تجربه های آزاد
عرصه های مکرر را می کاوم، هجرتی دوباره شاید...
اسامی فیلم های اکران بهار را کنار هم ردیف کنید: زن دوم، همیشه پای یک زن در میان است، زن ها فرشته اند، تیغ زن، این یکی را با کمی اغماض می توان این طور خواند دایره زن گی، مجنون لیلی از اسم یک زن در عنوانش استفاده کرده و شخصیت اصلی به همین سادگی هم یک زن است، تازه فیلم های دیگری مثل سه زن هم در راهند. نگاهشان می کنم و از کنارشان می گذرم. دو- چند دختر دبیرستانی که پشت سرم نشسته اند کافی نت را روی سرشان گذاشته اند. یکی شان که ظاهرا تازه با دوستش یا به قول خودش دوست پسرش به هم زده به بقیه می گوید: « هرچی فحش بلدید به من بگید تا براش آفلاین بگذارم. » دوستان هم شروع می کنند به گفتن انواع و اقسام بد و بیراهها. تا زمانی که من صدایشان را می شنیدم فحش های با پیشوندها و پسوندهای سگ، گاو و میمون را رد کرده بودند و احتمالا تا چند دقیقه ی بعد مرزهای جدیدی را در به کار بردن انواع و اقسام ناسزاها و ابداع فحش های جدید به خاطر به هم خوردن یک رابطه پشت سر می گذاشتند. این وسط هم یکی شان به آن دیگری می گفت: « ساعت یک هم با سامان قرار دارم، اصلا حوصله ندارم، تو رو خدا تو به جای من برو! » از کافی نت بیرون می زنم. سه- توی تاکسی می نشینم. دختری که کنارم نشسته خودش را جمع و جور می کند، کیف دستی اش را حایل بین من و خودش قرار می دهد تا مبادا خود خواسته یا ناخواسته اندام هایمان با هم تماسی پیدا کند. خودش را تنگ تر در چادر سیاهش می پیچد و شیشه را پایین می کشد. از ماشین پیاده می شوم. چهار- قاصد روزان ابری/ داروگ کی می رسد باران؟ دو- حوصله ام سر رفته بود، به چند نفر از دوستان اس ام اس زدم که موضوعی برای پست جدیدم پیشنهاد کنید، هرکدام چیزی گفتند. آخر از همه فرزانه جواب داد: « دروغ، درختهای مصنوعی و پرنده هایی که روی نخل های فلزی نمی نشینند. » راستش منظورش را متوجه نشدم. حالا هم دارم فکر می کنم که درباره ی چنین عنوانی چطور پستی می شود نوشت؟ سه- یاد بعضی نفرات روشنم می دارد نام بعضی نفرات رزق روحم شده است جراتم می بخشد، روشنم می دارد. امروز یکی به یادم آورد که این شعر نیما را زمانی جایی برایش نوشته ام. یادم آمد که زمانی چطور این شعر را شبانه روز زمزمه می کردم و چقدر از امروز و اینجا دور بودم. چهار- این پست بی فایده است! مرتبط: وبلاگ فیلم دایره زنگی
فیلم در ابتدا شروع امیدوار کننده و خوبی دارد ولی در ادامه بیننده را با سوالات زیادی مواجه می کند که تا پایان داستان هم پاسخی به این سوالات نمی دهد. مثلا مشخص نمی شود که بعد از سه سال زندگی مشترک مهتاب و بهرام چرا هیچ یک از اطرافیان بهرام چیزی از این ارتباط نمی دانند؟ یا مهتاب چرا به محض بازگشت کتایون- همسر اول بهرام - برای ادامه ی زندگی مشترکش هیچ کاری نمی کند و تنها نظاره گر اتفاقی است که پی در پی حادث می شوند؟ یا دلیل رفتن و برگشتن کتایون چیست؟
بازیگران فیلم هم هیچ کدام حضور چندان چشمگیری ندارند. نیکی کریمی همان بازی همیشگی اش در نقش الهه ی درد و رنج را اینجا هم تکرار می کند. محمد رضا فروتن به هیچ وجه نتوانسته عمق و پیچیدگی شخصیت بهرام را به نمایش بگذارد و همچنان همان عاشق عصبی فیلم های قرمز و دو زن است. امیر آقایی به هیچ وجه خاطره ی بازی خوبش در اولین شب آرامش را تکرار نمی کند، آنا نعمتی هرچند تلاش زیادی کرده تا کتایون را برای تماشاگر باور پذیر کند و در جاهایی مثل صحنه ای که با بهرام درد و دل می کند و بعد به گریه می افتد تا حدی موفق به این کار می شود ولی به دلیل ضعف فیلمنامه و مشخص نبودن دلیل بعضی اعمال کتایون تلاشش به طور کامل به بار نمی نشیند. مهتاج نجومی مادر منفعل ملودرام های ایرانی است و نکته ی تازه ای به نقش اضافه نمی کند. تنها شاید سحر ذکریا است که در نقش فرزانه دوست مهتاب حضوری قابل قبول دارد.
زن دوم علی رغم گروه حرفه ای که در ساخت فیلم نقش داشته اند و سر و شکل حرفه ای فیلم جز فیلم های متوسط کارنامه ی سیروس الوند است هرچند که خود الوند ادعا کند که « زن دوم » به خوبی بهترین فیلم های کارنامه ی سینمایی اش « یکبار برای همیشه » و « چهره » است.

پی نوشت- یک: من الیته کتاب زن دوم را نخوانده ام و منتظر فرصتی برای خواندنش هستم و بیشتر از هرچیز کنجکاوم بدانم که کتاب زن دوم حاوی چه نکته ای بوده که این همه کارگردان علاقمند به ساخت این فیلم بوده اند. آن طور که فرشته طائر پور در مصاحبه با روزنامه ی اعتماد ملی به نام این کارگردان ها این طور اشاره کرده است:« پوراحمد، اميني، اسعديان، موتمن، داودنژاد، كرامتي، احمدي و ميري از جمله كارگردانهايي بودند كه يا من با آنها و يا آنها با من درباره ساخت اين فيلم، گفتوگو كرديم. همه مذاكرات به محض رسيدن به مرحله تغيير در فيلمنامه، به بنبست ميرسيد. يا آنها پس ميكشيدند و يا من مردد ميشدم. در دورهاي به شدت تشويقم كردند كه خودم فيلم را كارگرداني كنم و همه دوستان و دستاندركاران از بازيگران اصلي گرفته تا فيلمبردار و طراح و گريمور و صدابردار قبلي، مشفقانه اعلام ميكردند كه حاضرند در اين مورد همراهي و كمك كنند. حتي كارگردانان صاحب معرفتي مانند داودنژاد، كرامتي و ميري، اعلام آمادگي كردند كه در كنار من امور تكنيكي كارگرداني را تقبل كنند و دوستانه در كنارم باشند. هميشه ممنون اين لطف و اعتمادشان هستم، اما خوشبختانه وسوسه نشدم و ترجيح دادم همه آن سختگيري و وسواسي را كه در مورد ديگران داشتم در حق خود نيز اعمال كنم. در دورهاي به نيكي كريمي پيشنهاد دادم كه با توجه به علاقهاي كه به داستان داشت و در طول ده سال گذشته تنها چهره همراه و قطعي فيلم بود، آنرا كارگرداني كند. نيكي هم مثل من كه فكر ميكردم تهيهكنندگي اين فيلم قابل جمع با مسووليت ديگري در آن نيست، هوشمندانه اعلام كرد كه بازيگري را در <زن دوم> به كارگرداني آن ترجيح ميدهد و دلش ميخواهد كه با تمركز بيشتري نقش اصلي فيلم را بازي كند. نيكي پيشنهاد آقاي مهرجويي را داد. خودش با او صحبت كرده بود و كتاب را برايش برده بود. آقاي مهرجويي موافقت تلويحي خود را در مصاحبهاي بهعنوان عيدي به نيكي كريمي اعلام كرده بود. پيش از سفرم به آمريكا با ايشان جلسهاي گذاشتيم و ايشان نظراتي روي داستان داشتند كه با انجام آنها مطمئنا فيلم خوبي ساخته ميشد ولي من اصرار داشتم كه همين فيلمنامه ساخته شود. قرار شد بعد از سفر مذاكرات را ادامه دهيم. سفر من چندماه طول كشيد و وقتي برگشتم ايشان مشغول فيلم جديدشان شده بودند. عملا موضوع منتفي شد. صحبت مجدد با احمد اميني كه تازه سريال <اولين شب آرامش> را تمام كرده بود، آغاز شد. او اولين كارگرداني بود كه فيلمنامه را حتي قبل از چاپ كتاب خوانده و پسنديده بود. پروانه ساخت و عوامل تامين شدند و مراحل پيش توليد را شروع كرديم. فيلمنامه 134 صفحهاي به 92 صفحه رسيده بود كه قرار شد با احمد اميني بنشينيم و مشتركا كار خلاصه سازي را انجام دهيم. باز بحث تغيير در فيلمنامه مسالهساز شد و بنده و اميني متفقا به اين نتيجه رسيديم كه بهتراست همكاري را در همانجا متوقف كنيم. »
نکته ای که مطمئنم محصول فعلی که روی پرده ی سینماست فاقد آن است، هرچند به نظرم می رسد که نقش سیروس الوند فقط تصویر کردن فیلمنامه ی تهیه کننده بوده است.
پی نوشت- دو: در چند سال اخیر کمتر بازی خوبی از نیکی کریمی دیده ایم. نیکی کریمی در دو سه سال گذشته دو فیلم ساخته که جز چند اکران محدود جشنواره ای هیچ کدام هنوز فرصت اکران عمومی در ایران نیافته اند و عمده ی بازی هایش در چند سال اخیر یا مربوط می شود به حضور در نقش های متوسط در فیلم های متوسط سینمای بدنه مثل « شام عروسی »، « بر باد رفته »، « باج خور » یا تکرار نقش های گذشته ی کریمی هستند مثل همین « زن دوم » که قبل از هر چیز بازی های خوب نیکی کریمی در « دو زن »، « واکنش پنجم » و... را به یاد می آورد و جالب اینجاست که نیکی کریمی پر کار تر هم شده است و فعلا سه فیلم « سه زن »، « زن ها فرشته اند » و « جعبه ی موسیقی » را آماده ی اکران دارد.
مرتبط: وبلاگ فیلم زن دوم
یک- جمعه ی بیست و هشتم روی صندلی لهستانی/ غزال زرگر امینی/ انتشارات ققنوس/ چاپ اول: زمستان 1386/ هشتاد و هشت صفحه/ هزار و دویست تومان
این مجموعه داستان که اولین کار نویسنده اش هم هست از هشت داستان کوتاه تشکیل شده که داستان ها بیشتر از هر چیز به نظر من نشان از دنیای ذهنی پیچیده و عجیب نویسنده دارند. اصلی ترین ویژگی داستان ها شخصیت پردازی و فضا سازی خوبی است که نویسنده در روایت داستان ها به کار گرفته است. در داستان اول مجموعه که نام اش را به کل کتاب هم داده دختری عاشق استاد دانشگاهش می شود و در پی این عشق تا گرفتن دکترا هم پیش می رود و در آخر می بیند که تمام جوانی اش را در پی عشقی بیهوده هدر داده است. در داستان دوم مجموعه « زن سمندر یا زینت؟ » زینت که زن سرایدار یک برج در شمال شهر است از غیبت بعضی ساکنان استفاده می کند و هر شب در یکی از واحد های برج خود را به جای ساکنان آن خانه تصور می کند و هر شب تا نزدیکیهای صبح یک زندگی پنهانی را می گذراند. شخصیت ها در داستان های غزال زرگر امینی فردیت دارند و داستان ها عشق، ضعف، ترس و تنهایی شخصیت های اصلی را برجسته می کنند. شاید اصلی ترین ضعف مجموعه بعضی سوالهای بی پاسخی است که بعد از خواندن تعدادی از داستان ها در ذهن خواننده شکل می گیرند. مثلا دقیقا مشخص نمی شود که دختر داستان اول چرا در پایان ناگهان به استادش جواب رد می دهد؟ یا در داستان « صدای استخوان » چرا هیچ کدام از مهمانهای عروسی متوجه علت غیبت و مرگ پدر نمی شوند؟
می ماند دو داستان انتهایی مجموعه « من وگربه و ساحره » و « نیمروزی برفی در دو هزار و ششصد و بیست و پنج سال بعد » که پختگی سایر داستانهای مجموعه را ندارند.
دو- آن گوشه ی دنج سمت چپ/ مهدی ربی/ نشر چشمه/ چاپ اول: پاییز 1386/ صد صفحه/ هزار و هفتصد تومان
این مجموعه داستان هم اولین کار نویسنده اش است که نشر چشمه در قالب مجموعه ی « جهان تازه داستان » منتشر کرده و مهدی یزدانی خرم هم کار ویراستاری داستان ها را انجام داده است. ویژگی اصلی تک تک داستان ها مجموعه این است که خیلی راحت خوانده می شوند، نویسنده در روایت داستان ها دنبال بازی های فرمی و زبانی نبوده و می خواسته داستان بگوید و خواننده را هم در لذت خواندن داستان ها سهیم کند. داستان ها را اغلب راوی اول شخص تعریف می کند. مثلا در داستان اول مجموعه « آن گوشه ی دنج سمت چپ » که بهترین داستان مجموعه هم هست با روایت ذهنی راوی داستان که خودش را « مرد تنهای سفید پوش خیابان های شهر » می نامد و عادت دارد هر شب چند کیلو متری را پیاده برود روبروییم، راوی داستان در خلال دویدن از عشق به دختری مو مشکی حرف می زند. علاوه بر این داستان در چند داستان دیگر مجموعه هم با مقوله ی عشق روبروییم. مثلا در داستان « دوچرخه سوار » پسری در جستجوی جواب این سوال است که اولین عشق مادرش چه کسی بوده یا در داستان « مقبره » سه شخصیت اصلی داستان که یک مقبره ی خانوادگی را برای گذراندن یک روز تعطیل انتخاب کرده اند در پایان داستان در میان اسامی حک شده روی سنگ قبر های قبرستان دنبال اسامی دختر هایی می گردند که هرکدام روزی با آنها ارتباط داشته اند یا در داستان « می تونم دوباره ببینمت؟ » راوی که از سکوت و سکون خانه ی دانشجویی خسته شده با ماشین توی خیابان به راه می افتد و دختری را سوار می کند و در پی ارتباط با دختر بر می آید ولی در پایان می بینیم که دختر دچار مشکل جسمی است. داستان ها فضایی واقع گرا دارند و از داستان ها مشخص است که نویسنده از اهالی جنوب است و فضایی که در بعضی داستان ها از شهری مثل اهواز ارائه می کند برای کسی که این محیط را تجربه کرده کاملا آشناست. این روز ها به هرکس رسیده ام گفته ام که این مجموعه را بگیرید و بخوانید.
مرتبط: وبلاگ مهدی ربی
سه- عاقبت کار/ کینگزلی ایمیس/ ترجمه ی امید نیک فرجام/ نشر افق/ چاپ اول: 1383/ دویست و شش صفحه/ دو هزار تومان
کینگزلی ایمیس از آن نویسنده هایی است که در ایران چندان شناخته شده نیستند و به جز این کتاب من از این نویسنده در بازار کتاب ایران چیزی ندیده ام. رمان عاقبت کار شخصیت های محدودی دارد، پنج شخصیت اصلی که در کلبه ای دور از شهر زندگی می کنند. آدلا که گرداندن امور خانه را به عهده دارد، برنارد برادر آدلا که همسرش را از دست داده و زمانی افسر ارتش بوده، شورتی که در ارتش هم رزم برنارد بوده و نوع رابطه شان در ارتش برایشان رسوایی به بار آورده، جرج شوهر خواهر برنارد که زمانی استاد دانشگاه بوده و در پی یک سکته خانه نشین شده و مجبور شده به کلبه تاپنی هپنی پناه بیاورد و مریگولد دوست آدلا که بعد از مرگ شوهرش با آدلا زندگی می کند و مدتی است که با فراموشی دست وپنجه نرم می کند. داستان از خلال روابط این پنج نفر و نوه های مریگولد که هر از گاهی سراغش می آیند یک تصویر عجیب و گاهی با یک طنز تلخ از دوران پیری و سالخوردگی نشان می دهد و در آخر هم با یک فاجعه پایان می پذیرد.
استاد عقیده داشت که با توجه به شرایطی که در حال حاضر دارد مطمئن است که تا نود و چند سالگی هم عمر می کند، دوست دارم استاد زبان را در نود و چند سالگی ببینم.
دو- می توانی از نوشته هایت با دیگران سخن بگویی، اما تا کتاب تمام نشده است، چیزی از آن را برای دیگران نخوان. هر خشنودی خاطری که از این طریق به دست می آوری، از ضرباهنگ کارت می کاهد. اگر به این انضباط پای بند بمانی میل رو به افزون برای برقراری ارتباط، سرانجام تبدیل به نیروی محرکه یی برای پایان دادن به کار می شود.
سه- در محیط کاری ات از میان خالی زندگی روزانه اجتناب کن. یک آرامش نسبی که همراه با سر و صداهای کسل کننده است، خفت بار است. از سوی دیگر، همراهی یک اتود یا سر و صدای اطراف، به اندازه ی شنیدن سکوت شب می تواند مفید واقع شود. اگر چنین سکوتی گوش درون را تیز می کند، آن اولی در حکم سنگ محک طرز بیان است که به واسطه ی فراوانی اش حتی ناهنجارترین صدا ها را می پوشاند.
چهار- از نوشت افزار هرچه پیش آمد خوش آمد استفاده نکن، پافشاری در استفاده در نوع معینی کاغذ، قلم و مرکب سودمند است. دنبال تجمل نباش، اما وفور این ابزار شرط ضروری است.
پنج- نگذار هیچ اندیشه ای از ذهنت به طور ناشناس بگذرد: و در دفترچه ی یادداشتت به همان جدیتی بنویس که ماموران امنیتی اسامی اتباع خارجی را ثبت می کنند.
شش-قلمت باید از الهام دوری جوید تا با نیروی مغناطیسی آن را به سوی خود بکشد. کلام، اندیشه را فتح می کند، اما نوشتن است که بر آن مسلط می شود.
هفت- هیچ گاه به خاطر این که چیزی به ذهنت نرسیده است، از نوشتن دست نکش، حیثیت ادبی ایجاب می کند تنها در لحظه ی از پیش تعیین شده ( وقت غذا، یا قرار ملاقات )، یا در لحظه ی پایان کار نوشتن را کنار بگذاری.
هشت- وقتی برای نوشتن الهام نمی رسد، وقتت را با پاکنویس کردن آنچه نوشته ای پر کن. این جوری شمت دوباره بیدار می شود.
نه- هیچ روزی بدون نوشتن سطری نگذرد، اما ممکن است هفته ها همین طور بگذرد.
ده- هیچ کاری را که یک شب تا سپیده ی صبح رویش کار نکرده ای، تمام شده قلمداد نکن.
یازده- خاتمه ی یک اثر را در اتاق کار همیشگی ات ننویس. شهامت لازم را آنجا نخواهی یافت.
دوازده- مراحل نوشتن: اندیشه- سبک- نوشتار. ارزش پاکنویس کردن در این است که همه ی حواست را جمع زیبایی خط بکنی. اندیشه، الهام را از بین می برد، سبک، اندیشه را مهار می کند، و نوشتار، سبک را به نتیجه می رساند.
سیزده- اثر صورتک مرگ برای طرح ذهنی است.*
* برگرفته از کتاب خیابان یکطرفه/ والتر بنیامین/ ترجمه ی حمید فرازنده/ نشر مرکز
به گمانم به طور قطع می توان از یک توطئه صحبت کرد: همیشه پای دو حرف ز و ن در میان است، همیشه پای یک زن در میان است!!!
گذر از مرزها کتاب کم حجمی است که در یک نشست می توان خواند و لذت فراوان برد. کتاب حاصل مصاحبه ی سه روزنامه نگار با آلبرت هیرشمن یکی از پیشگامان علم اقتصاد توسعه است که در سه بخش « در اروپا »، « در آمریکا » و « اندیشه های کلیدی تنظیم شده است. هیرشمن در گذر از مرزها داستان دو نوع « گذر » از « مرزها » را باز می گوید: یکی گذر از مرزهای جغرافیایی از اروپا تا آمریکا و آفریقا و دوباره آمریکا و دیگری گذر از مرزهای علم اقتصاد به سوی علم سیاست و جامعه شناسی. به همین دلیل در مقدمه ی کتاب این طور می نویسد:
« گذر از مرزها فقط خصیصه ی سفرهای جسمانی فراوانی نیست که در زندگی اجبارا انجام داده ام، باری ممیزه ی سفرهای میان رشته ای نیز هست که از وقتی قلم به دست گرفته ام تا کنون ادامه داشته است. »
دو فصل اول کتاب بیشتر درباره ی خانه به دوشی ها و مهاجرت های گوناگون هیرشمن است اما فصل سوم که تحت عنوان « اندیشه های کلیدی » تنظیم شده مجموعه ی متنوعی از مفاهیم و ایده هایی است که به قول خود هیرشمن به زندگی اش شکل داده اند:
- ایده ی مرزشکنی در اندیشه ی من نقشی اساسی دارد. تلاش برای محبوس کردن من در قلمرویی خاص به شدت آزارم می دهد. وقتی چنین بنماید که ایده ای را می توان در رشته ای دیگر پی گرفت، در این صورت واقعا شاد می شوم که مخاطره ی دست اندازی به آن رشته را بپذیرم.
- تا حدی همان احساسی را دارم که پرسوناژ مادر یهودی در یک حکایت مشهور داشت. حکایت از این قرار است که مادر به پسرش دو تا کراوات هدیه می دهد. پسر هم یکی از آن دو تا کراوات را روز بعد می بندد تا مادر را خشنود سازد. مادر تا پسر را می بیند می پرسد: « پس اون یکی کراوات چی؟ از اون خوشت نمی آد؟» به عبارت دیگر پرسوناژ مادر یهودی همیشه دنبال عیب جویی است. وقتی مرا بابت تاکید بر استثناهای یک نظریه می ستایند احساس می کنم در موقعیت همان پرسوناژ قرار دارم. دوست دارم هر دو نقش را بازی کنم: دوست دارم استثناهای یک نظریه را برجسته کنم، اما هر از گاهی از آفریدن تئوری هایی که برای خودم باشد لذت ببرم.
- نظریۀ عقده شکست در پیوند با نظریه وابستگی است. جوانان در آمریکای لاتین برای تحصیل به ایالات متحده یا دانشگاههای اروپایی فرستاده می شوند و وقتی بر می گردند شک ندارند که عقل کل هستند و چیزی نیست که از نسل قدیمی تری که همیشه در آمریکا ی لاتین زندگی می کرده یاد بگیرند. حاصل عبارت است از فقدان رابطه و تبادل میان نسل های جدید و قدیمی تر.
به هرحال خواندن کتابی درباره ی اقتصاددانی که اسمش را فراوان شنیده بودم لذتی خاص داشت.
گذر از مرزها/ آلبرت هیرشمن/ ترجمه ی محمد مالجو/ انتشارات آگه/ چاپ اول: 1386/ صد و چهار صفحه/ هزار و پانصد تومان
دایره زنگی که فیلمنامه اش را اصغر فرهادی نوشته در ادامه ی دغدغه های فرهادی درباره ی طبقه ی متوسط جامعه ی ایرانی همانند چهارشنبه سوری ( آخرین ساخته ی اصغر فرهادی ) روایت یک روز از زندگی محمد و شیرین است که برای جور کردن پول صافکاری ماشین پدر شیرین وارد یک مجتمع مسکونی می شوند و در این بین فیلمساز تناقض های طبقه ی متوسط جامعه را در برخورد با پدیده ای مثل ماهواره نشانمان می دهد. نگاه طناز فیلمساز در برخورد با موضوع و بازی خوب بازیگران فیلم بخصوص حامد بهداد و صابر ابر و دوربین پر تحرک مرتضی پور صمدی فیلمبردار فیلم از ویژگی های دایره زنگی است ولی در انتها نگاه طنز فیلمساز به تراژدی نزدیک می شود و در میان شخصیتهای پرتعداد فیلم بی گناه ترین شخص جمع یعنی محمد ( صابر ابر ) به دست قانون می افتد و محاکمه می شود.
دایره زنگی را عده ای اجاره نشین های دهه ی هشتاد هم لقب داده اند. پریسا بخت آور در یادداشتی که برای شماره ی ویژه ی جشنواره ی مجله ی فیلم نوشته این طور گفته: « تصویرهای گرفته شده را مرور می کنم. انبوه خانه ها، آپارتمان های بلند و کوتاه. مکعب های بلند و کوتاهی که هرکدام آدم های زیادی را در خود جای داده و صدای سرسام آور هلی کوپتری که دوربین سوار آن است. صدا را می بندم. سکوت. وفکر می کنم اگر بتوان همه ی حرفهایی را که در این لحظه آدم ها آن پایین در خیابان و خانه ها و بین خود رد و بدل می کنند بشنویم، شاهد چه دنیای شلوغی خواهیم بود. این همه حرف، این همه صدا. شاید سر سام آور تر از صدای هلی کوپتر. همه دارند حرف می زنند، بیش تر از نیاز. »
پریسا بخت آور در اولین تجربه ی سینمایی خود به عنوان کارگردان و اصغر فرهادی در ادامه ی دغدغه هایش به عنوان فیلمنامه نویس موفق عمل کرده اند و محصولی خوب تحویل سینمای ایران داده اند. دایره زنگی جای بحث و پرسش فراوان دارد پس پیشنهاد می کنم تماشای دایره زنگی را از دست ندهید.

بکار مته ی برقی ات را بر سینه ام ای لوله کش جوان
جرم های مرا بشوی
پنجاه سال است که با آن مدارا کرده ام
همیشه با آب باران و نمک شست و شویش داده ام
حالا مانده ام دلخوش یک نیلوفر!
ببین کجای درونم نشتی دارد
که روحم شتک می زند
ببین اگر ماسه می خواهد و کمی مهر
از مین ماه و کمی دل مدد بگیرم.*
* محمد علی سجادی
پی نوشت: دیروز بعدازظهر تمام وقتم را صرف ساختن قالب جدید به کمک سایکو شد، آخر سر هم قالب کلی ایراد و اشکال داشت، مثلا عکس ها در صفحه ی اصلی وبلاگ خوب جا نمی گرفتند و قالب را به هم می ریختند، لینک های مربوط به پیوندهای روزانه بازسازی نمی شد و چند ایراد دیگر...
هر کاری می کردم که ایرادها را برطرف کنم موفق نمی شدم که دلیل اصلی اش هم البته نابلدی و مبتدی بودن زیاد من بود. آخر شب کار به جایی رسید که حالم داشت از هرچه وبلاگ و قالب وبلاگ است به هم می خورد و احساس می کردم اگر فقط چند لحظه ی دیگر با چشم هایی که از زور درد از هم باز نمی شدند به صفحه ی مانیتور خیره بمانم و با قالب جدید سر و کله بزنم حتما از حال خواهم رفت.
اول صبح باز هم کمی با قالب جدید سر و کله زدم ولی چون هنوز نتوانستم ایراداتش را برطرف کنم قالب وبلاگ را دوباره همان قالب سپید ساده ی بلاگفا برگرداندم تا کی دوباره حوصله کنم و ایرادات قالبی را که خودم ساخته بودم برطرف کنم.
شاید وقتی دیگر...
فیلم که تمام شد دوستان پیشنهاد کردند که برای سانس بعدی برویم و دایره زنگی راببینیم. وقتی از سالن بیرون آمدیم آن چنان صفی جلوی گیشه ی دایره زنگی بسته شده بود که من یکی نمونه اش را در سینمای ایران فقط برای مارمولک بخاطر دارم و تازه موقعی که ما رسیدم دوباره بلیت های دایره زنگی تمام شد.
خانه که رسیدم سرم به شدت درد می کرد و تنها کاری که می توانستم انجام بدهم این بود که بخوابم. خوابی برای فرار از خاطره ی یک روز تعطیل که با تماشای یکی از محصولات خوش رنگ و لعاب سینمای ایران به هدر رفته، خوابی برای رهایی از خاطره ی نگاههای سرزنش باری که بی دلیل نصیبت شده، خوابی برای...
امروز می خواهم بروم و دایره زنگی را ببینم، امیدوارم این یکی از قبلی فقط کمی بهتر باشد که البته ی سابقه ی اصغر فرهادی و سریال های تلویزیونی پریسا بخت آور کمی امیدوار نگه ام می دارد تا چه پیش آید و چه در نظر افتد...
مرتبط: مجنون لیلی پرفروشترین فیلم اکران نوروزی
بستنی اس
چن روز دیگه، تو تکیه، سینه زنی اس
ای علی، ای علی دیوونه!
تخت فنری بهتره، یا تختۀ مرده شور خونه؟
گیرم تو هم خودتو به آب شور زدی
رفتی و اون کولی خانومو به تور زدی
ماهی چیه؟ ماهی که ایمون نمیشه، نون
نمیشه
از سر تا پا بو می گیره
بوت تو دماغا می پیچه
دنیا ازت رو می گیره
بگیر بخواب، بگیر بخواب
که کار باطل نکنی
با فکرای صد تا یه غاز
حل مسایل نکنی
سرتو بذار رو نازبالش، بذار به هم بیاد چشت
قاچ زینو محکم چنگ بزن که اسب سواری
پیشکشت! »*
* قسمتی از شعر علی کوچیکه/ فروغ فرخزاد
صبح که از خانه ی مادربزرگ بیرون زدیم و مادربزرگ کاسه ی آب را پشت سرمان خالی کرد، با خودم فکر کردم کجا تا سال دیگر که دوباره این همه آدم دور هم جمع شوند؟ اگر که خانه ای مانده باشد و اگر، اگر...
هنوز از راه نرسیده دلم برای هوای دم کرده ی اهواز تنگ شده است. یک هفته ای بیشتر تهران نمی مانم.
| Design By : Night Skin |


