تبليغاتX
تجربه های آزاد


تجربه های آزاد

عرصه های مکرر را می کاوم، هجرتی دوباره شاید...



یک- زنده باد آزادی!
دو- سیاست چی ها احمق ترین و خودخواه ترین موجودات روی زمین اند!
سه- باید خوب و عمیق خوابید، آن قدر عمیق که تمام این فکر های پریشان از تن و روان خارج شود. بی هراس از هجوم هر کابوسی که روح و روانت را تسخیر کند.
چهار- در تعجبم که چرا این همه اصرار دارند در طول این دو ماه از ما مردان اهنین بسازند؟
پنج- آنجا که هستی باید به بله قربان گفتن عادت کنی. آدم هایی هستند که دوست دارند توی سرت بزنند و تو فقط باید بگویی بله جناب! چشم جناب! فهمیدم جناب!
می گویی فهمیدم جناب در حالی که هیچ چیز نفهمیده ای، می گویی بله جناب تا از جهنم شان فرار کنی و بعد توی دلت به این دن کیشوت ها می خندی.
باید عادت کنی، به همه چیز باید عادت کنی. به غذای بد، به خواب کم، به توهین و تحقیر و تبعیض...
آمده ای مرد شوی، آمده ای آدم شوی. هرچه که پیش از این بودی برای خودت بودی.
شش- به زندگی احتیاج دارم، به آرامش. به فرهنگ احتیاج دارم، به فهم و درک و شعور و حرف حق.
هفت- گاهی برای فرار از این همه فشار به ریسمان خاطره ها چنگ می زنم.
هشت- اول مهر نزدیک است. هر چند دیگر دوست ندارم به سال های مدرسه بر گردم اما تمام این سالهای بعد از دوران مدرسه اول مهر مثل یک بچه مدرسه ای از خواب بیدار می شوم، لباس می پوشم و گشتی توی خیابان های اطراف خانه مان که پر از مدرسه است می زنم، حالی دارد دیدن بچه مدرسه ای ها و پدر ها و مادر هایشان. امسال در این چهار پنج سال اخیر اولین سالی است که نمی توانم این کار را بکنم. به جایش می خواهم قصه ی مادری را بنویسم که بچه اش را همین فردا پس فردا به کلاس اول می فرستد البته اگر فرصتی دست بدهد. فرصت که زیاد است اگر خستگی مانع نشود.
نه- شرمنده که فرصت نمی کنم بهتان سر بزنم و جواب کامنت ها و ایمیل هایتان را بدهم. در اولین فرصت وقتی دوباره به زندگی عادی و معمولی و دوست داشتنی خودم برگشتم از خجالت همه تان در می آیم.
ده- عرضی نیست. امری نیست؟؟؟
نوشته شده در 2007/9/20ساعت 21:11 توسط مسعود| |

سرباز وظیفه ای یکبار روی دیواری نوشته بود: « به یاد روز هایی که می میرند سکوتی می کنم سنگین تر از فریاد. »
نوشته شده در 2007/9/13ساعت 18:21 توسط مسعود| |

رفقا همگی خوب و خوش اید؟؟
امروز حال بچه ی دبستانی را داشتم که زنگ مدرسه اش خورده و پشت در مدرسه منتظر مانده تا در باز شود و هیاهو کنان از مدرسه بیرون برود.


نوشته شده در 2007/9/6ساعت 19:0 توسط مسعود| |

بایدامشب بروم

باید امشب چمدانی را که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد،بردارم

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.

سهراب سپهری
نوشته شده در 2007/8/30ساعت 21:48 توسط مسعود| |

دیروز رفتم میدان امام حسین. باید لباس هایم را کوتاه می کردم، اتیکت اسم و مشخصات چاپ می کردم و می دادم به خیاط که روی لباس ها بدوزد. کلی وسیله بود که باید از مغازه های نظامی فروشی می خریدم. دفترچه ی جیبی آبی رنگ، دفترچه ی مرخصی آبی رنگ، جاصابونی آبی رنگ، آینه آبی رنگ، پوشه ی آبی رنگ و ....
کلا الان به رنگ آبی در آمده ام!!!
لباس هایم را دادم به خیاط تنگ و کوتاه کند، کنار شلوارم باید نوار قرمز رنگ و سر آستین هایم باید نوار زرد رنگ می دوختم. خیاطی مغازه ی تنگ و کوچک و کثیفی بود بالای یکی از پاساژ های میدان امام حسین و خیاط پسر جوانی بود هجده نوزده ساله که به گفته ی خودش قرار بود چند ماه دیگر او هم سرباز شود. ایستادیم با هم به حرف زدن و طبق عادت همیشگی من تمام مشخصات شخصی ام را در اختیارش می گذارم و او هم تا جایی که می تواند می پرسد: بچۀ کجایی؟ چند سالته؟ تو دانشگاه چی خوندی؟ کجا می شینید؟ و ...
کارش که تمام می شود می پرسم: چقدر بدهم؟
می گوید: هفت هزار تومان
چشم هایم را گرد می کنم و می گویم: هفت هزار تومان برای تنگ و کوتاه کردن یک شلوار و دوختن چند نوار رنگی و دو تا اتیکت.
می گوید: زیاده؟ خوب شیش و نیم بده.
می گویم: نه، خیلیه. اصلا من اینقدر پول همراهم نیست.
در همین لحظه صاحب کارش وارد می شود و می پرسد: آقا بچه کجایی؟
می گویم: همین تهران.
نگاهی به شاگردش می کند، با نگاه چیزی به هم می گویند و او می رود.
پسرک دوباره زورش را می زند: آقا شما شیش تومن بده.
دو تا اسکناس دو هزار تومانی به سمتش دراز می کنم و می گویم: بیشتر از این ندارم.
اسکناس ها را می گیرد و می گوید: آقا از من راضی باشی.
از مغازه بیرون میزنم، سوار ماشین می شوم و می روم سری به کتابفروشی های کریم خان بزنم. اول می روم کتابفروشی نشر چشمه. چشمم توی ویترین می افتد به کتاب جدیدی از نویسنده ی کانادایی « آلیس مونرو » که مژده دقیقی ترجمه کرده و نشر نیلوفر هم چاپش کرده است. به یکی از فروشنده های نشر چشمه می گویم « فرار » را می خواهم. می گوید همین یکی باقی مانده است که توی ویترین است می گویم که برایم بیاوردش. توی ویترین کتابفروشی نشر نی چشمم می افتد به کتاب جدیدی از گلی ترقی به نام « بزرگ بانوی هستی » ، این یکی را هم می گیرم.
می خواهم برگردم ساعت نزدیک به هشت است، دست می کنم در جیب هایم، تنها چیزی که باقی مانده یک اسکناس صد تومانی است و تمام خود پرداز های بانکهای کریم خان و اطراف یا خرابند یا پول ندارند یا تقاضای پوزش دارند و ...
بماند که چطور به خانه برگشتم، الان اصلا حوصله ندارم که بقیه اش را تعریف کنم!!!
نوشته شده در 2007/8/29ساعت 15:51 توسط مسعود| |

« باشد، فردا بهش فکر می کنم.»*
* جمله ی معروف اسکارلت اوهارا در رمان بر باد رفته اثر مارگارت میچل
نوشته شده در 2007/8/28ساعت 22:41 توسط مسعود| |

یک- تا آخر هفته بهمان مرخصی داده اند و من دوباره برگشته ام اینجا.
دو- آنجا که هستی باور نمی کنی که بیرون از این پادگان هنوز هم زندگی جریان داشته باشد، فکر می کنی آدم ها و زمان هر دو با هم متوقف شده اند و تو هم محکوم به ماندن دور از همه چیز و همه کس هستی، محکوم به ماندن در جایی که نه با عقاید و نه با روحیات تو هیچ سنخیتی ندارد. بیرون که می آیی می بینی همه چیز هنوز همان روال سابق را دارد و فقط تو کمی شبیه رابینسون کروزوئه شده ای!!!
این را وقتی فهمیدم که دیروز برای برگشتن به خانه یک ساعت تمام توی ترافیک اتوبان افسریه گیر کردم.
سه- نمی دانید بعد از مدتها امروز با چه ولعی همان اول صبح رفتم و روز نامه خریدم.
چهار- خیلی زیاد دل تنگ نوشتن در این صفحه ی شیشه ای شده بودم، خیلی...
پنج- کلی حرف برای گفتن دارم، اما هیچ کدام به زبان نمی آیند.
نوشته شده در 2007/8/26ساعت 15:40 توسط مسعود| |


Design By : Night Skin