تبليغاتX
تجربه های آزاد


تجربه های آزاد

عرصه های مکرر را می کاوم، هجرتی دوباره شاید...



وبلاگ تجربه های آزاد تا اطلاع ثانوی به علت حضور صاحب وبلاگ در دوره ی آموزشی خدمت سربازی به روز نخواهد شد.
.
.
.
پی نوشت: متشکرم بابت اینکه این چند وقت در وبلاگستان فارسی تحملم کردید.
.......................................................................................................................................!!!
فعلا بدرود

تا بعد...
نوشته شده در 2007/8/19ساعت 20:18 توسط مسعود| |

اشک ششم/ خاچیک خاچر/ نشر چشمه/ چاپ اول: 1384/ صد صفحه/ نهصد تومان
می خواستم چیزی درباره ی کتاب اشک ششم بنویسم. دیدم امیر حسن چهل تن تمام حرف ها را در متنی که برای مقدمه ی این مجموعه داستان نوشته است گفته، پس ترجیح دادم به جای حرف های من حرف های امیر حسن چهل تن را بخوانید:
«عامل آشنایی من با خاچیک، هوشنگ گلشیری بود و سال، سال 1373. تلفن کرد و گفت: « می آید پیشت، کمکش کن.» و خاچیک آن موقع در حال ترجمه و تدارک مجموعه ای بود از داستان های کوتاه فارسی که سال بعد با نام « جاده ی ابریشم » در ارمنستان منتشر شد و حاوی 32 داستان کوتاه از 32 نویسنده معاصر بود. ترجمه های او با « قصه های عامیانه ی ایرانی » و کتاب دیگری با عنوان « مردی با کراوات سرخ » که داستان هایی از چوبک، گلستان، گلشیری و آل احمد را در بر می گرفت، ادامه یافت. این کتاب ها در ارمنستان چاپ می شد و او از استقبال خوانندگان ارمنی زبان آن ها شاد بود. و بعد ناگهان به من خبر داد که تا به حال دو مجموعه داستان از او به نام های « آدم های شفاف » و « چهارراه ژنرال ها » و همچنین مجموعه شعری با عنوان « بی تفاوتی » در ارمنستان به چاپ رسیده است. پس خاچیک داستان نویس، شاعر هم بود که تا آن موقع بروز نداده بود و البته به ارمنی می نوشت و می سرود. چیزی نگذشت که داستان هایی را که به فارسی نوشته بود در اختیارم گذاشت، داستان ها البته یکدست نبود ، اما خواندن بعضی از آنها مرا شگفت زده کرد.
دقت مشاهده و استعداد او در ضبط گوشه های پنهانی رفتار آدمی به نظرم فوق العاده رسید. گمان می کنم خاچیک از آن دسته آدم های چند فرهنگی است که از برخی محدودیت های فکری رایج بر گذشته است. علاوه بر احاطه اش بر زبان و فرهنگ فارسی و ارمنی، تسلط او بر دو سه زبان اروپایی و از جمله آلمانی- او سال هایی را در آلمان گذرانده است - احیانا چنین وضعیتی را برای او فراهم آورده است.
خاچیک از جمله نویسندگانی است که موقعیت های تراژیک و طنز آلود را به خوبی می شناسد و گاه تلفیق هنرمندانه ای از آن به دست می دهد، داستان های « ژنرال مایور... » و « اشک ششم... » از این دست اند. در « به دنیا آمدن من » نوعی سرخوشی هست و در « پسرک و پروانه » یک جور معصومیت و شاعرانگی، در « دوران خوش سپری شده ... » عبرت هست و در « یغسان » ریشخند چرخه ی حیات. اما تم عمده ی اغلب داستان های این مجموعه تنهایی است، تنهایی انسان ها در برابر بحران هایی که شرایط اجتماعی موجه آن اند. در داستان « پایلیک زنگ نزد » پیرزنی در انتظار تماس تلفنی یک دوست از آمریکا به تدریج حافظه اش را از دست می دهد، جوری که دیگر فرزندانش را هم حتی نمی شناسد و انگار اضمحلال هوش و حواس و حافظه ی این زن، جز نتیجه ی مستقیم پراکندگی عجیب جغرافیایی این قوم - قوم ارامنه - چیز دیگری نیست.
در داستان « همخوانی » که همه ی ماجرا در یک قطار زیر زمینی اتفاق می افتد، راوی به ناچار با همخوانی با مردی می پردازد که حتی یک کلمه از آن چه او بر زبان می آورد، نمی فهمد. انگار فردیت در مواجهه با جریان شتاب آلود زندگی اجتماعی دوران ما تعارف بی مزه ای بیش نیست. در داستان « ژنرال مایور ولفانگ فون ... » ادامه ی حیات ژنرال که مظهر تعصب و خشک ذهنی است، بعد از شکست خفت بار فاشیسم و حتی بعد از آن که پیکر نیمه جان و خونینش را پیدا می کنند، خود یک اخطار جدی است...... این داستان ها حاوی فضا های تازه ای است. »*
* مقدمه ی کتاب اشک ششم/ امیر حسن چهل تن

پی نوشت: شهر کتاب نیاوران را تازه کشف کرده ام، تا به حال از و جودش غافل بودم و نمی دانستم چه مکان دلپذیری است برای پرسه زدن در دنیای کتاب ها...

نوشته شده در 2007/8/17ساعت 11:51 توسط مسعود| |

نزدیک به دو هفته از توقیف شرق می گذرد، امروز پنج شنبه است و من هوس نشستن در کافۀ شرق را کرده ام...

هوس نشستن و خواندن کافۀ شرق...

یعنی کافۀ شرق دیگر نخواهد بود؟؟
نوشته شده در 2007/8/16ساعت 18:12 توسط مسعود| |

پری: فقط همینو می دونم که اگر تو شاعری، واقعا یه کار قشنگی می کنی. بعد از این که صفحه ها رو سیاه کردی یه چیز قشنگی جا می ذاری که خواننده با خودش ببره. شعری که نتیجه ی کار و حال است نه ثمره حفظ و قال و از عیان است نه از بیان.
منصور: ( به این سو و آن سو نگاه می کند. با اشاره دست می خواهد پری را آرام کند ) خیله خب... یواش
پری: ( ادامه ) ... و از اسرار است نه از تکرار و از جوشیدن است نه از کوشیدن... ( به پشتی صندلی تکیه می دهد، نفس تازه می کند ) اون شاعر های تو هیچی باقی نمی ذارن. هیچ چیز قشنگی نیست.
منصور: من که خیال می کردم تو از کار های کریمی خوشت میاد. تو همین یکی دو ماه پیش خودت می گفتی شاعر خوبیه.
پری: آره خوشم میومد. ولی راستشو بخوای دیگه حتی از خوش آمدن و بد آمدن هم بیزار شدم. دلم می خواست، دلم می خواست به جای همه ی این ها یکی پیدا می شد که آدم می تونست یه جور دیگه... بهش نگاه کنه... بهش... احترام بذاره... بزرگ باشه، بزرگ... می بخشی.
پری از جا بلند می شود. منصور هم بی اختیار بر می خیزد.
پری: نه تو بشین، من الان می آم.
منصور آشفته ولی گرسنه می نشیند... پری طول سالن رستوران تا به انتها را طی می کند: به راهرو می رسد و از پله ها بالا می رود...*
* قسمتی از فیلمنامه ی پری/ داریوش مهر جویی/ نشر آمه
نوشته شده در 2007/8/15ساعت 19:19 توسط مسعود| |

از میدان فردوسی به سمت انقلاب که حرکت کنی کلی مغازه می بینی، کلی مغازه، کارگاه، شرکت، کافی شاپ و کتابفروشی.
اگر توی کوچه پس کوچه های اطراف خیابان انقلاب قدم بزنی، کلی خانه ی قدیمی می بینی با پنجره هایی کوچک و در هایی که پوسیده اند. گاهی پیرزنی یا پیر مردی با موهای سفید سرش را از پنجره بیرون کرده است و به هجوم ماشین ها و آدم ها توی این خیابان نگاه می کند.
همیشه با خودم فکر می کردم پشت این در ها و پنجره ها، پشت این ویترین ها کلی ماجرا اتفاق می افتد و من از تمام این ما جراها بی خبرم.
به این در ها، پنجره ها، آدم ها و ویترین ها نگاه می کنم و به قصه هایشان فکر می کنم...
نوشته شده در 2007/8/14ساعت 21:18 توسط مسعود| |

هر چند تابستان های این سال ها را دوست ندارم، اما اگر می شد زمان را متوقف کرد قطعا زمان را در یکی از همین بعد از ظهر های جهنمی این تابستان نگه می داشتم.
نگویید که نمی شود...
نوشته شده در 2007/8/13ساعت 15:14 توسط مسعود| |

از بازی در نقش مظلوم ماجرا خسته شده ام. باید تضاد هایم را با خودم حل کنم...
نوشته شده در 2007/8/12ساعت 17:53 توسط مسعود| |

محمد یوسفی عزیز از من خواسته است که تاثیر گذار ترین فیلم های زندگی ام را نام ببرم. من به جای فیلم های تاثیر گذار دوست دارم از چند تا از فیلم های محبوبم نام ببرم. فیلم های محبوبم را اغلب از بین فیلم های این چند ساله ی سینمای ایران انتخاب کرده ام. شاید فیلم هایی که نام می برم هیچ کدام آثار بزرگ و ماندگاری نباشند ولی هرکدام در دوره ای من را به نوعی در گیر خود کرده اند و جادوی بعضی شان هنوز ادامه دارد.
یک- شب یلدا: سینمای کیومرث پور احمد را دوست دارم و نوشته هایش را بیشتر از فیلم هایش. از قصه های مجید به بعد آثار پور احمد را دنبال کرده ام. شب یلدا را دوست دارم به خاطر حامد احمد زاده، به خاطر تنهایی حامد، گریه هایش، دلتنگی هایش، آن تولدی که در تنهایی برای دخترش می گیرد و پریا که صدایش سنگ صبور حامد است. هنوز هم تصنیف دل دیوانه ی ویگن و گریه ی محمد رضا فروتن روی تیتراژ ابتدایی فیلم حالم را دگرگون می کند.
دو- نفس عمیق: کامران، منصور و آیدای نفس عمیق هیچ وقت فراموشم نمی شوند و این تصاویر گاهی وقت ها رژه می روند جلوی چشمانم: برگه ی انتخاب واحد کامران که زیر باران می ماند، ماشین منصور و آیدا که توی جاده ی چالوس بین ابر ها گم می شود... و این دیالوگ که کامران به منصور می گوید: « کاش می تونستم عیاشی کنم.»
سه- لیلا: داستان ساده و تک خطی لیلا در دستان هر فیلمساز دیگری به غیر از داریوش مهر جویی می توانست به فیلم مبتذلی تبدیل شود. لیلا ی مهر جویی اما از آن فیلم هایی است که توی تاریکی سینما باید به پرده زل بزنی و آنجا که لیلا می گوید: « خدایا نکنه منفجر بشم.» بغضت را فرو بخوری.
چهار: شب های روشن: گاهی وقت ها خودم را جای استاد شب های روشن تصور می کنم که تمام کتابهایش را به خاطر دختری که عاشقش شده می فروشد و آن شعر پایانی فیلم را هر از گاهی زمزمه می کنم:
دل من همی داد گفتی گوایی/ که باشد مرا روزی از تو جدایی
بلی هر چه خواهد رسیدن به مردم/ بر آن دل دهد هر زمانی گوایی
پنج: بوتیک: اتی بوتیک روی پل فریاد می زند و تو در صندلی ات فرو می روی. بوتیک فیلم تلخی است و این تلخی تا مدت ها در یاد می ماند.
شش: چهارشنبه سوری: حکایت اصغر فرهادی از زندگی یک خانواده ی متوسط شهری آن قدر واقعی و پر از جزییات زندگی روزمره است که گاهی فراموش می کنی داری فیلم می بینی.
هفت: بودن یا نبودن: بودن و نبودن بهترین و قدر نادیده ترین فیلم کیانوش عیاری است. آنیک برای گرفتن قلب بیماری که مرگ مغزی شده است هر بار باید کلی پله را طی کند تا به خانه ی پسری که مرگ مغزی شده است برسد و التماسشان کند که قلب پسرشان را به او بدهند و این پله ها چقدر شبیه زندگی اند.
هشت: زیر پوست شهر: آن سکانس انتهایی فیلم که طوبی جلوی دوربین می ایستد، انگشتش را رو به دوربین نشان می دهد و بعد با اشاره به سینه اش می گوید: « یکی بیاد از این تو فیلم بگیره.» از یاد نرفتنی است.
نه: نان و عشق و موتور هزار: برخلاف خیلی از فیلم های کمدی سینمای ایران نان و عشق و موتور هزار لودگی نمی کند، حرفش را بی ادعا می زند و تو هم راحت می توانی توی سالن سینما قهقهه بزنی و بخندی.
ده: مسافران: از همان اول کار که هما روستا می گوید: « ما به تهران نمی رسیم ما توی راه می میریم.» تا انتهای فیلم که مسافران با آن آینه ی خانوادگی از راه می رسند توی بهت و حیرت و امید غرق می شوی. جمیله ی شیخی در مسافران بیضایی فراموش نشدنی است.
و اگر بخواهم باز هم نام ببرم: شوکران از بهروز افخمی، خیلی دور خیلی نزدیک از رضا میر کریمی، گیلانه از رخشان بنی اعتماد، کاغذ بی خط از ناصر تقوایی و ...
بهتر است همین جا تمامش کنم، چون اگر بخواهم ادامه بدهم این اسامی حالا حالا ها ادامه خواهد داشت.
شما هم اگر دوست دارید از فیلم های محبوبتان بگویید.
نوشته شده در 2007/8/11ساعت 12:53 توسط مسعود| |

گریز پا/ آلیس مونرو/ ترجمه ی شقایق قند هاری/ نشر افق/ چاپ اول: 1385/ دویست صفحه/ دو هزار تومان
آلیس مونرو، نویسنده ی کانادایی اولین بار فکر می کنم با داستان « خرسی که از پشت کوه آمد » در مجموعه ی روزی روزگاری دیروز با ترجمه ی لیلا نصیری ها به خواننده های ایرانی معرفی شد.
گریز پا مجموعه ی سه داستان نه چندان کوتاه از آلیس مونرو است. سه داستان به نام های گریز پا، حرمت شکنی و نیرنگ ها. هر سه داستان یک شخصیت زن اصلی دارند که گره های داستان ها حول این شخصیتها بوجود می آید.
در داستان اول زنی تصمیم می گیرد که از زندگی و شو هرش فرار کند و در جایی دیگر به تنهایی زندگی کند.
در داستان دوم زنی به سراغ خانواده ای می رود و ادعا می کند که بچه ای که آنها دارند در اصل بچه ی اوست.
در داستان سوم دختری که عادت دارد هر سال برای دیدن تئاتر با قطار به شهر برود با مرد مهاجری آشنا می شود و این دو تصمیم می گیرند که یک سال بعد دوباره همدیگر را ببینند.
هر سه داستان فضای سردی دارند و داستانهای حرمت شکنی و نیرنگ ها در دو مقطع زمانی روایت می شوند.
درباره ی آلیس مونرو:
« آلیس مونرو نویسنده ی زن کانادایی، در منطقه ای روستایی و در خانواده ای کشاورز نزدیک انتاریو به دنیا آمد. یکی از ویژگی های خاص و متمایز داستانهای کوتاه مونرو وقوع آنها در فضای مناطق سرسبز در انتاریو است. به علاوه، دانای کل آثارش همواره در پی یافتن معنا و مفهومی برای این جهان و زندگی است. بحران دختران در سن بلوغ، مسایل مختلف زنان در طی دوره های سنی متفاوت، تنهایی و ... از جمله مسایلی است که مونرو در آثارش به آنها پرداخته است.
بیشتر داستان های مونرو از تجربیات شخصی اش الهام گرفته اند. شخصیت های قصه های مونرو اغلب آدم های متمرد و ایده آلیستی هستند که به شیوه ی خودشان زندگی را کشف می کنند و در این راه از شکست های پی در پی واهمه ای ندارند. مونرو در عین حال با کشف پیچیدگی های درون انسان به خلق دوباره ی آدم هایی می پردازد که در گیر و دار مواجهه با مسایل و ناملایمات زندگی به دنبال حقیقت زندگی هستند. او از جمله ی نویسندگانی است که با پرداختن به جزییات و مسایل ریز زندگی معنای جدیدی به آنها می بخشد. *»
* از مقدمه ی داستان خرسی که از پشت کوه آمد و مجموعه ی داستان گریز پا
مجموعه داستان گریز پا برنده ی جایزه ی گیلر در سال 2004 شده است.

نوشته شده در 2007/8/9ساعت 23:36 توسط مسعود| |

در این دهکده های ساحلی کم تر کسی به فکر ثبت لحظات زودگذر خود می افتد. زندگی روزمره در میان مه صبحگاهی و دم نفس گیر دریا و درخت های انبوه در هوای شرجی، با همه ی سودا زدگی اش، آن قدر یک نواخت و کم جاذبه است که ضرورتی برای یاد آوری در هیچ کس بر نمی انگیزد.

شب به خیر یوحنا/ پیام یزدانجو/ نشر چشمه

نوشته شده در 2007/8/8ساعت 23:17 توسط مسعود| |

نمی دانم این مجری ها و گزارشگران رادیو و تلویزیون حالشان از گفتن و شنیدن هر روزه ی این حرفهای تکراری بد نمی شود؟؟
امروز صبح گزارشگر یکی از برنامه های رادیو سراغ مردمی که توی پارک ورزش می کردند رفته بود و از آنها می پرسید:
« آقای عزیز، چه کار کنیم که امروز آدم خوبی باشیم؟ البته می دونیم که همه ی شما ادم های خوبی هستید ولی چه کار کنیم که امروز خوب تر از دیروز باشیم؟ »
و جوابهای مردم توی پارک را هم که خودتان می توانید حدس بزنید.
همان اول صبحی حال آدم را می گیرند...

نوشته شده در 2007/8/7ساعت 18:36 توسط مسعود| |

یک:
فردا روز کاری دیگری است. باید دوباره پشت میزم بنشینم، زونکن ها را بالا و پایین کنم، سند ها را زیر و رو کنم، از ضمایم سند ها ایراد و اشکال بگیرم، روزنامه بخوانم و چای بنوشم، به صدای ریز همکارم که مدام با تلفن صحبت می کند گوش بدهم تا از حرفهایش سر دربیاورم. باید کاری را انجام بدهم که هیچ علاقه ای به آن ندارم.
دو:
چند وقتی است که کلاس داستان می روم، جز چند نفری به هیچ کس نگفته ام. امروز استاد مان- راستش من زیاد دوست ندارم آدم ها را با القاب و عناوین صدا کنم، ولی اینجا چاره ای نیست- قبل از شروع کلاس گفت: « چرا توی بحث های تئوری کلاس زیاد شرکت نمی کنی؟»
گفتم: « راستش من زیاد آدم پرحرفی نیستم، اعتقاد چندانی هم به بحث های تئوری ندارم. معتقدم اتفاق باید در عمل بیافتد.»
به جوابی که دادم چندان اعتقادی نداشتم، اما تنها جوابی بود که در آن لحظه به ذهنم می رسید. نمی دانم چرا آن شور و شوق روز های اول کلاس از بین رفته است؟ نمی دانم چرا بی دلیل به چیز هایی که خوانده بودم غره شده بودم و فکر می کردم خیلی خوب از پس این کلاس ها بر می آیم. نمی دانم چیز هایی که می خوانم کجا می روند؟
می خوانم و می خوانم، گوش می دهم و گوش می دهم. بی آنکه کوچکترین تاثیری داشته باشد. فقط می خوانم، توی بحث های تئوری می مانم، همین طور فقط به چهره ی طرف مقابلم زل می زنم، اگر موافق باشم تنها کاری که بکنم تایید حرفهای طرف است و اگر مخالف باشم توان مقابله ندارم و از قبل می دانم بازنده ی بحث هستم.
داستان می نویسم. چیزی که می خواهم از آب در نمی آید. قرار بود داستانی به شیوه ی نظرگاه نمایشی بنویسیم. چیزی نوشته بودم که فکر می کردم عالی شده است. استاد مان پایین داستانم این جمله ها را نوشته است:
« چون بخش عمده ی داستان از ذهن شخصیت اصلی دیده و روایت شده چندان با شیوه ی نظرگاه نمایشی نزدیکی ندارد. جزئیات خوب ساخته شده، اما مسئله ی داستان چندان جدی نیست و همین حل آن را هم آسان کرده و در نهایت نکته ی مهمی از زندگی شخصیت ها برایمان نمی گوید.»
ایده هایم توی سرم رژه می روند، ایده های دو سه خطی ام را روی کاغذ یادداشت می کنم. وقت نوشتن می مانم، ایده هایم چیزی بهتر از همان فکر های دو سه خطی نیستند. جلو نمی روند، شخصیت ها راه نمی آیند و حرف هایی که توی دهانشان می گذارم را نمی گویند، راه خودشان را می روند. به جایی می رسم که نمی دانم پایان کارشان را چطور رقم بزنم؟
قصه هایم خوب شروع می شوند و بد تمام می شوند.
خسته ام از منتظر شدن برای اتفاقی که نمی افتد.
با خودم می گویم آمدیم و قصه نویس هم شدی، آمدیم و این سودای قصه نویس شدن رنگ واقعیت گرفت و شدی نویسنده ی تمام وقت. مگر قرار است چیزی بیشتر از یک نویسنده ی متوسط بشوی؟ آن هم در جایی که جز اهالی ادبیات و عده ای که جنون خواندن دارند کسی کتاب نمی خواند.
من همیشه از متوسط بودن فرار کرده ام ولی همیشه آدم متوسطی بوده ام.
سه:
توی تاکسی نشسته بودم و داشتم بر می گشتم خانه. حالم خوب نبود، با خودم قهر کرده بودم. دختر کوچولوی سه، چهار ساله ای با پدر و مادرش کنارم نشسته بود. دخترک مدام بر می گشت و نگاهم می کرد، من اما نگاهش نمی کردم توی حال دیگری بودم. بار آخر که برگشت نگاهم کرد صورتم را سریع برگرداندم، اول از حرکت سریع من جا خورد. بعد خندید، من هم خندیدم. چشم هایم را لوچ کردم و برایش ادا درآوردم قهقهه زد. ناگهان پدرش گفت: « آقا ما همین جا پیاده می شیم.» موقع پیاده شدن پای دخترک به در ماشین گیر کرد، دخترک زد زیر گریه. مادرش گفت: « زهر مار، دختره ی لوس.» گریه ی دختر شدید تر شد.
مادرش باردار بود.
چهار:
توی اتاقم نشسته ام، برای خودم چای درست کرده ام، پنجره ی اتاقم را باز کرده ام و روی هره ی پنجره نشسته ام. ارتفاع پایین پایم را نگاه می کنم، وسوسه ام می کند. یک لحظه است و تمام. پروازی پر هیجان است که می دانم جراتش را ندارم.
پنج:
من فقط اینجاست که زیاد حرف می زنم، جاهای دیگر ساکتم. خودم را گول می زنم و این کم حرفی را اینطور توجیه می کنم: « من بیشتر از آنکه حرف بزنم، گوش می دهم و می خوانم.»
اما خودم بهتر می دانم که با این شنیدن ها و خواندن ها هیچ اتفاقی نمی افتد.
شش:
اول شهریور باید بروم سربازی. نیمه ی دوم شهریور هم نتایج کنکور ارشد می آیند. این روز ها احساس می کنم توی خلا دست و پا می زنم، هیچ برنامه ای نمی توانم برای خودم بریزم. دوره ی دوم کلاسهای داستان از اواسط شهریور شروع می شود و احتمالا نمی توانم ادامه ی کلاس ها را بروم. لعنت ....
هفت:
همین الان توی خیابان یا دانشگاه یا یک مکان عمومی از پنج نفر بپرسید: «اسم پنج نویسنده ی معاصر را بگویید؟»
فکر می کنید با چه جواب هایی روبرو می شوید؟؟؟
هشت:
شرق توقیف شد.
نوشته شده در 2007/8/6ساعت 22:33 توسط مسعود| |

شبنم صبحگاهی
به هیچ کار دنیا نمی آید.
نور ماه بر درختان کاج ( ذن هایکو )/ جاناتان کلمنتس/ ترجمه ی نیکی کریمی/ نشر چشمه

نوشته شده در 2007/8/5ساعت 18:1 توسط مسعود| |

یک تصویر:
یک دختر پانزده ساله ی دبیرستانی که در یک شهرستان زندگی می کند، شهرستانی که مرکز یک استان است. علاقمند به هنر و ادبیات است. شهرشان هیچ سالنی برای اجرای تئاتر ندارد، شرح تئاتر ها یی که در پایتخت اجرا می شود را باید در روزنامه ها و مجلات بخواند و حسرت بخورد. سال تا سال در شهرشان هیچ کنسرتی برگزار نمی شود، کنسرتی هم اگر برگزار شود خبری از نام های بزرگ و معتبر نیست. چهار تا سالن سینما دارند یکی که همیشه فیلم های درجه ی دو اکران می کند، دو تای دیگر آنقدر کهنه و قدیمی هستند که رفتن به این سالن ها جرات و جسارت خاصی می خواهد، صندلی های کهنه و پاره، پرده ای که پر از خش است و بلند گوهایی که صداهایی نامفهوم را به اسم صدای فیلم تحویل تماشاگر بیچاره می دهند. یک سالن سینمای تازه ساز هم دارند که هر دو ماه یکبار فیلمش را عوض می کند. از خون بازی و اتوبوس شب و ... خبری نیست باید مهمان و اخراجی ها و نقاب را به عنوان نمونه های سینمای ملی بپذیرد و تحمل کند. حرف زدن از گالری و موزه و نمایشگاه آثار هنری به چیزی مثل شوخی شبیه است.
شهر شان یک خیابان معروف دارد که عصر ها و روز های پنج شنبه و جمعه پر از آدم می شود. پر از آدم هایی که به طور مادرزاد اجازه دارند درباره ی رنگ لباس، نوع پوشش، اندام، راه رفتن، حرف زدن و حتی خندیدن یک دختر جوان اظهار نظر کنند. خدا را باید شکر کند که شهرشان یک کتابفروشی درست و حسابی دارد که هر از گاهی سری بزند و کتابهای مورد علاقه اش را تهیه کند.
پی نوشت: خیلی از حرفهایی را که باید می زدم نزدم...
نوشته شده در 2007/8/4ساعت 19:59 توسط مسعود| |

« من با زمان قرار همزیستی مسالمت آمیز گذاشته ام که نه او مرا مرتبا دنبال کند و نه من از او فرار کنم، بالاخره که روزی به هم خواهیم رسید. هرگز در مسیر پیموده شده گام بر ندارم زیرا این راه مرا تنها به همان جایی می رساند که دیگران رسیده اند.
گذشت زمان بر آنها که منتظر می مانند بسیار کند، بر آنها که زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی و بر آنها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است اما بر آنها که عشق می ورزند زمان را آغاز و پایانی نیست.
بسیاری مردم شادی های کوچک را به امید خوشبختی های بزرگ از دست می دهند. درک زندگی تنها با نگاه به گذشته میسر است اما زندگی کردن تنها با نگاه به آینده...»
متن بالایی گفتار ابتدایی برنامه ی باز هم زندگی است که به کارگردانی بیژن بیرنگ از شبکه ی چهار سیما پخش می شود. بیژن بیرنگ به همراه مسعود رسام به عنوان یک زوج برنامه ساز سال ها در تلویزیون سریال ها و برنامه های موفقی را کارگردانی و تهیه کرده اند. سریال ها و برنامه هایی مثل: محلۀ بهداشت، محلۀ برو بیا، در خانه، همسران، این خانه دور است، خانۀ سبز، دنیای شیرین، دنیای شیرین دریا و ...
انصافا بخش زیادی از خاطرات خوش تلویزیونی ما را کارهای زوج بیرنگ و رسام تشکیل می دهد، حرف اغلب برنامه هایی که این دو ساخته بودند اغلب یکی بود بیایید زندگی را جور دیگری ببینیم. مدتی است که بیرنگ و رسام دیگر با هم کار نمی کنند و من فکر می کردم که دوران اوج این زوج برنامه ساز به پایان رسیده است تا اینکه به طور اتفاقی آنونس برنامه ی باز هم زندگی را دیدم.
باز هم زندگی یک برنامه ی گفتگو محور است به سبک تاک شوهایی که در شبکه های خارجی می بینیم. برخلاف برنامه های گفتگو محوری که این روز ها در شبکه های سیما زیاد می بینیم و اغلب مهمانانشان را از بین چهره های سرشناس هنری، ورزشی و سیاسی انتخاب می کنند، مهمان هایی که برنامه ی باز هم زندگی سراغشان می رود آدم های معمولی هستند که به قول بیرنگ دنبال رویا ها و دیوانگی هایشان رفته اند و در مسیر تکراری و پیموده شده ی زندگی گام برنداشته اند. زنی که راننده ی اتوبوس است، زن و شو هری که بعد از ازدواج تصمیم گرفته اند دور دنیا را با دوچرخه رکاب بزنند و در طول سفر در ایتالیا متوجه شده اند که به زودی صاحب بچه می شوند و سفرشان را نیمه کاره گذاشته اند، زنی که سال هاست مدیر یک شرکت حمل و نقل است، پسر جوانی که طراحی شکل هزاران حیوان را بدون هیچ مدلی به کمک ذهنش انجام می دهد، مترجمی« نجف دریا بندری» که سراغ نوشتن یک کتاب آشپزی رفته است و ...
مجری برنامه هم خود بیژن بیرنگ است و انصافا اجرای جذاب و گرمی دارد.
بیژن بیرنگ در جایی گفته بود که از ساختن برنامه های نمایشی خسته شده و به سمت ساختن برنامه های این فرمی آمده است. من با دیدن این برنامه به ذوق، هوش و پختگی بیژن بیرنگ قبطه می خورم که این طور توانسته از بین موضوعات اجتماعی و روزمره برنامه ای تا این حد حرفه ای و جذاب بسازد. باز هم زندگی هم از ما می خواهد که جور دیگری به این زندگی روزمره نگاه کنیم...
شما هم اگر فرصت کردید باز هم زندگی را تماشا کنید.
پنج شنبه ها، ساعت: 23:15
و تکرار جمعه ها ساعت: 15:45
مرتبط:

دایناسورها اسم اصلی برنامه مان بود

نوشته شده در 2007/8/3ساعت 17:54 توسط مسعود| |

کلاس اول دبیرستان بودم. من دانش آموز ممتاز و درسخوان دوره ی راهنمایی وارد دوره ی دبیرستان شده بودم و دوران بلوغ را هم تجربه می کردم. مدرسه ی تازه، دوره ی تازه و یک حس ناشناخته. توی مدرسه ی جدید شاگرد درسخوان ها زیاد بودند و من بین این همه آدم دیگر به چشم نمی آمدم، خبری از به به و چه چه های مدرسه ی قبلی نبود. فضای صمیمی مدرسه ی راهنمایی جایش را داده بود به فضایی نا آشنا، به غریبگی و تنهایی، به حس های ناشناخته و همه ی این ها را آن روزها به سختی می توانستم تحمل کنم.
از خیلی قبل ترش مجله ی فیلم می خواندم، اما روز های اول دبیرستان عاشق مجله ی فیلم شده بودم. تنهایی هایم را با مجله ی فیلم پر می کردم و رویای فیلمساز شدن را در سر می پروراندم. فیلم از دستم نمی افتاد، مدام دنبال نوار ویدیویی فیلمسازان محبوبم بودم و از صبح تا شب فقط به این فکر می کردم که کتاب هایی که می خوانم را چطور به فیلم تبدیل کنم. برای فیلم هایم اسم و بازیگر هم انتخاب کرده بودم.
نسبت به همه چیز های اطرافم بی تفاوت شده بودم و با خودم فکر می کردم درس هایی که می خوانم به هیچ کارم نمی آیند. از همان ماه های اول افت تحصیلی پیدا کردم و دیگر شاگرد خوبه ی مدرسه نبودم، شده بودم یک شاگرد متوسط. کارنامه ی ترم اول را که دادند نمرات متوسط ام برای شاگرد درسخوان دیروز چیزی بود نزدیک به فاجعه. پدرم همه ی تقصیر ها را انداخت گردن مجله های فیلم ام. یک روز چند تا کارتن آورد و همه ی مجله های فیلم ام را از توی اتاق جمع کرد تا از این به بعد فقط درس بخوانم و دیگر رویای فیلم و فیلمسازی را در سر نپرورانم. مجله ها را که جمع می کرد هیچ نگفتم حتی خودم هم کمکش کردم، اما شب که می خواستم بخوابم توی اتاقم زیر پتو گریه کردم، آرام و بی صدا...
یادم هست همان روزها عباس یاری- دبیر تحریریه ی مجله ی فیلم- در شماره ی دویست مجله ی فیلم یادداشتی نوشته بود درباره ی درگیریهایی که با پسرش دارد. چقدر با پسرش همذات پنداری کردم...
بعد از آن تا مدت ها رویای فیلم و فیلمسازی را کنار گذاشتم و شدم همان پسر خوب درسخوانی که آنها می خواستند، بی هیچ رویایی. ظاهرا پسر خوبی شدم و این اوج و فرودها تا پایان دوره ی دبیرستان ادامه داشت، یک روز خوب و آن بالا بالا ها، یک روز پایین پایین در قعر. خیلی از شماره های مجله ی فیلم، خیلی از رویاهایم را توی همین اوج و فرودها از دست دادم و دیگر هیچ وقت سراغشان نرفتم. گفته بودم که من آدمی هستم که از شرایط زیاد تاثیر می گیرم .
مجله های فیلم کارتن شده ام تا سال اول دانشگاه دست نخورده توی انباری خانه مان باقی ماندند. هرچند دیگر فقط فیلم نمی خواندم کلی اسم دیگر به شمار مجله هایی که می خواندم اضافه شده بود...
حالا کوهی از کتاب و مجله و روزنامه توی اتاقم دارم . دیشب توی خانه بحثی پیش آمد که این همه کاغذ را برای چه نگه داشته ای؟ توی این قوطی کبریت های لعنتی که جای خودمان هم به زور می شود این همه کاغذ به چه کارت می آیند؟ من شاید کمی زود از کوره در رفتم و بحث داشت به جاهای باریک می کشید.
با خودم همیشه فکر می کنم تا کجا قرار است من این همه را دنبال خودم بکشم؟ تا کجا قرار است این جنون خواندن ادامه داشته باشد؟
یکی می گفت: « بفروششون و خودتو راحت کن، کلی پول میشه، کلی پولللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل»
و من با خودم فکر می کنم تا کجا؟؟؟ بالاخره که یک روزی بعد از من باید رد شوند، بعد از من شاید دیگر کسی حالی برای نگهداری این همه کاغذ نداشته باشد و یادم به کتاب های کتابخانه ی پدر بزرگم می افتد که هنوز چشم ام دنبالشان است.
نمی دانم شاید یکی از همین روز ها خودم را از شر همه شان راحت کردم، همه شان...

پی نوشت: عنوان این پست عنوان همان یادداشت عباس یاری در شماره ی دویست مجله ی فیلم است.
نوشته شده در 2007/8/2ساعت 16:2 توسط مسعود| |

به سادگی خوردن یک فنجان چای/ نازنین لیقوانی/ انتشارات روزنه کار/ صد و بیست و هشت صفحه/ هزار تومان
من اسمش را می گذارم یک رمان سینمایی، اصلا از همان اول رمان با تصویر شروع می شود:
تاریکی
صدای ریختن آب داخل کتری. صدای قرار دادن کتری روی گاز. صدای روشن کردن گاز.
تصویر به آرامی روی سطحی زلال و شفاف روشن می شود.
و بعد وارد زندگی آدم ها می شویم. مهوش زنی که شوهرش را تازه از دست داده و با تنها پسرش علی زندگی می کند، سیمین خواهر شوهر مهوش که او هم شوهر و برادرش را با هم از دست داده و با دخترش مهسا زندگی می کند علی و مهسا که از کودکی در گوششان فرو کرده اند که باید با هم ازدواج کنند و زنی که به عنوان مستاجر وارد خانه ی مهوش می شود و تا پایان کار هیچ از زندگی اش نمی دانیم و بعد در آخر کار می بینیم که چقدر زندگی اش شبیه فیلم های فارسی است...
و باز کتاب با تصویر تمام می شود:
سیاهی
تصویر به تدریج از سیاهی دور می شود.
تصویر دست یک زن که دستکش سیاه در دست دارد.
دست زن، زنگ در خانه را فشار می دهد.
می دانید خوبی کار کجاست؟ این که نویسنده هیچ قضاوتی درباره ی آدم ها و اعمالشان نمی کند، فقط مثل یک دوربین آدم ها و اعمالشان را به ما نشان می دهد. دوربین آدم ها و اعمال شان را ثبت و ضبط کرده است و بعد تدوینگری نشسته و این صحنه های بدرد بخور را کنار هم چیده و دور ریختنی ها را هم قیچی کرده است. انگار که به تماشای یک فیلم نشسته باشیم. در چند جای کتاب اشاره به علاقه ی یکی از شخصیت های داستان به مجله ی فیلم می شود و حتی در یکی از فصل ها قسمت هایی از یکی از یادداشتهای احمد طالبی نژاد- از نویسندگان مجله ی فیلم- نقل می شود که بعد متوجه می شویم شخصیت داستان در حال خواندن این یادداشت است.
جایی خواندم که بهروز افخمی و افسانه ی بایگان یک فیلمنامه ی اقتباسی از روی این کتاب نوشته اند که البته نمی دانم این خبر تا چه حد صحت دارد.
رمان را خیلی راحت می توان در یک روز خواند. فصل ها کوتاهند و اغلب داستان با گفتگو های بین شخصیت ها جلو می رود.
پی نوشت: حواسم هست، دو پست کتابی در دو روز پشت سر هم. چه کنم؟ این روز ها هوای کتاب خواندن در سرم است و کتاب های نخوانده هم که بسیارند...

نوشته شده در 2007/8/1ساعت 16:3 توسط مسعود| |

چرت کوتاه/ لیلی دقیق/ انتشارات بازتاب نگار/ هشتاد صفحه/ هزار تومان
اولین بار از لیلی دقیق داستانی کوتاه در شماره ی سی و هفت مجله ی هفت خواندم. داستانی به اسم تیغ ماهی.
داستان زنی که بیست و پنج سال قبل شوهرش را در جنگ از دست داده است و حالا در روز اعدام صدام برای خودش و دوستانش مهمانی گرفته است تا با هم مراسم اعدام را تماشا کنند، دوستانی که اغلب شوهرانشان را در جنگ از دست داده اند ولی حالا همه گرفتاری های دیگری دارند و هیچ کدام دیگر طاقت و اعصاب دیدن این طور چیز ها را ندارند. داستان از زبان دختر زن روایت می شود:
« در قابلمه ی پلو را باز می کنم، بخار و عطر برنج دم کشیده و سبزی معطر را توی ریه هام می کشم. از وقتی یادم می آید ماهی سفید توی این خانه فقط مخصوص عید نوروز بود. عید نوروز برای مامان به این معنا بود که یک سال دیگر از خاطرات بابا دور می شود و برای من سالی نو بود مثل جعبه ی کادوی روبان پیچی که به خاطر باز کردنش سر از پا نمی شناختم.»
دختری که با مادر روز های جنگ و تنهایی را پشت سر گذاشته و حالا خودش شوهر و بچه دارد و مادری که اعدام صدام را باور ندارد:
« از کجا معلوم ساختگی نباشه؟ حلق آویز شدنش رو که نشون نداد. این روز ها فیلم درست کردن که کاری نداره.»
ولی می خواهد که تا زنده است شب به شب فیلمش راببیند و به قول دختر:
« بعد از بیست و پنج سال چیزی دلش را کمی خنک کرده. حالا چه اهمیتی دارد که دلایلش با منطق من جور در نمی آید.»
چند وقت بعد توی کتابفروشی مجموعه داستانی دیدم به اسم چرت کوتاه از لیلی دقیق و بخاطر همان تک داستانی که ازش خوانده بودم و کلی هم خوشم آمده بود خریدم و ضرر هم نکردم.
اولین چیزی که بعد از خواندن این مجموعه داستان جلب نظر می کند. داستان ها، شخصیت ها و فضاهای متفاوتی است که در هر داستان نویسنده به خواننده معرفی می کند.
در داستان اول مجموعه چرت کوتاه با زن کارگری به اسم قدسی آشنا می شویم که توی خانه های بالای شهر کار می کند، زن تنهایی که می ترسد خواب هایش برملا شود و همه بفهمند که توی خواب هایش لخت و عور توی بغل این و ان بوده است و بعد به جرم بی عفتی محاکمه اش کنند.
اغلب آدم های داستان های لیلی دقیق تنها هستند و همگی ترسی پنهانی دارند.
در داستان آرایشگاه توی رختکن که به نظر من بهترین داستان مجموعه هم هست. مرد آرایشگری که قبل از انقلاب موهای خواننده ها و هنرپیشه های زن را کوتاه می کرده و کیا و بیایی داشته، حالا از ترس اینکه همسایه ها لوش ندهند و به قول زنش چون کار دیگری بلد نیست مجبور است مخفیانه فقط مشتری های آشنا قبول کند و با ترس لو رفتن دست و پنجه نرم کند.
در داستان دوم زن مهاجری در رستورانی در دبی با دوست آمریکایی اش ملاقات می کند و در آنجا پسری از همکلاسی های سابقش را می بیند که باعث خودکشی یکی از دختران دانشگاه شده است و دو زن داستان درباره ی عشق با هم حرف می زنند و خواننده می بیند که دو زن این داستان گرچه با زن کارگر داستان اول متفاوت اند اما همگی از یک چیز رنج می برند: بی عشقی.
متفاوت ترین داستان مجموعه هم داستان آخر مجموعه است به اسم بغل بابام که از زبان یک پسر بچه ی کرد به نام عطا روایت می شود.
به نظرم کتاب اول هر نویسنده ای حکم نوعی معرفی نویسنده به خواننده ها را دارد. چرت کوتاه برای من آشنایی دلپذیری بود.

پی نوشت: تیراژ هزار و صد نسخه برای یک کتاب چیزی است نزدیک به فاجعه یعنی اگر این کتاب به چاپ های چهارم و پنجم هم برسد نهایتا چهار، پنج هزار نفر این کتاب را می خوانند.
« هیچ دقت کرده اید که توی مصاحبه های تلویزیونی وقتی از افراد پرسیده می شود چه جور کتابی می خوانید اغلب می گویند کتاب های علمی یا کتاب های تاریخی و حالا این سوال پیش می آید که یعنی این افراد شعر یا رمان نمی خوانند؟»*
* صحبت های داخل گیومه از حرف های امروز رامین حیدری فاروقی در برنامه ی صبحگاهی مردم ایران سلام نقل شده است.

نوشته شده در 2007/7/31ساعت 12:3 توسط مسعود| |

توی یکی از خیابان های شهرمان عابری با یک اتوبوس تصادف کرده است. عابر نقش زمین شده است و ماشین اورژانس هنوز نرسیده است. عابر بیچاره از ناحیه ی سر دچار ضایعه شده است و ملت همیشه در صحنه دورش جمع شده اند و با موبایل های دوربین دارشان از صحنه ی تصادف و آه و ناله و ضجه زدن عابر بیچاره فیلم می گیرند.
ما هم با ماشین هایمان از کنارشان می گذریم، تنها کاری که می توانیم بکنیم این است که سرمان را به نشانه ی تاسف تکان دهیم و منتظر بمانیم برای دیدن فیلمی از عابری که روی زمین افتاده و آه و ناله می کند، فیلمی که لابد از همین امشب روی موبایل های زیادی فرستاده خواهد شد و آدم های زیادی تماشایش خواهند کرد.
آن عابر می توانست هر کدام از ما باشد...
نوشته شده در 2007/7/30ساعت 21:18 توسط مسعود| |

همین اول کار بگویم اگر هنوز پاداش سکوت را ندیده اید این یادداشت را نخوانید، چون مجبور شده ام در طول نوشته تمام داستان فیلم را لو بدهم، بنابراین اگر این یادداشت را بخوانید دیدن فیلم شاید دیگر برایتان جذابیت آن چنانی نداشته باشد. اگر هم فیلم را دیده اید که بسم الله:
اقتباس از داستان پر سر و صدای من قاتل پسرتان هستم نوشته ی احمد دهقان، وجود نام های بزرگی مثل پرویز پرستویی، رضا کیانیان، آتیلا پسیانی و حتی نام های دیگری مثل پریوش نظریه و مهتاب کرامتی- البته لیست بلند بالای بازیگران نامدار فیلم این احتمال را پیش می آورد که هر کدام از این بازیگران صاحب نقش های کوتاهی در فیلم هستند- طراحی اروند رود در استخری در کرج و آوردن یک فیلمبردار آلمانی برای فیلمبرداری صحنه های زیر آب و حتی فیلم قبلی مازیار میری یعنی به آهستگی همه از عوامل محرک و کنجکاوی برانگیز برای تماشای پاداش سکوت هستند.
داستان احمد دهقان به شکل یک نامه نوشته شده است ولی فیلمنامه نویس و کارگردان فیلم برای حرکت شخصیت های اصلی و رفتن از نقطه ی A به B از الگویی شبیه به الگوی سفر پیروی کرده اند و شخصیت هایی را طراحی کرده اند که هیچ کدام در داستان اصلی وجود ندارند.
اکبر منافی( پرویز پرستویی) به طور اتفاقی فیلمی از تلویزیون در مورد همرزمان سابق اش می بیند، دیدن این فیلم باعث می شود که اکبر به سراغ پدر یحیی( جعفر والی) برود و خودش را قاتل یحیی که از همرزمان اش در زمان جنگ بوده بنامد و از پدر یحیی بخواهد که او را قصاص کند- می بینید که تا اینجا فیلم چه دستمایه ی جذابی را برای روایت انتخاب کرده است- پدر یحیی قبول ادعای اکبر را منوط به شهادت همرزمان سابق اکبر می کند و از اینجا همراهی و سفر اکبر و پدر یحیی برای یافتن جواب سوال نحوه ی مرگ یحیی آغاز می شود. و اولین سوال در ذهن مخاطب فیلم ایجاد می شود که چرا اکبر در تمام این سال ها سراغ پدر یحیی نیامده است؟ سوالی که تا انتهای فیلم هم جوابی برایش پیدا نمی کنیم.
جستجوی این دو نفر بهانه ای می شود برای سرک کشیدن به زندگی امروزی رزمندگان سابق و برخورد جامعه ی امروز با این افراد به ترتیب همراه شخصیت های اصلی سراغ این شخصیت ها و مکان ها می رویم:
محمد سلیمی( آتیلا پسیانی) که در جنگ شیمیایی شده و حالا تک و تنها کار و زندگی می کند، عبدا... مشکاتی( فرهاد اصلانی) رزمنده ای که روزهای گذشته را فراموش کرده و سرش خیلی شلوغ است، خانه ی پدری اکبر و ملاقات با خواهر اکبر ( شبنم مقدمی) که برای غریبی برادر دلسوزی می کند، دفتر نشریه ی خاکریز که حالا تبدیل به دفتر نشریه ی جوانه شده و سردبیر نشریه ( مهتاب کرامتی) که علی انصاریان را خیلی تحویل می گیرد ولی برای این دو نفر اهمیتی قایل نیست، خانه ی کمال اطاعت که شهید شده و همسرش ( پریوش نظریه) به یاد روزهای گذشته روزگارش را در تنهایی می گذراند، دفتر جواد باز قلعه ای رزمنده ی سابق که حالا حاج آقا شده و منشی ریاکارش ( سیما تیرانداز) که به تلفن ها با سلامن علیکم پاسخ می دهد و این دو نفر را چندان تحویل نمی گیرد، آسایشگاه جانبازان و دیدن فرمانده ی سابق ( رضا کیانیان) که حالا زمین گیر شده است و نه می تواند حرف بزند و نه حرکت بکند.
مشکل اصلی فیلم اینجاست که هیچ کدام از این افراد و مکان ها هیچ کمکی به تماشاگر و شخصیت های اصلی فیلم نمی کنند که درستی یا غلط بودن ادعای اکبر را د ر یابد و فقط در حضور فرمانده و انتهای فیلم است که اکبر خاطرات گذشته را بازگو می کند و ماجرای مرگ یحیی را می گوید، شخصیت هایی که فیلمنامه نویس و کارگردان در مسیر حرکت دو شخصیت اصلی فیلم طراحی کرده اند اغلب تیپ هایی هستند که نمونه اش را در فیلم های این سال ها زیاد دیده ایم و به همین دلیل بازی بازیگران نامدار فیلم چندان به چشم نمی آید.
مشکل دیگر فیلم این است که همراهی دو شخصیت اصلی فیلم که در اینجا یکی خود را قاتل پسر دیگری می داند همدلی در من بیننده بر نمی انگیزد و هیچ درامی خلق نمی کند چون از همان ابتدا به نظر می آید پدر یحیی نسبت به اکبر نوعی ترحم دارد و اصرار چندانی هم برای قصاص از همان ابتدای فیلم ندارد.
در داستان ما فقط از زبان شخصیت اصلی در یک نامه ماجرای کشته شدن اجباری همرزمش را می خوانیم ولی در فیلم مسیری طولانی را برای رسیدن به این صحنه ها که در زیر آب اتفاق می افتند طی می کنیم. در داستان مرگ یحیی- البته در داستان شخصیت ها نام های دیگری دارند- نوعی قتل اجباری به خاطر فضای جنگ و لو نرفتن عملیات به حساب می آید و داستان قرار بوده داستانی ضد جنگ باشد که از بدی ها و زشتی های جنگ بگوید ولی در فیلم نوع نمایش مرگ یحیی شبیه به شهادت است و به همین دلیل فیلم کوبندگی داستان را ندارد، هرچند برای اجرای صحنه های زیر آب و مرگ یحیی و تلاش اکبر برای لو نرفتن عملیات و نگه داشتن یحیی زیر آب زحمت زیادی کشیده شده است.
پاداش سکوت با تمام ضعف هایی که دارد فیلم قابل تاملی است. پاداش سکوت هرچند به انتظارهایی که مازیار میری با به آهستگی برانگیخته بود پاسخ نمی دهد اما از حضور کارگردانان نسل سوم سینمای ایران که در جنگ حضور نداشته اند در عرصه ی سینمای جنگ خبر می دهد، کارگردانانی که باید نفسی تازه در کالبد سینمای جنگ بدمند و پاداش سکوت در این زمینه تلاش قابل تقدیری است. پاداش سکوت یکی از معدود آثار اقتباس سینمای ایران است. پاداش سکوت یک پرویز پرستویی مثل همیشه خوب اما تکراری و یک جعفر والی خیلی خوب دارد که بعد از سال ها غیبت با این فیلم دوباره در ینمای ایران حضور پیدا کرده است و همه ی این ها برای قابل تامل بودن یک فیلم در سینمای ایران کافی است.
نوشته شده در 2007/7/29ساعت 12:42 توسط مسعود| |


Design By : Night Skin