تبليغاتX
تجربه های آزاد


تجربه های آزاد

عرصه های مکرر را می کاوم، هجرتی دوباره شاید...



ای علی، من بچه ی دریام، نفسم پاکه علی/ دریا همون جاس که همون جا آخر خاکه، علی/ هر کی که دریا رو به عمرش ندیده/ از زندگیش چی فهمیده؟/ خسته شدم، حالم به هم خورده از این بوی لجن/ اونقده پابه پا نکن که دوتایی/ تا خرخره فرو بریم توی لجن/ بپر بیا، و گرنه ای علی کوچیکه/ مجبور می شم بهت بگم نه تو، نه من...*     *علی کوچیکه/ فروغ فرخزاد


نوشته شده در 2009/1/15ساعت 21:16 توسط مسعود|

ضمیمه ی روزنامه ی اعتماد هفته ی گذشته مصاحبه ای انجام داده با سحر ذکریا یکی از بازیگران فیلم ِ مثلا کمدی دلداده که این روزها روی پرده ی سینماهاست و فروش خوبی هم دارد. من البته دلداده را ندیده ام ولی آن طور که در این گفتگو عنوان شده سحر ذکریا نقش خواهر ِ ترشیده ی دختر اصلی فیلم را باز ی می کند که در حسرت ازدواج است. حالا یک بار توی ذهنتان تصور کنید که کدام آدم عاقلی سحر ذکریا را با آن چهره و میمیک برای چنین نقشی انتخاب کرده و بخشی از صحبت های ذکریا را هم بخوانید: « شاید باور نکنید ولی این فیلم بدون فیلمنامه شروع شد. در طول کار هم فیلمنامه روزانه و ورق ورق به دستمان می رسید.... چندین آدم مختلف، هر کدام شان در یک روزهایی فیلمنامه را روز به روز و سکانس به سکانس می نوشتند و حتی گاهی فیلمبردار در طول کار عملا خودش کارگردانی می کرد. مثلا می گفت این دیالوگ ها اضافی است، این ها را نمی گیریم و.... در طول فیلمبرداری هرکدام از بازیگران دارای سابقه ی مثل رضویان، صالحی، عبدی و حتی احمد پور مخبر که بنده خدا نمی توانست دیالوگ های خودش را حفظ کند، هر کسی چیزهایی را اضافه می کرد و بداهه می گفت و بعضی وقت ها اصلا کل سکانس نسبت به آن چیزی که اولش قرار بود باشد عوض می شد. »

آدم می ماند که بازیگرانی مثل اکبر عبدی و دیگرانی که در فیلم هستند چرا باید با حضور در فیلمی مثل دلداده این طور خودشان را نابود کنند و اساسا این تصور که این فیلم ها را چه کسانی و با چه تصوری برای سینمای ایران می سازند که البته ظاهرا چندان هم در محاسبات خودشان خطا نکرده اند و به قول سحر ذکریا در آخر مصاحبه اش: « خود دوستان که متوجه ضعف های ابتدایی نیستند و احتمالا از فروش کار حسابی هم سرحال آمده اند. » و کارگردان این فیلم که پیش از این شاهکارهایی مثل شاخه گلی برای عروس، دختری در قفس، بی تو تنهایم، علف های هرز و... را ساخته بود برای فیلم جدیدش هم پروانه ی ساخت گرفته و برای بازی در آن با جواد رضویان هم صحبت هایی کرده است و این قصه ادامه دارد...    


نوشته شده در 2009/1/14ساعت 19:57 توسط مسعود| |

... رفت واکمن را برداشت و توی نوارها دنبال موسیقی تندی گشت که فقط تند باشد. چیزی پیدا نکرد. به ذهنش خطور نکرد که ممکن است به موسیقی های تند هم احتیاج پیدا کند. دنیای موسیقی کیتارو را گذاشت و هدفون زد. بعد به اتاق خواب رفت، روی تخت دراز کشید. برای همین موسیقی کیتارو را دوست داشت؛ ملودی های کشدار ِ طولانی که گاهی قابل تشخیص نبود، یکنواخت پیش می رفت و آرام آرام، آن قدر آرام به اوج می رسید که نمی فهمیدی در اوجی؛ و ناگهان فرود بود، پیش بینی نشده و غیر قابل انتظار، چیزی شبیه زندگی، خود زندگی.*  * آداب بیقراری/ یعقوب یادعلی/ نیلوفر
نوشته شده در 2009/1/14ساعت 19:3 توسط مسعود|

...
نوشته شده در 2009/1/13ساعت 12:24 توسط مسعود| |

دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد؟/ چون بشد دلبر و با یار ِ وفادار چه کرد؟/ آه از آن نرگس جادو که چه باز ی انگیخت/ آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد...

عکس از اینجا

نوشته شده در 2009/1/10ساعت 18:56 توسط مسعود| |

من مطمئنم یکی عقربه های ساعت را دنبال کرده و آنها هم پا به فرار گذاشته اند که روزها این طور روی دور تند رفته اند.به قول دوستی؛ روزها ساعت شده اند و هفته ها روز، ماه ها هفته و سال ها ماه...

نوشته شده در 2009/1/9ساعت 19:14 توسط مسعود| |

سومین کتاب مرجان شیرمحمدی به شدت از جنس سینماست. داستان چهار شخصیت اصلی بیشتر ندارد و قهرمان کتاب ِ یک نویسنده ی زن این بار یک مرد است، همین نشان می دهد که حالا نویسنده های زن جرات پیدا کرده اند که حیطه های تازه تری را تجربه کنند. عماد احتشام که در جوانی ماجرای عشقی نافرجامی داشته، حالا در میان سالی مدت هاست که روزگارش را با اجاره دادن خانه ی موروثی اش به گروه های فیلمبرداری می گذراند و زمانی که می فهمد خواهرانش برای فروش خانه ی پدری قصد بازگشت به وطن را دارند با یکی از هنرپیشه های گروه فیلمبرداری به نام «نیلوفر صباحی» آشنا می شود و این آغاز ماجراهای تازه ای است که تا به خودت می آیی می بینی کتاب تمام شده و تو مانده ای میان عماد و حسام و شاهد و خانم صباحی. عمادِ داستان مرجان شیرمحمدی من را به یاد کسرایِ جعفر مدرس صادقی انداخت که ساعت ها و ساعت ها وسط خیابان ها راه می رود و مغازه ها را نگاه می کند و رویا می بافد. بیشتر مرجان شیرمحمدی را با بازی در فیلم مرسدس و پرپرواز می شناسند ولی حالا با این کتاب سوم می توانم خیلی راحت بگویم که مرجان شیرمحمدی نویسنده را بیشتر از شیرمحمدی بازیگر دوست دارم.

نوشته شده در 2009/1/5ساعت 12:21 توسط مسعود| |

یک- تصور کنید که رسانه ی رسمی مثل صدا و سیما برنامه ای ساخته به اسم نقره درباره خاطره هایی که نوستالژی بچه های دهه ی شصت را می سازند. سه هفته است که این برنامه ظهر های جمعه حوالی ساعت دوازده و نیم از شبکه ی اول پخش می شود. تا به حال که سه قسمت از برنامه پخش شده داریوش فرهنگ (سریال سلطان و شبان)، ناصر طهماسب (دوبله ی سریال ارتش سری و کارتون یوگی و دوستان) و بهرام شفیع (برنامه ی ورزش و مردم) مهمان های برنامه بوده اند.فکر اصلی برنامه متعلق به منصور ضابطیان است و کیومرث مرادی- کارگردان و بازیگر تئاتر- مجری برنامه است که به نظر برای اجرای چنین برنامه ای گزینه چندان مناسبی نیست. ولی برای یکی مثل من که خاطره بازی خونم کمی بیشتر از حد نرمال بالاست، دیدن نقره مثل غرق شدن در یک فضای خاص است. تا یادم نرفته بگویم که علاوه بر مهمان هر برنامه یک بخش گزارش هم دارد که انصافا گزارش های دو قسمت اول برنامه- اولی درباره ی  آتاری با حضور حبیب رضایی و دیگری درباره ی کتاب های قصه های خوب برای بچه های خوب با حضور بهاره رهنما- فوق العاده دیدنی و به یاد ماندنی بودند. خواستم بگویم ظهر های جمعه اگر کار خاصی نداشتید نقره را دریابید. 

دو- دوره ی جدید مجله ی هفتگی سینما یک صفحه خواندنی دارد به نام کافه سینما که باز هم دستپخت منصور ضابطیان است. اگر گفتگوهای منصور ضابطیان از آخر هفته حیات نو و بعد ها ضمیمه جوانان روزنامه ایران و مجله چلچراغ دنبال می کردید، حالا می توانید گفتگوهای ضابطیان با چهره های هنری را در کافه سینما بخوانید. تا به حال چهره های مختلفی مثل مهین شهابی، برزو ارجمند، رضا کیانیان، گوهر خیراندیش، بهاره رهنما و... روی صندلی های کافه سینما نشسته اند. این بار هم خواستم بگویم اگر گفتگوهای ضابطیان را دوست دارید کافه سینما را دریابید.

نوشته شده در 2009/1/4ساعت 19:41 توسط مسعود| |

انگیزه هایم را جایی که نمی دانم کجاست گم کرده ام.
نوشته شده در 2009/1/4ساعت 10:30 توسط مسعود| |

وقتی که همه چیز/ به تمامی در خاموشی غرقه شوند/ سکوت را/ مجال ِ آن هست/ که به خانه اندر شود/ تا روح/ در مهِ روزمرگی پنهان نماند!*

*مارکوت بیگل/ ترجمه ی یغما گلرویی

خیلی کم پیش می آید که شعر ترجمه بخوانم ولی از دیروز که این کتابِ تمام کودکان جهان شاعرند را می خوانم، این شعر مدام زمزمه می شود.                                                                               



نوشته شده در 2008/12/25ساعت 11:37 توسط مسعود| |

داد: یک روز با زنگ تلفن از خواب بیدار می شوید، برادرتان از شما در مورد نمایش کرگدن سوال می کند و این که ارزش رفتن یا دیدن دارد یا نه؟ صبحانه تان را که خوردید به اینترنت وصل می شوید و پست ِ وبلاگ صفحه ی سیزده را درباره ی برف آخر آذر تهران و کنسرت علیزاده می خوانید. طرف های عصر وسط یکی از کلاس های خسته کننده ی دانشگاه نشسته اید که یکی از دوستانتان زنگ می زند و می گوید توی صف بلیت نمایش مانیفست چو ایستاده ایم، وسط کلاس بی اختیار داد می کشید. استاد و همه ی کلاس نگاهتان می کنند، بلند می شوید و وسط بحث توسعه ی انسانی و فرهنگی کلاس را ترک می کنید. مهم ترین اتفاق فرهنگیِ چند هفته ی گذشته ی شهرتان اکران همزمان دلداده و چارچنگولی در چهار سینماست، درس ها بیچاره تان کرده اند و امکان سفر به تهران ندارید.

بیداد: توی روز روشن وسط خیابانی خلوت راه می روید، دو تا موتور سوار جلویتان را می گیرند و به رویتان چاقو می کشند، تلاش تان برای این که از دست شان در بروید یا فکر این که کسی برای کمک از راه برسد بیهوده است. برای این که از شرشان خلاص شوید گوشی موبایلتان را می دهید که ببرند. بعد که می خواهید شکایت کنید همه ی عالم و آدم سعی می کنند شما را منصرف کنند، همه می گویند وقت و پولتان را بیهوده هدر می دهید، اعصابتان بیهوده خرد می شود و هیچ اتفاقی هم نمی افتد.

اعتراضی نمی کنید، به تمام این اتفاقات و حتی اتفاقاتی بدتر از این ها تن می دهید و آخر سر عادت می کنید که حتی از ساده ترین حقوق خودتان هم صرف نظر کنید...*

* هرگونه ارتباط وقایع بالا با اشخاص حقیقی و حقوقی را تکذیب می کنم!


نوشته شده در 2008/12/22ساعت 20:43 توسط مسعود| |

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...

نوشته شده در 2008/12/21ساعت 18:53 توسط مسعود| |


Design By : Night Skin