تبليغاتX
تجربه های آزاد
عرصه های مکرر را می کاوم، هجرتی دوباره شاید...
در خیابان ِ ما، زندگی کن...
+ نوشته شده در  2008/5/19ساعت 18:54  توسط مسعود  | 

خانم اردیبهشت که کوهنورد هم هستند و مدتهاست از طریق دوستی مشترک وبلاگ من را می خوانند، چند وقت قبل برنامه ی یک کوهنوردی را به اطلاع ام رسانند ولی من به اشتباه هزینه ی شرکت در برنامه را به جای سه هزار تومان، سی هزار تومان خوانده بودم و در برنامه ی کوهنوردی شرکت نکردم بعد که به اشتباه خنده دارم پی بردم از خانم اردیبهشت خواستم که اتفاقات آن روز را برایم بنویسند و ایشان هم گزارش واره ای از اتفاقات آن روز نوشتند و برایم فرستادند که در ادامه بی هیچ حذف یا تغییری مطلب ایشان را می خوانید:

ساعت 5:30 صبح روز پنجشنبه 23 فروردین ماه است.جمعیت مشتاق برای سوار شدن به سرویسها لحظه شماری و بیتابی می کنند.من به حکم کوهیار بودن ، بازوبندی گرد بازو دارم که موجب می شود پاسخگوی سوالات کوهنوردان حرفه ای و آماتور باشم.

ساعت 6:30 صبح است .از اهواز خارج می شویم.تعداد 23 اتوبوس به سمت شهر "قلعه تل" حدفاصل بین ایذه و باغملک در حرکتند.برنامه با هماهنگی سازمان تربیت بدنی و هیأت کوهنوردی استان پیش می رود.مردم بی قرار دیدن کوهی هستند که قصد صعودش را دارند.بر چهره کسی غم نمی بینم،همه سرخوش و شادند؛ خانواده ها،دوستان و همکاران.

ساعت 9:30 صبح به اولین ایستگاه می رسیم.هر اتوبوس صف خودش را دارد کوله پشتی های مخصوص کوه ، دانشگاه و مدرسه را در یک خط حمل می کنند.صف ها به هم می پیوندند و فوج جمعیت متشکل از حدود 800 نفر ، کوهپایه ی ناهموار را جهت رسیدن به محل "هفت چشمه" طی می کنند.صف بسیار طویلی به دور کوه می پیچد.کودکی یک ساله نشسته بر شانه های پدرش و مردی 64 ساله با تکیه بر شانه های پسرش طبیعت زیبا را تجربه می کنند. فاصلۀ من که انتهای صف هستم با اولین نفر در صف ، شاید به 2 کیلومتر برسد! منظرۀ بسیار باشکوهی ست.

ساعت 10:30 صبح است و در "هفت چشمه" زیر درختان و کنار چشمه اتراق کرده ایم.قرار به صرف صبحانه است و همه در حال روشن کردن آتش و نوشیدن چای و خوردن صبحانه.همگی سرحالند و شادی و سرو صدا موج میزند.

ساعت 11 صبح است و از مردم می خواهیم که اگر توانایی صعود به قلۀ 1600متری "سرپهن" را در خود می بینند ، صف تشکیل دهند.حدود 750 نفر صف می بندند.شور و اشتیاق برای رسیدن به قله ، همه را به حرکت وا می دارد.همه چیز نوید صعود راحت و لذت بخشی را می دهد.انگشت شمارند افرادی که عقب می مانند.هر چه به قله نزدیکتر می شویم ، صداها واضحتر و نور بیشتر می شود.همه چیز رنگ دیگری می گیرد.رنگ ها خالصتر می شوند و تنفس عمیقتر.لابه لای صخره ها گلهای شقایق قرمز رنگی خودنمایی می کنند.حرکتشان در باد ، به تشویق مردم برای پیشروی می ماند.

ساعت 13 ظهر است و به قله می رسیم.ابتدای صف فرود آمده اند ؛ نشانه اش صدای تشویق و آواز خواندن و دست زدن و خنده ای ست که از پایین کوه به گوش می رسد.کسی ناراحتی با خود نیاورده ، کوه چنین فرصتی به کسی نمی دهد.مردم میلی به فرود ندارند.در کوه شادی ها همچون نورها و صداها خالصتر و بیشتر و رساتر است و دل کندن از آن مشکلتر.در راه فرود ، سنگریزه ها اندکی مردم را آزار می دهد.ما به کسانی که مایلند ، در پایین آمدن کمک می کنیم.

ساعت 15 ظهر است و به "هفت چشمه" بازگشته ایم.مردم شادی هایشان را با صدای بلند در فضا فریاد می زنند و می پراکنند.هیچکس بی نصیب از سرخوشی نیست.ساعتی را به شنیدن صدای کسانی که شعر می خوانند و مردمی که دست می زنند و هلهله به پا کرده اند می گذرانیم و ناهار صرف می کنیم.

ساعت 16:30 عصر است و صف های بازگشت به سمت اتوبوس ها تشکیل می شود؛ولی انگار که کسی قصد دل کندن ندارد.

ساعت 18 عصر است و کسی روی صندلیش ننشسته.همه سعی در بهره بردن از واپسین دقایق در کنار هم بودن دارند.چه بسیارند افرادی که تصمیم دارند کوهپیمایی و کوهنوردی را از این به بعد به صورت حرفه ای شروع کنند و ادامه دهند.همه راضی و خوشحالند و بارها و بارها از متصدیان برنامه قدردانی میکنند.

ساعت 20 شب است و در اهواز پیاده می شویم.هر کس با یک کوله پشتی ، وزین از خنده و شوخی و خوشی راه خانه اش را پیش می گیرد.به اتوبوس ها خالی نگاه می کنم.افرادی را به یاد می آورم که با گفتن جملۀ "مگه اهواز هم کوه داره؟!؟!" خودشان را از یکی از بهترین تجربه های زندگی محروم کردند...

بار دیگر مسیر رفته و لحظات شادی آفرین را در ذهنم مرور می کنم.همگی رد پایی از شادی هایمان را در کوه به جا گذاشته ایم تا بار دیگر که گذارمان به آن حوالی افتاد ، نشانی روزی خاطره انگیز را به راحتی پیدا کنیم.

+ نوشته شده در  2008/5/18ساعت 20:19  توسط مسعود  | 

كاش باد ما را مي برد...
+ نوشته شده در  2008/5/14ساعت 10:8  توسط مسعود  | 

استاد پرسید: « کدام یکی از شما اهل رمان خواندن اید؟ »
هیچ دستی بالا نیامد.
استاد پرسید: « کدام یکی از شما می تواند چند رمان خوب ایرانی برای خواندن به من معرفی کند؟ »
هیچ صدایی در جواب نیامد.
استاد گفت: « یعنی هیچ کدام شما کلیدر و جای خالی سلوچ دولت آبادی را نخوانده اید؟ »
باز هم صدایی نیامد، استاد درس دادن را پی گرفت.

یاد فهیمه راستکار افتادم که یکبار در مصاحبه ای گفته بود که من نقش مادران فیلم ها را بازی می کنم تا تمرینی کرده باشم برای بازی در نقش بلقیس ٍ کلیدر.

+ نوشته شده در  2008/5/12ساعت 11:27  توسط مسعود  | 

بیا با هم به دنیا بخندیم...

+ نوشته شده در  2008/5/6ساعت 12:25  توسط مسعود  | 

پرده را برداريم:
بگذاريم بلوغ، زير هر بوته كه مي خواهد، بيتوته كند.
بگذاريم غريزه پي بازي برود.
كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند.
چيز بنويسد.
به خيابان برود.
ساده باشيم.
ساده باشيم چه در باجه بانك، چه در زير درخت...*
* هشت كتاب/ سهراب سپهري

پي نوشت: يادنامه سهراب سپهري را در شماره جديد مجله شهروند امروز از دست ندهيد.
+ نوشته شده در  2008/4/30ساعت 18:19  توسط مسعود  | 

کلاس دانشگاه/ عصر یک روز گرم بهاری

بحث کلاس درباره ی نقش آموزش و پرورش بر توسعه ی اقتصادی است، این که افزایش تحصیلات افراد در کشورهای در حال توسعه چه نقشی در اقتصاد دارد؟ و اینکه چرا معمولا استانداردهای تحصیل در کشور های در حال توسعه سطح پایینی دارند؟ وسط این بحث جدی استاد سراغ خاطره گفتن می رود. می گوید که چطور از دوازده نفری که با هم در یک مدرسه ی ابتدایی ِ روستایی درس خواندن را شروع کردند فقط سه نفر سراغ تحصیلات متوسطه رفتند و از آن سه نفر، دو نفر شان دنبال تحصیلات دانشگاهی رفتند و به اینجا که می رسد یادی از « محمد بهمن بیگی » به عنوان بنیانگذار مدارس عشایری می کند و می پرسد: « کدام یکی از شما کتاب ِ بخارای من، ایل من ِ بهمن بیگی را خوانده اید؟ » با اعتماد به نفس کامل دستم را بالا می برم و می گویم: « من »، در حالی که کتاب را فقط چند باری در کتابخانه تورق کرده ام. دوباره استاد می پرسد: « خاطرتان هست به کدام شعر معروف رودکی در کتاب اشاره کرده بود؟ »... می گویم : « بله، کاملا در خاطرم هست. اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را....... »

استاد نمی گذارد حرف ام تمام شود و با تحکم و تغیر می گوید: « آقای محترم کیست که نداند شعری که شما خواندید متعلق به خواجه حافظ شیرازی است؟ » و خودش شروع به خواندن می کند: « بوی جوی مولیان آید همی/ یاد یار مهربان آید همی... »

اینجاست که دیگر تا آخر کلاس هیچ نمی گویم.

+ نوشته شده در  2008/4/28ساعت 11:40  توسط مسعود  | 

يك- جمعه ي خالي:
ديروز از صبح توي خانه نشستم و زبان خواندم. دو سه ساعتي كه گذشت و از زبان خواندن فارغ شدم با خودم گفتم روز جمعه اي نه كسي مي آيد، نه كسي مي رود، نه وقتي انتظار مي كشي كسي هست كه زنگ تلفن را به صدا در بياورد تا با اشتياق گوشي را از جا برداري. كانال هاي تلويزيون را بالا و پايين مي كنم كه همه ي برنامه هايش پر است از مجري هاي لوسي كه فقط بلدند حرف هاي تكراري بزنند، مردمي كه فقط بلدند جلوي دوربين گزارشگران تلويزيون ‍ژست بگيرند و از آن « مشت محكم » صحبت كنند و حال خرابت را از آن چيزي كه هست بدتر كنند. كتاب ها را زير و رو مي كنم، « پيرمردي كه داستانهاي عاشقانه مي خواند » را ديشب تمام كردم. « كتاب عجايب ٍ » شروود اندرسون را كه هفته پيش از محام خريدم برمي دارم و شروع به خواندن مي كنم، كتاب از بخش هاي كوچكي تشكيل شده كه هركدام داستان زندگي يكي از آدم هاي دهكده اي به نام واينزبرگ است، دو سه تكه را مي خوانم، جذبم نمي كند. انگار كه در هر داستان تكه هايي ناگفته باقي مي ماند، بايد جلوتر بروم تا حساب كار دستم بيايد كه فعلا حوصله اش نيست، چيزي مي خواهم كه از همان ابتدا در گيرم كند.منتظر فيلم عصر جمعه ي شبكه ي يك مي مانم كه يك تله فيلم به دردر نخور است. يادش بخير زماني فيلم هاي سينمايي عصر جمعه اتفاق هاي مهمي بودند، حالا عصر هاي جمعه تبديل شده به جولانگاه تله فيلم هاي بي خاصيتي كه مي آيند و مي روند و هيچ كس از رفتن و آمدن شان باخبر نمي شود. بيرون هم آفتاب داغي است كه خروج از خانه را تا يكي دو ساعت ديگر غير ممكن مي كند مگر اينكه تصميم به كباب شدن داشته باشي. بنابراين تا عصر توي خانه دراز مي كشم و شعر جمعه ي فروغ را زمزمه مي كنم: جمعه ي ساكت/ جمعه ي متروك/ جمعه ي چون كوچه هاي كهنه، غم انگيز/ جمعه ي انديشه هاي تنبل بيمار/ جمعه ي خميازه هاي موذي كشدار/ جمعه ي بي انتظار/ جمعه ي تسليم...
عصر بيرون مي زنم كه بيايم كافي نت و همين چيزها را بنويسم كه سيستم قطع است و به خانه بر مي گردم.

دو- تعطيل است:
كافي نت ي كه معمولا مي رفتم و پاتوق هر روزم بود، ظاهرا به دليل در گيري با مخابرات تعطيل شده و مانده ام بدون كافي نت. سايت دانشگاه زيادي شلوغ است و پشه هاي مزاحم فراوانند و نمي توانم راحت كارهايم را انجام دهم. از دوتا كافي نت ي كه نزديك هستند يكي محيط خوب ولي سرعت فوق العاده پاييني دارد، طوري ه گاهي وسط انجام كارها از خير ادامه دادن كار مي گذرم و ديگري كه سرعت نسبتا خوبي دارد هميشه با گفتن اين جمله كه « اينترنت فعلا قطع شده » مشتري را راضي و خوشحال روانه مي كند.

سه-....:
به دليل خودسانسوري حذف شد.

چهار- بگذار بگذرد و بگذار بشود:
از اين جمله كه مي گويند « اين نيز بگذرد » بدم مي آيد. هيچ تضميني وجود ندارد كه آني كه مي آيد از ايني كه مي رود بهتر باشد. در هميشه روي يك پاشنه مي چرخد!

پنج- اگر غم لشگر انگيزد:
من اسمش را مي گذارم « اپيدمي خستگي دسته جمعي »، اين روز ها به هركس مي رسم كوچك و بزرگ به طريقي از وضع و اوضاعش مي نالد و اظهار خستگي مي كند. بچه هاي دانشگاه از كلاس ها و استادها مي نالند، بچه هايي كه كار مي كنند از محيط كار و همكاران مي نالند. همه از وضعيتي كه دارند به نوعي ناراضي اند و انگار هيچ كس هم اميدي به تغيير وضعيت ندارد. از هركس كه مي پرسم براي اين وضعيت دليلي مي آورد و معلوم نيست ادامه ي اين وضع قرار است به كجا برسد؟؟؟
مرتبط: ویرانی

شش- نه خواني آمده، نه خواني رفته:
ترديد ها و سوال هايي كه جواب ندارند، ايده هاي پراكنده اي كه به سرانجام نمي رسند، كارهاي نيمه تمامي كه تمام نمي شوند و حرف هاي كه ناگفته باقي مي مانند ديوانه ام مي كنند، آزارم مي دهند. درست شبيه بعضي برنامه هاي تلويزيوني كه مجري و مهمان بر سر موضوعي بحث و جدل مي كنند، وقتي بحث تازه به جاهاي خوبي مي رسد به دليل كمبود وقت از خير ادامه ي بحث و حل مشكلات دنيا و مافيها مي گذرند و موضوع همچنان حل نشده باقي مي ماند. الان دقيقا اين حالت را دارم، كارهاي نيمه تمامي كه حوصله ي تمام كردنشان را ندارم و حرف هاي ناگفته اي كه جاي گفتنشان هيچ كجا نيست.

هفت- دنيا خانه من است:
نوه هاي ينگه دنيايي مادربزرگ كه گاهي زنگ مي زنند فارسي را درست نمي دانند، و وقتي با مادربزرگ صحبت مي كنند يكي از صحنه هاي به ياد ماندني خلق مي شود. يكي به انگليسي درباره ي اسپايدرمن و جنگ ستارگان و ديگر مظاهر فرهنگ آمريكايي حرف مي زند و يكي به فارسي قربان صدقه ميرود. گاهي عمو حرف هايشان را براي مادربزرگ ترجمه مي كند و مادربزرگ از فاميل ديدني و نديدني مي گويد، از آدم هايي كه سلام مي رسانند آدم هايي كه شايد براي عمو و پسر هايش فقط يك تصوير باشند.

هشت: نمي دانم فايده ي نوشتن اين روزنوشت ها چيست؟

نه- لطفا مورد هشت را بدون پاسخ بگذاريد!!!

+ نوشته شده در  2008/4/26ساعت 19:3  توسط مسعود  | 

روز ها یا شب هایی هست که آدم می نشیند یا راه می رود و فکر می کند و به خودش می گوید کاش که آن روز یا آن شب یا آن ساعت آن حرف را نمی زدم، این حرف را می زدم... اگر آن کار را نمی کردم، این کار را می کردم... اگر آن حرف را نمی زدم یا آن کار را نمی کردم، زندگی ام الان چطور بود؟ کجا بودم؟ چی داشتم؟ با کی بودم؟ امروز را داشتم؟... یا امشب را داشتم؟ مثلا اگر ان شب که از سینما بر می گشتیم و « او » سرش گرم عشق و آواز خواندن بود، اگر من خودم رانندگی کرده بودم، و آن حادثه اتفاق نمی افتاد، ما الان کجا بودیم... شانس و بازنگری های به گذشته است که می تواند هیولای سرتق باشد.*

* اسیر زمان/ اسماعیل فصیح

+ نوشته شده در  2008/4/24ساعت 12:26  توسط مسعود 

انگار فقط هستیم که باشیم...
+ نوشته شده در  2008/4/22ساعت 13:21  توسط مسعود  |