تبليغاتX
تجربه های آزاد


تجربه های آزاد

عرصه های مکرر را می کاوم، هجرتی دوباره شاید...



« واژۀ یلدا از زبان سریانی و به معنای تولد است و سبب این نام گذاری را چنین دانسته اند که در پایان این شب دراز که اهریمنی است، خورشید یا مهر متولد می شود و تاریکی را از میان می برد. »*
* از کتاب جشن های ایرانیان/ از مجموعه از ایران چه می دانیم؟/ عسکر بهرامی/ دفتر پژوهشهای فرهنگی

صبح که از خواب بیدار شدم دیوان حافظ ام را برداشتم و نیت کردم، این شعر آمد:
گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود
پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود
یارب اندر کنف سایۀ آن سرو بلند
گر من سوخته یکدم بنشینم چه شود
آخر ای خاتم جمشید همایون آثار
گر فتد عکس تو بر نقش نگینم چه شود
واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزید
من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود
عقلم از خانه بدر رفت اگر می اینست
دیدم از پیش که در خانۀ دینم چه شود
صرف شد عمر گرانمایه بمعشوقه و می
تا از آنم چه به پیش آید از اینم چه شود
خواجه دانست که من عاشقم و هیچ نگفت
حافظ ار نیز بداند که چنینم چه شود.
خواجه حافظ شیرازی

امشب شب یلداست ولی نه دیگر اثری از کرسی گرم و نرم مادربزرگ مانده که پاهایت را زیرش دراز کنی و یله و رها شوی بعد گرمت شود و کرختی تمام وجودت را بگیرد و کم کم خوابت بگیرد. نه دیگر اثری از پدربزرگی است که با قصه ها و نقل های شیرینش تو را صبح بیدار نگه دارد.
حالا ما هستیم که کنار هم نشسته ایم و آجیل کیلویی ... هزار تومان می خوریم، انار کیلویی ... هزار تومان برای هم باز می کنیم و هیچ حرف تازه ای برای هم نداریم. زل می زنیم به جعبه جادو، به هزاران کانال ماهواره ای و به چند کانال وطنی. با ریموت کانال ها را بالا و پایین می کنیم و یلدا را به صبح می رسانیم...
هیچ، می خواستم فقط کمی غر بزنم.
شب های زمستانتان پر از کتاب و فیلم و موسیقی باد، پر از نوای خوش باریدن برف...

یلدایتان خوش باد...
نوشته شده در 2007/12/21ساعت 10:36 توسط مسعود| |

وقتی این کتاب را می خواندم با خودم فکر می کردم کاش من هم می توانستم مثل ونه گات بنویسم. وقتی مقاله های ونه گات را می خواندم به نوع نگاهش به دنیا حسودیم می شد، آنجا که خیلی راحت بر می گردد و به خواننده اش می گوید:
« هیچ دلم نمی خواست زنده باشم و روزی را ببینم که سه نفر از قدرتمندترین آدم های دنیا اسم شان باشد: بوش، دیک و کالین. »
یا آنجا که از قول « بوکونون » یکی از شخصیتهای رمان « گهواره گربه » می گوید:
« ما برای علافی به کره زمین آمده ایم. هر کسی جز این گفت چرت گفته. »
مرد بی وطن مجموعه دوازده مقاله از کورت ونه گات است که پیش از این در روزنامه ی In These Times چاپ شده اند. ونه گات در این مقاله ها از همه چیز صحبت می کند از اعتیادش به سیگار پال مال، از این که دیگر امیدی به نجات این کره خاکی نیست، از جنگ آمریکا و عراق، از این که با همه چیز می توان شوخی کرد حتی زلزلۀ دردناک لیسبون. ونه گات در این کتاب درس داستان نویسی هم می دهد، او با طنز خاص خودش برای داستانها نمودار می کشد و داستانهای کافکا را داستانهایی بدبینانه که سیری نزولی به سمت بدبختی دارند می داند و برعکس داستان سیندرلا را داستانی که سیری صعودی به سمت خوشبختی دارد می داند و همه ی این ها را با نمودار تحلیل می کند.
و آخر سر هم برای زمین سوگ سرود می خواند:
سیاره ی مصلوب زمین
اگر صدایی داشته باشد
و کمی هم نکته سنجی
می تواند درباره ی اهانت های ما به خودش
چنین بگوید:
« آنان را ببخش ای پدر
خود نمی دانند که چه می کنند. »
نکته اینجاست که
ما خوب می دانیم
چه می کنیم.
هنگامی که واپسین جاندار
از دست ما جان سپارد
چه قدر شاعرانه می شود
اگر که زمین
با صدایی بر آمده از
ژرفای گراند کانیون شاید
بتواند بگوید:
« فاتحه »
آدم ها این جا را خوش نداشتند.
*مرد بی وطن/ کورت ونه گات/ زیبا گنجی، پریسا سلیمان زاده/ نشر مروارید/ چاپ اول 1386/ 137 صفحه/ سه هزار و سیصد تومان



پی نوشت: جناب ونه گات، نمی دانم الان دقیقا کجای بعد زمان قرار دارید! فقط می خواستم بگویم قبلا « سلاخ خانه شماره پنج » را خوانده بودم و حظ وافر برده بودم. « شب مادر » ، « گهواره گربه » و « زمان لرزه » هم گوشه کتابخانه ام جا خوش کرده اند و چشمک می زنند، تا کی فرصت شود و بخوانمشان. راستی جناب ونه گات این همه حس طنز را از کجا آورده بودید؟!!!

مرتبط:

وب سایت کورت ونه گات

نوشته شده در 2007/12/20ساعت 20:43 توسط مسعود| |

بچه های ابدی هشتمین فیلم پوران درخشنده است و به همراه رابطه و پرنده کوچک خوشبختی فیلم های اول و دوم همین کارگردان می توانند تشکیل یک سه گانه درباره کودکانی که دچار معلولیت جسمی هستند را بدهند. در رابطه پسرکی کر و لال از ارتباط با اطرافیانش در خانه و مدرسه ناتوان است، در پرنده کوچک خوشبختی باز هم دخترکی کر و لال از ارتباط با پدر و همکلاسی ها در مدرسه عاجز است و در بچه های ابدی علی که دچار سندروم دان است و ارتباط او با اطرافیانش و مشکلاتی که در ارتباط علی و اطرافیان بوجود می آید محور داستان قرار گرفته است. هر سه فیلم با یک پایان خوش یا هپی اند تمام می شوند. بچه های ابدی قصه اش را خوب تعریف می کند و اگر « ور ایراد گیر ذهنتان » مدام به کار نیفتد می توانید از فیلم لذت ببرید.
یک- نگاه خطا پوش:
بچه های ابدی می خواهد قصه تعریف کند، قهرمان قصه اش را از نقطه الف به نقطه ب برساند، تماشاگر را وادار به همذات پنداری با قهرمانش کند، او را تا انتها با مصایب قهرمان قصه همراه کند و در انتها حرفهایش را بزند و تماشاگر را راضی از سالن بیرون بفرستد و این کار را خیلی خوب انجام می دهد. فیلمساز می خواسته علاوه بر تعریف کردن قصه اش به تماشاگر درباره رفتار با بچه هایی که دچار مشکل « سندروم دان » آموزش بدهد و این کا ر را هم می کند و حتی تماشاگر را با این سوال مطرح می کند که: « اگر من به شخصیتهای فیلم بودم چه می کردم؟ »
بچه های ابدی ساختاری شسته رفته و استاندارد دارد. کارگردانی نسبتا خوب پوران درخشنده به همراه فیلمبرداری خوب حسین جعفریان، طراحی صحنه و لباس بهزاد کزازی، بازی خیلی خوب پانته آ بهرام که شخصیت اش در فیلمنامه هم خیلی خوب نوشته شده است و این نقش برایش سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش دوم زن را در جشنواره فیلم فجر به همراه آورد، سختی کار با یک بازیگر مبتلا به سندروم دان « علی احمدی فر » که حضور موفقی در فیلم دارد و بازی های خوب شهاب حسینی و الهام حمیدی از بچه های ابدی کاری قابل قبول و آبرومند ساخته است.
سکانس پایانی فیلم که شخصیتهای اصلی را در یک بهشت زمینی نشان می دهد به لحاظ قاب بندی و ترکیب رنگها و همین طور پایان بندی که در خدمت زدن حرف اصلی فیلمساز باشد یکی از زیباترین سکانسهایی است که بعد از مدتها در سینمای ایران دیده ام.

 


دو- نگاه ایراد گیر:
یکی از مشکلات فیلمنامه بچه های ابدی طرح ها و موقعیت های داستانی فراوانی است که از ابتدا و در طول فیلم در روند داستان خلق می شوند و برخی همین طور نیمه کار در طول داستان رها می شوند. از ابتدای فیلم برای تماشاگر این سوال پیش می آید که شخصیت اصلی فیلم کیست؟ آیا شخصیت اصلی فیلم ایمان است که باید بین نگهداری برادرش که دچار معلولیت جسمی است و عشق آینده اش نگار یکی را انتخاب کند؟ یا شخصیت اصلی فیلم نگار است که باید زندگی اش را با شخص دومی که همان برادر ایمان است قسمت کند؟ یا شخصیت اصلی علی است که در ارتباط با اطرافیان دچار مشکل است؟ به نظر می رسد تمرکز فیلمساز هم بیشتر روی علی و ارتباطش با اطرافیان و به ویژه ایمان و نگار است. ولی مشخص نیست فیلمساز که در ابتدای فیلم تماشاگر و شخصیت نگار را این همه در تعلیق حضور علی نگه می دارد و به عمد از نمایش دادن علی در چند سکانس آغازین داستان خودداری می کند، چرا در اولین برخورد نگار و علی که جرقه های ارتباط این دو هم در همین سکانس اتفاق می افتد به جای خرد کردن نماها و نشان دادن عمل و عکس العمل های علی و نگار در برخورد با هم که به همذات پنداری تماشاگر و درک درست رابطه این دو و بعد منطقی تر شدن تصمیم نگار برای تقسیم زندگی با علی کمک می کند به یک لانگ شات خنثی از علی و نگار که مشغول بازی هستند بسنده می کند؟دقیقا مشخص نیست فیلمنامه چرا از اواسط فیلم راه دیگری می رود و بعد از فرار علی از آسایشگاه موقعیتی را به شکل کاملا تصادفی طرح می کند که هیچ نقشی در روند قصه فیلم ندارد. برخورد علی با زن قاچاقچی با بازی پانته آ بهرام که انصافا شخصیت پردازی خیلی درستی دارد و پانته ا بهرام هم به درستی این نقش را درک و اجرا کرده است همان طور که خیلی اتفاقی وارد فیلم می شود خیلی اتفاقی هم از فیلم بیرون می رود تا باز علی در خیابان ها اواره شود و اتفاقاتی کلیشه ای که می توان در هر فیلم ایرانی دیگری مشابه شان را یافت اتفاق بیافتند.
موسیقی فیلم کار « کامبیز روشن روان » که در جشنواره فجر هم جایزه بهترین موسیقی متن را گرفت فقط به کار سوزناک کردن صحنه می آید، در هر صحنه ای که شخصیت علی حضور دارد موسیقی هم شروع می شود تا مثلا بار عاطفی فضا را بیشتر کند و به نظرم یکی از بزرگترین ضعف های بچه های ابدی همین موسیقی است. کاش پوران درخشنده متوجه می شد که موضوع بچه های ابدی به قدر کافی متاثر کننده و سوزناک هست و دیگر این همه نیاز به تاکید موسیقی برای افزایش بار احساسی فیلم نبود.
موضوع بچه های ابدی اگر به صورت مستند و با شخصیت هایی واقعی ساخته می شد می توانست تاثیری دو چندان داشته باشد، در جایی از فیلم شخصیت نگار به سراغ خانواده هایی می رود که بچه های سندروم دان دارند، این صحنه ها به دلیل اغراق بیش از حد و نمایش بودنشان نمی توانند تاثیر چندانی روی بیننده داشته باشند. در حالی که اگر درخشنده نگار را با توجه به پیشینه ای که در فیلمنامه برایش در نظر گرفته- نگار بازیگر تئاتر است- به سراغ خانواده های واقعی می فرستاد حالا فیلم تاثیر دو چندانی می گذاشت و تصمیم های نگار برای تقسیم کردن زندگی اش با علی منطقی تر جلوه می کرد.
سکانس پایانی فیلم که ایمان، نگار، علی و بچه ایمان و نگار را در کنار هم در یک بهشت زمینی نشان می دهد باز هم سوالاتی را در ذهن بیننده ایجاد می کند. علی که حضور نگار را در کنار برادرش به سختی پذیرفته چطور حضور یک بچه را که حتما تمام توجهات را معطوف خودش می کند در کنار خود می پذیرد؟
سه- نگاه واقع بینانه:
با این همه بچه های ابدی بعد از تجربه ناموفق « رویای خیس » گام موفق دیگری در کارنامه پوران درخشنده است. فیلم آبرومندی است و حداقل در حد و اندازه های سینمای ایران ساختار استانداردی دارد و علاقمندی فیلمسازش را در کار با سوژه ها و موضوعات اجتماعی کودکان و نوجوانان نشان می دهد. بی انصافی است اگر کار سخت پوران درخشنده در کار با بازیگر نقش علی را نادیده بگیریم و تلاش هایش را برای ساخت فیلم هایی که حداقل حرفی برای گفتن دارند در سینمایی که همه دنبال ساخت کمدی هایی بزن در رویی هستند ارج ننهیم.
شاید جمله هایی که پوران درخشنده در یادداشتش برای شماره ویژه جشنواره مجله فیلم نوشته است حسن ختام مناسبی برای این یاداشت باشد:
« می گویند خداوند بزرگ نعمت های گوناگونی را به فرزندانش عطا می کند. به بعضی عقل می دهد تا جهان را تغییر دهند، به بعضی قلب تا ضربان نبض انسانیت برقرار بماند، اما به بعضی دیگر فقط روح می بخشد و این ها هستند که همیشه کودکان او باقی می مانند، مثل این که نقاش بزرگ از میان همۀ رنگ های تخته رنگش تنها یک رنگ برداشته است. رنگ مهربانی، سادگی، صداقت و عاطفه. رنگ بچه های ابدی. »

مرتبط:

گفتگوی روزنامه اعتماد با پوران درخشنده

نوشته شده در 2007/12/19ساعت 20:38 توسط مسعود| |

وقتی که من کودک بودم با خودم خیال می کردم کتابفروشی بین المللی اهواز بزرگترین کتابفروشی دنیاست و همه ی کتابهای دنیا اینجا جمع شده اند. خیال می کردم ماجراهای احمد و نی نی کوچولو* قشنگترین داستان دنیاست و آدم هایی که توی کیهان بچه ها چیز می نویسند دانا ترین آدم های روی زمین اند. فکر می کردم داستان دزده و مرغ فلفلی** واقعا دراز ترین داستان دنیاست.
فکر می کردم پاتال*** حتما جایی وسط یکی از این ماکت های کرۀ زمین منتظر نشسته است تا آرزوهای من را برآورده کند و مدام دنبال بهانه ای بودم تا ماکت کره زمین ام را بشکنم و پاتال من از آن وسط بیرون بزند.
 خیال می کردم خانه مان در خیابان شانزده کیان آباد قشنگترین خانۀ دنیا و آن انباری کوچکش توی حیاط خلوت که پر از خرت و پرت بود مرموز ترین جای دنیاست.  فکر می کردم حتما گنجی توی این انباری پنهان مانده است که باید روزی من پیدایش کنم. روزی که از آن خانه رفتیم و من کودکی بیش نبودم به خودم قول دادم که یک روز وقتی خیلی بزرگ و پولدار شدم حتما برمی گردم و خانه را دوباره می خرم، چند وقت پیش که همین جوری سراغ خانۀ کودکی هایم رفتم دیگر اثری ازش باقی نمانده بود.
 وقتی پدرم من را روی شانه هایش می گذاشت و با خودش این طرف و آن طرف می برد خیال می کردم پدرم قوی ترین آدم این دنیاست و شانه هایش امن ترین جایی است که من می توانم از آن بالا آدم ها و دنیا را تماشا کنم.
و حالا با خودم فکر می کنم که کاش باز هم پدرم من را روی شانه هایش می گذاشت و با هم به کشف دنیاها می رفتیم، ای کاش...


* ماجراهای احمد و نی نی کوچولو/ نیرۀ توکلی/ کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان
** دزده و مرغ فلفلی/ منوچهر احترامی/ کتابهای لاک پشت
*** پاتال و آرزوهای کوچک ساخته مسعود کرامتی
نوشته شده در 2007/12/18ساعت 19:0 توسط مسعود| |

امروز مرخصی گرفتم و سر کار نرفتم. طرفهای ظهر از خانه بیرون زدم. هوا، هوای علافی و خیابان گردی بود و سر زدن به شهر کتاب...
روز خوبی بود:
حالا چه اشکالی دارد اگر رانندۀ تاکسی کرایه اش را صد تومان گرانتر از روز های پیش گرفت؟؟
چه اشکالی دارد اگر فروشندۀ مغازه آدامس اوربیت هندوانه ای را پنجاه تومان گرانتر از روز های پیش فروخت؟؟
چه اشکالی دارد اگر ماشین ها آب چاله و چوله های خیابان را به شلوار و کفشهایم پاشیدند؟؟
چه اشکالی دارد اگر توی مترو جای نفس کشیدن نبود؟؟
چه اشکالی دارد اگر آدم ها به دیوانگی های یک پسر جوان در یک روز بارانی خندیدند؟؟
چه اشکالی دارد اگر...
هیچ
هیچ
هیچ
بی خیال دنیا و آدم هایش.
بیا پشت پنجره بنشینیم و شیر کاکائوی داغمان را هورت بکشیم.

نوشته شده در 2007/12/17ساعت 17:55 توسط مسعود| |

آشپزخانۀ گوزن شاخدار به راه افتاد
نوشته شده در 2007/12/17ساعت 10:52 توسط مسعود|

هوس شنیدن یک آواز غمناک را کرده ام، هوس شنیدن یک صدای سوزناک...
نوشته شده در 2007/12/16ساعت 17:43 توسط مسعود| |


در گرگ و میش راه/ زینت دریایی، ابراهیم مختاری/ نشر چشمه/ چاپ اول: بهار 1384/ 185 صفحه/ هزار و پانصد تومان
سال 1372 ابراهیم مختاری اولین فیلم بلند داستانی اش را به اسم زینت با بازی عاطفه رضوی، حسن جوهر چی، نیکو خردمند و مهدی فتحی ساخت.فیلم درباره ی بهورز جوانی به اسم زینت بود که در یکی از روستاهای استان هرمزگان به کار بهورزی مشغول است. اما بعد از ازدواج جامعه سنتی که او در آن زندگی می کند و شوهر و مادر شوهرش اجازه ی کار کردن به او نمی دهند و از او می خواهند که خانه نشین شود اما زینت سرانجام با تلاش زیاد موفق می شود شوهرش را برای درمان یکی از بیماران با خود همراه کند و فیلم با سوار شدن زینت و شوهرش به وانت برای رساندن بیمار زینت به شهر و تصویر مادر شوهر به عنوان نماینده ای از تفکر سنتی که در گرد و غبار گم می شود پایان می یابد. زینت در زمان خودش بازتاب های زیادی داشت و هر چند اکران عمومی چندان موفقی در ایران نداشت اما در بخش هفته منتقدین جشنواره ی کن 1994 شرکت کرد و منتقدان هم کلی فیلم را تحویل گرفتند و تا جایی که یادم می اید مجله ی مرحوم « گزارش فیلم » پرونده ای برای این فیلم ترتیب داده بود که شهلا شرکت، سیمین بهبهانی، فرخنده آقایی، نوشابه امیری و فرشته ساری هرکدام ارزیابی های خودشان را از تماشای فیلم زینت نوشته بودند. و حتما می توانید تصور کنید که ساختن فیلمی در سالهای ابتدایی دهه هفتاد که شخصیت اصلی آن یک زن سنت شکن باشد تا چه اندازه می تواند شنا کردن خلاف جریان آب باشد و اقدامی جسورانه تلقی شود.
دستمایه ی اصلی ابراهیم مختاری برای ساختن فیلم زینت زندگی زنی بوده به نام « زینت دریایی » که در روستای سلخ- روستایی در نزدیکی جزیره قشم- بهورز است و در خانه ی بهداشت کار می کند و البته فیلم تفاوتهای بسیاری با زندگی زینت دارد که بماند.
به تازگی کتابی خواندم به نام « در گرگ و میش راه » با عنوان فرعی « تلاش مداوم زنی در جامعه ای بسته و مرد سالار » از زینت دریایی و ابراهیم مختاری. کتاب از سه بخش مقدمه، خاطرات و پس از سیزده سال تشکیل شده است.
در بخش مقدمه ابراهیم مختاری چگونگی آشناییش با زینت دریایی را شرح داده است:
« برای ساختن فیلم مستندی از ماهی گیری سنتی به جزیرۀ قشم و از آنجا به ده سلخ رفتم که ماهی گیری پر رونق و تعاونی صیادی تازه تاسیسی داشت. این تعاونی مدیر عامل جوانی به نام احمدی داشت.
نخستین بار وقتی احمدی تعریف کرد که زنش بهورز است و در خانه بهداشت کار می کند متوجه اهمیت حرفش نشدم. اما چند روز بعد که به مناسبت دیگری صحبت پیش آمد و گفت همسرش به خاطر بهورزی برقع از چهره برداشته است، شگفت زده پرسیدم « زن تو برقع برداشته؟ » و احمدی با اشاره به دور و بری ها مرا به آهسته حرف زدن دعوت کرد. »
و از همین جا کنجکاوی ابراهیم مختاری برای دانستن انگیزه های زینت برای کشف برقع در جامعه ای که برقع را حجاب می دانند و اعتقاد دارند که برداشتن برقع مثل این است که زن برهنه از خانه بیرون برود شروع می شود.سرانجام یک روز احمدی « شوهر زینت » از پرسش های مکرر ابراهیم مختاری درباره ی زینت به ستوه می آید و قول می دهد که مختاری را پای صحبت زینت بنشاند.
« روزی که قرار دیدار داشتیم مشتاق و منتظر در اتاق ایستاده بودم که زنی در لباس محلی و برقع به رو، به اتاق آمد و سلام کرد. سلام را جواب دادم و هرچه گفتم « بفرمایید » تشکر کرد وننشست. تا آن که احمدی آمد و زن و شوهر چند جملۀ محلی گفتند و احمدی نشست و به اشارۀ او زن جوان هم نشست. آن گاه زینت از من احوالپرسی کرد و خوش آمد گفت و آرزو کرد گرمای سلخ مرا از کاری که در پیش دارم باز ندارد. آداب دانی و فارسی درست و اتکا به نفس او برایم جالب بود. زینت با حیا بود اما ترس و ضعف معمول زنان جوامع بسته در مقابل مردان بیگانه را نداشت. این ها همه نشان می داد که شخصیت خاصی در پشت برقع پنهان است. »
بعد ها زینت در خاطراتش شرح می دهد که نقش اصلی در تربیت و شکل گیری شخصیتش را « پدرش » به عهده داشته است. پدری که کدخدای ده هم بوده است.
در بخش خاطرات، زینت خاطراتش را از گرفتن مدرک پنجم ابتدایی در دبستان سلخ شروع می کند و چون ده آنها مدرسه راهنمایی نداشته به خانواده اش اصرار می کند که او را برای درس خواندن به روستاهای اطراف سلخ بفرستند و مدتی هم در مدرسه راهنمایی درس می خواند تا اینکه سخت مریض می شود و خانواده اش او را از مدرسه رفتن منع می کنند.
هفته ای یک بار دکتر به ده شان می آمده است: « روز هایی که دکتر می آمد پدرم به من می گفت بیا پیش دکتر تزریق و کمک های اولیه را یاد بگیر تا دیگر مردم مجبور نباشند این همه توی خرج بیفتند.»
و این طور زینت آمپول زدن را یاد می گیرد و هر بار در دهشان کسی آمپول داشته او برایش تزریق می کند. تا اینکه زینت ازدواج می کند و بعد از ازدواج مجبور می شود که برقع بزند و در خانه بماند اما زینت با روحیه و تلاشی مثال زدنی راه خود را پیدا می کند. برای دیدن دوره ی بهورزی به بندر عباس می رود و بعد از دیدن دوره در خانه بهداشت سلخ مشغول به کار می شود و به خاطر کارش کشف برقع می کند و لباس فرم می پوشد و تا مدت ها حرفها، عتابها و سرزنش های اطرافیان را به خاطر کارهایش تحمل می کند اما از پا نمی نشیند و همیشه به یاد حرف پدرش می ماند که به او می گفت: « کارت را به پول نفروش. »
بخش انتهایی کتاب با عنوان « پس از سیزده سال » گفتگویی است طولانی بین زینت دریایی و ابراهیم مختاری درباره ی اتفاقاتی که بعد از کشف برقع برای زینت می افتد چقدر تکان دهنده است خواندن این حرفها. حرفهایی که می تواند یک سند جامعه شناختی از زندگی زنان در جوامع بسته و مرد سالار باشد. زنانی که می پندارند تنها برای این افریده شده اند که در خانه بمانند، غذا بپزند، کتک بخورند، بچه داری کنند، زخم زبان بشنوند و دیگر هیچ و زینت در این میان یک استثنا است:
« بگذار پشت سر من هرچه می خواهند بگویند. شصت هفتاد سال عمرم را سختی می کشم و تمام این حرف ها و بد و بیراه ها را تحمل می کنم. شاید آنها بفهمند که رفتن زن به میان مردم چیز بدی نیست. دوست نداشتم یک عمر زندگی معمولی داشته باشم. احساس می کردم این چیز ها می گذرد ولی اگر بتوانم کاری انجام دهم و تغییری در این جامعه به وجود بیاید، بعد ها روح من می رود در قالب تک تک این دختر های کوچک. دوست دارم هزاران سال در قالب دختر های دیگر زندگی کنم. دلم نمی خواهد آن ها این قدر زجر بکشند. شصت هفتاد سال سختی زیاد نیست، ولی اگر تغییری پیدا نشود ما باید هزاران سال این درد ها را تحمل کنیم. »
در این گفتگو زینت از وضعیت زندگی زنان در محیط اطرافش، از کمک به زایمان رنها در روستاها و ایستادن در مقابل تفکرات سنتی ما ما روستاها، در گیری هایش با سازمان منطقه آزاد قشم، کاندید شدنش برای دور اول انتخابات شهر و روستا و انتخابش به عنوان نفر اول، تلاشهایش برای حل مشکلات مردم سلخ و روستاهای اطراف سخن می گوید و همه ی این ها نشان می دهد که سرانجام زینت به عنوان یک انسان خاص در محیط بسته اطرافش پذیرفته شده است. کتاب با جمله ی ادامه دارد تمام می شود. ای کاش زینت دریایی باز هم از خاطراتش بگوید، باز هم از شعر هایش برایمان بخواند. مثل این یکی:
شبی با ماه در خلوت نشستم
به حسن روی او این عهد بستم
بگفتم ای جمالت فتنه انگیز
ز نورت قطره ای بر قلب ما ریز
که غم های زمان از دل بشوید
گلی از دوستی در دل بروید
خودت زیبا تری از هرچه دیدم
دگر من بر مراد دل رسیدم...

و چقدر خواندن دو جمله ی پایانی انتهای کتاب سخت و تلخ است...

پی نوشت- یک: ابراهیم مختاری فیلمی مستند را هم به عنوان زینت: یک روز بخصوص درباره ی کاندیدا شدن زینت در انتخابات شهر و روستا ساخته است.
پی نوشت- دو: این روزها هرچه گشتم نسخه ای از فیلم داستانی زینت را پیدا کنم و ببینم نشد. فیلم را چند سال پیش در تلویزیون دیده ام و خیلی از جزییاتش از خاطرم رفته است.
پی نوشت- سه: آنقدر کتاب را دوست داشتم که دیروز رفتم نشر چشمه و پنج نسخه از کتاب خریدم تا به اطرافیانم هدیه کنم. این کتابی است که حیف است لذت خواندنش از دست برود. برای من که چند روز همراه بودن با خاطرات زینت دریایی لذتی وصف ناشدنی به همراه گذاشت، شما را نمی دانم...

مرتبط:

سایت شخصی ابراهیم مختاری

نگاهی دیگر به در گرگ و میش راه

نوشته شده در 2007/12/14ساعت 18:19 توسط مسعود| |

انگشت هایم را محکم روی دکمه های کیبورد فشار می دهم:
« گاهی وقتها لازم است قبول کنی اشتباه کرده ای. »

حال نوازنده ی پیانویی را دارم که خسته شده است از نواختن، اما باید بنوازد...

صدای سهیل نفیسی می آید که می خواند:
« رقصم گرفته بود
مثل درختکی در باد
آنجا کسی نبود
غیر از من و خیال و تنهایی
رقصم گرفته بود
پیرانه سر، دیوانه وار
تنها، تنها »*

* قطعه رقصم گرفته بود از آلبوم ری را/ سهیل نفیسی/ نشر موسیقی هرمس
نوشته شده در 2007/12/13ساعت 14:39 توسط مسعود| |

می بینی! خیلی راحت، پیش از آنکه همه فکر کنند می رویم...
راست می گویند که خیلی قبل از آن که فکر کنی اتفاق می افتد.

حالا، امروز، همین لحظه باورم شد که زندگی یک بازی است. بازی Game Over هم دارد دیگر...
وقت زیادی نیست، شاید یکی از همین روزها نقش ما هم توی این بازی تمام شود.
پس بیا، بیا شروع کنیم برای خوب بازی کردن...
برای New Game کدام دکمه را باید بزنم؟؟ توی کدام Menu باید بروم؟؟
کدامتان می دانید؟؟

نوشته شده در 2007/12/12ساعت 18:49 توسط مسعود| |

از دور که نگاه می کنی همه چیز جذاب به نظر می رسد. قرار است فیلمی ببینیم به اسم « توفیق اجباری »، فیلمی با حضور:
ستاره ی این روز های سینمای ایران، ستاره ای که می گویند حضورش فروش هر فیلمی را تضمین می کند و مردم برای دیدنش سر و دست می شکنند. « محمد رضا گلزار »
بازیگری که در همین جشنواره ی فجر سال گذشته سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول زن را برای حضور موفقش در فیلم « خون بازی » گرفته است. « باران کوثری »
یک کمدین تلویزیونی که دو تا از بهترین سریال های مناسبتی چند سال اخیر تلویزیون را ساخته است- خانه به دوش و متهم گریخت- و نشان داده که هم کارگردان و هم بازیگر با استعداد و با هوشی است. « رضا عطاران »
بازیگر زن دیگری که در یکی از بهترین کمدی های چند ساله ی اخیر سینمای ایران- نان و عشق و موتور هزار- بازی موفقی داشته و فعالیت هایش نشان می دهد که دغدغه های جدی دیگری مثل روز نامه نگاری و نوشتن هم دارد. « بهاره رهنما »
قرار است فیلمی ببینیم که کارگردانش در همین جشنواره ی فجر سال گذشته برای فیلم قبلی اش- روز سوم - سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی را گرفته است. فیلم قبلی اش در جشنواره ی فجر در تمام رشته ها نامزد دریافت جایزه شده است. کارگردانی که دو تا از سریال های موفق و پر بیننده ی- وفا و صاحبدلان - این چند سال تلویزیون را ساخته است.
انتظار زیادی هم نداریم قرار است یک کمدی رمانتیک از سینمای ایران ببینیم اما در عمل با یک فیلمنامه ی ضعیف روبرو هستیم که تنها اتکایش به نام محمد رضا گلزار است، فیلمنامه ی پیمان عباسی پر است از موقعیت ها و اتفاقاتی که آن قدر در فیلم های کمدی و برنامه های طنز نود شبی این سالها تکرار شده اند جذابیت خود را از دست داده اند.
در تمام طول فیلم مشخص نمی شود که سیمین « باران کوثری » به چه علت از همسرش طلاق گرفته است؟ فیلم هیچ نکته ی منفی از محمد رضا گلزار به ما نشان نمی دهد که آنرا دلیل طلاق سیمین بدانیم، آیا صرف این که گلزار بازیگر محبوبی است و هزاران دختر عاشق و هواخواهش هستند می تواند دلیل قانع کننده ای باشد؟
گروه زنان فیمینیست فیلم- لیدا عباسی و رفقا - که مشابهشان را در عینک دودی فیلم دیگری از همین آقای لطیفی دیده ایم چه نقشی در سیر ماجراهای فیلم دارند؟ و اصلا سیمین « باران کوثری » چرا این قدر مطیع حرف ها و تصمیمات لیدا « لیدا عباسی » است؟ سیم سیم « نیوشا ضیغمی » که مثلا سالها در فرانسه زندگی کرده و زبان فارسی کامل و بدون لهجه صحبت می کند چطور نمی داند که اینجا ایران است و ورود یک دختر مجرد به خانه ای که دو مرد جوان در آن زندگی می کنند اشکال دارد؟ اصلا مشخص نمی شود که وقتی گلزار و سیم سیم برای انجام کاری به سفارت فرانسه می روند چطور به طور کاملا تصادفی لیدا هم سر و کله اش روبروی سفارت فرانسه پیدا می شود تا با موبایلش از آنها عکس بگیرد؟ نقشی است که بهاره رهنما بازی می کند مثلا قرار بوده نشانه ای باشد از دخترانی که عاشق سینه چاک گلزار هستند، سکانس هایی که هیچ نقشی در پیشبرد قصه ندارند و شخصیتی که کاملا پا در هواست، البته به گفته ی بهاره رهنما سکانس هایی از بازی وی و سرانجام این شخصیت از فیلم حذف شده است.
بدترین نکته ی فیلم پایان کاملا سر دستی آن است، البته می دانیم که داریم یک کمدی رمانتیک می بینیم که قرار است آخر کار همه چیز به خیر و خوشی تمام شود و زن و شوهر فیلم هم دوباره به هم برسند ولی این که ناگهان شخصیت اصلی فیلم غیبش بزند و بعد زنش یادش بیاید که او جایی دارد که هر وقت خسته و ناراحت است آنجا می رود و بعد سراغ او برود و با کمی حرف زدن تمام مشکلاتشان حل شود، چنین موقعیتی چند بار در فیلم های این چند ساله تکرار شده است؟ من الان نوک برج و مجردها را به عنوان نمونه هایی از این موقعیت به خاطر می آورم. اگر قرار بود تمام مشکلات شخصیت های اصلی فیلم این همه راحت حل شود آن همه جنگ و دعوا از ابتدای فیلم برای چه بود؟
لطیفی در تمام این سالها کارگردان پرکاری بوده است و کار هایش هم معمولا پربیننده بوده اند اما به شخصه فکر می کنم ساختن توفیق اجباری یک عقب گرد بزرگ در کارنامه ی لطیفی است.
تنها نکته ها ی مثبت توفیق اجباری یکی بازی خوب رضا عطاران است که آن هم دقیقا از سریال ترش و شیرین می آید و دیگری صف های طولانی که این روز ها جلوی سینما های نمایش دهنده ی فیلم می بینیم. به قول دوستی « اومدیم دو ساعت سینما که بخندیم، این همه ایراد و اشکال واسه چیه؟ »
باشد ما هم می نشینیم و خانه های شیک می بینیم و ماشین های آن چنانی، می نشینیم و زن و شو هر هایی را می بینیم که تنها مشکلشان این است که مرد حاضر نیست به زنش بگوید: « دوستت دارم ». می نشینیم پاپ کورن و کولا می خوریم و به ستاره مان می خندیم.
راستی صف های طولانی جلوی سینماهای نمایش دهنده ی توفیق اجباری چه چیز را ثابت می کند؟؟؟


نوشته شده در 2007/12/10ساعت 19:11 توسط مسعود| |

هر ماه یک کتاب بخوانیم تا کتاب خواندن را فراموش نکنیم،این شعار تبلیغاتی مربوط به سایتی‌‌ است به اسم جیرۀ کتاب که من به طور اتفاقی توی تبلیغات انتهایی مجلۀ فیلم اسم این سایت رو دیدم و کنجکاو شدم بدونم کار این سایت با این شعار جالب چیه؟

 

جیرۀ کتاب سایتی است که هر ماه یک کتاب به انتخاب خودش برای شما می فرستد و بعد بر اساس نظرات شما کتابهای بعدی را برای ارسال انتخاب می کند،تنها کافی است تا شما مشترک جیرۀ کتاب شود تا جیره هر ماه برای شما ارسال شود.جیرۀ بزرگسال،جیرۀ نوجوان و جیرۀ خارجه سه جیره ای هستند که شما قادر به انتخاب آنها هستید.

نوشته شده در 2007/12/9ساعت 22:30 توسط مسعود| |

 

از صبح نشسته ام کنار پنجره، کتابهای شعرم را زیر و رو می کنم. دنبال شعری می گردم درباره ی باران که تا پیش از این نخوانده باشم، شعری که تا پیش از این نشنیده باشم ولی هیچ پیدا نمی کنم، هیچ ...
دوباره می گردم تا کم کم سر و کله ی شعر هایی پیدا می شود با حال و هوای باران...
یک-
باران که می بارد
تمام کوچه های شهر
پر از فریاد من است
که می گویم:
من تنها نیستم
تنها، منتظرم
تنها
دو-
انتظار بارانی را می کشم
که پلک بر هم بگذارم
باریده است.
بانو!
به تماشای باران ستاره ها
بی چتر
بیا.
سه-
دوست داری
راه رفتن زیر باران را
در خیابانهای بی پایان تنهایی
چهار-
در امتداد جاده
چیزی به چشم نمی خورد
جز من،
در این بعدازظهر پاییزی.
پنج-
با تمام شدن باران
گدازه ها خنک شدند
در کوه اساما.
دلیل نوشتن این پست فقط دوستی بود که امروز صبح خیلی دوست داشت زیر باران راه برود، اما هیچ همراهی نداشت.

یک و دو: بانو و آخرین کولی سایه فروش/ کیکاووس یاکیده/ نشر کاروان
سه: گلها همه آفتابگردانند/ قیصر امین پور/ نشر مروارید
چهار و پنج: نور ماه بر درختان کاج/ جان کلمنتس/ ترجمه ی نیکی کریمی/ نشر چشمه

نوشته شده در 2007/12/7ساعت 16:2 توسط مسعود| |

چند وقت پیش چلچراغ گزارشی چاپ کرده بود از راه افتادن کافی شاپی به مدیریت لیلا حاتمی و علی مصفا در یکی از سینما های قدیمی تهران. در گزارش البته هیچ اشاره ای به آدرس این سینما نشده بود.
امروز رورنامه ی اعتماد خبری چاپ کرده است مبنی بر آغاز به کار کلوپ سینمایی آنتراکت در طبقه ی دوم سینما جمهوری به مدیریت علی مصفا و لیلا حاتمی. کلوپ سینمایی آنتراکت قرار است برنامه های خود را بانمایش فیلم های کوتاه از جمعه 16 آذر شروع کند. روز های جمعه ساعت 12 تا 2 و سه شنبه ها ساعت 4 تا 6 بعد از ظهر قرار  به نمایش فیلم های کوتاه اختصاص یافته است. فیلم های کوتاه این دوره عبارتند از: همسایه ساخته ی علی مصفا و قایق های من ساخته ی صفی یزدانیان.
همچنین فیلم های شعبده باز ( نیل برگر )، الیور توییست ( رومن پولانسکی )، پنهان ( میشاییل هانکه ) فیلم هایی هستند که به صورت زبان اصلی با زیر نویس فارسی و صدای دالبی سراند در این دوره به نمایش در می آیند.
کلوپ سینمایی آنتراکت برای نمایش های ویژ ه اش هم عضو می پذیرد:
- فیلم های کوتاه داستانی و مستند
- فیلم های برگزیده سینمای ایران
- منتخبین فیلم های نخستین جشنوارۀ سینما حقیقت
برای اطلاعات بیشتر یا باید به سایت آنتراکت مراجعه کنید یا با تلفن های سینما جمهوری تماس بگیرید.
آدرس: خیابان جمهوری، بین ابوریحان و فلسطین، سینما جمهوری
تلفن: 66465307
پی نوشت: در این روز هایی که پاتوق های فرهنگی یکی بعد از دیگری در حال تعطیلی هستند، باز شدن یک کافی شاپ و بعد از آن یک کلوپ سینمایی اتفاق خوشایندی است که شاید اتفاق های خوشایند تری هم در پی داشته باشد.
نوشته شده در 2007/12/6ساعت 17:33 توسط مسعود|

 

اتوبوس شب طبع آزمایی کیومرث پور احمد در زمینه ی سینمای جنگ بعد از دو فیلم نا امید کننده ی گل یخ و نوک برج است. اتوبوس شب که براساس داستانی کوتاه از حبیب احمد زاده به نام سی نه و یک اسیر ساخته شده را می توان بازگشت دوباره ی پور احمد به سینمای مورد علاقه اش که اوجش را در شب یلدا شاهد بودیم دانست. فیلم های پور احمد را شاید در یک کلمه بتوان فیلم هایی دانست با داستان هایی کوتاه که جزییات و سادگی در آنها حرف اول را می زند. این بار هم مثل بسیاری آثار پور احمد قهرمان قصه یک نوجوان است. یک نوجوان جنوبی که قرار است در بحبوحه ی جنگ تعدادی اسیر عراقی را به همراه یک راننده به پشت جبهه منتقل کند و در این مسیر یک رزمنده هم با آنها همراه می شود. می بیند که با یک قصه ی کاملا تک خطی روبرو هستیم که نمونه اش بارها ساخته شده است. نوجوانی که قرار است به واسطه ی قرار گرفتن در شرایطی خاص به بلوغ برسد و به اصطلاح مرد شود. حتی در یکی از دیالوگهای عیسی نوجوان فیلم به این نکته اشاره می شود:
« یه روز بچه بودم، شونزده سالم بود. فرداش بازم شونزده سالم بود اما دیگه بچه نبودم. جنگ شروع شده بود.»
حسن بزرگ اتوبوس شب در این است که برخلاف خیلی از فیلم های جنگی سینمای ایران اینجا به جای حادثه با آدم ها و روابط شان سر و کار داریم. آدم های اصلی فیلم عبارتند از: عیسی نو جوان شانزده ساله ی فیلم « مهرداد صدیقیان »، عمو رحیم راننده ی اتوبوس « خسرو شکیبایی »، عماد « امیر محمد زند »، فاروق اسیر دو رگه ی ایرانی- عراقی « محمد رضا فروتن »، سیمون فواد پزشک کرد فیلم « کوروش سلیمانی »، دو اسیر عراقی که فدای حزب بعث هستند و سرانجام زن عماد « الناز شاکر دوست » که با بچه ای که در شکم دارد در اردوگاه منتظر بازگشت شوهرش است. حتی شاید بتوان اتوبوسی را که بیشتر وقایع فیلم در آن اتفاق می افتد جز شخصیت های فیلم به حساب آورد همان طور که نام فیلم هم به این موجود اشاره دارد. پس با یک روایت شخصیت پردازانه در باره ی ادم های جنگ روبرو هستیم و این بار هر دو طرف را هم می بینیم هم طرف ایرانی و هم طرف عراقی. شخصیت های فیلم قبل از هر چیز آدم هایی هستند معمولی، عراقی هایی که دوست داشته اند روی پل شط بزنند و بیایند این طرف و فالوده ی شیرازی بخورند و از آن طرف دوست داشته اند ایرانی ها هم گاهی بیایند آن طرف و خوش بگذرانند. این نکته در دیالوگ های فاروق چند باری هم تکرار می شود که: « پسرای این ور عاشق دخترای اون ور، دخترای این ور عاشق پسرای اون ور »
فیلم با تصویر نخلستان های بی سر آبادان شروع می شود و با زن عماد و تصویر تکه ای از چادرش که به سیم های خاردار گیر کرده و پاره شده پایان می یابد. پایان فیلم پایان امیدوار کننده ای نیست، می توان فکر کرد به فرزند عماد که بدون پدر به دنیا می آید.

فیلم های پور احمد معمولا بازی های خوبی دارند، اینجا هم چند بازی خوب داریم. مهرداد صدیقیان در نقش یک نوجوان جنوبی بازی درخشانی کرده است هر چند جاهایی نتوانسته لهجه ی جنوبی را خیلی خوب ادا کند، نمی دانم چرا مهرداد صدیقیان با این که نقش اول فیلم پور احمد را بازی می کند ولی در جشنواره فیلم فجر کاندید بازیگری نقش دوم شده بود؟

خسرو شکیبایی در دومین همکاری اش با پور احمد بعد از خواهران غریب یکی از نقاط اوج کارنامه اش را رقم زده است. راننده ی تنهای فیلم که ابتدای فیلم می گوید رادیو را به عنوان مونسش انتخاب کرده است تا کمتر حرف بزند با آن صدا و چهره ی خسته وقتی در تقابل با عیسی قرار می گیرد به تدریج پوسته ی سخت خود را می شکافد و کم کم با پیر مرادی روبرو می شویم که در تقابل با عیسی برای هر دوی انها تجربه ی متفاوتی را در پایان فیلم رقم می زند.

به نظرم متفاوت ترین نقش فیلم از آن محمدرضا فروتن است، یک اسیر دو رگه ی ایرانی-عراقی که هیچ شباهتی به فروتنی که تا قبل از اتوبوس شب دیده ایم ندارد. ظاهرا فروتن برای این نقش مدتی زبان عربی را هم فرا گرفته است. بازی در نقش فاروق به نظرم جسارتی می خواسته که خوشبختانه فروتن نشان داده که دارد.

اتوبوس شب یک فیلم جنگی است که در دهه ی هشتاد ساخته شده است. پس شاید نباید خرده بگیریم به بعضی شعارهایی که از زبان شخصیتهای فیلم می شنویم. شاید اگر این فیلم در همان زمان جنگ ساخته می شد با اثر کاملا متفاوتی روبرو بودیم. اتوبوس شب یک فیلم جنگی دهه ی هشتادی است.

اتوبوس شب نشانه هایی از علاقه ی همیشگی پور احمد به موسیقی را هم در خود دارد. ترانه ی «رود کارون» با صدای تاجیک خواتنده ی کوچه بازاری دهه ی چهل و همین طوری آهنگی از یک خواننده ی عرب که در دو سه جای فیلم می آید و آوازی که اسیران عراقی در قسمتی از فیلم با ریتم ترانه ی معروف « ملا ممد جان » می خوانند همه نشانه هایی از این علاقه هستند.
پی نوشت: موقع دیدن فیلم با خودم فکر می کردم که کاش فیلم با ملاقات دو تا از این آدم ها و وضعیت و شرایط امروزشان شروع می شد و بعد به گذشته برمی گشت و کل فیلم یک فلاش بک طولانی بود. دیروز مصاحبه ای از پور احمد خواندم که گفته بود قرار بود سکانسی بگیریم از چهل سالگی عیسی و ملاقاتش بعد از سال ها با زن و پسر عماد که همین ملاقات عیسی را وارد خاطراتش می کرد و حتی بازیگر نقش عیسی تست گریم هم شد که چهل ساله شود. شبی که رفتیم برای فیلم برداری باران آمد و نشد کار کنیم و من ته دلم خوشحال شدم. چون نماهایی در نخل های بی سر آبادان گرفته بودیم که برای شروع مناسب تر بود.

به هر حال اگر از دیدن رفیق بد، کلاغ پر و توفیق اجباری خسته شده اید دیدن یک فیلم سیاه و سفید جنگی که بخش اعظم اش در یک اتوبوس در حال حرکت می گذرد تجربه ی متفاوتی است که به یک بار امتحان می ارزد.

اتوبوس شب در جشن خانه ی سینما جایزه ی بهترین فیلم، بهترین فیلمنامه و بهترین بازیگر نقش اول مرد « خسرو شکیبایی » را هم گرفته است و به نظرم به همراه خون بازی بهترین فیلم هایی هستند که امسال اکران شده اند.

مرتبط:
وبلاگ فیلم اتوبوس شب

 

یک نگاه نه چندان موافق به اتوبوس شب

جوایز اتوبوس شب در جشنواره ها

نوشته شده در 2007/12/5ساعت 20:54 توسط مسعود| |

چقدر آرامش خانه را دوست دارد. کاش صدای سگ گاراژ به مغز آدم هجوم نیاورد. حتما روی دو پا بلند می شود و در سفیدی برف به چیزی چشم می دوزد و آن وقت پارس می کند. کاش محسن هم می توانست یک قراضه ای بگیرد که گاه و بی گاه بزنند بیرون. علتش این است که نمی توانند پولشان را جمع کنند، همه اش خرت و پرت می خرند و آخرش هم هیچ چیز ندارند. تقصیر کسی نیست. روزگار نکبتی شده، آن قدر که آدم دلش می خواهد مدام به خاطره هایش چنگ بیندازد و آن جاها دنبال چیزی بگردد. یاد بچگی ها و سایۀ بعد از ظهر و توت های کال روی آجر فرش، و صدای نامفهوم دوره گردها، انگار خواب بوده و حسرتش حالا به بزرگی یک حشرۀ چسبنده روی سینۀ آدم می ماند. یاد پنجره ای که باد مدام بازش می کرد، یاد اسکناس های کوچولو، یاد پدربزرگی که معلوم نشد کی مرد...
* آرامش قشنگ از مجموعه دریا روندگان جزیرۀ آبی تر/ عباس معروفی/ انتشارات ققنوس

نوشته شده در 2007/12/2ساعت 21:34 توسط مسعود| |

یک- من معمولا عادت دارم در جای خلوت و با حواس جمع کتاب می خوانم، یعنی اگر دارم بزرگترین شاهکار ادبی جهان را هم می خوانم و به هر دلیلی اطرافم شلوغ شود خواندن را تا زمانی که دوباره دور و برم خلوت شود تعطیل می کنم.
دو- مدتی است که محل کارم جایی است که بهترین وسیله ی رفت و آمد برایم مترو است. صبح ها با مترو می روم و بعد از ظهر ها بر می گردم و تقریبا هم موقع رفتن و هم موقع برگشتن اوج شلوغی مترو است. روز های اول با خودم فکر می کردم برای جلوگیری از بی حوصلگی معمول در مترو چه کار می توانم بکنم؟
چند راه را امتحان کردم که هیچ کدام جواب نداد، مثلا یکی از راهها این بود که در هر ایستگاه تعداد مسافرینی که سوار و پیاده می شدند را می شمردم که بعد از چند بار شمردن بی خیال شدم!!!
بالاخره تصمیم گرفتم از معجزه ی خواندن استفاده کنم. هر شب یکی دو داستان کوتاه یا یک مجموعه داستان انتخاب می کنم و صبح موقع رفتن و بعداز ظهر موقع برگشتن داستان کوتاه می خوانم. نمی دانید چطور غرق می شوم در جذبه ی این داستان ها و چه لذتی دارد وقتی همه نگران زودتر رسیدن به سر کار هایشان هستند من نگران قهرمان قصه ای هستم که می خوانم، نگران پیر مردی که چشم به راه بچه هایش است که از راه برسند و شب عیدی کنار هم باشند، نگران زنی که توی تیمارستان اسیر شده است و از آنجا برای دخترش قصه ی حسن کچل را می گوید، نگران...
سه- در تعجبم که منی که آن همه تمرکز برای خواندن نیاز داشتم چطور وسط این همه شلوغی و جمعیت این طور راحت می خوانم، گاهی طوری غرق خواندن می شوم که فراموش می کنم کدام ایستگاه باید پیاده شوم، گاهی می بینم به ایستگاه مقصد رسیده ام و اصلا نفهمیده ام زمان چطور گذشته است و همه ی این ها حکایت روز هایی است که با خواندن شروع می شوند.
چهار- چقدر شعار دادم امشب من، نه؟؟؟!!!
نوشته شده در 2007/12/1ساعت 22:40 توسط مسعود| |

ایستگاه مترو پر از جمعیت است. اول صبح است و همه قرار است سر کار ها و کلاس ها و قرار هایمان حاضر شویم. قطار از راه می رسد و بلند گوی ایستگاه اعلام می کند: « مسافرین گرامی از درب های قطار فاصله بگیرید، قطار های بعدی تا دقایقی دیگر از راه می رسند، لطفا از قطارهای بعدی استفاده کنید و با ماموران ایستگاه در بسته شدن و حرکت سریع تر قطار همکاری کنید. »
دربهای قطار باز می شود و همه به سمت صندلی های خالی حمله می بریم، همدیگر را هل می دهیم و هیچ اهمیتی به حرفهای آقای توی بلندگوی که التماس می کند از قطارهای بعدی استفاده کنیم نمی دهیم. همه می خواهیم زودتر به کارهایمان، کلاسهایمان و قرار هایمان برسیم. دقیقه ای و حتی ثانیه ای زودتر رسیدن هم غنیمتی است.
وسط حمله ی ما به جاهای خالی مرد میانسالی سر دو تا پسر جوان فریاد می زند: « آقا چه خبرته؟ چرا هل میدی؟ درسته جوونی ولی دلیل نمیشه...»
و دو پسر جوان می خندند و می گویند: « یکی دیگه بهت فشار آورده چرا سر ما خالی می کنی؟ »
مرد سرش را برمی گرداند بعد خیلی آرام دست مصنوعی اش را از جایش در می آورد و پشت کیفش پنهان می کند. با صدای ناله اش همه بر می گردیم و نگاه می کنیم به آستین خالی کاپشن که با حرکت های قطار تکان تکان می خورد.
نوشته شده در 2007/11/29ساعت 18:22 توسط مسعود| |



بلبل حلبی/ محمد کشاورز/ نشر قصه/ چاپ اول: 1384/ صد و دوازده صفحه/ هزار و دویست تومان
این کتاب مدتها در کتابخانه ام مانده بود و خاک می خورد، راستش آن قدر مجموعه داستان های ضعیف و متوسط این مدت خوانده بودم که دیگر رفتن سراغ یک مجموعه داستان جدید هیچ شوقی برنمی انگیخت.
بلبل حلبی مجموعه یازده داستان کوتاه است. این کتاب سال گذشته جز نامزدهای ششمین دوره جایزه ادبی بنیاد گلشیری در بخش مجموعه داستان بود.
اولین نکته ای که درباره ی داستانهای مجموعه بلبل حلبی می توان گفت فضاهای ملموس و باور کردنی داستان ها و زبان روان و پاکیزه ی محمد کشاورز است. داستان ها بی هیچ ابهامی خیلی روان خوانده می شوند و همین برای منِ خسته و بی حوصله ی این روزها نکته ی مهمی است.
آدم های تمام داستان ها با یک رویا یا کابوس یا نوعی توهم روبرو هستند. در داستان « مردن به روایت مه رو » پیرزن داستان ادعا می کند که زمانی معشوق هدایت بوده است و تا آخر داستان هم به درستی یا نادرستی حرف های پیرزن پی نمی بریم.
در داستان « غایب » که به نظر من به همراه داستان « می گوید آب، می گویی آب، می گویم آب » بهترین داستان های این مجموعه هستند مادری که در سفر است مدام نگران این است که در مدتی که در خانه نیست بچه ها و شوهرش نتوانند از پس کارهای روزمره اش بر آیند و در پایان وقتی مادر از سفر بر می گردد و همه چیز را مرتب و سر جای خود می بیند داستان با این جمله ها تمام می شود:
« در روشنایی لامپ همه چیز تمیز تر و براق تر از همیشه بودند، پیچیده ای در هاله ای از عطر ملایم صابون. آرام برگشت رو به آینه که خستگی چهره و چروک های ریز دور چشم، خط شکسته پیشانی و نگاه نگرانش را شفاف تر از همیشه نشان می داد. روسری روی سرش مانده بود. چنگ زد گره زیر گلویش جا به جا شد. روسری از سر سرید روی شانه و آرام موج خورد و لغزید پایین و مثل پرنده مرده ای بر زمین افتاد. »

مرتبط:

گفتگوی پدرام رضایی زاده با محمد کشاورز



نوشته شده در 2007/11/28ساعت 22:50 توسط مسعود| |

کنار فقر گلبانوی ایثار
که می فروشه تنش رو
تیکه تیکه
کنار مرد دریا بغض خسته
که وامی باره از هم
چیکه چیکه
به من چه سرخی میخک تو مهتاب؟
به من چه رقص نیلوفر روی آب؟
قفس، بارونه کابوس کبوتر
به من چه کوچه باغ شعر سهراب؟

ایرج جنتی عطایی
نوشته شده در 2007/11/25ساعت 19:37 توسط مسعود| |


Design By : Night Skin