تبليغاتX
تجربه های آزاد


تجربه های آزاد

عرصه های مکرر را می کاوم، هجرتی دوباره شاید...



 

نوشته شده در 2008/9/21ساعت 17:27 توسط مسعود| |

ای یار، ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز مهمانی خورشیدند.*
* فروغ فرخزاد
نوشته شده در 2008/9/19ساعت 20:48 توسط مسعود|

- لطفا خودتون رو معرفی کنید
- به نام خدا، من .... هستم.
- کار ِ تون چیه؟
- لیسانس دارم.
نوشته شده در 2008/9/18ساعت 21:9 توسط مسعود| |

در مقابل اکران عید فطر که چند سالی است به همراه اکران عید نوروز فصل طلایی سینماها به حساب می آید، ماه رمضان معمولا فصل مرده ی سینماهاست. سالهای گذشته بیشتر فیلم هایی در این فصل به نمایش درمی آمدند که به هردلیل در بقیه ی فصل های سال امکان نمایش پیدا نمی کردند یا بین سینماداران رغبتی برای اکران این فیلم ها وجود نداشت.امسال اما برخلاف سال های گذشته در برهوت فیلم های خوب چند فیلم اگر نگوییم خوب اما متفاوت، در این فصل در سینماها اکران شده اند و همه هم فروش هایی متوسط داشته اند. به جز فیلم هایی مثل دیوار، همیشه پای یک زن در میان است و سربلند که از اوایل تابستان اکران شان شروع شده و در این ماه هم ادامه پیدا کرده، فیلم هایی مینای شهر خاموش، فرزند خاک، خاک سرد، ریسمان باز و حقیقت گم شده در این ماه اکران شده اند که تقریبا با اغماض می توان همه ی این فیلم ها را جز فیلم های با مخاطب خاص به حساب آورد. از بین این فیلم ها، خاک سرد و حقیقت گم شده را هنوز ندیده ام ولی چهار فیلم دیگر هرکدام نکته هایی برای تماشا کردن و لذت بردن دارند.این پست به هیچ وجه نقد این فیلم ها نیست، فقط معرفی کوتاهی است درباره ی هرکدام از این فیلم ها و گفتن نکته هایی که شاید برای بهتر انتخاب کردن و دیدن این فیلم ها کمک کند.

یک. ریسمان باز (مهرشاد کارخانی): ریسمان باز دومین فیلم مهرشاد کارخانی بعد از فیلم هنوز به نمایش درنیامده ی گناه من است. ریسمان باز با یک موقعیت دراماتیک خاص و کمتر دیده شده یعنی رساندن یک گاو بوسیله ی دو کارگر کشتارگاه از کشتارگاهی در اطراف تهران به یک مغازه ی قصابی در شهرک غرب و تکیه بر دوبازیگر اصلی فیلم- پژمان بازغی و بابک حمیدیان- برش هایی از زندگی طبقات مختلف در تهران امروز را نشان می دهد و با قرار دادن یک گاو در کنار دو شخصیت اصلی و ارتباط میان آنها قصد دارد به یک نوع شناخت آدم های داستان برسد.
نیمه ی اول فیلم که بیشتر در کشتارگاه می گذرد، بیشتر قوت خود را از ترسیم فضای خشن کشتارگاه می گیرد و ممکن است برای بیننده کمی آزار دهنده باشد، به ویژه که صحنه های ابتدایی فیلم ریتم کندی هم دارد. اما از جایی که سفر دو قهرمان اصلی به تهران آغاز می شود، روایت اصلی فیلم هم آغاز می شود و این جاست که تضاد بین زندگی شهری و محل زندگی دو قهرمان اصلی فیلم و بیگانگی آنها با محیط شهر، خودش را نشان می دهد.
سکانس فرار گاو و بعد تعقیب و گریزش در شهرک غرب به عقیده ی من یکی از بهترین سکانس هایی است که این چند وقت اخیر در فیلم های ایرانی دیده ام.
پی نکته: ریسمان باز در جشنواره ی فجر فقط در بخش مهمان شرکت داشت ولی همین دوشب پیش در جشن خانه ی سینما جایزه ی بهترین بازیگر نقش دوم مرد برای بازی در ریسمان باز به بابک حمیدیان داده شد.

دو. فرزند خاک (محمد علی باشه آهنگر): فرزند خاک اگر نگوییم فیلم فوق العاده ای است ولی از بسیاری آثار اکران شده ی امسال فیلم بهتری است و حتی می توان از آن به عنوان یک اتفاق در سینمای دفاع مقدس نام برد. محمد علی آهنگر پیش از فرزند خاک دو فیلم دیگر ساخته بود که اولی-نیمه ی گمشده- فقط امکان نمایش از تلویزیون را پیدا کرد و دومی که فیلمی نیمه مستند و نیمه داستانی بود-نبات داغ- هیچ وقت امکان اکران پیدا نکرد. فرزند خاک قوت خودش را از تصاویر و مفاهیمی می گیرد که پیش از این در فیلم های جنگی ندیده بودیم و حالا وقتی در همان اوایل فیلم دوربین با یک تراولینگ از کنار میزهایی که پر اند از جنازه ها و قطعه های استخوان های یافت شده ی  مفقودین جنگ می گذرد و آدم هایی را می بینیم که بر سر ایرانی و عراقی بودن جنازه ها با هم چانه می زنند مبهوت می مانیم. فرزند خاک هم روایت سفر میناست برای رسیدن به جنازه ی شوهرش و همراهی اش با گونا زنِ کردِ عراقی که از راه پیدا کردن جنازه ی شهدای جنگ و فروختن اش به طرف ایرانی روزگار می گذراند و عجیب که مهتاب نصیرپور در نقش گونا خوش می درخشد انگار که از همان اول یک زن کرد عراقی بوده که کاری جز پیدا کردن جنازه ها ندارد و حیف که بازی شبنم مقدمی به قوت بازی نصیر پور نیست.
فرزند خاک از آن دسته فیلم هاست که چند بار باید تماشایشان کرد تا تلخی ِ فیلم و حرفی که می زند در وجودت ته نشین شود.
پی نکته: فرزند خاک در جشن خانه ی سینمای امسال جایزه ی بهترین فیلم، بهترین فیلمنامه و بهترین بازیگر نقش دوم زن برای مهتاب نصیر پور را گرفت، پیش از این در جشنواره ی فجر هم نصیر پور سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش دوم زن را گرفته بود.

سه. مینای شهر خاموش (امیر شهاب رضویان): مینای شهر خاموش سومین فیلم امیر شهاب رضویان و اولین فیلم اوست که اکران می شود. مینای شهر خاموش رابطه ی سه نفر از سه نسل مخالف را روایت می کند،قناتی(عزت ا... انتظامی)، دکتر پارسا(شهباز نوشیر) و بهرامی(صابر ابر). که دو نفر از این سه هرکدام به نوعی در جوانی در رسیدن به معشوق ناکام مانده اند و سومی هم در رابطه با نامزدش دچار مشکل است. فیلم از هامبورگِ آلمان شروع می شود و بعد در خرابه های بم به انتها می رسد و به نوعی به نظر می رسد که شیکی و مدرن بودن فضای آلمان در تضاد با ویرانی بم قرار می گیرد ولی کارگردان در میان خرابه های بم هم به دنبال زندگی و عشق می گردد. فیلم از الگوی سفر پیروی می کند و حرکت شخصیت های اصلی زمینه ای برای رجعت به گذشته می شود و به نوعی پرده از ارتباط بین قناتی و دکتر پارسا برمی دارد. مینای شهر خاموش در صحنه هایی به شدت من را به یادِ خیلی دور، خیلی نزدیک می انداخت و حتی بازی شهباز نوشیر هم به نوعی یادآور بازی مسعود رایگان در همان فیلم است.
پی نکته: بازی خوب عزت ا... انتظامی در جشنواره ی دو سال پیش برایش یک سیمرغ بلورین افتخاری به ارمغان آورد. صابر ابر هم در جشن خانه ی سینمای پارسال تندیس بهترین بازیگر نقش دوم مرد را برای بازی در مینای شهرخاموش گرفت.

چهار. روز برمی آید (بیژن میر باقری): روز برمی آید، دومین فیلم بیژن میرباقری بعد از فیلم ما همه خوبیم و اقتباسی است از نمایشنامه ی دوشیزه و مرگ آریل دورفمان که رومن پولانسکی هم از روی این نمایشنامه فیلمی ساخته است. روز برمی آید ابتدا برای نمایش در تلویزیون ساخته شد ولی بعد گروه سازنده تصمیم گرفت که فیلم را برای اکران در سینماها آماده کند و حالا بعد از دو سال که از نمایش فیلم در جشنواره می گذرد فیلم روی پرده آمده است.
میرباقری داستان نمایشنامه ی دورفمان را به سال های اول انقلاب برده، محل وقوع داستان را ویلایی در اطراف تهران انتخاب کرده و ارتباط میان یک زندانی سیاسی و بازجوی سابقش را محور فیلمش قرار داده است.فیلم با حضور فقط سه کاراکتر اصلی (فروغ، جلال و مهندس دانشور ) و یک کاراکتر فرعی (پلیس) پیش می رود و با توجه به فضا و شخصیتهای محدود داستان، یادآور کار قبلی میرباقری هم هست.
فیلم با توجه به موضوعی که دارد خیلی راحت می توانست به دام شعارزدگی بیافتد و بیننده را هم دچار کسالت کند ولی میرباقری و همکار فیلمنامه نویسش با مطرح کردن مساله قدرت با هوشمندی از دام شعارزدگی گذشته اند. روز برمی آید با توجه به منبع اقتباسش و فیلم قبلی فیلمساز می توانست خیلی بهتر از چیزی که هست باشد ولی درحالت فعلی هم تماشاگر را تا لحظات آخر روی صندلی سینما نگه می دارد و درآخر هم تماشاگر را ناراضی از سالن بیرون نمی فرستد.
شما هم درباره ی این فیلم ها بنویسید...
نوشته شده در 2008/9/17ساعت 14:42 توسط مسعود| |

نمی دانم چرا هرچه بیشتر می گذرد بیشتر به این حرف گلی ترقی در داستان ِ جایی دیگر معتقد می شوم:
«عمو جان در جایی خوانده بود که تمام اتفاقات عالم به هم مربوط است خواسته بود در این باره اظهار نظر کند اما بهش مجال حرف زدن نداده بودند. و لیکن‌، برای یکبار در زندگی حرفش درست بود و آنها که سر میز شام گرم خوردن بودند نفهمیدند که چه نخ های نازکی از هر کلمه، از هر برخورد آنی، از هر حادثۀ جزیی،  آویزان است و چگونه این رشته ها، مثل الیاف رنگین فرشی کیهانی در هم تنیده اند.»

انگار که هرلحظه بیشتر از قبل این نخ های نازک به هم گره می خورند.
نوشته شده در 2008/9/17ساعت 5:50 توسط مسعود| |

همیشه قهوه را تلخ می خورم، مجموعه ی هشت داستان کوتاه از فری رز جلال منش است. داستان ها هیچ کدام حجم بلند و پیچیدگی خاصی ندارند و این امکان را به خواننده می دهد که در موقعیت های متفاوت، کتاب را همراه ببرد و داستان ها را بخواند. آدم های داستان های فری رز جلال منش انگار همگی تردید دارند و سعی می کنند تردید ها، سردرگمی و وضعیت بی ثبات خودشان را با حرف زدن و تک گویی های ذهنی شان به فراموشی بسپارند.
راوی اغلب داستان ها یک زن است و داستان ها هم بیشتر به شیوه ی اول شخص روایت می شوند. گویی که ما تماشاگرانی هستیم که شخصیت های کتاب قصه ی زندگی شان را برایمان تعریف می کنند.
در داستان اول مجموعه، ماشین کنترلی، راوی داستان ورود همکار جدیدی به محیط کار و نوع رابطه اش با او را برای خواننده تعریف می کند. در داستان دوم مجموعه که نامش را به کتاب هم داده است مادری از تنهایی خودش برای خواننده حرف می زند و در داستان سوم مجموعه، مرد شکلاتی، راوی در تلاش برای نوشتن داستانی است و چند واقعه ی دیگر نیز همزمان با نوشتن داستان روایت می شوند.
متفاوت ترین داستان مجموعه، آخرین داستان کتاب است که نام این یک هفته را برخود دارد واین بار راوی داستان مردی است که با اتفاقی عجیب روبرو می شود و داستان هم پایانی تکان دهنده دارد.
به گمانم از خواندن کتاب پشیمان نشوید، چون نویسنده هم بیشتر از این که دنبال بازی های تکنیکی باشد می خواسته داستان روایت کند و این روزها خواندن مجموعه داستانی که نویسنده دنبال لذت روایت باشد غنیمتی است.


همیشه قهوه را تلخ می خورم/ فری رز جلال منش/ نشر چشمه/ هفتاد و دو صفحه/ هشتصد تومان

مرتبط: نارون های خشک شده/ فری رز جلال منش

نوشته شده در 2008/9/16ساعت 16:18 توسط مسعود| |

هریک از ما چیزی را از دست می دهیم که برایمان عزیز است. فرصت های از دست رفته، امکانات از دست رفته، احساساتی که هرگز نمی توانیم برشان گردانیم. این قسمتی از آن چیزی است که به آن می گویند زنده بودن. اما در درون کله ی ما-دست کم این جایی است که من تصور می کنم- جای کمی هست که این خاطرات را در آن بیانباریم. اتاقی با قفسه هایی نظیر کتابخانه. و برای فهم کارکرد قلب مان باید مثل کتابخانه فیش درست کنیم. باید چندی به چندی از همه چیز گردگیری کنیم، بگذاریم هوای تازه وارد شود و آب گلدانهای گل را عوض کنیم. به عبارت دیگر، همیشه در کتابخانه ی خصوصی خودت به سر می بری.*
* کافکا در کرانه/هاروکی موراکامی/ ترجمه ی مهدی غبرایی

نوشته شده در 2008/9/15ساعت 15:26 توسط مسعود|

هفته نامه ی سینما یکی از اولین مجلات سینمایی بود که می خواندم، دوره ای که این همه مجلات سینمایی و روزنامه سینمایی برای خواندن اخبار و تحلیلی در زمینه ی سینما وجود نداشت. بعدها که خواننده ی مجلات دیگر شدم و مجله ی سینما هم چند بار دچار تغییر و تحول شد و دیگر محتوای سابق را نداشت خواندنش از سرم افتاد و حتی نمی دانستم که شش ماه است منتشر نشده، حالا که در آستانه ی جشن خانه ی سینما خبر انتشار دوباره ی هفته نامه ی سینما را خواندم، خوشحالم و یاد چهارشنبه هایی افتادم که مجله ی سینما می رسید و من هر چهارشنبه کلی مسیر را باید پیاده گز می کردم تا سینما بخرم، بماند که بعضی چهارشنبه ها سینما نیامده بود و به انتظار آمدنش می نشستم که بیشتر اوقات انتظارم نتیجه ای نداشت و باید همان مسیر را دوباره پیاده و دمغ  برمی گشتم. گاهی هم که مجله ی سینما آمده بود، طوری غرق خواندن می شدم که همه چیز از یادم می رفت.
نوشته شده در 2008/9/15ساعت 6:8 توسط مسعود| |

در ادامه ی پیش بینی های من در باب فصل ها:
روزهای زمستانی سرد و سوزناکی در پیش داریم!
نوشته شده در 2008/9/14ساعت 22:7 توسط مسعود| |

یکی دو هفته ی پیش بود که خبر غیر رسمی توقیف همشهری جوان در سایت ها و وبلاگ ها منتشر شد و بعد هم ظاهرا ماجرا بدون ابلاغ مساله توقیف به مجله حل شد ولی ظاهرا مجله دوباره توقیف شده است. تا امروز که مجله روی دکه های روزنامه فروشی نیامده و آن طور که این روزنامه فروش محلِ ما می گوید مجله توقیف شده ولی عجیب اینجاست که هیچ خبری از توقیف مجله در خبرگزاری ها، سایت ها و وبلاگ ها به چشم نمی خورد.
پی نوشت: همین الان این وبلاگ را پیدا کردم و آن طور که این جا نوشته شده قرار است همشهری جوان سه هفته منتشر نشود و بعد از سه هفته با انتشار یک ویژه نامه مجددا کارش را شروع کند.البته این که واقعا همشهری جوان دوباره منتشر می شود یا نه؟ و این که پشت پرده ی این توقیف موقت سه هفته ای چه خبر است را فقط خدا می داند و بس. 
نوشته شده در 2008/9/14ساعت 18:50 توسط مسعود| |

همین الان چه کتابی می خوانید؟
نوشته شده در 2008/9/13ساعت 20:54 توسط مسعود| |

شماره ی جدیدی مجله ی فیلم از چهل منتقد و نویسنده ی سینمایی برای انتخاب بهترین فیلم های سه دهه سینمای ملی نظر خواهی کرده و این فیلم ها به ترتیب انتخاب شده اند:
اجاره نشین ها، باشو غریبه کوچک، مادر، ناخدا خورشید، هامون، ناصرالدین شاه آکتور سینما، بچه های آسمان، قصه های مجید، حاجی واشنگتن، درخت گلابی، سفر به چزابه، نیاز، بودن یا نبودن، دندان مار، مرگ یزدگرد، مهمان مامان، شوکران، مهاجر، خانه دوست کجاست؟ و مادیان.
یک: در این که پرونده ی مجله ی فیلم برای اصطلاح تازه تاسیس « سینمای ملی » خواندنی از کار درآمده شکی نیست، ولی من یکی هنوز تعریف سینمای ملی را نفهمیده ام! این که سینمای ملی کدام است و غیر ملی کدام؟ سینما سینماست دیگر، نمی دانم چرا ما اصرار داریم مدام اصطلاحات تازه ای از خودمان اختراع کنیم و سینما را به انواع اقسام گونه ها طبقه بندی کنیم : سینمای هنری، سینمای معنا گرا، سینمای بدنه و اخیرا هم سینمای ملی.
دو: هرکدام این فیلم ها می تواند در نظرخواهی ِ مربوط به بهترین فیلم های سه دهه ی اخیر هم جا بگیرد، بنابراین دیگر ضرورت وجود اصطلاحی به نام سینمای ملی را متوجه نمی شوم؟
سه: نکته ی دیگر حضور فیلم مادیان در این نظرخواهی در رتبه ی آخر است، علی ژکان، کارگردان مادیان در هیچ کدام از ساخته های بعدی توفیق مادیان را تکرار نکرد ولی این فیلم هم چنان در بیشتر نظرسنجی های مربوط به انتخاب بهترین فیلم های بعد از انقلاب جایگاه ویژه ی خودش را حفظ کرده و البته سینمای ایران پر است از کارگردانانی که هیچ وقت توفیق فیلم های اولیه را تکرار نکردند و آدم گاهی می ماند که پس آن همه خلاقیت و استعدادِ روزهای اول کجا رفت؟
مرتبط: بخش‌هايي از پرونده مفصل و خواندني ماهنامه "فيلم" درباره موضوع «سينماي ملي ايران»
نوشته شده در 2008/9/12ساعت 19:25 توسط مسعود| |

 

*عکس ها از خودم.

مرتبط: زمستان

نوشته شده در 2008/9/11ساعت 22:21 توسط مسعود| |

کولی! ز شراب خانگی مست نشد
ور گفت که شد، چنان که بایست نشد
این سان که به دستِ رد به دورت افکند
کس در پی خواریت ازین دست، نشد!*
* سیمین بهبهانی
نوشته شده در 2008/9/11ساعت 18:59 توسط مسعود|

آمده ام مشهد و آن قدر سرم شلوغ است و از همه چیز دور شده ام که حتی نمی دانم امروز چندم شهریور است!!!
نوشته شده در 2008/9/7ساعت 19:56 توسط مسعود| |

امروز ظهر با خودم گفتم: « کاش یکی پیدا می شد این کتابِ کافکا در کرانه را بالای سر ِ من نگه می داشت تا من موقع خواندن زحمت نگه داشتن این کتابِ ششصد و چند صفحه ای را نکشم و فقط چشم هایم را روی صفحات کتاب تکان دهم و هر از گاهی صفحات را ورق بزنم. »
البته اگر کسی که کتاب را نگه داشته زحمت ورق زدن صفحات را هم بکشد که دیگر معرکه است.


نوشته شده در 2008/9/4ساعت 18:50 توسط مسعود| |

شنبه/ نه شهریور/ اخبار ساعت نه:
فرصت تحویل فرم اطلاعات اقتصادی به هیچ وجه تمدید نخواهد شد.

یکشنبه/ ده شهریور/ همان بخش خبری:
فرصت تحویل فرم اطلاعات اقتصادی یک روز ِ دیگر تمدید شد.
نوشته شده در 2008/9/4ساعت 13:25 توسط مسعود| |

قطاری که تهویه اش مشکل دارد، برق رستورانش قطع است، مانیتورهایش خراب اند و دستشویی اش آب ندارد چطور اسمش خودش را گذاشته قطار درجه یک؟
پی نوشت: هی می خواهم غر نزنم ها، نمی شود!
نوشته شده در 2008/9/2ساعت 19:19 توسط مسعود| |

قصه ی این زن به شدت من را به یاد شخصیت اول رمان از شیطان آموخت و سوزاندِ فرخنده آقایی می اندازد.
نوشته شده در 2008/8/30ساعت 11:33 توسط مسعود| |

1. خانمی با دو تا بچه ی کوچک آمده سینما آزادی، مینای شهر خاموش را ببیند. صندلی های کناری من نشسته اند. خانم کیفش را باز می کند، دو بسته ی بزرگ چیپس چی توز، دو قوطی رانیِ هلو و دو تا پاستیل را بیرون می آورد. یادم می آید که همین چند لحظه ی پیش بلندگوی سالن سینما اعلام کرد:
« ورود تنقلات و نوشیدنی به سالن سینما ممنوع است. »
یکی از بچه ها بهانه می گیرد که: «مامان چیپس ها رو باز کن می خوام بخورم.» و مامان هم در جواب می گوید: «بذار چراغا خاموش بشه، اونوقت بهتون چیپس و رانی میدم بخورین. الان اگه بدم بهتون آقاهه می بینه و میاد ازمون می گیره.» و یواشکی چیپس ها را باز می کند و توی یک کیسه ی بزرگ خالی می کند و حتی به من هم تعارف می کند. دیدن مینا همراه می شود با صدای چیپس خوردن و رانی نوشیدن و پاستیل جویدن دو بچه ی کوچک آن هم در یکی از سالن های آزادی که ورود تنقلات و نوشیدنی به سالن ممنوع است.

2. رفته بودم پارک کوچکی که نزدیک خانه است برای هواخوری، چند تا پسر جوان و نوجوان هم چند صندلی آن طرف تر نشسته بودند. نه قیافه های عجیب و غریبی داشتند و نه کار خاصی می کردند. خانمی با دو تا دختر جوان آمد و رو به پسر ها گفت: «من با دو تا دخترم می خوایم یک ساعتی توی پارک بشینیم ولی حضور شما مزاحم ماست، در ضمن اگ شوهرم بیاد و شما رو اینجا توی پارک ببینه برای ِ من دردسر درست می شه... البته حضور شما هیچ اشکالی نداره، اشکال از من و شوهرمه... حالا با عرض معذرت خواهش می کنم از پارک بیرون برید تا ما چند لحظه ای رو اینجا با آرامش بشینیم.»
جوان ها خیلی راحت بلند می شوند و از پارک بیرون می روند.


نوشته شده در 2008/8/28ساعت 10:52 توسط مسعود| |


Design By : Night Skin