یک-
عزت ا... انتظامی، کیومرث پور احمد و پرویز پرستویی به دادسرای جنایی احضار شدند.دو-
گلشیفته فراهانی؛ بدون جنجال در هالیوودسه-
گل شیفته فراهانی ممنوع الخروج شد.پی نوشت: این روز ها اخبار سینمای ایران داغ ِ داغ است. چند فیلم خوب تازه اکران شده اند، جشن خانه ی سینما در راه است، خبر بازی گلشیفته فراهانی در فیلمی از ریدلی اسکات هم خیلی ها را شگفت زده کرده، هم خوراک خوبی برای خبرگزاری ها، وبلاگ ها و مجلات است و خلاصه این که روزهای سینمایی داغی در راه است...
+
نوشته شده در
2008/8/20ساعت 22:17 توسط مسعود
|
شب ها خیابان های اطراف خانه را پیاده گز می کنم. گاهی کتابی دست می گیرم و گوشه ای روشن اگر جایی برای نشستن باشد، می نشینم و چند صفحه ای از کتاب را می خوانم. ماشین ها و موتورها و آدم ها از کنارم می گذرند، گاهی می ایستند به حرفی و سوال و جوابی. یک بار همین طور بی دلیل کوله پشتی ام را همراه خودم می برم، کوله پشتی ِ سنگین ِ پر از کتاب و جزوه را بدون این که خالی کنم می برم خیابان گردی.
کوچه تاریک است و من تنها عابر این کوچه ی تاریک، کوله را به جای این که پشتم بیاندازم، دستم گرفته ام.موتور سواری به سرعت از کنارم می گذرد، کمی جلوتر می رود، بعد دور می زند و بر می گردد. دو نفر هستند، فکر می کنم حتما به قصد پرسیدن نشانی آمده اند.
یکی شان می پرسد: «امیر رو می شناسی؟»
سری تکان می دهم که یعنی: «نه.» و بعد همان که سوال پرسید از موتور پیاده می شود، یک لحظه تیزی چاقو را روی تی شرت ام می کشد. تی شرتِ سبز ام پاره می شود. با وحشت عقب می کشم، جلو تر می آید و با تهدید می گوید: «زود باش هرچی توی کیفت داری خالی کن.»
چاقو را درست روی صورتم می گذارد و می گوید: «زود باش، زود باش.»
یاد فیلم ها می افتم، یاد ِ این زن حرف نمی زندِ احمد امینی می افتم، که کتایون ریاحی دنبال کار موکل اش بود و توی کوچه پس کوچه های همین شهر با چاقو تهدید شد، آنجا البته نامردها چاقو را کشیدند و رفتند، یادم هست توی فیلم فردای روزی که این اتفاق افتاد کتایون ریاحی که صورتش زخمی شده بود با موکل اش که مورد تجاوز جنسی قرار گرفته بود حرف می زد و مدام سعی می کرد زخم صورتش را پنهان کند و چه صحنه ی زیبایی خلق شده بود.
به خودم می آیم. می گویم: «توی کوله ام هیچ چیزی که به درد شما بخوره نیست، یک مشت کتاب و جزوه ی به درد نخور.»
کوله را از دستم می گیرد و خالی می کند، کتاب ها و نوشته ها و جزوه ها وسط خیابان ولو می شوند، نوشته ها و جزوه ها به کنار، بیشتر دلم به حال کتاب هایی می سوزد که همین امروز از کتابفروشی لارستان خریده ام و حتی ورق هم نخورده اند. دنبال پول می گردند، کیف پولم را دستشان می دهم، چند هزار تومانی بیشتر درش نیست که می خواستم با همان هم کتاب بخرم و نخریده بودم، پول ها را بر می دارد، این بار موبایل را می خواهد، موبایل کهنه و درب و داغون من به کارشان نمی آید. موبایل و کیف پول و کوله ی خالی را کنار کتاب ها روی زمین پرت می کند. بعد دست می کند و چند تا از کتاب ها را بر می دارد، می خندد و می گوید: «این کتاب ها را یادگاری بر می دارم.»
سوار موتور می شود و می روندو با کتاب ها برایم دست تکان می دهند، یک لحظه از خاطرم می رود که کدام کتاب ها را برده اند. وسایلم را جمع می کنم و بر می گردم خانه. توی خانه یادم می آید که یکی از کتاب هایی که با خودشان برده اند آن گوشه ی دنج سمت چپ مهدی ربی بود که توی کتابفروشی دیدم و عاشق جلد سبز رنگ اش شدم و خریدم.
بعد ها کم کم عادت پیاده روی شبانه از سرم می افتد ولی صدای موتورهایی که از پشت سر می آیند از خاطرم نمی روند. بعد ها یک آن گوشه ی دنج سمت چپ دیگر می خرم و می خوانم ودیوانه ی داستان اول کتاب می شوم. همان که شخصیت داستانش هر شب ده کیلومتری را می دود و یک جای داستان این طور می گوید:
«با این که تنها دویدن را دوست دارم، با این که مسیرهایی را انتخاب می کنم که با آدم ها روبه رو نشوم، با این که ساعتی را برای دویدن انتخاب می کنم که خلوت ترین ساعات شبانه روز هستند، همیشه یک جور نیاز به دیده شدن در وجودم هست. حتا وقتی تا کیلومترها ماشینی دیده نمی شود و اتوبان خالی خالی است، همیشه فکر می کنم کسی هست که مرا می بیند.کمرم را صاف می کنم واستیل دویدن را نگه می دارم. حتا با آن نفر خیالی حرف میزنم. مثلا می گویم: شما چطورید؟ من بد نیستم و فکر می کنم امشب شب خوبی باشد. یا می گویم: می دانی! زندگی تکرار نمی شود و این عمل کردن را غیر ممکن می کند. اما می شود بهترین حس را داشت و من گاهی دارم.»
+
نوشته شده در
2008/8/20ساعت 13:9 توسط مسعود
|
کسی بود به نام برت که دچار بیماری تجمع آب در سر بود و رفتگری می کرد. هرکجا می رفت یک جارو همراهش بود. پسر فاحشه ای بود و اسباب زحمت مردان شهر: اغلب شان سری به فاحشه زده بودند و هرکدام شان می توانست پدر این پسر باشد. تا آن جا که به فاحشه مربوط می شد، همه شان پدر این پسر بودند. او هیچ وقت نخواسته بود فاحشه باشد. شهر بود که احتیاج به چنین کسی داشت و او هم مجبور شده بود به این وضعیت تن دهد، و طی این سال ها آدم تلخی شده بود. مخصوصا بعد از تولد پسرش، دیگر از مشتریانش متنفر بود. پسر اسباب مسرت زیاد و زحمت زیاد تر بود. پسر هیچ خاطره ای نداشت که درباره اش حرف بزند. اغلب از مادرش می پرسید: بابام کجاست؟ و مادرش هم بی هدف به اولین مردی که از پشت پنجره رد می شد اشاره می کرد. بهش می گفت: بابات اوناهاش. پسر می دوید بیرون و دست می انداخت دور گردن مرد. اما فردای آن روز هیچ چیز یادش نبود، و از مادر می پرسید: بابام کجاست؟ و دوباره پدر دیگری تحویل می گرفت، همین طوری.*
* ماهی بزرگ/دانیل والاس/ ترجمه ی احسان نوروزی
+
نوشته شده در
2008/8/19ساعت 13:5 توسط مسعود
|
اسمش فاطمه بود ولی همه فی فی صدایش می کردند، خودش هم نمی دانست که این اسم چطور و از کجا سر و کله اش پیدا شد و رویش ماند که ماند. فقط برایمان تعریف می کرد یکبار که برای دیدن بچه هایش به آمریکا رفته بود یکی از نوه ها اسم فی فی را روی سگ اش گذاشته بود و همین موضوع مدت ها مایه ی خنده و شوخی اطرافیانش بود.
اولین بار شاید دوازده یا سیزده ساله بودم که در یکی از جمع های خانوادگی دیدم اش، پیرزنی تکیده با موهایی یکدست سفید و کوتاه که هرچند مشخص بود با روزهای اوجش فاصله ی زیادی دارد ولی هم چنان منش اشرافی اش را حفظ کرده است. خیلی اتفاقی با خانواده ی عمه ی من آشنا شده بود و تا روزهای آخر عمر هم ارتباطش را با آنها قطع نکرد.
شوهرش را که ظاهرا در دوره ی خودش بر و بیایی داشته مدت ها پیش از دست داده بود و بچه هایش بجز یکی که خارج از تهران مزرعه داشت و کار کشاورزی می کرد، همگی خارج از ایران بودند.مدام برایمان از ارتباطاتی که در دوران جوانی اش با کله گنده ها داشته تعریف می کرد، از سفرهایی که رفته، از مهمانی هایی که با حضور آدم های اسم و رسم دار می گرفت، از درس خواندنش در رشته ی نقاشی در دانشکده ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران آن هم در دوره ای که خیلی از دخترها حتی از مدرسه رفتن هم محروم بودند و نکته ای که در وجودش به شدت جلب نظر می کرد این بود که با وجود بیماری مفصلی که داشت هنوز طراوت و شادابی و شور زندگی کردن را فراموش نکرده بود. دست ها و پاهایش دچار بیماری خاصی بود، یک نوع بیماری مفصلی که اگر اشتباه نکنم آرتریت روماتوئید نام دارد، انگشتان دست و پا حالت طبیعی خودشان را از دست داده بودند و به طرف داخل جمع شده بودند، راه رفتنش به کمک واکر بود و برای غذا خوردن، قاشق دست گرفتن و کلی کار دیگر مشکل داشت ولی مدام از برنامه هایش برای آینده صحبت می کرد، از جاهایی در دنیا که قصد داشت به زودی ببیند و مدام ما را تشویق می کرد که «دنیا دیدنی بهتر از دنیا خوردنی»، از کتاب خاطراتی که می خواست بنویسد و فقط یک همراه می خواست و از تجارتی که تازه می خواست راه بیندازد.
تا یک سال و چند ماه بعد هر هفته روزهای جمعه مهمان جمع های خانوادگی مان بود و انگار هربار آمدنش شوری تازه در جمع می انداخت، بعد ها که ناتوان تر شد دیگر نمی آمد ولی هربار انگار وجودش و حضورش در جمع احساس می شد، پرستاری داشت که چند روز در هفته سراغش می آمد و کارهایش را انجام می داد و همین پرستار بود که خبر رفتنش را داد، توی خانه و در تنهایی جان داده بود.
حالا با خودم فکر می کنم که آن روزهای آشنایی با فی فی اگر کمی بزرگتر بودم یا کمی بلند پرواز تر شاید امروز یک کتاب مشترک با فی فی داشتم یا حداقل یک عکس یادگاری ولی حالا تنها یادگاری فی فی نقاشی است بر دیوار خانه که او وقتی خیلی جوان بود کشیده، تصویر چهره ی دختری که موهایش را در باد رها کرده، گوشه ای تکیه داده و با چشم های درشتش به جایی در دوردست خیره مانده است.
+
نوشته شده در
2008/8/17ساعت 14:4 توسط مسعود
|
این روزها ایتالو کالوینو می خوانم، از سه گانه ی نیاکانٍ ما شروع کرده ام که سه کتاب ویکنت دو نیم شده (1952)، بارون درخت نشین(1957) و شوالیه ناموجود(1959) را شامل می شود. به شدت با بیان جذاب و طنز فوق العاده و تخیلی که در آثار کالوینوست ارتباط برقرار می کنم. طرح اولیه ی هر سه داستان کمی غیر واقعی است، در بارون درخت نشین کوزیمو از بالای درخت زندگی زمینی ها را نظاره می کند، در ویکنت دو نیم شده ویکنت به دو نیمه ی خیر و شر تقسیم می شود و در شوالیه ی ناموجود، کالوینو با شوالیه ای که فقط زره است و وجود خارجی ندارد همه چیز را به تمسخر می گیرد:
1. بارون درخت نشین/ ایتالو کالوینو/ ترجمه ی مهدی سحابی/ انتشارات نگاه/ چاپ پنجم: 1386/ 320 صفحه/ چهار هزار تومان:
ماجراهای بارون درخت نشین را برادر «کوزیمو دو روندو» تعریف می کند. کوزیمو در سن دوازده سالگی به بهانه ی اعتراض به خوردن خوراک حلزونی از درخت بالا می رود و سوگند یاد می کند که تا آخر عمر پایش به زمین نرسد و تا پایان عمر هم از درخت پایین نمی آید و اصلا مرگش هم طوری اتفاق می افتد که برای همیشه همان بالا می ماند و بر مقبره اش هم به یادش این طور می نویسند:
کوزیمو لاورس دو روندو/ میان درختان زیست/ همواره زمین را دوست می داشت/ به آسمان رفت.
کالوینو انگار می خواهد با این کتاب «جور دیگر زیستن» را به خواننده نشان دهد، این که می توان زندگی را از زاویه ی دیگری، کمی از بالاتر نگاه کرد و آن طور که مترجم در مقدمه ی کتاب نوشته:
« چگونه می توان هم از مردم گریخت و هم از نزدیک با ایشان، و برایشان زندگی کرد؟»
مانند کوزیمو که در حالی که به نظم و قراردادهای اجتماعی پشت پا می زند ولی نیازهای زمینی را فراموش نمی کند، به مردم برای فرونشاندن آتش جنگل و فراری دادن گرگ ها کمک می کند و حتی زمینه ی برپایی «جمهوری درختستان» را در ذهن می پروراند، برای بارون کوزیمو هر کاری شدنی است.
کتاب در قسمت هایی به شدت یادآور سبک رئالیسم جادویی و صد سال تنهایی مارکز است.
2. ویکنت دو نیم شده/ ایتالو کالوینو/ ترجمه ی پرویز شهدی/ نشر چشمه/ چاپ سوم: 1384/ 120 صفحه/ هزار و صد تومان:
راوی داستان خواهرزاده ی «ویکنت مداردو دی ترالبا» است. ویکنت در میدان جنگ بر اثر برخورد توپ به دو نیم می شود، نیمی شر و نیم دیگر خیر. نیمه ی شر مداوا می شود و به محل زندگی اش بر می گردد و به آزار و اذیت می پردازد، مدتی بعد نیمه ی خیر هم بر می گردد و هر دو نیمه ی خیر و شر عاشق دختری می شوند و در اثر عشق این دختر بین شان جنگی در می گیرد.
داستان در جاهایی به شدت یادآور کمیک استریپ است و از نیمه به بعد سوالات فراوانی هم مطرح می کند: آیا خیر یا شر به تنهایی دنیا را کفایت می کند؟ یا خیر و شر در کنار هم معنی دارد و خیر مطلق و شر مطلق جز نابودی حاصلی ندارد.
در اینجا باز هم کالوینو «جور دیگر زیستن» را به خواننده نشان می دهد:
« وقتی کامل بودم، همه چیز برایم طبیعی، درهم و برهم و احمقانه بود، مثل هوا؛ گمان می کردم همه چیز را می بینم، ولی جز پوسته ی سطحی آن، چیزی را نمی دیدم.»
3. شوالیه ناموجود/ ایتالو کالوینو/ ترجمه ی پرویز شهدی/ نشر چشمه/ چاپ سوم: 1385/ 175 صفحه/ هزار و ششصد تومان:
شوالیه آژیلوف شخصیت اصلی کتاب است، شوالیه ای که در کارش به شدت جدی است ولی وجود خارجی ندارد و فقط یک زره فولادین است و داستان را راهبه ای برای استغفار از گناهانش می نویسد. آژیلوف هم همانند کوزیمو شخصیتی به شدت انسانی دارد و از مناسبات پوچ دنیای پیرامونش به تنگ آمده است.
اینجا کالوینو با خلق شخصیت آژیلوف نظم توخالی ارتش را به باد انتقاد و تمسخر می گیرد.
پی نوشت: ترجمه ی بارون درخت نشین عالی است ولی ترجمه ی ویکنت دو نیم شده کمی اذیت می کند. مثلا در جاهایی ویکنت، دایی ٍ راوی داستان معرفی می شود و دقیقا در خط های بعدی راوی داستان او را عمو خطاب می کند. یک نمونه ی کاملا واضح از صفحه ی هفتاد و شش کتاب:
« چشم که باز کردم، دستی را بالای سرم دیدم، و روی این دست عنکبوت سرخ پشم و پیل داری. به آن طرف برگشتم؛ عمویم بود که با بالاپوش سیاهی بالای سرم ایستاده بود.
وحشت زده به عقب پریدم. در این مدت عنکبوت دست دایی ام را نیش زد و به سرعت فرار کرد. »
+
نوشته شده در
2008/8/15ساعت 10:58 توسط مسعود
|
اینک من، ای آینده، سوار بر اسب تو! چه پرچم های جدیدی را بر فراز برج های شهرهایی هنوز ساخته نشده برایم به اهتزاز در می آوری؟ چه سیلاب های ویران کننده ایقصرها و باغ هایی را که دوست می داشتم از جا خواهد کند؟ چه دوران طلایی پیش بینی نشده ای را در آستین داری، تو ای آینده ی سرکش، تو ای پدید آورنده ی گنج هایی چنین گران تمام شده، ای قلمرویی که باید تسخیرت کرد، ای آینده...*
* شوالیه ناموجود/ایتالو کالوینو
+
نوشته شده در
2008/8/12ساعت 20:57 توسط مسعود
جریان هیچ وقت آن چیزی نیست که ما فکر می کنیم.
+
نوشته شده در
2008/8/12ساعت 16:23 توسط مسعود
|
1. بر خلاف نظر کمال تبریزی در مصاحبه با ماهنامه ی سینمای پویا که موضوع اصلی فیلم را ماجرای مردی می داند که دنبال این است که معضلات زندگی خود را بشناسد، من عقیده دارم سوال اصلی فیلمنامه، سوالی که در طول تماشای نیمه ی دوم فیلم تمام تماشاگران دنبال جواب آن اند و فیلم هم با پاسخ دادن به این جواب به انتها می رسد این است که اساسا این پری طلعت پور که تمام اتفاق های فیلم زیر سر اوست کیست؟ سوالی که حتی فیلمنامه نویسان کار هم از جواب دادن به آن عاجز مانده اند و در محیط های مختلف چندین نفر را پری طلعت پور معرفی کرده اند. مثلا مربی تیر اندازی مریم در صحبت با امیر، مریم را پری طلعت پور معرفی می کند و دقیقا در سکانس بعدی، در صحبت های جاهد با مریم، جاهد همسرش را به عنوان پری طلعت پور معرفی می کند.به نظر می رسد که فیلمساز خواسته تمام زنان را پری طلعت پور معرفی کند و به نوعی در هر ماجرایی پای یک زن در میان باشد و همین مساله به آشفتگی فیلم دامن زده است.
2. فیلم ساختار کلاژواری دارد، یعنی در کنار خط اصلی داستان، تعدادی داستان فرعی داریم که هر کدام ساز جداگانه ای می زنند و اساسا می توانند ماجرای مستقلی باشند و نخ تسبیحی که باید این خرده ماجراها را به هم پیوند بزند وجود ندارد. خط اصلی داستان از یکی داستان های مجموعه ی «غیر قابل چاپ ٍ» سید مهدی شجاعی گرفته شده و بقیه داستان های کتاب هم روایت های فرعی فیلم را تشکیل داده اند. مثل زنی که خود را شبیه آنجلینا جولی می داند یا زنی که سوار ماشین مردان می شود و خود را استاد دانشگاه معرفی می کند و هر کدام این خرده روایت ها را می توان از فیلم حذف کرد بدون این که اتفاقی برای داستان اصلی فیلم بیفتد.
3. نغمه ثمینی- یکی از فیلمنامه نویسان کار- در یادداشتی که برای مجله ی صنعت سینما نوشته عنوان کرده که گروه دنبال نوشتن یک فیلمنامه ی جنون آمیز بوده اند که هیچ منطقی میان وقایع آن نباشد. ولی به گمانم حتی بی منطقی هم باید منطق خاص خودش را داشته باشد. این که مثلا یک لحظه لحن فیلم رئال است، یک لحظه رو به فانتزی می آورد و لحظه ی بعد به هجو می رسد را چطور می شود توجیه کرد. بیشتر به نظر می رسد که فیلمساز می خواسته کلی حرف در مورد خصوصیات زنان و مردان و روابط بین آنها بزند و در نهایت هیچ حرفی هم نمی زند. مثلا تنها کاربرد شخصیت جاهد که مهران مدیری بازی می کند این است که در مورد زن ها و خصوصیات آنها جملات قصار بگوید یا سیر وقایع فیلم که در انتها به شکل کاملا تصادفی همه چیز رو می شود و ماجرا به خیر و خوشی خاتمه می یابد. این جاست که تماشاچی با حسرت می گوید کاش تبریزی وسواس و دقت نظری را که برای ساخت تیتراژ ابتدا و انتهای کار به کار برده برای کل لحظات فیلمنامه هم به کار می برد که در این صورت حتما با فیلمنامه و فیلم یکدست تر و ماندگار تری مواجه بودیم.
پی نوشت: برای بار دوم به اصرار یکی از دوستان مجبور شدم برای تماشای «همیشه پای یک زن در میان است» بروم و از آنجا که شعار تبلیغاتی فیلم این بود که «این فیلم را بارها خواهید دید.» تصمیم گرفتم فیلم را با دقت بیشتری و شاید از زاویه ی دیگری تماشا کنم تا شاید موضوعاتی که بار اول ربط شان را به موضوع اصلی فیلم متوجه نشده ام دریابم ولی چیزی که بیشتر اذیت ام کرد، شلختگی و عدم دقتی بود که در بعضی صحنه های فیلم دیدم والبته شاید اشکال از منشی صحنه هم باشد و حالا سه تا از این صحنه ها را به عنوان مثال می آورم:
یک- صحنه ای که امیر برای ملاقات پری طلعت پور به رستوران شام آخر می رود و زنی را که شبیه آنجلینا جولی است ملاقات می کند در صحنه ی اول روی میز زن یک بشقاب سالاد می بینیم ولی بار دومی که زن نشان داده می شود جلوی رویش یک بشقاب غذاست و خبری از بشقاب سالاد نیست.
دو- اواخر فیلم جایی که امیر و جاهد دنبال پرونده ی امیر هستند، جاهد برای رفتن به دادگاه از ماشین پیاده می شود و امیر می گوید که من هم ماشین را پارک می کنم و دنبالت می آیم ولی دقیقا در صحنه ی بعد امیر را می بینیم که سوار ماشین جاهد دنبال باشگاه تیراندازی مریم می گردد. این جا یک صحنه ی تصادف هم اتفاق می افتد که کاملا مشخص است که از بدل استفاده شده ولی کاش تبریزی دقت بیشتری برای اجرای صحنه ی تصادف به خرج می داد چون دقیقا بعد از تصادف کله ی طاس بدل کار از پشت مشخص است، ضمنا بدل کار همین طور توی ماشین احتمالا منتظر فرمان کات کارگردان نشسته و هیچ عکس العملی نشان نمی دهد.
سه- در صحنه ای از فیلم که از وزارت برنامه و بودجه با امیر تماس می گیرند خانمی با مانتو با امیر صحبت می کند ولی انتهای فیلم که مجددا همین صحنه تکرار می شود این خانم چادر به سر دارد.
این جاست که باز هم می گویم کاش تبریزی دقت بیشتری برای ساخت این فیلم به خرج می داد.
+
نوشته شده در
2008/8/11ساعت 14:9 توسط مسعود
|
کیست که هربار ما را پینگ می کند؟
+
نوشته شده در
2008/8/10ساعت 23:10 توسط مسعود
|
- سلام، مبارکه، وقتی شنیدم خیلی خوشحال شدم.
- جان من زنگ بزن، می خوام صدات رو بشنوم.
- سلام، ما دعوامون شده، داریم به هم می زنیم، نمی دونم چه گُهی بخورم؟
- من دوباره عاشق اش شدم، دارم دیوونه میشم.
- دارم اینجا خودمو از عشق نابود می کنم، از صبح تا شب پیش هم هستیم. رسما ازش خواستگاری کردم.
- تو لجنی، پستی، حالمو به هم می زنی، تو عمدا داری منو تحریک می کنی. آرزو دارم یکروز اونقدر قدرت داشته باشم که غرور کذائیت رو خورد کنم.
- بیکارم، هیچ غلطی نمی کنم، اعصابم خورده، دیگه بدتر از این نمی شه، امروز دیگه راحت میشم.
- شماره ات رو می شناسم، خواهش می کنم سر به سرم نذار.
- شماره ی تماس من پیش ٍ تو امانت می مونه.
- با این همه توهین و تحقیر، کاش می دونستم هنوز چرا این قدر دوستت دارم؟
- عوضی چرا موبایلتو خاموش کردی؟
- آینده رو چی دیدی؟ یکروز میرسه که پشیمون میشی، مطمئن باش.
- هستم، همین جام، اما نمیدونم چرا همیشه همه منتظر من اند که خبری ازم بشه، اون موقع یادشون بیفته که من هم هستم.
- روز بد، ماه بد، سال بد، عمر بد، فردای بدتر، اگه کسی رو نداشتم که به امید اون باشم شاید...
- من بیرونم، به همه گفتم با تو هستم، سوتی ندی!
- جون ٍ امید یه کاری کن، تو کفم!
- من نگفتم دروغ میگی، فقط تعجب کردم، همین.
- من تمام حس هام رو دارم از دست می دم.
- باید از اول شروع کنم، قبل اش باید تخلیه بشم، کمی زمان می بره.
- عزیزم هر جور دلت خواست با هم حرف می زنیم.
- مطمئن باش عذاب کاری که با من کردی هیچ وقت راحتت نمی ذاره، پس اسم من همیشه یادت می مونه.
- خدا حافظ، ولی بدون دوست داشتنت رو می خواستم، نه بیشتر، نه کمتر.
- دیروز منتظرت بودم نیومدی، یه زنگ به گوشی ٍ من بزن.
پی نوشت: نوشته های این پست هیچ ارتباطی به هم ندارند، تنها و تنها جملاتی هستند که این روز ها از گوشه و کنار زیاد می شنوم.
+
نوشته شده در
2008/8/8ساعت 19:9 توسط مسعود
|
1. دو، سه شب پیش عروسی دعوت بودم. همان جا آرزو کردم کاش آدمی پیدا میشد که یک تحقیق جامعه شناسی جانانه در مورد عروسی های ایرانی انجام می داد. واقعا این همه بزک و دوزک، لباس های آن چنانی، موزیک و رقص های چینین و چنان، این همه آدم شاد و خندان بعد از عروسی کجا می روند؟! نشانی از هیچ کدام این ها توی زندگی روزمره نمی بینم ولی کافی است که به یک مهمانی یا عروسی دعوت شوید تا تصویری کاملا متفاوت از اتفاقاتی که هر روز توی جامعه می افتد برایتان ترسیم شود.
2. دوست دارم بدانم یکی که از خارج به جامعه ی ایرانی نگاه می کند این تناقض درون و بیرون را چطور می بیند؟
+
نوشته شده در
2008/8/8ساعت 16:38 توسط مسعود
|
کاش همایون اسعدیان قبل از این که مشغول ساخت ده رقمی شود یکبار آخر بازی را از اول تا آخر تماشا می کرد. آخر بازی در دوره ی اوج فیلم های موسوم به دختر،پسری ساخته شد، نه ستاره ی آن چنانی داشت- حامد بهداد اولین فیلمش را بازی می کرد و پوپک گلدره هم چندان شناخته شده نبود- نه درش خبری از موی ژل زده و گیتار و چشم رنگی بود اما آخر بازی شکست خورد، اسعدیان به تلویزیون کوچ کرد، چند مجموعه ی تلویزیونی ساخت و حالا در دوره ی اوج فیلم های کمدی با فیلم ده رقمی دوباره به سینما برگشته است. ده رقمی البته تله فیلمی بوده که برای تلویزیون ساخته شده و بعد برای اکران سینماها مجوز اکران گرفته و همین تلویزیونی بودن ده رقمی بدجور توی ذوق تماشاگر سینما می زند. به گمانم تماشاگری که بلیت می خرد و توی سالن تاریک سینما می نشیند منتظر اتفاقی ورای چیزهایی است که خیلی راحت می توانست توی خانه لم بدهد و تماشایشان کند.
+
نوشته شده در
2008/8/5ساعت 20:10 توسط مسعود
|
خوشحالم، زندگی هنوز یکنواخت نشده است...
+
نوشته شده در
2008/8/3ساعت 21:14 توسط مسعود
|
مردان نه بهشت و رنگ و بو می خواهند
یا موی خوش و روی نکو می خواهند
یاری دارند مثل و مانندش نیست
در دنیی و آخرت هم او می خواهند
+
نوشته شده در
2008/8/1ساعت 14:3 توسط مسعود
شنبه روز سفر بود و امروز پنج شنبه است. سفری که فقط پنج شش ساعت طول داشت ولی به یادمان آورد که طول سفر چندان مهم نیست.سفر از کجا شروع شد؟ قرار بود شهر کتاب آرین نقطه ی آغاز سفر و ساعت یازده زمان آغاز سفر باشد. سفری که با تاخیر چهل و پنج دقیقه ای من شروع شد و همسفرم تنها به این شرط که همراه خودم برایش یک بطری آب معدنی تگری- این تگری را جنوبی ها خوب می فهمند - ببرم تاخیر طولانی من را نادیده گرفت. فضای شهر کتاب برخلاف گذشته چندان به مذاقمان خوش نیامد و پیاده میرداماد را تا سر شریعتی گز کردیم. مقصد بعدی کندو بود که ناهاری بخوریم، گپی بزنیم و خستگی در کنیم. بعد ٍ کندو دوباره شریعتی را تا سینما فرهنگ پیاده بالا رفتیم و کلی هم غرولند کردیم که چرا سربالایی شریعتی تا این حد نفس گیر است؟!
فیلم های سینما فرهنگ هیچ کدام کنجکاوی مان را برای دیدن تحریک نمی کرد و علاوه بر این از زمان شروع یکی از فیلم ها نیم ساعتی گذشته بود و فیلم دوم هم یک ساعت بعد شروع می شد، این بود که بی هدف خیابان کناری سینما را پیاده رفتیم تا به پارک زرگنده و شهدای گمنام اش برسیم و روی یکی از میز و صندلی های وسط پارک بنشینیم و بلند بلند کتاب بخوانیم، از فیلمنامه ای صحبت کنیم که شاید نوشته شود، همسفرم از روزهای شروع جنگ بگوید و اشک تمام چشم هایش را پر کند و بعد با پیرزنی دوست شویم که به روش خودش کلی توصیه برای زندگی ما جوان ها داشت.
بعد ٍ پارک این بار شریعتی را پایین آمدیم، انجیر خریدیم و همان جا وسط خیابان شستیم و خوردیم و آخر سر توی کافه ای نشستیم تا باز خستگی در کنیم، چای و کیک شکلاتی بخوریم و باز بحث بی پایان کتاب خواندن و فیلم دیدن را از سر بگیریم.
تمام مدت سفر ٍ شنبه دلخوش به این بودیم که چند ساعتی توی تهران بزرگ گم شده ایم و هیچ کس خبر ندارد که ما الان دقیقا کجاییم؟ هیچ کس جز خودمان که می دانم تا مدت ها مزه ی این سفر را زیر دندان هایمان احساس خواهیم کرد و هر بار که خواستیم از خوشی هایمان حرف بزنیم می توانیم از روزی حرف بزنیم که آن قدر پیاده راه رفتیم که تا چند روز تاول وسط انگشت پاهایمان زق زق می کرد.

تصویر از اینجا
+
نوشته شده در
2008/7/31ساعت 12:30 توسط مسعود
|
جووانی خلنگ رمان
بارون درخت نشین شخصیت یکه ای است، به گمان من حتی از کوزیموی درخت نشین هم شخصیت خاص تری است. جووانی خلنگ فقط در یک فصل کتاب حضور دارد و ورودش به داستان در فصل دوازدهم همراه با افسانه سازی و شایعه پراکنی مردم درباره ی اوست و همین مبالغه کردن مردم عادی در نگاه اول از جووانی خلنگ شخصیتی عجیب و اسطوره ای می سازد و جالب این که تصویر شخصیت عجیب و غریب جووانی در ادامه در مواجهه با کتابهایی که کوزیمو برای خواندن به دستش می دهد کاملا فرو می ریزد. کوزیمو وقتی می شنود که با چه لحنی درباره ی آن راهزن ناشناس گفتگو می کنند، وسوسه می شود که جووانی خلنگ راهزن را ملاقات کند:
یکبار کسی به او رو کرد و گفت:
-ببینم، تو که هم اش بالای درختهای جنگلی، تا حالا جووانی خلنگ را ندیده ای؟
کوزیمو از خجالت آب شد.من و من کنان گفت:
-نه...نه، گمان نکنم...
کس دیگری گفت:مگر می شود جووانی خلنگ را دید؟مخفیگاههایی دارد که هیچ کس نمی تواند پیدایش کند.از راههایی می رود که با عقل هیچ کس نمی رسد. کم کم کوزیمو به ترسی که همه از جووانی خلنگ دارند شک می کند، شوقش به دیدن راهزن فروکش می کند و همین جاست که بالاخره جووانی خلنگ را می بیند:
بعداز ظهر بود. کوزیمو بالای درخت گردویی نشسته بود و کتاب می خواند. از چندی پیش کتاب برایش چیزی ضروری شده بود. نشسته بود و ژیل بلاس لوساژ را می خواند، کتاب را به دستی و تفنگش را به دست دیگر گرفته بود.
ناگهان مرد ریشوی ژنده پوشی در سراشیب راه کوهستانی پدیدار شد.نفس نفس می زد، سلاحی نداشت.پشت سرش، دو پاسبان شمشیر به دست می دویدند و فریاد می زدند:
-بگیریدش! جووانی خلنگ است! این دفعه گیرش انداختیم!کوزیمو مرد راهزن را از دست پاسبان ها نجات می دهد و از همین جا رابطه ی کوزیمو و مرد راهزن و عشق راهزن به کتاب ها شروع می شود:
مرد راهزن خجولانه خندید و گفت: می خواستم خواهش کنم که اگر کتابتان را تمام کردید بدهید من هم بخوانمش. می دانید، من همه ی روز را در گوشه ای مخفی می شوم، نمی دانم چطور خودم را سرگرم کنم.
بدین گونه رابطه برادرم با آن راهزن آغاز شد. جووانی خلنگ همین که کتابی را به پایان می برد آن را پس می آورد، کتاب دیگری می گرفت، به دو به نهانگاهش می رفت و سرگرم خواندن می شد.

جووانی چنان دچار عطش خواندن می شود که هر روز کتاب تازه ای از کوزیمو طلب می کند و از آنجا که تمام روز در مخفیگاهش پنهان شده، کتاب های درشتی که یک هفته برای خواندن وقت می گیرند را یک روزه می خواند و کم کم سلیقه ی ویژه ای هم در خواندن پیدا می کند و هر کتابی را نمی خواند. آن چنان شیفته ی ادبیات و خواندن می شود که کم کم خیال راهزنی هم از سرش می افتد، کم کم علاقه اش را به آنچه در پیرامونش است از دست می دهد، گرایش به برخورداری از یک زندگی بهنجار، خانه و خانواده و خویشاوند در وجودش رخنه می کند و فقط زمانی از مخفیگاهش بیرون می آید که کتاب تازه ای برای خواندن از کوزیمو بگیرد:
دیگر جووانی خلنگ به چه درد می خورد؟سراسر روز در گوشه ای می لمید و با چشمان پر اشک کتاب می خواند، دست به هیچ کاری نمی زد، و دیگر از کالاهای دزدی خبری نبود. دو راهزن جوان، که از شاگردان جووانی خلنگ بودند و یارای از دست دادن پیشوای غرور آفرینی چون او را نداشتند، بر آن شدند که او را به بازگشت به زندگی افتخارآمیزش برانگیزند.
و همین عشق به خواندن کار دستش می دهد، دو تا از همدستانش یکی از کتابهایش را می دزدند و مجبورش می کنند برای پس گرفتن کتاب دوباره جامه ی راهزنی به تن کند و جووانی که عشق به دانستن ادامه ی ماجراهای کتاب دیوانه اش کرده و دیگر خودش را در نقش یک راهزن باور نمی کند وسط ماجرای دزدی به دست پاسبان ها می افتد:
یک دقیقه آن کتاب را ببند و به ما گوش بده.
جووانی خلنگ به زانو نشست، کتاب را با هر دو دست گرفت و آن را به سینه فشرد.انگار نمی خواست صفحه ای را که در حال خواندنش بود گم کند. اما چنان اشتیاقی به خواندن داشت که در همان حال نیز کتاب را به گونه ای بالا گرفت که بتواند آن را بخواند.
کتاب از دست جووانی خلنگ به زمین افتاد.اوگو خود را به زمین انداخت و پیش از آن که جووانی پایش را روی کتاب بگذارد آن را برداشت.
کتابم را بده.
اوگو کتاب را پشت خود پنهان کرد و گفت:
نه.اول باید به ما گوش بدهی! امشب یک گونی هیزم به خانه کنسانته می بریم. تو را به جای هیزم می کنیم توی گونی. شب که شد از گونی بیرون می آیی و همه ی عوارضی را که کنسانته این هفته جمع کرده از او می خواهی...پول را که برای ما آوردی می توانی کتاب را پس بگیری و هر چقدر دلت خواست بخوانی.
به زندان می افتد، کوزیمو که می داند جووانی به زودی به دار آویخته خواهد شد از بالای درختان خود را به کنار پنجره های سلول جووانی می رساند. جووانی از روزهای پوچی صحبت می کند که باید بی کتاب بگذراند و کوزیمو هر روز پیش و پس از بازجویی برایش کتاب می خواند.
در لحظه ای که طناب دار را به گردن جووانی خلنگ می انداختند، آوای سوتی از میان شاخه ها شنیده شد.جووانی سربلند کرد. کوزیمو بالای درخت بود و کتاب را در دست داشت.
بگو ببینم آخرش چه می شود؟
کوزیمو در پاسخ گفت:
متاسفم، جووانی: قهرمان داستان را به دار می زنند.
یعنی همان کاری که با من می کنند، پس خداحافظ!
لگدی به نردبان زد و آن را انداخت و ریسمان خفه اش کرد.
انتهای فصل دوازدهم پایان ماجراهای جووانی خلنگ است ولی تاثیری که بر کوزیمو قهرمان داستان می گذارد پایان ناپذیر است. طوری که راوی داستان در فصل های بعد عنوان می کند که دوستی با آن راهزن را کوزیمو را دچار شوری بیش از اندازه برای خواندن و دانش آموختن کرد؛ شوری که تا پایان زندگی با او بود.
به گمانم جووانی خلنگ رمان بارون درخت نشین ادای دین ایتالو کالوینو به جماعت کتابخوان است، یکجور ستایش خواندن و داشتن عشقی پرشور به مطالعه. جووانی خلنگ از عجایب داستان بارون درخت نشین است.
بارون درخت نشین/ایتالو کالوینو/ترجمه ی مهدی سحابی
+
نوشته شده در
2008/7/30ساعت 21:1 توسط مسعود
|
به زودی در این وبلاگ یک پست جدید نوشته خواهد شد!!!
+
نوشته شده در
2008/7/29ساعت 15:51 توسط مسعود
|
عشق مثل نسیمی یه که علف های زیر درختارو توی یه شب تاریک تکون می ده. کسی نباید سعی کنه به عشق تحقق ببخشه. عشق یه حادثه ی متعالی تو زندگی یه. اگه سعی کنی به عشق تحقق ببخشی و ازش خاطر جمع بشی و زیر درختا، اونجا که نسیم لطیف شبانه ای می وزه، زندگی کنی روز های گرم و طولانی نارضایتی به سرعت از راه می رسن و گرد وغبار گاری های در حال گذر روی لبهای پر التهاب و ناسور از بوسه هات می نشینن.*
* کتاب عجایب/شروود اندرسون/ نشر نیلوفر
+
نوشته شده در
2008/7/27ساعت 22:58 توسط مسعود
|
+
نوشته شده در
2008/7/26ساعت 22:21 توسط مسعود
|
در حالی که ایسنا
خبر از اکران مینای شهر خاموش فقط در یک سینما -سینما آزادی- از چهارشنبه دوم مرداد می دهد و سایت
دوربین هم عکس های جشن آغاز اکران فیلم را به عنوان عکس یک روی صفحه ی اول خود قرار داده تلفن گویای سینما آزادی هیچ اطلاعاتی در مورد اکران فیلم نمی دهد و فقط از فیلم دیوار به عنوان فیلم جدید اکران صحبت می کند.
لطفا پرتقال فروش را پیدا کنید!

+
نوشته شده در
2008/7/24ساعت 18:34 توسط مسعود
|
1- روز، خارجی، خیابان
رضا در حالی که بارانی و کیف به دست دارد در حاشیه ی یک بزرگراه راه می رود و در فکر است.
صدای رضا:همیشه حادثه زودتر از آن چه که تصور می کنی به سراغ آدم می آید. اون روز زمستان سال 75، این جمله بدون آن که علت آن را بدانم، دائم از مغزم می گذشت. ساعتی بود که در امتداد جاده ای، بی هدف راه می رفتم. دلم می خواست برای مدتی در زمان و مکان گم می شدم. احساس غریبی داشتم؛ چیزی مثل خسته شدن در روزمرگی ها، یا دلزده از سلام و خداحافظی های آدم هایی که دوستشان داری و ترجیح می دهی ازشان دور باشی که دوباره پیدایشان بکنی! که طراوت را بهتر لمس کنی؛ تا صدای محمد منو از حال و هوایی که داشتم بیرون آورد...
صدای محمد: سلام!
رضا متوجه پنجره اتومبیلی می شود که همراه او در حرکت است و مرد جوانی سعی می کند با او حرف بزند.
محمد: گفتم سلام!
رضا: (در حالی که راه می رود) امروز به خودم قول دادم جواب سلام کسی رو ندم!
محمد: خب نده!
رضا: راستش مردش نیستم!
محمد: مرد ٍ چه کاری؟
رضا: (می ایستد، اتومبیل هم می ایستد) مرد ٍ این که وقتی یکی سلام می کنه جوابشو ندم. سلام!
محمد: علیک سلام.
محمد شروع به صحبت با زبانی ساختگی می کند؛ طوری نا مفهوم حرف می زند که گاهی بعضی کلمات شنیده نمی شود. انگار در لحنش سوالی دارد.
رضا: (متوجه نمی شود) چی؟
محمد دوباره تکرار می کند.
رضا: آها...
بعد او هم به همان شکل و با همان زبان جواب او را می دهد. بعد هر دو می خندند.
محمد: (با خنده) حالا از کدوم طرف؟
رضا: بستگی داره!
محمد: می تونی بپری؟
رضا: یه وقت پرنده بودم (خنده)
محمد: عین من. پس بپر بالا! (محمد در ماشین را باز می کند).
رضا: (سوار می شود و اتومبیل به راه می افتد و دور می شود) پریدم!
صدای رضا: و بعد محمد باعث حادثه ای شد که زودتر از تصور به سراغ من آمد، آن هم در یک روز سرد زمستانی.
.
.
.
29- روز، خارجی، بام تهران:
نمایی از پشت بام که رضا وسط آن ایستاده و نامه محمد را می خواند... چشمان رضا خیس از خاطره محمد است.
صدای محمد: داداشم، عزیزم، رفیقم، هم سفر و هم پای من، تکه آهنی از سفر یاران در قلبم به یادگار دارمکه هر لحظه ممکن است مرا نیز هم چون هم سنگران دیگرم به سوی آن ها بکشاند. همه می دانستند که چاره ای نیست و این بیشتر به یک معجزه شبیه بود که سال های دیگری نیز باشم و ببینم. حس می کنم این تکه آهن سخت که موهبت هم جواری زندگی است با مرگ، به من چیز های زیادی آموخت و همیشه به من گفت که مسافری بیش نیستم و مسافر یعنی بغض گره خورده با کوله باری اندک از زندگی که سفر را برای همیشه برای او آسان می کند و قلب من با این تکه آهن سخت اشتی غریبی داشت، آشتی آهن با جان و روح آدمی که سختی رفتن را می کاهد. اگر روزی راهت به بام تهران من افتاد یادت باشد آن جا هم خبری نیست. روزی آن جا هم ساخته خواهد شد و بعد دیگر هیچ کس زحمتی که ما آن روز برای بالا رفتن کشیدیم نخواهد کشید. آدم های بعدی حتما دکمه ای را فشار خواهند داد و به راحتی بالا خواهند رفت. ولی یقینا این خبر بدی نیست اگر بالا را در اوج پیدا کنی و یقینا خبر بدی است اگر از بالا فراموش کنی که روزی کوچک بودی، ولی آدم همیشه امیدوار بوده، همیشه همین طور بوده، مگر نه؟!
چشمان رضا خیس است، نامه را پایین می آورد و ناگهان فریاد می زند...
رضا: محمد!
نمای بسیار دور از رضا که روی بام تهران ایستاده است. تنها...*
* سکانس های اول و آخر سریال تلویزیونی خانه سبز/ بیژن بیرنگ/ مجله فیلم/ شماره 204/ نیمه خرداد 76
+
نوشته شده در
2008/7/22ساعت 14:52 توسط مسعود
|