تبليغاتX
تجربه های آزاد
 
تجربه های آزاد
 
 
عرصه های مکرر را می کاوم، هجرتی دوباره شاید...
 

درخت شب و داستانهای دیگر/ ترومن کاپوتی/ ترجمه ی امید نیک فرجام/ اندیشه سازان/ چاپ اول: 1384/ صد و هشتاد و هفت صفحه/ هزار و نهصد تومان
انتشارات اندیشه سازان که البته عمر دیر پایی نداشت، ابتدا در زمینه ی کتابهای آموزشی و کنکور فعالیت می کرد ولی بعد ها چاپ کتاب های ادبی را هم به فعالیت هایش اضافه کرد و حتی جایزه ادبی یلدا را بنیانگذاری کرد. مجموعه کتابهای « راوی » که کتاب درخت شب هم یکی از آنهاست قرار بوده به ارائه آثاری از ادبیات اروپا و آمریکا بپردازند که در تاریخ ادبیات دنیا مهم بوده اند ولی در ایران چندان به آنها پرداخته نشده است.
ترومن کاپوتی را خود من تا قبل از خواندن کتاب درخت شب فقط به واسطه فیلم کاپوتی که بنت میلر ساخته می شناختم. البته شنیده ام که کتاب « در کمال خونسردی » کاپوتی هم به فارسی ترجمه شده ولی هرچه پرسیدم چیزی پیدا نکردم.
درخت شب مجموعه ی هشت داستان از ترومن کاپوتی است که سال 1949 در آمریکا منتشر شده است. داستان های مجموعه یک وجه اشتراک دارند و این که در تمام داستانها با ورود شخصیتی که رفتار خاص و غریبی دارد زندگی دیگر شخصیت های داستان تحت تاثیر قرار می گیرد. در داستان اول مجموعه « ارباب مصیبت » مردی رویا ها و خواب های شخصیت های داستان را می خرد. در داستان « روز تولد بچه ها » ورود دخترکی به نام میس بابیت به یک شهر کوچک زندگی دو پسر نوجوان را زیر و رو می کند. در داستان « کوزه ی نقره » خواهر و برادر عجیبی حدسی می زنند و حدسشان درست از آب در می آید و برای همیشه اسطوره ساکنان یک شهر می شوند.

طوری که از مقدمه ی کتاب می آید این آقای « کاپوتی » خودش هم از آدم های جالب این روز گار بوده است: « در نیویورک ترومن را به چند مدرسه خصوصی فرستادند ولی در هیچ درسی از جمله زبان انگلیسی، وضع خوبی نداشت. وقتی خیلی از معلم هایش گفتند که او احتمالا عقب افتاده است، پدر و مادرش او را پیش روانکاوی فرستادند که آن طور که خود ترومن کاپوتی بعد ها می گفت طبیعتا گفت که من یک نابغه ام. »
« کاپوتی در هفده سالگی با هزار دوز و کلک کاری در نیویور کر دست و پا کرد و با طرز عجیب و غریب لباس پوشیدنش نظر همه را به خود جلب کرد. سال ها بعد گفت: کار خیلی جالب توجهی نبود ولی من عزمم را جزم کرده بودم که پا به هیچ کلاس و دانشگاهی نگذارم. احساس می کردم آدم یا نویسنده است یا نیست، و هیچ استاد دانشگاهی نمی تواند آدم را نویسنده کند. »

آثار کاپوتی که شاید یکروز مترجم خوش ذوقی برایمان ترجمه کند تا بخوانیم:
صدا های دیگر، اتاق های دیگر (1948)
درخت شب و داستان های دیگر (1949)
رنگ محلی (1950)
موسیقی علفزار (1951)
صدای موز ها شنیده می شود (1956)
صبحانه در تیفانی ( 1958)
بی گناه ها، فیلمنامه (1961)
مشاهدات (1959)
در کمال خونسردی (1966)
خاطره ای از کریسمس ( 1966)
مهمان روز شکر گذاری (1967)
تریلوژی، فیلمنامه (1969)
خانه ی شیشه ای (1972)
سگ ها پارس می کنند (1973)
و بعد فرو ریخت (1976)
موسیقی برای بوقلمون صفت ها (1980)
یک کریسمس (1982)
گفت و گوهایی با کاپوتی (1985)
دعاهای مستجاب شده، ناتمام (1986)

پی نوشت: تیراژ کتاب فقط هزار نسخه است و تاریخ چاپ اش بهار 1384، بنابر این فکر نمی کنم پیدا کردن اش خیلی راحت باشد.

مرتبط: درباره ی ترومن کاپوتی

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 22:33  توسط مسعود  | 
امروز بین خرت و پرت های اتاقم یک دفترچه قرمز رنگ پیدا کردم، دفترچه ای که زمانی خاطرات و مشاهداتم رو اونجا ثبت می کردم و حالا مدت ها می شد که فراموشش کرده بودم:

پنجم خرداد ماه هزار و سیصد و هفتاد و هشت:
امروز روزنامه نشاط تیتر زده بود که امتحان فیزیک سال سوم دبیرستان باز هم ناعادلانه برگزار شد.
دیروز امتحان فیزیک داشتم، صبح ساعت پنج از خواب بیدار شدم و کمی برای امتحان درس خوندم. امتحان ساعت هشت صبح شروع شد. وقتی مراقب برگه ی امتحان رو جلوی روم گذاشت، از سوال اول شروع به خوندن کردم و همین جور یکی یکی سوال ها رو رد می کردم، تقریبا بیشتر سوال ها حالت اثباتی داشتند و فکر نمی کردم که بتونم از عهده ی جواب دادن به سوال ها بر بیام. اول فکر کردم که من این حالت رو دارم ولی کم کم زمزمه های بچه ها توی سالن بزرگ امتحان پیچید. وقتی دو ساعت وقت امتحان تموم شد همه مات و مبهوت همدیگر رو نگاه می کردیم. من برگه تقریبا سفید تحویل دادم.
شب شبکه تهران چند تا تلفن از معترضین به امتحان فیزیک بخش کرد. قرار شد امتحان فیزیک دوباره برگزار بشود.

بیست و نه خرداد هزار و سیصد و هفتاد و هشت:
هنوز از نظر فصلی تابستون شروع نشده ولی از همین الان کلی برنامه برای تابستون ریختم.

یازده مرداد هزار و سیصد و هفتاد و هشت:
اواسط تابستان است و هنوز هیچ کاری نکرده ام، فقط خورده ام و خوابیده ام و کتاب خوانده ام، همین...
.
.
.
خیلی چیز های دیگر هم در این دفتر نوشته ام که بماند. آن روز ها به این فکر نمی کردم که چرا می نویسم؟ با خودم می گفتم حتما روز ی که خیلی آدم بزرگی شدم خاطراتم به درد کسی می خورد. حتما کسانی خاطراتم را خواهند خواند. بعد ها دیگر ادامه ندادم، جسته و گریخته نوشتم و کم کم دفترچه قرمز ام فراموش شد، برگه های زیادی از دفترچه ام سفید ماندند تا همین امروز...
امروز اما می بینم که هنوز نگرانی ها، دلشو ره ها، شادی ها روز مرگی هایم را با خودم دارم، فقط شکل شان عوض شده است. شاید حالا به نگرانی های آن روز هایم بخندم، شاید شادی های آن روز ها حالا به نظرم کودکانه بیایند، شاید فکر ها و حرف های آن روز هایم امروز کوچک باشند و احمقانه،ولی مطمئن ام که حرف ها، فکر ها، شادی ها و دلشور ه های امروزم هم از جنس همان دیروز ی هاست. مطمئن ام که یک روز هم به نگرانی های امروزم می خندم. مطمئن ام که یک روز از حرف های امروز خجالت می کشم.
دیروز به این فکر نمی کردم که « چرا خاطراتم را می نویسم؟ » امروز اما این جمله را با خودم هزار بار تکرار می کنم که « چرا وبلاگ می نویسم؟ »
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 18:0  توسط مسعود  | 
لباس جدید دودردو
 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 22:11  توسط مسعود 
شمر به ابن سعد:
خطاب من به تو ای ابن سعد نیک لقا
نموده ایم در این دشت قتل آل عبا
کسی به غیر حسین علی نمانده دگر
همه شهید شدند از بلارک و خنجر
رسید نوبت آن نور دیده ی کونین
بباید که شود کشته ی او ز تیغ و سنین
تمام عترت و اولاد او اسیر شوند
کبوتران حرم جمله دستگیر شوند
ابن سعد گوید:
بگو چه چاره کنم ای لعین پور شر و شین؟
دلم چگونه رضا می دهد به قتل حسین؟
بس است آنچه نمودم به دشت کرب وبلا
همین بس است شدم رو سیاه روز جزا*

* برگزیده ی متون ادب فارسی/ نشر چشمه



 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 20:9  توسط مسعود 
یکی بود، یکی نبود. یه روز و روزگاری توی شهر و دیاری صنعتی بود که بهش می گفتند صنعت سینما. به وقت شروع فیلمبرداری همه شاد و خوشحال که قراره این بار « بن هور » بسازیم. تهیه کننده می گفت: « این فیلمی که این دفعه من تهیه می کنم رکورد های فروش رو جابجا می کنه. »
کارگردان خوشحال بود از این که: « این فیلمی که این بار من می سازم جوایز کن و ونیز و برلین و لوکارنو رو درو می کنه، از الان اسکار رو به جوایز خودم اضافه شده می دونم. »
بازیگر ها به اطرافیان وعده می دادند که: « قراره متفاوت ترین بازی کارنامۀ هنری مون رو توی این فیلم انجام بدیم »
عوامل فنی می گفتند که: « آوانگارد ترین کارها رو ما توی این فیلم انجام می دیم، این فیلم استاندارد های فیلمسازی رو جابجا می کنه. »
فیلمبرداری شروع می شد و گزارش پشت صحنه و عکس و پوستر و ... از فیلم در مطبوعات چاپ می شد. تماشاگران برای تماشای فیلم مشتاق تر می شدند، به وقت شروع جشنواره صف های طولانی برای نمایش فیلم بسته می شد. بعد از نمایش فیلم صدا از هیچ کس در نمی آمد. فیلم هیچ واکنشی بر نمی انگیخت. به وقت اکران عمومی فیلم دو زار هم نمی فروخت. وقتی از عوامل می پرسیدند: « این فیلمتون چرا این طوریه؟ »
کارگردان تقصیر را گردن تهیه کننده می انداخت که بودجه و زمان کافی برای اجرا کردن ایده هایش در اختیارش نگذاشته است، از آن طرف ادعا می کرد تماشاگران و منتقدان هم هنوز نتوانسته اند ارزش های فیلم اش را کشف کنند.
فیلمنامه نویس کارگردان را متهم می کرد که این آقا در فیلمنامه ی من دست برده و فیلم روی پرده با فیلمنامه ی من زمین تا آسمان تفاوت دارد.
بازیگران فیلم می گفتند که تدوینگر بهترین نماهای بازی ما را از فیلم در آورده است، از آن طرف فیلمبردار هم با ما لج بوده و نماهای خوبی از ما نگرفته است.
عوامل فنی تقصیر را گردن سالن های بد نمایش می انداختند که نه تصویر خوبی داشتند و نه صدای خوبی از آنها شنیده می شد.
تهیه کننده آه و ناله می کرد که بدترین زمان را برای اکران فیلم اش انتخاب کرده اند یا عید نوروز بود و تماشاگران سرگرم دید وبازدید یا ایام امتحانات بود یا تابستان بود و همه در حال مسافرت یا پاییز بود و فصل مدرسه رفتن یا زمستان بود و هوا سرو بود و کسی حال بیرون رفتن از خانه را نداشت یا...
همه تقصیر را به گردن همدیگر می انداختند و چند وقت بعدش هم همه فراموششان می شد و دوباره روز از نو و روزی از نو، برای هم جشنواره و بزرگداشت می گذاشتند و به هم جایزه می دادند و هیچ کس فکر نمی کرد شاید مشکل اصلی جای دیگری باشد،  شاید اشکال از فیلم هایی باشد که هنوز کارگردانانشان از تعریف درست یک قصۀ پرکشش عاجزند، فیلم هایی که نمی توانند حتی به اندازه ی دو ساعت تماشاگرشان را روی صندلی سینما نگه دارند. فیلم هایی که تهیه کنندگانشان هنوز فکر می کنند باید با باج دادن به تماشاگر، با رقص و آواز و لودگی تماشاگر را نگه داشت. سینمایی که نمی خواهد قبول کند تماشاگرانش نسخه های روز فیلم های دنیا خیلی راحت توی خانه تماشا می کنند و این سینما مدت هاست برای غافلگیری تماشاگرانش چیزی در چنته ندارد.

پی نوشت: نگاهی به اکران روز سینماها بیاندازید. چهار انگشتی که قرار بوده یاد آور ژانر فراموش شده حادثه ای اکشن باشد و وعده ی تماشای یک بهرام رادان متفاوت را می دهد بیشتر از هر چیز اعصاب خرد کن و حتی خنده دار است. اقلیما که قرار بوده تجربه ی تازه ای در زمینه ی سینمای وحشت باشد اصلا نمی ترساند. عاشق که قرار بوده یک موزیکال کودکانه باشد سطحی و تصنعی است. آدم های غیر منتظره به جایی غیر از این جا تعلق دارند و... این وسط سرخوردگی برای تماشاگرانی است که وقت و پولشان را برای دیدن این شاهکارهای سینمای ایران هدر داده اند. باید از خانم ها و آقایان کارگردان سینمای ایران پرسید که اگر این تماشاگران صبور سینمای ایران نبودند
« شما این فیلما رو به کی نشون می دادین؟ »
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 22:36  توسط مسعود  | 
شخصی به هزار غم گرفتارم
در هر نفسی به جان رسد کارم
بی ذلت و بی گناه محبوسم
بی علت و بی سبب گرفتارم
در دام جفا شکسته مرغی ام
بر دانه نیوفتاده منقارم
خورده قسم اختران به پاداشم
بسته کمر آسمان به پیکارم
محبوسم و طالع است منحوسم
غمخوارم و اخترست خونخوارم
امروز به غم فزونترم از دی
و امسال به نقد کمتر از پارم
یاران گزیده داشتم روزی
امروز چه شد که نیست کس یارم؟
هر نیمه شب آسمان ستوه آید
از گریۀ سخت و نالۀ زارم
بندی است گران به دست و پایم در
شاید که بس ابله و سبکبارم
محبوس چرا شدم نمی دانم
دانم که نه دزدم و نه عیارم
بسیار امید بود بر طبعم
ای وای امید های بسیارم
قصه چه کنم دراز بس باشد
چون نیست گشایشی ز گفتارم*
* مسعود سعد سلمان
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 12:44  توسط مسعود 
نمی دانم چرا هر هفته روز های دوشنبه که می خواهم بنشینم با آرامش روز گار قریب کار فیلمساز محبوبم کیانوش عیاری را تماشا کنم سر درد می گیرم و نمی توانم از روایت عیاری از زندگی اولین پزشک اطفال در ایران لذت و حظ کامل ببرم؟

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 19:49  توسط مسعود  | 
ما از طعم و مزۀ این شکلات های After Eight که چند روز پیش هدیه گرفته ایم بسی خوشمان آمده است.
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 18:19  توسط مسعود  | 
یک- معاملۀ پر سود و داستانهای دیگر/ ایتالو کالوینو، دینو بوتزاتی، میخاییل بولگاکف و .../ انتخاب و ترجمۀ مژده دقیقی/ انتشارات نیلوفر/ چاپ اول: بهار 1385/ 176 صفحه/ هزار و هشتصد تومان
این کتاب چهارده داستان از نویسندگان مشهور جهان را در بر می گیرد. نویسندگانی مثل میخاییل بولگاکف، ایتالو کالوینو، ژول ورن، گابریل گارسیا مارکز، آرتور کانن دویل، پریمو لوی، چارلز دیکنز، جووانی پاپنی، ری برد بری، دینو بوتزاتی، آرتور میلر، نورمن لوین و خوزه گارسیا وییا که تعدادی در ایران معروف و تعدادی دیگر کمتر شناخته شده اند.
ویژگی اصلی داستانهای این مجموعه متفاوت بودن آنهاست. بعضی داستان ها را می توان در شمار داستان های علمی تخیلی قرار داد، بعضی داستان ها در شمار داستان های وهم انگیز قرار می گیرند و تعدادی هم در شمار داستان های رئالیستی. اغلب داستان ها با سبک کار شناخته شده نویسند گان آنها تفاوت دارند مثلا داستان « یکی از همین روز ها » از « گابریل گارسیا مارکز » یک داستان رئالیستی است که با سبک شناخته شده مارکز یعنی رئایسم جادویی کاملا تفاوت دارد.
« خواننده در این کتاب با مجموعه ای گونه گون از ادبیات داستانی جهان روبرو می شود که الگوهای تکراری زندگی روزمره کمتر در آنها به چشم می خورد. این داستان ها عرصه هایی بدیع را در دنیای تخیل به روی خواننده می گشایند و با نیروی خیال تا اعماق دنیای واقعی نفوذ می کنند. »*
* بخشی از پیش گفتار مترجم

دو- کاره سرباز در مونپارناس/ مسعود خیام/ ابتکار نو/ چاپ اول: بهار 1383/ 222 صفحه/ هزار و هشتصد تومان
بیشتر از هر چیز نام کتاب است که جلب نظر می کند. نمی دانم عنوان کتاب را چه می توان گذاشت؟ مجموعه داستان های کوتاه؟ مجموعه خاطرات؟ یا مجموعه مقالات؟
در این کتاب هم داستان کوتاهی می خوانید به نام « کاره سرباز در مونپارناس » که یک ارتشی فراری در کافه ای در بلوار مونپارناس تعریف می کند، هم مقالاتی می خوانید درباره ی شوش، درباره ی رمان نو، در باره ی آلودگی هوا و ... و هم خاطرات و گفته های مسعود خیام درباره ی « احمد شاملو » را می خوانید.
« شاملو را بخاطر ابعاد عظیم شخصیت و وجودش نمی شود شناخت، شاملو را می توان دوست داشت. »*
* صفحه 108 کتاب

سه- وقتی برف می بارد/ مایکل لارنس/ ترجمۀ آزاده افضلی/ کتابهای کیمیا/ چاپ اول: 1384/ 166 صفحه/ هزار و دویست تومان
یک رمان نوجوان که خواندنش توی این روز های برفی حسابی مزه می دهد. پسری به نام راب به خاطر مسافرت پدرش مجبور می شود که چند روزی را در خانه با خاله دیوانه اش سر کند. در اثر یک اتفاق در یک روز برفی وارد خانه ای شبیه خانه خودشان می شود و مادرش را که چند سال پیش در یک تصادف از دست داده در حالی ملاقات می کند که دختری همسن و سال خود او دارد. داستان یکجور هایی بحث نسبی بودن را طرح می کند، طوری که خود داستان هم به جای یک پایان قطعی دو پایان نسبی دارد.

با یکی از دوستان وبلاگی صحبت می کردم اعتقاد داشت که این جور معرفی کتاب در وبلاگ کارکرد و تاثیر چندانی ندارد، مگر اینکه این کار تخصصی انجام شود مثل کاری که مثلا خوابگرد انجام می دهد. من البته با حرف این دوست عزیز هم موافق بودم و هم مخالف و البته خود این بحث جداگانه ای است که فعلا بماند...





 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 17:33  توسط مسعود  | 
این پست در ادامه ی این مجموعه پست ها که اول به قصد یک جور خود شناسی یا شاید تقلید نوشته شدند و بعد برایم به یک سرگرمی تبدیل شدند نوشته شده است.
مدت ها بود که این پست آماده بود اما هر بار چیزی مانع می شد که این پست را توی وبلاگ بگذارم. حالا احساس می کنم با این پست ها به جای اینکه به خود شناسی برسم ممکن است دچار خود ستایی شوم اما باز هم نتوانستم بر وسوسه گذاشتن این پست غلبه کنم.

یک- وضعیت روحی ام معمولا به شدت تحت تاثیر محیط اطرافم قرار می گیرد. اگر در شرایط مناسبی قرار بگیرم انرژی زیادی برای کار کردن پیدا می کنم.
دو- هرگز وارد حریم شخصی و خصوصی افراد نمی شوم.
سه- به کافه نشینی اعتقادی ندارم ولی کافه رفتن را خیلی دوست دارم.
چهار- فیلم دیدن فقط توی سالن تاریک سینما به من می چسبد، آن هم در سکوت کامل.
پنج- به تقسیم بندی جنسیتی زنانه/ مردانه اعتقادی ندارم.
شش- معتقدم آدم هایی که با ادبیات آشنا نیستند از زندگی هیچ نفهمیده اند.
هفت- از این جمله متنفرم: « مردها که گریه نمی کنند. »
هشت- سفر کردن را دوست دارم، اما اعتقاد دارم همه آدم ها- حداقل برای من - همسفر های خوبی نیستند.
نه- در حسرت دیدن یک فیلم خوب از تهران دهه چهل و پنجاه هستم.
ده- مدت هاست هدیه ای که خیلی خوشحالم کند از کسی نگرفته ام.
یازده- کم کم دچار اعتیاد وبلاگی می شوم، معمولا روز ها وقت زیادی را بی دلیل توی وبلاگها می گذرانم.
دوازده- علاقه ام با سینما با دیدن فیلم « مریم و می تیل » شروع شد.
سیزده- از باد کولر و پنکه بدم می آید و اذیت می شوم ولی صدای کولر گازی برایم پر از خاطره است.
چهارده- پست های وبلاگم را معمولا اول روی کاغذ می نویسم.
پانزده- هنوز هم کتاب کودک و نوجوان زیاد می خوانم.
شانزده- تنهایی در زندگی من نقش مهم و تعیین کننده ای دارد.
هفده- شکلات تلخ زیاد می خورم.
هجده- در نوشتن دوست دارم همه چیز کلاسه شده و روی نظم خاصی پیش برود.
نوزده- فصل برای من فقط زمستان، زمان برای من شب های زمستان.
بیست- گاهی در حضور بعضی افراد بی دلیل معذب می شوم، در این حالت معمولا ساکت می مانم و حرف نمی زنم.
بیست و یک- مدتی است مشغول جمع آوری انواع ماگ ها و لیوان های مختلف هستم.
بیست و دو- این سوال را همیشه همراه دارم: « فایده این همه خوندن و نوشتن چیه؟ »
بیست و سه- دو آرزوی بزرگ دارم، داشتن یک کتابفروشی و یک کافی شاپ.
بیست و چهار- مدت هاست قصد دارم یک همستر کوچولو بخرم.
بیست و پنج- در یک رابطه بیشتر از هر چیز کیفیت رابطه برایم مهم است.
برای این بار کافی است، مگر یک آدم چقدر باید از خودش تعریف کند؟
 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 18:16  توسط مسعود  | 
از یک جا باد می آید، از درز پنجره ها، از زیر در، از یک سوراخ نامریی. زمستان آمده، به این زودی.
چه سرمایی. چه سوزی. دنیا دارد یخ می زند. دنیا دارد همراه من یواش یواش می میرد. چراغ را روشن می کنم. صندلیم را به بخاری می چسبانم. می نشینم و پتو را دور خودم می پیچم.*
* خواب زمستانی/ گلی ترقی/ انتشارات نیلوفر
از یک جای اتاق که نمی دانم کجاست سوز سردی می آید. دارم یخ می زنم. دو تا جوراب و دو تا شلوار و پلیور و کاپشن را همین جوری روی هم پوشیده ام. پتو را روی خودم انداخته ام و چسبیده ام به شوفاژ اتاقم. آدم های داخل تلویزیون اتاقم مدام التماس می کنند که گاز هایمان را کم کنیم تا دچار قطعی گاز نشویم من اما خواب زمستانی گلی ترقی را می خوانم و به این فکر می کنم که گاهی چقدر خوب می شد اگر ما هم به خواب زمستانی می رفتیم.

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 12:7  توسط مسعود  | 
این روز ها دنبال بهانه های کوچکی می گردم برای ادامه دادن، برای جلو رفتن، برای زندگی کردن...
بهانه هایی کوچک برای لحظه ای خوش بودن...
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 19:11  توسط مسعود  | 
اگر امضاء درونی و تشخص کلام نباشد، هیچ گوینده ای بزرگ نمی شود. امضاء هر هنرمند بزرگ در خود اثر نهفته است. هر گوینده ی بزرگ صاحب تشخص می شود: عاشقی؟ حافظ بخوان. پند و اندرز؟ سعدی. حماسه ی میهنی؟ فردوسی. فلسفه؟ خیام. عرفان؟ مولوی. طنز؟ عبید. لودگی؟ ایرج. بدبینی؟ هدایت. هیجان؟ آل احمد. طبیعت وحشی؟ نیما. عصیان زنانه؟ فروغ. روایت تلخ اندوه؟ اخوان. نقاشی احوال؟ نصرت. عرفان مدرن؟ سهراب. مبارزه ی سیاسی؟ شاملو. ده ها و صد ها و هزاران شاعر متوسط و کوچک و کوچک تر از نداشتن همین شاخصه رنج می برند.*
* کاره سرباز در مونپارناس/ مسعود خیام/ ابتکار نو
 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 22:1  توسط مسعود 
امروز همه جا تعطیل بود. البته منظورم از همه جا مدرسه ها، دانشگاهها و ادارات دولتی است. صبح اول وقت از خواب بیدار شدم و برای رفتن به سر کار آماده شدم. هر از گاهی یکی از اهل خانه سرش را از زیر پتو ی گرم و نرمش بیرون می آورد و در باب سر کار رفتن من در صبح یک روز نیمه تعطیل چیزی می گفت. برخلاف تصورم مترو شلوغ تر از روزهای قبل بود. هفت تیر پیاده شدم و تا کریمخان پیاده رفتم. کاش بودید و قیافه ی نگهبان شرکت را به خاطر سرکار آمدن من در یک روز نیمه تعطیل می دیدید. از در حیاط که وارد شدم با چشم های گرد شده گفت: « آقا امروز تعطیله ها! امروز و فردا تعطیله، هیچ کس نیومده...»
گفتم: « میدونم که تعطیله، من کمی کار داشتم اومدم شرکت.»
یک ساعتی توی شرکت نشستم، پرونده ها را بالا و پایین کردم و چند تایی تلفن زدم. طرفهای نه صبح از شرکت بیرون زدم و رفتم نشر چشمه و بعد هم نشر نی و کتاب خریدم*. بعد تصمیم گرفتم بروم سینما. راه افتادم سمت میدان ولی عصر و همین طور پیاده تا چهار راه ولی عصر و انقلاب رفتم، رفتم. سینما ها هم که همگی جوابشان یکی بود: « آقا اول صبحی کی میاد سینما؟ اون هم همچین روزی! اکران صبح نداریم، برو سانس بعداز ظهر بیا. »**
بعد تصمیم گرفتم بروم جایی بنشینم و چیزی بخورم. رفتم شیرینی فرانسه و نیم ساعتی نشستم و آدم ها را نگاه کردم که یواش یواش در حال رفت و آمد بودند و شیر کاکائو و پای سیب خوردم.
از ظهر تا الان نشسته ام توی اتاقم و خیره شده ام به پنجره ای که هیچ تصویری ندارد و گوش می کنم به صدای افشین مقدم*** که می خواند:
« زمستون/ تن عریون باغچه چون بیابون/ نمی دونی تو که عاشق نبودی/ چه سخته مرگ گل برای گلدون... »
و با خودم فکر می کنم چطور می شود یک پست چیپ نوشت؟

پانوشت:
* رجوع کنید به پست نخوانده ها

** حالا آمدیم و یکی مثل من صبح اول صبح هوس کرد سینما برود، تکلیف چیست؟

*** ترانه زمستون افشین مقدم

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 19:30  توسط مسعود  | 
آن روزها که من بچه بودم، غم بود اما کم بود...
 |+| نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 23:38  توسط مسعود  | 
افرا: دیشب باد بدی بود. یک دم آرومی نداشت. با اون مرنوی گربه ها و به هم خوردن در و پنجره. شیشه ی شما بود شکست؟ گرون شده ولی گیر می آد. خب، وقتی اینطوره آدم خوابش نمی بره. گاهی فکر می کنه دنیا آخر شده. بچه می ترسید. منظورم؟ معلومه: ماندا- خواهرکم. ندیده همچین ترق و توروقی! تازه اون که جای خود، پسره رو بگو، درسته که خیال ورش داشته مرد خونه اس ولی بچه اس دیگه. مگه چیه سال پنجم دبستان؟ آخ که- مادرکم ترس خودش یکی، ترس بچه ها هزار! بمیرم- با اون دندان قروچه ها، بالاخره زد به گریه، که هر بلایی تو آسمون هست خراب می شه سر ما! اون جیغو وقتی زد که پنجره ها کوبید به هم و کوزه ی اب معلق شد. این بحران دوا نداره، فقط آروم بخش! دو تا در روز- زیادی ندین- زیادیش باعث خواب آلودگی قطعی مصرف کننده س که خودش افسردگی آوره. خب، زیلو خیس شد و باید تیکه های کوزه رو جمع می کردیم. وسواسشو که خبر دارین؟ گریه اش برای این بود. زیر انداز خیس که ضمنا رو اندازش هم هست. مجبور شدم قبول کنم. آره- کار شاقیه! معلمی شازده چلمن میرزا. حتی مدد کار اجتماعی هم عذر خواست. تازه اونم با چنون حقوقی که اون گفت و خانوم شازده هم قبول کرد. اوهوی بالایی ها، خیلی تاپ تاپ می کنین! مدتی بود مادر فشار می آورد قبول کنم. کم نیست، از اجاره خلاصیم. براتون نگفتم؟ ما یکی از ده تا اتاق این حیاطو داریم که یه وقتی اندرونی هفت پشت شازده خانوم بوده. خودشون؟ همین دیوار به دیوار! این دو تا اصلا یکی بوده، این اندرونی بوده اون بیرونی. می دونین که خونه های اون وقتها! حالا مثل قهر ها پشت کردن به هم. وقتی می خواستن اجاره اش بدن در وسطی رو گل گرفتن، و از کوچه ی پایینی به این خونه در دادن که سوا بشه. حالا در اونا از کوچه بالاییه، مال ما از این کوچه پایینی. آخ- چی بگم- همین هم که هست می شد نباشه! نمی دونم از چیش خوشم می آد. میون دردار و زیر تاقی بزرگترین خونه بوده، که هر چی هر جا صد جور عوض شده ولی این هنوز سر پاشه. گرچه البته به قول خانوم شازده، زیر دست یه مشت گدا گشنه از سکه افتاده. خب چی میشه گفت؟ دستش نمی زنه به خاطر حفظ یادگارهای بچگیش- خیله خب، باشه، حرف شما: « دلش نمی آد دست تو جیب کنه! » - امان از مردم بددل! تو حوض آشغال نریز بچه! پسر شماس آقای مهاجری؟ آ ببخشید حواسم نبود. مادر صد دفعه از خواب بیخوابم کرده که دختر جان قبول کن؛ از اضافه درس دادنای سر خونه هات که بهتره! می پرسم بهتره مادر؟ می فهمه کم خوابی دارم! می گه از این پسر عموتم که خبری نشد! می گم کدوم پسر عمو مادر؟ - نمی دونم اونه که می گه، یا منم که خواب می بینم. می گه این پول معلمی تو هم که درسته می ره تو جیب بقال و چقال. پس کی می شه یه جهازی دست و پا کنی؟ تازه - این کوچیکتره چی که طفلکی داره خودش هم شکل عروسکها ش می شه؟ این پسره چی که کم کم چشمش به کوله پشتی و کفش عج دار همشاگردیهاشه؟ - امروز رفتم قبول کردم! *
* گفتار ابتدایی نمایش افرا/ بهرام بیضایی/ انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
به بهانه ی آغاز اجرای نمایش افرا در تالار وحدت

مرتبط:

گروه تئاتر پرچین

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 21:58  توسط مسعود  | 
کاش می شد گاهی وقتها خودم را جایی خیلی دورتر از اینجا بی هیچ حرف پس و پیشی گم و گور کنم...
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 18:24  توسط مسعود  | 
امروز نشسته ام و کتابهای نخوانده ام را شمرده ام و لیست کرده ام، تعدادشان به دویست جلد رسیده است. به خودم قول داده ام تا این کتابها را نخوانده ام سراغ خریدن کتاب جدید نمی روم، اما خودم خوب می دانم که کافی است فردا، همین فردا از جلوی یک کتابفروشی رد شوم تا فهرست کتابهای نخوانده ام باز هم طولانی تر شود. نمی دانم چه اصراری- شما بخوانید چه کرمی!!- است که این سیاهه مدام طولانی تر شود؟ آن هم درست زمانی که احساس می کنی به زودی ممکن است میان کوهی از کتاب مدفون شوی، درست زمانی که با خودت فکر می کنی که نگه داشتن این همه کتاب آن هم توی این خانه های قوطی کبریت تا کجا ممکن است؟ درست زمانی که داری به فکر می افتی چند تا چند تا ردشان کنی بروند و برسند به دست یکی دیگر که شاید تشنه ی خواندنشان باشد...
اما وقتی نگاهشان می کنی که میان قفسه های کتابخانه ات چطور تنگ هم نشسته اند، انگار دلگرمی که دوستانت را جای امنی نگه داشته ای تا هیچ آسیبی بهشان نرسد و تو هم می دانی که یکروز که ممکن است خیلی هم دیر نشود بالاخره سراغ دوستانت را خواهی گرفت.

عکس باز هم از اینجا

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 18:26  توسط مسعود  | 
اتفاق هایی که در زندگی می افتند، گاه نشان هیچ چیز نیستند. گاه از چیدن برخی از این رویداد ها کنار یکدیگر در ذهنمان، می خواهیم به نتیجه ای برسیم. این نتایج خیلی وقت ها آن قدر گنگ و مبهم اند که با نبودنشان نیز هیچ اتفاقی روی نمی دهد.*
* لکه های ته فنجان قهوه/ رضا ارژنگ/ نشر افق

 




عکس از اینجا

 |+| نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 16:18  توسط مسعود  | 
آیا می دانستید که...؟!!!
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 16:35  توسط مسعود  | 
این بار شما حرف بزنید، من گوش می کنم!!!
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 21:49  توسط مسعود  | 
مشغول خواندن کتابی هستم به اسم محیط زیست*. کتاب قرار است یک آشنایی اجمالی درباره ی محیط زیست، اکولوژی و مسایل زیست محیطی کره زمین با تصویر و نمودار ها به خواننده- بیشتر خواننده نوجوان- بدهد. در قسمتی از کتاب با زندگی یک خانوادۀ چهار نفره در دهه نود میلادی روبرو می شویم. مادر خانواده کارگر یک کارخانۀ الکترونیک است ، پدر خانواده مکانیک سابق اتومبیل است، پسر خانواده در بخش فروش یک کارخانه کار می کند و دختر خانواده دانش اموز است. اعضای این خانواده وقت چندانی برای درست کردن غذا ندارند، آنها به غذاهای گران اما از لحاظ مواد غذایی فقیر و با فرآوری صنعتی و نامطلوب وابسته شده اند. مادر خانواده برای راحت خوابیدن از قرص های آرام بخش استفاده می کند و برای رسیدن به رویای زن آرمانی به طرز وحشتناکی از لوازم آرایشی استفاده می کند. آنها هر روز برای رسیدن به محل کار باید مسافت طولانی را طی کنند و مجبورند که از ماشین شخصی استفاده کنند. مادر خانواده در بخش تولید کارخانه کار می کند اما اصلا نمی داند کالایی که در تولیدش نقش دارد چطور به بازار عرضه می شود، دوست دارد کارش را تغییر دهد اما به دلیل میزان زیاد بیکاری می ترسد، در پایان روز به ندرت حوصله ای برای انجام کار دیگری برایش می ماند. پدر خانواده به خاطر ناراحتی قلبی در بیمارستان بستری است اما از چگونگی درمانش آگاهی قطعی ندارد. پسر خانواده هر روز ناهارش را در یک اغذیه فروشی می خورد و تا جایی هم که جا دارد می خورد. دختر خانواده هر شب تمام وقتش را به دیدن برنامه های تلویزیون می گذراند، بیدار می ماند تا تلویزیون تماشا کند و برای رسیدن به زندگی بهتر و مسحور کننده و مجلل سریالهای تلویزیونی بیشتر بکوشد. این خانواده دارای یک مزرعه در حومه ی شهر بودند که این مزرعه برای احداث جاده و ساخت و ساز به فروش رفت.

فکر که می کنم می بینم ما هم با همین شتاب به سمت زندگی ماشینی و صنعتی و مصرف زدگی حرکت می کنیم. من یکی مدت هاست لذت دوچرخه سوار شدن را فراموش کرده ام، در همین تهران خودمان حرف زدن از رفت و آمد با دوچرخه بیشتر به یک شوخی شبیه است. چند نفر از ما از نوع کاری که انجام می دهد رضایت دارد؟ صبح ها که سوار مترو می شوم چهره ها اغلب خسته و خواب آلودند، کمتر کسی را می بینی که اول صبح یک لبخند بزند. اگر بخواهید بیرون خانه غذا بخورید، اصلا از یک وعده غذای سالم و کم کالری حرف نزنید، مجبورید یکی از همین فست فودها را انتخاب کنید و تا جایی که می توانید معده تان را پر کنید. من یکی که مدت هاست ورزش کردن از یادم رفته است، اسم همان ده دقیقه پیاده گز کردن اول صبح را گذاشته ام ورزش!
با این شتاب داریم به کجا می رویم؟؟ و آیا مگر راهی جز این زندگی ماشین زده ی مصرفی برایمان باقی مانده است؟؟؟
من مدتهاست دلم برای دیدن یک پروانه لک زده است! پروانه ها را کجا می توان پیدا کرد؟؟
* شناخت محیط زیست/ استفن کرول، ویلیام رانکین/ ترجمه ی بهرام معلمی/ نشر شیرازه
 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 20:24  توسط مسعود  | 
زندگی
خاک و آب
ابر و باد،
چشمه و سراب،
آفتاب،
خاک و آب و ابر و باد و آفتاب.

زندگی
پا و راه،
دست و کار
خنده، آه،
بازی و نگاه،
کار و شادی و غم و امید و خواب*
* باغ ستاره ها/ محمود کیانوش/ کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان
 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 18:39  توسط مسعود  | 
این پست شروع پست هایی است که از این به بعد با عنوان کلی « دیالوگ » اول هر ماه در وبلاگم می گذارم. این پست ها قرار است مروری باشند بر اتفاقاتی که در یک ماه گذشته برایم افتاده اند، کار هایی که در ماهی که گذشته است انجام داده ام. فعلا از فیلم ها و کتابهایی که در آذر ماه دیده و خوانده ام شروع می کنم. تک جمله هایی کوتاه در باره ی فیلم ها و کتابها، گاهی حتی گفتگو با فیلم ها و کتابها و کارهایم، یک جور گفتگوی دلی، انگار که دارم با یک موجود جاندار صحبت می کنم...

الف- فیلم ها:
یک- رفیق بد ( عباس احمدی مطلق ) : دوستت نداشتم. بیشتر از این دلم گرفت که ایرج طهماسب و حمید جبلی کودکی های من دیگر کم کم پیر می شوند و انگار کفگیر ایده هایشان هم به ته دیگ نزدیک می شود.

دو- اتوبس شب ( کیومرث پور احمد ) : به پای شب یلدا نمی رسیدی ولی در این برهوت فیلم های خوب گاهی باید به متوسط ها هم دلخوش کرد. محمد رضا فروتن ات را با آن لهجه ی عربی اش که خیلی هم خوب از کار در نیامده است بعد از مدتها خیلی دوست داشتم.

سه- بچه های ابدی ( پوران درخشنده ) : قصه ی خوبی داشتی اما کاش کارگردانی ات هم به اندازه ی قصه ات خوب بود، هر چند از فیلم قبلی کارگردان ات خیلی بهتر بودی.

چهار- توفیق اجباری ( محمد حسین لطیفی ) : محمد رضا گلزار+ رضا عطاران+ احمد پور مخبر+ کمی باران کوثری و نیوشا ضیغمی و بهاره رهنما+ مقداری دعواهای زن و شوهری بر سر هیچ و پوچ به سبک آتش بس+ محمد حسین لطیفی+ ماشین ها و خانه های شیک+ ... = صف های طولانی جلوی گیشه

ب- کتاب ها:
یک- بیمار مقیم/ حسین سلیمانی/ ققنوس: وقتی می خواندمت انگار که در یک سالن سینما نشسته ام و دارم فیلم می بینم. چقدر خوب می شد با راوی ات همراه شد بخصوص آنجا که می گفت: « پدر می گفت آدم ها دست به دامان تخیل می شوند یا برای هم قصه تعریف می کنند، چون خود خواهند و نمی توانند زندگی را آن طور که هست قبول کنند. »

دو- بلبل حلبی/ محمد کشاورز/ قصه: آدم های داستان هایت همه شبیه آدم های دور و برمان بودند با همان دیوانگی ها، پریشان حالی ها و کابوس ها.

سه- بگذریم/ بهناز علیپور گسکری/ چشمه: بعضی داستان هایت تکان دهنده بود، زبان خوبی داشتی و نویسنده هم خودش را به تکنیک خاصی محدود نکرده بود. این بود که وقت خواندنت خواننده باید خودش را برای مواجه شدن با هر اتفاق و ماجرایی در داستان ها آماده می کرد.

چهار- در گرگ و میش راه/ زینت دریایی، ابراهیم مختاری/ چشمه: وقتی جمله های آخرت را می خواندم بغض گلویم را گرفته بود و چقدر به زینت حسودی کردم...
پنج- مرد بی وطن/ کورت ونه گات/ مروارید: آن قدر از نوع نگاه ونه گات به وقایع پیرامونش خوشم آمده است که همین امروز رفتم و شب مادر را خریدم. فقط کاش ترجمه ات کمی بهتر بود.
شش- چهل سالگی/ ناهید طباطبایی/ چشمه: برخلاف خیلی از داستان هایی که این روز ها خانم های نویسنده می نویسند شخصیت های مرد ات تک بعدی نبودند و یکی شان به زن داستان اجازه می داد که حالا در چهل سالگی دنبال عشق جوانی اش برود.
.
.
.
. و دیگر...
 |+| نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 20:10  توسط مسعود  | 
 
  بالا