می نویسیم، اما پیشاپیش می دانیم چیزی برای نوشتن نداریم. هر روز برای رنج و عذاب دوباره، التماس و تمنا می کنیم. هر چقدر پوستمان بیشتر کنده شود، احساس بهتری پیدا می کنیم. و درست وقتی که این بلا سر خواننده هایمان نیز می آید، احساسمان اوج می گیرد. مباد که کسی از پوچ مغزی بمیرد! باشد که آسمان همیشه از پیکار افکار مردان نویسنده بشکافد. حروف. چه شکیل! حروفی که با رشته های نامرئی به هم می پیوندند، رشته هایی که حامل جریان های مغناطیسی عظیمی هستند. کل این تجربه ی شاق بر مغزی تحمیل می شد که می بایست به افسون کار می کرد، کار می کرد بدون آن که کار کند. آیا این که به سمت تو می آید، آدم است یا یک ذهن؟ ذهنی که میان کتاب ها، صفحات و جملاتی مملو از ویرگول، نقطه، نقطه ویرگول، تیره و ستاره تقسیم شده است. یک نویسنده به پاس تلاش هایش جایزه می برد یا در دانشگاه جایی برای خود دست و پا می کند، و دیگری یک استخوان کرم خورده باقی می ماند. اسم بعضی هایشان را روی خیابان ها و بلوار ها می گذارند، و عده ای دیگر کارشان به گداخانه و چوبه دار می افتد. و تازه وقتی تمام این خلقت ها خوانده و هضم شد، مردم باز هم همدیگر را آزار خواهند داد. هیچ نویسنده ای، حتی بزرگ ترینشان، تاکنون نتوانسته است این واقعیت تلخ و سرد را بگوارد.*
* نکسوس/ هنری میلر/ ترجمه سهیل سمی/ نشر ققنوس
نوشته شده در 2008/11/20ساعت
11:16 توسط مسعود| |