تبليغاتX
تجربه های آزاد
عرصه های مکرر را می کاوم، هجرتی دوباره شاید...
به آزادی سلامی دوباره خواهم داد...

من کارشناسی ارشد قبول شدم...

این روزها اهواز هستم و درگیر کارهای ثبت نام...

+ نوشته شده در  2007/10/20ساعت 17:20  توسط مسعود  | 

از صبح هوا ابری بود، ابر سیاه و همه منتظر باران بودیم. منتظر اولین باران پاییزی، چند باری نم نم بارید اما از باران دل چسب پاییزی خبری نبود.
حالا نیم ساعتی است که باران می بارد، پنجره های آسایشگاه را بسته ایم. من روی تختم نشسته ام و همین طور زل زده ام به قطره های باران که روی شیشه پنجره می ریزند.
زل زده ام به بچه هایی که زیر باران از بوفه می آیند و از ترس خیس شدن زیر باران مجبورند بدوند.
زل زده ام به ماشین غذا که زیر باران می آید، نزدیک افطار است...
چرا همه ی بچه ها امروز این قدر پر انرژی اند؟؟ چرا همه امروز این قدر حرف برای گفتن دارند؟؟
سر و صدای بچه ها آسایشگاه را پر کرده است، سر و صدا آنقدر زیاد است که چند باری اخطار می گیریم که بخاطر سر و صدای زیاد تنبیه می شویم اما کیست که گوش کند ما کار خودمان را می کنیم...
سر و صداها، حرف ها و خنده ها همین طور بیشتر می شوند، باران هم شدید تر می بارد
و البته موعد تنبیه هم می رسد:
موقع تقسیم افطار همه به زیر باران فرستاده می شویم!!!

نوشته شده به تاریخ پانزده مهر ماه سال هشتاد و شش خورشیدی بعد از باریدن اولین باران پاییزی


+ نوشته شده در  2007/10/12ساعت 21:17  توسط مسعود  | 

فقط ده روز دیگر به پایان دوره ی اجباری آموزشی مانده است، فقط ده روز دیگر...
افسران آموزشی می گویند که این هفته کار زیاد داریم. قرار است برای رژه ی روز پایانی آماده شویم و باید از سان بیننده حتما خیلی خوب بگیریم.
ژ-3 هایمان را باید محکم به سینه هایمان بچسبانیم و فقط پا بکوبیم در حالی که گوش به صدای طبل داریم، خودشان می گویند این یک رقص نظامی است...

هَک، هُب، هِک...
هَک، هُب، هِک...
...
این وسط من یکی بی هیچ دلیلی دنبالچه ام آسیب دیده و به سختی می توانم بنشینم چه برسد به اینکه رژه هم بروم.


+ نوشته شده در  2007/10/12ساعت 11:27  توسط مسعود  | 

نمی دانم چرا بی دلیل به یاد جمعه بعداز ظهر های زمستان پارسال افتادم. زمستان پارسال من جمعه ها حوالی خیابان حافظ کلاس داشتم و هر جمعه بعدازظهر همراه بود با پیاده روی عصرگاهی به سمت خیابان انقلاب و کتابفروشی نیک، به سمت شهر کتاب خیابان حافظ، به سمت کافه گودو و ...
و چه جمعه های پرباری بود جمعه های زمستان پارسال و چقدر پربارتر می شد وقتی هوا تاریک می شد و آسمان میل باریدن به سرش می زد و من از سرما دست هایم را بیشتر توی جیب هایم می چپاندم.
و حالا می دانم که جمعه های زمستان پارسال رفته اند و کسی چه می داند زمستان امسال جمعه ها کجا هستم و چه می کنم؟؟؟
+ نوشته شده در  2007/10/5ساعت 10:53  توسط مسعود  | 

مطلب زیر مقاله ای است از محمود معظمی با عنوان « چه کنیم تا از آرتروز فکری در امان بمانیم؟ » که در شماره 524 مجله دانشمند در خرداد 86 چاپ شده است.

الان اگر بهترین و تمیز ترین خودروی پنجاه سال را داشته باشید، حتی اگر کارخانه اش را هم دایر کنید، کسی آن خودرو را از شما نمی خرد. شاید برای نمایش در موزه یکی دو دستگاه بخرند، ولی کسی برای استفاده و تردد در جاده و خیابان چنین خودرویی نمی خرد. درست است که این خودرو در زمان خودش بهترین بوده است، ولی الان آهن پاره ای بیش نیست: نه امنیت دارد، نه بازده سوخت مناسب و نه راحتی. با این حال، خیلی وقت ها می شنویم که کسی می گوید: « ماشین هم ماشین های قدیم! » این هم از آن دسته حرفهایی است که نشان می دهد گوینده اش احتمالا دچار آرتروز فکری است. می گوید: « یادش بخیر »! باید گفت: « یاد چه چیزی بخیر؟ الان، الان است، چرا یاد قدیم ها بخیر؟! » این طرز فکر و بیان، یک علت بیشتر ندارد: این فرد می خواهد مثل 50 سال پیش زندگی کند. نپذیرفته است که اگر « الان » را از دست بدهد، 20 سال بعد درباره همین روز ها خواهد گفت: « یادش بخیر! »
بشر از دل غار های تاریک و سرد و و حشتناک، از میان حیوانات درنده و شرایط صعب و دشوار نجات پیدا کرده و الان در خانه های ایمن زندگی می کند. زیر دریا تونل زده و قصد ساختن ایستگاه بر کره ماه را دارد. همه اینها، نشانه « نوآوری » است. نو آوری هایی که در زمان خودشان توسط آدم های معمولی که آرتروز فکری داشته اند، مسخره شده اند. همین الان هم هر آدمی که بخواهد بر خلاف عادت های موجود در جامعه اش ایده ای را مطرح کند، بعضی او را مسخره می کنند. و این طبیعی و قابل انتظار است، چرا که اکثر آن آدم ها دچار آرتروز فکری شده و مغزشان خشک شده است. آنها انسان های بدی نیستند، فقط فکرشان منجمد شده و از تغییر می ترسند.
علامت مغزی که آرتروز ندارد، این است که از مطالعه، یاد گرفتن، آمیزش با آدم های جدید، تغییر، نوآوری و خلاقیت، « لذت » می برد. از « تفاوت » ها لذت می برد. هر وقت دیدید به مقایسه افتاده اید و مدام از اوضاع و شرایط ایراد می گیرید، با خودتان بگویید: « نکند مغزم خشک شده و آرتروز فکری گرفته ام! » اگر می خواهید کتاب بخوانید اما حوصله ندارید- بگذریم از این که یک مواقعی آدم واقعا خسته است و حوصله ندارد- اگر اصولا کتاب نمی خوانید و میانه ای با مطالعه ندارید، اصولا با آدم های جدید معاشرت نمی کنید و ... ، از خودتان بپرسید: « چرا من این طوری شده ام ؟ » شاید بگویید: « افسرده ام » اما من می گویم: « شاید آرتروز فکری گرفته اید! » خوشبختانه، آرتروز فکری چیزی است که اگر همین الان برای رفع آن تصمیم بگیرید، از بین خواهد رفت. پس همین الان تصمیم بگیرید آرتروز فکری را از ستان بیرون کنید و تا موقعی که زنده هستید و زندگی می کنید، بیاموزید، بیاموزانید و راه حل های نو پیدا کنید.
هر نسل برای متحول شدن و رفتن به سوی تغییر، تنها یکبار فرصت دارد. آن هنگام، زمانی است که جوانان به سن بلوغ می رسند. سن بلوغ سنی است که آنها می خواهند تغییر کنند، می خواهند نو آوری کنند. اشتباه بسیاری از ما پدر و مادرها این است که جلوی این تغییر را بگیریم!این کار، بیهوده است عبث. تازه بر فرض که موفق هم شویم، تبدیل به همانی خواهیم شد که الان هستیم. و مسلم است که ماندن در امروز و در جا زدن، برای فردا که دنیا تغییر کرده، کارایی ندارد. بعضی ها به بهانه حفظ و صیانت از فرهنگ پیشینیان، از برخی اعمال و رفتارهای جوانان جلوگیری می کنند. اما روح پیشینیان ما در خاک خواهد لرزید و خشمگین خواهد شد اگر ببینند که ما می خواهیم همان روش آنها را در قرن بیست و یکم پیاده کنیم! اگر پیشینیان ما روش پدران و مادرانشان را پیاده می کردند، خود ما هم امروز در این وضعیت نبودیم و در همان شرایط قدیم مانده بودیم!
ما باید ضمن احترام به گذشته، در پی اصل مطلب باشیم: زندگی بهتر، آرامش بیشتر، روابط صحیح تر و سنجیده تر و مواردی نظیر این ها. ارزش در این ها است. حالا می پرسید راهش چیست؟ یک مثال برایتان می زنم. زمانی من می توانستم جلوی خانه همسایه مان بنشینم، روی پله، با هم چای می خوردیم، گپ می زدیم و روابط خوبی داشتیم. امروز ممکن است برویم در یک کافی شاپ، یک قهوه یا چای بخوریم. به هر حال، آنچه در این میان « اصل » است، معاشرت با هم و زندگی کردن است و شاد زیستن. می توان برای این منظور، هر رور یک روش جدید تر و بهتر یافت. آیا لزومی دارد که هنوز هم از همان روش های قدیمی استفاده کنیم؟
همان طور که در قسمت قبل مفصلا توضیح دادم، باید یاد بگیریم که گاهی اوقات مغزمان را از کاسه سرمان بیرون بیاوریم، در دستمان بگیریم و آن را حسابی ماساژ بدهیم تا نرم شود و از این حالت خشکی و جمود در بیاید، و بعد که خوب نرم و انعطاف پذیر شد، آن را سر جایش بگذاریم.
پس به خودمان قول بدهیم که همین الان، در و جود خودمان کنکاش کنیم و ببینیم آیا دچار آرتروز فکری نشده ایم؟ علایم شناخت و راه پی بردن به آن را هم گفتیم: اگر از تغییر بدمان می آید، در برابر آموختن چیز های نو مقاومت می کنیم یا اصولا از آموختن بیزاریم، خلاقیت و نوآوری برایمان آسان نیست، مدام دنبال راه حل های قدیمی می رویم و ... باید بدانیم که دچار آرتروز فکری شده ایم. اگر کارهای روتین انجام می دهیم، مثلا همیشه از یک مسیر می رویم، همیشه یک رستوران خاص می رویم، همیشه با یک سری افراد خاص معاشرت می کنیم و در این میان کاری هم نداریم که حالمان خوب است یا نه- و در واقع از روی عادت زندگی می کنیم- همه اینها می تواند علایم بروز آرتروز فکری باشد. وقتی فهمیدیم آرتروز فکری چیست و چه عوارض ناگواری برای زندگی ما دارد، وقتی فهمیدیم چه میزان از مشکلات زندگی ما ناشی از این است که از مغزمان درست استفاده نمی کنیم، و وقتی با شناخت این عوامل و عوارض به و جود آرتروز فکری در خودمان پی بردیم، آن وقت است که باید بلافاصله مغزمان را درآوریم، آن را کاملا نرم کنیم، و از او بخواهیم که راه حل های نو به ما نشان دهد.
جز این برای درمان این بیماری فکریو جلوگیری از ابتلا به آن دو تمرین دیگر نیز به شما پیشنهاد می کنم:
یک- قبول کنید تا موقعی که زنده اید و زندگی می کنید، باید چیزهای نو بیاموزید. اگر انبر دستی در دوران نوجوانی داشته اید که آن موقع به کار شما می آمده ولی الان فرسوده شده، رهایش کنید.( یا اگر خیلی دوستش دارید در موزه نگهش دارید!) به جای آن از انبر دست های جدید تر و بهتر استفاده کنید. اگر خودرویی دارید که اذیتتان می کند و به تعمیر و خرج افتاده، آن را عوض کنید و بهانه نیاورید که مثلا این خودروهای جدید پلاستیکی یا چه و چه هستند. این ها حرف هایی است که ما می زنیم برای اینکه تغییر را نپذیریم. زمانی من در کار الکترونیک بودم، کسانی که به سیستم لامپ خلا خو گرفته بودند، همه اش از ترانزیستور عیب می گرفتند. وقتی هم که آی سی آمد، آنهایی که به ترانزیستور عادت کرده بودند از عیب آی سی می گفتند و این که مثلا اگر قطعه ای داخل آن بسوزد، نمی توان تعمیرش کرد. ولی ما می بینیم که جهان نایستاد و نخواهد ایستاد. تعمیر کارهای لامپی و ترانزیستوری از بین رفتند ولی ترانزیستور و آی سی جای خود را باز کردند. تمام کسانی که نخواهند تغییر را بپذیرند، از آن بترسند و دچار آرتروز فکری باشند، از بین خواهند رفت. دنیا کار خودش را خواهد کرد.
دو- تمرین کنید، تمرین « عملی ». تمرین ساده ای مثل عوض کردن دکوراسیون خانه، طرز پوشش، رنگ لباس هایتان و ... شاید این کارها برایتان عجیب به نظر برسد و حتی گاهی خنده دار، ولی یادتان باشد که راه اجتناب از آرتروز فکری، انجام همین نوع کارهاست. کاری انجام بدهید کمی متفاوت با دیروز. اینها من و شما را نجات خواهد داد و نه تنها کمک خواهد کرد تا خودمان انسان های خوشبخت تر و سعادتمند تری شویم، که جامعه ما نیز در خواهد یافت که این روش، روش بهتری برای زندگی کردن است. آن وقت است که جامعه مان رنگی خواهد شد، پر از رنگ های متنوع، مثل مزارع، مثل گل فرو شی ها. این کاری است که انجامش از من و شما ساخته است. بیایید کاری کنیم که مغز ما درون وجود ما به قول حضرت مولانا « بهشت » شود!

* چه کنیم از آرتروز فکری در امان بمانیم/ محمود معظمی/ مجله دانشمند/ شماره 524/ خرداد 1386/ صفحات 84 و 85
پی نوشت: یک بعداز ظهر تمام توی پادگان آموزشی مطالب این نوشته ذهنم را اشغال کرده بود.

+ نوشته شده در  2007/10/3ساعت 16:0  توسط مسعود 

شخصیت آدمی در صلح و صفا شکوفا نمی شود.
تنها از گذر ابتلا و رنج است که
روان آدمی استوار می شود،
آرزوها جان می گیرد،
و توفیق حاصل می آید.
هلن کلر
از کتاب دلگرمی ها/ گردآوری جین لو، مایکل ال. مین/ برگردان محسن فخری/ نشر کاروان
+ نوشته شده در  2007/10/1ساعت 20:41  توسط مسعود  |