|
تجربه های آزاد
|
||
|
عرصه های مکرر را می کاوم، هجرتی دوباره شاید... |
وسوسه شدم که کتاب را بخرم. هومن را هم که همراهم بود وسوسه کردم که کتاب را بخرد. چهار هزار تومن دادیم و دوتا کتاب خریدیم. خانه که رسیدم شروع کردم به خواندن. از آن کتابهایی است که در یک نشست یکی دو ساعته می توان خواند و تمامش کرد. کتاب قرار است درباره بلوغ باشد و یکجورهایی به این سوال جواب بدهد که بلوغ چیست؟ کاری که به نظرم علیرضا داوود نژاد به شکل خیلی بهتری در فیلم مصایب شیرین انجام داده بود. پسر شانزده هفده ساله ای به اسم رسول به همراه مادربزرگ پیرش در شهرستانی که تا آخر هم نمی فهمیم دقیقا کجاست زندگی می کند. این پسر یک سوال دارد و آن هم اینکه بلوغ چیست؟ اما هیچ کس نیست که به این سوالش جوابی بدهد- به نظرم این سوالی است که همه ما شاید زمانی دنبال جوابش بوده ایم- و اتفاقا تا آخر داستان هم جواب درستی به این سوال داده نمی شود. قهرمان قصه می آید تهران و عاشق رعنا دختر عمویش می شود و بعد همین طوری یکهویی سر و کله ی زن تنهایی به اسم خانم صادقی وسط داستان پیدا می شود و همین خانم صادقی است که قهرمان قصه را از بلاتکلیفی نجات می دهد و یکجوری جواب سوالاتش را می دهد.
کتاب که تمام شد به هومن اس ام اس زدم که: واقعا هیچ نکته ی تازه ای نداشت. بی جهت دو تومن پول و کلی وقت برای خوندنش از دست دادیم. هومن هم جواب داد که: من هم گول زدی. دو تومن من رو هم پس بده.![]()
دیشب که دوباره رفته بودم کتابفروشی رشد دیدم شماره ی جدید هفت هم آمده است فرزانه اس ام اس می زند که شماره ی جدید تازه هم در آمد. این ها را گذاشتم وقتی رسیدم تهران بخرم. همشهری جوان را خریدم. مصاحبه ی جالبی دارد با سید جواد هاشمی درباره ی اینکه چرا تمام نقشهایی که بازی کرده شبیه هم است؟ و اینکه چرا با وجود تکرار نقشهای مثبت کنار گذاشته نشده و هنوز پیشنهاد کار دارد؟ هاشمی هم گفته که همین الان بالای ده پیشنهاد برای بازی دارد و اینکه دیگر راهش را یاد گرفته که چطور کار کند تا از سینما کنار نرود و جالب اینکه بیست و چهار بار تا به حال در فیلمهای سینمایی و سریالها شهید شده است.
دیروز روزنامه ی هم میهن خریدم. همه اش ترس داشتم از اینکه روزنامه ی هم میهن به موقع اینجا نرسد که رسید ولی اینجا آنقدر سرم شلوغ است که فرصت نکرده ام هنوز نگاهی بهش بیاندازم. الان که داشتم می آمدم کافی نت دیدم شرق آمده و خریدم. نمی دانم هنوز آفتاب از شرق طلوع می کند؟؟؟
هیچ جوابی نداشتم.
صبح می آیم کافی نت. چیزی برای گفتن ندارم. این پست فرزانه را می خوانم...
انتظار و انتظار و انتظار، کی قرار است این انتظار لعنتی به پایان برسد، کی؟ کجا؟
همین اردیبهشت پارسال بود که تصمیم گرفتم برای امتحان فوق بخوانم، بهار با دغدغۀ ثبت نام کلاسها و برنامه ریزی برای درس خواندن گذشت. تابستان بیشتر وقتم را کلاسها پر کرده بودند، کلاسهای آمادگی کارشناسی ارشد و آن پیاده رویهای طولانی خیابان ولی عصر و بعد پاییز که با دغدغۀ درس خواندن و رسیدن به کنکورهای آزمایشی گذشت. زمستان هم باز درس بود و درس و انتظار پشت پنجره برای دیدن یک دل سیر بارش گلوله های برف و بعد امتحان سراسری و دوباره بهار و دوباره درس خواندن برای امتحان آزاد و حالا که نگاه می کنم می بینم که یک سال گذشته و تمام این یک سال منتظر بوده ام، منتظر آن لحظه ای که آرام و بی هیچ دغدغه ای یک گوشه بنشینم و هیچ کاری نکنم و حتی فکر هیچ اتفاقی را نکنم. آرام، بی هیچ دغدغه ای، بی هیچ انتظاری...
حالا شروع دورۀ تازه ای است برای انتظار کشیدن، برای دوباره منتظر شدن برای اتفاقهای زمینی.
اما من خسته تر از آن هستم که باز هم انتظار بکشم، خسته تر از آنکه منتظر اتفاقی شوم که هیچ وقت نمی افتد...
اینجا کیانپارس دارد، کیان آباد و کوروش و امانیه و زیتون دارد. اینجا شلنگ آباد و کیان هم دارد. اینجا بلوار ساحلی دارد. کارون گل آلود دارد، پل گفتگوی تمدنها دارد. پاساژ مرو و مر کز خرید آسمانه و مرکزی و برج دارد. اینجا خیابان طالقانی و نادری و امام دارد. چهار راه آبادان دارد. کتابفروشی بین المللی و رشد و اشراق دارد. سینما ساحل دارد، سینما آفریقا و فلسطین و هلال دارد. میدان شهدا دارد، فلکۀ ساعت دارد، چهار شیر دارد. دانشگاه آزاد دارد، دانشگاه شهید چمران و پیام نور دارد. تاکسی هایی دارد که داد می زنند: آزاد، آباد، پارس و تو را تا دانشگاه آزاد تا کیانپارس و کیان آباد می برند. اینجا قرار است تا چند وقت دیگر مترو هم داشته باشد، قطار شهری. اینجا حالا ترافیک هم دارد و می توانی هر وقت که سر قرارت دیر رسیدی بهانه بیاوری که توی ترافیک یک گوشۀ شهر گیر افتاده بودم.اینجا پیتزا آتنا دارد، کافی شاپ شهر آفتاب دارد، سمبوسه و فلافل صد تومانی دارد، اینجا حالا هایدا و آیس پک هم شعبه دارند. اینجا روزنامۀ محلی هم دارد، روزان، عصر کارون و روزنامۀ مرحوم همسایه ها. اینجا احمد محمود دارد، کیانوش عیاری دارد، مصطفی مستور دارد، جلال آریانِ اسماعیل فصیح هم حتما جایی همین گوشه کنارهاست. اینجا گرما دارد، گرما و آفتابی که گاهی مجبورت می کند این شعر فروغ را که می گفت به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد را فراموش کنی و پناه ببری به باد پنکه ها و کولر گازیهای اُ جنرال و توشیبا و ... که حالا کم کم دارند تبدیل می شوند به کولرهای دو تکۀ اسپیلیت ال جی و سامسونگ و چه و چه...
اینجا نفت دارد، شرکت نفت دارد، نیو ساید و شهرک نفت دارد. اینجا اهواز است، اهواز.... کیانپارس، کافی نت سبز
پ-ن۱: این یادداشت را خیلی با عجله نوشتم، یکی بیرون توی ماشین منتظرم نشسته که مدام غر می زند و اس ام اس می فرستد که زود باش بیا. وسط نوشتن این پست در کافی نت باز می شود و یکی از همکلاسی های سابق وارد می شود. وسط سلام و علیک و احوالپرسی هی سرش را می کند توی مانیتور که بفهمد من در حال انجام چه کاری هستم. این است که یادداشتم کمی پراکنده شد.
پ-ن۲: این که کامنت هایتان را دیر جواب می دهم یا فرصت نمی کنم بهتان سر بزنم تنها دلیلش این است که اینجا دسترسی خانگی به اینترنت ندارم. وقتی برگشتم از خجالت همگی در می آیم.
هشت- چیز دیگری یادم نمی آید. اگر تا وقت رفتن چیز دیگری به ذهنم رسید اضافه می کنم.
پ-ن: از صبح تا الان که ساعت دو و بیست دقیقه است این پست هی دارد طولانی تر می شود.
معرفی این کتاب در کتابهای عامه پسند
معرفی این کتاب در جنون خواندن
-وبلاگ شهرزاد سپانلو که البته به زبان انگلیسی است.
امروز می خواهم سکوت کنم.
|
|