تجربه های آزاد
عرصه های مکرر را می کاوم، هجرتی دوباره شاید...
من دلم باران می خواهد. ب ا ر ا ن... شما به عنوان خواننده ی این وبلاگ برای من بنویسید که " بزرگترین عیب و ایراد و اشکال این وبلاگ را در چه می بینید؟ " لطفا فقط انتقاد کنید، بی رحمانه هم انتقاد کنید، باور کنید از خواندن انتقاد هایتان بیشتر از تعریف ها خوشحال می شوم. اگر دوست داشتید می توانید انتقاد هایتان را بدون ذکر نام بگذارید که راحت تر و صریح تر انتقاد کنید. منتظرم، منتظر انتقاد های صریح، بی پرده و بی رحمانه تان... پی نوشت- یک: چقدر با شکوه بود لحظه ای که به خواهش نادر برهانی مرند همه ی تماشاگران یک دقیقه به یاد اکبر رادی سکوت کردند. پی نوشت- دو: خیلی دلم می خواهد ملاقات با بانوی سالخورده ی حمید سمندریان را ببینیم ولی جیب مبارک فعلا اجازه نمی دهد! تا ببینیم چه پیش آید...
دو- یکی از این دفتر های چهل برگ معمولی خریده ام با طرح روی جلد کارتونی که همه جا همراه خودم می برم و هرچه را که می خواهم بعدا بنویسم در آن یادداشت می کنم. موضوع پست های بعدی، ایده هایی که برای نوشتن دارم، کارهایی که باید انجام بدهم و ...
گاهی که توی خیابان می ایستم تا چیزی که تازه به ذهنم رسیده توی دفترچه ام یادداشت کنم نگاه متعجب و گاهی کنجکاو رهگذران تماشایی است.
سه- اینجا به غیر از روزنامه های محلی اول صبح خبری از روزنامه ی دیگری نیست. باید تا ده و یازده صبح و گاهی هم تا ظهر برای رسیدن روزنامه ها صبر کرد، بنابراین مجبور شده ام که عادت روزنامه خوانی اول صبح را ترک کنم. در خانه هم به جز اخبار صدا و سیمای وطنی به کانال های خبری دیگر دسترسی ندارم. دیروز که سر کلاس یکی از اساتید پرسید: « به نظر شما استقلال کوزوو چه تاثیری بر آینده ی اقتصاد دنیا دارد؟ » تازه یادم افتاد که چند روز است نه روزنامه خوانده ام و نه با دقت اخبار را دنبال کرده ام. تازه یادم افتاد که چند روز است در بی خبری کامل از دنیا و مافیها به سر می برم. شنیده اید که می گویند « بی خبری، خوش خبری است. »
چهار- هوا خیلی خوب است، نه خیلی سرد و نه خیلی گرم. میز و صندلی کهنه ای را پیدا کرده ام و آورده ام گوشه ی حیاط که نیمی آفتاب و نیمی سایه است. صبح ها اگر کلاس نباشم و بیرون هم کاری نداشته باشم و خانه باشم می نشینم گوشه ی حیاط و شروع می کنم به خواندن و نوشتن. این وضعیت البته نهایتا تا دو ماه آینده می تواند ادامه داشته باشد و وقتی گرمای طاقت فرسای جنوب شروع شود مجبورم که دوباره پناه ببرم به داخل خانه و سرمای مصنوعی کولرهای دو تکه ی گازی.
پنج- این کتابفروشی و کافی شاپ محام را در کیانپارس تازه کشف کرده ام. تازه باز شده و هرچند به اندازه ی کتابفروشی رشد بزرگ نیست و عنوان کتابهایش هم خیلی متنوع نیست ولی فروشنده ی خوش اخلاق و خوش صحبتی دارد که می توان هر از گاهی با او درباره ی کتابها گپی زد و لذت برد.
شش- امروز کتابفروشی بین المللی کتابهای پرفروش هفته اش را معرفی کرده بود:
رمان های ایرانی: دالان بهشت، باران عشق، باورم کن نازنین و لیلای من
داستان های ایرانی: نیمه ی غایب، سمفونی مردگان، عادت می کنیم و روی ماه خداوند را ببوس
تعریف رمان به تازگی عوض شده است؟ تا جایی که یادم می آید قبلا نیمه ی غایب و عادت می کنیم و روی ماه خداوند را ببوس رمان محسوب می شدند. اینجاست که گاهی می گویند باید دو تا شاخ روی سرت سبز شود!!!
هفت- چند فکر نو...
هشت- نفس تحرک! خواهش کور زمان ماست/ گام نهایی در نهان ماست/ بعد از رسیدن ها/ گامی دیگر باقی است*
* نصرت رحمانی
* آن گوشه ی دنج سمت چپ/ مهدی ربی/ نشر چشمه
یک- تنهایی پر هیاهو/ بهومیل هرابال: این یکی را به اعتبار نام مترجم و تعریف هایی که دیگران کرده بودند خریدم، اما خواندن کتاب برایم هیچ جذابیتی نداشت بخصوص که شخصیت اصلی داستان آدم خسته کننده ای بود که مدام این تکیه کلام را تکرار می کرد: « سی سال است که در کار کاغذ باطله هستم! »
دو- غیر منتظره/ کریستین بوبن: ظاهرا این آقای بوبن از آن موج های بازار کتاب ایران است که من خیلی دیر سراغش رفتم. من از کتابهای بوبن اول دیوانه بازی و بعد ایزابل بروژ را خواندم. آنجا حداقل داستان شکل بهتری داشت، قصه ای که همراه چاشنی عرفان به خواننده عرضه می شد ولی در غیر منتظره فقط مشتی جمله ی قصار می خواندی و من که هیچ ارتباط معنایی بین این جمله ها پیدا نمی کردم.
سه- تسلی بخشی های فلسفه/ آلن دو باتن: با شوق و ذوق فراوان شروع به خواندن کردم ولی نمی دانم چرا با کلی گویی ها و سفسطه بازی های آلن دو باتن در این کتاب کنار نیامدم. مدت هاست می خواهم هنر سیر و سفرش را بخوانم که فرصت نمی شود.
چهار- دستکش قرمز/ سپیده شاملو: واقعا سپیده شاملوی نویسنده ی رمان های « انگار گفته بودی لیلی » و « سرخی تو از من » با نویسنده ی مجموعه داستان دستکش قرمز یکی است؟
پنج- مسخ/ فرانتس کافکا: خیلی بد است که من این یکی را نخوانده ام؟ اما نمی دانم چرا هر بار می خواهم این کتاب را بخوانم اتفاقی می افتد که من همان اول قصه ی گرهگوار سامسا بمانم و جلوتر نروم. گمانم طلسمی در کار باشد آقای کافکای عزیز!
و برای ادامه ی بازی دعوت می کنم از فرزانه، سالاد زندگی، ماندن بی من، سال های ربوده شده، درخت نشین، خاطرات یک تدوینگر جوان و اعترافات یک ذهن خطرناک
دیروز من و مادربزرگ افتاده بودیم به جان خرت و پرت هایی که طبقه ی بالا روی هم تلنبار شده اند. در های بالا را که باز می کردیم گرد و خاک بود که بر سر و صورتمان می ریخت و صدای سرفه های پی در پی ما فضای اتاق را می انباشت. جزوه های دوران دانشجویی عمه ها، دوره های مجله های اطلاعات هفتگی، دانستنیها، زن و روز، BORDA و... که اگر دست به بعضی برگه هایشان بزنیم تکه تکه می شوند ، آلبوم تمبر دوره ی نوجوانی عمو چیز هایی بودند که از چشم مادربزرگ که این روز ها تصمیم گرفته همه ی خاطره های گذشته اش را دور بیاندازد پنهان کرده اند تا در فرصت مناسبی سراغشان بروم.
طبقه ی بالا با دو اتاق، یک راهرو، دستشویی، آشپزخانه ی کوچک و بالکن جاندارش هنوز هم جان می دهد برای یک زندگی مستقل دانشجویی فقط کمی رسیدگی می خواهد اما حالا که همه حرف هایشان را زده اند و تصمیم هایشان را گرفته اند و فقط مانده حرف آخر که آنرا مادربزرگ می زند برای صحبت کردن درباره ی زندگی مستقل در طبقه ی بالا خانه ی پدری کمی دیر است.
مادربزرگ هنوز برای رفتن تردید دارد، آپارتمانی را که برایش انتخاب کرده اند دیده ام، به اندازه ی کافی بزرگ و راحت و جادار است و از شما چه پنهان اتاقم را هم انتخاب کرده ام- کوچکترین اتاق که پنجره ای هم به خیابان دارد- مادربزرگ باید همین روز ها حرف آخر را بزند و اگر جوابش مثبت باشد یکماه دیگر اسباب کشی می کنیم.
می دانم که اگر از این خانه برویم این خانه ی قدیمی که مادربزرگ اسمش را گذاشته « خانه ی خاطره ها » خراب می شود و روی خرابه های این خانه آپارتمان می سازند و می دانم من نوستالژی بازِ گذشته دوستِ عقب مانده تا همیشه در حسرت این خانه خواهم ماند و این حقیقتی است که گریزی از آن نیست...
نمی دانم امروز می روم شاید برای شروعی دوباره و چقدر از این شروع های دوباره خسته ام...
امروز صبح زود از خانه بیرون زدم، توی خیابان های تهران پیاده می رفتم و با خودم می گفتم خداحافظ تا کی شهر دود زده ی سیمانی، شهر بدِ دوست داشتنی...
پی نوشت- یک: آنجا تا مدتی سیستم خانگی ندارم، پست هایم را احتمالا از کافی نت می نویسم. بنابراین اگر تا مدتی حضورم کمتر از همیشه است یا کمتر بهتان سر می زنم تنها دلیلش همین است.
پی نوشت- دو: این پست را آنقدر تند تند نوشتم که مطمئنم کلی غلط املایی و انشایی دارد...
* بخشی از گفته های مرضیه برومند در مصاحبه با احمد طالبی نژاد/ ماهنامۀ هفت/ شمارۀ 44/ بهمن 1386

دو- شماره ی ویژه ی جشنواره ی مجله ی فیلم را ورق می زنم. یادداشت فیلمسازها را می خوانم، چقدر شماره های ویژه ی جشنواره ی مجله فیلم را دوست دارم که پر است از حرف ها و آرزو های قشنگ برای آینده سینمای ایران، پر است از ادعا های قشنگ فیلمسازانی که درباره ی فیلم هایی که ساخته اند حرف های قشنگ می زنند، پر است از گمانه زنی در باره ی فیلم هایی که قرار است ببینیم و جالب است که حالا دیگر همه می دانیم که بیشتر این حرفها در زمان نمایش فیلم ها اغلب رنگ واقعیت به خود نمی گیرند ولی چقدر باور کردن این دروغ ها دلپذیر است.
سه- حرفهای گل شیفته فراهانی را در چلچراغ می خوانم، یکی از فیلم هایش- دیوار - برای حضور در بخش مسابقه با مشکل مواجه شده: « برای من دیوار خیلی مهم است. اصلا شانس ندارم. هرچه فیلم بازی کرده ام توقیف است. نیوه مانگ را بازی کرده ام نمایش داده نمی شود. سنتوری ام مشکل دارد و ارشاد راضی به نمایش اش نمی شود. چه کار می توانم بکنم؟ از وقتی اسم دیوار از جشنواره حذف شده انگار یک کاسه آب داغ روی سرم ریخته اند. »
چهار- بعد می خوانم که فیلم دیوار با اصلاحیه هایی اجازه نمایش در جشنواره را پیدا کرده، به فیلمسازانی فکر می کنم که برای حضور در جشنواره و بعد برای نمایش فیلمشان مجبورند به این اصلاحیه ها تن بدهند. به آدم هایی که خیلی راحت برای افکار و آثار دیگران تصمیم می گیرند، به فیلم هایی که تکلیف شان در همین نمایش های جشنواره ای مشخص می شود: می فروشند یا نمی فروشند. نمایش داده می شوند یا نمایش داده نمی شوند. سرنوشت خیلی از فیلم ها را جشنواره و قلم هایی که درباره ی فیلم ها می نویسند مشخص می کند.
پنج- می دانم که جشنواره امسال از پارسال هم ضعیف تر است ولی میل دیدن «خاک آشنا» ی «فرمان آرا»، « به همین سادگی» ی « رضا میر کریمی »، « دایره زنگی » ی « پریسا بخت آور »، « کنعانِ » «مانی حقیقی» وکلی فیلم دیگر دلتنگم می کند. دلتنگ شب های جشنواره ای که می دانم با ندیدن کلی از فیلم هایش هم چیز زیادی را از دست نمی دهم.
مکان: خیابان پشت خانه مان

ظاهرا اریک امانوئل اشمیت تبدیل به تب جدید بازار کتاب ایران شده است. نشر قطره چند نمایشنامه اشمیت را مثل خرده جنایت های زن و شوهری، نوای اسرار آمیز و مجموعه داستان یک روز قشنگ بارانی را با ترجمه شهلا حائری چاپ کرده و چند تا از نمایشنامه های اشمیت در تئاتر شهر روی صحنه رفته اند. دو تا از داستان های این مجموعه یعنی « ابراهیم آقا و گلهای قرآن » و « اسکار و بانوی گلی پوش » با ترجمه های دیگری هم منتشر شده اند. وجه اشتراک سه داستان این مجموعه که سروش حبیبی آنها را در کنار هم ترجمه کرده وجود نوعی عرفان در زمینه سه فرهنگ مختلف است. در داستان میلارپا عرفان بودایی، در داستان ابراهیم آقا و گلهای قرآن نوعی عرفان اسلامی و تصوف و در داستان اسکار و بانوی گلی پوش نوعی عرفان مسیحی وجود دارد و در هر سه داستان یک پیر یا مراد شخصیت اصلی قصه را که یک نوجوان است خواسته یا نا خواسته راهنمایی و همراهی می کند.
بین سه داستان این مجموعه من فقط داستان سوم یعنی اسکار و بانوی گلی پوش را دوست داشتم.
دو- دوست بازیافته/ فرد اولمن/ ترجمه ی مهدی سحابی/ نشر ماهی/ چاپ اول: بهار 1386/ صد و دوازده صفحه/ هزار و دویست تومان
نشر ماهی که با چاپ کتاب همنام جومپا لاهیری و مجموعه بچه های بدشانس فعالیت خود را شروع کرد، در همین مدت کوتاه فعالیت کارنامه پرباری برای خود دست و پا کرده است. کتاب دوست بازیافته که ظاهرا سالها قبل توسط نشر دنیای نو چاپ شده بود حالا توسط نشر ماهی در قطع جیبی چاپ شده، از آن کتابهای کوچک و جمع و جوری است که همه جا می توانید همراه خود ببرید، خواندن کتاب هم وقت زیادی نمی گیرد.
داستان دوستی دو پسر نوجوان در آلمان زمان جنگ جهانی دوم که یکی یهودی است و دیگری از خانواده ای اشرافی که ظاهرا دستی در حکومت دارند، داستان را یکی از همشاگردیها که دچار تبعید و مهاجرتی ناخواسته شده تعریف می کند و ضربه ی اصلی در جملات آخر کتاب به خواننده وارد می شود.
وقتی جمله های آخر کتاب را می خواندم تا مدت ها نگاهم روی سطر آخر کتاب ثابت مانده بود.
سه- هنگامه آرایان و باران « دو نمایشنامه »/ غلامحسین ساعدی/ نشر ماه ریز/ چاپ دوم: 1384/ نود و شش صفحه/ نهصد تومان
کارهای ساعدی از آن کارهایی است که همیشه دوست داشتم بخوانم ولی پیدا نمی کردم. تا اینکه متوجه شدم نشر ماه ریز تعدادی از نمایشنامه های ساعدی مثل « لال بازی ها »، « آی با کلاه، آی بی کلاه » و همین مجموعه حاضر را در قطع جیبی و مجموعه عزاداران بیل را در مجموعه ای با نام تصویر+داستان چاپ کرده، رفتم و همه ی کارهایش را خریدم. عزاداران بیل را همان موقع خواندم ولی تا همین دیشب سراغ نمایشنامه هایش نرفته بودم. دیشب دو نمایشنامه « هنگامه آرایان و باران » را دست گرفتم و خواندم. ویژگی اصلی بعضی کارهای ساعدی که من خوانده ام فضای وهم آلود و کابوس واری است که بعضی وقتها مثل مجموعه عزاداران بیل به رئالیسم جادویی هم می رسد. در نمایشنامه « هنگامه آرایان » دو مرد وارد خانۀ نویسنده ای می شوند و از او می خواهند که برایشان نمایشنامه ای بنویسد، هرچه نویسنده می خواهد در نمایشنامه ای که به اجبار برای آن دو مرد می نویسد به واقعیت های تلخ اشاره کند، آن دو نویسنده را مجبور می کنند که داستان حتما باید فضای شادی داشته باشد و دست آخر هم نویسنده به اجبارهای دو مرد تن می دهد و نمایشنامه اش را با یک رقص شاد تمام می کند. نمایشنامۀ ساعدی به واقعیت تلخی اشاره می کند که حتما خود او هم در دورۀ خودش با آن روبرو بوده است. این که از هنرمند می خواهند چشم روی واقعیتها ببندد و همه چیز را گل و بلبلی ببیند حقیقت تلخی است.
کاش می شد بقیه کارهای ساعدی را هم بخوانم ولی هرچه می گردم چیزی پیدا نمی کنم...
مرتبط:
دیدار با اریک امانوئل اشمیت
* دیالوگ پایانی فیلم جنایت/ محمد علی سجادی
یکی از این آدم ها کیومرث پور احمد است که من شیفته ی نوشته های گاه و بیگاهش در مجله ی فیلم و کتاب عزیز « کودکی نیمه تمام » هستم...
یکی دیگر سروش صحت است که خواندن نوشته هایش خیلی جذاب تر از دیدن سریال طنز چارخونه است، هنوز مزه ی نقدی که سروش صحت برای فیلم نفس عمیق نوشته بود زیر زبانم مانده است...
و آخری فرهاد توحیدی است که صفحه ی یادداشت های یک فیلمنامه نویس اش در مجله ی فیلم انگار روحی دیگر به مجله بخشیده است...
توحیدی در انتهای یادداشت اش در شماره ی دی ماه مجله فیلم نوشته است:
« یک اتاق خلوت که پنجره اش به آن چه دوست می داری گشوده شود، توقع بزرگی نیست. »

مرتبط: وبلاگ گروه تئاتر معاصر
با خودت شعر فروغ را زمزمه می کنی:
« هیچ صیادی
در جوی حقیری که به گودال می ریزد
مرواریدی صید نخواهد کرد »
با خودت زمزمه می کنی: هیچ صیادی
بی هیچ دلیلی...
الف- فیلم ها:
یک- اقلیما (محمد مهدی عسگر پور): فیلم ترسناکی که نمی ترساند، فیلم معناگرایی که نمی تواند حرفهایش را منتقل کند، یک فیلم بی جاذبه و یک تجربه ناموفق بعد از فیلم نسبتا خوب قدمگاه.
دو- غیر منتظره (محمد هادی کریمی): کارگردانی که قبلا فیلمنامه نویس بوده، یک بازیگر تازه از راه رسیده به نام دانیال عابدی که معلوم نیست چرا عده ای سعی دارند او را گلزار بعدی سینمای ایران بدانند، یک هانیه توسلی که معلوم نیست چطور بعد از بازی در آثاری مثل شب های روشن، عصر جمعه، گاهی به آسمان نگاه کن و یک شب سر از بازی در فیلمی مثل غیر منتظره در می آورد. غیر منتظره البته فیلم بدی نیست، یک فیلم معمولی از سینمای موسوم به بدنه که قرار بوده حرفهای مهمی در باره ی تب مدلیسم و مانکن شدن در بین جوانان بزند.
ب- کتابها:
یک- معامله ی پر سود/ ایتالو کالوینو، میخاییل بولگاکف، ژول ورن/ انتخاب و ترجمه ی مژده دقیقی/ انتشارات نیلوفر: برای انتخاب مجموعه داستان های کوتاه خارجی نام مترجم اهمیت زیادی دارد. به سلیقه ی بعضی نام ها در انتخاب داستان ها باید اعتماد کرد و مژده دقیقی یکی از این نام هاست. اینجا همه ی آدم ها این جوری اند، یک مهمانی یک رقص و معامله پر سود گواه این حرفند. هر چند من داستان های دو مجموعه قبلی را از این یکی بیشتر دوست داشتم ولی خواندن بعضی داستان های این مجموعه مثل « همه ما از یک مجله کوچک شروع می کنیم » لذت زیادی دارد.
دو- غیر منتظره/ کریستین بوبن/ ترجمه ی نگار صدقی/ نشر ماه ریز: زمانی کتاب دیوانه بازی کریستین بوبن را دوست می داشتم ولی این یکی را به سختی تحمل کردم. کتاب پر است از جملات قصار بی معنی که به اسم داستان پشت سر هم ردیف شده اند و من یکی که هیچ ارتباطی بین جمله ها پیدا نمی کردم. نمی دانم اشکال از من بود یا از کریستین بوبن یا از ترجمه ی مترجم یا...!!!
سه- سکان پنج درجه به چپ/ یعقوب حیدری/ سروش: زمانی این داستان به صورت پاورقی در کیهان بچه ها چاپ می شد و من خواننده پر و پا قرص این داستان بودم. پسر نوجوانی در یک سفر دریایی همراه دایی اش که کارگر یک کشتی باربری است می شود و اتفاقاتی که در طول سفر در کشتی می افتد داستان کتاب را شکل می دهند. نمی دانم چرا خواندن کتابش طعم و مزه ی سابق را نداشت؟
چهار- وقتی برف می بارد/ مایکل لارنس/ ترجمۀ آزاده افضلی/ کتابهای کیمیا: یکی از آن داستان های نوجوانانه انگلیسی. شبیه بعضی سریال های انگلیسی که گاهی تلویزیون خودمان هم نشان می دهد و اغلب محصول بی بی سی هستند.
پنج- کاره سرباز در مونپارناس/ مسعود خیام/ نشر ابتکار نو: کتابی خواندنی است. یکی داستانی که سربازی فراری در پاریس تعریف می کند که عنوان داستان نام کتاب هم هست و دیگری مقالۀ کوتاهی که درباره ی زندگی و شعر احمد شاملو ست. این ها فقط بخشی از مقالات و گفته های خواندنی کتاب است.
شش- درخت شب/ ترومن کاپوتی/ ترجمه ی امید نیک فرجام/ انتشارات اندیشه سازان: تجربه ی آشنایی با یک نویسنده ی ناشناخته، تجربه ی خواندن داستان هایی که مدام از رئالیسم به سورئالیسم در حال گردش اند و حسرت این که ای کاش بتوانم رمان در کمال خونسردی همین نویسنده را بخوانم.
ج- چند پیشنهاد:
من معمولا از صفحه پیشنهاد مجله ها و روزنامه ها که اخیرا باب شده خوشم نمی آید. هیچ دلیل خاصی هم ندارد. اما حالا خودم می خواهم چند پیشنهاد بکنم. مجله ی فیلم شماره بهمن ماه یک گفتگوی خواندنی با « آتیلا پسیانی » دارد که اگر پیگیر کارهای پر شمار پسیانی در سینما و تلویزیون و تئاتر هستید حیف است از دست بدهید بخصوص که آتیلا پسیانی معمولا خیلی کم مصاحبه می کند. مجله ی نسیم هراز هم در شماره ی بهمن ماه یک پرونده جمع و جور چاپ کرده در باره ی فیلم هایی که احتمالا در جشنواره فجر امسال شرکت می کنند، بازیگران فیلم ها هم هرکدام یادداشت کوتاهی نوشته اند. فریدون جیرانی هم مقاله خواندنی نوشته درباره ی تاریخچه ی سینما « آزادی » به بهانه بازگشایی مجدد سینما آزادی که ظاهرا قرار است برای جشنواره فجر با چهار سالن به نام های « شهر فرنگ »، « شهر قصه »، « شهر هنر » و « شهر هفتم » افتتاح شود. پرونده ی نسیم هراز پرونده ی جمع و جور و خواندنی است.
دیگر این که بهمن ماه است و جشنواره فیلم فجر در راه، من یکی که احتمالا زمان جشنواره تهران نیستم و احتمالا حسرت جشنواره به دلم می ماند، بروید و ...
و دیگر هیچ...
| Design By : Night Skin |

