تجربه های آزاد
عرصه های مکرر را می کاوم، هجرتی دوباره شاید...
تا به حال به هزینۀ فرصت هایتان فکر کرده اید؟راستی هزینۀ فرصت زندگی ما کدام است؟ دوباره اهواز و دوباره خانه ی مادربزرگ، دوباره اتاقی که چهار سال دوره ی لیسانس در آن گذشت و یک سالی بود که بعد از رفتن من از اهواز خالی مانده بود، دوباره تنهایی های من و مادربزرگ. بعضی از کتابها و روزنامه ها و مجله هایم را اینجا گذاشته بودم به این امید که شاید دوباره برگردم و چقدر زود برگشتم. پارسال همین موقع بود که آمده بودم اهواز دنبال کارهای فارغ التحصیلی و تصفیه حساب با دانشگاه و حالا... مادربزرگ عادت دارد که شبها زود می خوابد، چراغ ها را خاموش می کنم، تلویزیون را می بندم و می روم توی اتاقم. اتاقی که زمانی مال یکی از عمه ها بوده و بعد از قبولی من در دانشگاه و آمدنم به اهواز نصیب من شد. باز من آمده ام که تنهایی های مادربزرگ را پر کنم، باز من آمده ام که سکوت این خانه را بشکنم، سکوتی که گاه به وحشتم می اندازد. دیروز به دوستم می گفتم احساس می کنم در خلا هستم، هنوز فرصت می خواهم تا به زندگی روزمره و عادی برگردم. انگار هنوز از شوک ماههای پراتفاقی که گذشته است بیرون نیامده ام، فرصت می خواهم... مادربزرگ خواب است و من اتاقم را مرتب می کنم، چقدر خاطره پشت در ها و دیوارهای این اتاق خوابیده است، روزنامه ها و مجله ها و کتابهایم را مرتب می کنم و با خودم فکر می کنم چقدر برنامه و ایده و کار برای روزهایی که در پیش است دارم، با خودم فکر می کنم چقدر برای زندگی کردن حریص تر شده ام، برای زندگی کردن و نگذشتن از لحظه ای حتی... و با خودم فکر می کنم می دانم که باز هم روزها تکراری خواهند شد، می دانم که باز ساعتها را خواهم کشت، می دانم که باز سکوت این خانه و سکون این شهر خسته ام خواهند کرد اما باید پیش بروم... پ.ن: اینجا که هستم کامپیوتر ندارم. پست هایم را در کافی نت می نویسم. تنها دلیلی که فرصت نمی کنم به همه تان سر بزنم و کامنت هایتان را جواب بدهم همین است. فردا که برگردم از خجالت همه تان در می آیم. چرا کارها بدون مشکل پیش رفت؟ هنوز در تعجبم!!! -این روزها خیلی در گیرم، در اولین فرصت بر می گردم، حتما...
دو- مجله ی سینمایی تازه ای منتشر شده به اسم سینمای پویا. اولین شماره ی مجله مطالب خواندنی زیادی دارد. مصاحبه هایی با محمد رضا فروتن به مناسبت اکران اتوبوس شب، همایون اسعدیان به مناسبت پایان سریال راه بی پایان، حمید جبلی و ایرج طهماسب به مناسبت اکران رفیق بد، یک پرونده درباره ی فیلم اتوبوس شب همراه با مصاحبه با کیومرث پوراحمد و خسرو شکیبایی- اکران اتوبوس شب فکر می کنم از فردا شروع می شود اگر پیگیر و علاقمند کارهای پور احمد هستید پیشنهاد می کنم اتوبوس شب را از دست ندهید بخصوص که این بار پور احمد بعد از ساخت دوفیلم ناامید کننده ی گل یخ و نوک برج دوباره به سینمای مورد علاقه ی خودش برگشته است- یک گزارش جالب از بهاره رهنما از پشت صحنه ی فیلم دایره زنگی و کلی مطلب دیگر، یک دی وی دی رایگان خون بازی هم همراه این شماره ی مجله هست و انصافا آدم هایی که برای چاپ مجله دور هم جمع شده اند به قول سردبیر مجله از آشنایان قدیمی مشتاقان ادبیات سینما هستند. به این اسم ها دقت کنید:
شاهین امین، رامتین شهبازی، امیر صدری، محسن آزرم، مهرزاد دانش، سحر عصر آزاد، منصور ضابطیان، لیلی نیکو نظر و ...
همین طور که اولین شماره ی این مجله ی تازه به دنیا آمده را ورق می زدم با خودم فکر می کردم و سینمایی که به گفته ی دست اندرکارانش مرگش نزدیک است، سینمایی که مدتهاست تماشاگرانش با آن قهر کرده اند، سینمایی که سالنی برای عرضه ی محصولاتش ندارد واقعا نیاز به این همه مجله و هفته نامه و روزنامه دارد؟؟
سه- بعد از مدتها دارم یک مجموعه داستان خوب می خوانم. بلبل حلبی از محمد کشاورز. بزودی اینجا درباره اش خواهم نوشت.
چهار- صبح ها ساعت ده شبکه ی دو رامکال را دوباره نشان می دهد، گفتم که از دست ندهید!!!
رامکال که هنوز خاطرتان هست؟؟؟
پنج- این پست یک چیزی کم دارد که نمی دانم چیست...
*بخشی از دیالوگهای قاسم در فیلمنامه ی ارتفاع پست/ ابراهیم حاتمی کیا، اصغر فرهادی/ انتشارات فرهنگ کاوش
نگاهی کرد و بعد با لحن خیلی بدی گفت: « تو نیازی نیست کار من رو به من یاد بدی، همین حالا هم از اتاق من برو بیرون. »
بی هیچ حرفی از اتاقش بیرون آمدم، چرخی توی محوطه ی بیمارستان زدم، مینی بوس پادگان هم که گفته بود منتظرمان می ماند تا برگردیم رفته بود و باید تنها بر می گشتم پادگان...
از بیمارستان بیرون زدم، گفتم بگذار حداقل چرخی توی خیابان ها بزنم...
خیابان شریعتی و سینما ایران نزدیک بودند، مدتی توی خیابان شریعتی بالا و پایین رفتم و با خودم تکرار کردم: « من تنها ترین آدم این حوالی هستم، من ت ن ه ا ... »
بعد توی ساندویچ فروشی کنار سینما ایران نشستم و بعد از مدتها ساندویچ ژامبون مرغ و نوشابه سفارش دادم و با لذت و عیشی فراموش نشدنی ساندویچم را گاز زدم، مدت ها بود ساندویچ نخورده بودم و نوشابه هم که اصلا نمی خورم ولی نمی دانم ساندویچ و نوشابه ی آن روز چرا این قدر مزه کرد؟؟؟
چند روز بعد با مشورت با یکی از پزشکان خانوادگی فهمیدم تشخیصی که آن خانم دکتر عزیز داده اشتباه است و مشکلم چیز دیگری است...
پی نوشت-یک:
چرا این پست را نوشتم؟
پی نوشت-دو: این پست تقدیم می شود به ساندویچ فروشی کنار سینما ایران که یک روز...
لطفا نقطه چین را کامل کنید!!!
من در لحظه زندگی می کنم و تو از آینده حرف می زنی، آینده کدام است عزیز من؟؟؟
من آن آدمی نیستم که در ظاهر نشان می دهم و تو درباره ی آدم ها خیلی راحت از روی ظاهرشان قضاوت می کنی.
زندگی من ساده است، زندگی من همین لحظه های ساده ی تنهایی است، همین شادی ها و خنده ها و گریه های زود گذر. زندگی تو خط کش و متر و معیار دارد...
زندگی من ساده تر از چیزی است که تو تصور کنی و من پیچیده تر از آن هستم که در باورت بگنجد...
حالا هر قدر می خواهی روبرویم بنشین آه بکش، حسرت بخور و نصیحتم کن...
تو را نمی فهمم، خط کش و متر و معیارت را نمی فهمم...
دیگر برایت توقف نمی کنم عزیز دلم، می گذرم، از تو هم می گذرم...
بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟»
صدا نالنده پاسخ داد:
«... آری نیست! »*
* مهدی اخوان ثالث/ قصه شهر سنگستان/ از این اوستا
| Design By : Night Skin |

