تبليغاتX
تجربه های آزاد
عرصه های مکرر را می کاوم، هجرتی دوباره شاید...
تردید فیلمی نیست که هفده سال بعد از پرده آخر منتظر دیدنش باشید یا این که بعد از دیدن اش بابت ِ این همه سال فیلم نساختن ِ واروژ کریم مسیحی غصه بخورید. تردید می خواهد نمایشنامه ی هملتِ شکسپیر را در یک خانواده ی پولدار ِ ایرانی بازسازی کند ولی علاوه بر این که نوع ِ روابط و اصلا شکل و شمایل ِ زندگی این خانواده این جایی نیست و بیشتر به یک مضحکه شبیه است، تماشاگران داستان ِ هملت را بارها و بارها دیده و شنیده اند و همین کنجکاوی بابت ِ ادامه ی تماشای ِ ماجراهای ِ فیلم را از بین می برد و شاید یک دلیل بی حس و حال بودن ِ فیلم هم همین باشد، بازی ها جاندار نیستند و بیشتر ادا و اصول به نظر می رسند، مثلا دیوانگی رادان در فیلم به هیچ وجه برایِ تماشاگر قابل باور نیست و در پایان هم که ظرف ِ چند دقیقه با یک اسلحه همه ی شخصیت ها کشته می شوند و هملت می ماند و اوفلیا و یک هپی اند که کارگردان برایِ تماشگران تدارک دیده است. دیدن ِ فیلم تبدیل می شود به یک کار ِ خسته کننده ی کشدار که مدام باید ساعت تان را نگاه کنید تا کی این دو ساعت تمام می شود، باز خدا پدرشان را بیامرزد که برای ِ نمایش ِ عمومی هفده دقیقه از نسخه جشنواره کوتاه کرده اند.

 

تردید چیزی بیشتر از یک اقتباس ِ معمولی از نمایشنامه ی شکسپیر نیست، از آن طرف آدم می ماند جریان آن دوازده کاندیداتوری در جشنواره ی فجر و جایزه ی بهترین فیلم چه بود؟ و حالا هم که جز چهار فیلمی است که از طرف ِ سینمای ِ ایران برای معرفی به اسکار کاندید شده اند، از این چهارتا فیلم سه تا یعنی بیست، درباره الی و تردید را دیده ام و به جرات می توانم بگویم بیست و تردید چیزی بیشتر از فیلم هایی متوسط نیستند، یعنی بضاعت سینمای ِ ما در این سال ها این قدر پایین آمده است یا اشکال ِ کار جایی دیگر است؟

هملت در ویکی پدیا+یادداشت مجید اسلامی درباره تردید

+ نوشته شده در  2009/9/20ساعت 12:31  توسط مسعود  | 

اکران ِ عید ِ فطر حالا دیگر به همراه ِ اکران ِ عید ِ نوروز جز ِ فصل های طلایی ِ اکران حساب می شوند. امسال که برخلاف ِ همیشه فیلم های ِ اکران ِ ماه ِ رمضان هم خوب فروختند، این امیدواری وجود دارد که این رونق برای پنج ِ فیلم جدیدی که از امروز اکران می شوند هم ادامه پیدا کند. فیلم های ِ تازه ای که هرکدام احتمالا برای جماعت سینما رو جذابیت های ِ خاص ِ خودشان را دارند، یک سوال پیش می آید و آن هم این که «این جذابیت های ِ احتمالی چه چیزهایی می تواند باشد؟» :

یک- بی پولی (حمید نعمت ا...): وقتی شما ساخته ی اول تان فیلمی مثل ِ بوتیک باشد که برای ِ خودش کلی طرفدار ِ سینه چاک دارد، طبیعی است که همه منتظرند تا ساخته ی جدید شما را ببینند، گیرم که بی پولی یک کمدی ِ مفرح و دور از حال و هوای ِ بوتیک باشد. بهرام رادان بعد از سنتوری فقط با یک نقشِ فرعی در کنعان روی ِ پرده ی سینما ها بوده و لیلا حاتمی بعد از مدت ها غیبت در سینما برای بازی در بی پولی از جشنواره ی پارسال سیمرغ بلورین گرفته است و هر دوی ِ این ها در نقش ِ زوج ِ جوان ِ بی پولی دیدنی اند. سیامک انصاری، امیر جعفری، حبیب رضایی، بابک حمیدیان و علی سلیمانی تعدادی از نقش های ِ فرعی ِ بی پولی را بازی می کنند و قرار است خاطره ی جمع رفقای ِ بوتیک را زنده کنند. یکی از نقش هایِ کوتاه بی پولی را قرار بود خسرو شکیبایی بازی کند که بعد از مرگ ِ او به جلال پیشواییان رسید. دیدن ِ تصاویر علیرضا زرین دست و حضور ِ کوتاهش در فیلم کنجکاوی بابت ِ تماشایِ بی پولی را زیاد می کند.

دو- تردید (واروژ کریم مسیحی): احتمالا خیلی از سینماروهای ِ امروزی تجربه یِ تماشای ِ پرده ی آخر را روی ِ پرده ی سینما نداشته اند و همین تماشای ِ ساخته ی جدید ِ کریم مسیحی را بعد از هفده سال کنجکاوی برانگیز می کند. ضمن این که گفته می شود تردید یک جور هملت ایرانی است. بهرام رادان علاوه بر بی پولی تردید را هم در اکران عید فطر دارد و حامد کمیلی که تردید اولین تجربه ی سینمایی اش است علاوه بر این فیلم دو خواهر را در حال اکران دارد. ترانه علی دوستی هم بازیگر نقش ِ اول ِ زنِ فیلم است. ضمنا علیرضا شجاع نوری و محمد مطیع هر دو بعد از مدتها با تردید حضور در یک اثر سینمایی را تجربه می کنند.  تردید بیشترین تعداد کاندیداها را در جشنواره ی پارسال داشت.

سه- دو خواهر (محمد بانکی): احتمالا بمب ِ گیشه ی اکرانِ عید ِ فطر ِ امسال باشد اما در مورد ِ کیفیتش نمی شود هیچ قضاوتی کرد. کارگردانِ  فیلم در دهه ی هفتاد یک پای ِ ثابت ِ تهیه ی اکشن های ِ درجه دویی بود که معمولا در شهرستان ها فروش بالایی می کردند و این اولین ساخته اش است که با یک نگاه به گروه ِ بازیگری اش به نظر می رسد می خواسته هر نوع سلیقه ای را راضی نگه دارد و احتمالا سازندگان روی ِ حضور ِ محمدرضا گلزار در فیلم برای ِ فروش حساب ِ ویژه ای باز کرده اند. علاوه بر گلزار که بعد از مدت ها ممنوع الفعالیت بودن و اخبارِ حاشیه ای با این فیلم روی ِ پرده ی سینما می آید، نیکی کریمی- حضور نیکی کریمی در این فیلم ها به اعتبار کارنامه ی بازیگری اش لطمه وارد نمی کند؟- الناز شاکردوست- این یکی چندمین فیلم اکران شده ی امسال شاکردوست است؟- و حامد کمیلی- حضور در دو فیلم از دو طیف ِ سینمایی متفاوت که همزمان با هم اکران می شوند شاید برای ِ کمیلی یک شانس باشد تا توانایی هایش را در اولین حضورهای ِ سینمایی اش نشان بدهد- گروه بازیگری فیلم را تشکیل می دهند. طبق ِ معمول ِ بهنوش بختیاری و احمد پورمخبر هم به سیاق ِ فیلم های ِ کمدی چند ساله ی اخیر در دو خواهر هم حضور دارند.

چهار- زندگی شیرین (قدرت ا... صلح میرزایی): این هم یکی دیگر از فیلم های ِ موج ِ کمدی ِ چند ساله ی اخیر است که سریع ساخته می شوند، خیلی زود روی پرده می روند و اغلب هم به اسم ِ فیلم ِ کمدی خوب فروخته اند. من به گمانم این جور فیلم ها شبیه فست فودند که زود آماده می شوند و راحت از گلو پایین می روند، چه بسا بار ِ اول به مذاق خوش بیایند ولی بعدش حتما معده تان ترش می کند و گلاب به رویتان ممکن است اسهال هم بگیرید. کارگردان ِ فیلم که در دهه ی هفتاد چند ِ فیلم اکشن ساخته بود، از اواسط دهه ی هشتاد سراغ ِ ساخت ِ فیلم های ِ کمدی آمده است. دو ساخته ی قبلی اش یعنی شاخه گلی برای عروس و دلداده خوب فروخته اند و وفتی کمدی هایی مثل ِ کیش و مات و چشمک در اکران ِ رمضان فروختند این یکی که مثل ِ دو ساخته ی قبلی کارگردانش با حضور جواد رضویان ساخته شده چرا فروش نکند؟

پنج- یک وجب از آسمان (علی وزیریان): یک فیلم از ژانر موسوم به معناگرا مثل ِ ساخته ی قبلی کارگردانش که از حضور تعداد ِ زیادی از بازیگران تلویزیونی و تئاتر سود می برد. احتمالا هیچ کس منتظر اکرانش نیست و ممکن است از اقبال ِ تماشاگران به بقیه ی فیلم ها سود ببرد و فروش متوسطی داشته باشد. هومن سیدی در ادامه ی حضورش در فیلم های ژانر معناگرا مثل یک تکه نان و پابرهنه در بهشت این جا نقش ِ یک فرشته را بازی می کند.

و شش- کتاب قانون (مازیار میری): علاوه بر این که دو سال توقیف و منتظر اکران بوده و قصه اش شباهت زیادی به یکی از فیلم های ِ کمدی سینمای ِ قبل از انقلاب دارد، بعد از مدت ها از حضور پرویز پرستویی در نقشی کمدی بهره می برد. البته ظاهرا پرستویی در فیلم چند ِ نقش ِ مختلف را بازی می کند. بازیگر ِ نقش ِ اول ِ زن ِ فیلم یک بازیگر ِ لبنانی است. فیلم در جشن خانه ی سینمای ِ پارسال در چندین رشته نامزد جایزه شد و البته جایزه ای هم نبرد. کتاب ِ قانون دو هفته دیرتر از بقیه ی فیلم ها اکران می شود.

به سیاق ِ تبلیغات تلویزیونی: جذابیت ِ احتمالیِ تماشای ِ کدام یکی از این فیلم ها برای شما بالاتر است؟ 

 

+ نوشته شده در  2009/9/16ساعت 21:12  توسط مسعود  | 

امروز حوصله ام از خانه نشینی سررفته بود، طرف های ِ عصر بعد از مدت ها بلند شدم رفتم سینما فرهنگ دلخون را ببینم. از اول هم می دانستم که احتمالا با فیلم ِ متوسطی طرف خواهم شد که بیشترین تکیه اش روی ِ بازی ِ حامد بهداد است، اما فکر نمی کردم یک سوژه ی مرکزی فوق العاده بدون ظرافتی در طرح و فیلمنامه این طور فدایِ اجرای بد ِ فیلمساز شده باشد. یک موقعیت اولیه ی خیلی خوب یعنی درخواست یک قاتل برای ِ اهدای عضو به یکی از بازماندگان ِ مقتول به جای ِ قصاص ِ اعدام فدای ِ پرداخت ِ اشک انگیز صحنه های ِ ملودرام و انتخاب ِ غلط ِ بازیگران نقش های فرعی شده بود.

کارگردان ِ فیلم در یکی از مصاحبه هایش گفته بود که با این سوژه اول قرار بود یک فیلم کمدی بسازیم ولی به تدریج در بازنویسی ها به نسخه ی فعلی رسیدیم. حالا این سوال برایم پیش آمد که موضوعی با این حجم خشونت و غم و غصه را چطور می شد کمدی از آب درآورد؟

بعد از پایان ِ فیلم شریعتی را پیاده می آمدم که خلوت و آرام می تپید انگار...

+ نوشته شده در  2009/9/4ساعت 22:44  توسط مسعود  | 

یک- پستچی سه بار در نمی زند به لحاظ ِ کارگردانی ادامه ی منطقی سریال های تلویزیونی حسن فتحی مثل شب دهم، مدار صفر درجه و میوه ممنوعه است اما در مقایسه با اولین کار ِ سینمایی فتحی یعنی کمدی رمانتیک ِ ازدواج به سبک ایرانی چند قدم رو به جلو به حساب می آید و اصلا می توان آن را سکوی پرش حسن فتحی در سینما دانست.

دو- فیلم با مرور سه دوره ی تاریخی- اوایل به حکومت رسیدن رضاخان، بعد از کودتای 28 مرداد و دوران معاصر - و در دل یک ساختمان سه طبقه روایت می شود. داستان ِ فیلم را می شود شبیه یک سفر در نظر گرفت. دختر و پسر ِ امروزی ِ فیلم- حبیب و سارا - که تقریبا بی هویت ترین شخصیت های فیلمنامه هستند و به انگیزه ی انتقام وارد ِ ساختمان می شوند با قرار گرفتن در دل ی وقایع ِ تاریخی هویت ِ خود را بازیابی می کنند و در انتها به آرامش و رستگاری می رسند. در طول داستان به تدریج با آدم های طبقات دیگر آشنا می شویم- در طبقه ی دوم ابرام غیرت، یکی از نوچه های شعبون بی مخ و زن صیغه ایش، مهوشی پنهان شده اند تا آب ها از آسیاب بیفتد و در طبقه ی سوم یکی از شاهزادگان قاجاری با زن، کنیز و پسر کنیزک پنهان شده اند تا کسی دنبال شازده بیاید و او بتواند از کشور فرار کند - و هر بار مرزی یا اتفاقی وقایع و آدم های طبقات ِ مختلف را از هم جدا می کند. مولفه ی مشترک ماجراها ابراهیم، پسر کنیزک ِ طبقه ی سوم است که در طول طبقات با تیله هایش بازی می کند و می شود او را آدم اصلی ِ فیلم هم به حساب آورد. در طبقه ی سوم دوران کودکی، در طبقه ی دوم دوران جوانی و در طبقه ی اول دوران میانسالی- پدر دختری که گروگان گرفته شده است -او را می بینیم. به تدریج و با وقایعی که در هر طبقه اتفاق می افتد و در یک سوم پایانی مرز روایت ها به هم می ریزد و آدم های طبقات ِ دیگر- ابراهیم ِ کوچک و ابرام غیرت ِ طبقه ی دوم و زنانی که در هر طبقه قربانی جنایت شده اند -وارد ِ ماجراهای شخصیت های طبقه ی اول می شوند و طوری روایت ها و حضور شخصیت ها- به سنت قصه گویی شرقی که پستچی... از آن بهره گرفته است - تو در تو می شود که کارگردان مجبور می شود برای شیر فهم کردن تماشاگر دیالوگ هایی در دهان شخصیت سارا بگذارد تا تماشاگر را متوجه کند که هر سه این شخصیت ها در واقع یک نفر هستند که هضم و درک ِ این مساله از یک طرف برای تماشاگر ِ عادی سینما سخت می شود و از طرف دیگر برای تماشاگر نخبه و خاص برخورنده است که چرا کارگردان و فیلمنامه نویس لذت کشف و شهود را از او گرفته اند و همه ی ماجرا را با دیالوگ توضیح داده اند.

سه- در نسخه ی نمایش داده شده در جشنواره، در انتهای فیلم شازده هم وارد ِ ماجرا می شد و با شلیک ِ سارا کشته می شد. در نسخه ی فعلی حضور شازده در انتهای ِ فیلم حذف شده و او با همان ضربه ی کارد ِ همسرش به قتل می رسد. حضور شازده به این دلیل که نقش او را در سرنوشت ِ ابراهیم نشان می داد و با کشتن ِ او امکان ِ تغییر ِ سرنوشت ِ ابراهیم فراهم می شد توجیه پذیر بود ولی اگر پستچی را روایت ِ زندگی ِ یک آدم در سه دوره ی تاریخی در نظر بگیریم دیگر حضور مجدد شازده در انتهای ِ فیلم دلیلی ندارد و فتحی هم اختمالا با همین منطق این تغییرات را در پایان فیلم اعمال کرده است.

چهار- نوع زبان، روایت، دکوپاژ و طراحی صحنه و لباس در هر دوره ی فیلم با دیگری فرق می کند. با ورود به هر طبقه گویی در حال تماشای ِ فیلم تازه ای هستیم. در طبقه ی سوم نماها بلند ترند و دیالوگ ها آهنگین و پر طنین اند و نوع روایت به تعزیه پهلو می زند. هرچه از طبقه ی سوم به طبقات پایین تر می آییم ضرباهنگ روایت تند تر می شود و طبقه ی اول ضرباهنگ تند و تقطیع های فراوانی دارد و عملا به تدوین تکیه ی بسیار دارد اما به نظر می رسد در نوع دیالوگ نویسی طبقه ی اول که از زبان ی مخفی استفاده شده اغراق هایی صورت گرفته است و دیالوگ های طبقه ی اول حتی برای تماشاگری که با این زبان آشنایی دارد نیاز به ترجمه دارند.

پی نوشت: به نظرم لحن ِ نوشته ام درباره ی پستچی... چندان متعادل نشد و بیشتر به نقاط ِ ضعف ِ فیلم اشاره دارد. پستچی... تنها فیلمی است که دیدنش این روزها آزار نمی دهد و حتی می شود چندین بار هم تماشایش کرد. خود ِ من در بار دوم تماشای ِ فیلم متوجه بعضی کدها و مولفه ها شدم. فیلم در ادامه ی مسیر رو به رشد ِ حسن فتحی چه در زمینه ی کارگردانی، فیلمنامه، بازیگری و حتی مولفه های فنی مثل تدوین، موسیقی، جلوه های ویژه و صدا کنجکاوی بر انگیز و قابل بحث است و می توان بعضی نقاط ضعف فیلمنامه را هم فراموش کرد و منتظر تجربه های ِ بعدی فتحی نشست که حالا دیگر در ادامه ی دغدغه هایش درباره ی خوانش تاریخ ِ معاصر نشان داده که حرف هایی برای گفتن دارد.

+ نوشته شده در  2009/9/1ساعت 10:49  توسط مسعود  | 

راهی کشف کرده ام

که برای همیشه با هم دوست باشیم

این راه، خیلی ساده است:

«هرچه من می گویم، انجام بده!»*

* شل سیلور استاین

+ نوشته شده در  2009/8/31ساعت 9:36  توسط مسعود  | 

بهمن فرمان آرا درباره ی حذف های اعمال شده بر نسخه ی در حال نمایش خاک آشنا- با سکون بر روی ک بخوانید- به روزنامه ی اعتماد گفته است: «اگر بخواهیم به صورت خرده خرده حساب کنیم، چهار سکانس فیلم به طور کامل و نود درصد از یک سکانس دیگر آن مورد حذف قرار گرفته اند. بدون شک حذف این سکانس ها به فیلم لطمه زده است. با حذفیات صورت گرفته فیلم همچون عکسی شده که چشم های آن را درآورده اند.»

خاک آشنا قرار است بعد از سه گانه ی مرگ ِ فرمان آرا یعنی بوی کافور عطر یاس، خانه ای روی آب و یک بوس کوچولو از عشق و امید به زندگی برای نسل ِ تازه در فضایی بهتر حرف بزند و فرمان آرا چاره ی رسیدن به این زندگی را کار کردن و سازندگی ِ نسل جوان می داند. هرچند سانسور آسیب های جدی به پیکره ی فیلم ِ فرمان آرا وارد کرده و داستان ِ فیلم در بعضی قسمت ها- مثلا علت گریه و بعد تغییر جهت مام نامدار در اواخر فیلم- برای تماشاگر ِ عادی که از ماجراهایی که خاک آشنا برای رسیدن به اکران طی کرده بی خبر است، کمی گنگ است اما خود ِ فیلم هم که حاوی دغدغه های فرمان آرا درباره ی بی انگیزگی نسل ِ جوان و عدم ارتباط با گذشته ای است که به هر حال سراغ ِ آدم می آید دچار مشکلاتی است. مام نامدار، نقاش ِ کرد ِ فیلم که برای فرار از تمام دردسرهای زندگی شهری و شکست در عشق به خانه ی پدری اش در روستایی در کردستان پناه برده و بابک، خواهر زاده ی او که چندین بار دست به خودکشی زده و نمادِ نسل ِ جوانی است که طبق ِ گفته ی فیلم، نکاشته می خواهند درو کنند، باید با قرار گرفتن در کنار ِ هم به درکی تازه از زندگی برسند. شخصیت ِ جوان ِ فیلم فرمان آرا با حضور در کنار ِ مام نامدار به عنوان یک نماینده ی ارزش های فرهنگی اخلاقی و راهنمایی از نسل گذشته و حضور در محیطی تازه- طبیعت کردستان - به درکی تازه از زندگی می رسد و چشمه های دیگری از زندگی را هم می بیند. اما مشکل این جاست که ما در طول ِ فیلم هیچ اتفاق ِ ویژه ای که باعث تغییر ِ رویکرد ِ بابک و تغییر ِ نوع نگاه او به زندگی و اطرافش باشد را مشاهده نمی کنیم. اگر در مورد مام نامدار مرگ ِ دوست ِ قدیمی اش در درگیری که در نسخه ی در حال اکران حذف شده و بیماری ِ عشق ِ قدیمی اش یعنی شبنم باعث بیرون آمدن ِ او از پیله ی انزوا و تنهایی اش می شود و او را با زندگی آشتی می دهد، در مورد بابک این اتفاق نیفتاده است. بخش عمده ی فیلم پر شده است از راهپیمایی های طولانی مدت مام نامدار و بابک- هرچند این سکانس ها و نوع ِ فیلمبرداری ِ مجمود کلاری به شدت زیبا، کار شده و حتی شبیه تابلوی نقاشی هستند - و صحبت هایشان درباره ی گذشته ای که از دست رفته و بی مسوولیتی و بی انگیزگی نسل ِ جوان، گویی که بابک فقط با گوش سپردن به راهنمایی های آدمی از نسل ِ پیش از خود باید به رستگاری برسد و مشخص نیست شیوه ی دیالوگ نویسی در بعضی از این سکانس ها چرا تا این حد رو، مستقیم و شعاری است، انگار که فرمان آرا شعارهایی را در باب مسایلی که در فیلم اش مطرح کرده، در دهان شخصیت ها گذاشته است تا آنها را تکرار کنند. اگر عشق ِ گذشته ی مام نامدار و شبنم به شدت قابل باور است- سکانسی که کیانیان برای نونهالی به یاد عشق از دست رفته شان شعر می خواند یکی از دوست داشتنی ترین سکانس های فیلم است- ولی عشق ِ بابک به دختر کردی که هم چون طاووس راه می رود یعنی مهرماه و لباس ِ آبی بر تن دارد و تاکید ِ چند باره ی فرمان آرا بر تابلوی «آی عشق چهره ی آبی ات پیدا نیست» که یعنی عشق چاره ی کار است، چندان قابل باور نیست و مشخص نیست جوانی شهری مثل ِ بابک چطور با یک نگاه عاشق دختری روستایی می شود و به خاطر این عشق کتک هم می خورد؟ و دختری که می گوید نامزد دارد چطور در انتهای فیلم با برداشتن گل هایی که بابک بر سر راه او گذاشته به عشق ِ او پاسخ می دهد؟ تا کارگردان بگوید که هنوز امیدی وجود دارد.

فرمان آرا چاره ی کار را در کار کردن، عشق، امیدواری و ارتباط بین نسل ها می داند و همین فکر ها پشت ِ فیلم ِ خاک آشنا بوده که بعضی وقت ها در قالب ِ شعار از زبان شخصیت های اصلی می شنویم، ولی این که این فکر ها تا چه حد در فیلم درآمده، نکته ای است که جای سوال دارد.

خاک آشنا با وجود ضعف هایی که دارد، خالی از نکته های مثبت هم نیست. خاک آشنا را می شود به خاطر عنوان بندی ِ ابتدایی فیلم که به گفته ی خود ِ فرمان آرا از خود ِ فیلم هم بهتر شده و کار ساعد ِ مشکی است، بازی دوست داشتنی رویا نونهالی به نقش شبنم بعد از حضور های کوتاه و در یاد ماندنی اش در بوی کافور عطر یاس و خانه ای روی آب، بازی صمیمانه ی مریم بوبانی به نقش خاتون که مادرانه از مام نامدار نگهداری می کند، دیدن طبیعت بکر کردستان و نماهایی که محمود کلاری گرفته و هرکدام شبیه یک تابلوی نقاشی اند، یا طراحی صحنه و لباس ِ خیلی خوب ِ فیلم یا فکری که پشت ِ فیلم بوده تماشا کرد.

+سکانس های سانسور شده خاک آشنا در یوتیوب

+ نوشته شده در  2009/8/16ساعت 9:41  توسط مسعود  | 

یک- آن سکانس ِ ماقبل پایانی درباره الی برای من حکم زنده بودن الی را دارد. جایی که علیرضا بعد از دیدن جنازه در سردخانه توی ماشین نشسته و از آینه ی ماشین به کیفِ الی رویِ صندلی ِ عقب نگاه می کند و زیر لب با خودش کلماتی را زمزمه می کند که در چند بار دیدنِ فیلم هم متوجه مفهوم کلمات نشدم، شاید الی و علیرضا هم به ما دروغ گفته باشند تا ما را به قضاوت درباره ی خودمان وادار کنند.

دو- مشکل خروس جنگی استفاده ی نادرست از کلیشه هاست. احتمالا سازندگان فیلم پیش خودشان فکر کرده اند یک کمدی زن و شوهری به سبکِ آتش بس، به علاوه ی مقداری چاشنی طنز رضا عطاران و مزه پرانی های احمد پور مخبر برای فیلم کافی به نظر می رسد اما در نهایت با یک کمدی تلویزیونی روبرو هستیم که آن قدر که برای خوش و رنگ و لعاب شدنش زحمت کشیده شده، روی قصه اش فکر نشده است. یعنی مشکل زن و شوهر فیلم چندان مشخص نیست، تماشاگر نمی تواند پندان به شخصیت ها نزدیک شود تا آنها را بشناسد و اعمالشان را درک کند، شوخی های فیلم به جز چند مورد معدود چندان نمی خنداند و حرف و پیام فیلم زیادی کهنه به نظر می رسد و می تواند چندان هم جدی گرفته نشود.

سه- بعد از اکران خلوتِ خرداد و تیر ۸۸ که تنها فیلم مهم اش درباره الی بود، از این هفته چهار فیلم تازه- خاک آشنا، پستچی سه بار در نمی زند، دلخون و کیش و مات- اکران شده اند. از این چهار فیلم، به نظر می رسد کیش و مات یک کمدی تجاری به سبک کمدی های چند سال اخیر است که برای فروش و گیشه ساخته می شوند. دلخون که بهترین فیلم ِ مسابقه ی فیلم های اول و دوم جشنواره پارسال بود، یک بازی خیلی خوب از حامد بهداد دارد که حیف است دیده نشود. پستچی سه بار در نمی زند در ادامه ی دغدغه های حسن فتحی درباره ی تاریخ داستانش را در سه دوره ی زمانی متفاوت تعریف می کند و کارگردانی قدرتمند فتحی و چند بازی خوب از نقاط قوت کار است. اما خاک آشنا که پس از مدت ها انتظار برای نمایش و حذف سه سکانس کلیدی به نمایش درآمده است، بعد از سه گانه مرگ ِ بهمن فرمان آرا- بوی کافور عطریاس، خانه ای روی آب، یک بوس کوچولو- قرار است از عشق و امید به زیستن در فضایی بهتر حرف بزند و این شاید همان فیلمی باشد که این روزها شدیدا به دیدنش محتاج هستیم.

+ نوشته شده در  2009/8/1ساعت 11:5  توسط مسعود  | 

در اواخر ِ فیلم بانوی اردیبهشتِ رخشان بنی اعتماد، مانی پسر جوان ِ فروغ شخصیت اصلی ِ فیلم با جوانی بسیجی درگیر می شود و به زندان می افتد. فروغ برای رهایی پسرش به سراغ جوان ِ بسیجی می رود و این دیالوگ ها بین دو نفر رد و بدل می شود:

جوان بسیجی: ببینید خانوم؛ اون موقع که پسر شما اسباب بازی دستش بود، من توی منطقه کنار برادرم با فشنگ و تیربار بازی می کردم. حالا هم شب تا صبح توی همون خیابون هایی پاسداری میدم که پسر شما با ماشین توی اونا ویراژ میده و وقتی ازش می پرسم چرا؟ با مشت جواب من رو میده.

فروغ: ببینید شما راجع به ارزشهایی صحبت می کنید که مورد احترام همه ی ما هستند اما پسر من هم یک جوونه مثل ِ خودِ شما. نباید اختلاف ِ دیدگاهتون باعث بشه که شما به جای این که همدیگه رو درک کنید، رو در روی هم بایستید.

جوان بسیجی: این بحث خیلی مهم تر از اونه که الان بتونیم درباره اش صحبت کنیم.


در این جا فروغ از سر استیصال به گریه می افتد و در نمای بعدی مانی و جوان بسیجی را می بینیم که در کنار هم ایستاده اند و جوان بسیجی از شکایتش از مانی صرفنظر کرده است. در واقع بنی اعتماد با به میان آوردن پای ِ عاطفه و مهر ِ مادری به جای رو در رو گذاشتن دو طرف از آنها می خواهد که راه و روش انسانی تری را انتخاب کنند و انگار پیشنهاد می کند به جای پذیرش الگوهای ِ یکسان برای ِ همه ی افراد یک جامعه با وجود تفاوت و تنوع شرایطی که هرکدام آنها دارند، می توانند در کنار ِ هم قرار بگیرند، به هم و با هم بیاندیشند و احتمالا با گفتگو مشکلاتشان را حل کنند. کلمه ای که آن روزها- سال 1376 که هم سال ساخت ِ بانوی اردیبهشت است و هم سال انتخاب ِ سید محمد خاتمی به ریاست جمهوری - تازه در ادبیات سیاسی و اجتماعی ِ ما همه گیر شده بود. 

دو، سه شب ِ پیش که بانوی اردیبهشت را می دیدم، با خودم فکر کردم بعد از دوازده سال هرچند بعضی از مسایل و مشکلاتی که فیلم مطرح می کند و در زمان ِ خودش جسورانه به حساب می آمد، حالا شاید دیگر محلی از اعراب ندارند ولی انگار آن دیالوگ ِ آخری که آن جوان بسیجی می گوید هنوز هم همان طور حل نشده باقی مانده است. انگار که از نشان دادن مانی و آن جوان بسیجی در یک نمای دو نفره در کنار هم به تفاهم و همدلی واقعی نرسیده ایم که هیچ، در تمام این سال ها از هم دور تر و دور تر شده ایم. شاید تمام این ها نیاز به حل شدن مسایل ِ اصلی و بنیادی ِ دیگر دارد که در حوصله ی این پست نیست.

+ نوشته شده در  2009/7/19ساعت 10:40  توسط مسعود  | 

یک- وقتی شنیدم مستندِ تهران انار ندارد قرار است اکران شود، فکر نمی کردم مخاطب چندانی پیدا کند ولی امروز که فیلم را در سالن پر از تماشاگر شهر قصه ی سینما آزادی دیدم و خبر فروش ده میلیونی فیلم بعد از نزدیک ِ بیست روز اکران را خواندم، فهمیدم که فیلم مستند هم می تواند مخاطب ِ انبوه داشته باشد. فیلم را دیدیم و به سرنوشت ِ تهران خندیدیم و از هراس زلزله ای که بنا به گفتار ِ روی فیلم در شب می آید و خوش بخت آنهایی هستند که در دم جان می سپارند لرزیدیم.

دو- تهران انار ندارد، روایت ِ دهات ِ تهران که انارهایش در هیچ جا یافت نمی شد از ابتدای دوره ی ناصری تا تهران ِ عظیم ِ امروز است که حالا دیگر اناری در تهران یافت نمی شود و میوه های فرنگی دیگری جای انارهای تهران را گرفته اند. بخش عمده ی  جذابیت ِ فیلم از روایت ِ طنز آمیز ماجراهایی که بر سر تهران می آید و استفاده از فیلم های مستندِ قدیمی مثل فیلم هایی از دوره ی ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه، دوران پهلوی اول، دوره ی نخست وزیری مصدق، دوره ی پهلوی دوم و دوران انقلاب که با قطعات ِ موسیقی خاطره سازی هم همراه شده اند. جالب این جاست که بعضی قسمت ها که ممکن بوده با حساسیت هایی همراه باشد روایت ِ فیلم قطع می شد و گفتارِ فیلم آن را به قدیمی بودن فیلم ارتباط می دهد. مسعود بخشی کارگردان فیلم در مصاحبه ای گفته که فیلم را برای کسانی ساخته که هر روز دود و دم تهران را می خورند و از مخاطبین خواسته که با دیدن فیلم تفریح کنند.

سه- فیلم با قطعه ی جبر جغرافیایی ِ محسن نامجو و تصویر کارگردان که از دنبال کردن مشکلات و معضلات ِ تهران خسته شده و تصمیم گرفته که این بار فیلمی درباره ی سرنوشتِ انارهای تهران بسازد پایان می گیرد. صدای محسن نامجو را در سالن سینما می شنوی و به خبر محکومیتش فکر می کنی، بعد یادت می آید که جایی از گفتار ِ فیلم می گوید که: «ایران و به تبع آن تهران از عجیب ترین شهرها و کشورهای دنیا هستند.»

 

+ نوشته شده در  2009/7/14ساعت 21:10  توسط مسعود  | 

شرمنده ام آقای فرهادی! وقتی فیلم تان را در سینمایی دیدم که تماشاگر در صحنه ی غرق شدن الی می خندید، خجالت کشیدم. وقتی به دویدن های پیمان، فریادهای شهره، به آب زدن سپیده در آن صحنه های پر استرسِ عصبیِ نفس گیر می خندیدند، خجالت کشیدم.

شرمنده ام آقای فرهادی! که حتی تیتراژ فیلم تان را تا آخر پخش نکردند که بایستیم و به احترام شما و فیلم تان دست بزنیم. وقتی فیلم به صحنه های پایانیِ تنهایی سپیده در آشپزخانه رسید و چراغ های سینما روشن شدند آقای فرهادی، خجالت کشیدم. وقتی صحنه ی پایانی فیلم در هیاهو و شلوغی بلند شدن تماشاگران از روی صندلی هایشان گم شد و هیچ کس تلاش آدم های فیلم را برای بیرون آوردن ماشین شان از گِل ندید، وقتی هیچ کس اعتنایی به این پایانِ باشکوه فیلم تان نکرد و تیتراژ فیلم وری همان اسم اول قطع شد، از آن همه تلاشی که برای پیدا کردن آن تک آهنگِ پایانی فیلم کرده بودید خجالت کشیدم.

شرمنده ام آقای فرهادی! وقتی با عصبیت تمام از دیدن آدم هایی که دیگر هیچ چیز برایشان اهمیتی ندارد و فیلم دیدن و تجربه ی جمعی در سالن سینما برایشان شبیه پیک نیک رفتن است، مجبور شدم این بار کمی زودتر تماشای فیلم تان را رها کنم و بیرون بیایم. تجربه ی شیرین تماشای فیلم تان در جشنواره هنوز با من است.

متشکرم آقای فرهادی... شرمنده ام آقای فرهادی...

+ نوشته شده در  2009/6/30ساعت 12:24  توسط مسعود  | 

این  پیش نهادِ پدرام رضایی زاده را دریابید. 
+ نوشته شده در  2009/6/28ساعت 0:13  توسط مسعود 

هنوز طعم خوش ِ دیدنش در روزهای جشنواره زیر زبانم است وقتی گفتند که قرار است در اکران نوروزی باشد و بعد خبری نشد ترسیدم که مبادا همان اتفاقی که برای سنتوری افتاد برای درباره الی هم بیفتد ولی حالا که قرار است از نیمه ی خرداد اکران عمومی شود خوشحالم و منتظرم که روی پرده ی سینما یک بار دیگر با دیدنش عیش کنم مثل هر فیلم باز دیگری در مواجهه با، نه فقط یک فیلم خوب که شاید یک شاهکار در دوره ای که متوسط بودن گریز ناپذیر شده است. مجله های سینمایی از حالا دست به کار شده اند و به پیشواز اکران «درباره الی» رفته اند. نسیم هراز و سینمای پویا هر دو در شماره های جدیدشان به «درباره الی» پرداخته اند. فقط کاش بعد از تماشای فیلم سراغ خواندن این مجله ها بروید تا در روبرو شدن با فیلم لذت کشف راز و رمزهای دستپخت اصغر فرهادی را از دست ندهید.

+ پرونده ی نسیم هراز برای درباره الی...

+ نوشته شده در  2009/6/1ساعت 20:58  توسط مسعود  | 

یک- سه گانه ی ستاره های فریدون جیرانی قرار بود اتفاقی تازه در کارنامه ی این سینماگر باشد. ستاره می شود به پشت صحنه ی سینما، ستاره است به موقعیت یک بازیگر مشهور و ستاره بود به یک بازیگر فراموش شده ی تئاتر می پرداختند و اتفاق به واسطه ی مطبوعاتی بودن جیرانی و سال ها فعالیتش در زمینه ی تاریخ سینمای ایران جیرانی موفق شده بود نگاهی متفاوت و واقعی به مسایل پشت پرده ی سینمای ایران داشته باشد و از این میان ستاره می شود فیلمی بود که قابلیت جذب مخاطب عام را هم داشت و اتفاقا تهیه کننده هم برای اکران فیلم برنامه هایی تدارک دیده بود، اما فیلم در آستانه ی اکران به طور غیر رسمی توقیف شد و حالا در بدترین زمان ممکن و با جرح و تعدیل های فراوان روی پرده رفته است.

دو- برای کسانی که در جشنواره ی دو سال پیش «ستاره می شود» را دیده اند روبرو شدن با نسخه ی فعلی ِ در حال اکران حاصلی جز بهت و حیرت و ناراحتی ندارد. این که چطور تحمل نکردن نگاه متفاوت و منتقد حتی از طرف خود سینما گران این طور تیشه به ریشه ی کار هنری می زند. زمان فیلم به هفتاد و پنج دقیقه رسیده است و تقریبا از فیلم هیچ باقی نمانده است جز یک بازی مثل همیشه خوب از عزت ا... انتظامی. در فیلم اصلی دلیل ناراحتی رفیع و ناتوانی اش برای بازی نکردن را متوجه می شدیم ولی در نسخه ی فعلی دقیقا متوجه نمی شویم که رفیع که بازیگر قدیمی تئاتر است چرا نمی تواند جلوی دوربین بازی کند؟ تقریبا هیچ اثری از سرمایه گذار فیلم باقی نمانده است و دقیقا متوجه نمی شویم که پونه برای چه کاری محل فیلمبرداری را ترک می کند؟ صحنه های صحبت کردن رفیع و ملوک نیز دچار سانسور شده و قرینه سازی که میان سرنوشت ملوک و پونه در فیلم اصلی انجام شده بود این جا دیگر وجود ندارد. پایان فیلم اصلی که با مرگ ِ رفیع تمام می شود هم عوض شده و فیلم با لبخند رفیع به دوربین به انتها می رسد. داستان ِ ستاره می شود فعلی را می توان این طور خلاصه کرد: یک بازیگر قدیمی تئاتر که بعد از مدتها دخترش برایش نقشی در یک فیلم پیدا کرده نمی تواند نقشش را خوب بازی کند، دختر مرد که برای پیتزا خوردن صحنه ی فیلمبرداری را ترک کرده است مورد سرزنش پدرش قرار می گیرد و فیلم با گوش کردن رفیع به تصنیف گل پونه، نعناع پونه و لبخندش رو به دوربین تمام می شود. تقریبا تمامی جنبه های انتقادی فیلم به بی رحم بودن فضای پشت صحنه ی سینما حذف شده است.


سه- ستاره می شود به همراه گناه من تنها فیلم های قابل دیدن این فصل مرده ی اکران سینما ها هستند. باقی فیلم ها را تعدادی فیلم درجه دو و درجه سه تشکیل می دهند که آدم گاهی دوست دارد از خودش بپرسد دلیل ساخته شدن این فیلم ها چیست؟ اما این طور اکران ستاره می شود هم تنها شبیه نوعی رفع تکلیف است و با اکران نشدن ستاره بود و ساخت پارک وی به نظر می رسد پرونده ی ساختن فیلم هایی درباره ی دل مشغولی های سینمایی جیرانی فعلا در کارنامه اش بسته شده است و او احتمالا همان سینمای جنایی قرمز و پارک وی که نمونه های موفق تری در کارنامه ی جیرانی هستند را ادامه دهد.

پی نوشت: عکس اول فقط یکی از چندین سکانس حذف شده ی فیلم است.

+ نوشته شده در  2009/3/2ساعت 11:20  توسط مسعود  | 

یک- خوشحالم، دیروز عصر خیلی اتفاقی، گذارم به سینما بهمن افتاد که خیلی اتفاقی درباره الی را به جای فیلم دیگری نمایش می داد و باز هم خیلی اتفاقی راحت بلیت گیرم آمد، آن قدر راحت که وقتی روی صندلی سینما تیتراژ اول فیلم را می دیدم هنوز باورم نشده بود که فیلم جدید ِ اصغر فرهادی را می بینم.خوشحالم که سهم ِ من از جشنواره ی امسال تماشای درباره ی الی بود.

دو- دیدن درباره ی الی مثل خواندن بعضی کتاب هاست که دوست نداری تمام شوند، آرام آرام می خوانی تا لذت خواندنش در وجودت ته نشین شود. وقتی از سالن سینما بیرون آمدم به خودم گفتم کاش ادامه پیدا می کرد، کاش آن سکانس پایانی که انگار یادآوری می کند زندگی ادامه دارد دنباله ای داشت. درباره ی الی به شدت شبیه خود زندگی است. چرا دارم تعریف می کنم؟ خودتان می بینید و قضاوت می کنید.

سه- تا پیش از دیدن ِ فیلم فکر می کردم بعد از چهارشنبه سوری فرهادی روایت پیچیده ای را برای فیلم ِ جدیدش انتخاب کرده است، اما درباره ی الی فیلمی است با روایتی ساده درباره ی قضاوت و اخلاق، که پیش از این هم در شهر زیبا و چهارشنبه سوری به نوعی دیگر گفته شده بود. درباره ی الی البته فقط در ظاهر فیلم ساده ای است ونشان می دهد که آدم های باهوشی مثل اصغر فرهادی چقدر ساده به دنیا و آدم های اطرافشان نگاه می کنند و این سادگی در عین حال چقدر پیچیده است.

چهار- گروه بازیگری فیلم به گمان من لیاقت گرفتن یک جایزه ی ویژه ی بازیگری را دارد و کار فرهادی در بازی گرفتن از این گروه هم قابل تحسین است. از میان گروه بازیگران بازیِ شهاب حسینی، مریلا زارعی و پیمان معادی به شدت در خشان است.

پنج- بعد از دیدن درباره الی با خیال راحت می توان گفت که وجود اصغر فرهادی برای سینما ما غنیمتی است، کمتر فیلمسازی در این سه دهه داشته ایم که پیشرفتش فیلم به فیلم این قدر محسوس باشد، حتی درباره ی الی فاصله ی زیادی با چهارشنبه سوری دارد. این طور حرف زدن و حکم کلی دادن درباره ی فیلمی که اساسش بر قضاوت است حیف است، درباره ی الی را باید چند بار دید و در هربار دیدن لایه های پنهانش را کشف کرد و چون بنا را بر این گذاشته ام که داستان ِ فیلم را لو ندهم، نوشتن یادداشت ِ مفصل تر را برای زمان اکران ِ عمومی فیلم می گذارم که امیدوارم به همین زودی ها دست دهد.

+ نوشته شده در  2009/2/8ساعت 20:55  توسط مسعود  | 

این طور نگاه نکنید؛ قبول که جشنواره ی فیلم ِ فجر چند سالی است دیگر حال و هوای سال های قبل را ندارد، قبول که سینمای ایران چند سالی است فقط ویترینی جذاب از چهره های بزک کرده و طراحی صحنه های آن چنانی نشانمان می دهد و مدت هاست هیچ فیلمی از این سینما آن چنان به هیجان مان نیاورده و کیف مان را کوک نکرده است، ولی باز هم اسم جشنواره که می آید دنبال نام فیلم ها و چهره ها می گردیم و شماره ی ویژه ی مجله ی فیلم را به عادت هر سال ورق می زنیم. امسال برخلاف یکی دو سال گذشته فیلم هایی هست که شوق بیشتری برای تماشایشان وجود دارد، البته اگر نشانه هایی که از هرکدام این فیلم ها از گوشه و کنار می رسد فقط در حد حرف و حدیث باقی نمانده باشد، شاید بعد از چند سال جشنواره ی پربار تری داشته باشیم. اگرچه بیشتر دوست دارم فیلم ها را در اکران عمومی ببینم ولی اینجا سعی کردم راهنمای کوچکی درباره ی فیلم های جشنواره درست کنم و از انگیزه هایم درباره ی دیدن ِ چند فیلم ِ جشنواره بنویسم.

یک- بی پولی (حمید نعمت ا...) : معمولا در سینمای ایران وقتی فیلم ِ اول کارگردانی خوب از آب در می آید، همه منتظر فیلم دوم می مانند و در بیشتر موارد این انتظار نتیجه ی خوبی نمی گیرد. بعد از تجربه ی بوتیک همه چشم انتظار دیدن ِ فیلم جدید نعمت ا... هستند که پنج سال بعد از موفقیت بوتیک ساخته شده و گفته می شود برخلاف بوتیک، این فیلم فضای مفرحی دارد. لیلا حاتمی بعد از مدت ها غیبت و بعد از تجربه ی ضعیف سریال پریدخت و بهرام رادان بعد از شکست چهار انگشتی و اتفاقی که برای سنتوری افتاد نقش زن و شوهر فیلم را بازی می کنند و هر دو از بخت های بردن سیمرغ هستند. به جز این دو، بی پولی تعدادی نقش فرعی هم دارد که بازیگرانی مثل حبیب رضایی، بابک حمیدیان، امیر جعفری و سیامک انصاری این نقش ها را بازی کرده اند و شانس فیلم برای مطرح شدن در بخش بازیگران مکمل هم وجود دارد. بی پولی نشان می دهد که موفقیت بوتیک تصادفی بوده یا سینمای ایران صاحب یک فیلمساز صاحب ذوق دیگر هم شده است، زمزمه های پیش از جشنواره که حدس دوم را تایید می کنند.

دو- بیست (عبدالرضا کاهانی) : عبدالرضا کاهانی بیش از بیست دو فیلم آدم و آن جا را ساخته که اولی هنوز اکران عمومی نشده و دومی هم ظاهرا توقیف است. ولی بیست بیشترین کنجکاوی ها را بابت گروه بازیگران حرفه ای بر می انگیزد. بازیگرانی که گفته می شود اغلب در نقش هایی متفاوت با پرسونای بازیگری شان جلوی دوربین رفته اند. پرویز پرستویی، حبیب رضایی، مهتاب کرامتی، فرشته صدرعرفایی و علی رضا خمسه بازیگران فیلم هستند و گفته می شود در این فیلم جلوه های تازه ای از بازی کرامتی و رضایی را خواهیم دید. داستان فیلم هم درباره ی کارگران رستورانی است که قرار است تا بیست روز آینده تعطیل شود. حضور پرستویی و فرشته صدر عرفایی شباهت هایی با کافه ترانزیت را به یاد می آورد.

سه- پستچی سه بار در نمی زند (حسن فتحی) : احتمالا این فیلم هم در ادامه ی دغدغه های همیشگی حسن فتحی درباره ی تاریخ، فلسفه است که این بار در یک ساختمان سه طبقه و در سه دوره ی زمانی متفاوت یعنی زمان معاصر، دهه ی چهل و دوران قاجار روایت می شود. فیلم ساختاری غیرخطی دارد و در بعضی قسمت ها روایت داستان در زمان حال و گذشته با هم تلفیق می شود. محمد رضا فروتن- با یک گریم به شدت متفاوت- باران کوثری، پانته آ بهرام، امیر جعفری، رویا تیموریان و علی نصیریان گروه بازیگران فیلم ِ فتحی را تشکیل می دهند که امیر جعفری و علی نصیریان قبل از این تجربه ی موفق سریال میوه ممنوعه را با فتحی داشته اند. بعد از چند سریال مناسبتی ِ موفق و فیلم خوش رنگ و لعاب ِ ازدواج به سبک ایرانی، این فیلم می تواند باب تازه ای را در کارنامه ی حسن فتحی باز کند.

چهار- تردید (واروژ کریم مسیحی): تردید سال ها پس از موفقیت پرده آخر اقتباس ایرانی از نمایشنامه ی هملت شکسپیر است و قرار است همه را به این نتیجه برسد که سکوت ِ واروژ کریم مسیحی در این سال ها به ضرر سینمای ایران تمام شده است. گروه بازیگری فیلم از بهرام رادان و ترانه علیدوستی گرفته تا حامد کمیلی که در اولین تجربه ی سینمایی اش با گروهی از سرشناس ترین بازیگران سینما همبازی شده و دیگرانی مثل مهتاب کرامتی، علی رضا شجاع نوری، داریوش ارجمند و محمد مطیع که پس از سال ها به سینمای ایران برگشته می توانند خاطره ی بازی های بی نقص پرده آخر را تکرار کنند. تردید اگر ذره ای از کمال گرایی کارگردان پرده آخر را در خود داشته باشد مطمئنا اتفاق بزرگی در سینمای رخوت زده ی این سال هاست.

پنج- حیران (شالیزه عارف پور) : شالیزه عارف پور سال ها دستیار رخشان بنی اعتماد بوده، فیلمنامه ی حیران را نغمه ثمینی نوشته، جهانگیر کوثری تهیه کننده ی فیلم است و باران کوثری یکی از نقش های اول فیلم را بازی کرده است. حیران احتمالا شباهت زیادی به سینمای بنی اعتماد دارد و همین جذابیت تماشایش را زیاد می کند، ضمنا فیلم آخرین حضور خسرو شکیبایی بر پرده ی سینماست. مهرداد صدیقیان که چند سالی است به عنوان یک بازیگر تازه نفس اسمش بر سر زبان ها افتاده، نقش جوان افغانی فیلم را بازی می کند و فرهاد اصلانی و ژاله صامتی دو بازیگری هستند که نقش های مکمل فیلم را بازی می کنند.گروه فنی فیلم هم یک گروه حرفه ای است؛ حسین جعفریان، امیر اثباتی، علی کهن دیری و مهرداد میرکیانی به ترتیب مدیر فیلمبرداری، طراح صحنه و لباس، سازنده موسیقی متن و طراح چهره پردازی فیلم هستند و بنابراین شانس مطرح شدن فیلم در بخش های فنی هم وجود دارد.

شش- درباره ی الی (اصغر فرهادی) : با وجود پذیرفته شدن فیلم در بخش مسابقه ی جشنواره ی برلین هنوز مشخص نیست که فیلم در جشنواره نمایش داده می شود یا نه؟ ولی می شود پیش بینی کرد که در صورت نمایش فیلم در جشنواره خیلی ها برای دیدنش سر و دست بشکنند و احتمالا در اکران عمومی هم جز فیلم های پرفروش سال باشد. روند رو به رشد اصغر فرهادی از سریال داستان یک شهر تا فیلم های سینمایی رقص در غبار، شهر زیبا و چهارشنبه سوری خیلی ها را کنجکاو و منتظر ِ دیدن ِ درباره ی الی نگه داشته است بخصوص که مدیر جشنواره ی برلین هم درباره ی این فیلم گفته است که این فیلم آغاز موج نوی فیلم های ایرانی است. فرهادی تا قبل از چهارشنبه سوری بیشتر درباره ی طبقه ی پایین اجتماع فیلم می ساخت ولی چهارشنبه سوری و درباره ی الی هر دو درباره ی معضلات قشر متوسط جامعه اند. داستان فیلم درباره ی چند خانواده است که برای سفری چند روزه به شمال می روند. گروه بازیگران فیلم هم ترکیب جالبی است از ترانه علی دوستی و گل شیفته فراهانی که برای اولین بار در کنار هم بازی کرده اند تا مریلا زارعی، شهاب حسینی، رعنا آزادی ور و مانی حقیقی- کارگردان کنعان که فیلمنامه ی چهارشنبه سوری را با فرهادی نوشته بود- و یک فیلمنامه نویس دیگر، پیمان معادی که گفته می شود حضور به شدت خوبی در فیلم دارد. نمایش درباره ی الی احتمالا یکی از اتفاق های جذاب جشنواره ی امسال خواهد بود.

هفت- دوزخ، برزخ، بهشت (بیژن میرباقری) : معمولا در سینمای ایران فیلم های اپیزودیک تجربه های چندان موفقی نیستند. فیلم جدید بیژن میرباقری یک فیلم سه اپیزودی است که در قصه ی اول زن و شوهری را می بینیم که تازه از همدیگر جدا شده اند، در قصه ی دوم مرد میانسالی را می بینیم که همسرش را تازه از دست داده است و در قصه ی سوم زندگی زنی را می بینیم که سعی می کند با فقدان همسرش کنار بیاید. ویژگی اصلی دو کار قبلی میرباقری کار در فضاهای داخلی و شخصیت های محدود است و این بار هم به نظر می رسد ویژگی اصلی فیلم شخصیت ها و حالات متفاوت شخصیتی افراد است که در مواجهه با هم وجوه دیگری از شخصیت شان را به نمایش می گذارند.

هشت- زاد بوم (ابوالحسن داوودی) : در کارنامه ی سینمایی داوودی معمولا یک در میان فیلم های جدی و کمدی وجود دارد ولی این بار داوودی این قاعده را رعایت نکرده و بعد از ساخت تقاطع سراغ زادبوم آمده است که طرح اصلی اش متعلق به رضا میرکریمی است، داستان فیلم درباره ی یک خانواده ی معاصر ایرانی است و فیلمبرداری آلمان و قشم انجام گرفته است. فیلمنامه را فرید مصطفوی نوشته که پیش از این فیلمنامه ی تقاطع را نوشته بود و ظاهرا در ساختار هم زاد بوم شباهت هایی با تقاطع دارد. عزت ا... انتظامی از نسل اول، مسعود رایگان و رویا تیموریان از نسل دوم و بهرام رادان و پگاه آهنگرانی از نسل سوم بازیگران ایرانی گروه بازیگری فیلم هستند و احتمالا به سیاق تقاطع اینجا هم هیچ کدام از بازیگران نقش اصلی را ندارند. داوودی از جمله فیلمسازانی است که می شود با خیال راحت به تماشای فیلم شان نشست چون هیچ وقت از سطح استاندارد خاصی پایین تر نمی روند.

نه- سوپراستار (تهمینه میلانی) : بعد از توقیف ِ تسویه حساب تهمینه میلانی دنیای زنان را کنار گذاشته و سوپر استار را با اقتباس از داستان ِ آگوستوس هرمان هسه ساخته است. داستان فیلم درباره ی یک ستاره ی سینماست که ورود دختری جوان زندگی اش را متحول می کند. محمدرضا گلزار و بهرام رادان نقش این ستاره ی سینما را قبول نکردند و نقش به شهاب حسینی رسید که شاید این نقش سکوی پرتاب تازه ای برایش باشد. نقش دختر جوان را هم چهره ی تازه ای به اسم فتانه ملک محمدی بازی می کند، چند چهره ی سرشناس دیگر هم نقش های کوتاه فیلم میلانی را بازی می کنند. گفته می شود فیلم ِ میلانی یکی از فیلم های ژانر جدید التاسیس معناگراست که داستانش در شهر و در فضاهای مدرن اتفاق می افتد. سوپراستار احتمالا مطابق فیلم های میلانی باب بحث ها و انتقاد های فراوانی را باز خواهد کرد و با توجه به اظهار نظرهای وزیر ارشاد و معاون امور سینمایی درباره ی فیلم و اظهار رضایت شان از ساخته شدن این فیلم احتمالا شانس مطرح شدن و گرفتن سیمرغ را هم خواهد داشت.

ده- شبانه روز (کیوان علیمحمدی، امید بنکدار) : لیست پر تعداد بازیگران فیلم بیشتر از همه تماشاگر ِ عادی را کنجکاو به دیدن فیلم می کند و تماشاگران دیگر هم احتمالا با تجربه ای که از دیدن فیلم های کوتاه علی محمدی و بنکدار و فیلم شبانه دارند به دیدن فیلم خواهند رفت. گفته می شود برخلاف شبانه این یکی فیلمی قصه گو با بازی های فرمی است که ویژگی کار های علی محمدی و بنکدار است و حامد بهداد هم نقش سیاوش کسرایی را بازی می کند که اگر از قبل از حضور بهداد در فیلم مطلع نباشید امکان تشخیص بهداد در چنین نقشی نزدیک به صفر است.

یازده- صداها (فرزاد موتمن) : صداها یک درام جنایی/ معمایی است و سومین همکاری سعید عقیقی با فرزاد موتمن بعد از دو تجربه ی موفق هفت پرده و شبهای روشن است. موتمن بعد از شب های روشن دو فیلم باج خور و جعبه ی موسیقی را ساخته که هیچ کدام فیلم های موفقی نبودند و حالا صداها با یک روایت غیرخطی که داستانش در یک مجتمع مسکونی می گذرد قرار است ناکامی های چند ساله ی موتمن را جبران کند. تمام فیلم در فضای بسته ی مجتمع مسکونی می گذرد و به گفته ی موتمن صداها یکی از متفاوت ترین فیلم های سینمای ایران در چند سال اخیر است.

دوازده- عیار 14 (پرویز شهبازی) : در فاصله ی نفس عمیق و عیار 14 پرویز شهبازی فقط فیلمنامه ی به اهستگی را نوشت که مازیار میری آن را ساخت. داستان عیار 14 در یک شهر دور افتاده اتفاق می افتد و فیلم سه چهار بازیگر اصلی بیشتر ندارد. محمدرضا فروتن، کامبیز دیرباز، پوریا پور سرخ و مهشید افشارزاده، بازیگری که در دهه ی شصت در چند فیلم از تهمینه میلانی و فیلم های حادثه ای و اکشن بازی کرد و مدت هاست که در هیچ فیلمی حضور نداشته است. گفته می شود عیار 14 ویژگی هایی شبیه به فیلم های وسترن دارد و در جشنواره های خارجی هم مطرح شده است. احتمالا شهبازی با عیار 14 طرفداران نفس عمیق را ناامید نمی کند.

سیزده- وقتی همه خوابیم (بهرام بیضایی) : هشت سال بعد از سگ کشی و بعد از اتفاقاتی که برای لبه ی پرتگاه افتاد، بیضایی فیلمنامه ی وقتی همه خوابیم را با توجه به اتفاقات پشت صحنه ی سینما نوشت و برخلاف کارهای اخیر بیضایی این یکی خیلی بی سروصدا به مرحله ی تولید و ساخت رسید. بیشترین کنجکاوی ها در مورد فیلم بیضایی به حضور حسام نواب صفوی برمی گردد که حضورش در فیلمی از بیضایی کمی دور از ذهن و غریب به نظر می رسد، نقش اول زن فیلم را هم مطابق آثار چند سال اخیر بیضایی مژده شمسایی بازی کرده است. وقتی همه خوابیم احتمالا برای گرفتن سیمرغ در بیشتر بخش ها یکی از کاندیداهای اصلی خواهد بود ونکته ی دیگر حضور واروژ کریم مسیحی در جشنواره بعد از مدت هاست که سال ها دستیار بهرام بیضایی بوده است.

و

چهارده- هرشب تنهایی (رسول صدرعاملی) : این دومین بخش از سه گانه ی زیارت است که قسمت اولش، شب سال گذشته در جشنواره اکران شد و قسمت سومش هنوز ساخته نشده است و به نظر می رسد صدر عاملی هم فعلا تصمیمی برای ساخت قسمت سوم ندارد. فیلمنامه را کامبوزیا پرتوی نوشته که پیش از این برای صدرعاملی فیلمنامه ی من ترانه پانزده سال دارم را نوشته بود و لیلا حاتمی و حامد بهداد زن و شوهر فیلم هستند که روبرو شدن این دو بازیگر در این فیلم احتمالا یکی از اتفاق های جشنواره ی امسال است، بخصوص که حامد بهداد از بازی در کنار حاتمی به عنوان یک تجربه ی خوب یاد کرده است. هر شب تنهایی در بخش خارج از مسابقه ی جشنواره شرکت کرده است.

می توان بابت پذیرفته نشدن آتشکار، کتاب قانون، صد سال به این سال ها و پاداش حسرت خورد، می توان از سرنوشت خاک آشنا ی بهمن فرمان آرا سوال کرد که بعد از گرفتن جوایز جشن خانه سینما هم چنان خبری از نمایشش نیست، می توان دعا کرد که مشکل نمایش درباره ی الی حل شود، می توان دعا کرد که  امسال جشنواره ی پربارتری داشته باشیم و حال سینما کمی بهتر شود، می توان...


+ نوشته شده در  2009/1/31ساعت 18:20  توسط مسعود  | 

در مقابل اکران عید فطر که چند سالی است به همراه اکران عید نوروز فصل طلایی سینماها به حساب می آید، ماه رمضان معمولا فصل مرده ی سینماهاست. سالهای گذشته بیشتر فیلم هایی در این فصل به نمایش درمی آمدند که به هردلیل در بقیه ی فصل های سال امکان نمایش پیدا نمی کردند یا بین سینماداران رغبتی برای اکران این فیلم ها وجود نداشت.امسال اما برخلاف سال های گذشته در برهوت فیلم های خوب چند فیلم اگر نگوییم خوب اما متفاوت، در این فصل در سینماها اکران شده اند و همه هم فروش هایی متوسط داشته اند. به جز فیلم هایی مثل دیوار، همیشه پای یک زن در میان است و سربلند که از اوایل تابستان اکران شان شروع شده و در این ماه هم ادامه پیدا کرده، فیلم هایی مینای شهر خاموش، فرزند خاک، خاک سرد، ریسمان باز و حقیقت گم شده در این ماه اکران شده اند که تقریبا با اغماض می توان همه ی این فیلم ها را جز فیلم های با مخاطب خاص به حساب آورد. از بین این فیلم ها، خاک سرد و حقیقت گم شده را هنوز ندیده ام ولی چهار فیلم دیگر هرکدام نکته هایی برای تماشا کردن و لذت بردن دارند.این پست به هیچ وجه نقد این فیلم ها نیست، فقط معرفی کوتاهی است درباره ی هرکدام از این فیلم ها و گفتن نکته هایی که شاید برای بهتر انتخاب کردن و دیدن این فیلم ها کمک کند.

یک. ریسمان باز (مهرشاد کارخانی): ریسمان باز دومین فیلم مهرشاد کارخانی بعد از فیلم هنوز به نمایش درنیامده ی گناه من است. ریسمان باز با یک موقعیت دراماتیک خاص و کمتر دیده شده یعنی رساندن یک گاو بوسیله ی دو کارگر کشتارگاه از کشتارگاهی در اطراف تهران به یک مغازه ی قصابی در شهرک غرب و تکیه بر دوبازیگر اصلی فیلم- پژمان بازغی و بابک حمیدیان- برش هایی از زندگی طبقات مختلف در تهران امروز را نشان می دهد و با قرار دادن یک گاو در کنار دو شخصیت اصلی و ارتباط میان آنها قصد دارد به یک نوع شناخت آدم های داستان برسد.
نیمه ی اول فیلم که بیشتر در کشتارگاه می گذرد، بیشتر قوت خود را از ترسیم فضای خشن کشتارگاه می گیرد و ممکن است برای بیننده کمی آزار دهنده باشد، به ویژه که صحنه های ابتدایی فیلم ریتم کندی هم دارد. اما از جایی که سفر دو قهرمان اصلی به تهران آغاز می شود، روایت اصلی فیلم هم آغاز می شود و این جاست که تضاد بین زندگی شهری و محل زندگی دو قهرمان اصلی فیلم و بیگانگی آنها با محیط شهر، خودش را نشان می دهد.
سکانس فرار گاو و بعد تعقیب و گریزش در شهرک غرب به عقیده ی من یکی از بهترین سکانس هایی است که این چند وقت اخیر در فیلم های ایرانی دیده ام.
پی نکته: ریسمان باز در جشنواره ی فجر فقط در بخش مهمان شرکت داشت ولی همین دوشب پیش در جشن خانه ی سینما جایزه ی بهترین بازیگر نقش دوم مرد برای بازی در ریسمان باز به بابک حمیدیان داده شد.

دو. فرزند خاک (محمد علی باشه آهنگر): فرزند خاک اگر نگوییم فیلم فوق العاده ای است ولی از بسیاری آثار اکران شده ی امسال فیلم بهتری است و حتی می توان از آن به عنوان یک اتفاق در سینمای دفاع مقدس نام برد. محمد علی آهنگر پیش از فرزند خاک دو فیلم دیگر ساخته بود که اولی-نیمه ی گمشده- فقط امکان نمایش از تلویزیون را پیدا کرد و دومی که فیلمی نیمه مستند و نیمه داستانی بود-نبات داغ- هیچ وقت امکان اکران پیدا نکرد. فرزند خاک قوت خودش را از تصاویر و مفاهیمی می گیرد که پیش از این در فیلم های جنگی ندیده بودیم و حالا وقتی در همان اوایل فیلم دوربین با یک تراولینگ از کنار میزهایی که پر اند از جنازه ها و قطعه های استخوان های یافت شده ی  مفقودین جنگ می گذرد و آدم هایی را می بینیم که بر سر ایرانی و عراقی بودن جنازه ها با هم چانه می زنند مبهوت می مانیم. فرزند خاک هم روایت سفر میناست برای رسیدن به جنازه ی شوهرش و همراهی اش با گونا زنِ کردِ عراقی که از راه پیدا کردن جنازه ی شهدای جنگ و فروختن اش به طرف ایرانی روزگار می گذراند و عجیب که مهتاب نصیرپور در نقش گونا خوش می درخشد انگار که از همان اول یک زن کرد عراقی بوده که کاری جز پیدا کردن جنازه ها ندارد و حیف که بازی شبنم مقدمی به قوت بازی نصیر پور نیست.
فرزند خاک از آن دسته فیلم هاست که چند بار باید تماشایشان کرد تا تلخی ِ فیلم و حرفی که می زند در وجودت ته نشین شود.
پی نکته: فرزند خاک در جشن خانه ی سینمای امسال جایزه ی بهترین فیلم، بهترین فیلمنامه و بهترین بازیگر نقش دوم زن برای مهتاب نصیر پور را گرفت، پیش از این در جشنواره ی فجر هم نصیر پور سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش دوم زن را گرفته بود.

سه. مینای شهر خاموش (امیر شهاب رضویان): مینای شهر خاموش سومین فیلم امیر شهاب رضویان و اولین فیلم اوست که اکران می شود. مینای شهر خاموش رابطه ی سه نفر از سه نسل مخالف را روایت می کند،قناتی(عزت ا... انتظامی)، دکتر پارسا(شهباز نوشیر) و بهرامی(صابر ابر). که دو نفر از این سه هرکدام به نوعی در جوانی در رسیدن به معشوق ناکام مانده اند و سومی هم در رابطه با نامزدش دچار مشکل است. فیلم از هامبورگِ آلمان شروع می شود و بعد در خرابه های بم به انتها می رسد و به نوعی به نظر می رسد که شیکی و مدرن بودن فضای آلمان در تضاد با ویرانی بم قرار می گیرد ولی کارگردان در میان خرابه های بم هم به دنبال زندگی و عشق می گردد. فیلم از الگوی سفر پیروی می کند و حرکت شخصیت های اصلی زمینه ای برای رجعت به گذشته می شود و به نوعی پرده از ارتباط بین قناتی و دکتر پارسا برمی دارد. مینای شهر خاموش در صحنه هایی به شدت من را به یادِ خیلی دور، خیلی نزدیک می انداخت و حتی بازی شهباز نوشیر هم به نوعی یادآور بازی مسعود رایگان در همان فیلم است.
پی نکته: بازی خوب عزت ا... انتظامی در جشنواره ی دو سال پیش برایش یک سیمرغ بلورین افتخاری به ارمغان آورد. صابر ابر هم در جشن خانه ی سینمای پارسال تندیس بهترین بازیگر نقش دوم مرد را برای بازی در مینای شهرخاموش گرفت.

چهار. روز برمی آید (بیژن میر باقری): روز برمی آید، دومین فیلم بیژن میرباقری بعد از فیلم ما همه خوبیم و اقتباسی است از نمایشنامه ی دوشیزه و مرگ آریل دورفمان که رومن پولانسکی هم از روی این نمایشنامه فیلمی ساخته است. روز برمی آید ابتدا برای نمایش در تلویزیون ساخته شد ولی بعد گروه سازنده تصمیم گرفت که فیلم را برای اکران در سینماها آماده کند و حالا بعد از دو سال که از نمایش فیلم در جشنواره می گذرد فیلم روی پرده آمده است.
میرباقری داستان نمایشنامه ی دورفمان را به سال های اول انقلاب برده، محل وقوع داستان را ویلایی در اطراف تهران انتخاب کرده و ارتباط میان یک زندانی سیاسی و بازجوی سابقش را محور فیلمش قرار داده است.فیلم با حضور فقط سه کاراکتر اصلی (فروغ، جلال و مهندس دانشور ) و یک کاراکتر فرعی (پلیس) پیش می رود و با توجه به فضا و شخصیتهای محدود داستان، یادآور کار قبلی میرباقری هم هست.
فیلم با توجه به موضوعی که دارد خیلی راحت می توانست به دام شعارزدگی بیافتد و بیننده را هم دچار کسالت کند ولی میرباقری و همکار فیلمنامه نویسش با مطرح کردن مساله قدرت با هوشمندی از دام شعارزدگی گذشته اند. روز برمی آید با توجه به منبع اقتباسش و فیلم قبلی فیلمساز می توانست خیلی بهتر از چیزی که هست باشد ولی درحالت فعلی هم تماشاگر را تا لحظات آخر روی صندلی سینما نگه می دارد و درآخر هم تماشاگر را ناراضی از سالن بیرون نمی فرستد.
شما هم درباره ی این فیلم ها بنویسید...
+ نوشته شده در  2008/9/17ساعت 14:42  توسط مسعود  | 

1. بر خلاف نظر کمال تبریزی در مصاحبه با ماهنامه ی سینمای پویا که موضوع اصلی فیلم را ماجرای مردی می داند که دنبال این است که معضلات زندگی خود را بشناسد، من عقیده دارم سوال اصلی فیلمنامه، سوالی که در طول تماشای نیمه ی دوم فیلم تمام تماشاگران دنبال جواب آن اند و فیلم هم با پاسخ دادن به این جواب به انتها می رسد این است که اساسا این پری طلعت پور که تمام اتفاق های فیلم زیر سر اوست کیست؟ سوالی که حتی فیلمنامه نویسان کار هم از جواب دادن به آن عاجز مانده اند و در محیط های مختلف چندین نفر را پری طلعت پور معرفی کرده اند. مثلا مربی تیر اندازی مریم در صحبت با امیر، مریم را پری طلعت پور معرفی می کند و دقیقا در سکانس بعدی، در صحبت های جاهد با مریم، جاهد همسرش را به عنوان پری طلعت پور معرفی می کند.به نظر می رسد که فیلمساز خواسته تمام زنان را پری طلعت پور معرفی کند و به نوعی در هر ماجرایی پای یک زن در میان باشد و همین مساله به آشفتگی فیلم دامن زده است.
2. فیلم ساختار کلاژواری دارد، یعنی در کنار خط اصلی داستان، تعدادی داستان فرعی داریم که هر کدام ساز جداگانه ای می زنند و اساسا می توانند ماجرای مستقلی باشند و نخ تسبیحی که باید این خرده ماجراها را به هم پیوند بزند وجود ندارد. خط اصلی داستان از یکی داستان های مجموعه ی «غیر قابل چاپ ٍ» سید مهدی شجاعی گرفته شده و بقیه داستان های کتاب هم روایت های فرعی فیلم را تشکیل داده اند. مثل زنی که خود را شبیه آنجلینا جولی می داند یا زنی که سوار ماشین مردان می شود و خود را استاد دانشگاه معرفی می کند و هر کدام این خرده روایت ها را می توان از فیلم حذف کرد بدون این که اتفاقی برای داستان اصلی فیلم بیفتد.
3. نغمه ثمینی- یکی از فیلمنامه نویسان کار- در یادداشتی که برای مجله ی صنعت سینما نوشته عنوان کرده که گروه دنبال نوشتن یک فیلمنامه ی جنون آمیز بوده اند که هیچ منطقی میان وقایع آن نباشد. ولی به گمانم حتی بی منطقی هم باید منطق خاص خودش را داشته باشد. این که مثلا یک لحظه لحن فیلم رئال است، یک لحظه رو به فانتزی می آورد و لحظه ی بعد به هجو می رسد را چطور می شود توجیه کرد. بیشتر به نظر می رسد که فیلمساز می خواسته کلی حرف در مورد خصوصیات زنان و مردان و روابط بین آنها بزند و در نهایت هیچ حرفی هم نمی زند. مثلا تنها کاربرد شخصیت جاهد که مهران مدیری بازی می کند این است که در مورد زن ها و خصوصیات آنها جملات قصار بگوید یا سیر وقایع فیلم که در انتها به شکل کاملا تصادفی همه چیز رو می شود و ماجرا به خیر و خوشی خاتمه می یابد. این جاست که تماشاچی با حسرت می گوید کاش تبریزی وسواس و دقت نظری را که برای ساخت تیتراژ ابتدا و انتهای کار به کار برده برای کل لحظات فیلمنامه هم به کار می برد که در این صورت حتما با فیلمنامه و فیلم یکدست تر و ماندگار تری مواجه بودیم.
پی نوشت: برای بار دوم به اصرار یکی از دوستان مجبور شدم برای تماشای «همیشه پای یک زن در میان است» بروم و از آنجا که شعار تبلیغاتی فیلم این بود که «این فیلم را بارها خواهید دید.» تصمیم گرفتم فیلم را با دقت بیشتری و شاید از زاویه ی دیگری تماشا کنم تا شاید موضوعاتی که بار اول ربط شان را به موضوع اصلی فیلم متوجه نشده ام دریابم ولی چیزی که بیشتر اذیت ام کرد، شلختگی و عدم دقتی بود که در بعضی صحنه های فیلم دیدم والبته شاید اشکال از منشی صحنه هم باشد و حالا سه تا از این صحنه ها را به عنوان مثال می آورم:
یک- صحنه ای که امیر برای ملاقات پری طلعت پور به رستوران شام آخر می رود و زنی را که شبیه آنجلینا جولی است ملاقات می کند در صحنه ی اول روی میز زن یک بشقاب سالاد می بینیم ولی بار دومی که زن نشان داده می شود جلوی رویش یک بشقاب غذاست و خبری از بشقاب سالاد نیست.
دو- اواخر فیلم جایی که امیر و جاهد دنبال پرونده ی امیر هستند، جاهد برای رفتن به دادگاه از ماشین پیاده می شود و امیر می گوید که من هم ماشین را پارک می کنم و دنبالت می آیم ولی دقیقا در صحنه ی بعد امیر را می بینیم که سوار ماشین جاهد دنبال باشگاه تیراندازی مریم می گردد. این جا یک صحنه ی تصادف هم اتفاق می افتد که کاملا مشخص است که از بدل استفاده شده ولی کاش تبریزی دقت بیشتری برای اجرای صحنه ی تصادف به خرج می داد چون دقیقا بعد از تصادف کله ی طاس بدل کار از پشت مشخص است، ضمنا بدل کار همین طور توی ماشین احتمالا منتظر فرمان کات کارگردان نشسته و هیچ عکس العملی نشان نمی دهد.
سه- در صحنه ای از فیلم که از وزارت برنامه و بودجه با امیر تماس می گیرند خانمی با مانتو با امیر صحبت می کند ولی انتهای فیلم که مجددا همین صحنه تکرار می شود این خانم چادر به سر دارد.
این جاست که باز هم می گویم کاش تبریزی دقت بیشتری برای ساخت این فیلم به خرج می داد.
+ نوشته شده در  2008/8/11ساعت 14:9  توسط مسعود  | 

کاش همایون اسعدیان قبل از این که مشغول ساخت ده رقمی شود یکبار آخر بازی را از اول تا آخر تماشا می کرد. آخر بازی در دوره ی اوج فیلم های موسوم به دختر،پسری ساخته شد، نه ستاره ی آن چنانی داشت- حامد بهداد اولین فیلمش را بازی می کرد و پوپک گلدره هم چندان شناخته شده نبود- نه درش خبری از موی ژل زده و گیتار و چشم رنگی بود اما آخر بازی شکست خورد، اسعدیان به تلویزیون کوچ کرد، چند مجموعه ی تلویزیونی ساخت و حالا در دوره ی اوج فیلم های کمدی با فیلم ده رقمی دوباره به سینما برگشته است. ده رقمی البته تله فیلمی بوده که برای تلویزیون ساخته شده و بعد برای اکران سینماها مجوز اکران گرفته و همین تلویزیونی بودن ده رقمی بدجور توی ذوق تماشاگر سینما می زند. به گمانم تماشاگری که بلیت می خرد و توی سالن تاریک سینما می نشیند منتظر اتفاقی ورای چیزهایی است که خیلی راحت می توانست توی خانه لم بدهد و تماشایشان کند.
+ نوشته شده در  2008/8/5ساعت 20:10  توسط مسعود  | 

یک- به گمانم یکی از زشت ترین و بی ظرافت ترین پلاکاردها و سر در های فیلم های تازه  ی سینما ها را انعکاس دارد، پلاکاردی که سردر سینما ساحل اهواز نصب کرده اند کله ی چهار بازیگر اصلی فیلم را در حالی که همه با چهره های خندان به تماشاگر خیره شده اند نشان می دهد و این یعنی نقض غرض. یعنی سر در سینما که اولین مواجهه تماشاگر با فیلم است آدرس غلطی به تماشاگر می دهد.
یادم هست دو سه سال پیش یکی از دوستانم به گمان این که سالاد فصل یک فیلم کمدی است به سینما رفته بود و بعد از تماشای فیلم حسابی مغبون شده بود. وقتی پرسیدم: « چرا فکر کردی سالاد فصل یک فیلم کمدی است؟ » جواب داد: « آخر چهره ی محمدرضا شریفی نیا و لیلا حاتمی را خوشحال و خندان کنار هم گذاشته، از آن طرف خسرو شکیبایی هم با موهای فرفری و چهره ی مبهوت به این دو تا خیره شده است و همه ی این ها بیشتر به کار یک کمدی می آیند تا یک ملودرام جنایی از نوع سالاد فصل!!! »

دو- احمد پور مخبر ستاره ی جدید سینمای ایران است؟ فیلم های روی پرده که این را می گویند. اگر توفیق اجباری را که پارسال اکران شد کنار بگذاریم، احمد پور مخبر از ابتدای امسال در چهار فیلم مجنون لیلی، تلافی، زن ها فرشته اند و ده رقمی بازی کرده است و احتمالا فیلم های دیگری هم در راه اند. جالب اینجاست که آنونس همه ی این فیلم ها در کنار بازیگران اصلی اشاره ای هم به حضور پور مخبر کرده اند و این مشخص است که حساب ویژه ای روی حضور پور مخبر در فیلم شان کرده اند. باز خدا پدر رضا عطاران را بیامرزد که با ترش و شیرین چهره ی جدیدی به سینمای ایران معرفی کرد.

سه- این که بازیگری مثل نیکی کریمی که سابقه ی حضور در فیلم هایی از داریوش مهرجویی، مسعود کیمیایی ، بهروز افخمی و تهمینه میلانی را دارد، به زعم خودش فیلم های روشنفکری مثل یک شب و چند روز بعد را می سازد، کتاب ترجمه می کند و سابقه ی حضور در جشنواره های تراز اول خارجی را دارد در فیلمی از محصولات پویا فیلم و با کیفیت زن ها فرشته اند ظاهر می شود را چطور می شود توجیه کرد؟
می گویند نیکی کریمی بازی در این فیلم ها وسط فعالیت های جدی اش برای پول انجام می دهد. نیکی کریمی به تازگی بازی در فیلم دو خواهر را در کنار محمدرضا گلزار و الناز شاکر دوست و به کارگردانی محمد بانکی- تهیه کننده ی اکشن های درجه دویی مثل شاهین طلایی و علف های هرز-  به پایان رسانده است. ابوالفضل پور عرب را که خاطرتان هست؟ همبازی نیکی کریمی در فیلم عروس که حالا تنها حضورش در سینما و تلویزیون ایران یا سریال های درجه دو ی تلویزیون یا نقش های فرعی در فیلم هایی مثل پسران آجری و مجنون لیلی است. به گمانم نیکی کریمی هم در حال تکرار تجربه های پور عرب است.


+ نوشته شده در  2008/7/3ساعت 20:58  توسط مسعود  | 

زن دوم قرار است یک رمانس عاشقانه باشد که این از همان خلاصه ی داستان فیلم پیداست: « زندگی عاشقانه بهرام و مهتاب با رسیدن خبری به بحران می رسد. » چنین داستانهایی قبل از هر چیز باید شور و حس و حال خاصی داشته باشند که بیننده را با خود همراه کنند و این دقیقا همان چیزی است که فیلم سیروس الوند فاقد ان است. زن دوم از روی داستانی به همین نام نوشته ی فرشته طائر پور و مینو کریم زاده ساخته شده، من البته کتاب را نخوانده ام ولی فیلم روی پرده چه به لحاظ فیلمنامه و چه به لحاظ اجرا دچار ضعف هایی است. زن دوم حس و حال و گرمای یک رابطه ی عاشقانه را بازتاب نمی دهد، شخصیت هایی که می توانستند در روند درام نقش مهمی را ایفا کنند و نقاط عطف داستان را شکل دهند زیادی منفعل به نظر می رسند، ماجرا در قسمت های زیادی تکراری و قابل پیش بینی است مثل قضیه ی بارداری مهتاب آن هم وقتی قصد جدایی از بهرام را دارد این سالها به کرات در سینما و تلویزیون ایران تکرار شده، همه ی زوجهای سینمای ایران وقتی قصد جدایی از هم را دارند می فهمند که پای یک بچه هم در میان است و منطق تصادفی که معمولا در ملو درام های این چنینی یک پای روند وقایع و حوادث است در اینجا به هیچ وجه در منطق داستانی فیلم جا نمی افتد، مثلا مهتاب در شیراز به طور اتفاقی در خیابان با امیر برخورد می کند، یا مهتاب و فرزانه در خیابان به طور اتفاقی کتایون همسر اول بهرام را می بینند یا پایان فیلم که بهرام به طور تصادفی از تلویزیون مصاحبه ی مهتاب و پسرش را می بیند و تمام حقیقت باز هم از طریق عنصر تصادف بر او آشکار می شود.
فیلم در ابتدا شروع امیدوار کننده و خوبی دارد ولی در ادامه بیننده را با سوالات زیادی مواجه می کند که تا پایان داستان هم پاسخی به این سوالات نمی دهد. مثلا مشخص نمی شود که بعد از سه سال زندگی مشترک مهتاب و بهرام چرا هیچ یک از اطرافیان بهرام چیزی از این ارتباط نمی دانند؟ یا مهتاب چرا به محض بازگشت کتایون- همسر اول بهرام - برای ادامه ی زندگی مشترکش هیچ کاری نمی کند و تنها نظاره گر اتفاقی است که پی در پی حادث می شوند؟ یا دلیل رفتن و برگشتن کتایون چیست؟
بازیگران فیلم هم هیچ کدام حضور چندان چشمگیری ندارند. نیکی کریمی همان بازی همیشگی اش در نقش الهه ی درد و رنج را اینجا هم تکرار می کند. محمد رضا فروتن به هیچ وجه نتوانسته عمق و پیچیدگی شخصیت بهرام را به نمایش بگذارد و همچنان همان عاشق عصبی فیلم های قرمز و دو زن است. امیر آقایی به هیچ وجه خاطره ی بازی خوبش در اولین شب آرامش را تکرار نمی کند، آنا نعمتی هرچند تلاش زیادی کرده تا کتایون را برای تماشاگر باور پذیر کند و در جاهایی مثل صحنه ای که با بهرام درد و دل می کند و بعد به گریه می افتد تا حدی موفق به این کار می شود ولی به دلیل ضعف فیلمنامه و مشخص نبودن دلیل بعضی اعمال کتایون تلاشش به طور کامل به بار نمی نشیند. مهتاج نجومی مادر منفعل ملودرام های ایرانی است و نکته ی تازه ای به نقش اضافه نمی کند. تنها شاید سحر ذکریا است که در نقش فرزانه دوست مهتاب حضوری قابل قبول دارد.
زن دوم علی رغم گروه حرفه ای که در ساخت فیلم نقش داشته اند و سر و شکل حرفه ای فیلم جز فیلم های متوسط کارنامه ی سیروس الوند است هرچند که خود الوند ادعا کند که « زن دوم » به خوبی بهترین فیلم های کارنامه ی سینمایی اش « یکبار برای همیشه » و « چهره » است.



پی نوشت- یک: من الیته کتاب زن دوم را نخوانده ام و منتظر فرصتی برای خواندنش هستم و بیشتر از هرچیز کنجکاوم بدانم که کتاب زن دوم حاوی چه نکته ای بوده که این همه کارگردان علاقمند به ساخت این فیلم بوده اند. آن طور که فرشته طائر پور در مصاحبه با روزنامه ی اعتماد ملی به نام این کارگردان ها این طور اشاره کرده است:« پوراحمد، اميني، اسعديان، موتمن، داودنژاد، كرامتي، احمدي و ميري از جمله كارگردان‌هايي بودند كه يا من با آنها و يا آنها با من درباره ساخت اين فيلم، گفت‌وگو كرديم. همه مذاكرات به محض رسيدن به مرحله تغيير در فيلمنامه، به بن‌بست مي‌رسيد. يا آنها پس مي‌كشيدند و يا من مردد مي‌شدم. در دوره‌اي به شدت تشويقم كردند كه خودم فيلم را كارگرداني كنم و همه دوستان و دست‌اندركاران از بازيگران اصلي گرفته تا فيلمبردار و طراح و گريمور و صدابردار قبلي، مشفقانه اعلا‌م مي‌كردند كه حاضرند در اين مورد همراهي و كمك كنند. حتي كارگردانان صاحب معرفتي مانند داودنژاد، كرامتي و ميري، اعلا‌م آمادگي كردند كه در كنار من امور تكنيكي كارگرداني را تقبل كنند و دوستانه در كنارم باشند. هميشه ممنون اين لطف و اعتمادشان هستم، اما خوشبختانه وسوسه نشدم و ترجيح دادم همه آن سختگيري و وسواسي را كه در مورد ديگران داشتم در حق خود نيز اعمال كنم. در دوره‌اي به نيكي كريمي پيشنهاد دادم كه با توجه به علا‌قه‌اي كه به داستان داشت و در طول ده سال گذشته تنها چهره همراه و قطعي فيلم بود، آن‌را كارگرداني كند. نيكي هم مثل من كه فكر مي‌كردم تهيه‌كنندگي اين فيلم قابل جمع با مسووليت ديگري در آن نيست، هوشمندانه اعلا‌م كرد كه بازيگري را در <زن دوم> به كارگرداني آن ترجيح مي‌دهد و دلش مي‌خواهد كه با تمركز بيشتري نقش اصلي فيلم را بازي كند. نيكي پيشنهاد آقاي مهرجويي را داد. خودش با او صحبت كرده بود و كتاب را برايش برده بود. آقاي مهرجويي موافقت تلويحي خود را در مصاحبه‌اي به‌عنوان عيدي به نيكي كريمي اعلا‌م كرده بود. پيش از سفرم به آمريكا با ايشان جلسه‌اي گذاشتيم و ايشان نظراتي روي داستان داشتند كه با انجام آنها مطمئنا فيلم خوبي ساخته مي‌شد ولي من اصرار داشتم كه همين فيلمنامه ساخته شود. قرار شد بعد از سفر مذاكرات را ادامه دهيم. سفر من چندماه طول كشيد و وقتي برگشتم ايشان مشغول فيلم جديدشان شده بودند. عملا‌ موضوع منتفي شد. صحبت مجدد با احمد اميني كه تازه سريال <اولين شب آرامش> را تمام كرده بود، آغاز شد. او اولين كارگرداني بود كه فيلمنامه را حتي قبل از چاپ كتاب خوانده و پسنديده بود. پروانه ساخت و عوامل تامين شدند و مراحل پيش توليد را شروع كرديم. فيلمنامه 134 صفحه‌اي به 92 صفحه رسيده بود كه قرار شد با احمد اميني بنشينيم و مشتركا كار خلا‌صه سازي را انجام دهيم. باز بحث تغيير در فيلمنامه مساله‌ساز شد و بنده و اميني متفقا به اين نتيجه رسيديم كه بهتراست همكاري را در همانجا متوقف كنيم. »
نکته ای که مطمئنم محصول فعلی که روی پرده ی سینماست فاقد آن است، هرچند به نظرم می رسد که نقش سیروس الوند فقط تصویر کردن فیلمنامه ی تهیه کننده بوده است.

پی نوشت- دو: در چند سال اخیر کمتر بازی خوبی از نیکی کریمی دیده ایم. نیکی کریمی در دو سه سال گذشته دو فیلم ساخته که جز چند اکران محدود جشنواره ای هیچ کدام هنوز فرصت اکران عمومی در ایران نیافته اند و عمده ی بازی هایش در چند سال اخیر یا مربوط می شود به حضور در نقش های متوسط در فیلم های متوسط سینمای بدنه مثل « شام عروسی »، « بر باد رفته »، « باج خور » یا تکرار نقش های گذشته ی کریمی هستند مثل همین « زن دوم » که قبل از هر چیز بازی های خوب نیکی کریمی در « دو زن »، « واکنش پنجم » و... را به یاد می آورد و جالب اینجاست که نیکی کریمی پر کار تر هم شده است و فعلا سه فیلم « سه زن »، « زن ها فرشته اند » و « جعبه ی موسیقی » را آماده ی اکران دارد.

مرتبط: وبلاگ فیلم زن دوم

+ نوشته شده در  2008/4/16ساعت 12:12  توسط مسعود  | 

دایره زنگی می تواند پرچمدار سینمای کمدی اجتماعی ایران در دهه ی هشتاد باشد، دوره ای که به دلیل مسایل ممیزی و سیاستهای ارشاد فیلمسازان ایرانی کمتر به سراغ مسایل اجتماعی می روند و ملودرام های خانوادگی، کمدی های سبک و سطحی و فیلم های موسوم به معنا گرا ژانر اغلب فیلم ها را تشکیل می دهند. دایره زنگی یک فیلم گرم و پر تحرک است که از همان سکانسهای ابتدایی بیننده را با خود همراه می کند و تا انتها نه تنها فیلم از ریتم نمی افتد بلکه با رو دست زدن به تماشاگر در پایان او را غافلگیر هم می کند.
دایره زنگی که فیلمنامه اش را اصغر فرهادی نوشته در ادامه ی دغدغه های فرهادی درباره ی طبقه ی متوسط جامعه ی ایرانی همانند چهارشنبه سوری ( آخرین ساخته ی اصغر فرهادی ) روایت یک روز از زندگی محمد و شیرین است که برای جور کردن پول صافکاری ماشین پدر شیرین وارد یک مجتمع مسکونی می شوند و در این بین فیلمساز تناقض های طبقه ی متوسط جامعه را در برخورد با پدیده ای مثل ماهواره نشانمان می دهد. نگاه طناز فیلمساز در برخورد با موضوع و بازی خوب بازیگران فیلم بخصوص حامد بهداد و صابر ابر و دوربین پر تحرک مرتضی پور صمدی فیلمبردار فیلم از ویژگی های دایره زنگی است ولی در انتها نگاه طنز فیلمساز به تراژدی نزدیک می شود و در میان شخصیتهای پرتعداد فیلم بی گناه ترین شخص جمع یعنی محمد ( صابر ابر ) به دست قانون می افتد و محاکمه می شود.
دایره زنگی را عده ای اجاره نشین های دهه ی هشتاد هم لقب داده اند. پریسا بخت آور در یادداشتی که برای شماره ی ویژه ی جشنواره ی مجله ی فیلم نوشته این طور گفته: « تصویرهای گرفته شده را مرور می کنم. انبوه خانه ها، آپارتمان های بلند و کوتاه. مکعب های بلند و کوتاهی که هرکدام آدم های زیادی را در خود جای داده و صدای سرسام آور هلی کوپتری که دوربین سوار آن است. صدا را می بندم. سکوت. وفکر می کنم اگر بتوان همه ی حرفهایی را که در این لحظه آدم ها آن پایین در خیابان و خانه ها و بین خود رد و بدل می کنند بشنویم، شاهد چه دنیای شلوغی خواهیم بود. این همه حرف، این همه صدا. شاید سر سام آور تر از صدای هلی کوپتر. همه دارند حرف می زنند، بیش تر از نیاز. »
 پریسا بخت آور در اولین تجربه ی سینمایی خود به عنوان کارگردان و اصغر فرهادی در ادامه ی دغدغه هایش به عنوان فیلمنامه نویس موفق عمل کرده اند و محصولی خوب تحویل سینمای ایران داده اند. دایره زنگی جای بحث و پرسش فراوان دارد پس پیشنهاد می کنم تماشای دایره زنگی را از دست ندهید.

 


مرتبط: وبلاگ فیلم دایره زنگی

صفحه سیزده: دایره زنگی را یکبار تماشا کنید!

+ نوشته شده در  2008/4/3ساعت 20:7  توسط مسعود  | 

روز جمعه تصمیم می گیرید بروید سینما. فیلم دایره زنگی و سینمای تازه افتتاح شده ی آزادی را برای دیدن و رفتن انتخاب می کنید. با یکی دو نفر دیگر هم قرار می گذارید و تاکید می کنید که سر موقع بیایند و بعد پشیمان می شوید. عادتشان را می دانید، با این استدلال که: « وسط تعطیلات عید که همه یا در حال مسافرت اند یا مشغول مهمان بازی کی حال و حوصله ی سینما رفتن داره؟ » دیر می آیند، قطار مترو هم تاخیر دارد و نتیجه این که دو سه دقیقه مانده به شروع فیلم به سینما آزادی می رسید. بلیت های دایره زنگی تمام شده. به پیشنهاد دوستان که: « حالا که تا اینجا آمده ایم از بین زن دوم و به همین سادگی یکی را برای دیدن انتخاب کنیم. » سراغ فیلم های دیگر می روید. بلیت زن دوم تمام شده و یکربعی از شروع به همین سادگی گذشته. تلفن سینما عصر جدید که نزدیکترین سینمای موجود است و دایره زنگی را هم نمایش می دهد مدام بوق اشغال می زند. این وسط یکی پیشنهاد می کند که برویم و مجنون لیلی را ببینیم. گیشه دار محترم هم مدام هشدار می دهد که: « چهار تا بلیت بیشتر برای مجنون لیلی نمونده، اگر می خواهید عجله کنید. » با این که سابقه ی خوشی از قاسم جعفری و محمدرضا گلزار- به جز چند استثنا- و الناز شاکر دوست در ذهن ندارید، خودتان را راضی می کنید که شاید این بار با محصول متفاوت و خوش رنگ ولعاب تری از سایر فیلم های تجاری سینمای ایران متفاوت باشید و آخرین بلیت های مجنون لیلی را می خرید و پا به سالن تاریک سینما آزادی می گذارید. از اینجا به بعدش عذاب محض است، مجبور می شوید یک ساعت و نیم روایت قاسم جعفری را از یک کادوی ولنتاین که دست به دست می چرخد تحمل کنید و کلی شعار بشنوید در باب این که روز عشق اول مال ما بوده و غربی ها هم این روز را از ما گرفته اند. مجبور می شوید مدام کلوزآپ چهره ی الناز شاکر دوست را ببینید که اشک می ریزد و صدای خواننده ای که بعد از هر اتفاقی برای شیر فهم کردن بیننده زیر آواز می زند. تازه اواسط فیلم یک کلیپ بی ربط هم از یک گروه موسیقی وسط زباله ها می بینید که من یکی ارتباطش را با کل فیلم متوجه نشدم. از ابتدای تا انتهای فیلم فقط عنصر اتفاق است که فیلم را پیش می برد، کیف پروانه در اثر اتفاق با یک کیف دیگر جابجا می شود، جعبه ای که پدربزرگ پروانه در روز عشق به مادربزرگش داده هم به همراه کیف گم می شود، پروانه شماره ی فرهاد را در کیف پیدا می کند و با فرهاد که یک عکاس است تماس می گیرد، فرهاد در نگاه اول عاشق پروانه می شود و تصمیم می گیرد که هم جعبه را پیدا کند و هم با پروانه ازدواج کند، فرهاد جعبه را برای پروانه پیدا می کند ولی در اثر یک تصادف جعبه به دست افراد دیگری می افتد، از اینجا به بعد دیگر شخصیت های مختلف که هیچ کدام ذره ای سطح و عمق نداشتند بی هیچ تاثیری فقط وارد داستان می شدند و از داستان خارج می شدند و گاهی وسط ماجراهای مربوط به آدم های دیگر، آدم های قبلی یا بعدی داستان جلوی دوربین رد می شدند تا فیلمساز بگوید این ها همه به هم مربوطند. جالب اینجاست که مجنون لیلی ادعای دفاع از فرهنگ ایرانی را هم دارد و مثلا می خواهد دو شخصیت اصلی فیلم را که تصمیم دارند حتی در صورتی که نتیجه ی آزمایششان منفی شد باز هم با هم ازدواج کنند را به عنوان لیلی و مجنون امروزی به تماشاگر بقبولاند. ولی فیلمی تا این حد سطحی و بد که بیشتر تماشاگران نارضایتی شان را بعد از دیدن فیلم بیان می کردند چطور می تواند به عنوان نمادی از یک فرهنگ تلقی شود؟ باز خدا پدر سینمای هالیوود را بیامرزد که به سینماگران ما یادآوری کرد به جز روایت خطی یک ماجرا راههای دیگری هم برای قصه گفتن وجود دارد و حالا امروز سینما و تلویزیون ما پر شده از قصه هایی که از کلی خرده روایت تشکیل شدهاند که یک اتفاق یا یک شی آنها را به هم ربط می دهد. تنها نکته ی مثبت فیلم به نظرم سکانس های مربوط به حامد بهداد بود و بس. علاوه بر اعصاب خرد کن بودن فیلم، نگاههای سرزنش بار دوستان هم بابت این که: « بابا مثلا تو فیلم شناس جمع هستی، این چه فیلمی بود ما رو آوردی! » دیگر داشت طاقتم را طاق می کرد و اگر جای بدی در سالن ننشسته بودم همان اواسط فیلم از سالن بیرون زده بودم.
فیلم که تمام شد دوستان پیشنهاد کردند که برای سانس بعدی برویم و دایره زنگی راببینیم. وقتی از سالن بیرون آمدیم آن چنان صفی جلوی گیشه ی دایره زنگی بسته شده بود که من یکی نمونه اش را در سینمای ایران فقط برای مارمولک بخاطر دارم و تازه موقعی که ما رسیدم دوباره بلیت های دایره زنگی تمام شد.
خانه که رسیدم سرم به شدت درد می کرد و تنها کاری که می توانستم انجام بدهم این بود که بخوابم. خوابی برای فرار از خاطره ی یک روز تعطیل که با تماشای یکی از محصولات خوش رنگ و لعاب سینمای ایران به هدر رفته، خوابی برای رهایی از خاطره ی نگاههای سرزنش باری که بی دلیل نصیبت شده، خوابی برای...
امروز می خواهم بروم و دایره زنگی را ببینم، امیدوارم این یکی از قبلی فقط کمی بهتر باشد که البته ی سابقه ی اصغر فرهادی و سریال های تلویزیونی پریسا بخت آور کمی امیدوار نگه ام می دارد تا چه پیش آید و چه در نظر افتد...
مرتبط: مجنون لیلی پرفروشترین فیلم اکران نوروزی




+ نوشته شده در  2008/3/29ساعت 10:57  توسط مسعود  | 

بچه های ابدی هشتمین فیلم پوران درخشنده است و به همراه رابطه و پرنده کوچک خوشبختی فیلم های اول و دوم همین کارگردان می توانند تشکیل یک سه گانه درباره کودکانی که دچار معلولیت جسمی هستند را بدهند. در رابطه پسرکی کر و لال از ارتباط با اطرافیانش در خانه و مدرسه ناتوان است، در پرنده کوچک خوشبختی باز هم دخترکی کر و لال از ارتباط با پدر و همکلاسی ها در مدرسه عاجز است و در بچه های ابدی علی که دچار سندروم دان است و ارتباط او با اطرافیانش و مشکلاتی که در ارتباط علی و اطرافیان بوجود می آید محور داستان قرار گرفته است. هر سه فیلم با یک پایان خوش یا هپی اند تمام می شوند. بچه های ابدی قصه اش را خوب تعریف می کند و اگر « ور ایراد گیر ذهنتان » مدام به کار نیفتد می توانید از فیلم لذت ببرید.
یک- نگاه خطا پوش:
بچه های ابدی می خواهد قصه تعریف کند، قهرمان قصه اش را از نقطه الف به نقطه ب برساند، تماشاگر را وادار به همذات پنداری با قهرمانش کند، او را تا انتها با مصایب قهرمان قصه همراه کند و در انتها حرفهایش را بزند و تماشاگر را راضی از سالن بیرون بفرستد و این کار را خیلی خوب انجام می دهد. فیلمساز می خواسته علاوه بر تعریف کردن قصه اش به تماشاگر درباره رفتار با بچه هایی که دچار مشکل « سندروم دان » آموزش بدهد و این کا ر را هم می کند و حتی تماشاگر را با این سوال مطرح می کند که: « اگر من به شخصیتهای فیلم بودم چه می کردم؟ »
بچه های ابدی ساختاری شسته رفته و استاندارد دارد. کارگردانی نسبتا خوب پوران درخشنده به همراه فیلمبرداری خوب حسین جعفریان، طراحی صحنه و لباس بهزاد کزازی، بازی خیلی خوب پانته آ بهرام که شخصیت اش در فیلمنامه هم خیلی خوب نوشته شده است و این نقش برایش سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش دوم زن را در جشنواره فیلم فجر به همراه آورد، سختی کار با یک بازیگر مبتلا به سندروم دان « علی احمدی فر » که حضور موفقی در فیلم دارد و بازی های خوب شهاب حسینی و الهام حمیدی از بچه های ابدی کاری قابل قبول و آبرومند ساخته است.
سکانس پایانی فیلم که شخصیتهای اصلی را در یک بهشت زمینی نشان می دهد به لحاظ قاب بندی و ترکیب رنگها و همین طور پایان بندی که در خدمت زدن حرف اصلی فیلمساز باشد یکی از زیباترین سکانسهایی است که بعد از مدتها در سینمای ایران دیده ام.

 


دو- نگاه ایراد گیر:
یکی از مشکلات فیلمنامه بچه های ابدی طرح ها و موقعیت های داستانی فراوانی است که از ابتدا و در طول فیلم در روند داستان خلق می شوند و برخی همین طور نیمه کار در طول داستان رها می شوند. از ابتدای فیلم برای تماشاگر این سوال پیش می آید که شخصیت اصلی فیلم کیست؟ آیا شخصیت اصلی فیلم ایمان است که باید بین نگهداری برادرش که دچار معلولیت جسمی است و عشق آینده اش نگار یکی را انتخاب کند؟ یا شخصیت اصلی فیلم نگار است که باید زندگی اش را با شخص دومی که همان برادر ایمان است قسمت کند؟ یا شخصیت اصلی علی است که در ارتباط با اطرافیان دچار مشکل است؟ به نظر می رسد تمرکز فیلمساز هم بیشتر روی علی و ارتباطش با اطرافیان و به ویژه ایمان و نگار است. ولی مشخص نیست فیلمساز که در ابتدای فیلم تماشاگر و شخصیت نگار را این همه در تعلیق حضور علی نگه می دارد و به عمد از نمایش دادن علی در چند سکانس آغازین داستان خودداری می کند، چرا در اولین برخورد نگار و علی که جرقه های ارتباط این دو هم در همین سکانس اتفاق می افتد به جای خرد کردن نماها و نشان دادن عمل و عکس العمل های علی و نگار در برخورد با هم که به همذات پنداری تماشاگر و درک درست رابطه این دو و بعد منطقی تر شدن تصمیم نگار برای تقسیم زندگی با علی کمک می کند به یک لانگ شات خنثی از علی و نگار که مشغول بازی هستند بسنده می کند؟دقیقا مشخص نیست فیلمنامه چرا از اواسط فیلم راه دیگری می رود و بعد از فرار علی از آسایشگاه موقعیتی را به شکل کاملا تصادفی طرح می کند که هیچ نقشی در روند قصه فیلم ندارد. برخورد علی با زن قاچاقچی با بازی پانته آ بهرام که انصافا شخصیت پردازی خیلی درستی دارد و پانته ا بهرام هم به درستی این نقش را درک و اجرا کرده است همان طور که خیلی اتفاقی وارد فیلم می شود خیلی اتفاقی هم از فیلم بیرون می رود تا باز علی در خیابان ها اواره شود و اتفاقاتی کلیشه ای که می توان در هر فیلم ایرانی دیگری مشابه شان را یافت اتفاق بیافتند.
موسیقی فیلم کار « کامبیز روشن روان » که در جشنواره فجر هم جایزه بهترین موسیقی متن را گرفت فقط به کار سوزناک کردن صحنه می آید، در هر صحنه ای که شخصیت علی حضور دارد موسیقی هم شروع می شود تا مثلا بار عاطفی فضا را بیشتر کند و به نظرم یکی از بزرگترین ضعف های بچه های ابدی همین موسیقی است. کاش پوران درخشنده متوجه می شد که موضوع بچه های ابدی به قدر کافی متاثر کننده و سوزناک هست و دیگر این همه نیاز به تاکید موسیقی برای افزایش بار احساسی فیلم نبود.
موضوع بچه های ابدی اگر به صورت مستند و با شخصیت هایی واقعی ساخته می شد می توانست تاثیری دو چندان داشته باشد، در جایی از فیلم شخصیت نگار به سراغ خانواده هایی می رود که بچه های سندروم دان دارند، این صحنه ها به دلیل اغراق بیش از حد و نمایش بودنشان نمی توانند تاثیر چندانی روی بیننده داشته باشند. در حالی که اگر درخشنده نگار را با توجه به پیشینه ای که در فیلمنامه برایش در نظر گرفته- نگار بازیگر تئاتر است- به سراغ خانواده های واقعی می فرستاد حالا فیلم تاثیر دو چندانی می گذاشت و تصمیم های نگار برای تقسیم کردن زندگی اش با علی منطقی تر جلوه می کرد.
سکانس پایانی فیلم که ایمان، نگار، علی و بچه ایمان و نگار را در کنار هم در یک بهشت زمینی نشان می دهد باز هم سوالاتی را در ذهن بیننده ایجاد می کند. علی که حضور نگار را در کنار برادرش به سختی پذیرفته چطور حضور یک بچه را که حتما تمام توجهات را معطوف خودش می کند در کنار خود می پذیرد؟
سه- نگاه واقع بینانه:
با این همه بچه های ابدی بعد از تجربه ناموفق « رویای خیس » گام موفق دیگری در کارنامه پوران درخشنده است. فیلم آبرومندی است و حداقل در حد و اندازه های سینمای ایران ساختار استانداردی دارد و علاقمندی فیلمسازش را در کار با سوژه ها و موضوعات اجتماعی کودکان و نوجوانان نشان می دهد. بی انصافی است اگر کار سخت پوران درخشنده در کار با بازیگر نقش علی را نادیده بگیریم و تلاش هایش را برای ساخت فیلم هایی که حداقل حرفی برای گفتن دارند در سینمایی که همه دنبال ساخت کمدی هایی بزن در رویی هستند ارج ننهیم.
شاید جمله هایی که پوران درخشنده در یادداشتش برای شماره ویژه جشنواره مجله فیلم نوشته است حسن ختام مناسبی برای این یاداشت باشد:
« می گویند خداوند بزرگ نعمت های گوناگونی را به فرزندانش عطا می کند. به بعضی عقل می دهد تا جهان را تغییر دهند، به بعضی قلب تا ضربان نبض انسانیت برقرار بماند، اما به بعضی دیگر فقط روح می بخشد و این ها هستند که همیشه کودکان او باقی می مانند، مثل این که نقاش بزرگ از میان همۀ رنگ های تخته رنگش تنها یک رنگ برداشته است. رنگ مهربانی، سادگی، صداقت و عاطفه. رنگ بچه های ابدی. »

مرتبط:

گفتگوی روزنامه اعتماد با پوران درخشنده

+ نوشته شده در  2007/12/19ساعت 20:38  توسط مسعود  | 

از دور که نگاه می کنی همه چیز جذاب به نظر می رسد. قرار است فیلمی ببینیم به اسم « توفیق اجباری »، فیلمی با حضور:
ستاره ی این روز های سینمای ایران، ستاره ای که می گویند حضورش فروش هر فیلمی را تضمین می کند و مردم برای دیدنش سر و دست می شکنند. « محمد رضا گلزار »
بازیگری که در همین جشنواره ی فجر سال گذشته سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول زن را برای حضور موفقش در فیلم « خون بازی » گرفته است. « باران کوثری »
یک کمدین تلویزیونی که دو تا از بهترین سریال های مناسبتی چند سال اخیر تلویزیون را ساخته است- خانه به دوش و متهم گریخت- و نشان داده که هم کارگردان و هم بازیگر با استعداد و با هوشی است. « رضا عطاران »
بازیگر زن دیگری که در یکی از بهترین کمدی های چند ساله ی اخیر سینمای ایران- نان و عشق و موتور هزار- بازی موفقی داشته و فعالیت هایش نشان می دهد که دغدغه های جدی دیگری مثل روز نامه نگاری و نوشتن هم دارد. « بهاره رهنما »
قرار است فیلمی ببینیم که کارگردانش در همین جشنواره ی فجر سال گذشته برای فیلم قبلی اش- روز سوم - سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی را گرفته است. فیلم قبلی اش در جشنواره ی فجر در تمام رشته ها نامزد دریافت جایزه شده است. کارگردانی که دو تا از سریال های موفق و پر بیننده ی- وفا و صاحبدلان - این چند سال تلویزیون را ساخته است.
انتظار زیادی هم نداریم قرار است یک کمدی رمانتیک از سینمای ایران ببینیم اما در عمل با یک فیلمنامه ی ضعیف روبرو هستیم که تنها اتکایش به نام محمد رضا گلزار است، فیلمنامه ی پیمان عباسی پر است از موقعیت ها و اتفاقاتی که آن قدر در فیلم های کمدی و برنامه های طنز نود شبی این سالها تکرار شده اند جذابیت خود را از دست داده اند.
در تمام طول فیلم مشخص نمی شود که سیمین « باران کوثری » به چه علت از همسرش طلاق گرفته است؟ فیلم هیچ نکته ی منفی از محمد رضا گلزار به ما نشان نمی دهد که آنرا دلیل طلاق سیمین بدانیم، آیا صرف این که گلزار بازیگر محبوبی است و هزاران دختر عاشق و هواخواهش هستند می تواند دلیل قانع کننده ای باشد؟
گروه زنان فیمینیست فیلم- لیدا عباسی و رفقا - که مشابهشان را در عینک دودی فیلم دیگری از همین آقای لطیفی دیده ایم چه نقشی در سیر ماجراهای فیلم دارند؟ و اصلا سیمین « باران کوثری » چرا این قدر مطیع حرف ها و تصمیمات لیدا « لیدا عباسی » است؟ سیم سیم « نیوشا ضیغمی » که مثلا سالها در فرانسه زندگی کرده و زبان فارسی کامل و بدون لهجه صحبت می کند چطور نمی داند که اینجا ایران است و ورود یک دختر مجرد به خانه ای که دو مرد جوان در آن زندگی می کنند اشکال دارد؟ اصلا مشخص نمی شود که وقتی گلزار و سیم سیم برای انجام کاری به سفارت فرانسه می روند چطور به طور کاملا تصادفی لیدا هم سر و کله اش روبروی سفارت فرانسه پیدا می شود تا با موبایلش از آنها عکس بگیرد؟ نقشی است که بهاره رهنما بازی می کند مثلا قرار بوده نشانه ای باشد از دخترانی که عاشق سینه چاک گلزار هستند، سکانس هایی که هیچ نقشی در پیشبرد قصه ندارند و شخصیتی که کاملا پا در هواست، البته به گفته ی بهاره رهنما سکانس هایی از بازی وی و سرانجام این شخصیت از فیلم حذف شده است.
بدترین نکته ی فیلم پایان کاملا سر دستی آن است، البته می دانیم که داریم یک کمدی رمانتیک می بینیم که قرار است آخر کار همه چیز به خیر و خوشی تمام شود و زن و شوهر فیلم هم دوباره به هم برسند ولی این که ناگهان شخصیت اصلی فیلم غیبش بزند و بعد زنش یادش بیاید که او جایی دارد که هر وقت خسته و ناراحت است آنجا می رود و بعد سراغ او برود و با کمی حرف زدن تمام مشکلاتشان حل شود، چنین موقعیتی چند بار در فیلم های این چند ساله تکرار شده است؟ من الان نوک برج و مجردها را به عنوان نمونه هایی از این موقعیت به خاطر می آورم. اگر قرار بود تمام مشکلات شخصیت های اصلی فیلم این همه راحت حل شود آن همه جنگ و دعوا از ابتدای فیلم برای چه بود؟
لطیفی در تمام این سالها کارگردان پرکاری بوده است و کار هایش هم معمولا پربیننده بوده اند اما به شخصه فکر می کنم ساختن توفیق اجباری یک عقب گرد بزرگ در کارنامه ی لطیفی است.
تنها نکته ها ی مثبت توفیق اجباری یکی بازی خوب رضا عطاران است که آن هم دقیقا از سریال ترش و شیرین می آید و دیگری صف های طولانی که این روز ها جلوی سینما های نمایش دهنده ی فیلم می بینیم. به قول دوستی « اومدیم دو ساعت سینما که بخندیم، این همه ایراد و اشکال واسه چیه؟ »
باشد ما هم می نشینیم و خانه های شیک می بینیم و ماشین های آن چنانی، می نشینیم و زن و شو هر هایی را می بینیم که تنها مشکلشان این است که مرد حاضر نیست به زنش بگوید: « دوستت دارم ». می نشینیم پاپ کورن و کولا می خوریم و به ستاره مان می خندیم.
راستی صف های طولانی جلوی سینماهای نمایش دهنده ی توفیق اجباری چه چیز را ثابت می کند؟؟؟


+ نوشته شده در  2007/12/10ساعت 19:11  توسط مسعود  | 

 

اتوبوس شب طبع آزمایی کیومرث پور احمد در زمینه ی سینمای جنگ بعد از دو فیلم نا امید کننده ی گل یخ و نوک برج است. اتوبوس شب که براساس داستانی کوتاه از حبیب احمد زاده به نام سی نه و یک اسیر ساخته شده را می توان بازگشت دوباره ی پور احمد به سینمای مورد علاقه اش که اوجش را در شب یلدا شاهد بودیم دانست. فیلم های پور احمد را شاید در یک کلمه بتوان فیلم هایی دانست با داستان هایی کوتاه که جزییات و سادگی در آنها حرف اول را می زند. این بار هم مثل بسیاری آثار پور احمد قهرمان قصه یک نوجوان است. یک نوجوان جنوبی که قرار است در بحبوحه ی جنگ تعدادی اسیر عراقی را به همراه یک راننده به پشت جبهه منتقل کند و در این مسیر یک رزمنده هم با آنها همراه می شود. می بیند که با یک قصه ی کاملا تک خطی روبرو هستیم که نمونه اش بارها ساخته شده است. نوجوانی که قرار است به واسطه ی قرار گرفتن در شرایطی خاص به بلوغ برسد و به اصطلاح مرد شود. حتی در یکی از دیالوگهای عیسی نوجوان فیلم به این نکته اشاره می شود:
« یه روز بچه بودم، شونزده سالم بود. فرداش بازم شونزده سالم بود اما دیگه بچه نبودم. جنگ شروع شده بود.»
حسن بزرگ اتوبوس شب در این است که برخلاف خیلی از فیلم های جنگی سینمای ایران اینجا به جای حادثه با آدم ها و روابط شان سر و کار داریم. آدم های اصلی فیلم عبارتند از: عیسی نو جوان شانزده ساله ی فیلم « مهرداد صدیقیان »، عمو رحیم راننده ی اتوبوس « خسرو شکیبایی »، عماد « امیر محمد زند »، فاروق اسیر دو رگه ی ایرانی- عراقی « محمد رضا فروتن »، سیمون فواد پزشک کرد فیلم « کوروش سلیمانی »، دو اسیر عراقی که فدای حزب بعث هستند و سرانجام زن عماد « الناز شاکر دوست » که با بچه ای که در شکم دارد در اردوگاه منتظر بازگشت شوهرش است. حتی شاید بتوان اتوبوسی را که بیشتر وقایع فیلم در آن اتفاق می افتد جز شخصیت های فیلم به حساب آورد همان طور که نام فیلم هم به این موجود اشاره دارد. پس با یک روایت شخصیت پردازانه در باره ی ادم های جنگ روبرو هستیم و این بار هر دو طرف را هم می بینیم هم طرف ایرانی و هم طرف عراقی. شخصیت های فیلم قبل از هر چیز آدم هایی هستند معمولی، عراقی هایی که دوست داشته اند روی پل شط بزنند و بیایند این طرف و فالوده ی شیرازی بخورند و از آن طرف دوست داشته اند ایرانی ها هم گاهی بیایند آن طرف و خوش بگذرانند. این نکته در دیالوگ های فاروق چند باری هم تکرار می شود که: « پسرای این ور عاشق دخترای اون ور، دخترای این ور عاشق پسرای اون ور »
فیلم با تصویر نخلستان های بی سر آبادان شروع می شود و با زن عماد و تصویر تکه ای از چادرش که به سیم های خاردار گیر کرده و پاره شده پایان می یابد. پایان فیلم پایان امیدوار کننده ای نیست، می توان فکر کرد به فرزند عماد که بدون پدر به دنیا می آید.

فیلم های پور احمد معمولا بازی های خوبی دارند، اینجا هم چند بازی خوب داریم. مهرداد صدیقیان در نقش یک نوجوان جنوبی بازی درخشانی کرده است هر چند جاهایی نتوانسته لهجه ی جنوبی را خیلی خوب ادا کند، نمی دانم چرا مهرداد صدیقیان با این که نقش اول فیلم پور احمد را بازی می کند ولی در جشنواره فیلم فجر کاندید بازیگری نقش دوم شده بود؟

خسرو شکیبایی در دومین همکاری اش با پور احمد بعد از خواهران غریب یکی از نقاط اوج کارنامه اش را رقم زده است. راننده ی تنهای فیلم که ابتدای فیلم می گوید رادیو را به عنوان مونسش انتخاب کرده است تا کمتر حرف بزند با آن صدا و چهره ی خسته وقتی در تقابل با عیسی قرار می گیرد به تدریج پوسته ی سخت خود را می شکافد و کم کم با پیر مرادی روبرو می شویم که در تقابل با عیسی برای هر دوی انها تجربه ی متفاوتی را در پایان فیلم رقم می زند.

به نظرم متفاوت ترین نقش فیلم از آن محمدرضا فروتن است، یک اسیر دو رگه ی ایرانی-عراقی که هیچ شباهتی به فروتنی که تا قبل از اتوبوس شب دیده ایم ندارد. ظاهرا فروتن برای این نقش مدتی زبان عربی را هم فرا گرفته است. بازی در نقش فاروق به نظرم جسارتی می خواسته که خوشبختانه فروتن نشان داده که دارد.

اتوبوس شب یک فیلم جنگی است که در دهه ی هشتاد ساخته شده است. پس شاید نباید خرده بگیریم به بعضی شعارهایی که از زبان شخصیتهای فیلم می شنویم. شاید اگر این فیلم در همان زمان جنگ ساخته می شد با اثر کاملا متفاوتی روبرو بودیم. اتوبوس شب یک فیلم جنگی دهه ی هشتادی است.

اتوبوس شب نشانه هایی از علاقه ی همیشگی پور احمد به موسیقی را هم در خود دارد. ترانه ی «رود کارون» با صدای تاجیک خواتنده ی کوچه بازاری دهه ی چهل و همین طوری آهنگی از یک خواننده ی عرب که در دو سه جای فیلم می آید و آوازی که اسیران عراقی در قسمتی از فیلم با ریتم ترانه ی معروف « ملا ممد جان » می خوانند همه نشانه هایی از این علاقه هستند.
پی نوشت: موقع دیدن فیلم با خودم فکر می کردم که کاش فیلم با ملاقات دو تا از این آدم ها و وضعیت و شرایط امروزشان شروع می شد و بعد به گذشته برمی گشت و کل فیلم یک فلاش بک طولانی بود. دیروز مصاحبه ای از پور احمد خواندم که گفته بود قرار بود سکانسی بگیریم از چهل سالگی عیسی و ملاقاتش بعد از سال ها با زن و پسر عماد که همین ملاقات عیسی را وارد خاطراتش می کرد و حتی بازیگر نقش عیسی تست گریم هم شد که چهل ساله شود. شبی که رفتیم برای فیلم برداری باران آمد و نشد کار کنیم و من ته دلم خوشحال شدم. چون نماهایی در نخل های بی سر آبادان گرفته بودیم که برای شروع مناسب تر بود.

به هر حال اگر از دیدن رفیق بد، کلاغ پر و توفیق اجباری خسته شده اید دیدن یک فیلم سیاه و سفید جنگی که بخش اعظم اش در یک اتوبوس در حال حرکت می گذرد تجربه ی متفاوتی است که به یک بار امتحان می ارزد.

اتوبوس شب در جشن خانه ی سینما جایزه ی بهترین فیلم، بهترین فیلمنامه و بهترین بازیگر نقش اول مرد « خسرو شکیبایی » را هم گرفته است و به نظرم به همراه خون بازی بهترین فیلم هایی هستند که امسال اکران شده اند.

مرتبط:
وبلاگ فیلم اتوبوس شب

 

یک نگاه نه چندان موافق به اتوبوس شب

جوایز اتوبوس شب در جشنواره ها

+ نوشته شده در  2007/12/5ساعت 20:54  توسط مسعود  | 

محمد یوسفی عزیز از من خواسته است که تاثیر گذار ترین فیلم های زندگی ام را نام ببرم. من به جای فیلم های تاثیر گذار دوست دارم از چند تا از فیلم های محبوبم نام ببرم. فیلم های محبوبم را اغلب از بین فیلم های این چند ساله ی سینمای ایران انتخاب کرده ام. شاید فیلم هایی که نام می برم هیچ کدام آثار بزرگ و ماندگاری نباشند ولی هرکدام در دوره ای من را به نوعی در گیر خود کرده اند و جادوی بعضی شان هنوز ادامه دارد.
یک- شب یلدا: سینمای کیومرث پور احمد را دوست دارم و نوشته هایش را بیشتر از فیلم هایش. از قصه های مجید به بعد آثار پور احمد را دنبال کرده ام. شب یلدا را دوست دارم به خاطر حامد احمد زاده، به خاطر تنهایی حامد، گریه هایش، دلتنگی هایش، آن تولدی که در تنهایی برای دخترش می گیرد و پریا که صدایش سنگ صبور حامد است. هنوز هم تصنیف دل دیوانه ی ویگن و گریه ی محمد رضا فروتن روی تیتراژ ابتدایی فیلم حالم را دگرگون می کند.
دو- نفس عمیق: کامران، منصور و آیدای نفس عمیق هیچ وقت فراموشم نمی شوند و این تصاویر گاهی وقت ها رژه می روند جلوی چشمانم: برگه ی انتخاب واحد کامران که زیر باران می ماند، ماشین منصور و آیدا که توی جاده ی چالوس بین ابر ها گم می شود... و این دیالوگ که کامران به منصور می گوید: « کاش می تونستم عیاشی کنم.»
سه- لیلا: داستان ساده و تک خطی لیلا در دستان هر فیلمساز دیگری به غیر از داریوش مهر جویی می توانست به فیلم مبتذلی تبدیل شود. لیلا ی مهر جویی اما از آن فیلم هایی است که توی تاریکی سینما باید به پرده زل بزنی و آنجا که لیلا می گوید: « خدایا نکنه منفجر بشم.» بغضت را فرو بخوری.
چهار: شب های روشن: گاهی وقت ها خودم را جای استاد شب های روشن تصور می کنم که تمام کتابهایش را به خاطر دختری که عاشقش شده می فروشد و آن شعر پایانی فیلم را هر از گاهی زمزمه می کنم:
دل من همی داد گفتی گوایی/ که باشد مرا روزی از تو جدایی
بلی هر چه خواهد رسیدن به مردم/ بر آن دل دهد هر زمانی گوایی
پنج: بوتیک: اتی بوتیک روی پل فریاد می زند و تو در صندلی ات فرو می روی. بوتیک فیلم تلخی است و این تلخی تا مدت ها در یاد می ماند.
شش: چهارشنبه سوری: حکایت اصغر فرهادی از زندگی یک خانواده ی متوسط شهری آن قدر واقعی و پر از جزییات زندگی روزمره است که گاهی فراموش می کنی داری فیلم می بینی.
هفت: بودن یا نبودن: بودن و نبودن بهترین و قدر نادیده ترین فیلم کیانوش عیاری است. آنیک برای گرفتن قلب بیماری که مرگ مغزی شده است هر بار باید کلی پله را طی کند تا به خانه ی پسری که مرگ مغزی شده است برسد و التماسشان کند که قلب پسرشان را به او بدهند و این پله ها چقدر شبیه زندگی اند.
هشت: زیر پوست شهر: آن سکانس انتهایی فیلم که طوبی جلوی دوربین می ایستد، انگشتش را رو به دوربین نشان می دهد و بعد با اشاره به سینه اش می گوید: « یکی بیاد از این تو فیلم بگیره.» از یاد نرفتنی است.
نه: نان و عشق و موتور هزار: برخلاف خیلی از فیلم های کمدی سینمای ایران نان و عشق و موتور هزار لودگی نمی کند، حرفش را بی ادعا می زند و تو هم راحت می توانی توی سالن سینما قهقهه بزنی و بخندی.
ده: مسافران: از همان اول کار که هما روستا می گوید: « ما به تهران نمی رسیم ما توی راه می میریم.» تا انتهای فیلم که مسافران با آن آینه ی خانوادگی از راه می رسند توی بهت و حیرت و امید غرق می شوی. جمیله ی شیخی در مسافران بیضایی فراموش نشدنی است.
و اگر بخواهم باز هم نام ببرم: شوکران از بهروز افخمی، خیلی دور خیلی نزدیک از رضا میر کریمی، گیلانه از رخشان بنی اعتماد، کاغذ بی خط از ناصر تقوایی و ...
بهتر است همین جا تمامش کنم، چون اگر بخواهم ادامه بدهم این اسامی حالا حالا ها ادامه خواهد داشت.
شما هم اگر دوست دارید از فیلم های محبوبتان بگویید.
+ نوشته شده در  2007/8/11ساعت 12:53  توسط مسعود  | 

« من با زمان قرار همزیستی مسالمت آمیز گذاشته ام که نه او مرا مرتبا دنبال کند و نه من از او فرار کنم، بالاخره که روزی به هم خواهیم رسید. هرگز در مسیر پیموده شده گام بر ندارم زیرا این راه مرا تنها به همان جایی می رساند که دیگران رسیده اند.
گذشت زمان بر آنها که منتظر می مانند بسیار کند، بر آنها که زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی و بر آنها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است اما بر آنها که عشق می ورزند زمان را آغاز و پایانی نیست.
بسیاری مردم شادی های کوچک را به امید خوشبختی های بزرگ از دست می دهند. درک زندگی تنها با نگاه به گذشته میسر است اما زندگی کردن تنها با نگاه به آینده...»
متن بالایی گفتار ابتدایی برنامه ی باز هم زندگی است که به کارگردانی بیژن بیرنگ از شبکه ی چهار سیما پخش می شود. بیژن بیرنگ به همراه مسعود رسام به عنوان یک زوج برنامه ساز سال ها در تلویزیون سریال ها و برنامه های موفقی را کارگردانی و تهیه کرده اند. سریال ها و برنامه هایی مثل: محلۀ بهداشت، محلۀ برو بیا، در خانه، همسران، این خانه دور است، خانۀ سبز، دنیای شیرین، دنیای شیرین دریا و ...
انصافا بخش زیادی از خاطرات خوش تلویزیونی ما را کارهای زوج بیرنگ و رسام تشکیل می دهد، حرف اغلب برنامه هایی که این دو ساخته بودند اغلب یکی بود بیایید زندگی را جور دیگری ببینیم. مدتی است که بیرنگ و رسام دیگر با هم کار نمی کنند و من فکر می کردم که دوران اوج این زوج برنامه ساز به پایان رسیده است تا اینکه به طور اتفاقی آنونس برنامه ی باز هم زندگی را دیدم.
باز هم زندگی یک برنامه ی گفتگو محور است به سبک تاک شوهایی که در شبکه های خارجی می بینیم. برخلاف برنامه های گفتگو محوری که این روز ها در شبکه های سیما زیاد می بینیم و اغلب مهمانانشان را از بین چهره های سرشناس هنری، ورزشی و سیاسی انتخاب می کنند، مهمان هایی که برنامه ی باز هم زندگی سراغشان می رود آدم های معمولی هستند که به قول بیرنگ دنبال رویا ها و دیوانگی هایشان رفته اند و در مسیر تکراری و پیموده شده ی زندگی گام برنداشته اند. زنی که راننده ی اتوبوس است، زن و شو هری که بعد از ازدواج تصمیم گرفته اند دور دنیا را با دوچرخه رکاب بزنند و در طول سفر در ایتالیا متوجه شده اند که به زودی صاحب بچه می شوند و سفرشان را نیمه کاره گذاشته اند، زنی که سال هاست مدیر یک شرکت حمل و نقل است، پسر جوانی که طراحی شکل هزاران حیوان را بدون هیچ مدلی به کمک ذهنش انجام می دهد، مترجمی« نجف دریا بندری» که سراغ نوشتن یک کتاب آشپزی رفته است و ...
مجری برنامه هم خود بیژن بیرنگ است و انصافا اجرای جذاب و گرمی دارد.
بیژن بیرنگ در جایی گفته بود که از ساختن برنامه های نمایشی خسته شده و به سمت ساختن برنامه های این فرمی آمده است. من با دیدن این برنامه به ذوق، هوش و پختگی بیژن بیرنگ قبطه می خورم که این طور توانسته از بین موضوعات اجتماعی و روزمره برنامه ای تا این حد حرفه ای و جذاب بسازد. باز هم زندگی هم از ما می خواهد که جور دیگری به این زندگی روزمره نگاه کنیم...
شما هم اگر فرصت کردید باز هم زندگی را تماشا کنید.
پنج شنبه ها، ساعت: 23:15
و تکرار جمعه ها ساعت: 15:45
مرتبط:

دایناسورها اسم اصلی برنامه مان بود

+ نوشته شده در  2007/8/3ساعت 17:54  توسط مسعود  | 

همین اول کار بگویم اگر هنوز پاداش سکوت را ندیده اید این یادداشت را نخوانید، چون مجبور شده ام در طول نوشته تمام داستان فیلم را لو بدهم، بنابراین اگر این یادداشت را بخوانید دیدن فیلم شاید دیگر برایتان جذابیت آن چنانی نداشته باشد. اگر هم فیلم را دیده اید که بسم الله:
اقتباس از داستان پر سر و صدای من قاتل پسرتان هستم نوشته ی احمد دهقان، وجود نام های بزرگی مثل پرویز پرستویی، رضا کیانیان، آتیلا پسیانی و حتی نام های دیگری مثل پریوش نظریه و مهتاب کرامتی- البته لیست بلند بالای بازیگران نامدار فیلم این احتمال را پیش می آورد که هر کدام از این بازیگران صاحب نقش های کوتاهی در فیلم هستند- طراحی اروند رود در استخری در کرج و آوردن یک فیلمبردار آلمانی برای فیلمبرداری صحنه های زیر آب و حتی فیلم قبلی مازیار میری یعنی به آهستگی همه از عوامل محرک و کنجکاوی برانگیز برای تماشای پاداش سکوت هستند.
داستان احمد دهقان به شکل یک نامه نوشته شده است ولی فیلمنامه نویس و کارگردان فیلم برای حرکت شخصیت های اصلی و رفتن از نقطه ی A به B از الگویی شبیه به الگوی سفر پیروی کرده اند و شخصیت هایی را طراحی کرده اند که هیچ کدام در داستان اصلی وجود ندارند.
اکبر منافی( پرویز پرستویی) به طور اتفاقی فیلمی از تلویزیون در مورد همرزمان سابق اش می بیند، دیدن این فیلم باعث می شود که اکبر به سراغ پدر یحیی( جعفر والی) برود و خودش را قاتل یحیی که از همرزمان اش در زمان جنگ بوده بنامد و از پدر یحیی بخواهد که او را قصاص کند- می بینید که تا اینجا فیلم چه دستمایه ی جذابی را برای روایت انتخاب کرده است- پدر یحیی قبول ادعای اکبر را منوط به شهادت همرزمان سابق اکبر می کند و از اینجا همراهی و سفر اکبر و پدر یحیی برای یافتن جواب سوال نحوه ی مرگ یحیی آغاز می شود. و اولین سوال در ذهن مخاطب فیلم ایجاد می شود که چرا اکبر در تمام این سال ها سراغ پدر یحیی نیامده است؟ سوالی که تا انتهای فیلم هم جوابی برایش پیدا نمی کنیم.
جستجوی این دو نفر بهانه ای می شود برای سرک کشیدن به زندگی امروزی رزمندگان سابق و برخورد جامعه ی امروز با این افراد به ترتیب همراه شخصیت های اصلی سراغ این شخصیت ها و مکان ها می رویم:
محمد سلیمی( آتیلا پسیانی) که در جنگ شیمیایی شده و حالا تک و تنها کار و زندگی می کند، عبدا... مشکاتی( فرهاد اصلانی) رزمنده ای که روزهای گذشته را فراموش کرده و سرش خیلی شلوغ است، خانه ی پدری اکبر و ملاقات با خواهر اکبر ( شبنم مقدمی) که برای غریبی برادر دلسوزی می کند، دفتر نشریه ی خاکریز که حالا تبدیل به دفتر نشریه ی جوانه شده و سردبیر نشریه ( مهتاب کرامتی) که علی انصاریان را خیلی تحویل می گیرد ولی برای این دو نفر اهمیتی قایل نیست، خانه ی کمال اطاعت که شهید شده و همسرش ( پریوش نظریه) به یاد روزهای گذشته روزگارش را در تنهایی می گذراند، دفتر جواد باز قلعه ای رزمنده ی سابق که حالا حاج آقا شده و منشی ریاکارش ( سیما تیرانداز) که به تلفن ها با سلامن علیکم پاسخ می دهد و این دو نفر را چندان تحویل نمی گیرد، آسایشگاه جانبازان و دیدن فرمانده ی سابق ( رضا کیانیان) که حالا زمین گیر شده است و نه می تواند حرف بزند و نه حرکت بکند.
مشکل اصلی فیلم اینجاست که هیچ کدام از این افراد و مکان ها هیچ کمکی به تماشاگر و شخصیت های اصلی فیلم نمی کنند که درستی یا غلط بودن ادعای اکبر را د ر یابد و فقط در حضور فرمانده و انتهای فیلم است که اکبر خاطرات گذشته را بازگو می کند و ماجرای مرگ یحیی را می گوید، شخصیت هایی که فیلمنامه نویس و کارگردان در مسیر حرکت دو شخصیت اصلی فیلم طراحی کرده اند اغلب تیپ هایی هستند که نمونه اش را در فیلم های این سال ها زیاد دیده ایم و به همین دلیل بازی بازیگران نامدار فیلم چندان به چشم نمی آید.
مشکل دیگر فیلم این است که همراهی دو شخصیت اصلی فیلم که در اینجا یکی خود را قاتل پسر دیگری می داند همدلی در من بیننده بر نمی انگیزد و هیچ درامی خلق نمی کند چون از همان ابتدا به نظر می آید پدر یحیی نسبت به اکبر نوعی ترحم دارد و اصرار چندانی هم برای قصاص از همان ابتدای فیلم ندارد.
در داستان ما فقط از زبان شخصیت اصلی در یک نامه ماجرای کشته شدن اجباری همرزمش را می خوانیم ولی در فیلم مسیری طولانی را برای رسیدن به این صحنه ها که در زیر آب اتفاق می افتند طی می کنیم. در داستان مرگ یحیی- البته در داستان شخصیت ها نام های دیگری دارند- نوعی قتل اجباری به خاطر فضای جنگ و لو نرفتن عملیات به حساب می آید و داستان قرار بوده داستانی ضد جنگ باشد که از بدی ها و زشتی های جنگ بگوید ولی در فیلم نوع نمایش مرگ یحیی شبیه به شهادت است و به همین دلیل فیلم کوبندگی داستان را ندارد، هرچند برای اجرای صحنه های زیر آب و مرگ یحیی و تلاش اکبر برای لو نرفتن عملیات و نگه داشتن یحیی زیر آب زحمت زیادی کشیده شده است.
پاداش سکوت با تمام ضعف هایی که دارد فیلم قابل تاملی است. پاداش سکوت هرچند به انتظارهایی که مازیار میری با به آهستگی برانگیخته بود پاسخ نمی دهد اما از حضور کارگردانان نسل سوم سینمای ایران که در جنگ حضور نداشته اند در عرصه ی سینمای جنگ خبر می دهد، کارگردانانی که باید نفسی تازه در کالبد سینمای جنگ بدمند و پاداش سکوت در این زمینه تلاش قابل تقدیری است. پاداش سکوت یکی از معدود آثار اقتباس سینمای ایران است. پاداش سکوت یک پرویز پرستویی مثل همیشه خوب اما تکراری و یک جعفر والی خیلی خوب دارد که بعد از سال ها غیبت با این فیلم دوباره در ینمای ایران حضور پیدا کرده است و همه ی این ها برای قابل تامل بودن یک فیلم در سینمای ایران کافی است.
+ نوشته شده در  2007/7/29ساعت 12:42  توسط مسعود  | 

برای من که زمانی شیفته ی فضاها، روابط و آدم های فیلمهای کیمیایی بودم تماشای رئیس نا امیدی کامل از کیمیایی است. البته می دانید که ما اصولا اهل افراط و تفریط ایم، کافی است که فیلم بعدی کیمیایی چیزی کاملا مخالف با رییس باشد تا تحسین های بی حد و اندازه مان نثار کیمیایی و تاریخ سینمای ایران شود. اما این که فیلمسازی در آستانه ی چهلمین سال فیلمسازی اش فیلم مغشوشی مثل رئیس بسازد- در عین این که به لحاظ ساخت رئیس فیلم پر زحمتی است- از آن اتفاق هایی است که شاید امکان وقوع اش فقط در اینجا باشد. این که فیلمسازی در بیست و چهارمین فیلمش قصه اش را با لکنت تعریف کند، این که منطق فضاها و روابط آدم ها مشخص نباشد از آن اتفاق هایی است که فقط اینجا امکان وقوع دارد.
آقای کیمیایی کاش تجارت را نساخته بودید
آقای کیمیایی کاش فریاد را نساخته بودید
آقای کیمیایی کاش سربازهای جمعه را نساخته بودید
آقای کیمیایی کاش رئیس را پس از حکم نساخته بودید
آقای کیمیایی کاش...

یادداشت من درباره ی رئیس در سی نت

+ نوشته شده در  2007/7/23ساعت 21:32  توسط مسعود  | 

این قسمتی از متنی است که امیر پوریا در بزرگداشت بهرام بیضایی در جشن دنیای تصویر خواند:
« در طول ده سالی که جشن دنیای تصویر برپا می شود، بهرام بیضایی البته فقط یک فیلم بلند و دو فیلم کوتاه ساخت و تنها چهار تئاتر به روی صحنه برد، اما یازده نمایشنامه، هفت فیلمنامه، سیزده طرح دیگر برای فیلم و دو پژوهش بلند نوشت و منتشر کرد و پنجاه و چند کتاب از آثار او برای نخستین یا چندمین بار به چاپ رسید. و مهم تر اینکه بسیاری از این آثار از پرظرافت ترین و بدیع ترین متون نمایشی تاریخ معاصر ماست. اما شور ستایش او را بابت این همه اثر نوشتاری و تاثیر ماندگار، وانمی نهیم.»*
و بیضایی در جواب گفت: « هیچ وقت نخواستم برای فیلمهایی که نساخته ام مرثیه سرایی کنم ولی چرا همیشه هر تجربه ای را باید دیر بدست بیاوریم؟»
* این قسمت از روزنامه شرق شنبه بیست و سه تیر ماه نقل شده است.
+ نوشته شده در  2007/7/15ساعت 20:26  توسط مسعود