تبليغاتX
تجربه های آزاد
عرصه های مکرر را می کاوم، هجرتی دوباره شاید...
باور نمی کنم.حمید هامون، رضای کیمیا، عمو رحیم اتوبوس شب، رضا صباحی خانه ی سبز، مراد بیگ روزی روزگاری نمرده، شوخی اش گرفته...آخ! عاطفه! عاطفه...

+ نوشته شده در  2008/7/19ساعت 11:47  توسط مسعود  | 

یکی از روزهای زندگی در حالی که سر درد زیادی داشتم از خواب بیدار شدم، بعد شروع به خواندن سه تا کتاب کردم و هر سه تا را بعد از خواندن بیست صفحه کناری پرتاب کردم و دنبال بلیت رفتم که بیایم تهران و هیچ بلیتی برای هیچ مقصدی پیدا نشد. آمدم خانه و تلویزیون را روشن کردم و یکی توی تلویزیون گفت تقاضا برای بلیت قطار و هواپیما سه برابر عرضه است و یک نفر هم اس ام اس فرستاد که من مطمئنم این نمره ای که استاد داده حق شما نبوده، بعد که صد بار کانال های تلویزیون و ماهواره را بالا وپایین کردم، آمدم کافی نت و یکی نوشته بود یعنی چی که بعضی ها هر اتفاقی برایشان می افتد می آیند اینجا و جار می زنند، پشت سرش یکی گفت: « چقدر از این آدمایی که از عالم و آدم شاکی ان بدم میاد!!! »
* عنوان پست نام کتابی از مانلیو آرگه تا
+ نوشته شده در  2008/7/17ساعت 20:23  توسط مسعود  | 

کسی به ما نشون نداد که انتهای خط کجاست؟/ آهای درختای انار دیکته ی بی غلط کجاست؟*
* یغما گلرویی
+ نوشته شده در  2008/7/17ساعت 20:8  توسط مسعود 

"وقایع داستان خیلی آرام و بطئی پیش می روند به طوری که خواننده برای وقایع بعدی آماده می شود."
همین جمله کلید ورود به دنیای مستاجر رولان توپور است، ترلکوفسکی شخصیت اصلی داستان وارد آپارتمانی می شود که مستاجر قبلی آن خودکشی کرده است، کم کم دچار اوهام و مالیخولیا می شود، هویت اش را از دست می دهد، به مانند گره گوار سامسا، مسخ می شود و به قالب مستاجر قبلی در می آید. داستان در سه فصل «مستاجر جدید»، «همسایه ها» و «مستاجر قبلی» با تکیه بر جنبه ی سورئال زندگی مرز باریک میان جنون و عقل را می شکافد و نشان می دهد که در این عالم به ظاهر منسجم، کارآمد و معقول چه نیروهای شیطانی و اضطراب انگیزی در کارند و مرز جدا کننده ی میان خیر و شر تا چه حد مبهم است. داستان که جلو می رود کم کم همه چیز رنگ و بوی غیر واقعی به خود می گیرد و خودمان را در موقعیت وهم گونه و کافکا واری می بینیم که در آن شخصیت اصلی توانایی ارتباط برقرار کردن را از دست داده و در نظم بخشیدن به ذهنیات خود و کنترل دنیای پیرامونش ناتوان است. در دنیای عجیب و غریب داستان که هیچ کس نمی خواهد دیده شود، اما همه مراقب شما هستند، ترلکوفسکی گمان می کند که همسایگانش توطئه کرده و قصد جانش را دارند اما تا پایان داستان مشخص نمی شود که آیا ترلکوفسکی دیوانه شده و آن چه می بیند تنها فرافکنی ذهن بیمارش است و به عدم کارایی ذهنی او مربوط است؟ یا ارتباط مستقیمی با واقعیت های زندگی او دارد؟
مستاجر رولان توپر منبع الهام رومن پولانسکی در ساختن فیلم مستاجر هم بوده که به همراه انزجار و بچه رزمری تشکیل یک سه گانه با موضوع مالیخولیا، شیطان، پارانویا و زندگی آپارتمانی در شهر های بزرگ را می دهند.*
* این پست با کمک از مقدمه ی مترجم بر کتاب نوشته شده است.


مستاجر/ رولان توپور/ ترجمه ی کوروش سلیم زاده/ نشر چشمه/ چاپ اول: زمستان 1386/ 202 صفحه/ سه هزار و دویست تومان

+ نوشته شده در  2008/7/10ساعت 10:54  توسط مسعود  | 

می دانی؛ آخر قصه های خوب هیچ وقت به خیر و خوشی تمام نمی شود...
+ نوشته شده در  2008/7/9ساعت 11:9  توسط مسعود  | 

این که می گن « حافظه ی تاریخی » یعنی چی؟؟؟
+ نوشته شده در  2008/7/8ساعت 20:36  توسط مسعود  | 

چلچراغ: چه رمانی دوست داشتی؟
مهناز افشار: من بامداد خمار را توی رمان های ایرانی دوست داشتم.مثلا کتاب های دانیل استیل را می خواندم. فهیمه رحیمی را دوست داشتم. مثلا کتاب های نوستراداموس همان که پیشگو است. هم کتاب زندگینامه اش را خواندم و پیش گویی هایش را. گاه گداری هنوز سراغ این کتاب ها می روم. ولی خانم میلانی باعث شد من غیر از این ها سراغ کتاب های روانشناسی هم بروم. مثلا مرشد و مارگریتا را به من معرفی کرد. کتابی که به شدت من را تکان داد. گاهی در سنین نوجوانی به فکر رمان های عاشقانه می خوابیدم. هنوز هم وقتی روح کودکم بلند می شود، سراغ این کتاب ها می روم. در کنارش چیزهای دیگر هم می خوانم. خب من اسم همه  ی فیلم ها و کتاب ها را نمی دانم، اما از دوستانم می پرسم. خیلی از بچه ها برایم فیلم می آورند. من همه این ها را می گویم. اهل این نیستم که بگویم من مجسمه سازی می کنم، پتینه کار می کنم. شوی جواهر دارم. چون اهل شو دادن نیستم.

لید مصاحبه: با چنان سرعتی حرف می زند که گاه برای دنبال کردن حرف هایش با مشکل رو به رو بودیم. نیازی به سبک سنگین کردن حرف هایش نداشت. صادقانه به قضاوت خودش می نشست و با صراحت درباره ی دیگران اظهار نظر می کرد. خانم بازیگر به شکل دلپذیری خودش بود، با تمام ضعف ها و امتیازاتش. مهناز افشار را می توان به عنوان چهره محبوب سینمای تجاری طرد کرد. می توان ژستی روشنفکرانه گرفت و او را از حوزه مضامین مورد علاقه ما در حوزه سینما خارج دانست. اما مهناز افشار در پس حضور ده ساله اش در سینما به یک پدیده تبدیل شده است. فیلم هایش عموما پرفروش هستند و تهیه کننده ها برای حضور او در فیلم هایشان رقابت می کنند. به تدریج نام او به یک مفهوم در سینمای ایران تبدیل شده که در پس آن می توان به روان کاوی ذهنیت تماشاگر ایرانی طی این سال های پرتلاطم رسید.
+ نوشته شده در  2008/7/6ساعت 12:58  توسط مسعود  | 

تن می دهم یا می گریزم.
+ نوشته شده در  2008/7/6ساعت 12:34  توسط مسعود 

یک- به گمانم یکی از زشت ترین و بی ظرافت ترین پلاکاردها و سر در های فیلم های تازه  ی سینما ها را انعکاس دارد، پلاکاردی که سردر سینما ساحل اهواز نصب کرده اند کله ی چهار بازیگر اصلی فیلم را در حالی که همه با چهره های خندان به تماشاگر خیره شده اند نشان می دهد و این یعنی نقض غرض. یعنی سر در سینما که اولین مواجهه تماشاگر با فیلم است آدرس غلطی به تماشاگر می دهد.
یادم هست دو سه سال پیش یکی از دوستانم به گمان این که سالاد فصل یک فیلم کمدی است به سینما رفته بود و بعد از تماشای فیلم حسابی مغبون شده بود. وقتی پرسیدم: « چرا فکر کردی سالاد فصل یک فیلم کمدی است؟ » جواب داد: « آخر چهره ی محمدرضا شریفی نیا و لیلا حاتمی را خوشحال و خندان کنار هم گذاشته، از آن طرف خسرو شکیبایی هم با موهای فرفری و چهره ی مبهوت به این دو تا خیره شده است و همه ی این ها بیشتر به کار یک کمدی می آیند تا یک ملودرام جنایی از نوع سالاد فصل!!! »

دو- احمد پور مخبر ستاره ی جدید سینمای ایران است؟ فیلم های روی پرده که این را می گویند. اگر توفیق اجباری را که پارسال اکران شد کنار بگذاریم، احمد پور مخبر از ابتدای امسال در چهار فیلم مجنون لیلی، تلافی، زن ها فرشته اند و ده رقمی بازی کرده است و احتمالا فیلم های دیگری هم در راه اند. جالب اینجاست که آنونس همه ی این فیلم ها در کنار بازیگران اصلی اشاره ای هم به حضور پور مخبر کرده اند و این مشخص است که حساب ویژه ای روی حضور پور مخبر در فیلم شان کرده اند. باز خدا پدر رضا عطاران را بیامرزد که با ترش و شیرین چهره ی جدیدی به سینمای ایران معرفی کرد.

سه- این که بازیگری مثل نیکی کریمی که سابقه ی حضور در فیلم هایی از داریوش مهرجویی، مسعود کیمیایی ، بهروز افخمی و تهمینه میلانی را دارد، به زعم خودش فیلم های روشنفکری مثل یک شب و چند روز بعد را می سازد، کتاب ترجمه می کند و سابقه ی حضور در جشنواره های تراز اول خارجی را دارد در فیلمی از محصولات پویا فیلم و با کیفیت زن ها فرشته اند ظاهر می شود را چطور می شود توجیه کرد؟
می گویند نیکی کریمی بازی در این فیلم ها وسط فعالیت های جدی اش برای پول انجام می دهد. نیکی کریمی به تازگی بازی در فیلم دو خواهر را در کنار محمدرضا گلزار و الناز شاکر دوست و به کارگردانی محمد بانکی- تهیه کننده ی اکشن های درجه دویی مثل شاهین طلایی و علف های هرز-  به پایان رسانده است. ابوالفضل پور عرب را که خاطرتان هست؟ همبازی نیکی کریمی در فیلم عروس که حالا تنها حضورش در سینما و تلویزیون ایران یا سریال های درجه دو ی تلویزیون یا نقش های فرعی در فیلم هایی مثل پسران آجری و مجنون لیلی است. به گمانم نیکی کریمی هم در حال تکرار تجربه های پور عرب است.


+ نوشته شده در  2008/7/3ساعت 20:58  توسط مسعود  | 

یکروز به شیدایی، در زلف تو آویزم
زان دو لب شیرینت، صد شور برانگیزم.

 

 

 

+ نوشته شده در  2008/7/1ساعت 19:18  توسط مسعود 

در زندگی عادی گاهی اتفاقاتی می افتد که کاملا درمانده می شوی، هیچ کدام از خوانده ها و شنیده ها، دیده ها و دانسته ها به کار ِ تو و حل مشکلت نمی آیند. بعد از خودت می پرسی: «خب که چی؟» این که می گویند زندگی تجربه است یعنی چه؟ تجربه هایی که به هیچ کار نمی آیند. با خودت فکر می کنی که نکند همه اش یک شوخی خنده دار باشد.
+ نوشته شده در  2008/6/30ساعت 19:43  توسط مسعود  | 

گاهی وقت ها آدم در نقطه ی صفر قرار می گیرد.
+ نوشته شده در  2008/6/26ساعت 11:48  توسط مسعود 

روبروی خانه ی شخصیت های اصلی فیلم همیشه یک کیوسک تلفن عمومی وجود دارد که پسر قهرمان ماجرا از آنجا به دختر قهرمان ماجرا زنگ می زند تا خبر بدی را به اطلاعش برساند، همیشه ساعت از نیمه شب گذشته و همیشه باران می بارد.

 

+ نوشته شده در  2008/6/22ساعت 19:52  توسط مسعود  | 

سینمای اصغر فرهادی و آدم هایش را دوست دارم، کمتر زمانی که به عنوان فیلمنامه نویس سریال های پزشکان و روزگار جوانی را می نویسد یا به عنوان کارگردان سریال چشم به راه و سری اول داستان یک شهر را می سازد و بیشتر زمانی که سری دوم داستان یک شهر و فیلم های رقص در غبار، شهر زیبا و چهارشنبه سوری را می سازد که هر کدام این فیلم ها هم می توانند یکی از قسمت های مجموعه ی داستان یک شهر باشند. در داستان یک شهر هر بار یک گروه مستند ساز درگیر ماجرای افراد خاصی می شد و روحی در چهارشنبه سوری، اعلا در شهر زیبا و یوسف در رقص در غبار وارد زندگی افراد خاصی می شوند و ماجراها را شکل می دهند.
سری دوم داستان یک شهر با آن داستان های تلخ و تاثیر گذار که هیچ وقت به پخش مجدد هم نرسید به گمانم یکی از بهترین سریال های چند سال اخیر تلویزیون است و یکی از قسمت هایش که فرهاد اصلانی و نازنین فراهانی بازی می کردند ماجرای مردی بود که در اثر اتفاقی ایدز می گیرد و این بیماری را به زن و بچه ی در حال تولدش منتقل می کند، مرد می میرد و زن که حالا بچه ی کوچکی هم به همراه دارد در خیابان ها آواره می شود و خاطرم هست که سکانس آخر سریال نازنین فراهانی را کنار خیابان مستاصل و بی پناه نشان می دهد که ماشین ها برایش بوق می زدند و جلوی پایش ترمز می کردند و داستان با سوار شدن زن در یکی از ماشین ها تمام می شد. صحبت کردن از بیماری ایدز در فضای محافظه کار تلویزیون جسارتی می خواست که اصغر فر هادی داشت و دارد.
دغدغه های اصغر فرهادی برایم قابل احترام اند و اسم اش حالا برایم حکم یک برند قابل اطمینان را دارد و خوشحالم که چند وقتی است فیلم چهارم اش، درباره ی الی را می سازد با آن کست بازیگری کنجکاو برانگیز که دو فیلمنامه نویس- مانی حقیقی و پیمان معادی - را هم در خود دارد. عکس های درباره ی الی که تازه منتشر شده اند را نگاه می کنم، انگار تک تک بازیگران از اتفاقی که در حال شکل گرفتن است خوشحال اند، رضایت را در چهره ی همه شان می بینم، راحت بگویم انگار از اتفاقی که برایشان می افتد کیف می کنند. امیدوارم که نتیجه اش روی پرده چیز خوبی باشد.


+ نوشته شده در  2008/6/21ساعت 19:58  توسط مسعود  |