|
تجربه های آزاد
|
||
|
عرصه های مکرر را می کاوم، هجرتی دوباره شاید... |

پی نوشت: جناب ونه گات، نمی دانم الان دقیقا کجای بعد زمان قرار دارید! فقط می خواستم بگویم قبلا « سلاخ خانه شماره پنج » را خوانده بودم و حظ وافر برده بودم. « شب مادر » ، « گهواره گربه » و « زمان لرزه » هم گوشه کتابخانه ام جا خوش کرده اند و چشمک می زنند، تا کی فرصت شود و بخوانمشان. راستی جناب ونه گات این همه حس طنز را از کجا آورده بودید؟!!!
مرتبط:

دو- نگاه ایراد گیر:
یکی از مشکلات فیلمنامه بچه های ابدی طرح ها و موقعیت های داستانی فراوانی است که از ابتدا و در طول فیلم در روند داستان خلق می شوند و برخی همین طور نیمه کار در طول داستان رها می شوند. از ابتدای فیلم برای تماشاگر این سوال پیش می آید که شخصیت اصلی فیلم کیست؟ آیا شخصیت اصلی فیلم ایمان است که باید بین نگهداری برادرش که دچار معلولیت جسمی است و عشق آینده اش نگار یکی را انتخاب کند؟ یا شخصیت اصلی فیلم نگار است که باید زندگی اش را با شخص دومی که همان برادر ایمان است قسمت کند؟ یا شخصیت اصلی علی است که در ارتباط با اطرافیان دچار مشکل است؟ به نظر می رسد تمرکز فیلمساز هم بیشتر روی علی و ارتباطش با اطرافیان و به ویژه ایمان و نگار است. ولی مشخص نیست فیلمساز که در ابتدای فیلم تماشاگر و شخصیت نگار را این همه در تعلیق حضور علی نگه می دارد و به عمد از نمایش دادن علی در چند سکانس آغازین داستان خودداری می کند، چرا در اولین برخورد نگار و علی که جرقه های ارتباط این دو هم در همین سکانس اتفاق می افتد به جای خرد کردن نماها و نشان دادن عمل و عکس العمل های علی و نگار در برخورد با هم که به همذات پنداری تماشاگر و درک درست رابطه این دو و بعد منطقی تر شدن تصمیم نگار برای تقسیم زندگی با علی کمک می کند به یک لانگ شات خنثی از علی و نگار که مشغول بازی هستند بسنده می کند؟دقیقا مشخص نیست فیلمنامه چرا از اواسط فیلم راه دیگری می رود و بعد از فرار علی از آسایشگاه موقعیتی را به شکل کاملا تصادفی طرح می کند که هیچ نقشی در روند قصه فیلم ندارد. برخورد علی با زن قاچاقچی با بازی پانته آ بهرام که انصافا شخصیت پردازی خیلی درستی دارد و پانته ا بهرام هم به درستی این نقش را درک و اجرا کرده است همان طور که خیلی اتفاقی وارد فیلم می شود خیلی اتفاقی هم از فیلم بیرون می رود تا باز علی در خیابان ها اواره شود و اتفاقاتی کلیشه ای که می توان در هر فیلم ایرانی دیگری مشابه شان را یافت اتفاق بیافتند.
موسیقی فیلم کار « کامبیز روشن روان » که در جشنواره فجر هم جایزه بهترین موسیقی متن را گرفت فقط به کار سوزناک کردن صحنه می آید، در هر صحنه ای که شخصیت علی حضور دارد موسیقی هم شروع می شود تا مثلا بار عاطفی فضا را بیشتر کند و به نظرم یکی از بزرگترین ضعف های بچه های ابدی همین موسیقی است. کاش پوران درخشنده متوجه می شد که موضوع بچه های ابدی به قدر کافی متاثر کننده و سوزناک هست و دیگر این همه نیاز به تاکید موسیقی برای افزایش بار احساسی فیلم نبود.
موضوع بچه های ابدی اگر به صورت مستند و با شخصیت هایی واقعی ساخته می شد می توانست تاثیری دو چندان داشته باشد، در جایی از فیلم شخصیت نگار به سراغ خانواده هایی می رود که بچه های سندروم دان دارند، این صحنه ها به دلیل اغراق بیش از حد و نمایش بودنشان نمی توانند تاثیر چندانی روی بیننده داشته باشند. در حالی که اگر درخشنده نگار را با توجه به پیشینه ای که در فیلمنامه برایش در نظر گرفته- نگار بازیگر تئاتر است- به سراغ خانواده های واقعی می فرستاد حالا فیلم تاثیر دو چندانی می گذاشت و تصمیم های نگار برای تقسیم کردن زندگی اش با علی منطقی تر جلوه می کرد.
سکانس پایانی فیلم که ایمان، نگار، علی و بچه ایمان و نگار را در کنار هم در یک بهشت زمینی نشان می دهد باز هم سوالاتی را در ذهن بیننده ایجاد می کند. علی که حضور نگار را در کنار برادرش به سختی پذیرفته چطور حضور یک بچه را که حتما تمام توجهات را معطوف خودش می کند در کنار خود می پذیرد؟
سه- نگاه واقع بینانه:
با این همه بچه های ابدی بعد از تجربه ناموفق « رویای خیس » گام موفق دیگری در کارنامه پوران درخشنده است. فیلم آبرومندی است و حداقل در حد و اندازه های سینمای ایران ساختار استانداردی دارد و علاقمندی فیلمسازش را در کار با سوژه ها و موضوعات اجتماعی کودکان و نوجوانان نشان می دهد. بی انصافی است اگر کار سخت پوران درخشنده در کار با بازیگر نقش علی را نادیده بگیریم و تلاش هایش را برای ساخت فیلم هایی که حداقل حرفی برای گفتن دارند در سینمایی که همه دنبال ساخت کمدی هایی بزن در رویی هستند ارج ننهیم.
شاید جمله هایی که پوران درخشنده در یادداشتش برای شماره ویژه جشنواره مجله فیلم نوشته است حسن ختام مناسبی برای این یاداشت باشد:
« می گویند خداوند بزرگ نعمت های گوناگونی را به فرزندانش عطا می کند. به بعضی عقل می دهد تا جهان را تغییر دهند، به بعضی قلب تا ضربان نبض انسانیت برقرار بماند، اما به بعضی دیگر فقط روح می بخشد و این ها هستند که همیشه کودکان او باقی می مانند، مثل این که نقاش بزرگ از میان همۀ رنگ های تخته رنگش تنها یک رنگ برداشته است. رنگ مهربانی، سادگی، صداقت و عاطفه. رنگ بچه های ابدی. »
مرتبط:

جیرۀ کتاب سایتی است که هر ماه یک کتاب به انتخاب خودش برای شما می فرستد و بعد بر اساس نظرات شما کتابهای بعدی را برای ارسال انتخاب می کند،تنها کافی است تا شما مشترک جیرۀ کتاب شود تا جیره هر ماه برای شما ارسال شود.جیرۀ بزرگسال،جیرۀ نوجوان و جیرۀ خارجه سه جیره ای هستند که شما قادر به انتخاب آنها هستید.

از صبح نشسته ام کنار پنجره، کتابهای شعرم را زیر و رو می کنم. دنبال شعری می گردم درباره ی باران که تا پیش از این نخوانده باشم، شعری که تا پیش از این نشنیده باشم ولی هیچ پیدا نمی کنم، هیچ ...
دوباره می گردم تا کم کم سر و کله ی شعر هایی پیدا می شود با حال و هوای باران...
یک-
باران که می بارد
تمام کوچه های شهر
پر از فریاد من است
که می گویم:
من تنها نیستم
تنها، منتظرم
تنها
دو-
انتظار بارانی را می کشم
که پلک بر هم بگذارم
باریده است.
بانو!
به تماشای باران ستاره ها
بی چتر
بیا.
سه-
دوست داری
راه رفتن زیر باران را
در خیابانهای بی پایان تنهایی
چهار-
در امتداد جاده
چیزی به چشم نمی خورد
جز من،
در این بعدازظهر پاییزی.
پنج-
با تمام شدن باران
گدازه ها خنک شدند
در کوه اساما.
دلیل نوشتن این پست فقط دوستی بود که امروز صبح خیلی دوست داشت زیر باران راه برود، اما هیچ همراهی نداشت.
یک و دو: بانو و آخرین کولی سایه فروش/ کیکاووس یاکیده/ نشر کاروان
سه: گلها همه آفتابگردانند/ قیصر امین پور/ نشر مروارید
چهار و پنج: نور ماه بر درختان کاج/ جان کلمنتس/ ترجمه ی نیکی کریمی/ نشر چشمه
اتوبوس شب طبع آزمایی کیومرث پور احمد در زمینه ی سینمای جنگ بعد از دو فیلم نا امید کننده ی گل یخ و نوک برج است. اتوبوس شب که براساس داستانی کوتاه از حبیب احمد زاده به نام سی نه و یک اسیر ساخته شده را می توان بازگشت دوباره ی پور احمد به سینمای مورد علاقه اش که اوجش را در شب یلدا شاهد بودیم دانست. فیلم های پور احمد را شاید در یک کلمه بتوان فیلم هایی دانست با داستان هایی کوتاه که جزییات و سادگی در آنها حرف اول را می زند. این بار هم مثل بسیاری آثار پور احمد قهرمان قصه یک نوجوان است. یک نوجوان جنوبی که قرار است در بحبوحه ی جنگ تعدادی اسیر عراقی را به همراه یک راننده به پشت جبهه منتقل کند و در این مسیر یک رزمنده هم با آنها همراه می شود. می بیند که با یک قصه ی کاملا تک خطی روبرو هستیم که نمونه اش بارها ساخته شده است. نوجوانی که قرار است به واسطه ی قرار گرفتن در شرایطی خاص به بلوغ برسد و به اصطلاح مرد شود. حتی در یکی از دیالوگهای عیسی نوجوان فیلم به این نکته اشاره می شود:
« یه روز بچه بودم، شونزده سالم بود. فرداش بازم شونزده سالم بود اما دیگه بچه نبودم. جنگ شروع شده بود.»
حسن بزرگ اتوبوس شب در این است که برخلاف خیلی از فیلم های جنگی سینمای ایران اینجا به جای حادثه با آدم ها و روابط شان سر و کار داریم. آدم های اصلی فیلم عبارتند از: عیسی نو جوان شانزده ساله ی فیلم « مهرداد صدیقیان »، عمو رحیم راننده ی اتوبوس « خسرو شکیبایی »، عماد « امیر محمد زند »، فاروق اسیر دو رگه ی ایرانی- عراقی « محمد رضا فروتن »، سیمون فواد پزشک کرد فیلم « کوروش سلیمانی »، دو اسیر عراقی که فدای حزب بعث هستند و سرانجام زن عماد « الناز شاکر دوست » که با بچه ای که در شکم دارد در اردوگاه منتظر بازگشت شوهرش است. حتی شاید بتوان اتوبوسی را که بیشتر وقایع فیلم در آن اتفاق می افتد جز شخصیت های فیلم به حساب آورد همان طور که نام فیلم هم به این موجود اشاره دارد. پس با یک روایت شخصیت پردازانه در باره ی ادم های جنگ روبرو هستیم و این بار هر دو طرف را هم می بینیم هم طرف ایرانی و هم طرف عراقی. شخصیت های فیلم قبل از هر چیز آدم هایی هستند معمولی، عراقی هایی که دوست داشته اند روی پل شط بزنند و بیایند این طرف و فالوده ی شیرازی بخورند و از آن طرف دوست داشته اند ایرانی ها هم گاهی بیایند آن طرف و خوش بگذرانند. این نکته در دیالوگ های فاروق چند باری هم تکرار می شود که: « پسرای این ور عاشق دخترای اون ور، دخترای این ور عاشق پسرای اون ور »
فیلم با تصویر نخلستان های بی سر آبادان شروع می شود و با زن عماد و تصویر تکه ای از چادرش که به سیم های خاردار گیر کرده و پاره شده پایان می یابد. پایان فیلم پایان امیدوار کننده ای نیست، می توان فکر کرد به فرزند عماد که بدون پدر به دنیا می آید.
فیلم های پور احمد معمولا بازی های خوبی دارند، اینجا هم چند بازی خوب داریم. مهرداد صدیقیان در نقش یک نوجوان جنوبی بازی درخشانی کرده است هر چند جاهایی نتوانسته لهجه ی جنوبی را خیلی خوب ادا کند، نمی دانم چرا مهرداد صدیقیان با این که نقش اول فیلم پور احمد را بازی می کند ولی در جشنواره فیلم فجر کاندید بازیگری نقش دوم شده بود؟
خسرو شکیبایی در دومین همکاری اش با پور احمد بعد از خواهران غریب یکی از نقاط اوج کارنامه اش را رقم زده است. راننده ی تنهای فیلم که ابتدای فیلم می گوید رادیو را به عنوان مونسش انتخاب کرده است تا کمتر حرف بزند با آن صدا و چهره ی خسته وقتی در تقابل با عیسی قرار می گیرد به تدریج پوسته ی سخت خود را می شکافد و کم کم با پیر مرادی روبرو می شویم که در تقابل با عیسی برای هر دوی انها تجربه ی متفاوتی را در پایان فیلم رقم می زند.
به نظرم متفاوت ترین نقش فیلم از آن محمدرضا فروتن است، یک اسیر دو رگه ی ایرانی-عراقی که هیچ شباهتی به فروتنی که تا قبل از اتوبوس شب دیده ایم ندارد. ظاهرا فروتن برای این نقش مدتی زبان عربی را هم فرا گرفته است. بازی در نقش فاروق به نظرم جسارتی می خواسته که خوشبختانه فروتن نشان داده که دارد.
اتوبوس شب یک فیلم جنگی است که در دهه ی هشتاد ساخته شده است. پس شاید نباید خرده بگیریم به بعضی شعارهایی که از زبان شخصیتهای فیلم می شنویم. شاید اگر این فیلم در همان زمان جنگ ساخته می شد با اثر کاملا متفاوتی روبرو بودیم. اتوبوس شب یک فیلم جنگی دهه ی هشتادی است.
اتوبوس شب نشانه هایی از علاقه ی همیشگی پور احمد به موسیقی را هم در خود دارد. ترانه ی «رود کارون» با صدای تاجیک خواتنده ی کوچه بازاری دهه ی چهل و همین طوری آهنگی از یک خواننده ی عرب که در دو سه جای فیلم می آید و آوازی که اسیران عراقی در قسمتی از فیلم با ریتم ترانه ی معروف « ملا ممد جان » می خوانند همه نشانه هایی از این علاقه هستند.
پی نوشت: موقع دیدن فیلم با خودم فکر می کردم که کاش فیلم با ملاقات دو تا از این آدم ها و وضعیت و شرایط امروزشان شروع می شد و بعد به گذشته برمی گشت و کل فیلم یک فلاش بک طولانی بود. دیروز مصاحبه ای از پور احمد خواندم که گفته بود قرار بود سکانسی بگیریم از چهل سالگی عیسی و ملاقاتش بعد از سال ها با زن و پسر عماد که همین ملاقات عیسی را وارد خاطراتش می کرد و حتی بازیگر نقش عیسی تست گریم هم شد که چهل ساله شود. شبی که رفتیم برای فیلم برداری باران آمد و نشد کار کنیم و من ته دلم خوشحال شدم. چون نماهایی در نخل های بی سر آبادان گرفته بودیم که برای شروع مناسب تر بود.
به هر حال اگر از دیدن رفیق بد، کلاغ پر و توفیق اجباری خسته شده اید دیدن یک فیلم سیاه و سفید جنگی که بخش اعظم اش در یک اتوبوس در حال حرکت می گذرد تجربه ی متفاوتی است که به یک بار امتحان می ارزد.
اتوبوس شب در جشن خانه ی سینما جایزه ی بهترین فیلم، بهترین فیلمنامه و بهترین بازیگر نقش اول مرد « خسرو شکیبایی » را هم گرفته است و به نظرم به همراه خون بازی بهترین فیلم هایی هستند که امسال اکران شده اند.
مرتبط:
وبلاگ فیلم اتوبوس شب
چقدر آرامش خانه را دوست دارد. کاش صدای سگ گاراژ به مغز آدم هجوم نیاورد. حتما روی دو پا بلند می شود و در سفیدی برف به چیزی چشم می دوزد و آن وقت پارس می کند. کاش محسن هم می توانست یک قراضه ای بگیرد که گاه و بی گاه بزنند بیرون. علتش این است که نمی توانند پولشان را جمع کنند، همه اش خرت و پرت می خرند و آخرش هم هیچ چیز ندارند. تقصیر کسی نیست. روزگار نکبتی شده، آن قدر که آدم دلش می خواهد مدام به خاطره هایش چنگ بیندازد و آن جاها دنبال چیزی بگردد. یاد بچگی ها و سایۀ بعد از ظهر و توت های کال روی آجر فرش، و صدای نامفهوم دوره گردها، انگار خواب بوده و حسرتش حالا به بزرگی یک حشرۀ چسبنده روی سینۀ آدم می ماند. یاد پنجره ای که باد مدام بازش می کرد، یاد اسکناس های کوچولو، یاد پدربزرگی که معلوم نشد کی مرد...
* آرامش قشنگ از مجموعه دریا روندگان جزیرۀ آبی تر/ عباس معروفی/ انتشارات ققنوس

|
|