تبليغاتX
تجربه های آزاد
عرصه های مکرر را می کاوم، هجرتی دوباره شاید...
تمام مدت در جاده های فرعی راه می رفتیم. مدت برای بعضی از ما تمامی عمر و برای برخی دیگر سال های رسیدن به پیری و شکستگی بود. تمامی عمر در جاده های فرعی می رفتیم با آن که احتمالا خبر داشتیم راه رفتن در جاده ی اصلی مسافر را زودتر و راحت تر به مقصد می رساند. بسیاری از ما وصف جاده ی اصلی را خوانده یا از دیگران شنیده بودیم. اما انگار مقصدمان تنها گذشتن از جاده های فرعی بود.*

* روایت عور/ جواد مجابی/ نشر ققنوس

+ نوشته شده در  2009/5/20ساعت 20:15  توسط مسعود 

تصمیم گرفته ام نگذارم این روزهایم خراب شود، نگذارم حالم از چیزی که هست بدتر و آشفته تر شود. تصمیم گرفته ام بگذرانم و خوش باشم، بی خیال شده ام، منفعل اما؛ نیستم. دوباره پیاده روی های شبانه را از سر گرفته ام. دوباره فیلم می بینم، کتاب می خوانم، موزیک گوش می کنم و با رفقا بحث راه می اندازیم و این بحث ها همیشه از چیزهای کوچک و کم اهمیت شروع می شود و به اتفاقاتِ مهم تری می رسد. درس می خوانم و سر کلاس با استادها درباره ی همه چیز و همه کس حرف می زنیم. موضوع های تازه ای برای مقاله های دانشگاه پیدا می کنم و پوشه های جدیدی برای داستان های تازه ام باز می کنم. پاساژ گردی می کنم و چیزهایِ نو می خرم. به بعضی اتفاقاتِ این اطراف می خندم و کم کم دارد از بعضی اتفاقاتِ تکراری این گوشه و کنار خوشم می آید؛ فقط حیف که همه ی این ها دارد با سرعتی باورنکردنی می گذرد.

خوش می گذرد اما کمی تند می گذرد...

+ نوشته شده در  2009/5/18ساعت 23:26  توسط مسعود  | 

یک- شماره ی جدید ِ چلچراغ یکی از بهترین شماره های چند وقت اخیر این مجله است که مدتی است با سردبیری سروش روح بخش منتشر می شود. طرح ِ جلدِ مجله عکس ِ حجت سپهوند است از سید محمد خاتمی که تیترِ سمفونی صداهای خاموش را هم به همراه دارد و خواندنی ترین مطلبِ این شماره ی مجله هم همین مصاحبه ی منصور ضابطیان با سید محمد خاتمی است. هرچند به قول ضابطیان این گفتگو بنا به شرایط موجود بیشتر حال و هوای انتخاباتی دارد ولی ضابطیان قول داده به زودی گفتگوی دیگری هم با خاتمی برای کشف سویه های دیگری از شخصیت اش داشته باشد.

به غیر از این گفتگو، لیلی نیکونظر هم یک گفتگو با رضا کیانیان درباره ی کتابِ تازه اش این مردم نارنین انجام داده که همین روزها نشر مشکی چاپ اش کرده است و در این گفتگو قسمت هایی از خاطرات کیانیان میان مردم هم آورده شده است.

نگار مفید هم یک پرونده ی کوچکِ خواندنی درباره ی کافه ها درآورده به قولِ خودش با سه مطلبِ ساده؛ اولی درباره ی جوان هایی که می خواهند موفقیت در کافه ها را تجربه کنند، دومی درباره ی کافه های شلوغِ این روزها و رویاهای اولیه ی صاحبانِ آنها و سومی خاطرات نیما محمدی پاشاک از دورانی که کافه دار بوده است.

به غیر از صفحات همیشگی مجله، معرفی کتاب تازه ی جومپا لاهیری، خاک غریب همراهِ یادداشت امیر مهدی حقیقت ، مترجم کتاب و صفحه ی نوستالژی به مناسبت تولد دکتر محمد مصدق از دیگر صفحات خواندنی این شماره اند.

شناسنامه: چلچراغ/ شماره  ی340/ شنبه بیست و ششم اردی بهشت 1388/ هفتصد تومان

دو- شماره ی ویژه ی بهار مجله ی فیلم با دو پرونده ی خواندنی همین هفته ی گذشته روی دکه ی روزنامه فروشی ها نشسته است. پرونده ی اول با نام سینما و ادبیات دنباله ی پرونده ی است که سال گذشته مجله ی فیلم درباره ی اقتباس هاس سینمایی از آثار ادبی منتشر کرده بود. این بار نویسندگان درباره ی فیلم های محبوبشان و فیلم سازان درباره ی داستان های محبوبشان نوشته اند که به ترتیب فرخنده آقایی درباره ی مادر، ناتاشا امیری درباره ی پرده آخر، فرهاد جعفری درباره ی سوته دلان، امیر حسن چهل تن درباره ی چند فیلم کیمیایی، تقوایی و زیر درختان زیتونِ کیارستمی، علی خدایی درباره ی آثار حاتمی، بلقیس سلیمانی درباره ی گاو، محمد حسن شهسواری درباره ی خشت و آینه، مرجان شیرمحمدی درباره ی آثار کیمیایی، علی اصغر شیرزادی درباره ی آب و آتش، نازنین لیقوانی درباره ی شب یلدا و حسین سناپور، سپیده شاملو و سیامک گلشیری از میان نویسندگان و کمال تبریزی، علی رضا داوود نژاد، سیف ا... داد، رسول صدرعاملی، انسیه شاه حسینی، داریوش فرهنگ، مهدی کرم پور، شهرام مکری و ایرج کریمی از میان فیلم سازان یادداشت های این پرونده را نوشته اند. گفت و گو با علی رفیعی درباره ی تئاتر شکار روباه و جلوه های سینمایی در آثار تئاتری اش و برنامه ها و طرح هایی که برای ساخت فیلم های سینمایی دارد و یک پرونده ی دیگر درباره ی آموزش گاه های سینمایی از مطالب ِ دیگر شماره ی جدید مجله است. ضمنا فیلم وعده ی انتشار شماره ی چهارصد را با سردبیری ابراهیم حاتمی کیا داده است که قرار است مهر 1388 منتشر شود.

شناسنامه: فیلم/ شماره ی 394/ بیست اردی بهشت 1388/ هزار تومان

سه- شماره ی آخر مجله ی مردم و جامعه را دریابید که امروز بعد از انتشار چهارده شماره در دوره ی جدید انتشارش لغو ِ امتیاز شد.

+ نوشته شده در  2009/5/16ساعت 10:59  توسط مسعود  | 

خواستم یادآوری کنم: عروسکای خوبیم/ از سنگ و میخ و چوبیم...

پی نوشت: کسی اینجا هست که از سرنوشت این عروسک ها باخبر باشد؟ کسی می داند که در کدام  انبار و آرشیو خاک می خورند؟ و اصلا اثری ازشان باقی مانده است یا نه؟

پی نوشت:دانلود آهنگ تیتراژ هادی و هدی

+ نوشته شده در  2009/5/16ساعت 0:25  توسط مسعود  | 

پرسه زدن های بی هدف را، عاشق شدن های بی دلیل را، بچه ها را وقتی هنوز دنیای بزرگ ترها روح شان را پلید نکرده است، سفر را وقتی همسفرِ پایی باشد، روزمرگی را وقتی هر روز دریچه های تازه ای را برای کشف کردن به تو نشان می دهد، ظهرهای داغ تابستان را وقتی همه زیر باد کولر گازی ها چرت می زنند، تی شرت های رنگی و شلوار جین را، برهنه بودن را وقتی آینه خودِ واقعی ات را به تو نشان می دهد، زیر دوش آب گرم ایستادن را، معلم بودن را، نوستالژی بازی را، شیرینی های خانگی را، دراز کشیدن روی تخت و کتاب خواندن را وقتی شب به آخر رسیده و خانه در تاریکی و سکوت مطلق فرو رفته، ماگ های بزرگ را وقتی تصور می کنی یک روزِ سرد کنار پنجره می نشینی و ماگ ات را پر از چای داغ می کنی، دوچرخه سواری وسط یک خیابان بی انتها را، فیلم های مستند را، وبگردی را وقتی به تو اطمینان می دهد دنیای آدم ها تا چه اندازه متفاوت و دوراز هم است، مجله های تازه ی روی دکه ی روزنامه فروشی را، بوی خاک را وقتی باران می بارد، لوازم التحریر خریدن را، خوابیدن بعد از امتحان های سخت را،  اردی بهشت تهران را، قطار را وقتی تو را شاعر می کند، فیلم دیدن در تنهایی و سالن تاریک سینما را، بعضی آدم های خاص را، بودن با خانواده را وقتی آرامش هم کنارش باشد، تنهایی را  و ... را

+ نوشته شده در  2009/5/15ساعت 19:58  توسط مسعود  | 

آیا اخراجی های دو به حال ما منتظران ِ سینمای بیضایی رحم می کند و سینما های این شهر را رها می کند تا بالاخره نوبت به اکرانِ وقتی همه خوابیم هم در سینماهای این شهر اشباح برسد یا خیر؟

+ نوشته شده در  2009/5/14ساعت 15:37  توسط مسعود  | 

یک- نمی دانم کجا خواندم که هرچند وقت یک بار باید زندگی را برای چکاپ سراغ متخصص اش برد. به گمانم خودم و این وبلاگ هم که این روزها بی سروصدا گوشه ای افتاده و فقط هست که باشد به یک چکاپ درست و درمان احتیاج داریم.

دو- هیچ چیز بیشتر از پچ پچه های درگوشی آدم ها عذابم نمی دهند. آدم هایی که فکر می کنند صلاح و مصلحت دنیا و زندگی را خودشان می دانند و بس و به قول فروغ: « در عین این که تو را می بوسند/ طناب دار تو را می بافند. » 

+ نوشته شده در  2009/5/14ساعت 0:55  توسط مسعود  | 

هربار که روی صندلی جلوی تاکسی می نشست احساس می کرد این بار دیگر یک نفر از پشت هفت تیر را روی سرش می گذارد و بعد بنگ... شلیک آخر...

+ نوشته شده در  2009/5/12ساعت 22:19  توسط مسعود  | 

فکر کنید یک نفر با سرچ کلمه بانوی جنگل به یکی از پست های قدیمی  شما رسیده باشد و بعد برایتان کامنت بگذارد که: « مدتهاست دنبال کتاب بانوی جنگل ِ فهمیه رحیمی می گردم، اگر این کتاب را برای دانلود بگذاری ممنون می شوم. »

این جاست که احساس می کنی خوش بخت ترین وبلاگ نویس دنیا تو هستی.


+ نوشته شده در  2009/5/11ساعت 20:35  توسط مسعود  | 

خر پول ها همسایه های ناجوری هستند/ خانه ای می خرند و با کلنگ به جانش می افتند و/ خانه ای می سازند دو برابر خانه اول،و می روند./ هیچ گاه در خانه نمی مانند، خانه های زیادی دارند و باید/ به هریک از آنها سر بزنند.

محله هاشان که شیک و اشرافی است/ و نوکر ها و ارباب ها مدام در آن در رفت و آمدند،/ محله هایی مثل لویز برگ اسکوایز در بوستون یا بل ایر در لوس آنجلس،/ اکنون به صورت مناطقی در آمده اند مثل وال استریت در شب هنگام/ یا تومپ استون وقتی که از رونق اقتصادی افتاد.

هنر خر پول ها غیب شدن است/ همیشه می خواهند نشان دهند که می توانند./ جای دیگری باشد، آنها را راه ندهید./ پول آنها نوعی فقر است.*

* جان آپدایک/ ترجمه ی صفدر تقی زاده

پی نوشت: از جان آپدایک به تازگی نشر ققنوس رمان فرار کن خرگوش با ترجمه ی سهیل سمی را چاپ کرده است.

+ نوشته شده در  2009/5/6ساعت 16:20  توسط مسعود 

اول این که سریال همه بچه های من کار جدید مرضیه برومند از دوشنبه پخش اش شروع شده و می شود برای تماشا توصیه اش کرد. هرچند ساعت پخش به شدت بدی دارد، هرشب ساعت هشت و نیم و تکرارش روز بعد ساعت یک و ربع ظهر.

دوم این که همشهری جوان این هفته یک منوی پیشنهادی برای کتابخوان شدن ملت چاپ کرده که اگر چه بعضی از کتاب های پیشنهادی چندین و چندبار به بهانه های مختلف توی همین همشهری جوان معرفی شده اند ولی باز هم خواندن منوی پیشنهادی برای کتابخوان شدن خالی از لطف نیست.

+ نوشته شده در  2009/5/6ساعت 0:38  توسط مسعود  | 

گاهی این نظم تحمیلی و این قاعده های از پیش ساخته شده،سکوت و آرامشی که انگار تولد یک فاجعه را نوید می دهد و شنا کردن جهت جریان آب غیر قابل تحمل می شوند.

+ نوشته شده در  2009/5/5ساعت 23:56  توسط مسعود  | 

بازی کردن در نقش قربانی ماجرا خطرناک است ولی ما معمولا دوست داریم نقش قربانی ماجرا را بازی کنیم و حتی اگر نخواهیم گاهی اوقات همه چیز دست به دست هم می دهد که احساس کنیم قربانی شده ایم.

+ نوشته شده در  2009/5/5ساعت 19:21  توسط مسعود  | 

زندگی آدم می تواند به عمدی یک، دو بار به مناسبتی از بیخ و بن عوض شود و ما درست در آن فرصت نادر به دست آمده، سرگرم کاهلی های شیرین خود باقی می مانیم.*

* روایت عور/ جواد مجابی

+ نوشته شده در  2009/4/30ساعت 11:50  توسط مسعود  | 

خانم محبعلی گرامی:           

رمان نگران نباش ِ شما را خواندم و برخلاف بعضی از دوستان و اطرافیانم چندان دوستش نداشتم، برای این دوست نداشتن هم دلایل خودم را دارم که اینجا و فعلا مجال و حوصله ی طرح کردن اش نیست. اما خواستم بگویم انصافا آن قورباغه ها را خوب آمده بودید. همان بچه قورباغه هایی که توی تمام تن شادی شنا می کردند، طوری که روزهای بعد هروقت به شادی فکر می کردم یاد بچه قورباغه ها هم می افتادم.

 

+ نوشته شده در  2009/4/29ساعت 20:57  توسط مسعود  |