد، شرکت نفت دارد، نیو ساید و شهرک نفت دارد. اینجا اهواز است، اهواز.... کیانپارس، کافی نت سبز

پ-ن۱: این یادداشت را خیلی با عجله نوشتم، یکی بیرون توی ماشین منتظرم نشسته که مدام غر می زند و اس ام اس می فرستد که زود باش بیا. وسط نوشتن این پست در کافی نت باز می شود و یکی از همکلاسی های سابق وارد می شود. وسط سلام و علیک و احوالپرسی هی سرش را می کند توی مانیتور که بفهمد من در حال انجام چه کاری هستم. این است که یادداشتم کمی پراکنده شد.

پ-ن۲: این که کامنت هایتان را دیر جواب می دهم یا فرصت نمی کنم بهتان سر بزنم تنها دلیلش این است که اینجا دسترسی خانگی به اینترنت ندارم. وقتی برگشتم از خجالت همگی در می آیم.

+ نوشته شده در  2007/5/9ساعت 12:10  توسط مسعود  | 

یک- امروز دارم میروم اهواز، پنج شنبه یا جمعه امتحان دارم..
دو- با قطار می روم، از قطارها متنفرم، از قطارها بدم می آید..
سه- ساعت چهار حرکت قطار است، نمی دانم چرا اصلا حس رفتن ندارم. هنوز وسایلم را جمع نکرده ام. برخلاف دفعه های قبل که هربار موقع رفتن دلشوره داشتم و حالم خراب می شد، این بار هیچ حسی ندارم.
چهار- این چند روز تصمیم جدیدی گرفتم، تصمیم گرفتم با همه چیز و همه کس سازش کنم، سازش شاید کلمۀ مناسبی نباشد. تصمیم گرفته ام همه چیز و همه کس را همان طور که هست قبول کنم. باور کنید من باشم یا نباشم، راضی باشم از دنیا و هر آنچه که در آن هست یا خسته و عاصی باشم از زندگی و دنیا و آدمها، خوشحال باشم یا غمگین و افسرده.. دنیا و زندگی و آدمها، همین هستند که بودند.. همیشه هستند آدمهایی که حالت را خراب کنند، همیشه هستند اتفاقهایی که تمام برنامه هایت را به هم بریزند. می خواهم از این به بعد از کنار این آدمها و این انفاقها راحت رد شوم، خیلی راحت... نمی دانم چرا کم کم دارم به کلمه ای به اسم سرنوشت اعتقاد پیدا می کنم.
پنج- یاد یکی از دیالوگهای کامران در نفس عمیق افتادم که می گفت:« منصور، کاش می تونستم عیاشی کنم.»
شش- می خواهم از این به بعد آن طور که خودم دوست دارم زندگی کنم نه آنطور که آنها دوست دارند...
هفت- هر روز منتظر یک اتفاق هستم. همه منتظر یک اتفاق هستیم. اتفاقی که معلوم نیست کی و کجا بیفتد... اتفاقی که منتظریم ما را و روزگار ما را عوض کند. اتفاقی که شاید باعث شود ورای این روزمرگی و تکرار چیز تازه ای ببینیم. این همان اتفاقی است که شاید هیچ وقت نیفتد و ما را همیشه منتظر خودش نگه دارد. این اتفاق شاید خودمان باشیم.

هشت- چیز دیگری یادم نمی آید. اگر تا وقت رفتن چیز دیگری به ذهنم رسید اضافه می کنم.

پ-ن: از صبح تا الان که ساعت دو و بیست دقیقه است این پست هی دارد طولانی تر می شود.

+ نوشته شده در  2007/5/7ساعت 11:28  توسط مسعود  | 

مجلۀ همشهری جوان این هفته پرونده ای چاپ کرده دربارۀ رمان های عامه پسند. صبح که مجله را روی دکه دیدم قبل از هر چیز طرح جلدش نظرم را جلب کرد و من را برد به سالهای ابتدایی دهۀ هفتاد...
من دانش آموز سال اول راهنمایی هستم. خاله ای دارم که اتاقش پر است از کتابهای دانیل استیل و فهیمه رحیمی، سالهای ابتدایی دهۀ هفتاد شروع پدیده ای بود به اسم فهیمه رحیمی. ظهر ها که از مدرسه تعطیل می شوم میروم خانۀ مادربزرگم تا مامان از سرکار برگردد و بروم خانه. چند وقتی است که خوانندۀ پرو پاقرص رمانهای ژول ورن شده ام: ناخدای پانزده ساله، بیست هزار فرسنگ زیر دریا، دور دنیا در هشتاد روز و .... ظهرها که از مدرسه بر می گردم حوصله ام سر میرود، چند باری میروم سراغ کتابهای خاله ام، اما می گوید این کتابها به دردت نمی خورند، نمی گذارد بخوانمشان...و کنجکاوی من را بیشتر می کند. می خواهم بدانم این کتاب ها چی هستند که به درد من نمی خورند؟؟؟
یواشکی میروم سراغ کتابها و اول از همه با کتابی شروع می کنم به اسم بانوی جنگل که الان از جزییاتش هیچ یادم نمی آید فقط یادم هست که دربارۀ دختری بود که پدرش به خاطر ازدواج با مادر دختر از طرف خانواده اش طرد شده بود و دختر بعد از سالها وارد خانۀ عمه ثروتمندش میشد و عشقی بین دختر و یکی از پسر عموهایش شکل می گرفت و این وسط اتفاقات عجیب و غریبی هم می افتاد. بعد از بانوی جنگل چند تا کتاب دیگر فهیمه رحیمی را هم خواندم... بازگشت به خوشبختی که باز دربارۀ دختری بود که ازدواج می کرد و از ایران می رفت و بعد آنجا شوهرش رهایش می کرد و دختر نادم و پشیمان بر می گشت و بعد دوباره عشقی قدیمی زنده می شد و دختر دوباره از دواج می کرد و .... بعد تاوان عشق، اتوبوس و یکی دیگر را هم خواندم که اسمش یادم رفته فقط یادم هست که سه داستان مجزا بود دربارۀ عشاقی که هیچ وقت به هم نمی رسیدند و فقط یادم هست اسم یکی از شخصیتهای کتاب هنگامه بود...
هر روز ظهر از مدرسه می آمدم به عشق خواندن این کتابها، حالا با خودم فکر می کنم چرا خواندن این کتابها برایم اینقدر جذاب بود، شاید یکی از دلایلش این باشد که آن روزها آغاز دورۀ نوجوانی من بود، آغاز دوران بلوغ و این کتابها بخشی از نیازهای سطحی آن دورۀ من را جواب می دادند.
شاید این کتابها برای من زمینه ای شد برای رفتن سراغ نوع دیگری از ادبیات.. یک روز بین این کتابها کتابی پیدا کردم به اسم دایی جان ناپلئون و بعد کارهای جلال آل احمد و بزرگ علوی و بعد نوبت عاشقی مخملباف و دیگر سراغ آن کتابها نرفتم، مدتی بعد دوستی برایم دو تا کتاب آورد یکی پنجره از فهیمه رحیمی و دیگری کتابی از نسرین ثامنی. نمی دانم چرا دیگر خواندن این کتابها برایم جذابیتی نداشت. از پنجره که الان هیچ چیز یادم نمی آید ولی کتاب نسرین ثامنی که اسمش از یادم رفته دربارۀ پسری بود که برای دزدی وارد خانۀ دختری می شد و بعد می فهمید دختر نابیناست و تحت تاثیر دختر قرار می گرفت و باقی اش را حتما خودتان حدس می زنید و می فهمید خواندن چنین معجونی برای کسی که مزۀ واقعی ادبیات زیر زبانش رفته چه عذابی می تواند باشد.
نمی دانم طرح جلد این کتابها یادتان مانده یا نه که مثلا دختری بود با چمدانی در دست و بالای سرش هم چهرۀ درشت پسر جوان خوش قیافه ای بود که قطرۀ اشکی توی صورتش نشسته بود و ... طرح جلد همشهری جوان این شماره چیزی شبیه به این بود.
چند وقت پیش رفته بودم یکی از این کتابفروشی های اطراف خانه مان. دختری که به نظر دانش آموز سالهای اول دبیرستان می آمد به همراه مادرش آمده بودند که کتاب بخرند.. دختر چند تا از کتابهای فهیمه رحیمی را می خواست که دوستانش در مدرسه پیشنهاد کرده بودند و مادر اصرار داشت دختر وقتش را با خواندن این جور کتابها پر نکند و یکی از کتابهای شعر فریدون مشیری را بخرد، فروشنده هم اصرار داشت که دختر کتابهای فهیمه رحیمی را بخرد و بخواند. آن روز توی دلم به دختر خندیدم و جور دیگری نگاهش کردم... اما کداممان می توانیم ادعا کنیم که حداقل یکبار از این نوع کتابها نخوانده ایم؟؟

پ-ن: از اینکه تمام پستهای اخیر وبلاگم کتابی شدند و احتمالا حوصله تان سر رفته از همه تان معذرت می خواهم. بزودی با عملیات ژانگولر در خدمتتان خواهم بود!!!
+ نوشته شده در  2007/5/5ساعت 22:31  توسط مسعود  | 

موسیقی آب گرم
چارلز بوکفسکی
برگردان: بهمن کیارستمی
نشر ماه ریز
چاپ دوم: 1385/ صد و نوزده صفحه/ هزار و سیصد تومان
دوازده داستان این مجموعه همه برشی از یک روزمرگی صرف هستند بدون هیچ اتفاق خاصی در نهایت سادگی و ایجاز. شخصیت های داستانها اغلب شاعران و نویسنده هایی هستند که شعر می خوانند، مست می کنند، با معشوقه هایشان به هم می زنند و دوباره با کس دیگری روی هم می ریزند. هنری چیناسکی شخصیت اصلی اغلب رمان ها، قصه ها و شعرهای بو کفسکی است. چیناسکی روزش را با آبجو شروع می کند، از سیاست چیزی سر در نمی آورد، در شعر خوانی های خودش و دیگران مست می کند ، از همینگوی بیزار است و با زنها مشکل دارد. قصه های این کتاب از دو مجموعه داستان:
south of no north,hot water music
انتخاب شده اند.
بخشی از داستان یک کارمند کشتی سازی با دماغ سرخ: اولین باری که راندال هریس رو دیدم چهل و دو سالش بود و با یه زن مو خاکستری به اسم مارگی تامسون زندگی می کرد. مارگی چهل و پنج سالش بود و نمیشه گفت که زیبا بود. من که اون موقع سردبیر یه مجله ی کوچیک به اسم مدفلای بودم، رفتم پیشش تا برای مجله ام ازش مطلب بگیرم. راندال به گوشه گیری، بد مستی، بی تربیتی و تلخی معروف بود، اما شعرهاش غریزی و پرقدرت بودند. ساده و وحشی...

دربارۀ چارلز بوکفسکی به نقل از مقدمۀ کتاب: بوکفسکی در آگوست 1920، در شهر آندرناخ آلمان به دنیا آمد و وقتی سه ساله بود به همراه خانواده اش به آمریکا مهاجرت کرد.بوکفسکی اولین قصه اش را در سال 1944 منتشر کرد. بعد تقریبا بیست سال هیچ چیز ننوشت. تنها نوشید، کار یدی کرد و در اتاق های کوچک اجاره ای زندگی کرد. او سالها به عنوان نامه رسان در اداره ی پست لوس آنجلس کار کرد. و به روایت خودش روزی که دوباره نوشتن را آغاز کرد از ادارۀ پست اخراج شد.
روزی کسی از من پرسید: چطور می نویسی؟ چطور خلق می کنی؟ گفتم: من خلق نمی کنم. من حتی سعی هم نمی کنم و مهم این است که سعی نکنید، چه برای خلق کردن، چه برای جاودانه شدن. شما انتظار می کشید و اگر اتفاقی نیفتد، باز هم انتظار می کشید. مثل سوسکی که کسی او را از بالای دیوار تماشا می کند. وقتی سوسک به اندازه ی کافی به شما نزدیک شد، دست تان را دراز می کنید و له اش می کنید و یا اگر از آن خوش تان آمد، نگه اش می دارید.
پ-ن: قطع کتاب جیبی است و می توانید کتاب را همه جا همراه ببرید و داستانها را راحت بخوانید.

معرفی این کتاب در کتابهای عامه پسند

معرفی این کتاب در جنون خواندن

+ نوشته شده در  2007/5/3ساعت 13:30  توسط مسعود  | 

گاهی این گزینه حذف وبلاگ روی میز کار بلاگفا بدجور چشمک می زند و آدم را وسوسه می کند که این وبلاگ را حذف کند و برای همیشه توی وبلاگستان خودش را گم کند. درست مثل روزهایی که می خواهی از این زندگی از همه چیز و همه کس فرار کنی وبرای همیشه خودت رو گوشه ای گم کنی.
+ نوشته شده در  2007/5/2ساعت 16:24  توسط مسعود  | 

یکروز بلند آفتابی
در آبی بیکران دریا
امواج ترا به من رساندند
امواج ترانه بار تنها
چشمان تو رنگ آب بودند
آندم که ترا در آب دیدم
در غربت آن جهان بی شکل
گوئی که ترا بخواب دیدم
از تو تا من سکوت و حیرت
از من تا تو نگاه و تردید
ما را میخواند مرغی از دور
میخواند به باغ سبز خورشید
در ما تب تند بوسه می سوخت
ما تشنۀ خون شور بودیم
در زورق آبهای لرزان
بازیچۀ عطر و نور بودیم
میزد، میزد، درون ذریا
از دلهرۀ فرو کشیدن
امواج، امواج نا شکیبا
در طغیان بهم رسیدن
دستانت را دراز کردی
چون جریانهای بی سرانجام
لبهایت با سلام بوسه
ویران گشتند روی لبهام
یک لحظه تمام آسمان را
در هاله ای از بلور دیدم
خود را و ترا و زندگی را
در دایره های نور دیدم
گویی که نسیم داغ دوزخ
پیچیده میان گیسوانم
چون قطره ای از طلای سوزان
عشق تو چکید بر لبانم
آنگاه ز دوردست دریا
امواج به سوی ما خزیدند
بی آنکه مرا بخویش آرند
آرام تو را فرو کشیدند
پنداشتم آن زمان که عطری
باز از گل خوابها تراوید
یا دست خیال من تنت را
از مرمر آبها تراشید
پنداشتم آن زمان که رازیست
در زاری و هایهای دریا
شاید که مرا بخویش می خواند
در غربت خود، خدای دریا
فروغ فرخزاد/ کتاب اسیر
- ترانۀ دریائی را با صدای شهرزاد سپانلو  از اینجا بشنوید.

-وبلاگ شهرزاد سپانلو که البته به زبان انگلیسی است.

+ نوشته شده در  2007/5/1ساعت 22:55  توسط مسعود 

باران ببارد و توی خیابان باشی و چتر هم نداشته باشی و مردم را ببینی که از باران فرار می کنند و تو زیر این باران بایستی و خیس شوی.
باران ببارد و پشت پنجرۀ اتاقت نشسته باشی و بخار لیوان چای گرمت کند و کسی را ببینی که توی خیابان ایستاده تا زیر باران خیس شود و به دیوانگی هایش بخندی.
باران ببارد و توی بالکن خانه تان نشسته باشی و دستت را دراز کنی تا قطره های باران را احساس کند و بخوانی:
باز باران/ با ترانه/ با گهرهای فراوان/ می خورد بر بام خانه...
باران ببارد و خواب باشی و توی رختخوابت زیر پتو و ملحفه و کتابها و مجله های نخوانده و کاغذهای باطله و لباسهای تا نشده مدفون شده باشی و از صدای رعد و برق بیدار شوی و دوباره بخوابی و خواب آن روز بارانی را ببینی که فاصله ات با او یک خیابان پر از آب بود و او چتر داشت و تو خیس میشدی و او می خندید و خیابانها را آب گرفته بود و زنی فریاد می زد وای خدایا خانه ام را آب برد و تو همانطور ایستاده ای محو تماشای او و چتر قرمزش و محو تماشای آن طرۀ موی روی پیشانی و آن خنده و فاصله ات با او فقط یک خیابان پر از آب است...
یک خیابان پر از آب باران..
باران می بارد و...

+ نوشته شده در  2007/5/1ساعت 10:0  توسط مسعود  | 

جیمز و هلوی غول پیکر، داستانی بود که زمانی که من کودک بودم به صورت دنباله دار در کیهان بچه ها چاپ می شد. جیمز هنری تراتر تا چهار سالگی با پدر و مادرش در خانه ای کنار دریا زندگی می کرد اما بعد از این که یک کرگدن پدر و مادرش را خورد مجبور شد با عمه های بد جنسش زندگی کند. جیمز روزگار سختی داشت تا اینکه یک روز اتفاق عجیبی افتاد که جیمز را به سفری باور نکردنی به همراه یک ملخ پیر، یک کرم خاکی، کفشدوزک، هزار پا و کرم شب تاب با یک هلوی غول پیکر فرستاد تا برای همیشه از شر دو عمۀ بدجنسش راحت شود.
من این داستان را هر هفته در کیهان بچه ها می خواندم و منتظر بودم ببینم سرنوشت جیمز و دوستانش در این سفر به کجا میرسد تا اینکه چند وقتی جیرۀ کیهان بچه هایم قطع شد و ماجراهای سفر جیمز را از دست دادم اما همچنان گاهی وقتها به جیمز فکر می کردم.
چند وقت پیش که رفته بودم فروشگاه نشر چشمه بین قفسۀ کتابهای کودک- من معمولا وقتی کتابفروشی میروم حتما یکی دو تا کتاب کودک برای کودک درونم می خرم، بله من هنوز هم کتاب کودک می خوانم- چشمم به این عنوان افتاد: هلوی غول پیکر. کتاب را برداشتم و ورق زدم...
بله این همان جیمز بچگی های من بود که آرزو می کردم کاش من به جای او با یک هلو سفر می کردم. کتاب را همان جا خریدم و بعد فهمیدم رولد دال، نویسندۀ این کتاب از موفق ترین نویسندگان کتابهای کودک و نوجوان در دنیاست که اتفاقا اکثر آثارش به همت نشر مرکز به فارسی هم ترجمه شده اند.
کتاب همین جور توی نوبت مانده بود تا بخوانمش و فرصت نمی شد. تا اینکه دو سه شب پیش شروع کردم به خواندنش و این شبها تا ذره ای از ماجراهای سفر جیمز را نمی خواندم خوابم نمی برد. عاشق این قصه ها هستم که با یکی بود یکی نبود شروع می شود و آخر قصه همه چیز به خیر و خوشی پایان می گیرد، آدم بدها به سزای اعمالشان می رسند و آدمهای خوب خوشبخت می شوند و تا آخر عمر به خوبی و خوشی پایان می گیرند.
جیمز کودکی من که بالاخره در پایان سفرش به آمریکا رسید و خوشبخت شد و برای همیشه توی هستۀ همان هلویی که با آن مسافرت کرده بود زندگی کرد. حالا شب ها راحتتر می خوابم چون حداقل می دانم که جیمز بچگی های من زندگی فلاکت بارش تمام شده و حالا خوشبخت است.
هی! جیمز! دیگه نگرانت نیستم.
پ-ن: همین الان رفتم از کتابفروشی سر کوچه دو تا دیگه از کتابهای رولد دال رو خریدم. ماتیلدا و چارلی و کارخانۀ شکلات سازی. به زودی از تجربه های این دو کتاب هم برایتان می گویم.
راستی شما هم کتاب کودک می خوانید؟؟
نه!!! من پیشنهاد می کنیم کتاب کودک بخوانید... حتما بخوانید.
دربارۀ رولد دال: رولد دال نویسندۀ نروژی تبار انگلیسی به شیوه ای طنزآمیز و بدیع و در فضایی آمیخته با تخیل و واقعیت و استعاره به طرح مسایل تربیتی اجتماعی نسل جدید می پردازد. سبک نگارش او بسیار غنی و مفرح است. قصه های دال لحنی تند و تهاجمی و در عین حال شیرین و پرکشش دارد. از آثار او می توان به چارلی و کارخانۀ شکلات سازی، ماتیلدا، جادوگرها، خانواده آقای ابله، آقای روباه شگفت انگیز و .. نام برد. اغلب آثار رولد دال را در ایران نشر مرکز چاپ کرده است.
هلوی غول پیکر/ رولد دال/ ترجمۀ ساغر صادقیان/ کتاب مریم ( وابسته به نشر مرکز)/ چاپ سوم/ صد و سی صفحه/ هزار و چهارصد تومان
+ نوشته شده در  2007/4/30ساعت 12:46  توسط مسعود  | 

روز های عجیبی است، روزها تند و تند از پی هم می روند و هرچه بدوی به گردشان هم نمیرسی...
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشتۀ خویش آمد و هنگام درو
+ نوشته شده در  2007/4/29ساعت 23:8  توسط مسعود 

وسط یک جشن عروسی، بین اون همه شلوغی و سر وصدا وقتی به چهرۀ عروس و داماد نگاه می کنم با خودم فکر می کنم که این عشق تا کجا باقی می ماند؟؟ یعنی ده سال بعد، نه پنج سال بعد که کم کم سر و کلۀ بچه ها هم وسط این زندگی پیدا شده هنوز چیزی از اون عشق علاقه، چیزی از اون شور و حرارت روز اول باقی مونده؟؟ یا زندگی زناشویی هم کم کم به چیزی مثل وظیفه، مثل یک عادت تبدیل شده؟؟ با خودم فکر می کنم که این عروس و داماد ده سال دیگه هنوز به خودشون فکر می کنند یا اینکه وسط های و هوی بچه ها و خرج خونه و شهریه مدرسۀ بچه ها و هزار تا چیز دیگه کم کم دارند خودشون رو هم فراموش می کنن. با خودم فکر می کنم اون قول و قرارهای روز اول، اون تعهد ها تا کجا ادامه پیدا می کنند؟؟ و اینکه اگر یک روز این چهره های خندان امروز از هم خسته بشوند چه اتفاقی می افتد؟؟
گاهی وسط اون همه چهرۀ خندان، وسط اون همه شادی و صدای خنده آرزو می کنم کاش این شادی ادامه پیدا می کرد و تا وسط کوچه و خیابان و تا وسط زندگی روزمره مان کشیده میشد. شاید با آن همه شادی امروز حال دیگری داشتیم...
+ نوشته شده در  2007/4/28ساعت 16:49  توسط مسعود  | 

یک- کنسرت تارهای ممنوعه
حسین مرتضاییان آبکنار
نشر آگه
صد و هشت صفحه/ پانصد تومان/ چاپ اول: 1378
کنسرت تارهای ممنوعه اولین مجموعه داستان حسین مرتضائیان آبکنار که توسط نشر آگه در قالب مجموعه شهرزاد به چاپ رسیده است و مجموعۀ هشت قصه است به نامهای: آن شب ماه نبود، حفاظ سرد، مینای من، کنسرت تارهای ممنوعه، داستان رحمان، منظر، کالبد شکافی یک شخصیت داستانی و مسئله. مجموعۀ شهرزاد مجموعه ای بود برای چاپ اولین مجموعۀ داستان نویسندگان به انتخاب و پیشنهاد هوشنگ گلشیری که در زمان حیاتش سه کتاب از این مجموعه را نشر آگه چاپ کرد که کتاب فوق هم یکی از آنهاست. از بین داستانهای این مجموعه, داستان رحمان فضایی جنگی دارد و به نظر من داستان رحمان به همراه حفاظ سرد و مینای من از بهترین داستانهای این مجموعه اند.

دو- عطر فرانسوی
حسین مرتضائیان آبکنار
نشر قصه
هشتاد و شش صفحه/ هشتصد تومان/ چاپ اول: 1382
مجموعۀ نه داستان کوتاه به نامهای: تخته سنگ، عطر فرانسوی، پیراهن سه شنبه، کوچۀ شهید، تانک، توی خونه صداش می کنیم نازی، کاش اعدام شده بود، رمان همشاگردی ها، یک داستان زن پسند. طرح جلد کتاب هم کار اردشیر رستمی است.
قسمتی از داستان تخته سنگ: اگر یکی از روزهای دی ماه سوار ماشین بشوی و در جاده به سمت چالوس پیش بروی و خوب سمت راستت را نگاه کنی، نزدیکی های کلاه فرنگی ها، سر پیچی از این پیچ های بسیار، به تخته سنگ کوچکی بر می خوری که روی سطح صافش که با اندکی زاویه رو به توست، نوشته شده « مانی، ترانه، پیوندتان مبارک» و تو نه می دانی مانی کیست و نه ترانه...

سه- عقرب روی پله های راه آهن اندیمشک یا از این قطار خون می چکه قربان!
حسین مرتضائیان آبکنار
نشر نی
هشتاد و سه صفحه/ دو هزار تومان/ چاپ اول: 1385
اولین رمان مرتضائیان آبکنار یک رمان است با زمینۀ جنگ. داستان حوالی سال شصت و هفت اتفاق می افتد و ابتدای رمان آمده که تمام صحنه های این رمان واقعی است. از آن کتابهایی است که پیشنهاد می کنم حتما بخوانید، آن هم نه یک بار چندین بار... کتاب طوری است که خیلی راحت در زمان کوتاهی خوانده می شود. من دیشب یک نفس این هشتاد و سه صفحه را خواندم.
قسمتی از فصل پنجم کتاب: به جادۀ اصلی که پیچیدند، راننده گفت: یا اباالفضل!... اینجا رو!
دو طرف جاده، پر از سرباز بود. بدون اسلحه، بدون تجهیزات، حتا بدون لباس!
تا چشم کار می کرد سرباز بود و افسر و درجه دار، که با شلوارهای خاکی و پای برهنه و زیر پیراهن های سفید چرک، کنار جاده ولو بودند.
+ نوشته شده در  2007/4/27ساعت 17:56  توسط مسعود  | 

مدتهاست می خواهم قصۀ دختر هفده، هجده ساله ای را بنویسم که عاشق مرد پنجاه ساله ای شده است. دختر شب و روز به مرد فکر می کند اما هیچ نمی گوید... دختر از عشقش به مرد چیزی نمی گوید اما مرد می داند، از نگاههای دختر همه چیز را می فهمد. مرد خودش دختری همسن و سال دختر قصۀ من دارد. دختر قصۀ من مدام سر راه مرد قصه قرار می گیرد و مرد مدام از دختر فرار می کند.*

می دانم شاید سوژه ام زیادی تکراری باشد، شاید زیادی خام و احساساتی است اما می خواهم این سوژۀ تکراری را از صافی ذهن خودم رد کنم. هنوز خط و ربط ماجراها برایم مشخص نیست، اصلا نمی دانم این آدمها کی هستند؟ کجایند؟ و چطور به هم مربوط می شوند. فقط تصویر گنگی دارم از مردی که می داند دختر هفده، هجده ساله ای مدام به او فکر می کند...
می خواهم از همین امروز نوشتن اش را شروع کنم، می خواهم یک قصۀ زمینی بنویسم. اگر کار نوشتن ام به جاهای خوبی رسید حتما خبرتان می کنم.
شما پیشنهادی ندارید؟؟؟
*تمام حقوق مادی و معنوی این سوژه متعلق به خودم است و لاغیر!!8
+ نوشته شده در  2007/4/26ساعت 13:8  توسط مسعود  | 

حرفی ندارم...

امروز می خواهم سکوت کنم.

+ نوشته شده در  2007/4/25ساعت 17:48  توسط مسعود  | 

هر روز پرندۀ کوچکی را روی شانه ات تصور کن که سوال می کند: آیا امروز همان روز است؟ آیا آماده ام؟ آیا همۀ آنچه را که انجام می دهم واقعاً نیاز دارم انجام دهم؟ آیا همان انسانی هستم که می خواهم باشم؟
- از کتاب سه شنبه ها با موری/ میچ آلبوم/ ترجمۀ ماندانا قهرمانلو/ نشر قطره
+ نوشته شده در  2007/4/24ساعت 18:43  توسط مسعود  | 

هنوز یادم مانده: یک عصر جمعه ی اواخر دی ماه بود. سوز سردی می آید و توی خیابان ولی عصر منتظر تاکسی ایستاده ام. سمندی می آید و روی صندلی جلو سوار می شوم، کمی جلوتر یک سرباز هم سوار می شود. ماشین که راه می افتد سرباز می گوید: آقا چرا این زلزله نمیاد هممون رو راحت کنه؟
راننده می خندد و می پرسد: چند ماه خدمتی سرباز؟
سرباز می گوید: چه فرقی می کنه، مهم اینه که این لعنتی انگار نمی خواد تموم بشه و بعد یکدفعه می گوید: آقا من توی این مدت یک نفر رو کشتم، بیچاره هیچ گناهی نداشت، با ماشین افتاده بودم دنبال دو تا مواد فروش که یکدفعه پرید جلوی ماشین، نتونستم ماشین رو کنترل کنم، زدم بهش. من راننده بودم... حالا خانواده اش مدام تهدیدم میکنن، راحتم نمی ذارن، گفتن میکشیمت، شب و روز تهدیدم می کنن... و بعد صدای هق هق اش بلند شد.
می خواستم برگردم و نگاهش کنم، اما برنگشتم. از ماشین که پیاده شدم برف شروع شده بود. تا مدتها صدایش و حرفهایش از ذهنم بیرون نمی رفت.
راستی چرا اشکهایش را ندیدم؟؟؟
+ نوشته شده در  2007/4/23ساعت 14:47  توسط مسعود  | 

خانمها، آقایان:
آمده ام اینجا که بگویم بوبن بخوانید، کتابهای کریستین بوبن نویسندۀ فرانسوی را اگر تا به حال نخوانده اید از دست ندهید. هر جا هستید و هر وضعیتی دارید کتابهایش را بگیرید و بخوانید. من این چند روز کتابهای بوبن را می خواندم. اول ایزابل بروژ را خواندم بعد دیوانه بازی و فکر می کردم که از بوبن همین دو کتاب به فارسی ترجمه شده اما دیروز که سری به کتابفروشی پنجره زدم متوجه شدم که کلی از کتابهای بوبن ترجمه شده و از این کشف تازه ام کلی ذوق زده شده ام. حالا دارم سومین کتابش، غیر منتظره را می خوانم.
کریستین بوبن نویسنده ی نامدار ادبیات فرانسه در سال 1951 متولد شد و پس از تحصیل در رشته ی فلسفه به نویسندگی روی آورد و تا کنون حدود سی اثر از او منتشر شده است. آثار بوبن مانند زنجیر به هم پیوسته اند، هریک تصویر دیگری را روشن ساخته و در کنار هم، تابلوی زندگی و افکار نویسنده را شکل می دهند. برای او تجربه های ساده ی زندگی، کودکی، عشق، تنهایی، دستمایه ی خلق آثار شاعرانه است. بوبن بیش از آن که به مضامین و کلمات اهمیت بدهد به آوا و لحن کلام می پردازد و نوشته های او سرشار از اندیشه اند. بوبن صلح و آرامش درونی، عشق، تنهایی و حتی خلاء را بزرگترین موهبت ها می داند.
دیوانه بازی اینطور شروع میشود: اولین معشوقم دندانهای زردی دارد. در چشم های دو ساله، دوسال و نیمۀ من وارد شده و از مردمک چشم هایم تا درون قلب دختر بچگانه ام لغزیده و آنجا سوراخش، آشیانه اش، کنامش را ساخته است. الان هم که دارم با شما حرف می زنم هنوز آنجاست.
قبول کنید کنار گذاشتن کتابی که این طور شروع شود کار سختی است.
دختر کتاب دیوانه بازی یک گریز پاست. یکجا بند نمی شود و مدام می گریزد و می خواهد خودش را بین آدمها گم کند. هنرش، هنر گریختن است و من خواننده را به دنبال خودش می کشد.
کاپیتان ژاک کتاب ایزابل بروژ هم یک گریز پاست و می گوید: هیچ چیز مهم نیست ایزابل، هیچ چیز...
غیر منتظره را که تازه شروع به خواندن کرده ام و نمی توانم نظری بدهم اما اگر خواستید کتابهای بوبن را بخوانید اول از دیوانه بازی شروع کنید. ترجمۀ ایزابل بروژ کمی اذیت می کند و ممکن است زده تان کند مثلن من معنای این جمله را متوجه نشدم:
وقتی زندگی کنار لب های ژاک، این گفتار روشنی بخش، این نان خوشمزه ی یک جمله، این سه کلمه برای ولعی فراوان، این سه فرشته ی نگهبان بر سر راه ها را زمزمه می کند: مهم نیست، ایزابل. هیچ چیز مهم نیست، ایزابل.
به هر حال تجربۀ خواندن این دو کتاب تجربۀ خوبی بود. در نوشته های بوبن بیشتر از آنکه مضامین مهم باشند، آدمها و تفکرات و حرفهای آنها مهم اند و این تفکرات در قالب جمله ها یی بیان می شوند که مدتها در ذهنتان می مانند مثل این جمله:
هر بار که ادعا می کنند می خواهند چیزی به من بیاموزند، در حالتی از اطاعت و حماقت محض قرار می گیرم- در ظاهر مطیع و فرمانبردار و در باطن غایب ز میانه.
یا این جمله از کتاب ایزابل بروژ:
آغاز عشق همیشه همین طور است: همین بی عدالتی که همراه با عشق ظاهر می شود، همین فراموشی ناگهانی تمام دنیا.
شما هم بوبن را تجربه کنید، از تجربه های بوبنی!!! به من هم بگویید.
دیوانه بازی/ کریستین بوبن/ ترجمه ی پرویز شهدی/ نشر چشمه
ایزابل بروژ/ کریستین بوبن/ ترجمه ی مهوش قویمی/ نشر آشیان
غیر منتظره/ کریستین بوبن/ برگردان نگار صدقی/ نشر ماه ریز
+ نوشته شده در  2007/4/23ساعت 11:48  توسط مسعود  | 

امروز، اول اردی بهشت روز بزرگداشت سعدی شیرازی است، یکی از حکایت های گلستان را اینجا می گذارم، بخوانید و حظ اش را ببرید:
همراه کاروانی پیاده به سفر رفته بودم و از روی غرور جوانی جلوتر از همه حرکت می کردم. شبانگاه چون خیلی خسته بودم در پای تپه ای نقش بر زمین شدم و خوابیدم. پیرمردی که در آخر کاروان حرکت می کرد مرا دید و گفت: چرا خوابیده ای؟ این جا که جای استراحت کردن نیست. گفتم: نمی توانم راه بروم. گفت: نشنده ای که گفته اند: « رفتن و نشستن به که دویدن و گسستن»
ای که مشتاق منزلی مشتاب
پند من کار بند و صبر آموز
اسب تازی دو تک رود به شتاب
و اشتر آهسته می رود شب و روز
+ نوشته شده در  2007/4/21ساعت 20:54  توسط مسعود  |