تبليغاتX
تجربه های آزاد
 
تجربه های آزاد
 
 
عرصه های مکرر را می کاوم، هجرتی دوباره شاید...
 
یک- به گمانم یکی از زشت ترین و بی ظرافت ترین پلاکاردها و سر در های فیلم های تازه  ی سینما ها را انعکاس دارد، پلاکاردی که سردر سینما ساحل اهواز نصب کرده اند کله ی چهار بازیگر اصلی فیلم را در حالی که همه با چهره های خندان به تماشاگر خیره شده اند نشان می دهد و این یعنی نقض غرض. یعنی سر در سینما که اولین مواجهه تماشاگر با فیلم است آدرس غلطی به تماشاگر می دهد.
یادم هست دو سه سال پیش یکی از دوستانم به گمان این که سالاد فصل یک فیلم کمدی است به سینما رفته بود و بعد از تماشای فیلم حسابی مغبون شده بود. وقتی پرسیدم: « چرا فکر کردی سالاد فصل یک فیلم کمدی است؟ » جواب داد: « آخر چهره ی محمدرضا شریفی نیا و لیلا حاتمی را خوشحال و خندان کنار هم گذاشته، از آن طرف خسرو شکیبایی هم با موهای فرفری و چهره ی مبهوت به این دو تا خیره شده است و همه ی این ها بیشتر به کار یک کمدی می آیند تا یک ملودرام جنایی از نوع سالاد فصل!!! »

دو- احمد پور مخبر ستاره ی جدید سینمای ایران است؟ فیلم های روی پرده که این را می گویند. اگر توفیق اجباری را که پارسال اکران شد کنار بگذاریم، احمد پور مخبر از ابتدای امسال در چهار فیلم مجنون لیلی، تلافی، زن ها فرشته اند و ده رقمی بازی کرده است و احتمالا فیلم های دیگری هم در راه اند. جالب اینجاست که آنونس همه ی این فیلم ها در کنار بازیگران اصلی اشاره ای هم به حضور پور مخبر کرده اند و این مشخص است که حساب ویژه ای روی حضور پور مخبر در فیلم شان کرده اند. باز خدا پدر رضا عطاران را بیامرزد که با ترش و شیرین چهره ی جدیدی به سینمای ایران معرفی کرد.

سه- این که بازیگری مثل نیکی کریمی که سابقه ی حضور در فیلم هایی از داریوش مهرجویی، مسعود کیمیایی ، بهروز افخمی و تهمینه میلانی را دارد، به زعم خودش فیلم های روشنفکری مثل یک شب و چند روز بعد را می سازد، کتاب ترجمه می کند و سابقه ی حضور در جشنواره های تراز اول خارجی را دارد در فیلمی از محصولات پویا فیلم و با کیفیت زن ها فرشته اند ظاهر می شود را چطور می شود توجیه کرد؟
می گویند نیکی کریمی بازی در این فیلم ها وسط فعالیت های جدی اش برای پول انجام می دهد. نیکی کریمی به تازگی بازی در فیلم دو خواهر را در کنار محمدرضا گلزار و الناز شاکر دوست و به کارگردانی محمد بانکی- تهیه کننده ی اکشن های درجه دویی مثل شاهین طلایی و علف های هرز-  به پایان رسانده است. ابوالفضل پور عرب را که خاطرتان هست؟ همبازی نیکی کریمی در فیلم عروس که حالا تنها حضورش در سینما و تلویزیون ایران یا سریال های درجه دو ی تلویزیون یا نقش های فرعی در فیلم هایی مثل پسران آجری و مجنون لیلی است. به گمانم نیکی کریمی هم در حال تکرار تجربه های پور عرب است.


 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 20:58  توسط مسعود  | 
زن دوم قرار است یک رمانس عاشقانه باشد که این از همان خلاصه ی داستان فیلم پیداست: « زندگی عاشقانه بهرام و مهتاب با رسیدن خبری به بحران می رسد. » چنین داستانهایی قبل از هر چیز باید شور و حس و حال خاصی داشته باشند که بیننده را با خود همراه کنند و این دقیقا همان چیزی است که فیلم سیروس الوند فاقد ان است. زن دوم از روی داستانی به همین نام نوشته ی فرشته طائر پور و مینو کریم زاده ساخته شده، من البته کتاب را نخوانده ام ولی فیلم روی پرده چه به لحاظ فیلمنامه و چه به لحاظ اجرا دچار ضعف هایی است. زن دوم حس و حال و گرمای یک رابطه ی عاشقانه را بازتاب نمی دهد، شخصیت هایی که می توانستند در روند درام نقش مهمی را ایفا کنند و نقاط عطف داستان را شکل دهند زیادی منفعل به نظر می رسند، ماجرا در قسمت های زیادی تکراری و قابل پیش بینی است مثل قضیه ی بارداری مهتاب آن هم وقتی قصد جدایی از بهرام را دارد این سالها به کرات در سینما و تلویزیون ایران تکرار شده، همه ی زوجهای سینمای ایران وقتی قصد جدایی از هم را دارند می فهمند که پای یک بچه هم در میان است و منطق تصادفی که معمولا در ملو درام های این چنینی یک پای روند وقایع و حوادث است در اینجا به هیچ وجه در منطق داستانی فیلم جا نمی افتد، مثلا مهتاب در شیراز به طور اتفاقی در خیابان با امیر برخورد می کند، یا مهتاب و فرزانه در خیابان به طور اتفاقی کتایون همسر اول بهرام را می بینند یا پایان فیلم که بهرام به طور تصادفی از تلویزیون مصاحبه ی مهتاب و پسرش را می بیند و تمام حقیقت باز هم از طریق عنصر تصادف بر او آشکار می شود.
فیلم در ابتدا شروع امیدوار کننده و خوبی دارد ولی در ادامه بیننده را با سوالات زیادی مواجه می کند که تا پایان داستان هم پاسخی به این سوالات نمی دهد. مثلا مشخص نمی شود که بعد از سه سال زندگی مشترک مهتاب و بهرام چرا هیچ یک از اطرافیان بهرام چیزی از این ارتباط نمی دانند؟ یا مهتاب چرا به محض بازگشت کتایون- همسر اول بهرام - برای ادامه ی زندگی مشترکش هیچ کاری نمی کند و تنها نظاره گر اتفاقی است که پی در پی حادث می شوند؟ یا دلیل رفتن و برگشتن کتایون چیست؟
بازیگران فیلم هم هیچ کدام حضور چندان چشمگیری ندارند. نیکی کریمی همان بازی همیشگی اش در نقش الهه ی درد و رنج را اینجا هم تکرار می کند. محمد رضا فروتن به هیچ وجه نتوانسته عمق و پیچیدگی شخصیت بهرام را به نمایش بگذارد و همچنان همان عاشق عصبی فیلم های قرمز و دو زن است. امیر آقایی به هیچ وجه خاطره ی بازی خوبش در اولین شب آرامش را تکرار نمی کند، آنا نعمتی هرچند تلاش زیادی کرده تا کتایون را برای تماشاگر باور پذیر کند و در جاهایی مثل صحنه ای که با بهرام درد و دل می کند و بعد به گریه می افتد تا حدی موفق به این کار می شود ولی به دلیل ضعف فیلمنامه و مشخص نبودن دلیل بعضی اعمال کتایون تلاشش به طور کامل به بار نمی نشیند. مهتاج نجومی مادر منفعل ملودرام های ایرانی است و نکته ی تازه ای به نقش اضافه نمی کند. تنها شاید سحر ذکریا است که در نقش فرزانه دوست مهتاب حضوری قابل قبول دارد.
زن دوم علی رغم گروه حرفه ای که در ساخت فیلم نقش داشته اند و سر و شکل حرفه ای فیلم جز فیلم های متوسط کارنامه ی سیروس الوند است هرچند که خود الوند ادعا کند که « زن دوم » به خوبی بهترین فیلم های کارنامه ی سینمایی اش « یکبار برای همیشه » و « چهره » است.



پی نوشت- یک: من الیته کتاب زن دوم را نخوانده ام و منتظر فرصتی برای خواندنش هستم و بیشتر از هرچیز کنجکاوم بدانم که کتاب زن دوم حاوی چه نکته ای بوده که این همه کارگردان علاقمند به ساخت این فیلم بوده اند. آن طور که فرشته طائر پور در مصاحبه با روزنامه ی اعتماد ملی به نام این کارگردان ها این طور اشاره کرده است:« پوراحمد، اميني، اسعديان، موتمن، داودنژاد، كرامتي، احمدي و ميري از جمله كارگردان‌هايي بودند كه يا من با آنها و يا آنها با من درباره ساخت اين فيلم، گفت‌وگو كرديم. همه مذاكرات به محض رسيدن به مرحله تغيير در فيلمنامه، به بن‌بست مي‌رسيد. يا آنها پس مي‌كشيدند و يا من مردد مي‌شدم. در دوره‌اي به شدت تشويقم كردند كه خودم فيلم را كارگرداني كنم و همه دوستان و دست‌اندركاران از بازيگران اصلي گرفته تا فيلمبردار و طراح و گريمور و صدابردار قبلي، مشفقانه اعلا‌م مي‌كردند كه حاضرند در اين مورد همراهي و كمك كنند. حتي كارگردانان صاحب معرفتي مانند داودنژاد، كرامتي و ميري، اعلا‌م آمادگي كردند كه در كنار من امور تكنيكي كارگرداني را تقبل كنند و دوستانه در كنارم باشند. هميشه ممنون اين لطف و اعتمادشان هستم، اما خوشبختانه وسوسه نشدم و ترجيح دادم همه آن سختگيري و وسواسي را كه در مورد ديگران داشتم در حق خود نيز اعمال كنم. در دوره‌اي به نيكي كريمي پيشنهاد دادم كه با توجه به علا‌قه‌اي كه به داستان داشت و در طول ده سال گذشته تنها چهره همراه و قطعي فيلم بود، آن‌را كارگرداني كند. نيكي هم مثل من كه فكر مي‌كردم تهيه‌كنندگي اين فيلم قابل جمع با مسووليت ديگري در آن نيست، هوشمندانه اعلا‌م كرد كه بازيگري را در <زن دوم> به كارگرداني آن ترجيح مي‌دهد و دلش مي‌خواهد كه با تمركز بيشتري نقش اصلي فيلم را بازي كند. نيكي پيشنهاد آقاي مهرجويي را داد. خودش با او صحبت كرده بود و كتاب را برايش برده بود. آقاي مهرجويي موافقت تلويحي خود را در مصاحبه‌اي به‌عنوان عيدي به نيكي كريمي اعلا‌م كرده بود. پيش از سفرم به آمريكا با ايشان جلسه‌اي گذاشتيم و ايشان نظراتي روي داستان داشتند كه با انجام آنها مطمئنا فيلم خوبي ساخته مي‌شد ولي من اصرار داشتم كه همين فيلمنامه ساخته شود. قرار شد بعد از سفر مذاكرات را ادامه دهيم. سفر من چندماه طول كشيد و وقتي برگشتم ايشان مشغول فيلم جديدشان شده بودند. عملا‌ موضوع منتفي شد. صحبت مجدد با احمد اميني كه تازه سريال <اولين شب آرامش> را تمام كرده بود، آغاز شد. او اولين كارگرداني بود كه فيلمنامه را حتي قبل از چاپ كتاب خوانده و پسنديده بود. پروانه ساخت و عوامل تامين شدند و مراحل پيش توليد را شروع كرديم. فيلمنامه 134 صفحه‌اي به 92 صفحه رسيده بود كه قرار شد با احمد اميني بنشينيم و مشتركا كار خلا‌صه سازي را انجام دهيم. باز بحث تغيير در فيلمنامه مساله‌ساز شد و بنده و اميني متفقا به اين نتيجه رسيديم كه بهتراست همكاري را در همانجا متوقف كنيم. »
نکته ای که مطمئنم محصول فعلی که روی پرده ی سینماست فاقد آن است، هرچند به نظرم می رسد که نقش سیروس الوند فقط تصویر کردن فیلمنامه ی تهیه کننده بوده است.

پی نوشت- دو: در چند سال اخیر کمتر بازی خوبی از نیکی کریمی دیده ایم. نیکی کریمی در دو سه سال گذشته دو فیلم ساخته که جز چند اکران محدود جشنواره ای هیچ کدام هنوز فرصت اکران عمومی در ایران نیافته اند و عمده ی بازی هایش در چند سال اخیر یا مربوط می شود به حضور در نقش های متوسط در فیلم های متوسط سینمای بدنه مثل « شام عروسی »، « بر باد رفته »، « باج خور » یا تکرار نقش های گذشته ی کریمی هستند مثل همین « زن دوم » که قبل از هر چیز بازی های خوب نیکی کریمی در « دو زن »، « واکنش پنجم » و... را به یاد می آورد و جالب اینجاست که نیکی کریمی پر کار تر هم شده است و فعلا سه فیلم « سه زن »، « زن ها فرشته اند » و « جعبه ی موسیقی » را آماده ی اکران دارد.

مرتبط: وبلاگ فیلم زن دوم

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 12:12  توسط مسعود  | 
دایره زنگی می تواند پرچمدار سینمای کمدی اجتماعی ایران در دهه ی هشتاد باشد، دوره ای که به دلیل مسایل ممیزی و سیاستهای ارشاد فیلمسازان ایرانی کمتر به سراغ مسایل اجتماعی می روند و ملودرام های خانوادگی، کمدی های سبک و سطحی و فیلم های موسوم به معنا گرا ژانر اغلب فیلم ها را تشکیل می دهند. دایره زنگی یک فیلم گرم و پر تحرک است که از همان سکانسهای ابتدایی بیننده را با خود همراه می کند و تا انتها نه تنها فیلم از ریتم نمی افتد بلکه با رو دست زدن به تماشاگر در پایان او را غافلگیر هم می کند.
دایره زنگی که فیلمنامه اش را اصغر فرهادی نوشته در ادامه ی دغدغه های فرهادی درباره ی طبقه ی متوسط جامعه ی ایرانی همانند چهارشنبه سوری ( آخرین ساخته ی اصغر فرهادی ) روایت یک روز از زندگی محمد و شیرین است که برای جور کردن پول صافکاری ماشین پدر شیرین وارد یک مجتمع مسکونی می شوند و در این بین فیلمساز تناقض های طبقه ی متوسط جامعه را در برخورد با پدیده ای مثل ماهواره نشانمان می دهد. نگاه طناز فیلمساز در برخورد با موضوع و بازی خوب بازیگران فیلم بخصوص حامد بهداد و صابر ابر و دوربین پر تحرک مرتضی پور صمدی فیلمبردار فیلم از ویژگی های دایره زنگی است ولی در انتها نگاه طنز فیلمساز به تراژدی نزدیک می شود و در میان شخصیتهای پرتعداد فیلم بی گناه ترین شخص جمع یعنی محمد ( صابر ابر ) به دست قانون می افتد و محاکمه می شود.
دایره زنگی را عده ای اجاره نشین های دهه ی هشتاد هم لقب داده اند. پریسا بخت آور در یادداشتی که برای شماره ی ویژه ی جشنواره ی مجله ی فیلم نوشته این طور گفته: « تصویرهای گرفته شده را مرور می کنم. انبوه خانه ها، آپارتمان های بلند و کوتاه. مکعب های بلند و کوتاهی که هرکدام آدم های زیادی را در خود جای داده و صدای سرسام آور هلی کوپتری که دوربین سوار آن است. صدا را می بندم. سکوت. وفکر می کنم اگر بتوان همه ی حرفهایی را که در این لحظه آدم ها آن پایین در خیابان و خانه ها و بین خود رد و بدل می کنند بشنویم، شاهد چه دنیای شلوغی خواهیم بود. این همه حرف، این همه صدا. شاید سر سام آور تر از صدای هلی کوپتر. همه دارند حرف می زنند، بیش تر از نیاز. »
 پریسا بخت آور در اولین تجربه ی سینمایی خود به عنوان کارگردان و اصغر فرهادی در ادامه ی دغدغه هایش به عنوان فیلمنامه نویس موفق عمل کرده اند و محصولی خوب تحویل سینمای ایران داده اند. دایره زنگی جای بحث و پرسش فراوان دارد پس پیشنهاد می کنم تماشای دایره زنگی را از دست ندهید.

 


مرتبط: وبلاگ فیلم دایره زنگی

صفحه سیزده: دایره زنگی را یکبار تماشا کنید!

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 20:7  توسط مسعود  | 
روز جمعه تصمیم می گیرید بروید سینما. فیلم دایره زنگی و سینمای تازه افتتاح شده ی آزادی را برای دیدن و رفتن انتخاب می کنید. با یکی دو نفر دیگر هم قرار می گذارید و تاکید می کنید که سر موقع بیایند و بعد پشیمان می شوید. عادتشان را می دانید، با این استدلال که: « وسط تعطیلات عید که همه یا در حال مسافرت اند یا مشغول مهمان بازی کی حال و حوصله ی سینما رفتن داره؟ » دیر می آیند، قطار مترو هم تاخیر دارد و نتیجه این که دو سه دقیقه مانده به شروع فیلم به سینما آزادی می رسید. بلیت های دایره زنگی تمام شده. به پیشنهاد دوستان که: « حالا که تا اینجا آمده ایم از بین زن دوم و به همین سادگی یکی را برای دیدن انتخاب کنیم. » سراغ فیلم های دیگر می روید. بلیت زن دوم تمام شده و یکربعی از شروع به همین سادگی گذشته. تلفن سینما عصر جدید که نزدیکترین سینمای موجود است و دایره زنگی را هم نمایش می دهد مدام بوق اشغال می زند. این وسط یکی پیشنهاد می کند که برویم و مجنون لیلی را ببینیم. گیشه دار محترم هم مدام هشدار می دهد که: « چهار تا بلیت بیشتر برای مجنون لیلی نمونده، اگر می خواهید عجله کنید. » با این که سابقه ی خوشی از قاسم جعفری و محمدرضا گلزار- به جز چند استثنا- و الناز شاکر دوست در ذهن ندارید، خودتان را راضی می کنید که شاید این بار با محصول متفاوت و خوش رنگ ولعاب تری از سایر فیلم های تجاری سینمای ایران متفاوت باشید و آخرین بلیت های مجنون لیلی را می خرید و پا به سالن تاریک سینما آزادی می گذارید. از اینجا به بعدش عذاب محض است، مجبور می شوید یک ساعت و نیم روایت قاسم جعفری را از یک کادوی ولنتاین که دست به دست می چرخد تحمل کنید و کلی شعار بشنوید در باب این که روز عشق اول مال ما بوده و غربی ها هم این روز را از ما گرفته اند. مجبور می شوید مدام کلوزآپ چهره ی الناز شاکر دوست را ببینید که اشک می ریزد و صدای خواننده ای که بعد از هر اتفاقی برای شیر فهم کردن بیننده زیر آواز می زند. تازه اواسط فیلم یک کلیپ بی ربط هم از یک گروه موسیقی وسط زباله ها می بینید که من یکی ارتباطش را با کل فیلم متوجه نشدم. از ابتدای تا انتهای فیلم فقط عنصر اتفاق است که فیلم را پیش می برد، کیف پروانه در اثر اتفاق با یک کیف دیگر جابجا می شود، جعبه ای که پدربزرگ پروانه در روز عشق به مادربزرگش داده هم به همراه کیف گم می شود، پروانه شماره ی فرهاد را در کیف پیدا می کند و با فرهاد که یک عکاس است تماس می گیرد، فرهاد در نگاه اول عاشق پروانه می شود و تصمیم می گیرد که هم جعبه را پیدا کند و هم با پروانه ازدواج کند، فرهاد جعبه را برای پروانه پیدا می کند ولی در اثر یک تصادف جعبه به دست افراد دیگری می افتد، از اینجا به بعد دیگر شخصیت های مختلف که هیچ کدام ذره ای سطح و عمق نداشتند بی هیچ تاثیری فقط وارد داستان می شدند و از داستان خارج می شدند و گاهی وسط ماجراهای مربوط به آدم های دیگر، آدم های قبلی یا بعدی داستان جلوی دوربین رد می شدند تا فیلمساز بگوید این ها همه به هم مربوطند. جالب اینجاست که مجنون لیلی ادعای دفاع از فرهنگ ایرانی را هم دارد و مثلا می خواهد دو شخصیت اصلی فیلم را که تصمیم دارند حتی در صورتی که نتیجه ی آزمایششان منفی شد باز هم با هم ازدواج کنند را به عنوان لیلی و مجنون امروزی به تماشاگر بقبولاند. ولی فیلمی تا این حد سطحی و بد که بیشتر تماشاگران نارضایتی شان را بعد از دیدن فیلم بیان می کردند چطور می تواند به عنوان نمادی از یک فرهنگ تلقی شود؟ باز خدا پدر سینمای هالیوود را بیامرزد که به سینماگران ما یادآوری کرد به جز روایت خطی یک ماجرا راههای دیگری هم برای قصه گفتن وجود دارد و حالا امروز سینما و تلویزیون ما پر شده از قصه هایی که از کلی خرده روایت تشکیل شدهاند که یک اتفاق یا یک شی آنها را به هم ربط می دهد. تنها نکته ی مثبت فیلم به نظرم سکانس های مربوط به حامد بهداد بود و بس. علاوه بر اعصاب خرد کن بودن فیلم، نگاههای سرزنش بار دوستان هم بابت این که: « بابا مثلا تو فیلم شناس جمع هستی، این چه فیلمی بود ما رو آوردی! » دیگر داشت طاقتم را طاق می کرد و اگر جای بدی در سالن ننشسته بودم همان اواسط فیلم از سالن بیرون زده بودم.
فیلم که تمام شد دوستان پیشنهاد کردند که برای سانس بعدی برویم و دایره زنگی راببینیم. وقتی از سالن بیرون آمدیم آن چنان صفی جلوی گیشه ی دایره زنگی بسته شده بود که من یکی نمونه اش را در سینمای ایران فقط برای مارمولک بخاطر دارم و تازه موقعی که ما رسیدم دوباره بلیت های دایره زنگی تمام شد.
خانه که رسیدم سرم به شدت درد می کرد و تنها کاری که می توانستم انجام بدهم این بود که بخوابم. خوابی برای فرار از خاطره ی یک روز تعطیل که با تماشای یکی از محصولات خوش رنگ و لعاب سینمای ایران به هدر رفته، خوابی برای رهایی از خاطره ی نگاههای سرزنش باری که بی دلیل نصیبت شده، خوابی برای...
امروز می خواهم بروم و دایره زنگی را ببینم، امیدوارم این یکی از قبلی فقط کمی بهتر باشد که البته ی سابقه ی اصغر فرهادی و سریال های تلویزیونی پریسا بخت آور کمی امیدوار نگه ام می دارد تا چه پیش آید و چه در نظر افتد...
مرتبط: مجنون لیلی پرفروشترین فیلم اکران نوروزی




 |+| نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 10:57  توسط مسعود  | 
بچه های ابدی هشتمین فیلم پوران درخشنده است و به همراه رابطه و پرنده کوچک خوشبختی فیلم های اول و دوم همین کارگردان می توانند تشکیل یک سه گانه درباره کودکانی که دچار معلولیت جسمی هستند را بدهند. در رابطه پسرکی کر و لال از ارتباط با اطرافیانش در خانه و مدرسه ناتوان است، در پرنده کوچک خوشبختی باز هم دخترکی کر و لال از ارتباط با پدر و همکلاسی ها در مدرسه عاجز است و در بچه های ابدی علی که دچار سندروم دان است و ارتباط او با اطرافیانش و مشکلاتی که در ارتباط علی و اطرافیان بوجود می آید محور داستان قرار گرفته است. هر سه فیلم با یک پایان خوش یا هپی اند تمام می شوند. بچه های ابدی قصه اش را خوب تعریف می کند و اگر « ور ایراد گیر ذهنتان » مدام به کار نیفتد می توانید از فیلم لذت ببرید.
یک- نگاه خطا پوش:
بچه های ابدی می خواهد قصه تعریف کند، قهرمان قصه اش را از نقطه الف به نقطه ب برساند، تماشاگر را وادار به همذات پنداری با قهرمانش کند، او را تا انتها با مصایب قهرمان قصه همراه کند و در انتها حرفهایش را بزند و تماشاگر را راضی از سالن بیرون بفرستد و این کار را خیلی خوب انجام می دهد. فیلمساز می خواسته علاوه بر تعریف کردن قصه اش به تماشاگر درباره رفتار با بچه هایی که دچار مشکل « سندروم دان » آموزش بدهد و این کا ر را هم می کند و حتی تماشاگر را با این سوال مطرح می کند که: « اگر من به شخصیتهای فیلم بودم چه می کردم؟ »
بچه های ابدی ساختاری شسته رفته و استاندارد دارد. کارگردانی نسبتا خوب پوران درخشنده به همراه فیلمبرداری خوب حسین جعفریان، طراحی صحنه و لباس بهزاد کزازی، بازی خیلی خوب پانته آ بهرام که شخصیت اش در فیلمنامه هم خیلی خوب نوشته شده است و این نقش برایش سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش دوم زن را در جشنواره فیلم فجر به همراه آورد، سختی کار با یک بازیگر مبتلا به سندروم دان « علی احمدی فر » که حضور موفقی در فیلم دارد و بازی های خوب شهاب حسینی و الهام حمیدی از بچه های ابدی کاری قابل قبول و آبرومند ساخته است.
سکانس پایانی فیلم که شخصیتهای اصلی را در یک بهشت زمینی نشان می دهد به لحاظ قاب بندی و ترکیب رنگها و همین طور پایان بندی که در خدمت زدن حرف اصلی فیلمساز باشد یکی از زیباترین سکانسهایی است که بعد از مدتها در سینمای ایران دیده ام.

 


دو- نگاه ایراد گیر:
یکی از مشکلات فیلمنامه بچه های ابدی طرح ها و موقعیت های داستانی فراوانی است که از ابتدا و در طول فیلم در روند داستان خلق می شوند و برخی همین طور نیمه کار در طول داستان رها می شوند. از ابتدای فیلم برای تماشاگر این سوال پیش می آید که شخصیت اصلی فیلم کیست؟ آیا شخصیت اصلی فیلم ایمان است که باید بین نگهداری برادرش که دچار معلولیت جسمی است و عشق آینده اش نگار یکی را انتخاب کند؟ یا شخصیت اصلی فیلم نگار است که باید زندگی اش را با شخص دومی که همان برادر ایمان است قسمت کند؟ یا شخصیت اصلی علی است که در ارتباط با اطرافیان دچار مشکل است؟ به نظر می رسد تمرکز فیلمساز هم بیشتر روی علی و ارتباطش با اطرافیان و به ویژه ایمان و نگار است. ولی مشخص نیست فیلمساز که در ابتدای فیلم تماشاگر و شخصیت نگار را این همه در تعلیق حضور علی نگه می دارد و به عمد از نمایش دادن علی در چند سکانس آغازین داستان خودداری می کند، چرا در اولین برخورد نگار و علی که جرقه های ارتباط این دو هم در همین سکانس اتفاق می افتد به جای خرد کردن نماها و نشان دادن عمل و عکس العمل های علی و نگار در برخورد با هم که به همذات پنداری تماشاگر و درک درست رابطه این دو و بعد منطقی تر شدن تصمیم نگار برای تقسیم زندگی با علی کمک می کند به یک لانگ شات خنثی از علی و نگار که مشغول بازی هستند بسنده می کند؟دقیقا مشخص نیست فیلمنامه چرا از اواسط فیلم راه دیگری می رود و بعد از فرار علی از آسایشگاه موقعیتی را به شکل کاملا تصادفی طرح می کند که هیچ نقشی در روند قصه فیلم ندارد. برخورد علی با زن قاچاقچی با بازی پانته آ بهرام که انصافا شخصیت پردازی خیلی درستی دارد و پانته ا بهرام هم به درستی این نقش را درک و اجرا کرده است همان طور که خیلی اتفاقی وارد فیلم می شود خیلی اتفاقی هم از فیلم بیرون می رود تا باز علی در خیابان ها اواره شود و اتفاقاتی کلیشه ای که می توان در هر فیلم ایرانی دیگری مشابه شان را یافت اتفاق بیافتند.
موسیقی فیلم کار « کامبیز روشن روان » که در جشنواره فجر هم جایزه بهترین موسیقی متن را گرفت فقط به کار سوزناک کردن صحنه می آید، در هر صحنه ای که شخصیت علی حضور دارد موسیقی هم شروع می شود تا مثلا بار عاطفی فضا را بیشتر کند و به نظرم یکی از بزرگترین ضعف های بچه های ابدی همین موسیقی است. کاش پوران درخشنده متوجه می شد که موضوع بچه های ابدی به قدر کافی متاثر کننده و سوزناک هست و دیگر این همه نیاز به تاکید موسیقی برای افزایش بار احساسی فیلم نبود.
موضوع بچه های ابدی اگر به صورت مستند و با شخصیت هایی واقعی ساخته می شد می توانست تاثیری دو چندان داشته باشد، در جایی از فیلم شخصیت نگار به سراغ خانواده هایی می رود که بچه های سندروم دان دارند، این صحنه ها به دلیل اغراق بیش از حد و نمایش بودنشان نمی توانند تاثیر چندانی روی بیننده داشته باشند. در حالی که اگر درخشنده نگار را با توجه به پیشینه ای که در فیلمنامه برایش در نظر گرفته- نگار بازیگر تئاتر است- به سراغ خانواده های واقعی می فرستاد حالا فیلم تاثیر دو چندانی می گذاشت و تصمیم های نگار برای تقسیم کردن زندگی اش با علی منطقی تر جلوه می کرد.
سکانس پایانی فیلم که ایمان، نگار، علی و بچه ایمان و نگار را در کنار هم در یک بهشت زمینی نشان می دهد باز هم سوالاتی را در ذهن بیننده ایجاد می کند. علی که حضور نگار را در کنار برادرش به سختی پذیرفته چطور حضور یک بچه را که حتما تمام توجهات را معطوف خودش می کند در کنار خود می پذیرد؟
سه- نگاه واقع بینانه:
با این همه بچه های ابدی بعد از تجربه ناموفق « رویای خیس » گام موفق دیگری در کارنامه پوران درخشنده است. فیلم آبرومندی است و حداقل در حد و اندازه های سینمای ایران ساختار استانداردی دارد و علاقمندی فیلمسازش را در کار با سوژه ها و موضوعات اجتماعی کودکان و نوجوانان نشان می دهد. بی انصافی است اگر کار سخت پوران درخشنده در کار با بازیگر نقش علی را نادیده بگیریم و تلاش هایش را برای ساخت فیلم هایی که حداقل حرفی برای گفتن دارند در سینمایی که همه دنبال ساخت کمدی هایی بزن در رویی هستند ارج ننهیم.
شاید جمله هایی که پوران درخشنده در یادداشتش برای شماره ویژه جشنواره مجله فیلم نوشته است حسن ختام مناسبی برای این یاداشت باشد:
« می گویند خداوند بزرگ نعمت های گوناگونی را به فرزندانش عطا می کند. به بعضی عقل می دهد تا جهان را تغییر دهند، به بعضی قلب تا ضربان نبض انسانیت برقرار بماند، اما به بعضی دیگر فقط روح می بخشد و این ها هستند که همیشه کودکان او باقی می مانند، مثل این که نقاش بزرگ از میان همۀ رنگ های تخته رنگش تنها یک رنگ برداشته است. رنگ مهربانی، سادگی، صداقت و عاطفه. رنگ بچه های ابدی. »

مرتبط:

گفتگوی روزنامه اعتماد با پوران درخشنده

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 20:38  توسط مسعود  | 
از دور که نگاه می کنی همه چیز جذاب به نظر می رسد. قرار است فیلمی ببینیم به اسم « توفیق اجباری »، فیلمی با حضور:
ستاره ی این روز های سینمای ایران، ستاره ای که می گویند حضورش فروش هر فیلمی را تضمین می کند و مردم برای دیدنش سر و دست می شکنند. « محمد رضا گلزار »
بازیگری که در همین جشنواره ی فجر سال گذشته سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول زن را برای حضور موفقش در فیلم « خون بازی » گرفته است. « باران کوثری »
یک کمدین تلویزیونی که دو تا از بهترین سریال های مناسبتی چند سال اخیر تلویزیون را ساخته است- خانه به دوش و متهم گریخت- و نشان داده که هم کارگردان و هم بازیگر با استعداد و با هوشی است. « رضا عطاران »
بازیگر زن دیگری که در یکی از بهترین کمدی های چند ساله ی اخیر سینمای ایران- نان و عشق و موتور هزار- بازی موفقی داشته و فعالیت هایش نشان می دهد که دغدغه های جدی دیگری مثل روز نامه نگاری و نوشتن هم دارد. « بهاره رهنما »
قرار است فیلمی ببینیم که کارگردانش در همین جشنواره ی فجر سال گذشته برای فیلم قبلی اش- روز سوم - سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی را گرفته است. فیلم قبلی اش در جشنواره ی فجر در تمام رشته ها نامزد دریافت جایزه شده است. کارگردانی که دو تا از سریال های موفق و پر بیننده ی- وفا و صاحبدلان - این چند سال تلویزیون را ساخته است.
انتظار زیادی هم نداریم قرار است یک کمدی رمانتیک از سینمای ایران ببینیم اما در عمل با یک فیلمنامه ی ضعیف روبرو هستیم که تنها اتکایش به نام محمد رضا گلزار است، فیلمنامه ی پیمان عباسی پر است از موقعیت ها و اتفاقاتی که آن قدر در فیلم های کمدی و برنامه های طنز نود شبی این سالها تکرار شده اند جذابیت خود را از دست داده اند.
در تمام طول فیلم مشخص نمی شود که سیمین « باران کوثری » به چه علت از همسرش طلاق گرفته است؟ فیلم هیچ نکته ی منفی از محمد رضا گلزار به ما نشان نمی دهد که آنرا دلیل طلاق سیمین بدانیم، آیا صرف این که گلزار بازیگر محبوبی است و هزاران دختر عاشق و هواخواهش هستند می تواند دلیل قانع کننده ای باشد؟
گروه زنان فیمینیست فیلم- لیدا عباسی و رفقا - که مشابهشان را در عینک دودی فیلم دیگری از همین آقای لطیفی دیده ایم چه نقشی در سیر ماجراهای فیلم دارند؟ و اصلا سیمین « باران کوثری » چرا این قدر مطیع حرف ها و تصمیمات لیدا « لیدا عباسی » است؟ سیم سیم « نیوشا ضیغمی » که مثلا سالها در فرانسه زندگی کرده و زبان فارسی کامل و بدون لهجه صحبت می کند چطور نمی داند که اینجا ایران است و ورود یک دختر مجرد به خانه ای که دو مرد جوان در آن زندگی می کنند اشکال دارد؟ اصلا مشخص نمی شود که وقتی گلزار و سیم سیم برای انجام کاری به سفارت فرانسه می روند چطور به طور کاملا تصادفی لیدا هم سر و کله اش روبروی سفارت فرانسه پیدا می شود تا با موبایلش از آنها عکس بگیرد؟ نقشی است که بهاره رهنما بازی می کند مثلا قرار بوده نشانه ای باشد از دخترانی که عاشق سینه چاک گلزار هستند، سکانس هایی که هیچ نقشی در پیشبرد قصه ندارند و شخصیتی که کاملا پا در هواست، البته به گفته ی بهاره رهنما سکانس هایی از بازی وی و سرانجام این شخصیت از فیلم حذف شده است.
بدترین نکته ی فیلم پایان کاملا سر دستی آن است، البته می دانیم که داریم یک کمدی رمانتیک می بینیم که قرار است آخر کار همه چیز به خیر و خوشی تمام شود و زن و شوهر فیلم هم دوباره به هم برسند ولی این که ناگهان شخصیت اصلی فیلم غیبش بزند و بعد زنش یادش بیاید که او جایی دارد که هر وقت خسته و ناراحت است آنجا می رود و بعد سراغ او برود و با کمی حرف زدن تمام مشکلاتشان حل شود، چنین موقعیتی چند بار در فیلم های این چند ساله تکرار شده است؟ من الان نوک برج و مجردها را به عنوان نمونه هایی از این موقعیت به خاطر می آورم. اگر قرار بود تمام مشکلات شخصیت های اصلی فیلم این همه راحت حل شود آن همه جنگ و دعوا از ابتدای فیلم برای چه بود؟
لطیفی در تمام این سالها کارگردان پرکاری بوده است و کار هایش هم معمولا پربیننده بوده اند اما به شخصه فکر می کنم ساختن توفیق اجباری یک عقب گرد بزرگ در کارنامه ی لطیفی است.
تنها نکته ها ی مثبت توفیق اجباری یکی بازی خوب رضا عطاران است که آن هم دقیقا از سریال ترش و شیرین می آید و دیگری صف های طولانی که این روز ها جلوی سینما های نمایش دهنده ی فیلم می بینیم. به قول دوستی « اومدیم دو ساعت سینما که بخندیم، این همه ایراد و اشکال واسه چیه؟ »
باشد ما هم می نشینیم و خانه های شیک می بینیم و ماشین های آن چنانی، می نشینیم و زن و شو هر هایی را می بینیم که تنها مشکلشان این است که مرد حاضر نیست به زنش بگوید: « دوستت دارم ». می نشینیم پاپ کورن و کولا می خوریم و به ستاره مان می خندیم.
راستی صف های طولانی جلوی سینماهای نمایش دهنده ی توفیق اجباری چه چیز را ثابت می کند؟؟؟


 |+| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 19:11  توسط مسعود  | 

 

اتوبوس شب طبع آزمایی کیومرث پور احمد در زمینه ی سینمای جنگ بعد از دو فیلم نا امید کننده ی گل یخ و نوک برج است. اتوبوس شب که براساس داستانی کوتاه از حبیب احمد زاده به نام سی نه و یک اسیر ساخته شده را می توان بازگشت دوباره ی پور احمد به سینمای مورد علاقه اش که اوجش را در شب یلدا شاهد بودیم دانست. فیلم های پور احمد را شاید در یک کلمه بتوان فیلم هایی دانست با داستان هایی کوتاه که جزییات و سادگی در آنها حرف اول را می زند. این بار هم مثل بسیاری آثار پور احمد قهرمان قصه یک نوجوان است. یک نوجوان جنوبی که قرار است در بحبوحه ی جنگ تعدادی اسیر عراقی را به همراه یک راننده به پشت جبهه منتقل کند و در این مسیر یک رزمنده هم با آنها همراه می شود. می بیند که با یک قصه ی کاملا تک خطی روبرو هستیم که نمونه اش بارها ساخته شده است. نوجوانی که قرار است به واسطه ی قرار گرفتن در شرایطی خاص به بلوغ برسد و به اصطلاح مرد شود. حتی در یکی از دیالوگهای عیسی نوجوان فیلم به این نکته اشاره می شود:
« یه روز بچه بودم، شونزده سالم بود. فرداش بازم شونزده سالم بود اما دیگه بچه نبودم. جنگ شروع شده بود.»
حسن بزرگ اتوبوس شب در این است که برخلاف خیلی از فیلم های جنگی سینمای ایران اینجا به جای حادثه با آدم ها و روابط شان سر و کار داریم. آدم های اصلی فیلم عبارتند از: عیسی نو جوان شانزده ساله ی فیلم « مهرداد صدیقیان »، عمو رحیم راننده ی اتوبوس « خسرو شکیبایی »، عماد « امیر محمد زند »، فاروق اسیر دو رگه ی ایرانی- عراقی « محمد رضا فروتن »، سیمون فواد پزشک کرد فیلم « کوروش سلیمانی »، دو اسیر عراقی که فدای حزب بعث هستند و سرانجام زن عماد « الناز شاکر دوست » که با بچه ای که در شکم دارد در اردوگاه منتظر بازگشت شوهرش است. حتی شاید بتوان اتوبوسی را که بیشتر وقایع فیلم در آن اتفاق می افتد جز شخصیت های فیلم به حساب آورد همان طور که نام فیلم هم به این موجود اشاره دارد. پس با یک روایت شخصیت پردازانه در باره ی ادم های جنگ روبرو هستیم و این بار هر دو طرف را هم می بینیم هم طرف ایرانی و هم طرف عراقی. شخصیت های فیلم قبل از هر چیز آدم هایی هستند معمولی، عراقی هایی که دوست داشته اند روی پل شط بزنند و بیایند این طرف و فالوده ی شیرازی بخورند و از آن طرف دوست داشته اند ایرانی ها هم گاهی بیایند آن طرف و خوش بگذرانند. این نکته در دیالوگ های فاروق چند باری هم تکرار می شود که: « پسرای این ور عاشق دخترای اون ور، دخترای این ور عاشق پسرای اون ور »
فیلم با تصویر نخلستان های بی سر آبادان شروع می شود و با زن عماد و تصویر تکه ای از چادرش که به سیم های خاردار گیر کرده و پاره شده پایان می یابد. پایان فیلم پایان امیدوار کننده ای نیست، می توان فکر کرد به فرزند عماد که بدون پدر به دنیا می آید.

فیلم های پور احمد معمولا بازی های خوبی دارند، اینجا هم چند بازی خوب داریم. مهرداد صدیقیان در نقش یک نوجوان جنوبی بازی درخشانی کرده است هر چند جاهایی نتوانسته لهجه ی جنوبی را خیلی خوب ادا کند، نمی دانم چرا مهرداد صدیقیان با این که نقش اول فیلم پور احمد را بازی می کند ولی در جشنواره فیلم فجر کاندید بازیگری نقش دوم شده بود؟

خسرو شکیبایی در دومین همکاری اش با پور احمد بعد از خواهران غریب یکی از نقاط اوج کارنامه اش را رقم زده است. راننده ی تنهای فیلم که ابتدای فیلم می گوید رادیو را به عنوان مونسش انتخاب کرده است تا کمتر حرف بزند با آن صدا و چهره ی خسته وقتی در تقابل با عیسی قرار می گیرد به تدریج پوسته ی سخت خود را می شکافد و کم کم با پیر مرادی روبرو می شویم که در تقابل با عیسی برای هر دوی انها تجربه ی متفاوتی را در پایان فیلم رقم می زند.

به نظرم متفاوت ترین نقش فیلم از آن محمدرضا فروتن است، یک اسیر دو رگه ی ایرانی-عراقی که هیچ شباهتی به فروتنی که تا قبل از اتوبوس شب دیده ایم ندارد. ظاهرا فروتن برای این نقش مدتی زبان عربی را هم فرا گرفته است. بازی در نقش فاروق به نظرم جسارتی می خواسته که خوشبختانه فروتن نشان داده که دارد.

اتوبوس شب یک فیلم جنگی است که در دهه ی هشتاد ساخته شده است. پس شاید نباید خرده بگیریم به بعضی شعارهایی که از زبان شخصیتهای فیلم می شنویم. شاید اگر این فیلم در همان زمان جنگ ساخته می شد با اثر کاملا متفاوتی روبرو بودیم. اتوبوس شب یک فیلم جنگی دهه ی هشتادی است.

اتوبوس شب نشانه هایی از علاقه ی همیشگی پور احمد به موسیقی را هم در خود دارد. ترانه ی «رود کارون» با صدای تاجیک خواتنده ی کوچه بازاری دهه ی چهل و همین طوری آهنگی از یک خواننده ی عرب که در دو سه جای فیلم می آید و آوازی که اسیران عراقی در قسمتی از فیلم با ریتم ترانه ی معروف « ملا ممد جان » می خوانند همه نشانه هایی از این علاقه هستند.
پی نوشت: موقع دیدن فیلم با خودم فکر می کردم که کاش فیلم با ملاقات دو تا از این آدم ها و وضعیت و شرایط امروزشان شروع می شد و بعد به گذشته برمی گشت و کل فیلم یک فلاش بک طولانی بود. دیروز مصاحبه ای از پور احمد خواندم که گفته بود قرار بود سکانسی بگیریم از چهل سالگی عیسی و ملاقاتش بعد از سال ها با زن و پسر عماد که همین ملاقات عیسی را وارد خاطراتش می کرد و حتی بازیگر نقش عیسی تست گریم هم شد که چهل ساله شود. شبی که رفتیم برای فیلم برداری باران آمد و نشد کار کنیم و من ته دلم خوشحال شدم. چون نماهایی در نخل های بی سر آبادان گرفته بودیم که برای شروع مناسب تر بود.

به هر حال اگر از دیدن رفیق بد، کلاغ پر و توفیق اجباری خسته شده اید دیدن یک فیلم سیاه و سفید جنگی که بخش اعظم اش در یک اتوبوس در حال حرکت می گذرد تجربه ی متفاوتی است که به یک بار امتحان می ارزد.

اتوبوس شب در جشن خانه ی سینما جایزه ی بهترین فیلم، بهترین فیلمنامه و بهترین بازیگر نقش اول مرد « خسرو شکیبایی » را هم گرفته است و به نظرم به همراه خون بازی بهترین فیلم هایی هستند که امسال اکران شده اند.

مرتبط:
وبلاگ فیلم اتوبوس شب

 

یک نگاه نه چندان موافق به اتوبوس شب

جوایز اتوبوس شب در جشنواره ها

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 20:54  توسط مسعود  | 
محمد یوسفی عزیز از من خواسته است که تاثیر گذار ترین فیلم های زندگی ام را نام ببرم. من به جای فیلم های تاثیر گذار دوست دارم از چند تا از فیلم های محبوبم نام ببرم. فیلم های محبوبم را اغلب از بین فیلم های این چند ساله ی سینمای ایران انتخاب کرده ام. شاید فیلم هایی که نام می برم هیچ کدام آثار بزرگ و ماندگاری نباشند ولی هرکدام در دوره ای من را به نوعی در گیر خود کرده اند و جادوی بعضی شان هنوز ادامه دارد.
یک- شب یلدا: سینمای کیومرث پور احمد را دوست دارم و نوشته هایش را بیشتر از فیلم هایش. از قصه های مجید به بعد آثار پور احمد را دنبال کرده ام. شب یلدا را دوست دارم به خاطر حامد احمد زاده، به خاطر تنهایی حامد، گریه هایش، دلتنگی هایش، آن تولدی که در تنهایی برای دخترش می گیرد و پریا که صدایش سنگ صبور حامد است. هنوز هم تصنیف دل دیوانه ی ویگن و گریه ی محمد رضا فروتن روی تیتراژ ابتدایی فیلم حالم را دگرگون می کند.
دو- نفس عمیق: کامران، منصور و آیدای نفس عمیق هیچ وقت فراموشم نمی شوند و این تصاویر گاهی وقت ها رژه می روند جلوی چشمانم: برگه ی انتخاب واحد کامران که زیر باران می ماند، ماشین منصور و آیدا که توی جاده ی چالوس بین ابر ها گم می شود... و این دیالوگ که کامران به منصور می گوید: « کاش می تونستم عیاشی کنم.»
سه- لیلا: داستان ساده و تک خطی لیلا در دستان هر فیلمساز دیگری به غیر از داریوش مهر جویی می توانست به فیلم مبتذلی تبدیل شود. لیلا ی مهر جویی اما از آن فیلم هایی است که توی تاریکی سینما باید به پرده زل بزنی و آنجا که لیلا می گوید: « خدایا نکنه منفجر بشم.» بغضت را فرو بخوری.
چهار: شب های روشن: گاهی وقت ها خودم را جای استاد شب های روشن تصور می کنم که تمام کتابهایش را به خاطر دختری که عاشقش شده می فروشد و آن شعر پایانی فیلم را هر از گاهی زمزمه می کنم:
دل من همی داد گفتی گوایی/ که باشد مرا روزی از تو جدایی
بلی هر چه خواهد رسیدن به مردم/ بر آن دل دهد هر زمانی گوایی
پنج: بوتیک: اتی بوتیک روی پل فریاد می زند و تو در صندلی ات فرو می روی. بوتیک فیلم تلخی است و این تلخی تا مدت ها در یاد می ماند.
شش: چهارشنبه سوری: حکایت اصغر فرهادی از زندگی یک خانواده ی متوسط شهری آن قدر واقعی و پر از جزییات زندگی روزمره است که گاهی فراموش می کنی داری فیلم می بینی.
هفت: بودن یا نبودن: بودن و نبودن بهترین و قدر نادیده ترین فیلم کیانوش عیاری است. آنیک برای گرفتن قلب بیماری که مرگ مغزی شده است هر بار باید کلی پله را طی کند تا به خانه ی پسری که مرگ مغزی شده است برسد و التماسشان کند که قلب پسرشان را به او بدهند و این پله ها چقدر شبیه زندگی اند.
هشت: زیر پوست شهر: آن سکانس انتهایی فیلم که طوبی جلوی دوربین می ایستد، انگشتش را رو به دوربین نشان می دهد و بعد با اشاره به سینه اش می گوید: « یکی بیاد از این تو فیلم بگیره.» از یاد نرفتنی است.
نه: نان و عشق و موتور هزار: برخلاف خیلی از فیلم های کمدی سینمای ایران نان و عشق و موتور هزار لودگی نمی کند، حرفش را بی ادعا می زند و تو هم راحت می توانی توی سالن سینما قهقهه بزنی و بخندی.
ده: مسافران: از همان اول کار که هما روستا می گوید: « ما به تهران نمی رسیم ما توی راه می میریم.» تا انتهای فیلم که مسافران با آن آینه ی خانوادگی از راه می رسند توی بهت و حیرت و امید غرق می شوی. جمیله ی شیخی در مسافران بیضایی فراموش نشدنی است.
و اگر بخواهم باز هم نام ببرم: شوکران از بهروز افخمی، خیلی دور خیلی نزدیک از رضا میر کریمی، گیلانه از رخشان بنی اعتماد، کاغذ بی خط از ناصر تقوایی و ...
بهتر است همین جا تمامش کنم، چون اگر بخواهم ادامه بدهم این اسامی حالا حالا ها ادامه خواهد داشت.
شما هم اگر دوست دارید از فیلم های محبوبتان بگویید.
 |+| نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 12:53  توسط مسعود  | 
« من با زمان قرار همزیستی مسالمت آمیز گذاشته ام که نه او مرا مرتبا دنبال کند و نه من از او فرار کنم، بالاخره که روزی به هم خواهیم رسید. هرگز در مسیر پیموده شده گام بر ندارم زیرا این راه مرا تنها به همان جایی می رساند که دیگران رسیده اند.
گذشت زمان بر آنها که منتظر می مانند بسیار کند، بر آنها که زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی و بر آنها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است اما بر آنها که عشق می ورزند زمان را آغاز و پایانی نیست.
بسیاری مردم شادی های کوچک را به امید خوشبختی های بزرگ از دست می دهند. درک زندگی تنها با نگاه به گذشته میسر است اما زندگی کردن تنها با نگاه به آینده...»
متن بالایی گفتار ابتدایی برنامه ی باز هم زندگی است که به کارگردانی بیژن بیرنگ از شبکه ی چهار سیما پخش می شود. بیژن بیرنگ به همراه مسعود رسام به عنوان یک زوج برنامه ساز سال ها در تلویزیون سریال ها و برنامه های موفقی را کارگردانی و تهیه کرده اند. سریال ها و برنامه هایی مثل: محلۀ بهداشت، محلۀ برو بیا، در خانه، همسران، این خانه دور است، خانۀ سبز، دنیای شیرین، دنیای شیرین دریا و ...
انصافا بخش زیادی از خاطرات خوش تلویزیونی ما را کارهای زوج بیرنگ و رسام تشکیل می دهد، حرف اغلب برنامه هایی که این دو ساخته بودند اغلب یکی بود بیایید زندگی را جور دیگری ببینیم. مدتی است که بیرنگ و رسام دیگر با هم کار نمی کنند و من فکر می کردم که دوران اوج این زوج برنامه ساز به پایان رسیده است تا اینکه به طور اتفاقی آنونس برنامه ی باز هم زندگی را دیدم.
باز هم زندگی یک برنامه ی گفتگو محور است به سبک تاک شوهایی که در شبکه های خارجی می بینیم. برخلاف برنامه های گفتگو محوری که این روز ها در شبکه های سیما زیاد می بینیم و اغلب مهمانانشان را از بین چهره های سرشناس هنری، ورزشی و سیاسی انتخاب می کنند، مهمان هایی که برنامه ی باز هم زندگی سراغشان می رود آدم های معمولی هستند که به قول بیرنگ دنبال رویا ها و دیوانگی هایشان رفته اند و در مسیر تکراری و پیموده شده ی زندگی گام برنداشته اند. زنی که راننده ی اتوبوس است، زن و شو هری که بعد از ازدواج تصمیم گرفته اند دور دنیا را با دوچرخه رکاب بزنند و در طول سفر در ایتالیا متوجه شده اند که به زودی صاحب بچه می شوند و سفرشان را نیمه کاره گذاشته اند، زنی که سال هاست مدیر یک شرکت حمل و نقل است، پسر جوانی که طراحی شکل هزاران حیوان را بدون هیچ مدلی به کمک ذهنش انجام می دهد، مترجمی« نجف دریا بندری» که سراغ نوشتن یک کتاب آشپزی رفته است و ...
مجری برنامه هم خود بیژن بیرنگ است و انصافا اجرای جذاب و گرمی دارد.
بیژن بیرنگ در جایی گفته بود که از ساختن برنامه های نمایشی خسته شده و به سمت ساختن برنامه های این فرمی آمده است. من با دیدن این برنامه به ذوق، هوش و پختگی بیژن بیرنگ قبطه می خورم که این طور توانسته از بین موضوعات اجتماعی و روزمره برنامه ای تا این حد حرفه ای و جذاب بسازد. باز هم زندگی هم از ما می خواهد که جور دیگری به این زندگی روزمره نگاه کنیم...
شما هم اگر فرصت کردید باز هم زندگی را تماشا کنید.
پنج شنبه ها، ساعت: 23:15
و تکرار جمعه ها ساعت: 15:45
مرتبط:

دایناسورها اسم اصلی برنامه مان بود

 |+| نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 17:54  توسط مسعود  | 
همین اول کار بگویم اگر هنوز پاداش سکوت را ندیده اید این یادداشت را نخوانید، چون مجبور شده ام در طول نوشته تمام داستان فیلم را لو بدهم، بنابراین اگر این یادداشت را بخوانید دیدن فیلم شاید دیگر برایتان جذابیت آن چنانی نداشته باشد. اگر هم فیلم را دیده اید که بسم الله:
اقتباس از داستان پر سر و صدای من قاتل پسرتان هستم نوشته ی احمد دهقان، وجود نام های بزرگی مثل پرویز پرستویی، رضا کیانیان، آتیلا پسیانی و حتی نام های دیگری مثل پریوش نظریه و مهتاب کرامتی- البته لیست بلند بالای بازیگران نامدار فیلم این احتمال را پیش می آورد که هر کدام از این بازیگران صاحب نقش های کوتاهی در فیلم هستند- طراحی اروند رود در استخری در کرج و آوردن یک فیلمبردار آلمانی برای فیلمبرداری صحنه های زیر آب و حتی فیلم قبلی مازیار میری یعنی به آهستگی همه از عوامل محرک و کنجکاوی برانگیز برای تماشای پاداش سکوت هستند.
داستان احمد دهقان به شکل یک نامه نوشته شده است ولی فیلمنامه نویس و کارگردان فیلم برای حرکت شخصیت های اصلی و رفتن از نقطه ی A به B از الگویی شبیه به الگوی سفر پیروی کرده اند و شخصیت هایی را طراحی کرده اند که هیچ کدام در داستان اصلی وجود ندارند.
اکبر منافی( پرویز پرستویی) به طور اتفاقی فیلمی از تلویزیون در مورد همرزمان سابق اش می بیند، دیدن این فیلم باعث می شود که اکبر به سراغ پدر یحیی( جعفر والی) برود و خودش را قاتل یحیی که از همرزمان اش در زمان جنگ بوده بنامد و از پدر یحیی بخواهد که او را قصاص کند- می بینید که تا اینجا فیلم چه دستمایه ی جذابی را برای روایت انتخاب کرده است- پدر یحیی قبول ادعای اکبر را منوط به شهادت همرزمان سابق اکبر می کند و از اینجا همراهی و سفر اکبر و پدر یحیی برای یافتن جواب سوال نحوه ی مرگ یحیی آغاز می شود. و اولین سوال در ذهن مخاطب فیلم ایجاد می شود که چرا اکبر در تمام این سال ها سراغ پدر یحیی نیامده است؟ سوالی که تا انتهای فیلم هم جوابی برایش پیدا نمی کنیم.
جستجوی این دو نفر بهانه ای می شود برای سرک کشیدن به زندگی امروزی رزمندگان سابق و برخورد جامعه ی امروز با این افراد به ترتیب همراه شخصیت های اصلی سراغ این شخصیت ها و مکان ها می رویم:
محمد سلیمی( آتیلا پسیانی) که در جنگ شیمیایی شده و حالا تک و تنها کار و زندگی می کند، عبدا... مشکاتی( فرهاد اصلانی) رزمنده ای که روزهای گذشته را فراموش کرده و سرش خیلی شلوغ است، خانه ی پدری اکبر و ملاقات با خواهر اکبر ( شبنم مقدمی) که برای غریبی برادر دلسوزی می کند، دفتر نشریه ی خاکریز که حالا تبدیل به دفتر نشریه ی جوانه شده و سردبیر نشریه ( مهتاب کرامتی) که علی انصاریان را خیلی تحویل می گیرد ولی برای این دو نفر اهمیتی قایل نیست، خانه ی کمال اطاعت که شهید شده و همسرش ( پریوش نظریه) به یاد روزهای گذشته روزگارش را در تنهایی می گذراند، دفتر جواد باز قلعه ای رزمنده ی سابق که حالا حاج آقا شده و منشی ریاکارش ( سیما تیرانداز) که به تلفن ها با سلامن علیکم پاسخ می دهد و این دو نفر را چندان تحویل نمی گیرد، آسایشگاه جانبازان و دیدن فرمانده ی سابق ( رضا کیانیان) که حالا زمین گیر شده است و نه می تواند حرف بزند و نه حرکت بکند.
مشکل اصلی فیلم اینجاست که هیچ کدام از این افراد و مکان ها هیچ کمکی به تماشاگر و شخصیت های اصلی فیلم نمی کنند که درستی یا غلط بودن ادعای اکبر را د ر یابد و فقط در حضور فرمانده و انتهای فیلم است که اکبر خاطرات گذشته را بازگو می کند و ماجرای مرگ یحیی را می گوید، شخصیت هایی که فیلمنامه نویس و کارگردان در مسیر حرکت دو شخصیت اصلی فیلم طراحی کرده اند اغلب تیپ هایی هستند که نمونه اش را در فیلم های این سال ها زیاد دیده ایم و به همین دلیل بازی بازیگران نامدار فیلم چندان به چشم نمی آید.
مشکل دیگر فیلم این است که همراهی دو شخصیت اصلی فیلم که در اینجا یکی خود را قاتل پسر دیگری می داند همدلی در من بیننده بر نمی انگیزد و هیچ درامی خلق نمی کند چون از همان ابتدا به نظر می آید پدر یحیی نسبت به اکبر نوعی ترحم دارد و اصرار چندانی هم برای قصاص از همان ابتدای فیلم ندارد.
در داستان ما فقط از زبان شخصیت اصلی در یک نامه ماجرای کشته شدن اجباری همرزمش را می خوانیم ولی در فیلم مسیری طولانی را برای رسیدن به این صحنه ها که در زیر آب اتفاق می افتند طی می کنیم. در داستان مرگ یحیی- البته در داستان شخصیت ها نام های دیگری دارند- نوعی قتل اجباری به خاطر فضای جنگ و لو نرفتن عملیات به حساب می آید و داستان قرار بوده داستانی ضد جنگ باشد که از بدی ها و زشتی های جنگ بگوید ولی در فیلم نوع نمایش مرگ یحیی شبیه به شهادت است و به همین دلیل فیلم کوبندگی داستان را ندارد، هرچند برای اجرای صحنه های زیر آب و مرگ یحیی و تلاش اکبر برای لو نرفتن عملیات و نگه داشتن یحیی زیر آب زحمت زیادی کشیده شده است.
پاداش سکوت با تمام ضعف هایی که دارد فیلم قابل تاملی است. پاداش سکوت هرچند به انتظارهایی که مازیار میری با به آهستگی برانگیخته بود پاسخ نمی دهد اما از حضور کارگردانان نسل سوم سینمای ایران که در جنگ حضور نداشته اند در عرصه ی سینمای جنگ خبر می دهد، کارگردانانی که باید نفسی تازه در کالبد سینمای جنگ بدمند و پاداش سکوت در این زمینه تلاش قابل تقدیری است. پاداش سکوت یکی از معدود آثار اقتباس سینمای ایران است. پاداش سکوت یک پرویز پرستویی مثل همیشه خوب اما تکراری و یک جعفر والی خیلی خوب دارد که بعد از سال ها غیبت با این فیلم دوباره در ینمای ایران حضور پیدا کرده است و همه ی این ها برای قابل تامل بودن یک فیلم در سینمای ایران کافی است.
 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 12:42  توسط مسعود  | 
برای من که زمانی شیفته ی فضاها، روابط و آدم های فیلمهای کیمیایی بودم تماشای رئیس نا امیدی کامل از کیمیایی است. البته می دانید که ما اصولا اهل افراط و تفریط ایم، کافی است که فیلم بعدی کیمیایی چیزی کاملا مخالف با رییس باشد تا تحسین های بی حد و اندازه مان نثار کیمیایی و تاریخ سینمای ایران شود. اما این که فیلمسازی در آستانه ی چهلمین سال فیلمسازی اش فیلم مغشوشی مثل رئیس بسازد- در عین این که به لحاظ ساخت رئیس فیلم پر زحمتی است- از آن اتفاق هایی است که شاید امکان وقوع اش فقط در اینجا باشد. این که فیلمسازی در بیست و چهارمین فیلمش قصه اش را با لکنت تعریف کند، این که منطق فضاها و روابط آدم ها مشخص نباشد از آن اتفاق هایی است که فقط اینجا امکان وقوع دارد.
آقای کیمیایی کاش تجارت را نساخته بودید
آقای کیمیایی کاش فریاد را نساخته بودید
آقای کیمیایی کاش سربازهای جمعه را نساخته بودید
آقای کیمیایی کاش رئیس را پس از حکم نساخته بودید
آقای کیمیایی کاش...

یادداشت من درباره ی رئیس در سی نت

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 21:32  توسط مسعود  | 
این قسمتی از متنی است که امیر پوریا در بزرگداشت بهرام بیضایی در جشن دنیای تصویر خواند:
« در طول ده سالی که جشن دنیای تصویر برپا می شود، بهرام بیضایی البته فقط یک فیلم بلند و دو فیلم کوتاه ساخت و تنها چهار تئاتر به روی صحنه برد، اما یازده نمایشنامه، هفت فیلمنامه، سیزده طرح دیگر برای فیلم و دو پژوهش بلند نوشت و منتشر کرد و پنجاه و چند کتاب از آثار او برای نخستین یا چندمین بار به چاپ رسید. و مهم تر اینکه بسیاری از این آثار از پرظرافت ترین و بدیع ترین متون نمایشی تاریخ معاصر ماست. اما شور ستایش او را بابت این همه اثر نوشتاری و تاثیر ماندگار، وانمی نهیم.»*
و بیضایی در جواب گفت: « هیچ وقت نخواستم برای فیلمهایی که نساخته ام مرثیه سرایی کنم ولی چرا همیشه هر تجربه ای را باید دیر بدست بیاوریم؟»
* این قسمت از روزنامه شرق شنبه بیست و سه تیر ماه نقل شده است.
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 20:26  توسط مسعود 
دیشب دهمین سال برگزاری جشن سینمایی/ تلویزیونی مجله ی دنیای تصویر با نام شب حافظ بود. این جشن در حالی دهمین دوره ی خود را پشت سر می گذارد که تنها جشن سینمایی/ تلویزیونی بخش خصوصی در ایران است.

دو سه شب پیش یکی از دوستان تماس گرفت که دو تا بلیت دارم برای جشن دنیای تصویر و بیا برویم و چه و چه. ما هم اول کلی ناز و نوز نمودیم که نمی آییم و حوصله ی دیدن هیچ آدمی را نداریم، اما از شما چه پنهان یک چیزی آن گوشه کنارها می گفت برو. از دوست عزیز اصرار و از ما انکار... عاقبت بعد از کلی چک و چانه راضی شدیم برویم!!!

ساعت ده دقیقه به هفت بعد از ظهر پنج شنبه، خیابان فاطمی، تالار وزارت کشور:
خیابان فاطمی ترافیک سنگینی را تجربه می کند و جمعیت عظیمی جلوی درب ورودی تالار وزارت کشور گرد آمده اند. چند نفر رهگذر می پرسند چه خبر است؟ ماشینها گاهی نیش ترمزی می زنند تا بفهمند چه خبر است که این همه چهره های آشنای سینمایی و تلویزیونی یکجا جمع شده اند. قرار بود درب تالار ساعت یکربع به هفت باز شود و مراسم ساعت یکربع به هشت آغاز شود. ساعت هفت است که کم کم درب تالار باز می شود و وارد تالار می شویم. چهره ها هم کم کم وارد می شوند و راه خود را به سختی از میان جمعیت باز می کنند. مهمانان v.i.p طبقه پایین و بقیه ی مهمانان طبقه ی بالا روی صندلی هایشان مستقر می شوند و مراسم ساعت هشت شب با اجرای تکه ای از نمایشنامه ی جولیوس سزار توسط داریوش ارجمند شروع می شود. بعد از اجرای داریوش ارجمند، آناهیتا نعمتی متنی درباره ی فیلم های به نمایش در آمده در سال هشتاد و پنج می خواند و یادی از در گذشتگان سینمای ایران می کند. هنگامی که آناهیتا نعمتی در حال خواندن متنش است حضور یک گربه ی از همه جا بی خبر روی صحنه لحظه ای نظم سالن را به هم میزند. بعد از صحبت های نعمتی فیلمی از در گذشتگان سینمای ایران پخش می شود و با پخش شدن تصاویر بابک بیات جمعیت سالن یکصدا غرق شور و هیجان می شود. بعد از پخش تصاویر در گذشتگان آناهیتا نعمتی از علی معلم، سردبیر مجله ی دنیای تصویر و بانی جشن دعوت می کند که روی صحنه بیاید.
علی معلم می آید و دعوت می کند که دو تا از ترانه های برگزیده را بشنویم. ترانه ی سریال وفا با صدای محمد اصفهانی و باغ مظفر با صدای مهران مدیری پخش می شود.
علی معلم از پرویز پرستویی که رکورددار در کاندیدا شدن برای تندیس حافظ است دعوت می کند که روی صحنه بیاید و مراسم اهدای جوایز با جایزه ی بهترین فیلم کوتاه، مستند و انیمیشن شروع می شود. فرهاد ورهرام، مستند ساز برجسته ی سینمای ایران تندیس حافظ را از دست پرویز پرستویی می گیرد.
علی معلم از امین حیایی دعوت می کند روی صحنه بیاید و امین حیایی به همان راحتی که معمولا در فیلمهایش است روی صحنه می آید و جایزه ی بهترین چهره پردازی برای فیلم خون بازی را به مهرداد میر کیانی اهدا می کند.
پوریا پور سرخ نفر بعدی است که برای دادن جایزه ی صدا به روی صحنه فرا خوانده می شود، جایزه صدا را محمد رضا دلپاک برای خون بازی می گیرد.
حمید جبلی که روی صحنه می آید خاطره های کودکی زنده می شوند. جبلی جایزه ی بهترین طراحی صحنه و لباس را به مجید میر فخرایی برای طراحی صحنه و لباس ازدواج به سبک ایرانی اهدا می کند.
علی معلم خسرو شکیبایی را روی صحنه می خواند، شکیبایی می آید و از علی معلم بابت اینکه باعث شده هنرمندان دور هم جمع شوند تشکر می کند و می گوید بعد از مدتها من استاد مشایخی و استاد کشاورز را اینجا دیدم و رو به کشاورز و مشایخی می گوید: « من پای شما را می بوسم.»
خسرو شکیبایی نام محمدرضا موئینی را به عنوان بهترین تدوینگر برای تدوین فیلم کافه ستاره می خواند، اما موئینی در سالن نیست و علی معلم از هانیه توسلی می خواهد که برای گرفتن جایزه روی صحنه بیاید. توسلی می آید و می گوید که تدوین کافه ستاره از کارهای مورد علاقه اش است و خیلی خوشحال است که این جایزه را در غیاب موئینی او به نمایندگی از عوامل کافه ستاره می گیرد.
محمد اصفهانی برای دادن جایزه ی بهترین موسیقی متن می آید و دکتر محمد سریر برای موسیقی فیلم ازدواج به سبک ایرانی جایزه می گیرد. محمد سریر جایزه اش را به آریا عظیمی نژاد برای موسیقی فیلم میم مثل مادر اهدا می کند.
علی معلم می آید و می گوید که می خواهم یکی از پر شر و شور ترین بازیگران سینمای ایران را روی صحنه دعوت کنم. قبل از اینکه حرفهای علی معلم تمام شود محمد رضا شریفی نیا روی صحنه است. قرار است شریفی نیا کاندیداهای جایزه ی بهترین فیلمبرداری را بخواند، اما شریفی نیا اول نام برنده را می خواند بعد نام کاندیداها را. محمود کلاری برای فیلمبرداری خون بازی برنده شده است ولی گویا کلاری برای فیلمبرداری فیلم جدید بهمن فرمان آرا در کردستان به سر می رود و پسرش به نیابت از پدر جایزه ی او را می گیرد.
علیرضا خمسه برای دادن جایزه ی بهترین بازیگر زن می آید و می گوید: « یک دنیا حرف دارم ولی شرح ندارد!!!»
نام کاندیدا ها را می خواند. برگزیده ی اول فاطمه گودرزی است برای ارائه تصویری دلنشین و ملموس از حالات و حرکات زن سنتی، مهربان و خانواده دوست تهرانی در فیلم ازدواج به سبک ایرانی.
برای دادن جایزه ی دوم بهترین بازیگر زن پژمان بازغی روی صحنه می آید و تصاویری از بازی رویا تیموریان در فیلم کافه ستاره پخش می شود. سالن از خنده نزدیک به انفجار است. رویا تیموریان می آید و از سامان مقدم بابت اینکه اجازه داده تا قالب های دیگری را هم در بازیگری امتحان کند تشکر می کند و جایزه اش را از دست پژمان بازغی یکی از همبازی هایش در فیلم کافه ستاره می گیرد.
علی معلم از محمد علی کشاورز دعوت می کند که روی صحنه بیاید ولی کشاورز از آمدن روی صحنه امتناع می کند و می گوید اساسا اعتقادی به جایزه دادن و جایزه گرفتن ندارد و از علی معلم می خواهد که از سال آینده بخش تئاتر هم به جشن اضافه شود تا این هنر هم کمی دیده شود. بعد از کشاورز علی معلم از سعید راد می خواهد که برای دادن جایزه یک عمر فعالیت نوشتاری روی صحنه بیاید. این جایزه به جمال امید، محقق و پژوهشگر سینما اهدا می شود.
علی معلم روی صحنه می آید و می گوید قرار است ساعت دوازده برق منطقه قطع شود، اگر کسی آشنایی در اداره ی برق دارد از نفوذش استفاده کند تا مراسم ما ادامه پیدا کند. عده ای با فریاد نام ده نمکی و شریفی نیا را تکرار می کنند.
داریوش فرهنگ جایزه ی اول بهترین بازیگر مرد را به داریوش ارجمند برای بازی در فیلم ازدواج به سبک ایرانی اهدا می کند و داریوش ارجمند جایزه اش را به پسرش، امیر یل ارجمند و همسرش که یک هفته از ازدواجشان گذاشته تقدیم می کند. امیر یل ارجمند بعد از گرفتن جایزه از دست پدرش می گوید: « این اولین شوکی بود که بعد از ازدواجم به من وارد شد.»
مسعود ده نمکی روی صحنه می آید تا جایزه ی دوم بهترین بازیگر مرد را اهدا کند و از همه ی بزرگان جشن بخاطر عصبانیتش در مراسم اختتامیه ی جشنواره ی فجر عذر خواهی می کند. بیژن امکانیان جایزه اش را برای بازی در فیلم تقاطع از دست ده نمکی می گیرد.
در اینجا دو کلیپ برگزیده ی دیگر، ترانه ی فیلم گرگ ومیش با صدای بنیامین بهادری و ترانه ی سریال اولین شب آرامش با صدای مهران زاهدی پخش شد.
جایزه ی بهترین فیلمنامه را منیژه ی حکمت برای فیلم به آهستگی به پرویز شهبازی اهدا می کند.
علی پروین و حشمت مهاجرانی دو مهمان ورزشی مراسم روی صحنه می آیند تا جایزه ی یک عمر فعالیت هنری را به جمشید مشایخی اهدا کنند. قسمت هایی از فیلمهای جمشید مشایخی پخش می شود. شازده احتجاب، قیصر، هزار دستان و کاغذ بی خط. با حضور جمشید مشایخی روی صحنه تشویق ها آن چنان زیاد می شود که نزدیک است سقف سالن پایین بریزد. جمشید مشایخی می گوید: « افتخار می کنم که در حضور فرزندان کوروش، فردوسی و حافظ هستم، افتخار می کنم که نیم قرن شاگرد شما بودم.» و دوباره تشویق های جمعیت اوج می گیرد.
حسام نواب صفوی روی صحنه می آید تا برنده ی بخش ترانه را معرفی کند. مهران مدیری برای ترانه ی باغ مظفر برنده ی این پخش است. بعد از گرفتن جایزه علی معلم مدیری را روی صحنه نگه می دارد تا ترانه ای را اجرا کند. مدیری ترانه ی سریال شب های یرره را به صورت پلی بک اجرا می کند و وقتی ترانه تمام می شود رو به جمعیت می گوید: « کاملا مشخص بود که خودم نمی خوندم!!!»
علی معلم از سیف الله داد دعوت می کند که برای دادن جایزه ی بهترین کارگردانی روی صحنه بیاید و داد بعد از اینکه نام کاندیداهای این بخش را می خواند از بهرام بیضایی دعوت می کند که او هم روی صحنه بیاید و جایزه ی سامان مقدم را برای کارگردانی کافه ستاره اهدا کند تا جایزه به سامان مقدم بچسبد.
مژده شمسایی هم جایزه ی بهترین فیلم را به رخشان بنی اعتماد و جهانگیر کوثری برای فیلم خون بازی اهدا می کند و جهانگیر کوثری جایزه اش را به باران کوثری اهدا می کند که بازی خوبش باعث شده فیلم خون بازی این طور جلوه کند.
کیومرث پور احمد و اعضای هیئت داوران روی صحنه دعوت می شوند و جایزه ی ویژه هیئت داوران به خانواده ی رسول ملاقلی پور به همسر و دخترش اهدا می شود.
مهران مدیری مجددا برای اجرای زنده ی یک ترانه روی صحنه دعوت می شود. مدیری با اشاره به پیانویی که روی صحنه کنارش بود گفت: « ساعت چهار بعدازظهر آقاي معلم از من خواست تا يك موسيقي زنده را روي صحنه اجرا كنم از او خواستم تا يك پيانو براي اجراي موسيقي تهيه كند و آقاي معلم گفت پيانو نداريم. براي همين من رفتم و يك پيانو براي اين مراسم خريدم. اين پيانو پس از اين مراسم ديگر استفاده‌اي ندارد و اگر كسي بخواهد بخرد، ما فروشنده‌ايم!»
امیر پوریا، منتقد سینما روی صحنه دعوت شد تا با خواندن متنی که درباره ی فیلمنامه های فیلم نشده ی بهرام بیضایی بود زمینه ساز اهدای جایزه ی ویژه دهمین سال جشن دنیای تصویر به بهرام بیضایی باشد. محمد رحمانیان کارگردان تئاتر روی صحنه دعوت شد تا جایزه ی بیضایی را اهدا کند. رحمانیان با حضور روی صحنه به همه ی کسانی که باعث شدند در طول این سالها بیضایی فیلم نسازد تبریک گفت. با حضور بهرام بیضایی روی صحنه جمعیت سالن یکباره به پا خاستند.
بيضايي پس از گرفتن جايزه‌اش گفت: خوشحالم كه اين جايزه را از دست محمد رحمانيان مي‌گيرم چون او نمونه‌ ی نسل بعدي نمايشنامه‌نويسان ايران است كه با نيرو و تداوم كار مي‌كند. من نمي‌خواهم براي فيلم‌هاي نساخته‌ام سوگواري كنم. اما بخش بزرگي از تأسف من براي اين است كه تجربه‌هاي زيادي را نتوانستم به دست بياورم و هر تجربه‌اي كه لازم بود دير به دست ما رسيد.
بیضایی گفت:« از سيف‌الله داد تشكر مي‌كنم چون تنها فيلم هفده سال اخيرم را در زماني كه او معاونت سينمايي بود ساختم و بيش از همه از همسرم، مژده شمسايي تشكر مي‌كنم كه در بدترين نااميدي‌ها حضور او بود كه من را به حركت درآورد.»
بعد از حضور بیضایی حامد بهداد برای اهدای جایزه ی بهترین فیلمنامه ی تلویزیونی روی صحنه آمد و قبل از اهدای جایزه به تمام کسانی که دم از تعطیلی سینما می زنند اعتراض کرد. جایزه ی بهترین فیلمنامه ی تلویزیونی را جابر قاسمعلی برای فیلمنامه ی را شب گرفت.
مسعود رایگان برای اهدای جایزه ی بهترین بازیگر مرد کمدی روی صحنه دعوت می شود. جایزه ی این بخش به رضا شفیعی جم برای بازی در باغ مظفر می رسد که شفیعی جم در سالن نیست و سروش صحت جایزه اش را می گیرد.
جایزه ی بهترین کارگردانی سریال تلویزیونی به محمد رضا هنرمند برای کارگردانی سریال زیر تیغ می رسد و جایزه بهترین سریال را حبیب رضایی به تهیه کنندگان سریال نرگس می دهد.
یکتا ناصر برای اهدای جایزه ی بهترین بازیگر مرد تلویزیونی روی صحنه می آید و برنده کسی نیست جز حسن پور شیرازی برای سریال نرگس. پور شیرازی که روی صحنه می آید نزدیک به یک نیمه شب است و پور شیرازی به همه صبح بخیر می گوید. پورشیرازی جایزه اش را به همسرش مهناز افضلی که خودش در بخش بهترین فیلم مستند برای ساختن فیلم کارت قرمز درباره ی شهلا جاهد جز کاندیداها بود اهدا می کند.
مراسم با هجوم جمعیت برای صرف شام تمام می شود.
خانه که می رسم نزدیک به دو نیمه شب است، زیر روتختی می خزم به این امید که خواب ستاره ها راببینم.

مرتبط:

برگزیدگان تندیس حافظ مشخص شدند.

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 12:21  توسط مسعود  | 
این که فیلمی ساخته بشود که اقتباسی از یکی از داستانهای یک نویسنده ی نام آور است، شاید اتفاق عجیبی نباشد. اما اگر آن سینما سینمای ایران باشد و آن نویسنده صادق هدایت، شاید در نگاه اول کمی دور از ذهن باشد.
گرداب ساخته ی حسن هدایت، اقتباسی از یکی از داستانهای کوتاه صادق هدایت به همین نام است. فیلم دو سال پیش ساخته شده و آنزمان قرار بود که این داستان به همراه دو داستان دیگر از صادق هدایت تشکیل یک سه گانه ی اقتباسی از آثار صادق هدایت را بدهند که در نسخه ی فعلی جز همین داستان گرداب اثری از دو داستان دیگر نیست.
به نظر می آید فیلم از تیغ سانسور و ممیزی هم در امان نبوده است.
بهرام، دوست قدیمی همایون خودکشی می کند و در وصیت نامه اش تمام دارایی اش را به هما، دختر کوچک همایون می بخشد. همایون در پی چرایی این اتفاق گمان می کند که بدری زنش با بهرام روابط پنهانی داشته و هما حاصل رابطه ی بدری و بهرام است. پیدا شدن تعدادی نامه ی عاشقانه در خانه ی بهرام این گمان را در همایون قوت می بخشد و او زن و دخترش را از خود می راند.
با شنیدن همین خلاصه ی داستان می توان گفت همین که فیلمی با این مضمون در سینمای ایران ساخته شده و اجازه ی نمایش گرفته است خود اتفاق بزرگی است. اما پرداخت فیلم به هیچ وجه در حد و اندازه ی نام صادق هدایت و مضمون فیلم نیست. فیلم در شکل فعلی به شدت کهنه به نظر می رسد. تصویر صادق هدایت را در ابتدای فیلم در حال نوشتن این داستان می بینیم و بعد صدایی مانند فیلمهای دهه ی چهل سینمای ایران به شکل احساساتی قصه ی فیلم را تعریف می کند و موسیقی احساساتی هم صدا و تصاویر را همراهی می کند.
فیلم پر است از نماهای تکراری از کافه رفتن های همایون، پرسه زدنش در خیابان های دهه ی چهل تهران، آشفته و پریشان بودنش در خانه و محل کار. که شاید علتش این باشد که ممیزی بعضی از صحنه های فیلم را در آورده و بعد کارگردان برای رسیدن فیلم به یک زمان استاندارد این صحنه ها را به فیلم اضافه کرده است.
نکته ی آزار دهنده ی دیگر در گرداب ریتم کند فیلم و وجود شخصیتهای اضافی است که در داستان صادق هدایت هم وجود ندارند و گویا فقط به کار پر کردن زمان فیلم آمده اند و هیچ نقشی پیش برنده ای در ماجرای فیلم ندارند. مثل مردی که همایون را در کافه ملاقات می کند و می گوید که کارش گوش دادن به درد دل مردم است که اصلا معلوم نیست که کیست و از کجا وسط قصه ی فیلم پریده است یا پیرمرد آدمکش که همسایه ی همایون است و مشخص نیست حرفهایی که می زند چه تاثیری در همایون دارد؟
البته علاقه به فضاهای تهران قدیم را مانند اغلب آثار حسن هدایت در گرداب هم می توان مشاهده کرد ولی اگر قرار است فیلمهای اقتباسی مان از داستان های نویسنده های نام آور مان خود خواسته یا ناخواسته چیزی در حد و اندازه های گرداب باشد، همان خواندن داستان ها و تصویری که از شان در ذهن می سازیم کفایت می کند. فکر می کند تنها کاری که گرداب می تواند بکند فراری دادن تماشاگران بی قرار سینمای ایران است.
 |+| نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 6:40  توسط مسعود  | 
بدو، بدو
سنگ کاغذ قیچی، نقاب، پیشنهاد پنجاه میلیونی رسید
اگه می تونی منو بگیر، جدید ترین فیلم خشایار رسید
!!!
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 11:26  توسط مسعود  | 
نمی دانم تداعیِ دختری با کفشهای کتانی هنوز هم عادت دارد روی جدولها راه برود؟؟ نمی دانم نغمه دختر ترانه پرنیان وقتی بزرگ شد ترانه را بابت اینکه اسم پدر توی شناسنامه اش نیست سرزنش می کند یا نه؟؟ نمی دانم محمود بصیرت شوکران بعد از مرگ سیما چطور زندگی می کند؟؟ نمی دانم حامد شب یلدا هنوز پریا را دارد که برایش حرف بزند؟؟ نمی دانم جهان بوتیک بعد از کشتن آقا شاپوری کجا رفت و چه کرد، نمی دانم اتی را پیدا کرد یا نه؟؟ نمی دانم آیدا و منصور نفس عمیق که وسط جاده ی چالوس بین ابرها گم شدند کجا رفتند و چه کردند؟؟ نمی دانم رویای شب های روشن هنوز هم با آن کسی که سه روز و سه شب منتظرش بود زندگی می کند یا نه، نمی دانم استاد شب های روشن از فروختن تمام کتابهایش پشیمان نشده است؟؟ نمی دانم خرسهای قصه ی گلنار هنوز هم کلبه شان را وسط جنگل دارند یا نه؟؟ نمی دانم سارای خون بازی به آرش رسید یا نه؟؟ نمی دانم مژده و مرتضای چهارشنبه سوری هنوز هم همدیگر را تحمل می کنند، نمی دانم سیمین چهارشنبه سوری هنوز هم تنها زندگی می کند، نمی دانم روحی چهارشنبه سوری باز هم قصه برای گفتن دارد یا نه؟؟ نمی دانم مهمان ننه گیلانه که این همه منتظرش بود بالاخره از راه رسید یا نه، نمی دانم اسماعیل بعد از ننه گیلانه چه می کند؟؟ نمی دانم ساکنان خانه ی مهمان مامان هنوز هم همان جور زندگی می کنند، نمی دانم مش مریم هنوز هم برای خروس هایش گریه می کند، نمی دانم یوسف هنوز هم همان معتاد دوست داشتنی هست؟؟ نمی دانم مهتاب متولد ماه مهر بعد از دانیال چه می کند، این روز ها به چه فکر می کند؟؟ نمی دانم سارای مهرجویی بعد از ترک خانه ی حسام کجا رفت؟؟ نمی دانم رویای کاغذ بی خط هنوز هم عشق نوشتن دارد؟؟ نمی دانم نوبر کردانی روسری آبی بعد از مرگ عباس چه کرد؟؟ نمی دانم آدم های مسافران بیضایی هنوز هم امید وارند؟؟ نمی دانم باران دختر رضا وقتی بزرگ شد و قصه ی لیلای مهرجویی را شنید چه کرد؟؟ نمی دانم شیرینِ بوی پیراهن یوسف هنوز هم با دایی غفور همراه می شود؟؟ نمی دانم حاج کاظم آژانس شیشه ای این روز ها از چه حرف می زند؟؟ نمی دانم بانوی مهرجویی با قطار کجا رفت و چه کرد؟؟ نمی دانم نایی باشو غریبۀ کوچک هنوز هم مادر غریبه ها می شود؟؟ نمی دانم... نمی دانم... نمی دانم...
نمی دانم چطور گاهی این فیلم ها تا وسط زندگی روزمره مان ادامه پیدا می کنند و چطور گاهی این آدم ها از همه ی آدم های واقعی اطرافمان واقعی تر می شوند؟؟
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 13:49  توسط مسعود  | 
دیروز فیلم پارک وی را در سینما استقلال دیدم.
یک- نمایش فیلم همراه با صدای باز شدن بسته های چیپس و پفک، صدای باز شدن درب قوطی های نوشیدنی رانی، صدای پچ پچ تماشاگران پرتعداد فیلم شروع می شود.
بیست دقیقه از شروع فیلم گذشته ولی همچنان تماشاگران دسته دسته وارد سالن می شوند. ورودشان به سالن همراه است با سر و صدا برای پیدا کردن صندلی شان در تاریکی سالن و سر و صدای کنترلچی سینما برای اینکه حتما هرکس سرجای خود بنشیند.
پس زمینۀ نمایش فیلم در سالن سینما صدای انواع و اقسام زنگهای موبایل و گاهی جواب دادن به موبایل با صدای خیلی بلند است. عده ای مشغول اس ام اس بازی هستند و عده ای هم اساسا تاریکی سالن سینما را برای کار دیگری انتخاب کرده اند.
دو- فیلم شروع می شود.
کوهیار و رها همدیگر را روی پل پارک وی ملاقات می کنند تماشاگران می خندند. کوهیار از رها خواستگاری می کند تماشاگران می خندند. محمد رضا شریفی نیا حرف می زند تماشاگران می خندند. کوهیار که یک بیمار روانی است رها را با کمربند کتک می زند تماشاگران می خندند. فلور، مادر کوهیار که او هم یک بیمار روانی است با لباس و گریمی عجیب وارد خانۀ رها و کوهیار می شود تماشاگران می خندند. کوهیار با تبر در اتاق را می شکند تماشاگران می خندند. کوهیار ماهی تابه را روی صورت فلور می کوبد تماشاگران می خندند. تصویری از جسد فلور که روی صندلی نشانده شده نشان داده می شود تماشاگران می خندند. رها و کوهیار زیر باران می دوند تماشاگران می خندند. آدم ها راه می روند، حرف می زنند، گریه می کنند تماشاگران می خندند.
نمی دانم هجوم فیلم های به اصطلاح کمدی به سینمای ایران تماشاگران را بد عادت کرده یا اشکال کار جای دیگری است؟؟
توجه کنید که ما در حال تماشای فیلم در سینما استقلال در خیابان ولی عصر تهران هستیم و پارک وی قرار است فیلمی در ژانر وحشت یا حداقل یک فیلم تعلیقی، معمایی باشد.


 |+| نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 11:20  توسط مسعود  | 
یک- نقاب
اهواز که بودم با ز ن د ا ن رفتیم سینما ساحل فیلم نقاب را دیدیم. پوکر نام اولیۀ فیلمنامۀ نقاب، فیلمنامه ای بود که پیمان قاسم خانی نوشته بود و قرار بود سامان مقدم آنرا در دبی بسازد اما به علت اختلاف با سرمایه گذار فیلم سامان مقدم از ساخت فیلم منصرف شد و کاظم راست گفتار که فیلم اولش یعنی عروس خوشقدم در گیشه فروش خوبی کرده بود این فیلمنامه را خرید و فیلم با بازی امین حیایی، پارسا پیروزفر، محمدرضا شریفی نیا که هر سه در عروس خوشقدم بازی کرده بودند و سارا خویینی ها در دبی ساخته شد. پوکر که در زمان ساختش شطرنج و بعد نقاب نام گرفت به علت نشان دادن فضاها و روابطی که تا پیش از این در سینمای ایران سابقه نداشته دو سال توقیف بود و حالا با حذف صحنه هایی به نمایش درآمده است.
در مورد فیلم هم بگویم که از عروس خوشقدم خیلی بهتر است. البته من تا نیمۀ فیلم فکر می کردم که با یک فیلم عاشقانه طرف هستم اما از نیمه به بعد فهمیدم که فیلم در اصل یک فیلم تعلیقی/ معمایی است. به نظرم این فیلمنامه احتیاج به کارگردان قویتری برای ساخت داشت. نمی دانم چرا در مورد نقاب هیچ حرفی ندارم بزنم.

دو- صحنۀ جرم ورود ممنوع
صحنۀ جرم ورود ممنوع را هم دیدم و همین طور بی دلیل کلی ازش خوشم آمده است. یک فیلم پلیسی در سینمایی که اساسا ژانر پلیسی در آن ژانر مجهوری است. یک کارآگاه بامزه با بازی حمید فرخ نژاد که اینجا تبدیل به سرگرد ادارۀ آگاهی شده است و کلی ایدۀ بامزه مثل قضیۀ فیلم از خانم روانشناس. چون از فیلم خیلی خوشم آمده از ضعف هایش نمی گویم!!! پیشنهاد می کنم این فیلم را حتما ببینید از فیلم قبلی ابراهیم شیبانی- زهر عسل- خیلی بهتر است. فیلمنامۀ این فیلم هم که نوشتۀ علیرضا معتمدی است در جشنوارۀ پلیس برندۀ جایزه شده است.

پ-ن: جالب اینجاست که هر دوی این فیلم ها کار دوم کارگردان هایشان هستند. مدیر فیلمبرداری هردو علیرضا زرین دست است. تدوین هر دو فیلم را مهدی حسین وند انجام داده و موسیقی هردو را آریا عظیمی نژاد ساخته است. محمدرضا شریفی نیا هم تیتراژ هر دو فیلم را ساخته و در هردو فیلم نقش کوتاهی بازی کرده است. چه قدر تشابه!!!
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 17:16  توسط مسعود  | 
بعد از چهار فیلم اکران نوروزی کم کم فیلمهای جدیدی از راه میرسند تا تنور اکران سینماهای ایران را گرم نگه دارند، این مطلب مروری دارد بر چهار فیلمی که در هفته های آینده در سینماها اکران می شوند، یک گزارش روزنامه ای:

یک- قلقلک( مسعود نوابی)
ژانر: کمدی/ فوتبالی
در سالهای اخیر اغلب فیلمهای کمدی در سینمای ایران فروش خوبی داشته اند و در جدولهای فروش سالانۀ فیلمها در این چند سال بیشتر فیلمهای کمدی در رده های بالای جدول فروش نشسته اند. هرچند غالب فیلمها فقط نام کمدی را با خود یدک می کشند و مدتهاست در سینمای ایران فیلم کمدی خوبی ندیده ایم. قلقلک که از چهارشنبه به جای شب بخیر فرمانده در سینماهای تهران اکران شد یک فیلم کمدی با پس زمینۀ فوتبال است. داستان فیلم دربارۀ یک داور معروف فوتبال است که در آستانۀ یک دیدار مهم دزدیده می شود. فیلم ترکیب بازیگران جالبی دارد: رضا شفیعی جم، سیامک انصاری و سحر ولد بیگی هر سه از بازیگران مجموعه های نود شبی تلویزیون هستند و حداقل در زمینۀ تلویزیون کارهای پرتماشاگری داشته اند و بازیگران محبوبی محسوب می شوند، بیژن امکانیان که تهیه کنندۀ فیلم هم هست بعد از تجربۀ موفق تقاطع اینجا در اولین نقش کمدی کارنامۀ بازیگری اش ظاهر می شود، شقایق فراهانی هم یکی از بازیگران فیلم است که تا پیش از این در کمدیهای ضعیفی مثل شارلاتان و مهمان بازی کرده بود. کارگردان فیلم اما نام چندان امیدوار کننده ای نیست و در کارنامه اش کارگردانی یک فیلم فراموش شده- سالهای بیقراری- و چند سریال معمولی تلویزیونی مثل: گمشده، آهوی ماه نهم و بایرام که نوروز امسال از شبکۀ دو پخش شد به چشم می خورد. شاخص ترین کار مسعود نوابی کارگردانی سریال دردسر والدین است که آن هم بیشتر بخاطر حضور بازیگرانی مثل مهران مدیری و فاطمه گودرزی گل کرد و دیده شد. باید منتظر ماند و دید که آیا توفیق کمدی های این چند ساله در مورد قلقلک هم تکرار می شود یا نه؟ توفیقی که به خاطر بازیگران محبوب فیلم چندان دور از دسترس نیست. اما دربارۀ کیفیت فیلم با توجه به سابقۀ سازنده اش چندان امیدوارانه نمی توان صحبت کرد، البته باید منتظر ماند و دید.

دو- صحنۀ جرم، ورود ممنوع( ابراهیم شیبانی)
ژانر: پلیسی/ جنایی
ابراهیم شیبانی یکی از جوان ترین کارگردانان سینمای ایران است و تجربۀ بازی در دو فیلم باران و بومی و زیر پوست شهر را هم دارد. اولین فیلم بلندش، زهر عسل فیلمی بود در ژانر وحشت و با بازی محمد رضا گلزار و مهناز افشار که دو سال پیش اکران شد و هرچند نتوانست نظر مثبت منتقدان را جلب کند اما فروش نسبتا خوبی داشت. صحنۀ جرم، ورود ممنوع یک فیلم پلیسی جنایی است و داستان پنج شریک را روایت می کند که درگیر ساختن یک برج هستند، کشته شدن یکی از شرک