تبليغاتX
تجربه های آزاد
عرصه های مکرر را می کاوم، هجرتی دوباره شاید...
ابر آذاری برآمد، باد نوروزی وزید...

*عکس از هومن آذران

+ نوشته شده در  2009/3/20ساعت 23:41  توسط مسعود  | 

وقتی این روزهای آخر زمستان هوا بوی بهار که هیچ، اصلا خود ِ بهار باشد، وقتی ابرها آسمان این شهر را بپوشانند و هیچ بارانی نبارد، می شود پیاده خیابان های شهر را گز کرد و به هیچ چیزی فکر نکرد، می شود جلوی پنجره دراز کشید و کتابها را فقط برای سرگرم شدن خواند، می شود کتاب ِ حافظ را به قصد ِ فال گرفتن باز کرد و هر بیتی که آمد این طور خواند: حضرت عشق بفرما که دلم خانه توست/ سر عقل آمده هر بنده که دیوانه توست...
+ نوشته شده در  2009/3/10ساعت 12:11  توسط مسعود  | 

این پست و این پست را بخوانید و ببینید شباهتی بین این دو تا پیدا می کنید یا نه؟ جالب اینجاست که خیلی اتفاقی گذار من به این وبلاگ افتاد و کامنتی هم که برای این پست گذاشتم حذف شده است.  ضمنا این آقا اصلا به خودش زحمتی نداده که منبع جمله ی ابتدای نوشته اش را ذکر کند.

پی نوشت: فکر کنم اگر این دوست عزیز زحمت اضافه کردن یک لینک کوچک را به خودش می داد یا حتی آخر نوشته اش اضافه می کرد که من این پست را از کجا برداشته ام یا حتی جرات یک معذرت خواهی کوچک را داشت، نیاز نبود امروز این طور وبلاگش را حذف کند.

+ نوشته شده در  2009/3/7ساعت 19:37  توسط مسعود  | 

یکی از بدترین حالتهایش این است که میان «خُب که چی؟» ها گیر کنی، اصلا نفهمی چطور یکدفعه اینجاایستاده ای و ندانی ادامه ی راه به کجا می رسد و تو از این راه چه می خواهی؟ سوال های بی پاسخ هجوم بیاورند و هیچ جوابی نداشته باشی... اینجاست که می ایستی، تو می ایستی، دوست داری زمان و دنیا هم بایستد... نمی ایستد، می رود. تو می مانی، بروی، بمانی، برگردی؟؟؟
+ نوشته شده در  2009/3/6ساعت 19:43  توسط مسعود  | 

قایق سوار بودیم/ در ایستگاه آب/ بالای نهرها/ در کوچه باغ تجریش/ از شیب جویبار/ رفتیم/ رو به پایین/ همراه آبشار/ رگهای شهر تهران/ جاری/ فصل بهار و آب سواری/ از چشم باغ فردوس/ در سایۀ چناران/ تا قلب پارک ملت/ راندیم/ زیر ونک گذشتیم/ تا رود یوسف آباد/ و از فراز جنگل ساعی/ تا آبراه بولوار.../ بالای برج ها/ ماه/ در نیلی روان/ رخت عروس می شست/ آواز نهرهایش را/ تهران به هم می آویخت/ ارکستر آب، در سرِ ِ ما، می نواخت/ در «بندر نمایش»/ بعد از تئاتر شهر/ نیروی آب کاهید/ پارو زدیم/ لغزان/ تا حوضۀ امیریه/ تا موزۀ نگارستان/ در ایستگاه گمرک/ نور چراغ ها کم شد/ انگاره های فصل به هم ریخت/ فیروزه با غبار درآمیخت/ پاییز بود و آب/ شهر طلا و خواب/ و یک صدا، که می دانستیم/ هر لحظه ممکن است بگوید:/ «برگشت نیست/ آخر ِ این خط»/ قایق رسیده بود به راه آهن/ به واگن عتیقۀ میدان/ بین جزیره های گیاهی/ و صخره های سرگردان/ که دور زد/ پهلو گرفت/ و ایستاد،/ آنجا که روح تندیس/ در زیر آبراه/ نفس می کشید...*

* محمد علی سپانلو/ از دفتر فیروزه در غبار

پی نوشت: سپانلو این شعر را به شهردار آینده تهران تقدیم کرده است. از تهران که دور باشی، خواندن این شعر و تصور کردن این که یک روز در همین تهران ِ شلوغ خودمان بشود قایق سواری هم کرد لذت غریبی دارد.

+ نوشته شده در  2009/3/4ساعت 11:42  توسط مسعود  | 

یک- سه گانه ی ستاره های فریدون جیرانی قرار بود اتفاقی تازه در کارنامه ی این سینماگر باشد. ستاره می شود به پشت صحنه ی سینما، ستاره است به موقعیت یک بازیگر مشهور و ستاره بود به یک بازیگر فراموش شده ی تئاتر می پرداختند و اتفاق به واسطه ی مطبوعاتی بودن جیرانی و سال ها فعالیتش در زمینه ی تاریخ سینمای ایران جیرانی موفق شده بود نگاهی متفاوت و واقعی به مسایل پشت پرده ی سینمای ایران داشته باشد و از این میان ستاره می شود فیلمی بود که قابلیت جذب مخاطب عام را هم داشت و اتفاقا تهیه کننده هم برای اکران فیلم برنامه هایی تدارک دیده بود، اما فیلم در آستانه ی اکران به طور غیر رسمی توقیف شد و حالا در بدترین زمان ممکن و با جرح و تعدیل های فراوان روی پرده رفته است.

دو- برای کسانی که در جشنواره ی دو سال پیش «ستاره می شود» را دیده اند روبرو شدن با نسخه ی فعلی ِ در حال اکران حاصلی جز بهت و حیرت و ناراحتی ندارد. این که چطور تحمل نکردن نگاه متفاوت و منتقد حتی از طرف خود سینما گران این طور تیشه به ریشه ی کار هنری می زند. زمان فیلم به هفتاد و پنج دقیقه رسیده است و تقریبا از فیلم هیچ باقی نمانده است جز یک بازی مثل همیشه خوب از عزت ا... انتظامی. در فیلم اصلی دلیل ناراحتی رفیع و ناتوانی اش برای بازی نکردن را متوجه می شدیم ولی در نسخه ی فعلی دقیقا متوجه نمی شویم که رفیع که بازیگر قدیمی تئاتر است چرا نمی تواند جلوی دوربین بازی کند؟ تقریبا هیچ اثری از سرمایه گذار فیلم باقی نمانده است و دقیقا متوجه نمی شویم که پونه برای چه کاری محل فیلمبرداری را ترک می کند؟ صحنه های صحبت کردن رفیع و ملوک نیز دچار سانسور شده و قرینه سازی که میان سرنوشت ملوک و پونه در فیلم اصلی انجام شده بود این جا دیگر وجود ندارد. پایان فیلم اصلی که با مرگ ِ رفیع تمام می شود هم عوض شده و فیلم با لبخند رفیع به دوربین به انتها می رسد. داستان ِ ستاره می شود فعلی را می توان این طور خلاصه کرد: یک بازیگر قدیمی تئاتر که بعد از مدتها دخترش برایش نقشی در یک فیلم پیدا کرده نمی تواند نقشش را خوب بازی کند، دختر مرد که برای پیتزا خوردن صحنه ی فیلمبرداری را ترک کرده است مورد سرزنش پدرش قرار می گیرد و فیلم با گوش کردن رفیع به تصنیف گل پونه، نعناع پونه و لبخندش رو به دوربین تمام می شود. تقریبا تمامی جنبه های انتقادی فیلم به بی رحم بودن فضای پشت صحنه ی سینما حذف شده است.


سه- ستاره می شود به همراه گناه من تنها فیلم های قابل دیدن این فصل مرده ی اکران سینما ها هستند. باقی فیلم ها را تعدادی فیلم درجه دو و درجه سه تشکیل می دهند که آدم گاهی دوست دارد از خودش بپرسد دلیل ساخته شدن این فیلم ها چیست؟ اما این طور اکران ستاره می شود هم تنها شبیه نوعی رفع تکلیف است و با اکران نشدن ستاره بود و ساخت پارک وی به نظر می رسد پرونده ی ساختن فیلم هایی درباره ی دل مشغولی های سینمایی جیرانی فعلا در کارنامه اش بسته شده است و او احتمالا همان سینمای جنایی قرمز و پارک وی که نمونه های موفق تری در کارنامه ی جیرانی هستند را ادامه دهد.

پی نوشت: عکس اول فقط یکی از چندین سکانس حذف شده ی فیلم است.

+ نوشته شده در  2009/3/2ساعت 11:20  توسط مسعود  | 

من کز وطن سفر نگزیدم بعمر خویش

در عشق دیدن تو هواه خواه غربتم

+ نوشته شده در  2009/3/1ساعت 14:24  توسط مسعود 

این هفته های آخر سال اگر سرتان به خرید کردن گرم نباشد حتما مشغول خانه تکانی هستید و احتمالا دیگر فرصتی برای خواندن نمی ماند ولی برای رفع خستگی می شود سراغ ِ مجله های هفتگی رفت. از اواسط هفته ی آینده بازار ویژه نامه های نوروزی روزنامه ها و مجله ها به راه است ولی تا پیش از آن می شود سراغ شماره های آخر چند مجله رفت.

یک- ایران دخت این هفته تصویر روی جلدش را با تیتر « خدا مرا دوست دارد » به رضا صادقی داده است و در صفحات داخلی هم به موضوعاتی مثل پرونده ی شهلا جاهد، نگاهی به فعالیت ستاره های پاپ در ماه های اخیر، شجره نامه ی خانواده ی رفسنجانی، گشتی در دکوراسیون خانه حمید استیلی، نگاهی به بیماری MS و گزارشی درباره ی سریال جدید مهران مدیری پرداخته است. غیر از این ها ایران دخت این شماره سه گفتگوی خواندنی با رضا صادقی، شهلا لاهیجی و کاندیدای ایرانی اسکار هشتاد و یکم عماد مخبری دارد. این ها به غیر از صفحات همیشگی ایران دخت مثل راهنما و بازارچه خانواده است.

دو- تصویر محسن نامجو با تیتر « باب دیلن با لهجه ی خراسانی » روی جلد شماره ی جدید ِ مجله ی مردم و جامعه نشسته است. اصلی ترین مطالب این هفته ی مردم و جامعه سه پرونده ی کوچک و خواندنی یکی درباره ی پرونده اقتصادی دولت نهم، دیگری درباره ی هوشنگ مرادی کرمانی و سومی درباره ی محسن نامجوست. به جز این ها، مردم و جامعه یک گزارش اجتماعی هم درباره ی لزوم آموزش بهداشت جنسی از سنین پایین دارد و وعده ی چاپ یک ویژه نامه ی نوروزی را به تاریخ 22 اسفند و در 128 صفحه داده است.

سه- مطلب اصلی همشهری جوان این هفته پرونده ای است درباره ی تب روزنامه نگار شدن بازیگرها، با تصویری از الناز شاکردوست روی جلد و تیتر ِ « ستاره ها کاغذی می شوند » که دنبال یافتن پاسخ این سوال است: « این پدیده ی تازه به نفع کدام یک است؛ ستاره ها یا رسانه های مکتوب؟ » . همشهری جوان یک گزارش اختصاصی هم درباره ی بحران خشک شدن دریاچه ارومیه و دو گفتگو با احمد امینی درباره ی سریال بی گناهان و منوچهر آذری در صفحه ی مهمان هفته دارد. ویژه نامه ی نوروزی همشهری جوان آن طو رکه وعده داده اند 21 اسفند منتشر می شود.

چهار- عکسی از رعنا آزادی ور بازیگر « درباره الی » با پیش زمینه ای آبی تصویر جلد شماره ی جدید چلچراغ است. مطالب مجله با یادداشتی از حسن کیائیان درباره ی هوشنگ ابتهاج شروع می شود، در صفحه ی روزی روزگاری گزارشی درباره ی پدیده ی گرد و خاک در خوزستان می خوانیم. چلچراغ سه گفتگو با رعنا آزادی ور، شهرام مکری و سعیده قدس بنیان گذار موسسه خیریه محک دارد. صفحه انتهایی مجله صفحه تازه تاسیس توکا نیستانی در چلچراغ است. شماره ی نوروزی چلچراغ دوشنبه 19 اسفند روی دکه های مطبوعاتی می نشیند.

پنج- شماره ی اسفند مجله ی « فیلم » معمولا از آن شماره های خواندنی است که نمی شود از آن گذشت. یادداشت های نویسندگان مجله درباره ی فیلم های بیست و هفتمین جشنواره ی فیلم فجر بخش اصلی مطالب این شماره را شامل می دهد. این یادداشت های کوچک و جمع و جور که فیلم به فیلم هم نوشته شده اند به درد زمان اکران فیلم ها هم می خورند که می خواهید از حال و هوای کلی فیلم سر در بیاورید. غیر از این نویسندگان مجله از خاطراتشان درباره ی سال های دور و نزدیک جشنواره هم نوشته اند که مطالب خواندنی از آب در آمده اند. عکس روی جلد مجله ی فیلم تصویر ترانه علی دوستی در فیلم درباره الی است که در نظرخواهی مجله هم فیلم برگزیده نویسندگان ماهنامه فیلم شده است.

+ نوشته شده در  2009/3/1ساعت 8:56  توسط مسعود  | 

تا پیش از خواندن « خروس » درباره ی ابراهیم گلستان فقط جسته و گریخته چیزهایی شنیده بودم. این که؛ مدتهاست مهاجرت کرده، شخصیت تند مزاج و تلخی دارد و بیشتر از همه درباره ی ارتباطش با فروغ و تاثیری که گلستان بر شعر فروغ گذاشته است ولی به هر دلیل سراغ کتابهایش نرفته بودم. حتی کتاب پر سر و صدای نوشتن با دوربین را که این قدر دوستان اصرار کردند بخوان نخواندم، اما وقتی خروس با آن طرح جلد ِ سرخش آن طور از میان کتاب ها به تو زل می زند و از همان جمله ی اول تو را به جهان داستانی غریبی دعوت می کند که زبانش به شعر هم پهلو می زند و می گویند تحت تاثیر ِ گلستان ِ سعدی هم هست دیگر نمی شود از خیر خواندنش گذشت. گلستان درباره ی داستان خروس در نامه ای به سردبیر گردون این طور نوشته است: « ...ده سال پیش از انقلاب آن را نوشته بودم، احتمالا به صورت یکجور پیش بینی، و حس لزوم و وقوع غریب آن... » و همین نوشته ی گلستان در ابتدای کتاب راه را به تفسیر و توضیح های نمادین هم باز می کند، هر چند داستان در فضایی کاملا رئالیستی پیش می رود. راوی و همراهش که تا پایان داستان هم نام شان را نمی دانیم و به نظر می رسد از مهندسین شرکت نفت باشند مجبور می شوند بیست و چهار ساعتی را در جزیره ای که به نظر می آید جایی حوالی بوشهر باشد مهمان ریش سفید جزیره باشند، در این خانه خروسی با آوازهای مکررش و با انداختن چلغوز بر سر کله ی بزی که بر در ِ خانه نصب شده است، حاجی صاحبخانه و بقیه اهالی محل را عاصی کرده است. وقایع ابتدای داستان شرح حضور این دو نفر در خانه ی حاجی و کلنجار رفتن حاجی با خروس و بعد گرفتن و کشتن ِ خروس است و تمام این ها فقط مقدمه ی اتفاقی است که صبح روز بعد برای حاجی می افتد و داستان هم با گفتگوی راوی و همراهش درباره ی این اتفاق پایان می گیرد و عجیب این که داستان پایان قطعی ندارد و تا مدت ها خواننده را در خلسه نگه می دارد. خروس داستانی است که به قدر کافی قدر ندیده است، پس بخوانید و لذت ببرید و بدانید ابراهیم گلستان، آثارش و تاثیر و حقی که به گردن فرهنگ این مملکت دارد را نمی شود نادیده گرفت.

خروس/ ابراهیم گلستان/ نشر اختران/ چاپ اول ایران: تابستان 1384/ صد و ده صفحه/ هزار و پانصد تومان                                                            

+ نوشته شده در  2009/2/28ساعت 7:57  توسط مسعود  | 

اول این که؛ از بی بی سی فارسی بابت پخش کنسرت U2 تشکر می کنم که باعث شد بعد از مدتها ما هم در یک لذت موسیقیایی سهیم شویم. دوم این که؛ از باران تشکر می کنم که دعوت دیشب من را اجابت کرد و امشب هرچند کوتاه و کم بارید، فقط کاش می شد صدای قطره هایی که به پنجره ی این اتاق می خورد را اینجا بیاورم و شما را در لذت ِ شنیدن این صدا شریک کنم که امکانش نیست و نمی شود و سوم این که؛ امروز یک گربه ی کوچک وسط اتوبان با یکی از ماشین ها تصادف کرده، گوشه ای افتاده و در حال جان کندن بود و امکان هیچ کمک کردنی هم نبود، در نتیجه اینجا از کسی تشکر نمی کنم!
+ نوشته شده در  2009/2/27ساعت 23:5  توسط مسعود  | 

چند شب پیش نمایش شکار روباه را دیدم که پنج سال بعد از نمایش در مصر برف نمی بارد و بعد از فیلم سینمایی ماهی ها عاشق می شوند بازگشت دوباره ی علی رفیعی به تئاتر ایران است. شکار روباه که در بیست و هفتمین جشنواره ی بین المللی تئاتر فجر برنده ی جایزه ی ویژه ی هیئت داوران شد حکایت به قدرت رسیدن آغا محمد خان قاجار در ایران است. داستان نمایش از جایی شروع می شود که سه نفر از خدمتکاران آغا محمد خان به جرم خوردن یک قاچ خربزه به مرگ محکوم می شوند و همین سه نفر تصمیم می گیرند قبل از این که خودشان کشته شوند آغا محمد خان را از پای درآورند، در اینجا داستان به عقب برمی گردد و ما زندگی آغا محمد خان را از دوره ی کودکی دنبال می کنیم و وجوه مختلف این شخصیت تاریخی را می بینیم. اصلی ترین ویژگی نمایش شکار روباه شاید این باشد که کارگردان نگاه تک بعدی به شخصیت آغا محمد خان نداشته بلکه ابعاد مختلف انسانی این شخصیت را نشان داده است و بازی فوق العاده ی سیامک صفری باعث شده که تماشاگر با شخصیت آغا محمد خان همدردی هم بکند و توجه تماشاگر را از دیکتاتور به سمت دیکتاتوری متوجه می کند. در جایی از نمایش آغا محمد خان می گوید: « من خواجه ی حرمسرای خویشم... » و کارگردان ما را متوجه اتفاقی می کند که در کودکی باعث عقیم شدن آغا محمد خان شده و همین اتفاق باعث شده که تا پایان عمر دچار حس کینه و انتقام جویی باشد. علی رفیعی در جایی گفته که فکر اولیه ی اجرای نمایش شکار روباه هفده سال پیش به ذهنش رسیده است و حالا فرصت اجرای نمایش فراهم شده است و عجیب این که حرفی که شکار روباه می زند تاریخ مصرف ندارد، به خصوص صحنه ی انتهایی نمایش که صحنه ی تراژیکی هم هست جایی که آغا محمد خان بعد از کور کردن چشم های لطفعلی خان زند و قتل عام مردم کرمان بر تخت سلطنت می نشیند، تاجگذاری می کند و بعد می گوید: « ...همه ی این ها برای حفظ مملکت بود. »

شکار روباه را باید با دقت تماشا کرد، هرچند زمان طولانی اجرا- دو ساعت ونیم - کمی تماشاگر را خسته می کند و قیمت بلیت نمایش کمی از حد متعارف دیگر نمایش ها بیشتر است ولی اثری باشکوه است و این شکوه و جلال در تاروپود اجرا و اجزای نمایش تنیده شده است. حضور نزدیک به شانزده بازیگر حرفه ای، بازیگرانی مثل افشین هاشمی، پانته آ بهرام، ستاره اسکندری، هدایت هاشمی، هومن برق نورد و... روی صحنه طوری که هیچ کدام بر دیگری برتری ندارد- به جز سیامک صفری - و طراح صحنه ی خیلی خوب نمایش که کار خود دکتر رفیعی است از ویژگی های دیگر نمایش است. فقط من دلیل حضور زنی که راوی داستان است را در طول نمایش متوجه نشدم، چون داستان به قدر کافی گویا و روان جلو می رود ولی این که چرا این  هم قسمت هایی از داستان را دوباره تعریف می کند را متوجه نشدم.

پی نوشت- یک: جایی از داستان سه شخصیت نمایش که به نوعی نماینده ی عامه ی مردم هم هستند از علاقه ی آغا محمد خان به شکار ورباه حرف می زنند و این که آغا محمد خان بعد از گرفتن روباه زنگوله ای به گردن روباه می بست و او را رها می کرد، روباه با شنیدن صدای زنگوله فکر می کرد سگ ها دنبالش افتاده اند و پا به فرار می گذاشت ولی بعد از مدتی می فهمید که این صدای زنگوله از خودش است و دیگر هیچ کاری نمی توانست بکند، نه می توانست شکار کند و نه می توانست جفتی برای خود بگیرد، چون هم شکار با صدای زنگوله پا به فرار می گذاشت و هم روباه ماده با صدای زنگوله به خیال این که سگ ها حمله کرده اند فرار می کرد و این طور روباه تا آخر عمر تنها می ماند...

پی نوشت- دو: بعد از نمایش که از تالار وحدت بیرون زدم و تا میدان فردوسی پیاده می رفتم با خودم فکر می کردم هیچ سالی زمستان تهران تا این حد خشک و بی برکت نبوده است، هیچ سالی...

+ نوشته شده در  2009/2/27ساعت 0:6  توسط مسعود  | 

امروز از حوالی کریمخان رد می شدم، روی وایت برد معروف نشر چشمه این شعر مارگوت بیگل به چشمم خورد:

موطن آدمی را بر هیچ نقشه یی نشانی نیست

                                                           موطن آدمی تنها در قلب کسانی است که دوستش می دارند.

+ نوشته شده در  2009/2/25ساعت 19:47  توسط مسعود  | 

* عکس از خودم

+ نوشته شده در  2009/2/24ساعت 23:21  توسط مسعود  | 

یک- شاید با دیدن تیترهایی مثل؛ گفتگو با بازیگر یوزارسیف یا گزارش و عکس از خانه و زندگی بهنوش بختیاری اصلا قید خرید مجله را بزنید اما اگر طرح جلد کمی آشنایش نظرتان را جلب کند و شناسنامه ی مجله را بخوانید آن وقت متوجه می شوید که دوره ی جدید مجله ی ایران دخت با مدیر مسئولی محمد حسین کروبی و زیر نظر محمد قوچانی چاپ می شود. بعد از تجربه ی توقیف نیم روز من فکر می کردم احتمالا تا مدت ها در فضای مطبوعاتی ایران از محمد قوچانی و یاران چیزی نخواهیم دید اما ایران دخت چیز دیگری می گوید. ایران دخت به گفته ی محمد قوچانی در سرمقاله ی شماره ی اول دوره ی جدید مجله می خواهد تجربه ای تازه از پیوند زندگی مدرن باشد که سیاست مدرن تنها جزیی از آن است. ایران دخت مطالب خود را در سه سرفصل کلی ارایه می کند: مجله ی اول که مجله ی اجتماعی، علمی و فرهنگی است و قصدش بیشتر سرگرمی مخاطب و دادن خوراک فرهنگی و آگاهی به مخاطب طبقه ی متوسط است، مجله ی دوم که با نام جهان زنان خوانده می شود به جایگاه زنان در صنعت، مدیریت، اقتصاد و فرهنگ می پردازد و مجله ی سوم که نوعی نیازمندی هاست و بازارچه خانواده نامیده می شود پرویز گیلانی در نقش یک مصرف کننده ی حرفه ای و با شعار احترام گذاشتن به مصرف کننده ی آگاه ظاهر شده است. ایران دخت اگرچه مخاطب عام تری از طبقه ی متوسط را مخاطب خودش قرار داده است ولی از همان سر و شکل حرفه ای شهروند امروز برخوردار است.*

* آخرین شماره ی منتشر شده: ایران دخت/ دوره ی جدید/ شماره ی سه/ شنبه 3 اسفند 1387/ 100 صفحه/ هزار تومان

دو- دوره ی جدید مجله ی مردم و جامعه با سردبیری آرش خوشخو، علی میرمیرانی و امیر صدری بعد از جدایی از مجله ی چلچراغ چند هفته ای است که منتشر می شود. گرایش مردم و جامعه بیشتر به سمت مطالب فرهنگی و اجتماعی است. یکی از صفحات خواندنی مجله، صفحه ی کولی ها کنار آتش است که نویسندگان مردم و جامعه از چهار گوشه ی جهان مطلب می نویسند. بهاران بنی احمدی از پاریس، ساناز اقتصادی نیا از دوبی، مریم نبوی نژاد از تورنتو و آزاده عصاران از لندن از زندگی در هرکدام از این شهرها می گویند و هر از گاهی نویسندگان دیگری هم به آنها می پیوندند. مردم و جامعه تا اینجای کار شروع خوبی داشته و با گروه و سر و شکل حرفه ای منتشر می شود ولی هم چنان جا برای بهتر شدن دارد.

آخرین شماره  ی منتشر شده: مردم و جامعه/ شماره 49/ شنبه 3 اسفند 1387/ 68 صفحه/ هزار تومان

پی نوشت: این چند روز تعطیلی فرصت خوبی برای ورق زدن و خواندن این مجله های تازه است.

+ نوشته شده در  2009/2/23ساعت 13:14  توسط مسعود  | 

من بی هیچ بایدی می سرایم/ باید که حلقه زنجیر را گسست/ باید که بایدها را بدور ریخت/ بر من جنون متبرک باد*

* نصرت رحمانی

+ نوشته شده در  2009/2/23ساعت 9:4  توسط مسعود 

اسفند را دوست دارم؛ روزهای آخرش را بیشتر که همیشه تند تر از روزهای دیگر سال می گذرند و هیچ کس قدرشان را نمی داند.
+ نوشته شده در  2009/2/19ساعت 21:37  توسط مسعود  |