|
تجربه های آزاد
|
||
|
عرصه های مکرر را می کاوم، هجرتی دوباره شاید... |
اشک ششم/ خاچیک خاچر/ نشر چشمه/ چاپ اول: 1384/ صد صفحه/ نهصد تومان
می خواستم چیزی درباره ی کتاب اشک ششم بنویسم. دیدم امیر حسن چهل تن تمام حرف ها را در متنی که برای مقدمه ی این مجموعه داستان نوشته است گفته، پس ترجیح دادم به جای حرف های من حرف های امیر حسن چهل تن را بخوانید:
«عامل آشنایی من با خاچیک، هوشنگ گلشیری بود و سال، سال 1373. تلفن کرد و گفت: « می آید پیشت، کمکش کن.» و خاچیک آن موقع در حال ترجمه و تدارک مجموعه ای بود از داستان های کوتاه فارسی که سال بعد با نام « جاده ی ابریشم » در ارمنستان منتشر شد و حاوی 32 داستان کوتاه از 32 نویسنده معاصر بود. ترجمه های او با « قصه های عامیانه ی ایرانی » و کتاب دیگری با عنوان « مردی با کراوات سرخ » که داستان هایی از چوبک، گلستان، گلشیری و آل احمد را در بر می گرفت، ادامه یافت. این کتاب ها در ارمنستان چاپ می شد و او از استقبال خوانندگان ارمنی زبان آن ها شاد بود. و بعد ناگهان به من خبر داد که تا به حال دو مجموعه داستان از او به نام های « آدم های شفاف » و « چهارراه ژنرال ها » و همچنین مجموعه شعری با عنوان « بی تفاوتی » در ارمنستان به چاپ رسیده است. پس خاچیک داستان نویس، شاعر هم بود که تا آن موقع بروز نداده بود و البته به ارمنی می نوشت و می سرود. چیزی نگذشت که داستان هایی را که به فارسی نوشته بود در اختیارم گذاشت، داستان ها البته یکدست نبود ، اما خواندن بعضی از آنها مرا شگفت زده کرد.
دقت مشاهده و استعداد او در ضبط گوشه های پنهانی رفتار آدمی به نظرم فوق العاده رسید. گمان می کنم خاچیک از آن دسته آدم های چند فرهنگی است که از برخی محدودیت های فکری رایج بر گذشته است. علاوه بر احاطه اش بر زبان و فرهنگ فارسی و ارمنی، تسلط او بر دو سه زبان اروپایی و از جمله آلمانی- او سال هایی را در آلمان گذرانده است - احیانا چنین وضعیتی را برای او فراهم آورده است.
خاچیک از جمله نویسندگانی است که موقعیت های تراژیک و طنز آلود را به خوبی می شناسد و گاه تلفیق هنرمندانه ای از آن به دست می دهد، داستان های « ژنرال مایور... » و « اشک ششم... » از این دست اند. در « به دنیا آمدن من » نوعی سرخوشی هست و در « پسرک و پروانه » یک جور معصومیت و شاعرانگی، در « دوران خوش سپری شده ... » عبرت هست و در « یغسان » ریشخند چرخه ی حیات. اما تم عمده ی اغلب داستان های این مجموعه تنهایی است، تنهایی انسان ها در برابر بحران هایی که شرایط اجتماعی موجه آن اند. در داستان « پایلیک زنگ نزد » پیرزنی در انتظار تماس تلفنی یک دوست از آمریکا به تدریج حافظه اش را از دست می دهد، جوری که دیگر فرزندانش را هم حتی نمی شناسد و انگار اضمحلال هوش و حواس و حافظه ی این زن، جز نتیجه ی مستقیم پراکندگی عجیب جغرافیایی این قوم - قوم ارامنه - چیز دیگری نیست.
در داستان « همخوانی » که همه ی ماجرا در یک قطار زیر زمینی اتفاق می افتد، راوی به ناچار با همخوانی با مردی می پردازد که حتی یک کلمه از آن چه او بر زبان می آورد، نمی فهمد. انگار فردیت در مواجهه با جریان شتاب آلود زندگی اجتماعی دوران ما تعارف بی مزه ای بیش نیست. در داستان « ژنرال مایور ولفانگ فون ... » ادامه ی حیات ژنرال که مظهر تعصب و خشک ذهنی است، بعد از شکست خفت بار فاشیسم و حتی بعد از آن که پیکر نیمه جان و خونینش را پیدا می کنند، خود یک اخطار جدی است...... این داستان ها حاوی فضا های تازه ای است. »*
* مقدمه ی کتاب اشک ششم/ امیر حسن چهل تن
پی نوشت: شهر کتاب نیاوران را تازه کشف کرده ام، تا به حال از و جودش غافل بودم و نمی دانستم چه مکان دلپذیری است برای پرسه زدن در دنیای کتاب ها...
گریز پا/ آلیس مونرو/ ترجمه ی شقایق قند هاری/ نشر افق/ چاپ اول: 1385/ دویست صفحه/ دو هزار تومان
آلیس مونرو، نویسنده ی کانادایی اولین بار فکر می کنم با داستان « خرسی که از پشت کوه آمد » در مجموعه ی روزی روزگاری دیروز با ترجمه ی لیلا نصیری ها به خواننده های ایرانی معرفی شد.
گریز پا مجموعه ی سه داستان نه چندان کوتاه از آلیس مونرو است. سه داستان به نام های گریز پا، حرمت شکنی و نیرنگ ها. هر سه داستان یک شخصیت زن اصلی دارند که گره های داستان ها حول این شخصیتها بوجود می آید.
در داستان اول زنی تصمیم می گیرد که از زندگی و شو هرش فرار کند و در جایی دیگر به تنهایی زندگی کند.
در داستان دوم زنی به سراغ خانواده ای می رود و ادعا می کند که بچه ای که آنها دارند در اصل بچه ی اوست.
در داستان سوم دختری که عادت دارد هر سال برای دیدن تئاتر با قطار به شهر برود با مرد مهاجری آشنا می شود و این دو تصمیم می گیرند که یک سال بعد دوباره همدیگر را ببینند.
هر سه داستان فضای سردی دارند و داستانهای حرمت شکنی و نیرنگ ها در دو مقطع زمانی روایت می شوند.
درباره ی آلیس مونرو:
« آلیس مونرو نویسنده ی زن کانادایی، در منطقه ای روستایی و در خانواده ای کشاورز نزدیک انتاریو به دنیا آمد. یکی از ویژگی های خاص و متمایز داستانهای کوتاه مونرو وقوع آنها در فضای مناطق سرسبز در انتاریو است. به علاوه، دانای کل آثارش همواره در پی یافتن معنا و مفهومی برای این جهان و زندگی است. بحران دختران در سن بلوغ، مسایل مختلف زنان در طی دوره های سنی متفاوت، تنهایی و ... از جمله مسایلی است که مونرو در آثارش به آنها پرداخته است.
بیشتر داستان های مونرو از تجربیات شخصی اش الهام گرفته اند. شخصیت های قصه های مونرو اغلب آدم های متمرد و ایده آلیستی هستند که به شیوه ی خودشان زندگی را کشف می کنند و در این راه از شکست های پی در پی واهمه ای ندارند. مونرو در عین حال با کشف پیچیدگی های درون انسان به خلق دوباره ی آدم هایی می پردازد که در گیر و دار مواجهه با مسایل و ناملایمات زندگی به دنبال حقیقت زندگی هستند. او از جمله ی نویسندگانی است که با پرداختن به جزییات و مسایل ریز زندگی معنای جدیدی به آنها می بخشد. *»
* از مقدمه ی داستان خرسی که از پشت کوه آمد و مجموعه ی داستان گریز پا
مجموعه داستان گریز پا برنده ی جایزه ی گیلر در سال 2004 شده است.
شب به خیر یوحنا/ پیام یزدانجو/ نشر چشمه
شبنم صبحگاهی
به هیچ کار دنیا نمی آید.
نور ماه بر درختان کاج ( ذن هایکو )/ جاناتان کلمنتس/ ترجمه ی نیکی کریمی/ نشر چشمه
به سادگی خوردن یک فنجان چای/ نازنین لیقوانی/ انتشارات روزنه کار/ صد و بیست و هشت صفحه/ هزار تومان
من اسمش را می گذارم یک رمان سینمایی، اصلا از همان اول رمان با تصویر شروع می شود:
تاریکی
صدای ریختن آب داخل کتری. صدای قرار دادن کتری روی گاز. صدای روشن کردن گاز.
تصویر به آرامی روی سطحی زلال و شفاف روشن می شود.
و بعد وارد زندگی آدم ها می شویم. مهوش زنی که شوهرش را تازه از دست داده و با تنها پسرش علی زندگی می کند، سیمین خواهر شوهر مهوش که او هم شوهر و برادرش را با هم از دست داده و با دخترش مهسا زندگی می کند علی و مهسا که از کودکی در گوششان فرو کرده اند که باید با هم ازدواج کنند و زنی که به عنوان مستاجر وارد خانه ی مهوش می شود و تا پایان کار هیچ از زندگی اش نمی دانیم و بعد در آخر کار می بینیم که چقدر زندگی اش شبیه فیلم های فارسی است...
و باز کتاب با تصویر تمام می شود:
سیاهی
تصویر به تدریج از سیاهی دور می شود.
تصویر دست یک زن که دستکش سیاه در دست دارد.
دست زن، زنگ در خانه را فشار می دهد.
می دانید خوبی کار کجاست؟ این که نویسنده هیچ قضاوتی درباره ی آدم ها و اعمالشان نمی کند، فقط مثل یک دوربین آدم ها و اعمالشان را به ما نشان می دهد. دوربین آدم ها و اعمال شان را ثبت و ضبط کرده است و بعد تدوینگری نشسته و این صحنه های بدرد بخور را کنار هم چیده و دور ریختنی ها را هم قیچی کرده است. انگار که به تماشای یک فیلم نشسته باشیم. در چند جای کتاب اشاره به علاقه ی یکی از شخصیت های داستان به مجله ی فیلم می شود و حتی در یکی از فصل ها قسمت هایی از یکی از یادداشتهای احمد طالبی نژاد- از نویسندگان مجله ی فیلم- نقل می شود که بعد متوجه می شویم شخصیت داستان در حال خواندن این یادداشت است.
جایی خواندم که بهروز افخمی و افسانه ی بایگان یک فیلمنامه ی اقتباسی از روی این کتاب نوشته اند که البته نمی دانم این خبر تا چه حد صحت دارد.
رمان را خیلی راحت می توان در یک روز خواند. فصل ها کوتاهند و اغلب داستان با گفتگو های بین شخصیت ها جلو می رود.
پی نوشت: حواسم هست، دو پست کتابی در دو روز پشت سر هم. چه کنم؟ این روز ها هوای کتاب خواندن در سرم است و کتاب های نخوانده هم که بسیارند...
چرت کوتاه/ لیلی دقیق/ انتشارات بازتاب نگار/ هشتاد صفحه/ هزار تومان
اولین بار از لیلی دقیق داستانی کوتاه در شماره ی سی و هفت مجله ی هفت خواندم. داستانی به اسم تیغ ماهی.
داستان زنی که بیست و پنج سال قبل شوهرش را در جنگ از دست داده است و حالا در روز اعدام صدام برای خودش و دوستانش مهمانی گرفته است تا با هم مراسم اعدام را تماشا کنند، دوستانی که اغلب شوهرانشان را در جنگ از دست داده اند ولی حالا همه گرفتاری های دیگری دارند و هیچ کدام دیگر طاقت و اعصاب دیدن این طور چیز ها را ندارند. داستان از زبان دختر زن روایت می شود:
« در قابلمه ی پلو را باز می کنم، بخار و عطر برنج دم کشیده و سبزی معطر را توی ریه هام می کشم. از وقتی یادم می آید ماهی سفید توی این خانه فقط مخصوص عید نوروز بود. عید نوروز برای مامان به این معنا بود که یک سال دیگر از خاطرات بابا دور می شود و برای من سالی نو بود مثل جعبه ی کادوی روبان پیچی که به خاطر باز کردنش سر از پا نمی شناختم.»
دختری که با مادر روز های جنگ و تنهایی را پشت سر گذاشته و حالا خودش شوهر و بچه دارد و مادری که اعدام صدام را باور ندارد:
« از کجا معلوم ساختگی نباشه؟ حلق آویز شدنش رو که نشون نداد. این روز ها فیلم درست کردن که کاری نداره.»
ولی می خواهد که تا زنده است شب به شب فیلمش راببیند و به قول دختر:
« بعد از بیست و پنج سال چیزی دلش را کمی خنک کرده. حالا چه اهمیتی دارد که دلایلش با منطق من جور در نمی آید.»
چند وقت بعد توی کتابفروشی مجموعه داستانی دیدم به اسم چرت کوتاه از لیلی دقیق و بخاطر همان تک داستانی که ازش خوانده بودم و کلی هم خوشم آمده بود خریدم و ضرر هم نکردم.
اولین چیزی که بعد از خواندن این مجموعه داستان جلب نظر می کند. داستان ها، شخصیت ها و فضاهای متفاوتی است که در هر داستان نویسنده به خواننده معرفی می کند.
در داستان اول مجموعه چرت کوتاه با زن کارگری به اسم قدسی آشنا می شویم که توی خانه های بالای شهر کار می کند، زن تنهایی که می ترسد خواب هایش برملا شود و همه بفهمند که توی خواب هایش لخت و عور توی بغل این و ان بوده است و بعد به جرم بی عفتی محاکمه اش کنند.
اغلب آدم های داستان های لیلی دقیق تنها هستند و همگی ترسی پنهانی دارند.
در داستان آرایشگاه توی رختکن که به نظر من بهترین داستان مجموعه هم هست. مرد آرایشگری که قبل از انقلاب موهای خواننده ها و هنرپیشه های زن را کوتاه می کرده و کیا و بیایی داشته، حالا از ترس اینکه همسایه ها لوش ندهند و به قول زنش چون کار دیگری بلد نیست مجبور است مخفیانه فقط مشتری های آشنا قبول کند و با ترس لو رفتن دست و پنجه نرم کند.
در داستان دوم زن مهاجری در رستورانی در دبی با دوست آمریکایی اش ملاقات می کند و در آنجا پسری از همکلاسی های سابقش را می بیند که باعث خودکشی یکی از دختران دانشگاه شده است و دو زن داستان درباره ی عشق با هم حرف می زنند و خواننده می بیند که دو زن این داستان گرچه با زن کارگر داستان اول متفاوت اند اما همگی از یک چیز رنج می برند: بی عشقی.
متفاوت ترین داستان مجموعه هم داستان آخر مجموعه است به اسم بغل بابام که از زبان یک پسر بچه ی کرد به نام عطا روایت می شود.
به نظرم کتاب اول هر نویسنده ای حکم نوعی معرفی نویسنده به خواننده ها را دارد. چرت کوتاه برای من آشنایی دلپذیری بود.
پی نوشت: تیراژ هزار و صد نسخه برای یک کتاب چیزی است نزدیک به فاجعه یعنی اگر این کتاب به چاپ های چهارم و پنجم هم برسد نهایتا چهار، پنج هزار نفر این کتاب را می خوانند.
« هیچ دقت کرده اید که توی مصاحبه های تلویزیونی وقتی از افراد پرسیده می شود چه جور کتابی می خوانید اغلب می گویند کتاب های علمی یا کتاب های تاریخی و حالا این سوال پیش می آید که یعنی این افراد شعر یا رمان نمی خوانند؟»*
* صحبت های داخل گیومه از حرف های امروز رامین حیدری فاروقی در برنامه ی صبحگاهی مردم ایران سلام نقل شده است.
مکان- داخل ماشین و در خیابانهای شهر
در ترافیک سنگین و تاریکی شب و تابش تند و گذرای چراغهای روبرو در شیشه ی جلو، رویا که انگار از شکست سکوت می ترسد، به روبرو خیره است و می راند. استاد با موی سفید و عینکی تیره، آرام بغل دست او نشسته.
استاد- امروز انگار غایب بودی؟
رویا- نه، دیر رسیدم.
استاد- چرا؟
رویا- آخه وضع من یه کمی فرق داره با اونای دیگه... تو خونه، من دوتا بچه دارم.
استاد- نویسنده های تازه کار، وقتی برمیخورن به بن بست، همه شون عین تو حرف میزنن... چته، میترسی از نوشتن؟
رویا- نه، میدونم که میتونم.
استاد- تو قصه یی که داری مینویسی درموندی؟
رویا- شاید... گمونم برای کار اول، روی چیز ناجوری دس گذاشته م. عیب من، نمیدونم از کجای کاره، وقتی قلمه ورمیدارم و میشینم روبروی کاغذ، انگار یخدون مادربزرگمه خالی کرده م. نمیتونم دوباره جمع و جورش کنم، هرجوری میچینم می بینم باز یه چیزی مونده بیرون. بدجوری ملق میمونم، جاکن، گیج.
استاد- اینارو به دکترت گفتی؟
رویا- نه، هنوز کارم نکشیده به اونجاها.
هر دو می خندند. استاد به او نگاه می کند و می پرسد:
استاد- از وقتی سر کلاس من میای گرفتار این مرض شدی؟
رویا- سرکلاس، بالاخره یه چیزی پیدا می کنم که حریف این مرض بشه، اما تا میرم خونه، می بینم اون چیزا، همه شون گم و گور شده ن... شایدم اون چیز گم شده، اصلا جای خود منه.
استاد- جات گم شده، یا هنوز پیداش نکردی؟
رویا- نمیدونم...
و برف پاک کن را می زند. باران ریزی شروع کرده به باریدن.
رویا-... قبلا میدونسم آب کجاس، گل کجاس. اما از وقتی دارم میام سر کلاس، همه چیز شده گل آلود.
باران ریز، دیگر شده مثل رگبار. برف پاک کن دور می گیرد.
استاد- هر کاری اسباب خودشو لازم داره. اسباب نوشتن فقط قلم و کاغذ نیس... اصل کار یه جای دنجه. حالا خیلی پاک و روشنم اگه نبود، نبود. اما جای خودت، باید جای خودت باشهتا بتونی فکر کنی، اون فکرو بنویسی، تا روی دنیای خالی و سفید کاغذ یه چیزی خلق بشه. چیزی که مال خودت باشه، میگی نه، امتحان کن. یکی بود، یکی نبود...
در تابش تند چراغهای گذرای روبرو، رویا انگار به یک عالم دیگر می راند و صدای استاد را انگار از جای دیگری می شنود.
صدای استاد- ... این دنیایی که ما توشیم به درد کار نمیخوره. قبل از من و تو همه چیزش اختراع شده. دنیای قصه ی تو، یه جور دنیاییه که خودت باید خلقش کنی. اگه میخوای بگرده، به اراده ی تو باید دور خودش بگرده... وقتی میخوای آفتاب بشه، خورشید باید بتابه، وقتی نمیخوای بذار بره پشت ابرا... وقتی میخوای بارون بیاد، آسمون باید بباره، وقتی نمیخوای، اراده کن، بند میاد...
با غژ غژ سایش برف پاک کن روی شیشه ی خشک، رویا به خودش می آید. باران مدتی است بند آمده، هر دو زیر خنده می زنند. رویا برف پاک کن را خاموش می کند.
صدای استاد- ... تو، یه همچه جای دنجی داری؟
رویا که به عالم واقع برگشته، محتاط به یک بزرگراه خیس می پیچد.
استاد- ... تو خونه ت اگه جا نداری، برو دنبالش بگرد، گوشه ی پارک، کنج مسجدی... اگر نبود، بیخودی به خودت زحمت نده. دور نوشتن یه خط سرخ بکش، در قلمو ببند.
رویا لبخند تلخ محوی دارد و در نورهای گذرایی که به شیشه می تابد، انگار که در یک راه بی انتها افتاده، در سکوت می راند و می راند.*
* سکانس سیزده فیلمنامه ی کاغذ بی خط/ ناصر تقوایی، مینو فرشچی/ انتشارات توفیق آفرین
امروز دو تا کاکتوس خریدم، دو تا دوست جدید پیدا کردم. اسم کاکتوس سمت راست را گذاشته ام قدرت، به گفته ی فروشنده این کاکتوس نماد قدرت است. اسم سمت چپی را گذاشته ام نیایش، اگر در عکس دقت کنید دست هایش رو به آسمان بلند است و گویی در حال نیایش کردن است.
|
|