می خواستم چند پست مفصل درباره ی ویژه نامه های نوروزی روزنامه ها و مجلات که چند سالی است دوباره باب شده و کم کم دارد به یک سنت تبدیل می شود بنویسم، چند پست دنباله دار. بعد دیدم که نه خودم وقت و حوصله ی تایپ کردن این پست های طولانی را توی کافی نت دارم و نه این پست های طولانی در این شلوغ پلوغی روزهای دم عید درست خوانده می شوند. دیشب یکدفعه به ذهنم رسید که همه ی آن چند پست طولانی را در یک پست جمع کنم. درباره ی هرکدام از ویژه نامه ها فقط چند خطی درباره ی حال و هوای هر کدام و اشاره هایی به بعضی مطالب خواندنی که دارند.
یک- ویژه نامه ی نوروزی مجله ی فیلم چه دارد؟
به سنت شماره های نوروز هرسال چند بهاریه از پرویز دوایی، احمدرضا احمدی، جواد طوسی، فرهاد توحیدی، سروش صحت، مینو فرشچی، پرویز نوری و مصطفی جلالی فخر، ایستگاه نوروز که مروری است بر فعالیتهای دویست سینماگر ایرانی در سال 86 همراه با هایکو واره هایی درباره ی هرکدام به قلم فریدون جیرانی، گفت و گو با کارگردان سریال ساعت شنی، یک گفتگوی خواندنی با حمید فرخ نژاد که سعید قطبی زاده انجام داده، پرونده ی فیلم به همین سادگی، گفتگو با رضا میر کریمی، هنگامه قاضیانی و یادداشت شادمهر راستین فیلمنامه نویس فیلم، یک مجموعه ی کامل و خواندنی درباره ی « خانواده سیمپسن » و ...
فیلم/ شماره ی 387/ فروردین 1387/ دویست صفحه/ هزار و دویست تومان
دو- ویژه نامه ی نوروزی همشهری جوان چه دارد؟
شماره ی نوروزی همشهری جوان که به نظرم کم رمق تر از شماره های نوروزی سال های گذشته اش است مطابق روال با بهاریه های نوروزی نویسندگان مجله شروع می شود. همشهری جوان از چهار بخش گزارش های نوروزی، چهره ها و پدیده های سال 86، گفت و گوهای نوروزی و روایت های نوروزی تشکیل شده و یک موش هم به مناسبت سال موش لابد! شما را در خواندن مجله همراهی می کند. بخش گفت و گوهای نوروزی شش گفت و گو دارد با: محمد رویانیان، شهرام گیل آبادی « مدیر رادیو جوان »، فرهاد اصلانی، محمدرضا شهیدی فرد، افشین قطبی، صمد نیکخواه بهرامی و برانکو ایوانکوویچ. در بخش روایت های نوروزی که خواندنی ترین بخش مجله ست قسمتی کوتاه از فیلمنامه ی خوابگردِ رسول ملاقلی پور و داستان-خاطره ای از فیروزه جزایری دوما نویسنده ی کتاب عطر سنبل، عطر کاج چاپ شده است.
همشهری جوان/ شماره ی 160/ 25 اسفند 86/ صد صفحه/ سی صد تومان
سه- شماره ی نوروزی چلچراغ چه دارد؟
چلچراغ با یک جلد نارنجی، عکسی از حنا مخملباف و تیتر شدیدا تکذیب می کنیم چاپ شده است و جالب اینجاست که صفحه ی فهرست هم ندارد. در صفحات اول مجله چند تایی از نویسندگان از فریدون عموزاده خلیلی تا سجاد صاحبان زند و امیر صدری و تعدادی دیگر یادداشت نوشته اند. غیر از صفحات همیشگی چلچراغ گزارش اولین مسابقات منچ چلچراغ به روایت ابراهیم رها با حضور لاله صدیق، نیما شاهرخشاهی، فرزاد حسنی، بهنوش بختیاری و ...، یادداشت منصور ضابطیان درباره ی کتابی اتوبیوگرافیک که قرار است درباره ی علی دایی چاپ شود، پاسخ های چند نویسنده و مترجم به سوالات سجاد صاحبان زند درباره ی بامزه ترین، پر خبر ترین، پر حاشیه ترین، بهترین ترجمه، بهترین تالیف، خسته کننده ترین، جوانه ترین کتاب سال جواب داده اند، صفحات برخورد نزدیک از نوع سوم با حضور منیژه حکمت، ابراهیم حاتمی کیا، هادی و مهرورز ساعی، محمد علی و فاطمه ابطحی و زهرا اشراقی و محمد رضا خاتمی، یادداشت علی رضا خمسه و بهاره رهنما درباره ی سریال جدید مهران مدیری، گفتگو با حنا مخملباف، میلاد صدر عاملی، یوسف حاتمی کیا، یادداشت پرویز پرستویی درباره ی علی تبریزی و معرفی کتابهای مورد علاقه ینویسندگان چلچراغ فقط بخشی از دارایی ویژه نامه ی نوروزی چلچراغ اند.
چلچراغ/ شماره ی 288/ 120 صفحه/ 1500 تومان
چهار- ویژه نامه ی نوروزی شهروند امروز چه دارد؟
هرکدام از ویژه نامه ها را که نمی خوانید ولی این یکی را از دست ندهید. کتاب سال شهروند امروز چهار فصل دارد: چهره های 86، خبر های 86، پیش بینی 87 و پرونده های87 . که هرکدام از فصل ها به چندین بخش تقسیم می شوند. فقط به تعدادی از اسم ها که در فصل پیش بینی یادداشت دارند توجه کنید: احمد پور نجاتی، بابک احمدی، مسعود بهنود، عباس عبدی، صادق زیبا کلام، محمد علی ابطحی، شیرین احمد نیا، محمد یعقوبی، بهمن فرمان آرا، ایرج کریمی، حبیب رضایی، علی معلم، محمود دولت آبادی، احمدرضا احمدی، مصطفی مستور، ابوتراب خسروی، جمال میر صادقی، بلقیس سلیمانی و ...
فصل چهار هم کلی مطلب خواندنی دارد که از آن جمله اند: کتاب هایی که سال آینده خواهیم خواند، ترجمه هایی که با بازار می آیند، موسیقی هایی که می شنویم، نمایش هایی که روی صحنه می روند و فیلم هایی که خواهیم دید. خلاصه اینکه پیشنهاد می کنم کتاب سال شهروند امروز را از دست ندهید.
شهروند امروز/ شماره ی چهل و یک/ نوروز 87/ 292 صفحه/ دو هزار تومان
خب برای امشب کافی است، ویژه نامه های اعتماد، اعتماد ملی، کارگزاران و همشهری و چند تایی دیگر بماند برای فردا اگر که عمری باقی بود...
+
نوشته شده در
2008/3/18ساعت 20:21 توسط مسعود
|
کوچک که بودم روزهای آخر اسفند که آسمان ابری می شد و می بارید مادرم همیشه می گفت: « زمستان برای رفتنش گریه می کند. » و من باور می کردم که زمستان که در نظرم شبیه پیرزن خمیده ای بود آن بالا کنار ابرها نشسته و زار زار گریه می کند، باور می کردم و چقدر دلتنگ پیرزنی می شدم که تا سال بعد از خانه اش بیرون نمی آید.
+
نوشته شده در
2008/3/18ساعت 13:11 توسط مسعود
|
چه قدر همه چیز خوب به نظر می رسد!/ چقدر خوب که حوصله ی انجام هیچ کاری را ندارم/ چقدر خوب که هیچ تلاشی برای انجام دادن کارهای عقب مانده ام نمی کنم/ چقدر خوب که بیهوده خیابان گردی می کنم و همه ی کارها را به فردا موکول کرده ام/ چقدر خوب که این ها را به هرکس می گویم می گوید: " خماری هوای بهاری است "/ چقدر دعواهای خانوادگی این روزها مزه می دهند/ چقدر خوب که کتابخانه ام از کتابهای نخوانده تلنبار شده و هیچ کدام را نمی خوانم/ چقدر ویژه نامه های نوروزی روزنامه ها و مجلات خوب اند/ چقدر خوب که همه ی ویژه نامه های نوروزی دیر به اینجا می رسند/ چقدر خوب که ویژه نامه ی داستان روزنامه ی کارگزاران امروز نه صفحه نداشت/ و وقتی اعتراض کردم آقای روزنامه فروش گفت: " برو خدا رو شکر کن که همین نصفه نیمه هم گیرت اومد."/ چقدر عید نوروز خوب است/ چقدر تعطیلات طولانی به درد نخور خوب است/ چقدر برنامه های نوروزی تلویزیون خوب است/ چقدر خوب که سیروس مقدم و مهران مدیری و جواد رضویان برایمان سریال نوروزی می سازند/ چقدر خوب که تلویزیون منت می گذارد که هر روز کلی فیلم سینمایی را با جرح و تعدیل پخش می کند/ چقدر خوب که شرق دیگر نیست/ چقدر خوب که هفت و دنیای تصویر و زنان لغو امتیاز می شوند/ چقدر حکم یعقوب یاد علی خوب است/ چقدر خواندن آداب بی قراری بد است/ چقدر مجوز ندادن به کتابها خوب است/ چقدر فیلم های پشت اکران مانده خوب اند/ چقدر فیلم های اکران نوروزی خوب اند/ چقدر امیدهای بیهوده برای سال نو خوب است/ چقدر خنده های مصنوعی قشنگ اند/ چقدر غر زدن بد است/ چقدر حذف خوب است/ چقدر لغو امتیاز خوب است/ چقدر جرح و تعدیل خوب است/ چقدر دلخوشی های بیهوده خوب است/ چقدر تکرار خوب است/ چقدر...
می تواند هم چنان ادامه داشته باشد!!!
+
نوشته شده در
2008/3/17ساعت 18:30 توسط مسعود
|
تجربه ی تماشای سریال یک مشت پر عقاب قبل از هرچیز نشان می دهد که سینما و تلویزیون ما تا چه اندازه در بازسازی تهران بیست یا سی سال پیش ناتوان است. سریال از نظر نماهای خارجی به شدت فقیر است و همان چند نمای خارجی محدود هم توی ذوق زننده اند و هیچ احساسی از حضور در تهران سی سال پیش را به تماشاگر نمی دهند و این در حالی است که گروه طراح صحنه و لباس خوبی مثل امیر اثباتی را در کنار خود داشته است.
+
نوشته شده در
2008/3/16ساعت 14:15 توسط مسعود
|
یک- دیشب خواب می دیدم که در یک خانه ی بزرگ تک و تنها مانده ام، همه ی درها به رویم قفل شده و هیچ راهی به بیرون ندارم. نیروی مهاجمی که هیچ حضور فیزیکی هم ندارد و تنها حسی دلهره آور است تهدیدم می کند و هر لحظه حضورش را بیشتر از قبل در کنارم احساس می کنم. درست در لحظه ای که هیچ راه گریزی نمانده بود و این حس دلهره آور نادیدنی را کاملا در مقابل خودم احساس می کردم با صدای وحشتناکی از خواب پریدم.
دو- مانده ام این خستگی مفرط و بی انگیزگی مزمن چطور این روز ها دوباره سر و کله اش پیدا شده است؟ آن هم درست در زمانی که بیشتر از هر وقت دیگری کار برای انجام دادن دارم. کلی کار های دانشگاه مانده که بعد از تعطیلات باید تحویل استادها بدهم و می دانم که در تعطیلات طولانی و شلوغ عید هم با این وضعیت کاری از پیش نمی برم. درست یک هفته است که هر روز با خستگی زیاد از خواب بیدار می شوم و تمام وقتم یا به راه رفتن در خیابان ها می گذرد یا به خانه ماندن و بیهوده وقت گذراندن. تمام کارهای این چند وقت را به اجبار انجام داده ام.
سه- ویژه نامه های نوروزی روزنامه ها و مجلات کم کم از راه می رسند، فعلا روزنامه ی اعتماد ملی و مجله ی نسیم هراز ویژه نامه هایشان را منتشر کرده اند، شاید در پست های بعدی درباره ی ویژه نامه ها بنویسم.
چهار- چند روز اول تعطیلات را همین اهواز می مانم و احتمالا از اواسط تعطیلات چند روزی هوای تهران را نفس می کشم.
پنج- شاید رمز زندگی ما این باشد که به زندگی ادامه می دهیم، حتی اگر ندانیم که چرا زندگی را ادامه می دهیم.*
* ذهن زمستانی/ رامین جهانبگلو/ نشر نی
+
نوشته شده در
2008/3/11ساعت 11:56 توسط مسعود
|
انگار دیگر هیچ اتفاق شوق انگیزی نمی افتد. روز ها شب می شوند و شب ها روز، آدم ها عادت می کنند و زندگی تکرار می شود.
همین!
+
نوشته شده در
2008/3/5ساعت 12:39 توسط مسعود
|
+
نوشته شده در
2008/3/2ساعت 10:30 توسط مسعود
|
X- روز یکشنبه ابراهیم داروغه زاده مدیر موسسه ی رسانه های تصویری مهمان برنامه ی صبحگاهی مردم ایران سلام بود و بحث برنامه درباره ی فیلم سنتوری. در بخشی از صحبت ها داروغه زاده در پاسخ به سوال محمدرضا شهیدی فر مجری برنامه که « میل عمومی به تماشای سنتوری از کجا ناشی می شود؟ » این طور پاسخ داد که « به هر حال این فیلم را یکی از کارگردانان بزرگ سینمای ایران ساخته، فیلم در جشنواره ی سال پیش شرکت کرده و جایزه ی بهترین بازیگر مرد را گرفته، بیشتر از یک سال از ساخت این فیلم گذشته و مدتهاست که آماده ی اکران است اما از آنجایی که هنوز زمان مناسبی برای اکران فیلم پیدا نشده بود صحبتهایی برای اکران فیلم در نوروز امسال شده بود که این طور نسخه ی قاچاق فیلم بیرون آمد. »
داروغه زاده در بخشی دیگری از صحبتهایش این طور بیان کرد که « فیلم بدون مجوز در دو جشنواره ی خارجی شرکت کرده و چون نسخه ای که بیرون آمده نسخه ی اصلاح نشده ی فیلم است گمان می رود که از طریق افرادی در خارج از کشور روی اینترنت پخش شده باشد و ما بخاطر پخش این فیلم از مردم عذرخواهی می کنیم چون صحنه های مشمئز کننده ای در فیلم وجود دارد و تماشای این صحنه ها برای دختران و پسران جوان به هیچ وجه مناسب نیست. »
جالب اینجاست که داروغه زاده در صحبتهایش هیچ اشاره ای به توقیف فیلم توسط ارشاد بعد از اکران جشنواره نکرد و حتی از علاقه ی معاونت سینمایی به فیلم صحبت کرد.
گاهی آدم می ماند که دم خروس را باور کند یا...!!!
Y- اعتماد ملی گزارشی درباره ی شماره حسابی که برای واریز پول به حساب تهیه کنندگان سنتوری اعلام شده چاپ کرده است. معلوم نیست این وسط تکلیف کسانی که نه مهرجویی را می شناسند و نه خبری از توقیف فیلم دارند، نه چیزی از نسخه های قاچاق فیلم می دانند و نه از بلایی که این نسخه های قاچاق بر سر همین سینمای نیمه جان وطنی می آورند و نه اطلاعی از شماره حساب اعلام شده دارند چیست؟
و حالا در شرایطی که عده ی زیادی نسخه ی اصلاح نشده ی فیلم را تماشا کرده اند آیا در صورت اکران فیلم تمایلی بین عامه ی سینمارو برای تماشای فیلم در سینماها وجود دارد؟
Z- یکی با شما تماس می گیرد و می پرسد « دی وی دی سنتوری رو بخرم؟ » اگر بگویید: « نه! » او را از تماشای یکی از بهترین فیلم های چند ساله ی اخیر سینمای ایران و نه لزوما بهترین فیلم مهرجویی محروم کرده اید و اگر جوابتان مثبت باشد به ادامه ی حیات کسانی کمک کرده اید که ادامه ی فعالیتشان قطعا تعطیلی کامل سینمای ایران است و اگر از ریختن پول به شماره ی حساب تهیه کنندگان اثر صحبت کنید مطمئنا با یک پوز خند تمسخر آمیز مواجه می شود.
W- بازنده ی اصلی در ماجرای سنتوری کیست؟ مهرجویی به عنوان کارگردان و فرامرز فراز مند به عنوان یکی از تهیه کنندگان؟ سینماداران؟ یا سانسوری که دیگر مدتهاست محلی از اعراب ندارد؟
زمانه زمانه ی شفاف سازی است و هیچ توقیفی دیری نمی پاید...
قصه ی سنتوری حرف زیاد دارد:
مهرجویی: نخرید، مال دزدی است.
شماره حساب برای ریختن پول به حساب سنتوری
چند دلیل برای نریختن پول به حساب سنتوری
دوران قرنطینه دیگر گذشته است.
سنتوری: از نوع کدام مهرجویی؟
کاش دنیا این همه استاد نداشت...
سنتوری و هیاهوی بسیار برای هیچ
خیلی دلم گرفته از خیلی ها
واکنش معاونت سینمایی به پخش غیر قانونی سنتوری
سخنگوی قوه قضاییه درباره ی سنتوری اظهار نظر کرد.
حاضریم دی وی دی پشت صحنه ی سنتوری را منتشر کنیم.
تحلیل رجا نیوز از مراحل ساخت تا قاچاق سنتوری
ملت و تهیه کننده و قاچاقچی محکوم است!
95 میلیون ریال به حساب سنتوری واریز شده است.
و...
+
نوشته شده در
2008/2/26ساعت 12:30 توسط مسعود
|
یک- چه حالی دارد وقتی از هشت صبح تا سه بعد از ظهر مجبور باشید با تئوری ها و نمودار های اقتصاد خرد سر و کله بزنید؟ من که چهارشنبه بعدازظهر تلو تلو خوران سرم را پایین انداختم و وسط کلی گرد و خاک که از زمین و آسمان می بارید سرم را پایین انداختم و خانه رفتم!
دو- دانشگاه همان محیط سابق است، ما همان دانشجویان جزوه نویس و استادها و جزوه ها و اندیشه هایشان همان تغییر ناپذیر های همیشگی. همه چیز مثل گذشته است، فقط این وسط اسم ها عوض شده است.
سه- به تعدد فعل محنوس « است » در نوشته ی بالا توجه کنید!
چهار- شاید تصمیم بگیرم این کافی نت آمدن های گاه و بی گاه را از این هم کمتر کنم. هر بار کافی نت آمدن مساوی است با نیم تا یک ساعت استفاده از سیستم که هزینه ای بین پانصد تا هزار تومان دارد. یک روز در میان هم که بیایم می شود چهار روز در هفته که هزینه ای نزدیک به چهار هزار تومان دارد و یک ماهش می شود شانزده هزار تومان که خودش کلی پول است بخصوص که الان بیکار هم هستم و هراس به پایان رسیدن این جیره ی ماهیانه همیشه وجود دارد. می بینید ذهن تحلیل گر اقتصادی ام چطور به کار افتاده؟!!
از طرف دیگر وبلاگستان فضای خاصی دارد، کافی است که یکی دو روز این طرف ها پیدایت نشود تا از کلی ماجرا و حرف و خبر عقب بمانی و وقتی سراغشان می آیی تو هستی و کلی مطلب که باید بخوانی و کلی حرف که می خواهی بزنی و کلی پیغام که بی جواب مانده اند و وقتی که همیشه کم است و ...
گاهی از اینجا که می روم تا مدت ها ذهنم مشغول اتفاقات اینجاست. خیلی فرق می کند که شما توی خانه نشسته باشی و اتفاقات اینجا را دنبال کنی تا اینکه هر از چند گاهی فقط سری بزنی و بگذری.
بعضی وقتها که سراغ وبلاگستان می آیم احساس عقب ماندگی می کنم.
پنج- دنبال کار می گردم، چند تایی رزومه پر کرده ام و فرستاده ام که هنوز خبری نشده است.
شش- گاهی این چند گانه نوشتن هم خیلی مزه می دهد.
هفت- طبیعی است که آسیاب های بادی می پوسند/ چرا توقف کنم؟*
* فروغ فرخزاد
+
نوشته شده در
2008/2/23ساعت 11:17 توسط مسعود
|
+
نوشته شده در
2008/2/20ساعت 15:16 توسط مسعود