یک جور حس اضطراب و نگرانی و پریشانی توی فضای اطرافمان موج می زند. می چرخد و می چرخد، دور می شود، خوشحال می شوی که این حس ناامنی رهایت کرده است اما خیلی زود دوباره برمی گردد و گریبانت را می گیرد.
+
نوشته شده در
2007/11/19ساعت 19:30 توسط مسعود
|
کلمۀ
هزینۀ فرصت به گوشتان خورده است؟هزینۀ فرصت یک مفهوم اقتصادی است.هزینۀ
فرصت ارزشمندترین جایگزینی است که به سبب انتخابی که صورت می گیرد فدا می
شود یا ارزش بهترین روش استفاده از منابعی که می باید از دست داده شود تا
کالا یا خدمتی تولید گردد.به شکل ساده تر،برای به دست آوردن هر
چیزی،ناچاریم چیز دیگری را از دست بدهیم که آن چیز از دست رفته ، هزینۀ
فرصت ما محسوب می شود.مثلاً اگر یک روز بین دو گزینۀ درس خواندن در خانه و
رفتن به یک مکان تفریحی با دوستانتان ناچار به انتخاب باشید و درس خواندن
در خانه را انتخاب کنید ، فرصت بیرون رفتن با دوستانتان را از دست داده
اید و این همان هزینۀ فرصت شما ست .هزینۀ فرصت به ما امکان می دهد تا فرصت
ها و انتخاب هایمان را ارزشگذاری کنیم.تا به حال به هزینۀ فرصت هایتان فکر کرده اید؟راستی هزینۀ فرصت زندگی ما کدام است؟
+
نوشته شده در
2007/11/17ساعت 0:6 توسط مسعود
|
یک- یکی دو روزی است افتاده ام به جان اتاقم. دارم اتاق تکانی می کنم و خدا می داند تا همین الان چقدر کاغذ، روزنامه و مجله بیرون ریخته ام و هنوز یک خروار کاغذ و کتاب و مجله مانده اند که هیچ جایی در اتاق برایشان ندارم و همین طور یک گوشه ی اتاقم روی هم تلنبار شده اند.
دو- مجله ی سینمایی تازه ای منتشر شده به اسم سینمای پویا. اولین شماره ی مجله مطالب خواندنی زیادی دارد. مصاحبه هایی با محمد رضا فروتن به مناسبت اکران اتوبوس شب، همایون اسعدیان به مناسبت پایان سریال راه بی پایان، حمید جبلی و ایرج طهماسب به مناسبت اکران رفیق بد، یک پرونده درباره ی فیلم اتوبوس شب همراه با مصاحبه با کیومرث پوراحمد و خسرو شکیبایی- اکران اتوبوس شب فکر می کنم از فردا شروع می شود اگر پیگیر و علاقمند کارهای پور احمد هستید پیشنهاد می کنم اتوبوس شب را از دست ندهید بخصوص که این بار پور احمد بعد از ساخت دوفیلم ناامید کننده ی گل یخ و نوک برج دوباره به سینمای مورد علاقه ی خودش برگشته است- یک گزارش جالب از بهاره رهنما از پشت صحنه ی فیلم دایره زنگی و کلی مطلب دیگر، یک دی وی دی رایگان خون بازی هم همراه این شماره ی مجله هست و انصافا آدم هایی که برای چاپ مجله دور هم جمع شده اند به قول سردبیر مجله از آشنایان قدیمی مشتاقان ادبیات سینما هستند. به این اسم ها دقت کنید:
شاهین امین، رامتین شهبازی، امیر صدری، محسن آزرم، مهرزاد دانش، سحر عصر آزاد، منصور ضابطیان، لیلی نیکو نظر و ...
همین طور که اولین شماره ی این مجله ی تازه به دنیا آمده را ورق می زدم با خودم فکر می کردم و سینمایی که به گفته ی دست اندرکارانش مرگش نزدیک است، سینمایی که مدتهاست تماشاگرانش با آن قهر کرده اند، سینمایی که سالنی برای عرضه ی محصولاتش ندارد واقعا نیاز به این همه مجله و هفته نامه و روزنامه دارد؟؟
سه- بعد از مدتها دارم یک مجموعه داستان خوب می خوانم. بلبل حلبی از محمد کشاورز. بزودی اینجا درباره اش خواهم نوشت.
چهار- صبح ها ساعت ده شبکه ی دو رامکال را دوباره نشان می دهد، گفتم که از دست ندهید!!!
رامکال که هنوز خاطرتان هست؟؟؟
پنج- این پست یک چیزی کم دارد که نمی دانم چیست...
+
نوشته شده در
2007/11/14ساعت 22:15 توسط مسعود
|
این قصه یه مردیه که می خواد با زن و بچه اش کوچ کنه، یه کوچ اجباری. مثل اجدادمون، پدربزرگامون، ولی خوش به حال اونا که هرجا دلشون می خواست می تونستن برن، مثل حالا نبود که همه جا رو دیوار کشیدن، پول می خوان، ویزا می خوان، هزار کوفت و زهر مار می خوان. ولی این مرد فقط یه سرمایه داره، اونم جونشه*
*بخشی از دیالوگهای قاسم در فیلمنامه ی ارتفاع پست/ ابراهیم حاتمی کیا، اصغر فرهادی/ انتشارات فرهنگ کاوش
+
نوشته شده در
2007/11/11ساعت 17:58 توسط مسعود
|
هفته ی آخر دوره ی آموزشی پشتم به شدت درد می کرد، نه می توانستم بنشینم، نه می توانستم راه بروم و موقع خوابیدن هم فقط می توانستم یکوری بخوابم. احتمال می دادم که در اثر بد حرکت کردن دنبالچه ام آسیب دیده باشد. صبح یکشنبه به بهداری پادگان مراجعه کردم، دکتر معاینه ای کرد و بعد گفت که اعزامم می کنند بیمارستان تا متخصص ارتوپد معاینه ام کند. توی بیمارستان متخصص ارتوپد بدون کوچکترین معاینه ای من را به متخصص مغز و اعصاب حواله داد. خانم دکتر متخصص مغز و اعصاب هم که توی اتاقش پرنده پر نمی زد و روی صندلی در حال چرت زدن بود، بدون اینکه من را معاینه کند فقط از روی نشانه هایی که برایش می گفتم برایم عکس کمر نوشت، به رادیولوژی مراجعه کردم، رادیولوژی برای روز بعدش برای گرفتن عکس کمر نوبت داد و یک عدد روغن کرچک هم دستم داد که برای گرفتن عکس با آمادگی کامل مراجعه کنم. خوردن روغن کرچک توی آن شرایط، توی یک پادگان آموزشی اصلا برایم ممکن نبود، چون در صورت خوردن روغن کرچک گلاب به رویتان باید تا صبح مسیر دستشویی- آسایشگاه را متر می کردم و تازه اصلا مشخص نبود که فردا هم با آمدن دوباره ام به بیمارستان موافقت کنند. دوباره به اتاق خانم دکتر مراجعه کردم و شرایطم را برایش شرح دادم و گفتم حداقل چیزی به من بدهید تا کمی از دردم کم کند تا در فرصت مناسب تری دنبال عکس و رادیولوژی بروم. نگاهی کرد و گفت تا عکس نگیرید هیچ کاری برایتان نمی توانم بکنم. گفتم حداقل یک معاینه ی ساده بکنید شاید تشخیص که داده اید اشتباه باشد، شما بدون این که من را یک معاینه ی ساده بکنید برایم عکس نوشته اید.
نگاهی کرد و بعد با لحن خیلی بدی گفت: « تو نیازی نیست کار من رو به من یاد بدی، همین حالا هم از اتاق من برو بیرون. »
بی هیچ حرفی از اتاقش بیرون آمدم، چرخی توی محوطه ی بیمارستان زدم، مینی بوس پادگان هم که گفته بود منتظرمان می ماند تا برگردیم رفته بود و باید تنها بر می گشتم پادگان...
از بیمارستان بیرون زدم، گفتم بگذار حداقل چرخی توی خیابان ها بزنم...
خیابان شریعتی و سینما ایران نزدیک بودند، مدتی توی خیابان شریعتی بالا و پایین رفتم و با خودم تکرار کردم: « من تنها ترین آدم این حوالی هستم، من ت ن ه ا ... »
بعد توی ساندویچ فروشی کنار سینما ایران نشستم و بعد از مدتها ساندویچ ژامبون مرغ و نوشابه سفارش دادم و با لذت و عیشی فراموش نشدنی ساندویچم را گاز زدم، مدت ها بود ساندویچ نخورده بودم و نوشابه هم که اصلا نمی خورم ولی نمی دانم ساندویچ و نوشابه ی آن روز چرا این قدر مزه کرد؟؟؟
چند روز بعد با مشورت با یکی از پزشکان خانوادگی فهمیدم تشخیصی که آن خانم دکتر عزیز داده اشتباه است و مشکلم چیز دیگری است...
پی نوشت-یک:
چرا این پست را نوشتم؟
پی نوشت-دو: این پست تقدیم می شود به ساندویچ فروشی کنار سینما ایران که یک روز...
لطفا نقطه چین را کامل کنید!!!
+
نوشته شده در
2007/11/10ساعت 17:40 توسط مسعود
|
دیگر اجازه نمی دهم با حرفهای ابلهانه ات، با رفتارهای احمقانه ات، با دیدگاههای تاریخ مصرف گذشته ات روز هایم را، لحظه هایم را جهنم کنی.
من در لحظه زندگی می کنم و تو از آینده حرف می زنی، آینده کدام است عزیز من؟؟؟
من آن آدمی نیستم که در ظاهر نشان می دهم و تو درباره ی آدم ها خیلی راحت از روی ظاهرشان قضاوت می کنی.
زندگی من ساده است، زندگی من همین لحظه های ساده ی تنهایی است، همین شادی ها و خنده ها و گریه های زود گذر. زندگی تو خط کش و متر و معیار دارد...
زندگی من ساده تر از چیزی است که تو تصور کنی و من پیچیده تر از آن هستم که در باورت بگنجد...
حالا هر قدر می خواهی روبرویم بنشین آه بکش، حسرت بخور و نصیحتم کن...
تو را نمی فهمم، خط کش و متر و معیارت را نمی فهمم...
دیگر برایت توقف نمی کنم عزیز دلم، می گذرم، از تو هم می گذرم...
+
نوشته شده در
2007/11/8ساعت 14:55 توسط مسعود
|
«... غم دل با تو گویم، غار!
بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟»
صدا نالنده پاسخ داد:
«... آری نیست! »*
* مهدی اخوان ثالث/ قصه شهر سنگستان/ از این اوستا
+
نوشته شده در
2007/11/5ساعت 10:26 توسط مسعود
چرا هیچ چیزی پیدا نمی شود که من درباره اش یک پست جدید بنویسم؟؟؟
+
نوشته شده در
2007/11/3ساعت 17:52 توسط مسعود
|
کلاس هایم از بهمن ماه شروع می شوند، از بهمن ماه دوباره اهواز خواهم بود. این روزها هم اهواز هستم. فردا برمی گردم تهران.
دوباره اهواز و دوباره خانه ی مادربزرگ، دوباره اتاقی که چهار سال دوره ی لیسانس در آن گذشت و یک سالی بود که بعد از رفتن من از اهواز خالی مانده بود، دوباره تنهایی های من و مادربزرگ. بعضی از کتابها و روزنامه ها و مجله هایم را اینجا گذاشته بودم به این امید که شاید دوباره برگردم و چقدر زود برگشتم. پارسال همین موقع بود که آمده بودم اهواز دنبال کارهای فارغ التحصیلی و تصفیه حساب با دانشگاه و حالا...
مادربزرگ عادت دارد که شبها زود می خوابد، چراغ ها را خاموش می کنم، تلویزیون را می بندم و می روم توی اتاقم. اتاقی که زمانی مال یکی از عمه ها بوده و بعد از قبولی من در دانشگاه و آمدنم به اهواز نصیب من شد.
باز من آمده ام که تنهایی های مادربزرگ را پر کنم، باز من آمده ام که سکوت این خانه را بشکنم، سکوتی که گاه به وحشتم می اندازد.
دیروز به دوستم می گفتم احساس می کنم در خلا هستم، هنوز فرصت می خواهم تا به زندگی روزمره و عادی برگردم. انگار هنوز از شوک ماههای پراتفاقی که گذشته است بیرون نیامده ام، فرصت می خواهم...
مادربزرگ خواب است و من اتاقم را مرتب می کنم، چقدر خاطره پشت در ها و دیوارهای این اتاق خوابیده است، روزنامه ها و مجله ها و کتابهایم را مرتب می کنم و با خودم فکر می کنم چقدر برنامه و ایده و کار برای روزهایی که در پیش است دارم، با خودم فکر می کنم چقدر برای زندگی کردن حریص تر شده ام، برای زندگی کردن و نگذشتن از لحظه ای حتی...
و با خودم فکر می کنم می دانم که باز هم روزها تکراری خواهند شد، می دانم که باز ساعتها را خواهم کشت، می دانم که باز سکوت این خانه و سکون این شهر خسته ام خواهند کرد اما باید پیش بروم...
پ.ن: اینجا که هستم کامپیوتر ندارم. پست هایم را در کافی نت می نویسم. تنها دلیلی که فرصت نمی کنم به همه تان سر بزنم و کامنت هایتان را جواب بدهم همین است. فردا که برگردم از خجالت همه تان در می آیم.
+
نوشته شده در
2007/11/1ساعت 9:40 توسط مسعود
|
چرا همه ی کارها یکدفعه درست شد؟
چرا کارها بدون مشکل پیش رفت؟
هنوز در تعجبم!!!
-این روزها خیلی در گیرم، در اولین فرصت بر می گردم، حتما...
+
نوشته شده در
2007/10/29ساعت 10:12 توسط مسعود
|
- آدم باید آزادی کامل داشته باشد که سقوط کند. باید تن به خطر دهد، کوبیده شود، سقوط کند. در حقیقت آدم تا سقوط نکند به آزادی کامل نمی رسد.
شراب خام/ اسماعیل فصیح/ نشر پیکان
+
نوشته شده در
2007/10/24ساعت 20:13 توسط مسعود
|