تبليغاتX
تجربه های آزاد
عرصه های مکرر را می کاوم، هجرتی دوباره شاید...
از کسی که به شعور من توهین کند بدم می آید و از کسی که به من دروغ بگوید متنفرم.

پی نوشت: حال و حوصله ندارم، امتحان هم دارم. تجربه های آزاد هم حال و هوایش دقیقا مثل خودم است، مانده است که چه بکند.

فعلا همین... امیدی هست؟

+ نوشته شده در  2009/6/15ساعت 11:51  توسط مسعود  | 

تمام شد؛ تمام...
+ نوشته شده در  2009/6/13ساعت 11:20  توسط مسعود  | 

حاکمیت مردگان بر زندگان بیشتر از حاکمیت زندگان بر خودشان است. یعنی راه گذشته چندان اجازه نمی دهد که آدمیان امروز و فردا به دل خواه، خودسری کنند.*

* توسعه و جامعه سنتی/ علی رضا قلی/ به نقل از آگوست کنت/ کتاب توسعه

+ نوشته شده در  2009/6/11ساعت 20:2  توسط مسعود 

کسی این حوالی، این گوشه و کنار پیدا می شود یا نه؟ فکر کنم همه توی خیابون ها باشید. من کار داشتم و نموندم، اومدم خونه. پنجره ی اتاقم بازه و از سر و صدا و شلوغی جمعیت توی خیابون، فقط یک کلمه رو می شنوم: « میر حسین »

کی فکرشو می کرد مردمی که این چهار سال آروم و ساکت هیچ حرفی نمی زدند و عکس العملی نشون نمی دادند، یکباره این طور بریزن توی خیابون ها و همه رو شگفت زده کنند؟

+ نوشته شده در  2009/6/11ساعت 1:5  توسط مسعود  | 

یادم آمد روزنامه ی مرحوم شرق، چهار سال پیش یکی از همین روزها تیتر زده بود:

« اعتدال آری، افراط هرگز... »

+ نوشته شده در  2009/6/10ساعت 20:44  توسط مسعود 

دوست دارم از شور و هیجان خیابان های این شهر بگویم، دوست دارم از موج سبزی که دیروز و دیشب تمام خیابان های این شهر را گرفته بود بگویم، دوست دارم بگویم که مردم این شهر، دیشب انگار فریاد میزدند که: « ما خواب نیستیم. » دوست دارم از تجربه ی فوق العاده ی همراهی با این موج سبز برای نسلی بگویم که این جور اجتماعات را کمتر به چشمِ خودش دیده است. این همه میل به حرف زدن، گفتن، شنیدن، بی خوابی و اضطراب حتی با دوازده سال پیش هم قابل مقایسه نیست.دیروز و دیشب مردم چقدر مهربان تر شده بودند، همه حواسشان به هم بود.  خوشحالم که مردم این شهر دیشب این طور با هم همراهی کردند، خوشحالم که همه حواسشان بود که درگیری اتفاق نیفتد، که بهانه ای باشد تا باز عده ای آه و ناله شان را شروع کنند و کام مردم را دوباره تلخ کنند، خوشحالم که نیروی انتظامی هم با مردم همراهی کرد، خوشحالم که مردم این طور با شور و هیجان از نیروی انتظامی تشکر کردند. خوشحالم که همه دست به دست هم می دادند تا مردم از جلوی ستاد کاندیدای خاصی بگذرند و هیچ خطری تهدیدشان نکند. دیروز همه سبز شده بودند، وقتی می خواستم برای رسیدن به محل شروع راهپیمایی خودم را برسانم و هیچ تاکسی پیدا نمی شد، ماشین ها مدام بوق می زدند که من را به محل شروع تجمع برسانند. دیروز روز همراهی بود با تکرار این شعار: « برای نجات ایران و کرامت ایرانی آمده ام... » 

 امروز شاید آخرین فرصت برای دیدن شادی و خنده ی مردم باشد ولی می شود به شنبه ای فکر کرد که حتما از آن ماست. حالا وقت نشستن نیست، وقت سکوت نیست، بعد از انتخابات می شود نشست و درباره ی تمام اتفاقات این سال ها حرف زد. اعلام موضع و همراهی برای رهایی از وضع موجود نیاز اساسی امروز است حتی اگر خیلی چیزها ایده آل ما نباشد، فعلا باید به حداقل ها رضایت داد.

پی نوشت- یک: اگر زیادی شعاری و هیجان زده و نامرتب است به بزرگی خودتان ببخشید، بعدا سر فرصت می شود بهتر درباره ی شور و حال این روزها حرف زد.

پی نوشت- دو: بی سابقه ترین راهپیمایی نیم قرن اخیر در اهواز

+ نوشته شده در  2009/6/10ساعت 19:40  توسط مسعود  | 

امروز ساعت هفت و نیم بعدازظهر دکتر عبدالمجید آهنگری، استاد اقتصاد دانشگاه شهید چمران اهواز درباره ی سیاست های اقتصادی دولت نهم سخنرانی می کند.

مکان: میدان شهدا، خیابان بیست و چهار متری، روبری باغ معین

+ نوشته شده در  2009/6/10ساعت 12:9  توسط مسعود 

قبل از دست گرفتن کتاب یادداشت بهاره رهنما را درباره ی این کتاب و نویسنده اش در وبلاگش خواندم و کنجکاو شدم که بخوانمش ولی با یک حس بد و دافعه شروع به خواندن کردم، اصلا شروع کردم که بدم بیاید. چون پیش از این یکی دو تا رمان دیگر خوانده بودم و خوشم نیامده بود و این دوست کتابفروشم گفت که این هم چیزی در مایه ها و حد و اندازه های دو تای قبلی است که البته ظاهرا فقط از شکل و شمایل کتاب و چند صفحه ی ابتدایی اش این را حدس زده بود و خوشحالم که پیش بینی اش درست از آب درنیامد. از همان ابتدای داستان و همان صفحات اول نویسنده دست تو را می گیرد و با هم به سفری می روید تا بفهمید این گندم که این همه راوی از او صحبت می کند و اصرار دارد که شبیه اوست، کیست؟ حالا کجاست؟ و چه می کند؟ ولی در انتهای داستان به این نتیجه می رسید که انگار همه ی این ها جستجوی راوی برای رسیدن به نوعی شناخت حقیقی درباره ی خودش بوده و نویسنده در خلال روایتِ یک روز از زندگی یک زن و فلاش بک هایی به زندگی گذشته ی این آدم خواسته از این بافت داستانی برای تفسیر غرایز و کشف نیازهای تازه در زندگی یک زن در دل تهران امروز کمک بگیرد. هرچند در انتهای داستان هم تحولی صورت نمی گیرد فقط از دل ارتباط و رویارویی این زن با گذشته اش و امکان بیان عواطف ذهنی اش که در طول داستان مثلا با تکرار بعضی جملات یا صرف یک فعل به شکل های مختلف بیان می شود یک نوع آشتی با گذشته ی این زن صورت می گیرد و هم راوی و هم خواننده را به این نتیجه می رساند که: « هر مساله ای تقدیر است و حتی اگر بخواهی تغییرش دهی باز هم تغییر تقدیر است. »  به قول خود سارا سالار در یادداشتی که برای چلچراغ نوشته کلمات اصلی رمان این ها هستند: « تقدیر، تصمیم، واقعیت، خیال، مطلق، نسبی، هویت، بی هویتی. »

سارا سالار که از شرکت کنندگان کارگاه رمان نویسی محمد حسن شهسواری بوده و پیش از این مجموعه داستان « فیل ناپدید می شود » از هاروکی موراکامی را ترجمه کرده بود در اولین تجربه ی رمان نویسی اش در ارتباط با مخاطب موفق نشان می دهد و با روایت یک داستان ساده و سرراست در دل زندگی روزمره ی شهری لذتی را به خواننده می دهد که من یکی مدت ها بود احساسش نکرده بودم.

پی نوشت-یک: این یادداشت فقط احساس، تحلیل و برداشت من از رمانی است که بعد از چند رمان به عقیده ی خودم معمولی خوانده ام و خوشم آمده است و نه هیچ چیز دیگری.

پی نوشت-دو: احتمالا گم شده ام/ سارا سالار/ نشر چشمه/ 143 صفحه/ دو هزار و ششصد تومان

+ نوشته شده در  2009/6/6ساعت 0:18  توسط مسعود  | 

برفی سنگین نشست

درختی زیبا شد

درختی شکست.

                    شهاب مقربین

پی نوشت: وقتی ظهر داغ یک روز بهاری زیر باد کولر گازی هوس برف کنی و بعد توی آرشیو عکس هایت، عکس یک روز برفی را ببینی نوبر است.

+ نوشته شده در  2009/6/2ساعت 20:16  توسط مسعود 

خبر ساده، کوتاه و قابل انتظار بود، در تمام این سال ها انگار عادت کرده ایم که هنرمندانمان در اواخر عمر به گوشه ای بخزند، کمی بعد جایی بخوانیم یا بشنویم که فلانی در بستر بیماری افتاده و کمی بعدتر خبر درگذشت فلان هنرمند را بخوانیم. دیگر یاد گرفته ایم که چطور با این اخبار کنار بیاییم، این یکی که مطمئنم در هیاهوی اخبار انتخاباتی و تبلیغات کاندیداها و چه و چه گم می شود و چه بسا که تا مدت ها خیلی ها حتی خبرش را هم نشنوند. پروین سلیمانی از جمله هنرپیشه هایی بود که گرچه در تعداد زیادی فیلم ها و سریال های درجه دو و سه هم بازی کرد ولی هیچ وقت مثل تعدادی از هم نسل هایش گرفتار کلیشه ی زن سنتیِ منفعل و مادر نگرانِ همیشه گریان نشد ولی از طرف دیگر در تعدادی از فیلم ها و سریال ها نقش زنِ فضول ِ چنگال به دست را که در یکی از سریال های نوروزی خسرو ملکان، مهمان به همراه محمد ورشوچی- شنیده ام که او هم این روزها در بستر بیماری است – بازی کرده بود و تا مدتی همه او را با اسم « طاهره خانم» - نام نقشش در این سریال – می شناختند، تکرار کرد. به عقیده ی من مشکل سینمای ایران نه کمبود بازیگر خوب که اتفاقا کمبود نقش های خوب برای بازیگرانش است، تعدادی از بازیگران در طول عمر حرفه ای خود هیچ وقت نقش مناسبی پیدا نمی کنند یا به جرقه هایی گاه و بی گاه دل خوش می کنند. پروین سلیمانی هم شاید هیچ وقت نقش دلخواهش را در سینمای ایران پیدا نکرد اما نمی شود بازی های پرقدرتش مثلا در دایی جان ناپلئون تقوایی یا هنرپیشه ی مخملباف یا سلطان کیمیایی را فراموش کرد.

پی نوشت: هنرپیشه هایی که می روند چقدر جایشان خالی می ماند؟ من این سوال را همیشه با خودم تکرار می کنم. مثلا فکر می کنم خسرو شکیبایی اگر هنوز بود کدام فیلم ها را بازی می کرد؟ کدام نقش ها را انتخاب می کرد؟ و اصلا چه نقش هایی به او پیشنهاد می شد؟ و حالا که نیست نقش هایی که اگر بود به او پیشنهاد می شد به چه کسی پیشنهاد می شود؟ آیا اصلا کسی جای تک تک این آدم ها را می گیرد؟ پروین سلیمانی هم حتما جایش در سینمای ایران خالی می ماند.

+ نوشته شده در  2009/6/2ساعت 15:51  توسط مسعود  | 

هنوز طعم خوش ِ دیدنش در روزهای جشنواره زیر زبانم است وقتی گفتند که قرار است در اکران نوروزی باشد و بعد خبری نشد ترسیدم که مبادا همان اتفاقی که برای سنتوری افتاد برای درباره الی هم بیفتد ولی حالا که قرار است از نیمه ی خرداد اکران عمومی شود خوشحالم و منتظرم که روی پرده ی سینما یک بار دیگر با دیدنش عیش کنم مثل هر فیلم باز دیگری در مواجهه با، نه فقط یک فیلم خوب که شاید یک شاهکار در دوره ای که متوسط بودن گریز ناپذیر شده است. مجله های سینمایی از حالا دست به کار شده اند و به پیشواز اکران «درباره الی» رفته اند. نسیم هراز و سینمای پویا هر دو در شماره های جدیدشان به «درباره الی» پرداخته اند. فقط کاش بعد از تماشای فیلم سراغ خواندن این مجله ها بروید تا در روبرو شدن با فیلم لذت کشف راز و رمزهای دستپخت اصغر فرهادی را از دست ندهید.

+ پرونده ی نسیم هراز برای درباره الی...

+ نوشته شده در  2009/6/1ساعت 20:58  توسط مسعود  | 

پسر عمه ی ده ساله ی من امروز صبح از مادربزرگ ام می پرسید: « شما وقتی بزرگ شدید می خواید چه کاره بشید؟ » و بعد خودش ادامه داد: « من تصمیم داشتم مهندس کامپیوتر بشم ولی دوستم توی مدرسه می گفت باباش که مهندس کامپیوتر بوده سکته کرده، حالا موندم که چه کاره بشم... »

+ نوشته شده در  2009/6/1ساعت 12:13  توسط مسعود  | 

پیری یعنی وقتی که کمربند را بالای شکم ببندید. وقتی که از یک روزنامه فقط جدول آن برایتان جذاب باشد. وقتی که منتظر فردا نباشید. وقتی که به یاد گرفتن هیچ چیز تازه ای علاقه نداشته باشید. وقتی که در میان رنگ ها فقط طیف خاکستری و قهوه ای را مناسب بدانید. وقتی که صدای موسیقی آزارتان بدهد. وقتی که در برابر پذیرش هر تحول جدید مقاومت کنید. وقتی که رفتار جوان ها برایتان عجیب باشد. وقتی که شبیه مرحوم دایی جان ناپلئون تحلیل سیاسی کنید. وقتی که محافظه کارانه زندگی کنید. وقتی که ذائقه تان تاب تحمل هر غذا یا مزه جدیدی را از دست بدهد. وقتی که چراغ ها را خاموش کنند و نتوانی هیچ چراغی را به اختیار خودت روشن کنی...*

*توکا نیستانی/ چلچراغ/ شماره ی 342

+ نوشته شده در  2009/6/1ساعت 11:59  توسط مسعود 

گفت: می دونی، گاهی دلم برای هر دو تاییمان می سوزه؟

گفتم: چرا؟

گفت: شاید یکی از دلایلش این باشه که گاهی ناخواسته باید زیر ذره بین باشیم، باید قیاس کنیم و قیاس بشیم، مجبوریم نه فقط به خودمون که به دیگران هم جواب پس بدیم، اما تو شاید این حس من رو نداشته باشی...

گفتم: من گاهی به آدم هایی که خودشون رو متعهد به توضیح دادن به هیچ جا و هیچ کس نمی دونن حسودی می کنم.

گفت: این جور حسادت ها خوبه، من گاهی از خستگی از این وضع نمی دونم کجا فرار کنم، از این همه توضیح دادن به عالم و آدم کلافه میشم، از توجیه کردن متنفرم.

گفتم: دلم می خواد تکون بخورم، دلم می خواد وسط دریا، آزاد و رها فقط  و فقط شنا کنم و به هیچ جا نرسم، به هیچ جا...می خوام از اینجا برم...

گفت: بزک نمیر بهار میاد... من دیگه به این تغییری که همه ازش حرف می زنن هم اعتقادی ندارم.

صدایی آمد، دستی سی دی را در پخش گذاشت، یکی خواند:

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره/ لب های خشکیده ام حرفی واسه گفتن نداره...

+ نوشته شده در  2009/5/30ساعت 20:37  توسط مسعود  | 

« یکی فحش می دهد، یکی معذرت می خواهد، به جان خودم این ها همه اش بازی است، فقط باید انتخاب کنی، باید انتخاب کنی می خواهی چه نقشی را توی زندگی ات بازی کنی؛ نقش یک آدم شکم گنده ی عوضی آشغال را یا نقش یک آدم خوش تیپ مودب باحال را... انتخاب... یعنی واقعا انتخابی در کار است؟ یعنی همه ی آدم ها می دانند چه نقشی را می خواهند بازی کنند؟...»*

*احتمالا گم شده ام/ سارا سالار/ نشر چشمه

+ نوشته شده در  2009/5/27ساعت 20:19  توسط مسعود 

آخر آدم برود این را به کی بگوید که همکلاسی من وسط کلاس ِ اقتصاد ِ ایران آن هم دوره ی ارشد برمی گردد می گوید: «استاد من اصلا نمی دونم میر حسین موسوی که شما اسمش رو میارید چه کاره ست؟» یا مثلا می گوید: «چه جالب، آقای داوودی* معاون اول رییس جمهور شده؟»... بعد همین خانم مثلا معدل الف دانشکده است و ادعایش فلان ِ خر را پاره می کند، به ادعای خودش تا به حال جز برای خواندن فال هیچ روزنامه و مجله ای را ورق نزده است و حالا دارد خودش را آماده می کند که بدون کنکور وارد دوره ی دکترا بشود تا احتمالا در سال های آینده در یکی از شعبه های فلان دانشگاه استاد بشود و شاگردهایی شبیه به خودش را تربیت کند.

* دکتر داوودی بخاطر نوشتن کتاب ِ اقتصاد خرد به تازگی مورد شناسایی این خانم قرار گرفته است.

+ نوشته شده در  2009/5/26ساعت 19:45  توسط مسعود  | 

یک- ناهید طباطبایی داستانی دارد با نامِ حرفی برای گفتن که در مجموعه ی برف و نرگس چاپ شده است. کلِ داستان که به ده صفحه هم نمی رسد، روایتِ زندگی و عدمِ ارتباط مادر و دختری است که با هم زندگی می کنند. دختر که کارمند اداره ای است هرروز وقتی خُرد و خسته به خانه می رسد، باید اخم های مادرش را ببیند و غر غرهایش را بشنود.

« ُمردم از بس پختم و گذاشتم جلوت، چرا خودت مقنعه ات را نمی شویی؟ چرا مثل جغد می نشینی و یک کلام حرف نمی زنی.... تو که یا نیستی یا خوابی... توی آن اداره ی لعنتی از صبح تا شب چه کار می کنی که اصلا ازش حرف نمی زنی...»

دختر مدام به این فکر می کند که آخر او چه حرفی دارد که برای مادرش بزند؟ و به پیش نهاد یکی از همکارهایش شروع به تعریف داستان های قلابی برای مادرش می کند. یک بار از برادر یکی از همکارهایش می گوید که مهندس است و آمریکا زندگی می کند و دنبال زن می گردد و اتفاقا همکارش هم او را برای برادرش انتخاب کرده است و یک بار از پسر داییِ تلفن چی اداره شان که خودش را از ساختمان هفت طبقه پرت کرده است. هرشب مادر کنجکاو تر از شب پیش منتظر است ببیند ادامه ی داستانِ دیروز به کجا می رسد و هرشب فرزانه تصمیم می گیرد که فرداشب یکجوری داستان را تمام کند و با خودش فکر می کند:

« اگر بفهمد که همه اش الکی بوده، چقدر ناراحت می شود. »

اما انگار که پایان هر داستان شروع ِ داستان تازه تری است.

دو- همه ی این ها را گفتم که حکایت خودم را تعریف کنم. ما یعنی من و مادربزرگم چند سالی است که به خاطرِ درس و دانشگاه من و تنهایی او با هم زندگی می کنیم. در تمام این سال ها مدام دنبال راهی برای ارتباط گشته ام و پیدا نکرده ام. کنار هم بوده ایم و با هم حرف زده ایم، اما دغدغه های مشترکی هیچ وقت نداشته ایم، بعضی وقت ها فکر می کنم حرف زدن درباره ی دغدغه های مشترک برای آدم هایی که دو نسل از هم فاصله دارند چه حرف خنده داری است. کنار هم بوده ایم و هر کدام سرمان به کارِ خودمان گرم بوده است، من توی اتاقم نشسته ام درس و کتاب و روزنامه و مجله خوانده ام و او توی آشپزخانه یا جلوی تلویزیون سر ِ خودش را گرم کرده است و گاهی شروع کرده است برای من از دورانی گفته که همه چیز خوب بوده است، از آدم هایی که همه به قولِ او ساده بوده اند و من یا توی دلم به این سادگی آدم ها و خوب بودن همه چیز خندیده ام و یا با خودم فکر کرده ام: « آخر این آدم ها که برای من چیزی جز آقای فلانی و خانم بهمانی و خدا بیامرز و... نیستند به چه کار دنیای من می آیند؟ » و یا فقط گوش کرده ام و سری تکان داده ام  و مدام متهم شده ام که: « آخر چرا این قدر خسته و عبوس و کم حرف و بی حوصله؟ »... ولی آخر من چه حرفی دارم که برای او بزنم؟ از دنیا و آدم هایی که دیگر هیچ چیزش شبیه آن تعریف های او نیست؟ از دغدغه ها، وسوسه ها و فکرهایی که هیچ کدام در ذهن او اولویتی ندارند؟ چه حرفی؟؟؟

پی نوشت-یک: عنوان پست با عنوان داستان یکی است.

پی نوشت-دو: برف و نرگس/ ناهید طباطبایی/ نشر قطره/ هزار تومان

* عکس از هومن آذران

+ نوشته شده در  2009/5/25ساعت 12:13  توسط مسعود  | 

می شود یک روز که میلاد ِ آدم باشد، دنبال راهی برای درک و لذت بردنِ از زندگی ِ واقعی با همه ی فراز و نشیب هایش باشد. می شود دنبالِ درک بهتری از خود و محیط ِ اطراف بود که از رهگذرِ زیستن و در تماس ِ مداوم با آدم ها حاصل می شود. می شود به این فکر کرد که ما در حالِ نشخوارِ طوطی وارِ زندگی هستیم، زندگی و اندیشه های متداولی که هر روز بدون این که درباره ی آنها فکر کنیم به کارشان می گیریم. می شود دنبال ِ یک حس اساسی تر و ضروری تر برای ِ درک ِ این بی قراری ِ مدام بود. روزی که میلاد ِ آدم است و تو می توانی هیچ حس خاصی از این که یک سال دیگر هم سپری شده نداشته باشی، انگار که از همان ابتدا هیچ واقعه ی مهمی اتفاق نیفتاده است.

+ نوشته شده در  2009/5/23ساعت 23:39  توسط مسعود  | 

از بچگی خط کشی کردن را دوست داشتم، گاهی با یک خط کش و یک خودکار قرمز ساعت ها می نشستم و آن دفترهای کاهی ِ قدیمی را خط کشی می کردم. اول خط کش را محکم گوشه ی کاغذ می گرفتم و بعد با خودکار ِ قرمز دو تا خط موازی کنار هم می کشیدم، بعضی وقت ها آن قدر خودکار را فشار می دادم و خط ها را محکم می کشیدم که کاغذ پاره می شد. هنوز هم عادت دارم گاهی برای استادها ورقه های امتحانی را خط کشی می کنم، ولی حالا می دانم که خارج از خطوط هم می شود راه رفت.
+ نوشته شده در  2009/5/22ساعت 18:55  توسط مسعود  |