تبليغاتX
تجربه های آزاد


تجربه های آزاد

عرصه های مکرر را می کاوم، هجرتی دوباره شاید...



نمی خواهم درباره ی مزایای ورزش کردن انشای مفصلی بنویسم، ولی برای من که به شدت با ورزش بیگانه بودم و تمام تجربه ی ورزشی ام محدود می شد به زنگ هایِ مزخرف ورزش در مدرسه یا به پیاده گز کردن خیابان ها، تجربه ی هیجان انگیزی است ورزش کردن. تا پیش از این فکر می کردم برای ورزش کردن وسایل و صرف هزینه زیادی نیاز است و شاید هم بخاطر تنبلی این طور خودم را توجیه کرده بودم اما حالا که با راهنمایی این دوست عزیز گوشه ای را برای ورزش کردن پیدا کرده ام و تقریبا هرروز بدون وسیله یا هزینه خاصی فقط با یک کفش ورزشی ورزش می کنم، راه می روم، می دوم، نرمش می کنم، با کلی آدم دیگر آشنا می شوم که کلی انگیزه ی تازه در آدم ایجاد می کنند و گاهی که تنها باشم فکر می کنم و با خودم حرف می زنم خوشحالم. کار به جایی رسیده که اگر یک روز کاری پیش بیاید و نتوانم برای ورزش کردن بروم انگار که مریض شده ام.

نوشته شده در 2008/12/19ساعت 18:50 توسط مسعود| |

  یک- می خواستم درباره ی کنعان چیزی بنویسم، بخصوص که این روزها فرار ِ* آلیس مونرو را که مژده دقیقی ترجمه کرده و نیلوفر هم چاپش کرده می خواندم و پیش تر هم ترجمه ی دیگر چند تا از داستان های همین مجموعه را به اسم گریز پا خوانده بودم. اما آن قدر در گیر شدم و آن قدر نوشتن را عقب انداختم که فرصت و شوق نوشتن درباره ی کنعان از بین رفت، حالا آمدم اینجا که بگویم اگر کنعان را دیده اید و خوشتان آمده و اگر زن های داستان های مونرو که مثل مینای کنعان همواره دنبال یافتن معنا و مفهومی برای زندگی اند و از شکست های پی در پی واهمه ندارند بریتان جذاب اند، مجموعه داستان فرار را هم بخوانید و منتظر مجموعه داستان جدید مونرو که ترانه علیدوستی ترجمه کرده و قرار است نشر مرکز چاپ کند هم باشید. 

دو- فضای مطبوعات کشور تبدیل به فضای دلمرده و سردی شده است، بعد از توقیف شهروند امروز و ارژنگ دلخوش به خبر انتشار مجدد دنیای تصویر بودم، که خبر آمد انتشار مجدد دنیای تصویر هم منتفی است. برای من که یک مجله باز اساسی هستم، وضعیت وحشتناکی است که هرروز روی کیوسک دنبال مجله های خواندنی بگردم و چیزی پیدا نکنم. در شرایطی که فیلم نگار و سپیده دانایی به اینجا نمی رسند و مدت هاست عطای خواندن روزنامه ها را به لقایشان بخشیده ام مجله مشق آفتاب را کشف کرده ام  که هرچند اسمش را برای یک مجله، چندان دوست ندارم و کیفیت چاپ و گرافیک اش را کمی ضعیف می دانم اما به اعتبار نام های حرفه ای که در این مجله می نویسند  و کیفیت مطالب چند شماره ی اخیرش بهترین پیشنهاد ممکن برای خواندن می دانم. 

سه- تقسیم** هم یکی از کتابهایی بود که این مدت خواندم و می خواستم مفصل تر درباره اش بنویسم اما فرصتی نشد. حالا می گویم که هر کاری دارید همین الان زمین بگذارید و تقسیم را بخوانید. البته نام مهدی سحابی به عنوان مترجم کتاب به گمان من بهترین تبلیغ برای کتاب است، اما نمی دانم چرا فکر می کنم تقسیم به اندازه ای که باید مطرح نشده و مهجور مانده است، طوری که وقتی این کتاب را به یکی از بچه های یکی از کتابفروشی های این جا معرفی کردم اظهار بی اطلاعی کرد و چند روز بود که از کنار کتابفروشی می گذاشتم کلی تشکر کرد گفت که چرا از وجود کتابی مثل تقسیم پیش از این با خبرش نکرده بودم، این است که می گویم تا دیر نشده تقسیم را بخرید و بخوانید.

*فرار/ آلیس مونرو/ ترجمه ی مژده دقیقی/ نشر نیلوفر

**تقسیم/ پیرو کیارا/ ترجمه مهدی سحابی/ نشر مرکز    

نوشته شده در 2008/12/15ساعت 20:8 توسط مسعود| |

توی چشم های من زل بزن و دروغ بگو.

نوشته شده در 2008/12/15ساعت 19:48 توسط مسعود| |

این دو سریال آخر احمد امینی- اولین شب آرامش و بی گناهان - ناخودآگاه من را به یاد رمان های اسماعیل فصیح می اندازند.

نوشته شده در 2008/12/6ساعت 20:29 توسط مسعود| |

گرچه شب مشتاقان، تاریک بود اما
نومید نباید بود، از روشنی بامی
سعدی به لب دریا، دردانه کجا یابی ؟
در کام نهنگان رو، گر می طلبی کامی.
نوشته شده در 2008/12/5ساعت 16:7 توسط مسعود|

من معمولا عادت ندارم ریش بگذارم و از آن طرف هم ریش هایم را هرروز نمی تراشم و معمولا ته ریش کمی توی صورتم دارم. دو، سه هفته پیش هوس کردم مدتی ریش بگذارم، نتیجه این شد که صاحب ریش بلندی شدم که علاوه بر این که صدای بعضی ها را درآورده بود، همه را حسابی کنجکاو کرده بود و بعضی نگاه ها بدجور مشکوک شده بود. همه از دلیل ریش گذاشتنم سوال می کردند و کار به جایی رسید که یکی از اساتید سر کلاس سوال کرد که: « آیا کارم جایی گیر کرده که ریش گذاشته ام؟ » و هرچه برایش توضیح می دادم که ریش گذاشتنم کاملا بی دلیل بوده، باورش نمی شد و فکر می کرد که برای حل مشکلی یا گذشتن از هفت خوانی صاحب این محاسن شده ام.
اینجاست که آدم با خودش فکر می کندچطور معنی و مفهوم خیلی حرف ها و کارها خیلی راحت عوض می شود. 
نوشته شده در 2008/12/3ساعت 10:47 توسط مسعود| |

1. خیلی وقت پیش یک بار پرسید: « به نظرت ارزش دارد که آدم زندگی اش را برای آرمان ها، برای مردم، برای قهرمان شدن فدا کند؟ » فوری جواب دادم: « بله، ارزش دارد. »
متوجه لبخندش شدم.
چند روز پیش دوباره همان سوال را تکرار کرد. این بار جواب دادم: « نه، اینجا خیلی زود آدم ها فراموش می شوند، حافظه ی تاریخی مردم ضعیف است. »
این بار هیچ نگفت، به عکس چه گوارا روی تی شرت سیاهش نگاه کرد.

2. رمان کافه نادری این طور تمام می شود: « پاریس سال یکهزار و نهصد و شصت و هشت، دانشجوها، جلسه های پرهیجان، شورش، گاز اشک آور، عشق ها، دوست داشتن ها، راهپیمایی ها، سفرها، شبانه ها.
و از این همه چه مانده است؟
»

3. از ما چه می ماند؟؟؟
 
نوشته شده در 2008/11/30ساعت 15:48 توسط مسعود| |

بعضی وقتها دلم می خواهد بلند شوم، پنجره را باز کنم و فریاد بکشم ولی نهایت کاری که از دستم برمی آید این است که گوشه ای بنشینم و صبر کنم.
نوشته شده در 2008/11/21ساعت 17:36 توسط مسعود| |


Design By : Night Skin