|
عرصه های مکرر را می کاوم، هجرتی دوباره شاید...
|
پی نوشت: دارم می روم دریا، از فردا چند روزی نیستم.
* سگ کشی/ بهرام بیضایی

فرانک مک کورت درگذشت + صفحات مربوط به ترجمه ی فارسی کتابهای مک کورت در گودریدز، این جا و این جا.
* عنوان پست نام یکی از کتابهای ترجمه ی شده ی فرانک مک کورت است.

دو- اصولا آدمی هستم که دوست دارم دیگران را در چیزهایی که دوست دارم شریک کنم. مثلا کتاب ها، فیلم ها، مجموعه ها، مجله ها و چیزهایی از این دست را که خوشم بیاید به دیگران معرفی می کنم. بارها شده مثلا در کتابفروشی یا پشت ِ گیشه ی سینما صحبت های دیگران را شنیده ام و مثلا کتاب یا فیلمی را بهشان پیشنهاد کرده ام. بعضی هایشان با قیافه ی عاقل اندر سفیه از فضولی ِ بی مورد ِ من نگاهم کرده اند و بعضی ها تشکر کرده اند و رفته اند. حالا بهتر شده ام، قبل از این مثلا با یکی از اطرافیان می رفتیم دیدن فیلمی که من خوشم آمده بود یا کتابی را که دوست داشتم می دادم یکی بخواند و مدام طرف را زیر نظر داشتم ببینم خوشش آمده یا نه؟ حالا بیشتر به حظ و لذت ِ خودم فکر می کنم. چون فهمیده ام در اکثر موارد خوش آمدن نسبی است و هیچ دلیلی ندارد که چیزی که من دوست دارم مورد علاقه ی یکی دیگر هم باشد. اصلا علاوه بر نسبی بودن شرایط طرف مقابل هم تاثیر زیادی در خوش آمدن یا بد آمدن دارد. در همین یکی دو هفته ی گذشته سه نفر از دوستان و اطرافیان که کتاب یا فیلم یا موسیقی بهشان پیشنهاد کرده بودم با دیالوگی شبیه یه این با من رو به رو شدند: « این چی بود به من معرفی کردی؟ نصفه نیمه ولش کردم... لطف کن دیگه به من از این پیشنهاد ها نده. »
سه- نمی دانم مجله ی نشانی را که محمد صالح علا در می آورد را می خواندید یا نه؟ در آخر هر شماره اش صفحه ای داشت شبیه به برگه های تقویم با عنوان جدول برنامه ریزی هفتگی و خود صالح علا با خط خودش کارهایی را که در طول یک ماه می خواست انجام بدهد در این صفحات می نوشت که اغلب هم پیشنهاد برنامه های ِ فرهنگی، هنری طول ِ ماه بود و چه لذتی داشت آشنایی و باخبر شدن از هرکدام از این برنامه ها. حالا خودم یکی از تقویم های کهنه و قدیمی را گذاشته ام برای این کار و کارها و برنامه هایی که در طول هر هفته می خواهم انجام بدهم اول هر هفته می نویسم و بعد هرکدام را که انجام دادم خط می زنم. این جور هم کارهای روی نظم- که برای من کلمه ی گم شده ای است- پیش می رود، هم به برنامه هایم می رسم و هم اگر مجبور به انجام کاری باشم و به هر دلیل حوصله ی انجام دادنش را نداشته باشم- مثل مورد یک - آن قدر جلوی رویم می ماند تا برای رهایی از عذاب وجدان احتمالی، آن کار را انجام بدهم و خیال ِ خودم را خلاص کنم.
کی می آد با هم بریم؟ زیر ِ بارون بمونیم/ خیس بشیم آی خیس بشیم، واسه ابرا بخونیم/ کوچه ها خیابونا، عابرای خیس ِ آب/ گره ِ کور ِ عبور، افسرای خیس ِ آب/ غزل و ترانه خیس، حرف ِ عاشقانه خیس/ گونه ی ستاره خیس، قصه ی شبانه خیس/ خیسه این جا همه چی، همیشه ابره هوا/ عصای پدربزرگ، حتی مشق ِ بچه ها/ خیلی ساله می باره، این بارون بند نمی آد/ روزای آفتابی رو، هیشکی یادش نمی آد/ آخر ِ خبر شبا، تو هوا شناسیا/ همیشه جمله اینه: فردا ابره همه جا/ بغض ِ این ابر سیاه، آخ اگه تموم بشه/ آخ اگه خورشید خانوم، دوباره قد بکشه/ غزل و ترانه خیس، حرف عاشقانه خیس/ گونه ی ستاره خیس، قصه ی شبانه خیس/ کی می آد با هم بریم؟ زیر ِ بارون بمونیم/ خیس بشیم آی خیس بشیم، واسه ابرا بِخونیم/ مطربای دوره گرد، پنجه های بارونی/ باز از آفتاب می خونن، با صدای بارونی/ غزل و ترانه خیس، حرف ِ عاشقانه خیس/ گونه ی ستاره خیس، قصه ی شبانه خیس*
* ترانه ی بارونی/ از آلبوم « تو »/ شهرزاد سپانلو/ ترانه: سعید کریمی
جوان بسیجی: ببینید خانوم؛ اون موقع که پسر شما اسباب بازی دستش بود، من توی منطقه کنار برادرم با فشنگ و تیربار بازی می کردم. حالا هم شب تا صبح توی همون خیابون هایی پاسداری میدم که پسر شما با ماشین توی اونا ویراژ میده و وقتی ازش می پرسم چرا؟ با مشت جواب من رو میده.
فروغ: ببینید شما راجع به ارزشهایی صحبت می کنید که مورد احترام همه ی ما هستند اما پسر من هم یک جوونه مثل ِ خودِ شما. نباید اختلاف ِ دیدگاهتون باعث بشه که شما به جای این که همدیگه رو درک کنید، رو در روی هم بایستید.
جوان بسیجی: این بحث خیلی مهم تر از اونه که الان بتونیم درباره اش صحبت کنیم.

در این جا فروغ از سر استیصال به گریه می افتد و در نمای بعدی مانی و جوان بسیجی را می بینیم که در کنار هم ایستاده اند و جوان بسیجی از شکایتش از مانی صرفنظر کرده است. در واقع بنی اعتماد با به میان آوردن پای ِ عاطفه و مهر ِ مادری به جای رو در رو گذاشتن دو طرف از آنها می خواهد که راه و روش انسانی تری را انتخاب کنند و انگار پیشنهاد می کند به جای پذیرش الگوهای ِ یکسان برای ِ همه ی افراد یک جامعه با وجود تفاوت و تنوع شرایطی که هرکدام آنها دارند، می توانند در کنار ِ هم قرار بگیرند، به هم و با هم بیاندیشند و احتمالا با گفتگو مشکلاتشان را حل کنند. کلمه ای که آن روزها- سال 1376 که هم سال ساخت ِ بانوی اردیبهشت است و هم سال انتخاب ِ سید محمد خاتمی به ریاست جمهوری - تازه در ادبیات سیاسی و اجتماعی ِ ما همه گیر شده بود.

دو، سه شب ِ پیش که بانوی اردیبهشت را می دیدم، با خودم فکر کردم بعد از دوازده سال هرچند بعضی از مسایل و مشکلاتی که فیلم مطرح می کند و در زمان ِ خودش جسورانه به حساب می آمد، حالا شاید دیگر محلی از اعراب ندارند ولی انگار آن دیالوگ ِ آخری که آن جوان بسیجی می گوید هنوز هم همان طور حل نشده باقی مانده است. انگار که از نشان دادن مانی و آن جوان بسیجی در یک نمای دو نفره در کنار هم به تفاهم و همدلی واقعی نرسیده ایم که هیچ، در تمام این سال ها از هم دور تر و دور تر شده ایم. شاید تمام این ها نیاز به حل شدن مسایل ِ اصلی و بنیادی ِ دیگر دارد که در حوصله ی این پست نیست.
امروز توی ِ مترو خفه شدم.
روزهایم دقیقا این جوری است:

![]()
یک- وقتی شنیدم مستندِ تهران انار ندارد قرار است اکران شود، فکر نمی کردم مخاطب چندانی پیدا کند ولی امروز که فیلم را در سالن پر از تماشاگر شهر قصه ی سینما آزادی دیدم و خبر فروش ده میلیونی فیلم بعد از نزدیک ِ بیست روز اکران را خواندم، فهمیدم که فیلم مستند هم می تواند مخاطب ِ انبوه داشته باشد. فیلم را دیدیم و به سرنوشت ِ تهران خندیدیم و از هراس زلزله ای که بنا به گفتار ِ روی فیلم در شب می آید و خوش بخت آنهایی هستند که در دم جان می سپارند لرزیدیم.
دو- تهران انار ندارد، روایت ِ دهات ِ تهران که انارهایش در هیچ جا یافت نمی شد از ابتدای دوره ی ناصری تا تهران ِ عظیم ِ امروز است که حالا دیگر اناری در تهران یافت نمی شود و میوه های فرنگی دیگری جای انارهای تهران را گرفته اند. بخش عمده ی جذابیت ِ فیلم از روایت ِ طنز آمیز ماجراهایی که بر سر تهران می آید و استفاده از فیلم های مستندِ قدیمی مثل فیلم هایی از دوره ی ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه، دوران پهلوی اول، دوره ی نخست وزیری مصدق، دوره ی پهلوی دوم و دوران انقلاب که با قطعات ِ موسیقی خاطره سازی هم همراه شده اند. جالب این جاست که بعضی قسمت ها که ممکن بوده با حساسیت هایی همراه باشد روایت ِ فیلم قطع می شد و گفتارِ فیلم آن را به قدیمی بودن فیلم ارتباط می دهد. مسعود بخشی کارگردان فیلم در مصاحبه ای گفته که فیلم را برای کسانی ساخته که هر روز دود و دم تهران را می خورند و از مخاطبین خواسته که با دیدن فیلم تفریح کنند.
سه- فیلم با قطعه ی جبر جغرافیایی ِ محسن نامجو و تصویر کارگردان که از دنبال کردن مشکلات و معضلات ِ تهران خسته شده و تصمیم گرفته که این بار فیلمی درباره ی سرنوشتِ انارهای تهران بسازد پایان می گیرد. صدای محسن نامجو را در سالن سینما می شنوی و به خبر محکومیتش فکر می کنی، بعد یادت می آید که جایی از گفتار ِ فیلم می گوید که: «ایران و به تبع آن تهران از عجیب ترین شهرها و کشورهای دنیا هستند.»

* بخشی از دیالوگ های نمایشنامه ی گذر پرنده ای از کنار آفتاب/ محمد چرمشیر

فکر می کنم اگر آن هفته های آخر ِ خرداد آن قدر دلم را به اتفاقی که قرار بود بیافتد خوش نکرده بودم، اگر گوش هایم را گرفته بودم و آن همه صدا را نشنیده بودم، اگر چشم هایم را بسته بودم و آن همه شور و شوق و لبخند و مهربانی را ندیده بودم شاید، فقط شاید خیلی راحت از کنار تمام خبر های بدی که لحظه به لحظه ی این روزهای همه ی ما را پر کرده است می گذشتم.
کاش یک نفر به من یاد می داد که چطور وسط ِ خبرهای بد، وسط بحران ها و اتفاق های پی در پی می شود زندگی هم کرد؟ چطور می شود هنوز به معنای خوش بختی فکر کرد؟ چطور می شود راحت خندید؟ چطور می شود هنوز حرف زد، درباره ی هزار کوفت و زهر مار دیگر بحث کرد؟
نمی دانم چطور می شود در زندگی و نوشتن غرق شد؟ نمی دانم این همه آدم چرا نوشتن را تحریم کرده اند؟ نمی دانم اصلا انگیزه و مجالی برای نوشتن و زندگی و فکر کردن و خواندن و چه و چه و چه باقی مانده است یا نه؟
پی نوشت: منفعل نیستم، بی انگیزه، خاموش یا هر چیز دیگری. این روزها فقط به زندگی و بودن و دیدن فکر می کنم. من نه، ما هنوز حرف های نگفته و کارهای نکرده بسیاری داریم. برای ِ من وقت ماندن و ایستادن نیست.
* عمران صلاحی
دو- روزهای آخری که اهواز بودم متوجه شدم که یک کافه رستوران گیاهی باز شده و از جایی که خودم تصمیم به انجام چنین کاری داشتم علاقمند بودم که از استقبال مردم و نوع غذاهای اون جا سر دربیارم ولی گرفتاری هایی دم ِ آمدنم متاسفانه فرصتی باقی نگذاشت. بنابراین در ادامه ی لذت هایِ بالا کافه رستوران گیاهی گوویندا به دوستان ِ اهوازی پیشنهاد می شود تا خودم برگردم و محیط ِ اون جا را امتحان کنم. اگر امتحان کردید لطفا ما را هم با خبر کنید.
آدرس: کیان پارس، جنب سینما هلال، تلفن ۳۳۶۲۲۶۰
* عنوان پست تکه ای از شعری است از پابلو نرودا
هرگز برای ما بی رزمِ مشترک آسان نمی شود...
*میشاییل انده
پروازم دو ساعتی تاخیر دارد و نشسته ام به وبگردی و فکر کردن به این ماه ها و این روزها و روزهایی که احتمالا بعد از این خواهند آمد و هیچ تصور مشخص یا واضحی از بودن یا نبودنشان یا حتی از چطور بودنشان وجود ندارد.
فکر می کنم به آدم هایی که این چند سال توی این شهر شناخته ام، راه هایی که رفته ام و کارهایی که کرده ام، به تجربه هایی که احتمالا فقط در این شهر و در همراهی با بعضی آدم ها و گاهی در تنهایی می شد کسب کرد، می شد یاد گرفت، گاهی ایستاد و گاهی رفت.
خوشحالم از تمام روزهای خوب و بدی که این جا گذراندم.
خوشحالم از تمام روزهایی که سوار ماشینِ تو خیابان ها را گز کردیم، خوشحالم از تمام آوازهایی که با هم خواندیم، نخواندیم، فریاد زدیم و تو همیشه اعتقاد داشتی و داری که من فالش می خوانم. خوشحالم از تمام خنده هایی که با هم کردیم و بغض هایی که فرو خوردیم. خوشحالم از تمام بحث های بی نتیجه ای که گاهی نزدیک به دعوا هم می شد، خوشحالم از تمام قوری های چایی که پر و خالی می شدند و گاهی نیمه تمام روی میز می ماندند.
خوشحالم از سوال های بی پایانی که تو می پرسیدی، خوشحالم از ساده دلی دوست داشتنی ات و نگاه پرشورت، خوشحالم از تمام آن دست و پا زدن هایت برای بالا رفتن و رسیدن. خوشحالم برای تمام آن لیست های نوشته و نانوشته ات که از فردا و پس فردا باید این را بخوانم و آن را، حالا هم که این دم آخری قول دادی که وبلاگ بنویسی.
خوشحالم برای تمام آن اس ام اس های پر شور و شوق، وقتی که من خسته و بی حوصله بودم. برای تمام آن حرف ها که باید پوسته های اطراف را شکافت. برای آن همه انرژی برای رفتن، برای نماندن، برای دیدنِ دنیا.
متشکرم که بی حوصلگی هایم را تحمل کردید و همراه بودید.
*سیاوش کسرایی
گچ های سقف ممکن است بریزد
پوسیده اند پله ها و پنجره ها، درها
با احتیاط، از لای پرده ببین
قزاق ها
در کوچه گشت می زنند هنوز؟!*
*حافظ موسوی
شرمنده ام آقای فرهادی! که حتی تیتراژ فیلم تان را تا آخر پخش نکردند که بایستیم و به احترام شما و فیلم تان دست بزنیم. وقتی فیلم به صحنه های پایانیِ تنهایی سپیده در آشپزخانه رسید و چراغ های سینما روشن شدند آقای فرهادی، خجالت کشیدم. وقتی صحنه ی پایانی فیلم در هیاهو و شلوغی بلند شدن تماشاگران از روی صندلی هایشان گم شد و هیچ کس تلاش آدم های فیلم را برای بیرون آوردن ماشین شان از گِل ندید، وقتی هیچ کس اعتنایی به این پایانِ باشکوه فیلم تان نکرد و تیتراژ فیلم وری همان اسم اول قطع شد، از آن همه تلاشی که برای پیدا کردن آن تک آهنگِ پایانی فیلم کرده بودید خجالت کشیدم.
شرمنده ام آقای فرهادی! وقتی با عصبیت تمام از دیدن آدم هایی که دیگر هیچ چیز برایشان اهمیتی ندارد و فیلم دیدن و تجربه ی جمعی در سالن سینما برایشان شبیه پیک نیک رفتن است، مجبور شدم این بار کمی زودتر تماشای فیلم تان را رها کنم و بیرون بیایم. تجربه ی شیرین تماشای فیلم تان در جشنواره هنوز با من است.
متشکرم آقای فرهادی... شرمنده ام آقای فرهادی...