+
نوشته شده در
2008/9/21ساعت 17:27 توسط مسعود
|
ای یار، ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز مهمانی خورشیدند.*
* فروغ فرخزاد
+
نوشته شده در
2008/9/19ساعت 20:48 توسط مسعود
- لطفا خودتون رو معرفی کنید
- به نام خدا، من .... هستم.
- کار ِ تون چیه؟
- لیسانس دارم.
+
نوشته شده در
2008/9/18ساعت 21:9 توسط مسعود
|
در مقابل اکران عید فطر که چند سالی است به همراه اکران عید نوروز فصل طلایی سینماها به حساب می آید، ماه رمضان معمولا فصل مرده ی سینماهاست. سالهای گذشته بیشتر فیلم هایی در این فصل به نمایش درمی آمدند که به هردلیل در بقیه ی فصل های سال امکان نمایش پیدا نمی کردند یا بین سینماداران رغبتی برای اکران این فیلم ها وجود نداشت.امسال اما برخلاف سال های گذشته در برهوت فیلم های خوب چند فیلم اگر نگوییم خوب اما متفاوت، در این فصل در سینماها اکران شده اند و همه هم فروش هایی متوسط داشته اند. به جز فیلم هایی مثل دیوار، همیشه پای یک زن در میان است و سربلند که از اوایل تابستان اکران شان شروع شده و در این ماه هم ادامه پیدا کرده، فیلم هایی مینای شهر خاموش، فرزند خاک، خاک سرد، ریسمان باز و حقیقت گم شده در این ماه اکران شده اند که تقریبا با اغماض می توان همه ی این فیلم ها را جز فیلم های با مخاطب خاص به حساب آورد. از بین این فیلم ها، خاک سرد و حقیقت گم شده را هنوز ندیده ام ولی چهار فیلم دیگر هرکدام نکته هایی برای تماشا کردن و لذت بردن دارند.این پست به هیچ وجه نقد این فیلم ها نیست، فقط معرفی کوتاهی است درباره ی هرکدام از این فیلم ها و گفتن نکته هایی که شاید برای بهتر انتخاب کردن و دیدن این فیلم ها کمک کند.
یک. ریسمان باز (مهرشاد کارخانی): ریسمان باز دومین فیلم مهرشاد کارخانی بعد از فیلم هنوز به نمایش درنیامده ی گناه من است. ریسمان باز با یک موقعیت دراماتیک خاص و کمتر دیده شده یعنی رساندن یک گاو بوسیله ی دو کارگر کشتارگاه از کشتارگاهی در اطراف تهران به یک مغازه ی قصابی در شهرک غرب و تکیه بر دوبازیگر اصلی فیلم- پژمان بازغی و بابک حمیدیان- برش هایی از زندگی طبقات مختلف در تهران امروز را نشان می دهد و با قرار دادن یک گاو در کنار دو شخصیت اصلی و ارتباط میان آنها قصد دارد به یک نوع شناخت آدم های داستان برسد.
نیمه ی اول فیلم که بیشتر در کشتارگاه می گذرد، بیشتر قوت خود را از ترسیم فضای خشن کشتارگاه می گیرد و ممکن است برای بیننده کمی آزار دهنده باشد، به ویژه که صحنه های ابتدایی فیلم ریتم کندی هم دارد. اما از جایی که سفر دو قهرمان اصلی به تهران آغاز می شود، روایت اصلی فیلم هم آغاز می شود و این جاست که تضاد بین زندگی شهری و محل زندگی دو قهرمان اصلی فیلم و بیگانگی آنها با محیط شهر، خودش را نشان می دهد.
سکانس فرار گاو و بعد تعقیب و گریزش در شهرک غرب به عقیده ی من یکی از بهترین سکانس هایی است که این چند وقت اخیر در فیلم های ایرانی دیده ام.
پی نکته: ریسمان باز در جشنواره ی فجر فقط در بخش مهمان شرکت داشت ولی همین دوشب پیش در جشن خانه ی سینما جایزه ی بهترین بازیگر نقش دوم مرد برای بازی در ریسمان باز به بابک حمیدیان داده شد.
دو. فرزند خاک (محمد علی باشه آهنگر): فرزند خاک اگر نگوییم فیلم فوق العاده ای است ولی از بسیاری آثار اکران شده ی امسال فیلم بهتری است و حتی می توان از آن به عنوان یک اتفاق در سینمای دفاع مقدس نام برد. محمد علی آهنگر پیش از فرزند خاک دو فیلم دیگر ساخته بود که اولی-نیمه ی گمشده- فقط امکان نمایش از تلویزیون را پیدا کرد و دومی که فیلمی نیمه مستند و نیمه داستانی بود-نبات داغ- هیچ وقت امکان اکران پیدا نکرد. فرزند خاک قوت خودش را از تصاویر و مفاهیمی می گیرد که پیش از این در فیلم های جنگی ندیده بودیم و حالا وقتی در همان اوایل فیلم دوربین با یک تراولینگ از کنار میزهایی که پر اند از جنازه ها و قطعه های استخوان های یافت شده ی مفقودین جنگ می گذرد و آدم هایی را می بینیم که بر سر ایرانی و عراقی بودن جنازه ها با هم چانه می زنند مبهوت می مانیم. فرزند خاک هم روایت سفر میناست برای رسیدن به جنازه ی شوهرش و همراهی اش با گونا زنِ کردِ عراقی که از راه پیدا کردن جنازه ی شهدای جنگ و فروختن اش به طرف ایرانی روزگار می گذراند و عجیب که مهتاب نصیرپور در نقش گونا خوش می درخشد انگار که از همان اول یک زن کرد عراقی بوده که کاری جز پیدا کردن جنازه ها ندارد و حیف که بازی شبنم مقدمی به قوت بازی نصیر پور نیست.
فرزند خاک از آن دسته فیلم هاست که چند بار باید تماشایشان کرد تا تلخی ِ فیلم و حرفی که می زند در وجودت ته نشین شود.
پی نکته: فرزند خاک در جشن خانه ی سینمای امسال جایزه ی بهترین فیلم، بهترین فیلمنامه و بهترین بازیگر نقش دوم زن برای مهتاب نصیر پور را گرفت، پیش از این در جشنواره ی فجر هم نصیر پور سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش دوم زن را گرفته بود.
سه. مینای شهر خاموش (امیر شهاب رضویان): مینای شهر خاموش سومین فیلم امیر شهاب رضویان و اولین فیلم اوست که اکران می شود. مینای شهر خاموش رابطه ی سه نفر از سه نسل مخالف را روایت می کند،قناتی(عزت ا... انتظامی)، دکتر پارسا(شهباز نوشیر) و بهرامی(صابر ابر). که دو نفر از این سه هرکدام به نوعی در جوانی در رسیدن به معشوق ناکام مانده اند و سومی هم در رابطه با نامزدش دچار مشکل است. فیلم از هامبورگِ آلمان شروع می شود و بعد در خرابه های بم به انتها می رسد و به نوعی به نظر می رسد که شیکی و مدرن بودن فضای آلمان در تضاد با ویرانی بم قرار می گیرد ولی کارگردان در میان خرابه های بم هم به دنبال زندگی و عشق می گردد. فیلم از الگوی سفر پیروی می کند و حرکت شخصیت های اصلی زمینه ای برای رجعت به گذشته می شود و به نوعی پرده از ارتباط بین قناتی و دکتر پارسا برمی دارد. مینای شهر خاموش در صحنه هایی به شدت من را به یادِ خیلی دور، خیلی نزدیک می انداخت و حتی بازی شهباز نوشیر هم به نوعی یادآور بازی مسعود رایگان در همان فیلم است.
پی نکته: بازی خوب عزت ا... انتظامی در جشنواره ی دو سال پیش برایش یک سیمرغ بلورین افتخاری به ارمغان آورد. صابر ابر هم در جشن خانه ی سینمای پارسال تندیس بهترین بازیگر نقش دوم مرد را برای بازی در مینای شهرخاموش گرفت.
چهار. روز برمی آید (بیژن میر باقری): روز برمی آید، دومین فیلم بیژن میرباقری بعد از فیلم ما همه خوبیم و اقتباسی است از نمایشنامه ی دوشیزه و مرگ آریل دورفمان که رومن پولانسکی هم از روی این نمایشنامه فیلمی ساخته است. روز برمی آید ابتدا برای نمایش در تلویزیون ساخته شد ولی بعد گروه سازنده تصمیم گرفت که فیلم را برای اکران در سینماها آماده کند و حالا بعد از دو سال که از نمایش فیلم در جشنواره می گذرد فیلم روی پرده آمده است.
میرباقری داستان نمایشنامه ی دورفمان را به سال های اول انقلاب برده، محل وقوع داستان را ویلایی در اطراف تهران انتخاب کرده و ارتباط میان یک زندانی سیاسی و بازجوی سابقش را محور فیلمش قرار داده است.فیلم با حضور فقط سه کاراکتر اصلی (فروغ، جلال و مهندس دانشور ) و یک کاراکتر فرعی (پلیس) پیش می رود و با توجه به فضا و شخصیتهای محدود داستان، یادآور کار قبلی میرباقری هم هست.
فیلم با توجه به موضوعی که دارد خیلی راحت می توانست به دام شعارزدگی بیافتد و بیننده را هم دچار کسالت کند ولی میرباقری و همکار فیلمنامه نویسش با مطرح کردن مساله قدرت با هوشمندی از دام شعارزدگی گذشته اند. روز برمی آید با توجه به منبع اقتباسش و فیلم قبلی فیلمساز می توانست خیلی بهتر از چیزی که هست باشد ولی درحالت فعلی هم تماشاگر را تا لحظات آخر روی صندلی سینما نگه می دارد و درآخر هم تماشاگر را ناراضی از سالن بیرون نمی فرستد.
شما هم درباره ی این فیلم ها بنویسید...
+
نوشته شده در
2008/9/17ساعت 14:42 توسط مسعود
|
نمی دانم چرا هرچه بیشتر می گذرد بیشتر به این حرف گلی ترقی در داستان ِ جایی دیگر معتقد می شوم:
«عمو جان در جایی خوانده بود که تمام اتفاقات عالم به هم مربوط است خواسته
بود در این باره اظهار نظر کند اما بهش مجال حرف زدن نداده بودند. و
لیکن، برای یکبار در زندگی حرفش درست بود و آنها که سر میز شام گرم خوردن
بودند نفهمیدند که چه نخ های نازکی از هر کلمه، از هر برخورد آنی، از هر
حادثۀ جزیی، آویزان است و چگونه این رشته ها، مثل الیاف رنگین فرشی
کیهانی در هم تنیده اند.»
انگار که هرلحظه بیشتر از قبل این نخ های نازک به هم گره می خورند.
+
نوشته شده در
2008/9/17ساعت 5:50 توسط مسعود
|
همیشه قهوه را تلخ می خورم، مجموعه ی هشت داستان کوتاه از فری رز جلال منش است. داستان ها هیچ کدام حجم بلند و پیچیدگی خاصی ندارند و این امکان را به خواننده می دهد که در موقعیت های متفاوت، کتاب را همراه ببرد و داستان ها را بخواند. آدم های داستان های فری رز جلال منش انگار همگی تردید دارند و سعی می کنند تردید ها، سردرگمی و وضعیت بی ثبات خودشان را با حرف زدن و تک گویی های ذهنی شان به فراموشی بسپارند.
راوی اغلب داستان ها یک زن است و داستان ها هم بیشتر به شیوه ی اول شخص روایت می شوند. گویی که ما تماشاگرانی هستیم که شخصیت های کتاب قصه ی زندگی شان را برایمان تعریف می کنند.
در داستان اول مجموعه
، ماشین کنترلی، راوی داستان ورود همکار جدیدی به محیط کار و نوع رابطه اش با او را برای خواننده تعریف می کند. در داستان دوم مجموعه که نامش را به کتاب هم داده است مادری از تنهایی خودش برای خواننده حرف می زند و در داستان سوم مجموعه،
مرد شکلاتی، راوی در تلاش برای نوشتن داستانی است و چند واقعه ی دیگر نیز همزمان با نوشتن داستان روایت می شوند.
متفاوت ترین داستان مجموعه، آخرین داستان کتاب است که نام
این یک هفته را برخود دارد واین بار راوی داستان مردی است که با اتفاقی عجیب روبرو می شود و داستان هم پایانی تکان دهنده دارد.
به گمانم از خواندن کتاب پشیمان نشوید، چون نویسنده هم بیشتر از این که دنبال بازی های تکنیکی باشد می خواسته داستان روایت کند و این روزها خواندن مجموعه داستانی که نویسنده دنبال لذت روایت باشد غنیمتی است.

همیشه قهوه را تلخ می خورم/ فری رز جلال منش/ نشر چشمه/ هفتاد و دو صفحه/ هشتصد تومان
مرتبط: نارون های خشک شده/ فری رز جلال منش
+
نوشته شده در
2008/9/16ساعت 16:18 توسط مسعود
|
هریک از ما چیزی را از دست می دهیم که برایمان عزیز است. فرصت های از دست رفته، امکانات از دست رفته، احساساتی که هرگز نمی توانیم برشان گردانیم. این قسمتی از آن چیزی است که به آن می گویند زنده بودن. اما در درون کله ی ما-دست کم این جایی است که من تصور می کنم- جای کمی هست که این خاطرات را در آن بیانباریم. اتاقی با قفسه هایی نظیر کتابخانه. و برای فهم کارکرد قلب مان باید مثل کتابخانه فیش درست کنیم. باید چندی به چندی از همه چیز گردگیری کنیم، بگذاریم هوای تازه وارد شود و آب گلدانهای گل را عوض کنیم. به عبارت دیگر، همیشه در کتابخانه ی خصوصی خودت به سر می بری.*
* کافکا در کرانه/هاروکی موراکامی/ ترجمه ی مهدی غبرایی
+
نوشته شده در
2008/9/15ساعت 15:26 توسط مسعود
هفته نامه ی سینما یکی از اولین مجلات سینمایی بود که می خواندم، دوره ای که این همه مجلات سینمایی و روزنامه سینمایی برای خواندن اخبار و تحلیلی در زمینه ی سینما وجود نداشت. بعدها که خواننده ی مجلات دیگر شدم و مجله ی سینما هم چند بار دچار تغییر و تحول شد و دیگر محتوای سابق را نداشت خواندنش از سرم افتاد و حتی نمی دانستم که شش ماه است منتشر نشده، حالا که در آستانه ی جشن خانه ی سینما
خبر انتشار دوباره ی هفته نامه ی سینما را خواندم، خوشحالم و یاد چهارشنبه هایی افتادم که مجله ی سینما می رسید و من هر چهارشنبه کلی مسیر را باید پیاده گز می کردم تا سینما بخرم، بماند که بعضی چهارشنبه ها سینما نیامده بود و به انتظار آمدنش می نشستم که بیشتر اوقات انتظارم نتیجه ای نداشت و باید همان مسیر را دوباره پیاده و دمغ برمی گشتم. گاهی هم که مجله ی سینما آمده بود، طوری غرق خواندن می شدم که همه چیز از یادم می رفت.
+
نوشته شده در
2008/9/15ساعت 6:8 توسط مسعود
|
در ادامه ی
پیش بینی های من در باب فصل ها:
روزهای زمستانی سرد و سوزناکی در پیش داریم!
+
نوشته شده در
2008/9/14ساعت 22:7 توسط مسعود
|
یکی دو هفته ی پیش بود که خبر غیر رسمی توقیف همشهری جوان در سایت ها و وبلاگ ها منتشر شد و بعد هم ظاهرا ماجرا بدون ابلاغ مساله توقیف به مجله حل شد ولی ظاهرا مجله دوباره توقیف شده است. تا امروز که مجله روی دکه های روزنامه فروشی نیامده و آن طور که این روزنامه فروش محلِ ما می گوید مجله توقیف شده ولی عجیب اینجاست که هیچ خبری از توقیف مجله در خبرگزاری ها، سایت ها و وبلاگ ها به چشم نمی خورد.
پی نوشت: همین الان
این وبلاگ را پیدا کردم و آن طور که این جا نوشته شده قرار است همشهری جوان سه هفته منتشر نشود و بعد از سه هفته با انتشار یک ویژه نامه مجددا کارش را شروع کند.البته این که واقعا همشهری جوان دوباره منتشر می شود یا نه؟ و این که پشت پرده ی این توقیف موقت سه هفته ای چه خبر است را فقط خدا می داند و بس.
+
نوشته شده در
2008/9/14ساعت 18:50 توسط مسعود
|
همین الان چه کتابی می خوانید؟
+
نوشته شده در
2008/9/13ساعت 20:54 توسط مسعود
|
شماره ی جدیدی مجله ی فیلم از چهل منتقد و نویسنده ی سینمایی برای انتخاب بهترین فیلم های سه دهه سینمای ملی نظر خواهی کرده و این فیلم ها به ترتیب انتخاب شده اند:
اجاره نشین ها، باشو غریبه کوچک، مادر، ناخدا خورشید، هامون، ناصرالدین شاه آکتور سینما، بچه های آسمان، قصه های مجید، حاجی واشنگتن، درخت گلابی، سفر به چزابه، نیاز، بودن یا نبودن، دندان مار، مرگ یزدگرد، مهمان مامان، شوکران، مهاجر، خانه دوست کجاست؟ و مادیان.یک: در این که پرونده ی مجله ی فیلم برای اصطلاح تازه تاسیس « سینمای ملی » خواندنی از کار درآمده شکی نیست، ولی من یکی هنوز تعریف سینمای ملی را نفهمیده ام! این که سینمای ملی کدام است و غیر ملی کدام؟ سینما سینماست دیگر، نمی دانم چرا ما اصرار داریم مدام اصطلاحات تازه ای از خودمان اختراع کنیم و سینما را به انواع اقسام گونه ها طبقه بندی کنیم : سینمای هنری، سینمای معنا گرا، سینمای بدنه و اخیرا هم سینمای ملی.
دو: هرکدام این فیلم ها می تواند در نظرخواهی ِ مربوط به بهترین فیلم های سه دهه ی اخیر هم جا بگیرد، بنابراین دیگر ضرورت وجود اصطلاحی به نام سینمای ملی را متوجه نمی شوم؟
سه: نکته ی دیگر حضور فیلم مادیان در این نظرخواهی در رتبه ی آخر است، علی ژکان، کارگردان مادیان در هیچ کدام از ساخته های بعدی توفیق مادیان را تکرار نکرد ولی این فیلم هم چنان در بیشتر نظرسنجی های مربوط به انتخاب بهترین فیلم های بعد از انقلاب جایگاه ویژه ی خودش را حفظ کرده و البته سینمای ایران پر است از کارگردانانی که هیچ وقت توفیق فیلم های اولیه را تکرار نکردند و آدم گاهی می ماند که پس آن همه خلاقیت و استعدادِ روزهای اول کجا رفت؟
مرتبط:
بخشهايي از پرونده مفصل و خواندني ماهنامه "فيلم" درباره موضوع «سينماي ملي ايران»
+
نوشته شده در
2008/9/12ساعت 19:25 توسط مسعود
|

*عکس ها از خودم.
مرتبط: زمستان
+
نوشته شده در
2008/9/11ساعت 22:21 توسط مسعود
|
کولی! ز شراب خانگی مست نشد
ور گفت که شد، چنان که بایست نشد
این سان که به دستِ رد به دورت افکند
کس در پی خواریت ازین دست، نشد!*
* سیمین بهبهانی
+
نوشته شده در
2008/9/11ساعت 18:59 توسط مسعود
آمده ام مشهد و آن قدر سرم شلوغ است و از همه چیز دور شده ام که حتی نمی دانم امروز چندم شهریور است!!!
+
نوشته شده در
2008/9/7ساعت 19:56 توسط مسعود
|
امروز ظهر با خودم گفتم: « کاش یکی پیدا می شد این کتابِ کافکا در کرانه را بالای سر ِ من نگه می داشت تا من موقع خواندن زحمت نگه داشتن این کتابِ ششصد و چند صفحه ای را نکشم و فقط چشم هایم را روی صفحات کتاب تکان دهم و هر از گاهی صفحات را ورق بزنم. »
البته اگر کسی که کتاب را نگه داشته زحمت ورق زدن صفحات را هم بکشد که دیگر معرکه است.
+
نوشته شده در
2008/9/4ساعت 18:50 توسط مسعود
|
شنبه/ نه شهریور/ اخبار ساعت نه:
فرصت تحویل فرم اطلاعات اقتصادی به هیچ وجه تمدید نخواهد شد.
یکشنبه/ ده شهریور/ همان بخش خبری:
فرصت تحویل فرم اطلاعات اقتصادی یک روز ِ دیگر تمدید شد.
+
نوشته شده در
2008/9/4ساعت 13:25 توسط مسعود
|
قطاری که تهویه اش مشکل دارد، برق رستورانش قطع است، مانیتورهایش خراب اند و دستشویی اش آب ندارد چطور اسمش خودش را گذاشته قطار درجه یک؟
پی نوشت: هی می خواهم غر نزنم ها، نمی شود!
+
نوشته شده در
2008/9/2ساعت 19:19 توسط مسعود
|
قصه ی
این زن به شدت من را به یاد شخصیت اول رمان
از شیطان آموخت و سوزاندِ فرخنده آقایی می اندازد.
+
نوشته شده در
2008/8/30ساعت 11:33 توسط مسعود
|
1. خانمی با دو تا بچه ی کوچک آمده سینما آزادی، مینای شهر خاموش را ببیند. صندلی های کناری من نشسته اند. خانم کیفش را باز می کند، دو بسته ی بزرگ چیپس چی توز، دو قوطی رانیِ هلو و دو تا پاستیل را بیرون می آورد. یادم می آید که همین چند لحظه ی پیش بلندگوی سالن سینما اعلام کرد:
« ورود تنقلات و نوشیدنی به سالن سینما ممنوع است. »
یکی از بچه ها بهانه می گیرد که: «مامان چیپس ها رو باز کن می خوام بخورم.» و مامان هم در جواب می گوید: «بذار چراغا خاموش بشه، اونوقت بهتون چیپس و رانی میدم بخورین. الان اگه بدم بهتون آقاهه می بینه و میاد ازمون می گیره.» و یواشکی چیپس ها را باز می کند و توی یک کیسه ی بزرگ خالی می کند و حتی به من هم تعارف می کند. دیدن مینا همراه می شود با صدای چیپس خوردن و رانی نوشیدن و پاستیل جویدن دو بچه ی کوچک آن هم در یکی از سالن های آزادی که ورود تنقلات و نوشیدنی به سالن ممنوع است.
2. رفته بودم پارک کوچکی که نزدیک خانه است برای هواخوری، چند تا پسر جوان و نوجوان هم چند صندلی آن طرف تر نشسته بودند. نه قیافه های عجیب و غریبی داشتند و نه کار خاصی می کردند. خانمی با دو تا دختر جوان آمد و رو به پسر ها گفت: «من با دو تا دخترم می خوایم یک ساعتی توی پارک بشینیم ولی حضور شما مزاحم ماست، در ضمن اگ شوهرم بیاد و شما رو اینجا توی پارک ببینه برای ِ من دردسر درست می شه... البته حضور شما هیچ اشکالی نداره، اشکال از من و شوهرمه... حالا با عرض معذرت خواهش می کنم از پارک بیرون برید تا ما چند لحظه ای رو اینجا با آرامش بشینیم.»
جوان ها خیلی راحت بلند می شوند و از پارک بیرون می روند.
+
نوشته شده در
2008/8/28ساعت 10:52 توسط مسعود
|
۱. اینجا کسی هست که بداند قیمت بلیت پرواز های چارتر چطور تعیین می شود؟ برای انجام کاری باید دو، سه روزی می آمدم اهواز و وضع بلیت ها هم به شدت افتضاح، نه خبری از بلیت قطار بود و نه هواپیما. دنبال بلیت از این آژانس به بعدی، تا این که بالاخره یکی از آژانس ها گفت که بلیت چارتر دارند کمی گرانتر از بلیت معمولی، چهل و سه هزار تومان... فقط چون توی سیستم قیمت بلیت سی و سه هزار و هشتصد تومان ثبت شده و این بلیت ها را آژانس از شرکت های هواپیمایی می خرد مجبورند توی بلیتم همان سی و سه هزار و هشتصد تومان را بنویسند ولی بلیت را به قیمت چهل و سه تومان به من می فروشند. برایم این سوال پیش آمد که چرا باید قیمت بلیت پرواز چارتر این قدر با پرواز های معمولی تفاوت داشته باشد؟قبلا پروازهای چارتر را فقط شرکت های خاصی مثل ارم ایر و تابان داشتند ولی حالا اغلب شرکت های هواپیمایی پرواز چارتر دارند و اگر برای گرفتن بلیت به یکی از آژانس ها مراجعه کنید احتمال زیادی وجود دارد که با این جواب روبه رو شوید که: « پرواز معمولی نداریم، فقط چارتر و آن هم کمی گران تر...»
۲. یکی از این شرکت های هواپیمایی برداشته بلیت ها را به مسافرین فروخته، بعد که برای گرفتن کارت پرواز مراجعه می کنیم خیلی راحت جواب می دهند که:« چون یکی از افرادی که باید امضاهای لازم را انجام می داده مسافرت است، هنوز مجوزهای لازم برای انجام شدن پرواز گرفته نشده، شما هم زیاد سخت نگیرید، این تاخیر رو به پای خیریت بگذارید...» و نتیجه ی این خیریت معطل شدن تقریبا سه ساعته ی ما در فرودگاه مهرآباد است، ظاهرا اینجا همه عادت دارند کارها را از آخر به اول انجام دهند. همه ی مسافرین هم یکصدا می گویند که: « این پرواز انجام بشه حالا ده ساعت هم تاخیر داشته باشه هیچ اشکالی نداره، هیچ... »
+
نوشته شده در
2008/8/27ساعت 20:16 توسط مسعود
|
از همین لحظه به فکر/ لحظه ای باش که تو راهه/ لحظه ای که با تو خوبه/ لحظه ای که با تو ماهه*
* اهورا ایمان
+
نوشته شده در
2008/8/27ساعت 19:57 توسط مسعود
این فیلمی ِ محله ی ما چند روزی است که شغل اش را از فروش انواع DVD و VCD به فروش انواع روسری تغییر داده است.
+
نوشته شده در
2008/8/24ساعت 15:16 توسط مسعود
|
شهریور برای من ماه خواندن است، پنجره ی اتاق را باز می کنم، باد می آید. روی صندلی لم میدهم یا روی تخت دراز می کشم و کتاب ها و روزنامه ها و مجله هایی را که می خوانم دور و بر خودم می ریزم و شروع می کنم به ورق زدن و خواندن. قبلا هم گفته بودم که کتاب ها و مجله های خوانده نشده برای من حکم هندوانه های دربسته را دارند و چقدر لذت دارد که این هندوانه ها سرخ و شیرین باشند.
پست خواندنی ها مروری است بر چند مجله ای که این چند روز دور و برم ریخته و می خوانم. یک جور پیشنهاد که اگر هرکدام را دوست داشتید بگیرید و بخوانید و لذتش را ببرید، دعایش را هم به جان من بکنید.

1.
ماهنامه سینمایی فیلم/ شماره ی 382/ شهریور 1387/ 132صفحه/ هزار تومان
شماره ی شهریور مجله ی فیلم به سیاق شماره های همیشگی ِ فیلم بخش های رویدادها، در تلویزیون، صدای آشنا، سینمای جهان، نقد فیلم، نامه ها و بیست سال پیش در همین ماه را در خود جا داده است. علاوه بر بخش های همیشگی صفحاتی به مناسبت درگذشت خسرو شکیبایی با عنوان زندگی و دوران خسرو شکیبایی،
ماندگار و بی تکرار هم در مجله چاپ شده که به گفته ی نیما حسنی نسب: «
بیش تر از این که صرف مرثیه سرایی در غم از دست رفتن او باشد، نگاه و مرور دیگری است بر آن چه خسرو شکیبایی برای ما باقی گذاشت.»
که به ترتیب کیومرث پور احمد، رضا کیانیان، امیر پوریا، نیما حسنی نسب، هوشنگ گلمکانی، شهزاد رحمتی، مسعود فراستی، بیژن بیرنگ و شاپور عظیمی درباره ی شکیبایی نوشته اند. مطلب نیما حسنی نسب مروری است بر ده نقش آفرینی ماندگار در کارنامه ی خسرو شکیبایی و گلمکانی دو نوع بازی شکیبایی در کیمیا-بازی سکوت- و در چه کسی امیر را کشت؟-بازی کلام- را بررسی کرده است. گفتگویی که حمیدرضا مدقق در شبکه ی خبر با شکیبایی انجام داده و تکه هایی از مصاحبه های شکیبایی بخش های دیگر ِ مطلب خسرو شکیبایی را تشکیل می دهند.
صفحه ی ایستگاه شهریور مجله ی فیلم مروری است بر فعالیت های عاطفه رضوی، شهره سلطانی، امیر حسین صدیق، هایده صفی یاری، فرشته طائرپور، عبدا... عبدی نسب، امیر قویدل، حمید گودرزی، مجید مجیدی، جمشید مشایخی، سامان مقدم، ابراهیم وحید زاده و هارون یشایایی و صفحه ی جدیدی هم به بخش رویدادها اضافه شده با عنوان سایه/روشن که هرچند توضیحی در مورد این صفحه داده نشده ولی به نظر می رسد قرار است فعالیت های افرادی که به دلیلی کم کار یا بسیار پرکار هستند را بررسی کند که این بار شاپور عظیمی فعالیت های احمد آقالو و جواد رضویان را بررسی کرده است.
بخش نقد فیلم یکی از بخش های پربار این شماره است که نقدهایی بر فرزند خاک، دیوار، مینای شهرخاموش، گزارش اکران و گفتگوهایی با عزت ا... انتظامی، محمد علی طالبی، محمد کاسبی، محمد علی آهنگر، علیرضا زرین دست، مهتاب نصیر پور و یادداشت هایی از گل شیفته فراهانی، حسین جعفریان و امیر شهاب رضویان را در خود جای داده که از میان گفتگوی عباس یاری با محمد کاسبی و یادداشت امیر شهاب رضویان از روزهای فیلمبرداری در هامبورگ به شدت پرنکته و خواندنی اند.
صفحه ی بیست سال پیش در همین ماه که شماره ی 67 مجله ی فیلم را بررسی کرده و یادداشت کاوه کاویان از قطعی برق در سینمای اریکه ایرانیان مطالب پایانی مجله ی فیلم شهریور اند.
2.
چلچراغ/ شماره 308/ شنبه 2 شهریور 1387/ 44صفحه/ پانصد تومان
چلچراغ بعد از چند بار تعویض سردبیر از آرش خوشخو به بزرگمهر شرف الدین و بعد علی میرمیرانی چند هفته ای است که با سردبیری امیر صدری و دبیر تحریریه ای
سروش روحبخش منتشر می شود. چلچراغ هرچند مدتهاست حال و هوای یکی دو سال اول انتشارش را ندارد ولی باز هم به عنوان اولین نشریه ای که با شعار
همراه با جوانان نسل سوم شروع به کار کرد مجله ی قابل اعتنایی است.
شماره ی جدید چلچراغ مانند شماره های همیشگی چلچراغ صفحه ی فهرست ندارد و اگر بخواهیم به ترتیب از ابتدای مجله صفحات را تورق کنیم این مطالب را خواهیم خواند:
یادداشت مجمد علی سجادی درباره ی مهرداد فخیمی با عنوان
مرگ ما را احاطه کرده که این طور تمامش کرده:
«
با این که مرگ جزء طبیعت انسان است و باید مثل زندگی از آن لذت ببریم، اما در شرایطی زندگی می کنیم که نه از زندگی مان لذت می بریم و نه از مرگ.»
صفحات همیشگی همچون در یک آینه و محرمانه ی چلچراغ به ترتیب با امضای شرمین نادری و مسعود مرعشی، صفحه ی دایره ی سرخ
به بهانه ی خاتمی که روایت محبوبه حقیقی است از آمدن یا نیامدن خاتمی به کارزار انتخابت ریاست جمهوری، صفحه ی روزی روزگاری ایران که سروش روح بخش وقایع نگاری یک دکترای از پیش اعلام شده را دنبال کرده، صفحه ی نشان پنجم، صفحه ی جدیدی با عنوان اسکوپ که
سحر طلوعی اخبار مربوط به ممنوعیت ورود مجردها به سینما میلاد، خبر حضور گلشیفته فراهانی در فیلمی از ریدلی اسکات و ممنوعیت حضور بسکتبالیست های ایرانی در NBA را تیتر وار مرور کرده است، صفحه ی نفوذی روایت نفوذ شیما شهرابی به کلاس های ویژه ی بانوان بالای 18 سال و آموزش توجه جنس مخالف به خانم هاست.سکوت بره ها، پیاده رو، موسیقی جهان با معرفی آلبوم جدید گروه کلدپلی، موسیقی ایران و گفت و گو با علیرضا قربانی، صفحه ی مدار صفر درجه و بررسی نویسندگان ایرانی که در کشورهای دیگر نوشته اند از بخش های دیگر چلچراغ اند.
اما مطالب خواندنی مجله یکی شعری است از چارلز بوکوفسکی با نام
مردی با چشمان زیبا که با ترجمه ی علیرضا میر اسدا... چاپ شده، یکی گفتگوی منصور ضابطیان با حبیب رضایی است که به گفته ی ضابطیان بیشتر به خود حبیب رضایی می پردازد و نه به فیلم همیشه پای یک زن در میان است و یادآوری چهره هایی که پیش از این روی جلد چلچراغ رفته اند و همه معرفی حبیب رضایی به سینمای ایران بوده اند، یک پرونده در باره ی کفش که شامل ده نکته ی تاریخی درباره ی کفش، تصاویری از کفش های تاریخی، کفش های معروف و چند عکس از کفش شخصیت های معروف می شود.گزارش خبرنگار چلچراغ از پکن، یادداشت امیر صدری با عنوان
همه چیزهایی که در مورد المپیک گفته شد، گزارشی درباره برخورد با انواع ریش های لنگری و مثلثی در فوتبال و صفحه ی جدیدی با نام BOX OFFICE که قرار است کتاب های پرفروش هفته را در ددنیا معرفی کند.
صفحات زورخونه و باشگاه کتاب صفحات انتهایی مجله اند، باشگاه کتاب هم چند هفته ای است که متحول شده و این بار به سراغ نویسنده ها و مترجمین می روند تا خودشان کتابی را که نوشته یا ترجمه کرده اند معرفی کنند. کوروش سلیم زاده درباره یکتاب مستاجر رولان توپر و زحمتی که برای ترجمه ی کتاب کشیده نوشته است و مطلبش را این طور تمام کرده:
«
ترجمه ی مستاجر چیز دیگری هم به من آموخت. از بچگی به ما گفته بودند تا آدم کاری را بلد نباشد نباید به آن دست بزند. تجربه ترجمه مستاجر ثابت کرد آدم بعضی کارها را با انجام شان یاد می گیرد.»
3.
همشهری جوان/ شماره 180/ 2 شهریور 1387/ 68 صفحه/ سی صد تومانهفته ی گذشته خبر توقیف همشهری جوان به شدت شوکه ام کرد ولی ظاهرا خبری نبوده و مطابق یادداشتی که صفحه ی اول مجله چاپ شده ظاهرا فقط در حد خبر باقی مانده و حکم توقیف به مجله ابلاغ نشده است.
شماره ی جدید همشهری جوان با تصاویری از گلنار، علی کوچولو و امیرو روی جلد چاپ شده ، صفحات داخلی مجله هم تقریبا همان ترتیب همیشگی مطالب همشهری جوان را دارد.
همشهری جوان جواد خیابانی را به خاطر انتقاد تند و تیز از کاروان المپیکی ایران و مهتاب نصیر پور را به خاطر بازی فوق العاده در فیلم فرزند خاک به عنوان دو تا از چهره های هفته انتخاب کرده، گزارشی از تقدیر از 25 جوان تهرانی در آستانه روز جوان در خانه شهریاران جوان و گزارشی درباره طرح تحول اقتصادی و طرح دو دیدگاه موافق و مخالف ِ طرح در صفحه گزارش چاپ شده، صفحه ی سبک زندگی این بار سراغ
مدیریت پول توجیبی و فوت و فن هایی برای کسانی که هنوز آویزان جیب بابا هستند رفته، صفحه ی سینما با قهرمان های کودکی یک نسل یعنی مهدی باقربیگی(مجید)، غزل شاکری(گلنار)، امید آهنگر(علی کوچولو)،مسعود گودرزی(امیروی ساز دهنی)،حسین سلیمانی، ملیکا شریفی نیا، سعید شیخ زاده و کاوه آهنگر مصاحبه کرده و جالب این جاست که اغلب این چهره ها که الان در سن جوانی هستند بعد از مدتی کار در سینما در آغاز نوجوانی و دوره ی بلوغ از کار در سینما کنار رفته اند و حالا اغلب با حضور در سریال ها و تله فیلم ها ی تلویزیونی مشتاق حضور دوباره جلوی دوربین هستند، صفحات موسیقی هفت چهره ی آینده دار موسیقی سنتی ایران ار معرفی کرده و صفحات جهان به اتفاقاتی که در روسیه و گرجستان افتاده پرداخته، مرگ محمود درویش شاعر فلسطینی صفحات مربوط به کتاب در تشکیل داده و صفحات روزها، راهنما، موفقیت که به موضوع ترس از موفقیت پرداخته، رازها که تمدن شهداد را برسی کرده، گالری که تصاویری از کاریکاتورهای رونالد سیرل و مهمان هفته که این بار
جورج اورول است مطالب پایانی همشهری جوان اند.
ادامه دارد...
+
نوشته شده در
2008/8/23ساعت 10:59 توسط مسعود
|
اگر کارشناسی ارشد قبول نشده بودم تا امروز دقیقا یک سال از سربازی ام گذشته بود. اول شهریور پارسال اولین مواجهه من با این کلمه بود؛ سربازی.
پنج شنبه ساعت شش صبح باید خودمان را به سازمان نظام وظیفه معرفی می کردیم، آن جا براساس کدی که از قبل بهمان داده بودند تقسیم شدیم و قرار شد شنبه خودمان را به پادگان مربوطه معرفی کنیم. اولین مواجهه با این محیط یکجورهایی ترس و اضطراب عجیبی را همراه دارد. این که برای دو ماه باید به زندگی خارج از این دنیا عادت کنی، عادت کنی که عده ای سعی دارند از تو مرد آهنین بسازند، عادت کنی که فقط بگویی چشم تجربه ی عجیبی است که کم کم بهش عادت می کنی و حتی لذت هم می بری.
حالا یادگار دو ماه آموزشی دفتری است که روزهای آخر داده ام هرکدام از بچه ها برایم نوشته اند و وقتی بعضی صفحاتش را می خوانم به روز های خالی از آرامشی که گذراندم، به معصومیت آن روزها، به روزهایی که فکر می کردم مرده اند حسودی می کنم... به آن هایی که احتمال این روزها عازم اند حسودی می کنم.
مرتبط:
یک-
راهنمای عملی آش خوریدو-
سربازی داوطلبانه آری؛ اجباری نه
+
نوشته شده در
2008/8/22ساعت 18:41 توسط مسعود
|
من احتمالا آرزوی دیدن مینای شهر خاموش را با خودم به ناکجا خواهم برد. سه شنبه می خواستم مینا را ببینم که یکی از دوستان را جلوی آزادی دیدم و به اصرار ِ او چون می خواست همیشه پای یک زن در میان است را ببیند مجبور شدم برای بار دوم همیشه پای... را تماشا کنم، دیروز که رفتم بلیت های مینا تمام شده بود و امروز که تصمیم داشتم بروم، همین لحظه ی آخر کاری پیش آمده و مجبورم خانه بمانم.
+
نوشته شده در
2008/8/22ساعت 15:22 توسط مسعود
|
در میان طوفان، هم پیمان با قایقران ها؛
گذشته از جان، باید بگذشت از طوفان ها.
به نیمه شب ها، دارم با یارم پیمان ها؛
که برفروزم آتش ها در کوهستان ها.
شب سیه،
سفر کنم.
ز تیره ره، گذر کنم.
نگه کن ای گل من.
سرشک غم به دامن،
برای من میفشان.*
* حیدر رقابی
+
نوشته شده در
2008/8/22ساعت 14:5 توسط مسعود