تبليغاتX
تجربه های آزاد
عرصه های مکرر را می کاوم، هجرتی دوباره شاید...
دختر هفت هشت ساله ای به مادرش می گوید:
« مامان، داداش ِ دوستم یانگوم رو بدون سانسور از اینترنت گرفته»
به نظرتان در ذهن یک دخترک هفت هشت ساله ی اینجایی سانسور چه معنایی می تواند داشته باشد؟
+ نوشته شده در  2007/7/22ساعت 20:0  توسط مسعود  | 

مهمان هفته ی این شماره ی مجله ی همشهری جوان علیرضا افخمی کارگردان سریال های تب سرد، او یک فرشته بود و زیر زمین است. در قسمتی از مصاحبه افخمی درباره ی فرزاندان جوانش صحبت کرده و درباره ی دختر بزرگش که ظاهرا کتابخوان است این طور گفته:
« یک اشکالی که من به دختر بزرگم می گیرم این است که فقط می خواند. خود من شاید خیلی کمتر از او کتاب خوانده باشم ولی فکر می کنم عمیق تر خوانده ام. دختر خود من الان این جوری کتاب نمی خواند، سر دستی می خواند.»
خیلی هایمان فقط می خوانیم که خوانده باشیم بدون اینکه این خواندن ها در جانمان بنشیند.
افخمی حرفهای جالب دیگری هم زده است، اگر فرصت کردید و حوصله اش را داشتید این شماره ی همشهری جوان را بگیرید و حرفهای افخمی را بخوانید. پول زیادی هم نمی خواهید بدهید سیصد تومان ناقابل درست به اندازه ی پول یک بسته چیپس چی توز!!!
+ نوشته شده در  2007/7/22ساعت 14:29  توسط مسعود  | 

دوست دارم صدای فروغ در گوشم زمزمه کند:
دستهایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد
می دانم، می دانم، می دانم
و پرستو ها در گودی انگشتان جوهری ام تخم خواهند گذاشت

و بعد من و همه ی آدمهای دنیا بخوانیم:
دستهایمان را در باغچه می کاریم
سبز خواهیم شد
می دانیم، می دانیم، می دانیم
+ نوشته شده در  2007/7/20ساعت 20:37  توسط مسعود  | 

زندگی مطابق خواسته ی تو پیش می رود/ امیر حسین خورشید فر/ نشر مرکز/ چاپ اول 1385/ صد و پنجاه و چهار صفحه/ دو هزار و چهارصد تومان
زندگی مطابق خواسته ی تو پیش می رود مجموعه ی ده داستان کوتاه و بلند از امیر حسین خورشید فر است که به همت نشر مرکز چاپ شده است.
داستان های مجموعه عمدتا بر محور گفتگو یا تعریف شخصیت ها از فضا و اتفاقات پیرامون شان پیش می روند. شخصیت های داستان های امیر حسین خورشید فر دائما در حال حرف زدن هستند و یکجوری خواننده ی آشنا با ادبیات را به یاد داستان های ج.د.سلینجر می اندازند- البته برای من این اتفاق افتاد- داستان های سلینجر هم بیشتر بر محور گفتگوهای بین شخصیت ها می چرخند.
در داستان اول مجموعه، رنگ های گرم، پسرکی از زندگی با مادر تنهایش حرف می زند، از کودکی تا امروز که جوان است.
در داستان دوم به اسم فراموشی، زن پیری فراموشی می گیرد و دخترش که تازه از خارج برگشته سعی می کند که او را به زندگی برگرداند.
در داستان سوم، روح، دختر نوجوانی که برای اولین بار عشق را تجربه می کند با روح برادرش روبرو می شود و با او گفتگو می کند.
داستان همسایه که داستان برگزیده جایزه ادبی هدایت در سال 1381 هم است داستان بر محور گفتگوهای دو زن همسایه پیش میرود.
داستان یک تکه ابر واقعی بر محور گفتگوهای تلفنی یک پسر و دختر جوان جلو می رود.
داستان زندگی مطابق خواسته ی تو پیش می رود و دو شخصیت اصلی اش که عمو و برادر زاده هستند به شدت مرا یاد فرنی و زویی یا داداشی و پری انداختند. اینجا دو شخصیت اصلی درباره ی خانواده شان با هم حرف می زنند.
در داستان دوقلو ها دو برادر و مادرشان بعد از مدتها در آپارتمان مادر با هم ملاقات می کنند و خاطراتشان را به یاد می آورند.
در داستان علفزارهای آسمانی زن و شوهری زن و شوهری باخبر می شوند که بچه ای که در راه دارند عقب مانده ی ذهنی است و داستان بر مبنای کشمکش این دو و روبرو شدن شان با این خبر است.
داستان عشق آقای جنود که پر توصیف ترین داستان مجموعه هم هست، بر مبنای عشق یک دختر سی هفت هشت ساله و یک کتابفروش پیر جلو می رود.
من به شخصه داستان های رنگ های گرم، زندگی مطابق خواسته ی تو پیش می رود و علفزار های آسمانی را پسندیدم.
در داستان هایی مثل یک تکه ابر واقعی به حدی حجم گفتگوی بین شخصیت ها زیاد می شد که احساس می کردم شخصیت ها عقاید، نظرات و حرفهایشان را هر جور هست می خواهند به خواننده بقبولانند.
البته منتظر کارهای بعدی خورشید فر می مانیم...

+ نوشته شده در  2007/7/18ساعت 18:55  توسط مسعود  | 

این یک پست کاملا شخصی است. این پست و پست هایی که احتمالا در پی اش بیایند تنها تلاشی هستند برای اینکه بفهمم چقدر خودم را می شناسم. یک جور تعریف من از من است. می توانید همین الان به جای اینکه تعریف من از خودم را بخوانید خیلی راحت این صفحه را ببندید و دنبال کارهای مهم تری بروید.

یک- گاهی نمی دونم از زندگی چی می خوام.
دو- زیاد سرما می خورم.
سه- پول زیاد خرج می کنم.
چهار- هر چیزی رو که خوشم بیاد باید حتما بخرم حتی اگر به دردم نخوره.
پنج- چای سبز و طعم خاصش رو خیلی دوست دارم.
شش- هر بار که بیرون میرم حتما باید کتاب یا مجله بخرم.
هفت- عاشق شیرینی های خانگی هستم.
هشت- آدم مسوولیت پذیری هستم.
نه- گاهی در کمک کردن به دیگران افراط می کنم طوری که خودم اذیت میشم.
ده- خیلی دوست دارم زبان فرانسه یاد بگیرم.
یازده- خاطره باز هستم، با گذشته و کودکی ام زندگی می کنم.
دوازده- دوست دارم تنها توی خونه ی خودم زندگی کنم.
سیزده- از دکور اتاقم بدم میاد.
چهارده- مدتهاست منتظر یک همراه و همدم هستم ولی هنوز پیداش نکردم.
پانزده- خیلی دیر با آدمها خودمانی می شوم.
شانزده- یک سال اول دانشگاه هیچ دوست صمیمی نداشتم.
هفده- از رانندگی بدم می آید در عوض عاشق دوچرخه سواری هستم.
هجده- یک کوله پشتی سبز دارم که همه جا همراهم می برم.
نوزده- آدم زود رنج و حساسی هستم، شاید هم آدم ها کمی بی ملاحظه هستند.
بیست- آدم رفیق بازی هستم، گرچه کمی دیر با کسی رفیق می شوم.
بیست و یک- دوست داشتم در تهران دهه ی چهل و پنجاه زندگی می کردم.
بیست و دو- معتقدم آدم ها زیادی خودشان و زندگی را جدی می گیرند.
بیست و سه- خیلی خوش خوابم ولی فقط شب ها می توانم بخوابم و در طول روز اصلا خوابم نمی برد.
بیست و چهار- آدم کم حرفی هستم ولی اگر روی دور حرف زدن بروم زیاد حرف می زنم. که به عقیده ی بچه ها این حالت معمولا ماهی یکبار اتفاق می افتد.

ادامه دارد...
تشکر از فرزانه که با مانیفست یک و دو و سه من را هم وسوسه کرد.
+ نوشته شده در  2007/7/16ساعت 21:49  توسط مسعود  | 

این قسمتی از متنی است که امیر پوریا در بزرگداشت بهرام بیضایی در جشن دنیای تصویر خواند:
« در طول ده سالی که جشن دنیای تصویر برپا می شود، بهرام بیضایی البته فقط یک فیلم بلند و دو فیلم کوتاه ساخت و تنها چهار تئاتر به روی صحنه برد، اما یازده نمایشنامه، هفت فیلمنامه، سیزده طرح دیگر برای فیلم و دو پژوهش بلند نوشت و منتشر کرد و پنجاه و چند کتاب از آثار او برای نخستین یا چندمین بار به چاپ رسید. و مهم تر اینکه بسیاری از این آثار از پرظرافت ترین و بدیع ترین متون نمایشی تاریخ معاصر ماست. اما شور ستایش او را بابت این همه اثر نوشتاری و تاثیر ماندگار، وانمی نهیم.»*
و بیضایی در جواب گفت: « هیچ وقت نخواستم برای فیلمهایی که نساخته ام مرثیه سرایی کنم ولی چرا همیشه هر تجربه ای را باید دیر بدست بیاوریم؟»
* این قسمت از روزنامه شرق شنبه بیست و سه تیر ماه نقل شده است.
+ نوشته شده در  2007/7/15ساعت 20:26  توسط مسعود 

دیشب دهمین سال برگزاری جشن سینمایی/ تلویزیونی مجله ی دنیای تصویر با نام شب حافظ بود. این جشن در حالی دهمین دوره ی خود را پشت سر می گذارد که تنها جشن سینمایی/ تلویزیونی بخش خصوصی در ایران است.

دو سه شب پیش یکی از دوستان تماس گرفت که دو تا بلیت دارم برای جشن دنیای تصویر و بیا برویم و چه و چه. ما هم اول کلی ناز و نوز نمودیم که نمی آییم و حوصله ی دیدن هیچ آدمی را نداریم، اما از شما چه پنهان یک چیزی آن گوشه کنارها می گفت برو. از دوست عزیز اصرار و از ما انکار... عاقبت بعد از کلی چک و چانه راضی شدیم برویم!!!

ساعت ده دقیقه به هفت بعد از ظهر پنج شنبه، خیابان فاطمی، تالار وزارت کشور:
خیابان فاطمی ترافیک سنگینی را تجربه می کند و جمعیت عظیمی جلوی درب ورودی تالار وزارت کشور گرد آمده اند. چند نفر رهگذر می پرسند چه خبر است؟ ماشینها گاهی نیش ترمزی می زنند تا بفهمند چه خبر است که این همه چهره های آشنای سینمایی و تلویزیونی یکجا جمع شده اند. قرار بود درب تالار ساعت یکربع به هفت باز شود و مراسم ساعت یکربع به هشت آغاز شود. ساعت هفت است که کم کم درب تالار باز می شود و وارد تالار می شویم. چهره ها هم کم کم وارد می شوند و راه خود را به سختی از میان جمعیت باز می کنند. مهمانان v.i.p طبقه پایین و بقیه ی مهمانان طبقه ی بالا روی صندلی هایشان مستقر می شوند و مراسم ساعت هشت شب با اجرای تکه ای از نمایشنامه ی جولیوس سزار توسط داریوش ارجمند شروع می شود. بعد از اجرای داریوش ارجمند، آناهیتا نعمتی متنی درباره ی فیلم های به نمایش در آمده در سال هشتاد و پنج می خواند و یادی از در گذشتگان سینمای ایران می کند. هنگامی که آناهیتا نعمتی در حال خواندن متنش است حضور یک گربه ی از همه جا بی خبر روی صحنه لحظه ای نظم سالن را به هم میزند. بعد از صحبت های نعمتی فیلمی از در گذشتگان سینمای ایران پخش می شود و با پخش شدن تصاویر بابک بیات جمعیت سالن یکصدا غرق شور و هیجان می شود. بعد از پخش تصاویر در گذشتگان آناهیتا نعمتی از علی معلم، سردبیر مجله ی دنیای تصویر و بانی جشن دعوت می کند که روی صحنه بیاید.
علی معلم می آید و دعوت می کند که دو تا از ترانه های برگزیده را بشنویم. ترانه ی سریال وفا با صدای محمد اصفهانی و باغ مظفر با صدای مهران مدیری پخش می شود.
علی معلم از پرویز پرستویی که رکورددار در کاندیدا شدن برای تندیس حافظ است دعوت می کند که روی صحنه بیاید و مراسم اهدای جوایز با جایزه ی بهترین فیلم کوتاه، مستند و انیمیشن شروع می شود. فرهاد ورهرام، مستند ساز برجسته ی سینمای ایران تندیس حافظ را از دست پرویز پرستویی می گیرد.
علی معلم از امین حیایی دعوت می کند روی صحنه بیاید و امین حیایی به همان راحتی که معمولا در فیلمهایش است روی صحنه می آید و جایزه ی بهترین چهره پردازی برای فیلم خون بازی را به مهرداد میر کیانی اهدا می کند.
پوریا پور سرخ نفر بعدی است که برای دادن جایزه ی صدا به روی صحنه فرا خوانده می شود، جایزه صدا را محمد رضا دلپاک برای خون بازی می گیرد.
حمید جبلی که روی صحنه می آید خاطره های کودکی زنده می شوند. جبلی جایزه ی بهترین طراحی صحنه و لباس را به مجید میر فخرایی برای طراحی صحنه و لباس ازدواج به سبک ایرانی اهدا می کند.
علی معلم خسرو شکیبایی را روی صحنه می خواند، شکیبایی می آید و از علی معلم بابت اینکه باعث شده هنرمندان دور هم جمع شوند تشکر می کند و می گوید بعد از مدتها من استاد مشایخی و استاد کشاورز را اینجا دیدم و رو به کشاورز و مشایخی می گوید: « من پای شما را می بوسم.»
خسرو شکیبایی نام محمدرضا موئینی را به عنوان بهترین تدوینگر برای تدوین فیلم کافه ستاره می خواند، اما موئینی در سالن نیست و علی معلم از هانیه توسلی می خواهد که برای گرفتن جایزه روی صحنه بیاید. توسلی می آید و می گوید که تدوین کافه ستاره از کارهای مورد علاقه اش است و خیلی خوشحال است که این جایزه را در غیاب موئینی او به نمایندگی از عوامل کافه ستاره می گیرد.
محمد اصفهانی برای دادن جایزه ی بهترین موسیقی متن می آید و دکتر محمد سریر برای موسیقی فیلم ازدواج به سبک ایرانی جایزه می گیرد. محمد سریر جایزه اش را به آریا عظیمی نژاد برای موسیقی فیلم میم مثل مادر اهدا می کند.
علی معلم می آید و می گوید که می خواهم یکی از پر شر و شور ترین بازیگران سینمای ایران را روی صحنه دعوت کنم. قبل از اینکه حرفهای علی معلم تمام شود محمد رضا شریفی نیا روی صحنه است. قرار است شریفی نیا کاندیداهای جایزه ی بهترین فیلمبرداری را بخواند، اما شریفی نیا اول نام برنده را می خواند بعد نام کاندیداها را. محمود کلاری برای فیلمبرداری خون بازی برنده شده است ولی گویا کلاری برای فیلمبرداری فیلم جدید بهمن فرمان آرا در کردستان به سر می رود و پسرش به نیابت از پدر جایزه ی او را می گیرد.
علیرضا خمسه برای دادن جایزه ی بهترین بازیگر زن می آید و می گوید: « یک دنیا حرف دارم ولی شرح ندارد!!!»
نام کاندیدا ها را می خواند. برگزیده ی اول فاطمه گودرزی است برای ارائه تصویری دلنشین و ملموس از حالات و حرکات زن سنتی، مهربان و خانواده دوست تهرانی در فیلم ازدواج به سبک ایرانی.
برای دادن جایزه ی دوم بهترین بازیگر زن پژمان بازغی روی صحنه می آید و تصاویری از بازی رویا تیموریان در فیلم کافه ستاره پخش می شود. سالن از خنده نزدیک به انفجار است. رویا تیموریان می آید و از سامان مقدم بابت اینکه اجازه داده تا قالب های دیگری را هم در بازیگری امتحان کند تشکر می کند و جایزه اش را از دست پژمان بازغی یکی از همبازی هایش در فیلم کافه ستاره می گیرد.
علی معلم از محمد علی کشاورز دعوت می کند که روی صحنه بیاید ولی کشاورز از آمدن روی صحنه امتناع می کند و می گوید اساسا اعتقادی به جایزه دادن و جایزه گرفتن ندارد و از علی معلم می خواهد که از سال آینده بخش تئاتر هم به جشن اضافه شود تا این هنر هم کمی دیده شود. بعد از کشاورز علی معلم از سعید راد می خواهد که برای دادن جایزه یک عمر فعالیت نوشتاری روی صحنه بیاید. این جایزه به جمال امید، محقق و پژوهشگر سینما اهدا می شود.
علی معلم روی صحنه می آید و می گوید قرار است ساعت دوازده برق منطقه قطع شود، اگر کسی آشنایی در اداره ی برق دارد از نفوذش استفاده کند تا مراسم ما ادامه پیدا کند. عده ای با فریاد نام ده نمکی و شریفی نیا را تکرار می کنند.
داریوش فرهنگ جایزه ی اول بهترین بازیگر مرد را به داریوش ارجمند برای بازی در فیلم ازدواج به سبک ایرانی اهدا می کند و داریوش ارجمند جایزه اش را به پسرش، امیر یل ارجمند و همسرش که یک هفته از ازدواجشان گذاشته تقدیم می کند. امیر یل ارجمند بعد از گرفتن جایزه از دست پدرش می گوید: « این اولین شوکی بود که بعد از ازدواجم به من وارد شد.»
مسعود ده نمکی روی صحنه می آید تا جایزه ی دوم بهترین بازیگر مرد را اهدا کند و از همه ی بزرگان جشن بخاطر عصبانیتش در مراسم اختتامیه ی جشنواره ی فجر عذر خواهی می کند. بیژن امکانیان جایزه اش را برای بازی در فیلم تقاطع از دست ده نمکی می گیرد.
در اینجا دو کلیپ برگزیده ی دیگر، ترانه ی فیلم گرگ ومیش با صدای بنیامین بهادری و ترانه ی سریال اولین شب آرامش با صدای مهران زاهدی پخش شد.
جایزه ی بهترین فیلمنامه را منیژه ی حکمت برای فیلم به آهستگی به پرویز شهبازی اهدا می کند.
علی پروین و حشمت مهاجرانی دو مهمان ورزشی مراسم روی صحنه می آیند تا جایزه ی یک عمر فعالیت هنری را به جمشید مشایخی اهدا کنند. قسمت هایی از فیلمهای جمشید مشایخی پخش می شود. شازده احتجاب، قیصر، هزار دستان و کاغذ بی خط. با حضور جمشید مشایخی روی صحنه تشویق ها آن چنان زیاد می شود که نزدیک است سقف سالن پایین بریزد. جمشید مشایخی می گوید: « افتخار می کنم که در حضور فرزندان کوروش، فردوسی و حافظ هستم، افتخار می کنم که نیم قرن شاگرد شما بودم.» و دوباره تشویق های جمعیت اوج می گیرد.
حسام نواب صفوی روی صحنه می آید تا برنده ی بخش ترانه را معرفی کند. مهران مدیری برای ترانه ی باغ مظفر برنده ی این پخش است. بعد از گرفتن جایزه علی معلم مدیری را روی صحنه نگه می دارد تا ترانه ای را اجرا کند. مدیری ترانه ی سریال شب های یرره را به صورت پلی بک اجرا می کند و وقتی ترانه تمام می شود رو به جمعیت می گوید: « کاملا مشخص بود که خودم نمی خوندم!!!»
علی معلم از سیف الله داد دعوت می کند که برای دادن جایزه ی بهترین کارگردانی روی صحنه بیاید و داد بعد از اینکه نام کاندیداهای این بخش را می خواند از بهرام بیضایی دعوت می کند که او هم روی صحنه بیاید و جایزه ی سامان مقدم را برای کارگردانی کافه ستاره اهدا کند تا جایزه به سامان مقدم بچسبد.
مژده شمسایی هم جایزه ی بهترین فیلم را به رخشان بنی اعتماد و جهانگیر کوثری برای فیلم خون بازی اهدا می کند و جهانگیر کوثری جایزه اش را به باران کوثری اهدا می کند که بازی خوبش باعث شده فیلم خون بازی این طور جلوه کند.
کیومرث پور احمد و اعضای هیئت داوران روی صحنه دعوت می شوند و جایزه ی ویژه هیئت داوران به خانواده ی رسول ملاقلی پور به همسر و دخترش اهدا می شود.
مهران مدیری مجددا برای اجرای زنده ی یک ترانه روی صحنه دعوت می شود. مدیری با اشاره به پیانویی که روی صحنه کنارش بود گفت: « ساعت چهار بعدازظهر آقاي معلم از من خواست تا يك موسيقي زنده را روي صحنه اجرا كنم از او خواستم تا يك پيانو براي اجراي موسيقي تهيه كند و آقاي معلم گفت پيانو نداريم. براي همين من رفتم و يك پيانو براي اين مراسم خريدم. اين پيانو پس از اين مراسم ديگر استفاده‌اي ندارد و اگر كسي بخواهد بخرد، ما فروشنده‌ايم!»
امیر پوریا، منتقد سینما روی صحنه دعوت شد تا با خواندن متنی که درباره ی فیلمنامه های فیلم نشده ی بهرام بیضایی بود زمینه ساز اهدای جایزه ی ویژه دهمین سال جشن دنیای تصویر به بهرام بیضایی باشد. محمد رحمانیان کارگردان تئاتر روی صحنه دعوت شد تا جایزه ی بیضایی را اهدا کند. رحمانیان با حضور روی صحنه به همه ی کسانی که باعث شدند در طول این سالها بیضایی فیلم نسازد تبریک گفت. با حضور بهرام بیضایی روی صحنه جمعیت سالن یکباره به پا خاستند.
بيضايي پس از گرفتن جايزه‌اش گفت: خوشحالم كه اين جايزه را از دست محمد رحمانيان مي‌گيرم چون او نمونه‌ ی نسل بعدي نمايشنامه‌نويسان ايران است كه با نيرو و تداوم كار مي‌كند. من نمي‌خواهم براي فيلم‌هاي نساخته‌ام سوگواري كنم. اما بخش بزرگي از تأسف من براي اين است كه تجربه‌هاي زيادي را نتوانستم به دست بياورم و هر تجربه‌اي كه لازم بود دير به دست ما رسيد.
بیضایی گفت:« از سيف‌الله داد تشكر مي‌كنم چون تنها فيلم هفده سال اخيرم را در زماني كه او معاونت سينمايي بود ساختم و بيش از همه از همسرم، مژده شمسايي تشكر مي‌كنم كه در بدترين نااميدي‌ها حضور او بود كه من را به حركت درآورد.»
بعد از حضور بیضایی حامد بهداد برای اهدای جایزه ی بهترین فیلمنامه ی تلویزیونی روی صحنه آمد و قبل از اهدای جایزه به تمام کسانی که دم از تعطیلی سینما می زنند اعتراض کرد. جایزه ی بهترین فیلمنامه ی تلویزیونی را جابر قاسمعلی برای فیلمنامه ی را شب گرفت.
مسعود رایگان برای اهدای جایزه ی بهترین بازیگر مرد کمدی روی صحنه دعوت می شود. جایزه ی این بخش به رضا شفیعی جم برای بازی در باغ مظفر می رسد که شفیعی جم در سالن نیست و سروش صحت جایزه اش را می گیرد.
جایزه ی بهترین کارگردانی سریال تلویزیونی به محمد رضا هنرمند برای کارگردانی سریال زیر تیغ می رسد و جایزه بهترین سریال را حبیب رضایی به تهیه کنندگان سریال نرگس می دهد.
یکتا ناصر برای اهدای جایزه ی بهترین بازیگر مرد تلویزیونی روی صحنه می آید و برنده کسی نیست جز حسن پور شیرازی برای سریال نرگس. پور شیرازی که روی صحنه می آید نزدیک به یک نیمه شب است و پور شیرازی به همه صبح بخیر می گوید. پورشیرازی جایزه اش را به همسرش مهناز افضلی که خودش در بخش بهترین فیلم مستند برای ساختن فیلم کارت قرمز درباره ی شهلا جاهد جز کاندیداها بود اهدا می کند.
مراسم با هجوم جمعیت برای صرف شام تمام می شود.
خانه که می رسم نزدیک به دو نیمه شب است، زیر روتختی می خزم به این امید که خواب ستاره ها راببینم.

مرتبط:

برگزیدگان تندیس حافظ مشخص شدند.

+ نوشته شده در  2007/7/13ساعت 12:21  توسط مسعود  | 

گاهی دوست دارم بی هیچ دلیلی شیفته ی بعضی آدم ها بشوم. بی هیچ دلیلی ساعت ها گوشه ای بنشینم و فقط این آدم ها را نگاه کنم، حرفهایشان را ساعت ها بشنوم بی آنکه خودم کلمه ای حرف بزنم و اعمال شان را گوشه ای از ذهنم برای همیشه ثبت کنم. اما نمی شود بی دلیل شیفته ی آدم ها شد. آدم های زیادی هستند که از تو یک دلیل برای عاشق شدن می خواهند.

ای غایب از نظر به خدا می سپارمت
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک
باور نکن که دست ز دامن بدارمت.
+ نوشته شده در  2007/7/12ساعت 17:14  توسط مسعود  | 

هیچ کدام از پست های این چند وقت اخیرم را دوست ندارم، همه شان یکجوری اذیتم می کنند.
+ نوشته شده در  2007/7/12ساعت 12:32  توسط مسعود 

یک تصویر دارم از دختر هجده ساله ای که بیست و چند سال قبل از یک شهر کوچک نفت خیز- شهری که شاید امروز هم هنوز اسمش به گوش خیلی از ما نرسیده باشد- می رود آلمان تا درس بخواند. همان روز اول در خانه ی دایی وقتی همه ی اهل خانه می روند دنبال کارهایشان، این دختر تمام صبح تا بعد از ظهر را در تنهایی روی تنها مبل تک نفره خانه می نشیند و هیچ تکانی نمی خورد، حتی تلویزیون را روشن نمی کند. مبادا بخاطر کوچکترین صدایی از کسی یا چیزی در اولین روز ورودش به یک کشور غریبه او را به خیلی چیزها متهم کنند. فقط می نشیند و خیره می شود به تنها تابلویی که بر یکی از دیوارهای آن خانه آویزان است، تمام یک صبح تا بعد از ظهر.

- این فقط یک تصویر ذهنی است و بس!
+ نوشته شده در  2007/7/11ساعت 19:25  توسط مسعود  | 

دیروز در یک جمع ادبی بین چند نفر از دوستان بحثی در گرفته بود که چرا صادق هدایت در داستان داش آکل این جمله را در دهان شخصیت اصلی گذاشته است:
« خانم، من آزادی خودم را از همه چیز بیشتر دوست دارم، اما حالا که زیر دین مرده رفته ام، به همین تیغه ی آفتاب قسم اگر نمردم به همه ی این کلم به سرها نشان می دهم.»
بحث دوستان این بود که آیا صحیح است که کلمه ی آزادی از زبان داش آکل که یک لوطی است بیرون بیاید؟ واینکه شنیدن این جمله از زبان یک روشنفکر خوشایند تر است یا از زبان یک لات؟
در همین جمع شخصی بود که اعتقاد داشت اتفاقا کلمه ی آزادی در بیست، سی سال اخیر رنگ و بوی شعاری و سیاسی به خودش گرفته است و نویسنده ی امروزی است که معمولا با احتیاط از به کار بردن این کلمه به دلیل همان وجه شعاری خودداری می کند و گرنه در دوره ی هدایت شاید این کلمه به معنایی که امروز مدنظر ماست به کار نمی رفته و هدایت هم این کلمه را در داستانش به معنای لاقیدی و رهایی از قید و بندهای اجتماعی به کار برده است.
با خودم فکر می کردم چند تا کلمه هست که در تمام این سالها معنای خودشان را از دست داده اند؟ چند تا کلمه هست که در زبان روزمره و شعاری این سالهایمان آنقدر دستمالی شده اند که حالا دیگر از نزدیک شدن بهشان در همان زبان روزمره مان اکراه داریم؟ چند تا کلمه مثل آزادی...
+ نوشته شده در  2007/7/10ساعت 20:1  توسط مسعود  | 

برای انجام کاری دو هفته ای است که رفته ام سراغ متون قدیمی فارسی. از جوامع الحکایات محمد عوفی شروع کرده ام و حالا دارم گلستان سعدی را می خوانم. همه ی ما حتما در دوره ای- به اجبار یا از روی میل و رغبت- این حکایت ها را خوانده ایم ولی من هیچ وقت این طور به این حکایت ها نگاه نکرده بودم. این که با چه گنجینه ی عظیمی از داستانهای کوتاه، حکایت ها، اشعار و امثال و حکم روبرو هستیم و چقدر راحت فراموششان کرده ایم.
می دانم این حرفها را بارها شنیده اید، حالا یکبار دیگر هم از زبان من بشنوید. نمی خواهم شعار بدهم که در تمام این سالها از این شعارها درباره ی گنجینه های ادبی مان زیاد شنیده ایم و هیچ کاری هم از پیش نرفته است و چه بسا بیشتر هم از این منابع غنی ادبیات مان دور شده ایم ولی امروز ضرورت نگاهی نو به این حکایت ها عمیقا احساس می شود. نگاهی نو که باید مطابق با حال و احوال زمانه مان باشد.
اصلی ترین ویژگی حکایت های قدیمی فارسی زبان و نثر فاخرشان است، حکایت های فارسی اغلب پند می دهند- اساس حکایت ها با نوعی پند دادن و متنبه شدن شخصیت ها همراه است- و پایان هر حکایت نوعی نتیجه گیری دارد. اغلب این حکایت ها از نظر من شبیه یک عکس می مانند که یک لحظه را در خود ثبت کرده است.
شما بگوییداگر امروز بخواهید نگاهی دوباره به یکی از حکایت های سعدی بیندازید چه می کنید؟
+ نوشته شده در  2007/7/9ساعت 12:24  توسط مسعود  | 

عادت می کنیم، چه نام بامسمایی است نام رمان زویا پیرزاد و چقدر شبیه حال و احوال این روزهای من است.
احساس می کنم همه داریم عادت می کنیم.
+ نوشته شده در  2007/7/9ساعت 11:5  توسط مسعود  | 

الفی اتکینز را که خاطرتان هست؟ همان پسرک تنها و غمگینی که شاید نوستالژی خیلی از کودکان دهه ی شصت باشد. همان پسرک تنهایی که یک صورت پهن و چند تار مو داشت، کلاس اول می رفت و گاهی از تاریکی می ترسید ، تنها با پدرش زندگی می کرد و گاهی خیلی شبیه کودکی های من میشد.
چند وقت پیش که رفته بودم شهر کتاب، توی غرفه ی کتابهای کودک چشمم افتاده به کتابهای الفی که نشر صدا منتشر کرده است.
شخصیت الفی اتکینز را یک خانم سوئدی به نام گونیلا بری گستروم خلق کرده و در سوئد با نام آلفونس شناخته می شود.  الفی زیادی ساده بود و شاید کمی هم افسرده...

هرچه که بود من این روزها زیادی دلم هوس الفی اتکینز را کرده است. هیچ کدامتان می دانید الفی اتکینز این روزها کجاست و چه می کند؟

+ نوشته شده در  2007/7/7ساعت 19:19  توسط مسعود  | 

عصر تنهای یک روز تعطیل را چطور باید از سر گذراند؟
کانالهای تلویزیون را بالا و پایین می کنی، خبری نیست. خیابانها ی شهر را گز می کنی، پرنده پر نمی زند. کتابهای نخوانده و فیلمهای ندیده ات را مرور می کنی، حوصله ی خواندن و دیدن هیچ کدام را نداری. وبلاگستان را زیر و رو می کنی، دریغ از حرف تازه ای که به دلت بنشیند. شماره ی دوستهایت را می گیری، هیچ کدام در دسترس نیستند. اس ام اس می فرستی، هیچ کس جواب نمی دهد. می خواهی پست جدید بفرستی، آن چیزی که باید نمی آید.

این است حال ما در یک غروب خسته ی تابستان.

+ نوشته شده در  2007/7/6ساعت 19:42  توسط مسعود  | 

غایب همیشه حاضر
تو رو باید از کی پرسید؟
تو رو باید با چی سنجید؟
+ نوشته شده در  2007/7/6ساعت 17:34  توسط مسعود  | 

براساس نظر کوهن، در فرهنگ طبقه پایین، پسر گوشه گیر به فرد جوانی گفته می شود که در زادگاه خود باقی می ماند، تشکیل خانواده می دهد، شغل سطح پایینی برای خود فراهم می کند و با مشکلات محیط زندگی خود سازگاری می یابد.*
* فرهنگ مطالعات جوانان/ محمد سعید ذکائی/ نشر آگه

- نمی دانم چه چیز باعث می شود ماندن در جایی را تاب بیاوری که باید در آن این همه توهین و تحقیر را تحمل کنی؟ چه چیز باعث می شود ماندن در جایی را تحمل کنی که تو را از ارتباط با بیرون این چار دیواری بترسانند و تو شیفته ی سرک کشیدن به آنطرف دیوار باشی؟ چه چیز باعث می شود جایی بمانی که هر روز برایت ساز جدیدی کوک می کنند و تو هر روز باید خودت را با نغمه ی این ساز هماهنگ کنی و ندانی فردا که از در خانه ات بیرون رفتی پاهایت را روی زمین می گذاری یا توی هوا در حال راه رفتنی؟ چه چیز باعث می شود بدانی و دم نزنی، تحلیل های احمقانه ی جماعتی را دربست قبول کنی و لبخند بزنی و بگویی جماعت من هم همرنگ شمایم؟ چه چیز باعث می شود معمولی ترین نیازها و احساسات انسانی ات را پنهان کنی و بیرون فرشته باشی و در خفا یک هیولا، آن بیرون فرشته ای برای ان هزار برچسبی که منتظرند تا به تو بچسبند؟ چه چیز باعث می شود به جایی برسی که دیگر حتی ندانی خوب کدام است و بد کدام؟ چه چیز باعث می شود که راههای هزار بار رفته را باز هم طی کنی و لبخند بزنی و بگویی همه چیز خوب است؟
بله، حال همه ی ما خوب است اما تو باور نکن!
+ نوشته شده در  2007/7/3ساعت 22:32  توسط مسعود  | 

گاهی انسان دمی می خواهد برای آسودن، لحظه ای برای با خود بودن، بی حضور تمام آدمهایی که فقط حضور دارند تا حضور داشته باشند، لحظه ای اندیشیدن به خود به جبران تمام لحظه هایی که بی حضور خود از دست رفته است.
+ نوشته شده در  2007/7/3ساعت 21:42  توسط مسعود  | 

در پس تمام این رفتن ها و آمدن ها، تمام این خندیدن ها و گریستن ها، دیدن ها و خواندن ها، شنیدن ها و زمزمه کردن ها، در پس تمام این شادی ها و غم ها، حرف زدن ها و ساکت بودن ها، آشنا شدن ها و رها کردن ها...
در پس تمام این چیزهایی که اسمش را می گذاریم تجربه، تجربه هایی که گاهی تا آخر این بازی به هیچ کارمان نمی آیند، کجا قرار است برسیم؟؟
آخر این بازی چطور تمام می شود؟؟ کجا تمام می شود؟؟
آخر این بازی باید چیز جالبی باشد... بازی زندگی...
+ نوشته شده در  2007/6/29ساعت 18:53  توسط مسعود  | 

زئوس، حتی زئوس هم یارای گشودن این تورها را ندارد
که از سنگند و به دور منند. مغزم فراموش کرده است
کسانی را که من در طی راه دیده ام،
راه نفرت بار دیوارهای یکنواخت،
که سرنوشت من است. تالارها به نظر راست می رسند
اما مزورانه پیچ می خورند، دایره هایی پنهانی می سازند
در ته خط سالیان، و طارمی ها
از گذشت روزها صاف و صیقلی شده اند.
اینجا، در این غبار نیم گرم مرمرین،
ردپاهایی هست که مرا به وحشت می اندازد.
هوای تهی شامگاهی صدای ناله به همراه دارد،
یا پژواک غمناک ناله را.
می دانم که آنجا در میان سایه ها
آن دیگری کمین کرده است، که وظیفه اش
به پایان رساندن انزوایی است که این دوزخ را می تند و می بافد،
خون مرا طلبیدن است، و بر سفره ی مرگ من پروار شدن.
ما یکدیگر را می جوییم. آه چه می شد اگر
این آخرین روز تضادهای ما بود!
-هزارتوهای بورخس/ خورخه لوئیس بورخس/ ترجمه ی احمد میرعلائی/ کتاب زمان
+ نوشته شده در  2007/6/29ساعت 18:25  توسط مسعود 

هیچ صیادی در جوی حقیری
که به گودال می ریزد
مرواریدی صید نخواهد کرد.

فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در  2007/6/26ساعت 20:3  توسط مسعود  | 

کیمیا خاتون/ سعیده قدس/ نشر چشمه/ چاپ ششم: بهار 1385/ 285 صفحه/ دو هزار و هشتصد تومان
کیمیا خاتون دختر محمد شاه ایرانی و کرا خاتون، زیبا روی اَ کدَ شانی، که پس از مرگ شوهرش به عنوان همسر دوم به عقد و ازدواج محمد جلال الدین بلخی در آمده بود، پس از ازدواج مادرش ساکن حرم مولانا شد، و داستان حیرت انگیز زندگی وی بالمآل نگاهی نیز به بخشی از زندگی واقعی، خانوادگی و به عبارت دیگر بعد انسانی حیات مولانا دارد یعنی آن بخش از زندگی او که همواره در سایۀ عظمت ابعاد روحانی، عرفانی و فراانسانی شخصیتش به محاق فراموشی سپرده شده. از همین روی است که هرچند این رمان تاریخی برداشتی خیال پردازانه از یک ماجرای واقعی می باشد سعی بسیار رفته تا واقعی ترین تصویر خیالی ارائه گردد.
- موءلف-
سعیده قدس از زبان کیمیا خاتون نادختری مولانا که بعدها در پی شیفتگی مولانا به شمس تبریزی همسر شمس شد، نگاهی دارد به زندگی شخصیت های اسطوره ای که گاهی هاله ای از قداست هم به دورشان پیچانده ایم. بخش اول کتاب را کیمیا خاتون روایت می کند و بخش دوم یک در میان از زبان سوم شخص و کیمیا خاتون روایت می شود. رمان خوش خوانی است و برخلاف برخی رمانهای تاریخی، تاریخ دست آویزی بوده تا نویسنده از شخصیتهای اسطوره ای آشنازدایی کند. رمان روایتی کاملا آزاد از زندگی مولانا است که نویسنده به آن پر و بال داده است و این بار مولانا و شمس و شیفتگی مولانا به شمس را از نگاه یک زن و از درون حرم مولانا دیده است.
از متن کتاب:
« کشف کرده بودم که انسان ها در برابر آدم های تیره بخت به طرز مسخره ای دست پاچه می شوند و سبعیت شان کاستی می گیرد، درست برخلاف وقتی که آدم خوشحال و خوشبخت است. در این صورت دایم به پر و پایت می پیچند تا ثابت کنند آن طورها هم که فکر می کنی خوش بخت نیستی. و روز و شب تو را ارشاد می کنند که اصالت و واقعیت خوشبختیت را آزمون کنی اما در مقابل در روزهای ادبار و بدبختی، از مقابلت می گریزند، گویی که طاعون زده می بینند، و هیچ اصراری ندارند تا خلاف آنچه را که حس می کنی ثابت کنند. جز چند کلمه ی متعارف، در حد حواله ی امور به مشیت الهی و سرنوشت و پند و مثل چیز دیگر تحویلت نمی دهند و آرام آرام به امان خدا رهایت می کنند.»
+ نوشته شده در  2007/6/24ساعت 19:48  توسط مسعود  | 

این که فیلمی ساخته بشود که اقتباسی از یکی از داستانهای یک نویسنده ی نام آور است، شاید اتفاق عجیبی نباشد. اما اگر آن سینما سینمای ایران باشد و آن نویسنده صادق هدایت، شاید در نگاه اول کمی دور از ذهن باشد.
گرداب ساخته ی حسن هدایت، اقتباسی از یکی از داستانهای کوتاه صادق هدایت به همین نام است. فیلم دو سال پیش ساخته شده و آنزمان قرار بود که این داستان به همراه دو داستان دیگر از صادق هدایت تشکیل یک سه گانه ی اقتباسی از آثار صادق هدایت را بدهند که در نسخه ی فعلی جز همین داستان گرداب اثری از دو داستان دیگر نیست.
به نظر می آید فیلم از تیغ سانسور و ممیزی هم در امان نبوده است.
بهرام، دوست قدیمی همایون خودکشی می کند و در وصیت نامه اش تمام دارایی اش را به هما، دختر کوچک همایون می بخشد. همایون در پی چرایی این اتفاق گمان می کند که بدری زنش با بهرام روابط پنهانی داشته و هما حاصل رابطه ی بدری و بهرام است. پیدا شدن تعدادی نامه ی عاشقانه در خانه ی بهرام این گمان را در همایون قوت می بخشد و او زن و دخترش را از خود می راند.
با شنیدن همین خلاصه ی داستان می توان گفت همین که فیلمی با این مضمون در سینمای ایران ساخته شده و اجازه ی نمایش گرفته است خود اتفاق بزرگی است. اما پرداخت فیلم به هیچ وجه در حد و اندازه ی نام صادق هدایت و مضمون فیلم نیست. فیلم در شکل فعلی به شدت کهنه به نظر می رسد. تصویر صادق هدایت را در ابتدای فیلم در حال نوشتن این داستان می بینیم و بعد صدایی مانند فیلمهای دهه ی چهل سینمای ایران به شکل احساساتی قصه ی فیلم را تعریف می کند و موسیقی احساساتی هم صدا و تصاویر را همراهی می کند.
فیلم پر است از نماهای تکراری از کافه رفتن های همایون، پرسه زدنش در خیابان های دهه ی چهل تهران، آشفته و پریشان بودنش در خانه و محل کار. که شاید علتش این باشد که ممیزی بعضی از صحنه های فیلم را در آورده و بعد کارگردان برای رسیدن فیلم به یک زمان استاندارد این صحنه ها را به فیلم اضافه کرده است.
نکته ی آزار دهنده ی دیگر در گرداب ریتم کند فیلم و وجود شخصیتهای اضافی است که در داستان صادق هدایت هم وجود ندارند و گویا فقط به کار پر کردن زمان فیلم آمده اند و هیچ نقشی پیش برنده ای در ماجرای فیلم ندارند. مثل مردی که همایون را در کافه ملاقات می کند و می گوید که کارش گوش دادن به درد دل مردم است که اصلا معلوم نیست که کیست و از کجا وسط قصه ی فیلم پریده است یا پیرمرد آدمکش که همسایه ی همایون است و مشخص نیست حرفهایی که می زند چه تاثیری در همایون دارد؟
البته علاقه به فضاهای تهران قدیم را مانند اغلب آثار حسن هدایت در گرداب هم می توان مشاهده کرد ولی اگر قرار است فیلمهای اقتباسی مان از داستان های نویسنده های نام آور مان خود خواسته یا ناخواسته چیزی در حد و اندازه های گرداب باشد، همان خواندن داستان ها و تصویری که از شان در ذهن می سازیم کفایت می کند. فکر می کند تنها کاری که گرداب می تواند بکند فراری دادن تماشاگران بی قرار سینمای ایران است.
+ نوشته شده در  2007/6/23ساعت 6:40  توسط مسعود  | 

همه ی حرفها را گفته اند، همه ی قصه های دنیا را تعریف کرده اند.
این بار اگر خواستی بیایی برایم حرف های نو بیاور، برایم قصه ای تازه بگو از زاویه ای که هیچ کس تا امروز تعریف اش نکرده است، که این روزها زیاد احتیاج دارم به حرفهای نو، به قصه ها و زاویه های تازه...
+ نوشته شده در  2007/6/22ساعت 12:5  توسط مسعود  |