اعرابی یکم: عجم گویند جانشین برحق، اوست؛ زیرا نخستین بود که ایمان آورد!
اعرابی دوم: و به گواهی آن که جای پیمبر خفت در شب ِ خطر!
اعرابی یکم: و گویند جانشین برحق است به گواهی روز غدیر خم!
اعرابی دوم: ولی سه خلیفه پیش از وی آمدند و با ایشان دست داد تا نگویند چشم بر جکومت دارد!
ابن ملجم: لعنت بر عجم و هرچه که گویند!
اعرابی یکم: آیا او را ایزدی پارسی نخواندند که در فلک شیر است و در زمین شاه، و به دست وی شمشیر است؟
ابن ملجم: بگو، بگو، و بیشتر بگو! آیا مبالغه گویان پیش تر از تو نتاخته اند؟ آیا او را به خدایی نرساندند؟ و عجمان نگفتند جانشین شاه ایران و پیمبر هر دوست؟
اعرابی دوم: ذوالفقار گویی خودِ اوست! لبه ای برنده، لبه ای کند! عجم گوید ندیدم در شمشیر کسی بی پرواتر از او، و در فرود آوردنش درنگ کارتر! میان شجاعت و خردش جنگی است. این به آن می گوید در راهم نایست! و آن از این می پرسد به جاست تیغی که می زنی؟
ابن ملجم: به جاست تیغی که می زنی؟ بگو. دیگ حسد را در من به جوشش درآور! مرا بشوران! باز هم از صفاتش بگو!
اعرابی یکم: صفات؟ تو به جنگ یلی می روی نه صفات او!
ابن ملجم: من به جنگ این صفات می روم. من دشمن این صفاتم که در من نیست!*
* مجلس ضربت زدن-بهرام بیضایی-روشنگران و مصالعات زنان
+
نوشته شده در
2009/9/11ساعت 13:35 توسط مسعود
رییس جمهور از تلویزیون، درآمد ناخالص ملی را با احتیاط تمام اعلام کرد. رئیس بانک مرکزی روی دسته ی مبل کوبید و گفت باز هم اشتباه کرد، هشت سال است اشتباه می کند. زن از آشپزخانه داد زد: خودت را ناراحت نکن! مگر این هشت سال کسی فهمیده یا اعتراض کرده؟ رئیس بانک مرکزی گفت: حرف ِ این چیزها نیست، باید تمام ارقام را دوباره عوض کنیم.*
*بازی عروس و داماد-بلقیس سلیمانی-نشر چشمه

پی نوشت: خواندن ِ بازی عروس و داماد وسط این روزهای پر رخوت و پر از اتفاق های بد مثل یک حادثه است که دست ِ تو را می گیرد و برای چند لحظه از دنیای ِ مزخرف ِ اطرافت جدا می کند. چند داستان ِ اول را که می خوانی فکر می کنی بلقیس سلیمانی با تو شوخی اش گرفته، بعد کم کم می ترسی از دنیای ِ این داستان های برق آسا که در یک لحظه اتفاق می افتند و آدم های داستان ها که زندگی و مرگ را به بازی می گیرند و نویسنده ای که با شوخ طبعی و نکته بینی اش تو را هم به این بازی دعوت می کند.
+
نوشته شده در
2009/9/9ساعت 16:40 توسط مسعود
|
می آیند، می رسند، راحت و استراحت را از خانه می گیرند و چون برمی خیزند، طلبی دارند. گیرم خانه هم نه، اگر فقط سنگی کنار جاده ای بگذاری، بر آن می نشینند و چون برمی خیزند و پشت از غبار می تکانند، از ناهمواری و سردی اش گله دارند و باز هم طلبی. و در این میان کدام است رهایی؟ برپایی عمارتی که همیشه بدهکار ناکامل بودنش می مانی؟ یا سکناگزیدن در هر عمارتی که بخواهی؟** چهره نگاری دنیا/ فرشته ساری/ افق
+
نوشته شده در
2009/9/4ساعت 13:4 توسط مسعود
نمایش نامه ی «دانوب» قرار است نمایشنامه ای بر ضد تسلیحات هسته ای باشد، ولی در طول ِ نمایش و در گفتگوی میان شخصیت ها هیچ نشانه ی مشخصی از این موضوع را نمی بینیم. فقط در فاصله ی تعویض میان صحنه ها از کف صحنه دود بلند می شود، شخصیت ها در بعضی صحنه ها عینک ایمنی به چشم دارند و در بعضی صحنه ها لکه هایی بر سطح پوست شان پدیدار می شود و در قسمت هایی به طور ناگهانی حالشان بد می شود و رو به وخامت می گذارد. داستان ِ نمایش در لهستان و یک سال پیش از جنگ جهانی دوم اتفاق می افتد، اما همان طور که در ابتدای نمایش می آید ترتیب ِ زمانی رخدادها به تدریج از واقع گرایی فاصله می گیرد. شخصیت های اصلی چهار نفر بیشتر نیستند و گفتگوها تقریبا همگی از تعدادی جملات عادی و پیش پا افتاده تشکیل شده اند که بسیار شبیه به جملات ِ آموزش مقدماتی ِ زبان اند و تکرار ِ نواری شبیه ِ نوارهای آموزش ِ زبان در بعضی صحنه ها بر این موضوع تا کید می کند. در طول ِ نمایش با پُل و ایو آشنا می شویم که به هم دل می بازند و ازدواج می کنند، اما نمایش به تدریج فضای ِ توهم انگیزی پیدا می کند، شخصیت ها تبدیل به عروسک هایی می شوند که صرفا رفتارها و گفتارهایی را تکرار می کنند و ابعاد گسترده و دردناک ِ جنگ و تهدید ِ هسته ای بدون آن که اشاره ی مستقیمی به آنها بشود بیان می شود. در پایان ِ نمایش آنجا که شخصیت های اصلی چمدان شان را برای رفتن می بندند، یکی از شخصیت ها می گوید: «دیگر جایی برای رفتن وجود ندارد.» و در پایان وقتی شخصیت ها به عزم خروج راه می افتند، بارقه ای از روشنایی به صحنه می تابد و بعد دوباره تاریکی است، گویی که تهدید و سایه ی جنگ همیشه بر سر ِ ما وجود دارد. نمایشنامه ی دانوب از ماریا ایرنه فورنس را حمید امجد ترجمه کرده،
نشر نیلا چاپش کرده، شصت وچهار صفحه دارد و هزار و سیصد تومان ناقابل هم قیمتش است.
پی نوشت: برای نوشتن این پست از یادداشت انتهایی کتاب کمک گرفته ام.
+
نوشته شده در
2009/8/27ساعت 19:55 توسط مسعود
|
خدا این
نشر چشمه را از ما نگیرد، همیشه چیزی توی چنته دارد که آدم را غافلگیر کند یا یک جوری به وجد بیاورد. نمونه اش همین مجموعه داستان های کوتاهش که با نام «جهان تازه داستان» منتشر می کند و برای ظهرهای داغ و کشنده ی تابستان لقمه های خوشمزه ای اند. خوبی اش این است که اغلب به هر دلیل، کتاب های لاغری اند، قطر کمی دارند و می توان راحت در چند ساعت خواندنشان را تمام کرد. این چند روز، وسط شلوغی خانه خودم را با سه تا از این کتاب ها مشغول کرده بودم. اولی برف و سمفونی ابری از پیمان اسماعیلی که از معدود کارهای گوتیک ایرانی است که با عناصر وهم آلود بومی هم ترکیب شده است و داستان هایی درخشان و غریب را پدید آورده است. دومی، چیزی در همین حدود از به روژ ئاکره ای که اصلا قرار نیست غافلگیرت کند فقط هرکدام از داستان هایش به نوعی روایت آدم های مهاجری است که مدام دنبال سرپناه امنی می گردند و سومی، نفس تنگ از
مهدی مرعشی که نثر روان داستان ها که هرکدام برش هایی کوتاه از زندگی روزمره ی آدم ها هستند خواننده را به دنبال خودش می کشاند.

یک- برف و سمفونی ابری/ پیمان اسماعیلی/ نشر چشمه/ نود و پنج صفحه/ هزار و هشتصد تومان
دو- چیزی در همین حدود/ به روژ ئاکره ای/ نشر چشمه/ هفتاد و هشت صفحه/ هزار و سیصد تومان
سه- نفس تنگ/ مهدی مرعشی/ نشر چشمه/ هفتاد و سه صفحه/ هزار و هفتصد تومان
+
نوشته شده در
2009/8/20ساعت 12:33 توسط مسعود
|
آخ
فرانک! تو هم مردی، حیف تا دم ِ آخر نشد به تو بگویم که من یکی از بدترین دوره های ِ زندگیم را با خواندن ِ کتاب ِ «
خاکستر آنجلا» ی تو پشتِ سر گذاشتم.
فرانک مک کورت درگذشت + صفحات مربوط به ترجمه ی فارسی کتابهای مک کورت در گودریدز، این جا و این جا.
* عنوان پست نام یکی از کتابهای ترجمه ی شده ی فرانک مک کورت است.

+
نوشته شده در
2009/7/20ساعت 18:39 توسط مسعود
قبل از دست گرفتن کتاب یادداشت بهاره رهنما را درباره ی این کتاب و نویسنده اش در وبلاگش خواندم و کنجکاو شدم که بخوانمش ولی با یک حس بد و دافعه شروع به خواندن کردم، اصلا شروع کردم که بدم بیاید. چون پیش از این یکی دو تا رمان دیگر خوانده بودم و خوشم نیامده بود و این دوست کتابفروشم گفت که این هم چیزی در مایه ها و حد و اندازه های دو تای قبلی است که البته ظاهرا فقط از شکل و شمایل کتاب و چند صفحه ی ابتدایی اش این را حدس زده بود و خوشحالم که پیش بینی اش درست از آب درنیامد. از همان ابتدای داستان و همان صفحات اول نویسنده دست تو را می گیرد و با هم به سفری می روید تا بفهمید این گندم که این همه راوی از او صحبت می کند و اصرار دارد که شبیه اوست، کیست؟ حالا کجاست؟ و چه می کند؟ ولی در انتهای داستان به این نتیجه می رسید که انگار همه ی این ها جستجوی راوی برای رسیدن به نوعی شناخت حقیقی درباره ی خودش بوده و نویسنده در خلال روایتِ یک روز از زندگی یک زن و فلاش بک هایی به زندگی گذشته ی این آدم خواسته از این بافت داستانی برای تفسیر غرایز و کشف نیازهای تازه در زندگی یک زن در دل تهران امروز کمک بگیرد. هرچند در انتهای داستان هم تحولی صورت نمی گیرد فقط از دل ارتباط و رویارویی این زن با گذشته اش و امکان بیان عواطف ذهنی اش که در طول داستان مثلا با تکرار بعضی جملات یا صرف یک فعل به شکل های مختلف بیان می شود یک نوع آشتی با گذشته ی این زن صورت می گیرد و هم راوی و هم خواننده را به این نتیجه می رساند که: « هر مساله ای تقدیر است و حتی اگر بخواهی تغییرش دهی باز هم تغییر تقدیر است. » به قول خود سارا سالار در یادداشتی که برای چلچراغ نوشته کلمات اصلی رمان این ها هستند: « تقدیر، تصمیم، واقعیت، خیال، مطلق، نسبی، هویت، بی هویتی. »

سارا سالار که از شرکت کنندگان کارگاه رمان نویسی محمد حسن شهسواری بوده و پیش از این مجموعه داستان « فیل ناپدید می شود » از هاروکی موراکامی را ترجمه کرده بود در اولین تجربه ی رمان نویسی اش در ارتباط با مخاطب موفق نشان می دهد و با روایت یک داستان ساده و سرراست در دل زندگی روزمره ی شهری لذتی را به خواننده می دهد که من یکی مدت ها بود احساسش نکرده بودم.
پی نوشت-یک: این یادداشت فقط احساس، تحلیل و برداشت من از رمانی است که بعد از چند رمان به عقیده ی خودم معمولی خوانده ام و خوشم آمده است و نه هیچ چیز دیگری.
پی نوشت-دو: احتمالا گم شده ام/ سارا سالار/ نشر چشمه/ 143 صفحه/ دو هزار و ششصد تومان
+
نوشته شده در
2009/6/6ساعت 0:18 توسط مسعود
|
یک- ناهید طباطبایی داستانی دارد با نامِ حرفی برای گفتن که در مجموعه ی برف و نرگس چاپ شده است. کلِ داستان که به ده صفحه هم نمی رسد، روایتِ زندگی و عدمِ ارتباط مادر و دختری است که با هم زندگی می کنند. دختر که کارمند اداره ای است هرروز وقتی خُرد و خسته به خانه می رسد، باید اخم های مادرش را ببیند و غر غرهایش را بشنود.
« ُمردم از بس پختم و گذاشتم جلوت، چرا خودت مقنعه ات را نمی شویی؟ چرا مثل جغد می نشینی و یک کلام حرف نمی زنی.... تو که یا نیستی یا خوابی... توی آن اداره ی لعنتی از صبح تا شب چه کار می کنی که اصلا ازش حرف نمی زنی...»
دختر مدام به این فکر می کند که آخر او چه حرفی دارد که برای مادرش بزند؟ و به پیش نهاد یکی از همکارهایش شروع به تعریف داستان های قلابی برای مادرش می کند. یک بار از برادر یکی از همکارهایش می گوید که مهندس است و آمریکا زندگی می کند و دنبال زن می گردد و اتفاقا همکارش هم او را برای برادرش انتخاب کرده است و یک بار از پسر داییِ تلفن چی اداره شان که خودش را از ساختمان هفت طبقه پرت کرده است. هرشب مادر کنجکاو تر از شب پیش منتظر است ببیند ادامه ی داستانِ دیروز به کجا می رسد و هرشب فرزانه تصمیم می گیرد که فرداشب یکجوری داستان را تمام کند و با خودش فکر می کند:
« اگر بفهمد که همه اش الکی بوده، چقدر ناراحت می شود. »
اما انگار که پایان هر داستان شروع ِ داستان تازه تری است.

دو- همه ی این ها را گفتم که حکایت خودم را تعریف کنم. ما یعنی من و مادربزرگم چند سالی است که به خاطرِ درس و دانشگاه من و تنهایی او با هم زندگی می کنیم. در تمام این سال ها مدام دنبال راهی برای ارتباط گشته ام و پیدا نکرده ام. کنار هم بوده ایم و با هم حرف زده ایم، اما دغدغه های مشترکی هیچ وقت نداشته ایم، بعضی وقت ها فکر می کنم حرف زدن درباره ی دغدغه های مشترک برای آدم هایی که دو نسل از هم فاصله دارند چه حرف خنده داری است. کنار هم بوده ایم و هر کدام سرمان به کارِ خودمان گرم بوده است، من توی اتاقم نشسته ام درس و کتاب و روزنامه و مجله خوانده ام و او توی آشپزخانه یا جلوی تلویزیون سر ِ خودش را گرم کرده است و گاهی شروع کرده است برای من از دورانی گفته که همه چیز خوب بوده است، از آدم هایی که همه به قولِ او ساده بوده اند و من یا توی دلم به این سادگی آدم ها و خوب بودن همه چیز خندیده ام و یا با خودم فکر کرده ام: « آخر این آدم ها که برای من چیزی جز آقای فلانی و خانم بهمانی و خدا بیامرز و... نیستند به چه کار دنیای من می آیند؟ » و یا فقط گوش کرده ام و سری تکان داده ام و مدام متهم شده ام که: « آخر چرا این قدر خسته و عبوس و کم حرف و بی حوصله؟ »... ولی آخر من چه حرفی دارم که برای او بزنم؟ از دنیا و آدم هایی که دیگر هیچ چیزش شبیه آن تعریف های او نیست؟ از دغدغه ها، وسوسه ها و فکرهایی که هیچ کدام در ذهن او اولویتی ندارند؟ چه حرفی؟؟؟
پی نوشت-یک: عنوان پست با عنوان داستان یکی است.
پی نوشت-دو: برف و نرگس/ ناهید طباطبایی/ نشر قطره/ هزار تومان
* عکس از هومن آذران
+
نوشته شده در
2009/5/25ساعت 12:13 توسط مسعود
|
خانم محبعلی گرامی:
رمان نگران نباش ِ شما را خواندم و برخلاف بعضی از دوستان و اطرافیانم چندان دوستش نداشتم، برای این دوست نداشتن هم دلایل خودم را دارم که اینجا و فعلا مجال و حوصله ی طرح کردن اش نیست. اما خواستم بگویم انصافا آن قورباغه ها را خوب آمده بودید. همان بچه قورباغه هایی که توی تمام تن شادی شنا می کردند، طوری که روزهای بعد هروقت به شادی فکر می کردم یاد بچه قورباغه ها هم می افتادم.
+
نوشته شده در
2009/4/29ساعت 20:57 توسط مسعود
|
تا پیش از خواندن « خروس » درباره ی ابراهیم گلستان فقط جسته و گریخته چیزهایی شنیده بودم. این که؛ مدتهاست مهاجرت کرده، شخصیت تند مزاج و تلخی دارد و بیشتر از همه درباره ی ارتباطش با فروغ و تاثیری که گلستان بر شعر فروغ گذاشته است ولی به هر دلیل سراغ کتابهایش نرفته بودم. حتی کتاب پر سر و صدای نوشتن با دوربین را که این قدر دوستان اصرار کردند بخوان نخواندم، اما وقتی خروس با آن طرح جلد ِ سرخش آن طور از میان کتاب ها به تو زل می زند و از همان جمله ی اول تو را به جهان داستانی غریبی دعوت می کند که زبانش به شعر هم پهلو می زند و می گویند تحت تاثیر ِ گلستان ِ سعدی هم هست دیگر نمی شود از خیر خواندنش گذشت. گلستان درباره ی داستان خروس در نامه ای به سردبیر گردون این طور نوشته است: « ...ده سال پیش از انقلاب آن را نوشته بودم، احتمالا به صورت یکجور پیش بینی، و حس لزوم و وقوع غریب آن... » و همین نوشته ی گلستان در ابتدای کتاب راه را به تفسیر و توضیح های نمادین هم باز می کند، هر چند داستان در فضایی کاملا رئالیستی پیش می رود. راوی و همراهش که تا پایان داستان هم نام شان را نمی دانیم و به نظر می رسد از مهندسین شرکت نفت باشند مجبور می شوند بیست و چهار ساعتی را در جزیره ای که به نظر می آید جایی حوالی بوشهر باشد مهمان ریش سفید جزیره باشند، در این خانه خروسی با آوازهای مکررش و با انداختن چلغوز بر سر کله ی بزی که بر در ِ خانه نصب شده است، حاجی صاحبخانه و بقیه اهالی محل را عاصی کرده است. وقایع ابتدای داستان شرح حضور این دو نفر در خانه ی حاجی و کلنجار رفتن حاجی با خروس و بعد گرفتن و کشتن ِ خروس است و تمام این ها فقط مقدمه ی اتفاقی است که صبح روز بعد برای حاجی می افتد و داستان هم با گفتگوی راوی و همراهش درباره ی این اتفاق پایان می گیرد و عجیب این که داستان پایان قطعی ندارد و تا مدت ها خواننده را در خلسه نگه می دارد. خروس داستانی است که به قدر کافی قدر ندیده است، پس بخوانید و لذت ببرید و بدانید ابراهیم گلستان، آثارش و تاثیر و حقی که به گردن فرهنگ این مملکت دارد را نمی شود نادیده گرفت.

خروس/ ابراهیم گلستان/ نشر اختران/ چاپ اول ایران: تابستان 1384/ صد و ده صفحه/ هزار و پانصد تومان
+
نوشته شده در
2009/2/28ساعت 7:57 توسط مسعود
|
از اوایل دهه ی هفتاد در آمریکا جریانی پا گرفت که طیف وسیعی از لایه های گوناگون اجتماعی هر کدام با هدف خاصی وارد آن شده بودند و از
واژگان دو پهلو استفاده می کردند. مثلا روزنامه ای سقوط هواپیمایی را در یکی از مناطق آمریکا «برخورد خارج از کنترل» نامید یا دولت آمریکا انفجار هسته ای در یکی از نیروگاه هایش را «پاشیدگی انرژی» گزارش کرد تا مردم متوجه خطر عظیم چنین بی احتیاطی نشوند. در اوایل سال نود میلادی عده ای از روان شناسان آمریکایی تصمیم گرفتند که تعدادی از داستان های کلاسیک کودکان را بازنویسی کنند و آنها را با موازین اخلاقی امروز وفق دهند، مثلا هرگونه نشانه ی تبعیض نژادی و جنسی را از داستان ها حذف کنند و آنها را با معیارهای صاحب نظران تربیتی امروز مطابقت دهند. جیمز فین گارنر، نویسنده ی طنزپرداز آمریکایی بعد از شنیدن این خبر، سیزده قصه ی بسیار معروف مثل شنل قرمزی، سیندرلا، جک و لوبیای سحرآمیز، لباس جدید امپراتور و... را بازنویسی کرد و آنها را از نظر سیاسی و اخلاقی بی ضرر ساخت. احمد پوری این کتاب را به فارسی ترجمه می کند و نامه ای هم به گارنر می نویسد و از او برای چاپ کتاب در ایران اجازه می گیرد و مساله عدم عضویت ایران در کپی رایت و ناتوانی از پرداخت حق التالیف به مولف خارجی را برای او توضیح می دهد. گارنر در برابر این مساله تنها چند جلد از کتابش به زبان فارسی را می خواهد و زمانی که بسته ی کتابها از طرف احمد پوری به گارنر می رسد دقیقا روز یازده سپتامبر است که گارنر و همکارانش در دفتر کارشان نشسته اند و با حیرت صحنه هایی از فاجعه ای را که در حال رخ دادن است تماشا می کنند.
حالا اگر می خواهید هم این مقدمه ی جالب کتاب را بخوانید و هم با خواندن این داستان های بی ضرر یک دل سیر بخندید، به اولین کتاب فروشی که رسیدید هزار تومان بدهید و یک کتاب «قصه های از نظر سیاسی بی ضرر» بخواهید.
* قصه های از نظر سیاسی بی ضرر/ جیمز فین گارنر/ برگردان احمد پوری/ نشر مشکی
** توضیحات این پست با کمک مقدمه ی کتاب نوشته شده است.

رژه با صدای بلندی شروع شد. همین که هیکل پریده رنگ ورقلمبیده ی امپراتور ظاهر شد، همه یک مرتبه با فریاد و تحسین از لباس زیبا و تازه ی امپراتور تعریف کردند. فقط یک بچه از میان جمعیت فریاد زد: «امپراتور لخت است» رژه متوقف شد. امپراتور درنگی کرد. صدای هیس توی جمعیت پیچید، تا این که کشاورزی باهوش و زرنگ یک مرتبه فریاد زد: « نه، اعلیحضرت لخت نیستند، بلکه دستور به آزادی در انتخاب لباس داده اند.» جمعیت یکباره هلهله کرد. همه لباس هایشان را درآوردند و زیر نور آفتاب به رقص و پایکوبی پرداختند. از آن روز به بعد کشور آنها تبدیل به جامعه ای آزاد در انتخاب لباس شد.*
* قسمتی از داستان لباس جدید امپراتور
+
نوشته شده در
2009/2/10ساعت 19:27 توسط مسعود
|
مدت هاست دنبال رمانی می گردم که از یک طرف من را به شدت درگیر اعمال، حرف ها و زندگی شخصیت اصلی کند و از طرف دیگر، بدون نگرانی و استرس و دلشوره بابت شخصیت اصلی ِ داستان، خواندن را پیش بگیرم و جلو بروم... چیزی اگر در چنته دارید پیشنهاد کنید.
+
نوشته شده در
2009/1/20ساعت 11:16 توسط مسعود
|
سومین کتاب مرجان شیرمحمدی به شدت از جنس سینماست. داستان چهار شخصیت اصلی بیشتر ندارد و قهرمان کتاب ِ یک نویسنده ی زن این بار یک مرد است، همین نشان می دهد که حالا نویسنده های زن جرات پیدا کرده اند که حیطه های تازه تری را تجربه کنند. عماد احتشام که در جوانی ماجرای عشقی نافرجامی داشته، حالا در میان سالی مدت هاست که روزگارش را با اجاره دادن خانه ی موروثی اش به گروه های فیلمبرداری می گذراند و زمانی که می فهمد خواهرانش برای فروش خانه ی پدری قصد بازگشت به وطن را دارند با یکی از هنرپیشه های گروه فیلمبرداری به نام «نیلوفر صباحی» آشنا می شود و این آغاز ماجراهای تازه ای است که تا به خودت می آیی می بینی کتاب تمام شده و تو مانده ای میان عماد و حسام و شاهد و خانم صباحی. عمادِ داستان مرجان شیرمحمدی من را به یاد کسرایِ جعفر مدرس صادقی انداخت که ساعت ها و ساعت ها وسط خیابان ها راه می رود و مغازه ها را نگاه می کند و رویا می بافد. بیشتر مرجان شیرمحمدی را با بازی در فیلم مرسدس و پرپرواز می شناسند ولی حالا با این کتاب سوم می توانم خیلی راحت بگویم که مرجان شیرمحمدی نویسنده را بیشتر از شیرمحمدی بازیگر دوست دارم.

+
نوشته شده در
2009/1/5ساعت 12:21 توسط مسعود
|
یک- می خواستم درباره ی کنعان چیزی بنویسم، بخصوص که این روزها فرار ِ*
آلیس مونرو را که مژده دقیقی ترجمه کرده و نیلوفر هم چاپش کرده می خواندم
و پیش تر هم ترجمه ی دیگر چند تا از داستان های همین مجموعه را به اسم
گریز پا خوانده بودم. اما آن قدر در گیر شدم و آن قدر نوشتن را عقب
انداختم که فرصت و شوق نوشتن درباره ی کنعان از بین رفت، حالا آمدم اینجا
که بگویم اگر کنعان را دیده اید و خوشتان آمده و اگر زن های داستان های مونرو که مثل مینای کنعان همواره دنبال یافتن معنا و مفهومی برای زندگی اند و از شکست های پی در پی واهمه ندارند بریتان جذاب اند، مجموعه داستان فرار را هم
بخوانید و منتظر مجموعه داستان جدید مونرو که ترانه علیدوستی ترجمه کرده و
قرار است نشر مرکز چاپ کند هم باشید.
دو- فضای مطبوعات کشور تبدیل به فضای دلمرده و سردی شده است،
بعد از توقیف شهروند امروز و ارژنگ دلخوش به خبر انتشار مجدد دنیای تصویر
بودم، که خبر آمد انتشار مجدد دنیای تصویر هم منتفی است. برای من که یک
مجله باز اساسی هستم، وضعیت وحشتناکی است که هرروز روی کیوسک دنبال مجله
های خواندنی بگردم و چیزی پیدا نکنم. در شرایطی که فیلم نگار و سپیده
دانایی به اینجا نمی رسند و مدت هاست عطای خواندن روزنامه ها را به
لقایشان بخشیده ام مجله مشق آفتاب را کشف کرده ام که هرچند اسمش را برای
یک مجله، چندان دوست ندارم و کیفیت چاپ و گرافیک اش را کمی ضعیف می دانم
اما به اعتبار نام های حرفه ای که در این مجله می نویسند و کیفیت مطالب
چند شماره ی اخیرش بهترین پیشنهاد ممکن برای خواندن می دانم.
سه- تقسیم** هم یکی از کتابهایی بود که این مدت خواندم و می
خواستم مفصل تر درباره اش بنویسم اما فرصتی نشد. حالا می گویم که هر کاری
دارید همین الان زمین بگذارید و تقسیم را بخوانید. البته نام مهدی سحابی
به عنوان مترجم کتاب به گمان من بهترین تبلیغ برای کتاب است، اما نمی دانم
چرا فکر می کنم تقسیم به اندازه ای که باید مطرح نشده و مهجور مانده است،
طوری که وقتی این کتاب را به یکی از بچه های یکی از کتابفروشی های این جا
معرفی کردم اظهار بی اطلاعی کرد و چند روز بود که از کنار کتابفروشی می
گذاشتم کلی تشکر کرد گفت که چرا از وجود کتابی مثل تقسیم پیش از این با
خبرش نکرده بودم، این است که می گویم تا دیر نشده تقسیم را بخرید و
بخوانید.
*فرار/ آلیس مونرو/ ترجمه ی مژده دقیقی/ نشر نیلوفر
**تقسیم/ پیرو کیارا/ ترجمه مهدی سحابی/ نشر مرکز
+
نوشته شده در
2008/12/15ساعت 20:8 توسط مسعود
|
1. شماره ی جدید
شهروند امروز در صفحات جُنگِ شهروند ضمیمه شعر و داستان که از این به بعد قرار است اولین هفته ی هر ماه در مجله منتشر شود قسمت آغازین اولین رمان
داریوش مهرجویی با نام
به خاطر یک فیلم بلند را چاپ کرده است. رمان ِ مهرجویی این طور شروع می شود:
«
نمی دانم چرا این روزها بیش از هر وقت دیگر به همه چیز و همه کس حسادت می کنم. احساس حسد را به درستی توی تمام تار و پود وجودم می چشم و می بینم که چگونه تلخ و کدر و بی رمق و زشت و نکبت بار می شوم. البته گاهی اوقات به خودم تلقین می کنم که شاید این چیزی موروثی است که از عهد بوق تاریخ من به من رسیده است، تاریخ سراسر سرکوب و بی عدالتی، که شاید این همان ناخودآگاه جمعی قوم من است که مرا این طور پست و سیاه می کند که مدام به من نهیب می زند که تو هیچ گاه پیش نرفتی، تو هر دم فرو رفتی و عقب ماندی.
نمی خواهم خودم را نمادی یا نماینده ای یا نمایانگری از قوم و قبیله خود بدانم، از این مملکت، یعنی از جامعه ای که من مدام می خواهم از آن فرار کنم و از این که بگویم ایرانی ام، بخصوص میان خارجکی های جهان اولی،.... البته این همان سرپوش گذاشتن روی هویت خود است، چیزی که به هرحال آن جاست و نمی توان آن را کتمان کرد و با این حال ما همیشه مایلیم هویت ایرانی خود را پنهان کنیم، چون خودمانیم، مایه غروری نبوده و نیست. »
2. شماره ی جدید
نسیم هراز بخش پرداخت نشده ای از فصلِ ششم ِ رمان جدید
فرهاد جعفری نویسنده ی کافه پیانو با نام
قطار چهار و بیست دقیقه عصر را به انتخاب نویسنده منتشر کرده است که این طور شروع می شود:
«
سوار قطار چهار و بیست دقیقه عصر که شدم؛ فقط شش دقیقه تا حرکت اش مانده بود. می خواهم بگویم آن قدر دیر رسیدم که وقتی از پله های زیرزمینی راه آهن خودم را رساندم به سکویی که قطار چهار و بیست دقیقه از آنجا راه می افتاد، از پله های اولین دری که دیدم باز است بالا رفتم بدون این که قید این مطلب باشم که همان واگن خودم است یا نه.
برای همین؛ مجبور شدم شش هفت واگنی را که تا واگن خودم فاصله بود، از بین آدم های سرگردان دیگری مثل خودم که تازه سوار قطار شده بودند، به سختی بگذرانم تا دست آخر برسم به واگنی که صندلی ام توی یک کوپه ی آن بود. یک کوپه ی چهار نفره که فقط زن جوانی با دختر بچه ای که نباید بیشتر از شش یا هفت سال می داشت روی صندلی هایش، روبروی هم و کنار پنجره ی قطار نشسته بودند و داشتند از پنجره، برای پیرمردی دست تکان می دادند که آن بیرون ایستاده بود و حتی وقتی قطار راه افتاد و خرامان خرامان پیش رفت، اصرار داشت بدود و تا آخرین لحظه ای که ممکن بود زن جوان و دخترک اش را ببیند؛ برای شان دست تکان دهد.»
3. رمان مهرجویی را قرار است نشر
قطره و رمان جعفری را قرار است نشر
چشمه به زودی چاپ کنند و در این سکون فضای ادبی کشور همین انتظار برای خواندن ِ این دو رمان تازه به اندازه ی کافی طعم خوشایندی دارد.
+
نوشته شده در
2008/9/30ساعت 1:8 توسط مسعود
|
1. اگر دنبال نام هاروکی موراکامی که به تازگی با کتاب
کافکا در ساحل در بازار کتاب ایران مطرح شده در گوگل بگردیم احتمالا به تعداد زیادی خبر، مقاله و مصاحبه می رسیم که در همان نگاه اول به چندین خصوصیت موراکامی اشاره کرده اند و به نظر می رسد با یکی از جذاب ترین و عجیب و غریب ترین نویسندگان این قرن روبه رو شده ایم. این که موراکامی به شدت عاشق دویدن است، نام کتاب خاطراتش را که چند وقتی است منتشر شده گذاشته است
وقتی از دویدن حرف می زنیم از چه حرف می زنیم و قهرمان های داستان هایش حتی در بدترین شرایط هم آمادگی بدنی خودشان را حفظ می کنند.

این که موراکامی پیش از نویسنده شدن صاحب یک کلوپ جاز بوده و موسیقی کلاسیک، جاز و راک معمولا در آثار موراکامی نقش مهمی دارد طوری که خود موراکامی در مصاحبه ای گفته: « موسیقی بخش جدایی ناپذیر زندگی من است. »
موراکامی به شدت شیفته ی فرهنگ غرب و آمریکاست و چند سالی هم در دانشگان پرینستون تدریس می کرده و به کار ترجمه ی رمان های غربی به زبان ژاپنی هم مشغول است، عاشق گربه هاست و معمولا اسطوره های ژاپنی مخازن قصه های موراکامی اند. موراکامی با وجود این که به شدت عاشق فرهنگ آمریکایی و نویسنده هایی مثل کورت ونه گات و ریچارد براتیگان است، اما در یکی از مصاحبه هایش درباره ی آمریکا و فرهنگ آمریکایی این طور می گوید: « بدترین چیز آمریکا بزهکاری بود. خلاف و جرم خیلی زیاد بود. البته در ژاپن هم این چیزها هست ولی بهتر است این چیزها پنهان باشد و این قدر رو نباشد. اینجا پر از تفنگ است! آمریکایی ها دیگر فکر می کنند این چیزها طبیعی است. می ترسند و می دانند خطرناک است اما آن را پذیرفته اند. یک چیز دیگر هم این که آمریکایی ها دائم می خواهند به تو چیز یاد بدهند. شاید چون عادت به بردن و پیروزی دارند. آدم های خیلی مهربانی هستند اما همیشه هم فکر می کنند حق با خودشان است و این یک مشکل است. »

موراکامی درباره ی رمان نوشتن اش این طور گفته است: « من پنجاه و پنج ساله ام و متاهل، ولی وقتی می نویسم می توانم بیست و پنج ساله باشم و مجرد. می توانم پا توی کفش بقیه بکنم و از دریچه ی آنها به دنیا بنگرم. نوشتن زندگی دوم آدم است. »
موراکامی آن قدر آدم خاصی است که مصاحبه گر درباره اش این طور می گوید: « فکر می کنم در عرصه ی ادبیات حال حاضر هیچ کس نباشد که فعالیت هایش نه فقط حجم عظیم کارهای خودش و ترجمه هایش بلکه آثار غیر ادبی ای مانند کار درباره ی تروریست های محلی، موسیقی دان های جاز، بازی های المپیک، سفرنامه های جورواجور، ترجمه ی کتاب قصه برای بچه ها، وب سایت های مختلف و خیلی چیز های دیگر را هم شامل بشود. دویدن، شنا کردن، اسکواش، سفر، گشتن دنبال یک صفحه ی نایاب از استن گتز که سال ها پیش فقط در لهستان چاپ شده همه جز کارهای روز مره موراکامی هستند. »
2. از کافکا در ساحل در فاصله ی کمی سه ترجمه به فارسی منتشر شده است. یکی ترجمه ی مهدی غبرایی که انتشارات نیلوفر چاپ کرده، دومی ترجمه ی گیتا گرگانی که انتشارات کاروان چاپ کرده و سومی ترجمه ی آسیه و پروانه عزیزی که انتشارات بازتاب نگار منتشر کرده است و همین نشان از اهمیت موراکامی و رمان کافکا در ساحل در ادبیات امروز دنیا دارد.
کافکا در ساحل داستان دو شخصیت متفاوت است که به موازات هم حرکت می کنند، یکی پسربچه ای پانزده ساله به نام کافکا تامورا که از خانه فرار می کند تا از سرنوشتی که برایش پیش بینی کرده اند بگریزد و دیگری پیرمردی به نام ناکاتا که در کودکی به دلیل حادثه ای عجیب دچار عقب ماندگی ذهنی شده و در عوض توانایی صحبت کردن با گربه ها را بدست آورده و این دو در مسیر سفر به کتابخانه ای می رسند که مسیر سرنوشتشان را معین می کند. داستان در عین این که از اسطوره ی اودیپ پیروی می کند به مسایلِ دیگری مثل از دست رفتن افراد و عمری که هرکدام می گذرانیم، حضور انسان در چندین زمان در مکان هایی کاملا متفاوت و وجود دنیاهایی ماورای دنیایی که در اطراف ما وجود دارد اشاره می کند. تا اواسط کتاب داستان از یک منطق رئال پیروی می کند ولی از نیمه به بعد آن چنان اتفاقات عجیب و غریبی در داستان می افتد که فقط با یک منطق سورئال می توان کتاب را دنبال کرد و جان آپدایک نویسنده ی نیویورکر امتناع از مطالعه ی کافکا در ساحل را غیر ممکن دانسته است.
مهدی غبرایی عنوان کتاب را به کافکا در کرانه ترجمه کرده که عنوان ترانه ای است که یکی از شخصیت های کتاب در جوانی نوشته و خوانده است، من اما همان عنوان کافکا در ساحل را ترجیح می دهم چرا که اساسا در همان ساحل است که کافکا گذشته و آینده اش را پیدا می کند و اصلا پسری که در تابلو کنار ساحل نشسته خود کافکاست. غبرایی آن طور که در مقدمه ی کتاب گفته تصمیم دارد چند کتاب دیگر از موراکامی را هم به فارسی برگرداند.
3. اولین معرفیِ رسمی موراکامی در ایران با مجموعه ای از داستان های کوتاهش بود که بزرگمهر شرف الدین ترجمه و نشر چشمه چاپ کرده است. داستان های کوتاه موراکامی هم حال و هوایی سورئالیستی دارند و در عین حال انگار ناتمامند، خواننده را وارد دنیایی می کنند که همه چیزش به چشمش آشناست و در پایان می بینی که هیچ چیز آن طور که باید نیست.
نشر چشمه تصمیم دارد دو مجموعه ی داستان دیگر از موراکامی، یکی بعد از زلزله با ترجمه ی بهرنگ رجبی و دیگری فیل ناپدید می شود با ترجمه ی سارا سالار منتشر کند.
* کافکا در کرانه/ هاروکی موراکامی/ ترجمه ی مهدی غبرایی/ انتشارات نیلوفر
** کجا ممکن است پیدایش کنم؟/ هاروکی موراکامی/ ترجمه ی بزرگمهر شرف الدین/ نشر چشمه
پی نوشت: قسمت های داخل گیومه از بخش اول این پست از مصاحبه ای که هما توسلی گردآوری و ترجمه کرده و در یکی از شماره های روزنامه ی مرحوم شرق چاپ شده آورده شده است.
مرتبط:
یک: هاروکی موراکامی
دو- ده چیزی که باید در مورد موراکامی بدانیم.
سه - ترجمه ی کافکا در کرانه
+
نوشته شده در
2008/9/23ساعت 21:56 توسط مسعود
|
همیشه قهوه را تلخ می خورم، مجموعه ی هشت داستان کوتاه از فری رز جلال منش است. داستان ها هیچ کدام حجم بلند و پیچیدگی خاصی ندارند و این امکان را به خواننده می دهد که در موقعیت های متفاوت، کتاب را همراه ببرد و داستان ها را بخواند. آدم های داستان های فری رز جلال منش انگار همگی تردید دارند و سعی می کنند تردید ها، سردرگمی و وضعیت بی ثبات خودشان را با حرف زدن و تک گویی های ذهنی شان به فراموشی بسپارند.
راوی اغلب داستان ها یک زن است و داستان ها هم بیشتر به شیوه ی اول شخص روایت می شوند. گویی که ما تماشاگرانی هستیم که شخصیت های کتاب قصه ی زندگی شان را برایمان تعریف می کنند.
در داستان اول مجموعه
، ماشین کنترلی، راوی داستان ورود همکار جدیدی به محیط کار و نوع رابطه اش با او را برای خواننده تعریف می کند. در داستان دوم مجموعه که نامش را به کتاب هم داده است مادری از تنهایی خودش برای خواننده حرف می زند و در داستان سوم مجموعه،
مرد شکلاتی، راوی در تلاش برای نوشتن داستانی است و چند واقعه ی دیگر نیز همزمان با نوشتن داستان روایت می شوند.
متفاوت ترین داستان مجموعه، آخرین داستان کتاب است که نام
این یک هفته را برخود دارد واین بار راوی داستان مردی است که با اتفاقی عجیب روبرو می شود و داستان هم پایانی تکان دهنده دارد.
به گمانم از خواندن کتاب پشیمان نشوید، چون نویسنده هم بیشتر از این که دنبال بازی های تکنیکی باشد می خواسته داستان روایت کند و این روزها خواندن مجموعه داستانی که نویسنده دنبال لذت روایت باشد غنیمتی است.

همیشه قهوه را تلخ می خورم/ فری رز جلال منش/ نشر چشمه/ هفتاد و دو صفحه/ هشتصد تومان
مرتبط: نارون های خشک شده/ فری رز جلال منش
+
نوشته شده در
2008/9/16ساعت 16:18 توسط مسعود
|
شهریور برای من ماه خواندن است، پنجره ی اتاق را باز می کنم، باد می آید. روی صندلی لم میدهم یا روی تخت دراز می کشم و کتاب ها و روزنامه ها و مجله هایی را که می خوانم دور و بر خودم می ریزم و شروع می کنم به ورق زدن و خواندن. قبلا هم گفته بودم که کتاب ها و مجله های خوانده نشده برای من حکم هندوانه های دربسته را دارند و چقدر لذت دارد که این هندوانه ها سرخ و شیرین باشند.
پست خواندنی ها مروری است بر چند مجله ای که این چند روز دور و برم ریخته و می خوانم. یک جور پیشنهاد که اگر هرکدام را دوست داشتید بگیرید و بخوانید و لذتش را ببرید، دعایش را هم به جان من بکنید.

1.
ماهنامه سینمایی فیلم/ شماره ی 382/ شهریور 1387/ 132صفحه/ هزار تومان
شماره ی شهریور مجله ی فیلم به سیاق شماره های همیشگی ِ فیلم بخش های رویدادها، در تلویزیون، صدای آشنا، سینمای جهان، نقد فیلم، نامه ها و بیست سال پیش در همین ماه را در خود جا داده است. علاوه بر بخش های همیشگی صفحاتی به مناسبت درگذشت خسرو شکیبایی با عنوان زندگی و دوران خسرو شکیبایی،
ماندگار و بی تکرار هم در مجله چاپ شده که به گفته ی نیما حسنی نسب: «
بیش تر از این که صرف مرثیه سرایی در غم از دست رفتن او باشد، نگاه و مرور دیگری است بر آن چه خسرو شکیبایی برای ما باقی گذاشت.»
که به ترتیب کیومرث پور احمد، رضا کیانیان، امیر پوریا، نیما حسنی نسب، هوشنگ گلمکانی، شهزاد رحمتی، مسعود فراستی، بیژن بیرنگ و شاپور عظیمی درباره ی شکیبایی نوشته اند. مطلب نیما حسنی نسب مروری است بر ده نقش آفرینی ماندگار در کارنامه ی خسرو شکیبایی و گلمکانی دو نوع بازی شکیبایی در کیمیا-بازی سکوت- و در چه کسی امیر را کشت؟-بازی کلام- را بررسی کرده است. گفتگویی که حمیدرضا مدقق در شبکه ی خبر با شکیبایی انجام داده و تکه هایی از مصاحبه های شکیبایی بخش های دیگر ِ مطلب خسرو شکیبایی را تشکیل می دهند.
صفحه ی ایستگاه شهریور مجله ی فیلم مروری است بر فعالیت های عاطفه رضوی، شهره سلطانی، امیر حسین صدیق، هایده صفی یاری، فرشته طائرپور، عبدا... عبدی نسب، امیر قویدل، حمید گودرزی، مجید مجیدی، جمشید مشایخی، سامان مقدم، ابراهیم وحید زاده و هارون یشایایی و صفحه ی جدیدی هم به بخش رویدادها اضافه شده با عنوان سایه/روشن که هرچند توضیحی در مورد این صفحه داده نشده ولی به نظر می رسد قرار است فعالیت های افرادی که به دلیلی کم کار یا بسیار پرکار هستند را بررسی کند که این بار شاپور عظیمی فعالیت های احمد آقالو و جواد رضویان را بررسی کرده است.
بخش نقد فیلم یکی از بخش های پربار این شماره است که نقدهایی بر فرزند خاک، دیوار، مینای شهرخاموش، گزارش اکران و گفتگوهایی با عزت ا... انتظامی، محمد علی طالبی، محمد کاسبی، محمد علی آهنگر، علیرضا زرین دست، مهتاب نصیر پور و یادداشت هایی از گل شیفته فراهانی، حسین جعفریان و امیر شهاب رضویان را در خود جای داده که از میان گفتگوی عباس یاری با محمد کاسبی و یادداشت امیر شهاب رضویان از روزهای فیلمبرداری در هامبورگ به شدت پرنکته و خواندنی اند.
صفحه ی بیست سال پیش در همین ماه که شماره ی 67 مجله ی فیلم را بررسی کرده و یادداشت کاوه کاویان از قطعی برق در سینمای اریکه ایرانیان مطالب پایانی مجله ی فیلم شهریور اند.
2.
چلچراغ/ شماره 308/ شنبه 2 شهریور 1387/ 44صفحه/ پانصد تومان
چلچراغ بعد از چند بار تعویض سردبیر از آرش خوشخو به بزرگمهر شرف الدین و بعد علی میرمیرانی چند هفته ای است که با سردبیری امیر صدری و دبیر تحریریه ای
سروش روحبخش منتشر می شود. چلچراغ هرچند مدتهاست حال و هوای یکی دو سال اول انتشارش را ندارد ولی باز هم به عنوان اولین نشریه ای که با شعار
همراه با جوانان نسل سوم شروع به کار کرد مجله ی قابل اعتنایی است.
شماره ی جدید چلچراغ مانند شماره های همیشگی چلچراغ صفحه ی فهرست ندارد و اگر بخواهیم به ترتیب از ابتدای مجله صفحات را تورق کنیم این مطالب را خواهیم خواند:
یادداشت مجمد علی سجادی درباره ی مهرداد فخیمی با عنوان
مرگ ما را احاطه کرده که این طور تمامش کرده:
«
با این که مرگ جزء طبیعت انسان است و باید مثل زندگی از آن لذت ببریم، اما در شرایطی زندگی می کنیم که نه از زندگی مان لذت می بریم و نه از مرگ.»
صفحات همیشگی همچون در یک آینه و محرمانه ی چلچراغ به ترتیب با امضای شرمین نادری و مسعود مرعشی، صفحه ی دایره ی سرخ
به بهانه ی خاتمی که روایت محبوبه حقیقی است از آمدن یا نیامدن خاتمی به کارزار انتخابت ریاست جمهوری، صفحه ی روزی روزگاری ایران که سروش روح بخش وقایع نگاری یک دکترای از پیش اعلام شده را دنبال کرده، صفحه ی نشان پنجم، صفحه ی جدیدی با عنوان اسکوپ که
سحر طلوعی اخبار مربوط به ممنوعیت ورود مجردها به سینما میلاد، خبر حضور گلشیفته فراهانی در فیلمی از ریدلی اسکات و ممنوعیت حضور بسکتبالیست های ایرانی در NBA را تیتر وار مرور کرده است، صفحه ی نفوذی روایت نفوذ شیما شهرابی به کلاس های ویژه ی بانوان بالای 18 سال و آموزش توجه جنس مخالف به خانم هاست.سکوت بره ها، پیاده رو، موسیقی جهان با معرفی آلبوم جدید گروه کلدپلی، موسیقی ایران و گفت و گو با علیرضا قربانی، صفحه ی مدار صفر درجه و بررسی نویسندگان ایرانی که در کشورهای دیگر نوشته اند از بخش های دیگر چلچراغ اند.
اما مطالب خواندنی مجله یکی شعری است از چارلز بوکوفسکی با نام
مردی با چشمان زیبا که با ترجمه ی علیرضا میر اسدا... چاپ شده، یکی گفتگوی منصور ضابطیان با حبیب رضایی است که به گفته ی ضابطیان بیشتر به خود حبیب رضایی می پردازد و نه به فیلم همیشه پای یک زن در میان است و یادآوری چهره هایی که پیش از این روی جلد چلچراغ رفته اند و همه معرفی حبیب رضایی به سینمای ایران بوده اند، یک پرونده در باره ی کفش که شامل ده نکته ی تاریخی درباره ی کفش، تصاویری از کفش های تاریخی، کفش های معروف و چند عکس از کفش شخصیت های معروف می شود.گزارش خبرنگار چلچراغ از پکن، یادداشت امیر صدری با عنوان
همه چیزهایی که در مورد المپیک گفته شد، گزارشی درباره برخورد با انواع ریش های لنگری و مثلثی در فوتبال و صفحه ی جدیدی با نام BOX OFFICE که قرار است کتاب های پرفروش هفته را در ددنیا معرفی کند.
صفحات زورخونه و باشگاه کتاب صفحات انتهایی مجله اند، باشگاه کتاب هم چند هفته ای است که متحول شده و این بار به سراغ نویسنده ها و مترجمین می روند تا خودشان کتابی را که نوشته یا ترجمه کرده اند معرفی کنند. کوروش سلیم زاده درباره یکتاب مستاجر رولان توپر و زحمتی که برای ترجمه ی کتاب کشیده نوشته است و مطلبش را این طور تمام کرده:
«
ترجمه ی مستاجر چیز دیگری هم به من آموخت. از بچگی به ما گفته بودند تا آدم کاری را بلد نباشد نباید به آن دست بزند. تجربه ترجمه مستاجر ثابت کرد آدم بعضی کارها را با انجام شان یاد می گیرد.»
3.
همشهری جوان/ شماره 180/ 2 شهریور 1387/ 68 صفحه/ سی صد تومانهفته ی گذشته خبر توقیف همشهری جوان به شدت شوکه ام کرد ولی ظاهرا خبری نبوده و مطابق یادداشتی که صفحه ی اول مجله چاپ شده ظاهرا فقط در حد خبر باقی مانده و حکم توقیف به مجله ابلاغ نشده است.
شماره ی جدید همشهری جوان با تصاویری از گلنار، علی کوچولو و امیرو روی جلد چاپ شده ، صفحات داخلی مجله هم تقریبا همان ترتیب همیشگی مطالب همشهری جوان را دارد.
همشهری جوان جواد خیابانی را به خاطر انتقاد تند و تیز از کاروان المپیکی ایران و مهتاب نصیر پور را به خاطر بازی فوق العاده در فیلم فرزند خاک به عنوان دو تا از چهره های هفته انتخاب کرده، گزارشی از تقدیر از 25 جوان تهرانی در آستانه روز جوان در خانه شهریاران جوان و گزارشی درباره طرح تحول اقتصادی و طرح دو دیدگاه موافق و مخالف ِ طرح در صفحه گزارش چاپ شده، صفحه ی سبک زندگی این بار سراغ
مدیریت پول توجیبی و فوت و فن هایی برای کسانی که هنوز آویزان جیب بابا هستند رفته، صفحه ی سینما با قهرمان های کودکی یک نسل یعنی مهدی باقربیگی(مجید)، غزل شاکری(گلنار)، امید آهنگر(علی کوچولو)،مسعود گودرزی(امیروی ساز دهنی)،حسین سلیمانی، ملیکا شریفی نیا، سعید شیخ زاده و کاوه آهنگر مصاحبه کرده و جالب این جاست که اغلب این چهره ها که الان در سن جوانی هستند بعد از مدتی کار در سینما در آغاز نوجوانی و دوره ی بلوغ از کار در سینما کنار رفته اند و حالا اغلب با حضور در سریال ها و تله فیلم ها ی تلویزیونی مشتاق حضور دوباره جلوی دوربین هستند، صفحات موسیقی هفت چهره ی آینده دار موسیقی سنتی ایران ار معرفی کرده و صفحات جهان به اتفاقاتی که در روسیه و گرجستان افتاده پرداخته، مرگ محمود درویش شاعر فلسطینی صفحات مربوط به کتاب در تشکیل داده و صفحات روزها، راهنما، موفقیت که به موضوع ترس از موفقیت پرداخته، رازها که تمدن شهداد را برسی کرده، گالری که تصاویری از کاریکاتورهای رونالد سیرل و مهمان هفته که این بار
جورج اورول است مطالب پایانی همشهری جوان اند.
ادامه دارد...
+
نوشته شده در
2008/8/23ساعت 10:59 توسط مسعود
|
این روزها ایتالو کالوینو می خوانم، از سه گانه ی نیاکانٍ ما شروع کرده ام که سه کتاب ویکنت دو نیم شده (1952)، بارون درخت نشین(1957) و شوالیه ناموجود(1959) را شامل می شود. به شدت با بیان جذاب و طنز فوق العاده و تخیلی که در آثار کالوینوست ارتباط برقرار می کنم. طرح اولیه ی هر سه داستان کمی غیر واقعی است، در بارون درخت نشین کوزیمو از بالای درخت زندگی زمینی ها را نظاره می کند، در ویکنت دو نیم شده ویکنت به دو نیمه ی خیر و شر تقسیم می شود و در شوالیه ی ناموجود، کالوینو با شوالیه ای که فقط زره است و وجود خارجی ندارد همه چیز را به تمسخر می گیرد:
1. بارون درخت نشین/ ایتالو کالوینو/ ترجمه ی مهدی سحابی/ انتشارات نگاه/ چاپ پنجم: 1386/ 320 صفحه/ چهار هزار تومان:
ماجراهای بارون درخت نشین را برادر «کوزیمو دو روندو» تعریف می کند. کوزیمو در سن دوازده سالگی به بهانه ی اعتراض به خوردن خوراک حلزونی از درخت بالا می رود و سوگند یاد می کند که تا آخر عمر پایش به زمین نرسد و تا پایان عمر هم از درخت پایین نمی آید و اصلا مرگش هم طوری اتفاق می افتد که برای همیشه همان بالا می ماند و بر مقبره اش هم به یادش این طور می نویسند:
کوزیمو لاورس دو روندو/ میان درختان زیست/ همواره زمین را دوست می داشت/ به آسمان رفت.
کالوینو انگار می خواهد با این کتاب «جور دیگر زیستن» را به خواننده نشان دهد، این که می توان زندگی را از زاویه ی دیگری، کمی از بالاتر نگاه کرد و آن طور که مترجم در مقدمه ی کتاب نوشته:
« چگونه می توان هم از مردم گریخت و هم از نزدیک با ایشان، و برایشان زندگی کرد؟»
مانند کوزیمو که در حالی که به نظم و قراردادهای اجتماعی پشت پا می زند ولی نیازهای زمینی را فراموش نمی کند، به مردم برای فرونشاندن آتش جنگل و فراری دادن گرگ ها کمک می کند و حتی زمینه ی برپایی «جمهوری درختستان» را در ذهن می پروراند، برای بارون کوزیمو هر کاری شدنی است.
کتاب در قسمت هایی به شدت یادآور سبک رئالیسم جادویی و صد سال تنهایی مارکز است.
2. ویکنت دو نیم شده/ ایتالو کالوینو/ ترجمه ی پرویز شهدی/ نشر چشمه/ چاپ سوم: 1384/ 120 صفحه/ هزار و صد تومان:
راوی داستان خواهرزاده ی «ویکنت مداردو دی ترالبا» است. ویکنت در میدان جنگ بر اثر برخورد توپ به دو نیم می شود، نیمی شر و نیم دیگر خیر. نیمه ی شر مداوا می شود و به محل زندگی اش بر می گردد و به آزار و اذیت می پردازد، مدتی بعد نیمه ی خیر هم بر می گردد و هر دو نیمه ی خیر و شر عاشق دختری می شوند و در اثر عشق این دختر بین شان جنگی در می گیرد.
داستان در جاهایی به شدت یادآور کمیک استریپ است و از نیمه به بعد سوالات فراوانی هم مطرح می کند: آیا خیر یا شر به تنهایی دنیا را کفایت می کند؟ یا خیر و شر در کنار هم معنی دارد و خیر مطلق و شر مطلق جز نابودی حاصلی ندارد.
در اینجا باز هم کالوینو «جور دیگر زیستن» را به خواننده نشان می دهد:
« وقتی کامل بودم، همه چیز برایم طبیعی، درهم و برهم و احمقانه بود، مثل هوا؛ گمان می کردم همه چیز را می بینم، ولی جز پوسته ی سطحی آن، چیزی را نمی دیدم.»
3. شوالیه ناموجود/ ایتالو کالوینو/ ترجمه ی پرویز شهدی/ نشر چشمه/ چاپ سوم: 1385/ 175 صفحه/ هزار و ششصد تومان:
شوالیه آژیلوف شخصیت اصلی کتاب است، شوالیه ای که در کارش به شدت جدی است ولی وجود خارجی ندارد و فقط یک زره فولادین است و داستان را راهبه ای برای استغفار از گناهانش می نویسد. آژیلوف هم همانند کوزیمو شخصیتی به شدت انسانی دارد و از مناسبات پوچ دنیای پیرامونش به تنگ آمده است.
اینجا کالوینو با خلق شخصیت آژیلوف نظم توخالی ارتش را به باد انتقاد و تمسخر می گیرد.
پی نوشت: ترجمه ی بارون درخت نشین عالی است ولی ترجمه ی ویکنت دو نیم شده کمی اذیت می کند. مثلا در جاهایی ویکنت، دایی ٍ راوی داستان معرفی می شود و دقیقا در خط های بعدی راوی داستان او را عمو خطاب می کند. یک نمونه ی کاملا واضح از صفحه ی هفتاد و شش کتاب:
« چشم که باز کردم، دستی را بالای سرم دیدم، و روی این دست عنکبوت سرخ پشم و پیل داری. به آن طرف برگشتم؛ عمویم بود که با بالاپوش سیاهی بالای سرم ایستاده بود.
وحشت زده به عقب پریدم. در این مدت عنکبوت دست دایی ام را نیش زد و به سرعت فرار کرد. »
+
نوشته شده در
2008/8/15ساعت 10:58 توسط مسعود
|
جووانی خلنگ رمان
بارون درخت نشین شخصیت یکه ای است، به گمان من حتی از کوزیموی درخت نشین هم شخصیت خاص تری است. جووانی خلنگ فقط در یک فصل کتاب حضور دارد و ورودش به داستان در فصل دوازدهم همراه با افسانه سازی و شایعه پراکنی مردم درباره ی اوست و همین مبالغه کردن مردم عادی در نگاه اول از جووانی خلنگ شخصیتی عجیب و اسطوره ای می سازد و جالب این که تصویر شخصیت عجیب و غریب جووانی در ادامه در مواجهه با کتابهایی که کوزیمو برای خواندن به دستش می دهد کاملا فرو می ریزد. کوزیمو وقتی می شنود که با چه لحنی درباره ی آن راهزن ناشناس گفتگو می کنند، وسوسه می شود که جووانی خلنگ راهزن را ملاقات کند:
یکبار کسی به او رو کرد و گفت:
-ببینم، تو که هم اش بالای درختهای جنگلی، تا حالا جووانی خلنگ را ندیده ای؟
کوزیمو از خجالت آب شد.من و من کنان گفت:
-نه...نه، گمان نکنم...
کس دیگری گفت:مگر می شود جووانی خلنگ را دید؟مخفیگاههایی دارد که هیچ کس نمی تواند پیدایش کند.از راههایی می رود که با عقل هیچ کس نمی رسد. کم کم کوزیمو به ترسی که همه از جووانی خلنگ دارند شک می کند، شوقش به دیدن راهزن فروکش می کند و همین جاست که بالاخره جووانی خلنگ را می بیند:
بعداز ظهر بود. کوزیمو بالای درخت گردویی نشسته بود و کتاب می خواند. از چندی پیش کتاب برایش چیزی ضروری شده بود. نشسته بود و ژیل بلاس لوساژ را می خواند، کتاب را به دستی و تفنگش را به دست دیگر گرفته بود.
ناگهان مرد ریشوی ژنده پوشی در سراشیب راه کوهستانی پدیدار شد.نفس نفس می زد، سلاحی نداشت.پشت سرش، دو پاسبان شمشیر به دست می دویدند و فریاد می زدند:
-بگیریدش! جووانی خلنگ است! این دفعه گیرش انداختیم!کوزیمو مرد راهزن را از دست پاسبان ها نجات می دهد و از همین جا رابطه ی کوزیمو و مرد راهزن و عشق راهزن به کتاب ها شروع می شود:
مرد راهزن خجولانه خندید و گفت: می خواستم خواهش کنم که اگر کتابتان را تمام کردید بدهید من هم بخوانمش. می دانید، من همه ی روز را در گوشه ای مخفی می شوم، نمی دانم چطور خودم را سرگرم کنم.
بدین گونه رابطه برادرم با آن راهزن آغاز شد. جووانی خلنگ همین که کتابی را به پایان می برد آن را پس می آورد، کتاب دیگری می گرفت، به دو به نهانگاهش می رفت و سرگرم خواندن می شد.

جووانی چنان دچار عطش خواندن می شود که هر روز کتاب تازه ای از کوزیمو طلب می کند و از آنجا که تمام روز در مخفیگاهش پنهان شده، کتاب های درشتی که یک هفته برای خواندن وقت می گیرند را یک روزه می خواند و کم کم سلیقه ی ویژه ای هم در خواندن پیدا می کند و هر کتابی را نمی خواند. آن چنان شیفته ی ادبیات و خواندن می شود که کم کم خیال راهزنی هم از سرش می افتد، کم کم علاقه اش را به آنچه در پیرامونش است از دست می دهد، گرایش به برخورداری از یک زندگی بهنجار، خانه و خانواده و خویشاوند در وجودش رخنه می کند و فقط زمانی از مخفیگاهش بیرون می آید که کتاب تازه ای برای خواندن از کوزیمو بگیرد:
دیگر جووانی خلنگ به چه درد می خورد؟سراسر روز در گوشه ای می لمید و با چشمان پر اشک کتاب می خواند، دست به هیچ کاری نمی زد، و دیگر از کالاهای دزدی خبری نبود. دو راهزن جوان، که از شاگردان جووانی خلنگ بودند و یارای از دست دادن پیشوای غرور آفرینی چون او را نداشتند، بر آن شدند که او را به بازگشت به زندگی افتخارآمیزش برانگیزند.
و همین عشق به خواندن کار دستش می دهد، دو تا از همدستانش یکی از کتابهایش را می دزدند و مجبورش می کنند برای پس گرفتن کتاب دوباره جامه ی راهزنی به تن کند و جووانی که عشق به دانستن ادامه ی ماجراهای کتاب دیوانه اش کرده و دیگر خودش را در نقش یک راهزن باور نمی کند وسط ماجرای دزدی به دست پاسبان ها می افتد:
یک دقیقه آن کتاب را ببند و به ما گوش بده.
جووانی خلنگ به زانو نشست، کتاب را با هر دو دست گرفت و آن را به سینه فشرد.انگار نمی خواست صفحه ای را که در حال خواندنش بود گم کند. اما چنان اشتیاقی به خواندن داشت که در همان حال نیز کتاب را به گونه ای بالا گرفت که بتواند آن را بخواند.
کتاب از دست جووانی خلنگ به زمین افتاد.اوگو خود را به زمین انداخت و پیش از آن که جووانی پایش را روی کتاب بگذارد آن را برداشت.
کتابم را بده.
اوگو کتاب را پشت خود پنهان کرد و گفت:
نه.اول باید به ما گوش بدهی! امشب یک گونی هیزم به خانه کنسانته می بریم. تو را به جای هیزم می کنیم توی گونی. شب که شد از گونی بیرون می آیی و همه ی عوارضی را که کنسانته این هفته جمع کرده از او می خواهی...پول را که برای ما آوردی می توانی کتاب را پس بگیری و هر چقدر دلت خواست بخوانی.
به زندان می افتد، کوزیمو که می داند جووانی به زودی به دار آویخته خواهد شد از بالای درختان خود را به کنار پنجره های سلول جووانی می رساند. جووانی از روزهای پوچی صحبت می کند که باید بی کتاب بگذراند و کوزیمو هر روز پیش و پس از بازجویی برایش کتاب می خواند.
در لحظه ای که طناب دار را به گردن جووانی خلنگ می انداختند، آوای سوتی از میان شاخه ها شنیده شد.جووانی سربلند کرد. کوزیمو بالای درخت بود و کتاب را در دست داشت.
بگو ببینم آخرش چه می شود؟
کوزیمو در پاسخ گفت:
متاسفم، جووانی: قهرمان داستان را به دار می زنند.
یعنی همان کاری که با من می کنند، پس خداحافظ!
لگدی به نردبان زد و آن را انداخت و ریسمان خفه اش کرد.
انتهای فصل دوازدهم پایان ماجراهای جووانی خلنگ است ولی تاثیری که بر کوزیمو قهرمان داستان می گذارد پایان ناپذیر است. طوری که راوی داستان در فصل های بعد عنوان می کند که دوستی با آن راهزن را کوزیمو را دچار شوری بیش از اندازه برای خواندن و دانش آموختن کرد؛ شوری که تا پایان زندگی با او بود.
به گمانم جووانی خلنگ رمان بارون درخت نشین ادای دین ایتالو کالوینو به جماعت کتابخوان است، یکجور ستایش خواندن و داشتن عشقی پرشور به مطالعه. جووانی خلنگ از عجایب داستان بارون درخت نشین است.
بارون درخت نشین/ایتالو کالوینو/ترجمه ی مهدی سحابی
+
نوشته شده در
2008/7/30ساعت 21:1 توسط مسعود
|
"وقایع داستان خیلی آرام و بطئی پیش می روند به طوری که خواننده برای وقایع بعدی آماده می شود."
همین جمله کلید ورود به دنیای مستاجر رولان توپور است، ترلکوفسکی شخصیت اصلی داستان وارد آپارتمانی می شود که مستاجر قبلی آن خودکشی کرده است، کم کم دچار اوهام و مالیخولیا می شود، هویت اش را از دست می دهد، به مانند گره گوار سامسا، مسخ می شود و به قالب مستاجر قبلی در می آید. داستان در سه فصل «مستاجر جدید»، «همسایه ها» و «مستاجر قبلی» با تکیه بر جنبه ی سورئال زندگی مرز باریک میان جنون و عقل را می شکافد و نشان می دهد که در این عالم به ظاهر منسجم، کارآمد و معقول چه نیروهای شیطانی و اضطراب انگیزی در کارند و مرز جدا کننده ی میان خیر و شر تا چه حد مبهم است. داستان که جلو می رود کم کم همه چیز رنگ و بوی غیر واقعی به خود می گیرد و خودمان را در موقعیت وهم گونه و کافکا واری می بینیم که در آن شخصیت اصلی توانایی ارتباط برقرار کردن را از دست داده و در نظم بخشیدن به ذهنیات خود و کنترل دنیای پیرامونش ناتوان است. در دنیای عجیب و غریب داستان که هیچ کس نمی خواهد دیده شود، اما همه مراقب شما هستند، ترلکوفسکی گمان می کند که همسایگانش توطئه کرده و قصد جانش را دارند اما تا پایان داستان مشخص نمی شود که آیا ترلکوفسکی دیوانه شده و آن چه می بیند تنها فرافکنی ذهن بیمارش است و به عدم کارایی ذهنی او مربوط است؟ یا ارتباط مستقیمی با واقعیت های زندگی او دارد؟
مستاجر رولان توپر منبع الهام رومن پولانسکی در ساختن فیلم مستاجر هم بوده که به همراه انزجار و بچه رزمری تشکیل یک سه گانه با موضوع مالیخولیا، شیطان، پارانویا و زندگی آپارتمانی در شهر های بزرگ را می دهند.*
* این پست با کمک از مقدمه ی مترجم بر کتاب نوشته شده است.

مستاجر/ رولان توپور/ ترجمه ی کوروش سلیم زاده/ نشر چشمه/ چاپ اول: زمستان 1386/ 202 صفحه/ سه هزار و دویست تومان
+
نوشته شده در
2008/7/10ساعت 10:54 توسط مسعود
|
کتاب های نخوانده مثل هندوانه های دربسته می مانند. هوا گرم باشد و تو زیر کولر گازی دراز کشیده باشی و یکی از این هندوانه ها را باز کنی و سرخ باشد و شیرین... دو تا از این هندوانه های سرخ ٍ شیرین را اینجا سوا کرده ام، تضمینی به شرط چاقو!!

یک- زمانی برای رفتن/ حبیب ترابی/ نشر چشمه/ چاپ اول: پاییز 1386/ سیصد و چهل و دو صفحه/ چهار هزار تومان
داستان در آبادان پیش از انقلاب اتفاق می افتد، راوی داستان یک راننده ی تاکسی است که در خیابان های آبادان دهه ی پنجاه می چرخد و در یکی از همین چرخیدن ها با مهوش آشنا می شود و رابطه ی این دو و شب نشینی های نادر و دوستانش داستان را پیش می برند. داستان یکجوری آرام و کند پیش می رود و تو را مطمئن می کند که انتهای داستان جز با فاجعه ای نباید پایان بپذیرد و وقتی اواخر داستان مهوش صحبت از فیلم گوزن ها و سینما رکس می کند یقین پیدا می کنی که باید برای فاجعه ی انتهای کتاب آماده باشی. عمده ی تکیه داستان بر دیالوگ و گفتگوی بین شخصیت هاست و جالب اینجاست که اغلب گفتگوها به زبان محلی نوشته شده اند و همین خواندن داستان را برای کسی که با بعضی اصطلاحات و واژه ها آشنا نباشد مشکل می کند هرچند اغلب این واژه ها و اصطلاحات در پانویس کتاب توضیح داده شده اند.
- ئو سالل... روزگار روزگار بدی بید، به قول خومونل هر کی بید. بچه سال بیدم، ولی تقریبا همه چی یادم ئیای . ا جنگ گپو و ئومدن سربازل انگلیسی تا جریان آذربایجان و فرقه ی دمکراتش و ئو حزب بوزیل بعدش. تو همی روزل... زدن و شاه ترور کردن. ئی یکی بختر ا بقیه ی چیل یاد دارم. هنی نرفته بیدم سر بوزی که بین مردم چو افتاد، طرف شاه تیر انداختن. راس یا دروغ ... فوری ئی کار به ناف حزب توده بستن و بند و بساط توده ای یل که با رفتن رضا شاه سی خوشون دفتر و دستک درست کرده بیدن، به هم زدن.

دو- پیرمردی که داستانهای عاشقانه میخواند/ لوئیس سپولودا/ ترجمه ی محمد شهبا/ نشر هرمس/ چاپ اول 1383/ صد و چهار صفحه/ هشتصد تومان
از آن کتاب های کوچک خوشمزه است که می توان خیلی راحت در یک نشست خواند. یکجور هایی فضای عجیب و راز آمیزی دارد، شبیه بیشتر داستان هایی که ریشه در آمریکای لاتین دارند. توصیف و فضا سازی های کتاب فوق العاده اند. داستان در دل یک جنگل اتفاق می افتد و نگاه دل سوزانه ای به محیط زیست دارد. ظاهرا خود نویسنده فضای داستان را از نزدیک احساس کرده، طوری که در ابتدای کتاب آورده شده، مدت ها در جنگل های آمازون برای یونسکو کار می کرده است. ترجمه کتاب هم به نسبت خوب است.
+
نوشته شده در
2008/6/7ساعت 20:26 توسط مسعود
|
مدتها بود می خواستم درباره ی کتابهای جدیدی که خوانده ام چیزی بنویسم، بخصوص چند مجموعه ی داستان جدیدی که خوانده ام و فرصت نمی شد. همین اول کار هم بگویم که این پست فقط به قصد پیشنهاد نوشته شده، همین و بس.
یک- جمعه ی بیست و هشتم روی صندلی لهستانی/ غزال زرگر امینی/ انتشارات ققنوس/ چاپ اول: زمستان 1386/ هشتاد و هشت صفحه/ هزار و دویست تومان
این مجموعه داستان که اولین کار نویسنده اش هم هست از هشت داستان کوتاه تشکیل شده که داستان ها بیشتر از هر چیز به نظر من نشان از دنیای ذهنی پیچیده و عجیب نویسنده دارند. اصلی ترین ویژگی داستان ها شخصیت پردازی و فضا سازی خوبی است که نویسنده در روایت داستان ها به کار گرفته است. در داستان اول مجموعه که نام اش را به کل کتاب هم داده دختری عاشق استاد دانشگاهش می شود و در پی این عشق تا گرفتن دکترا هم پیش می رود و در آخر می بیند که تمام جوانی اش را در پی عشقی بیهوده هدر داده است. در داستان دوم مجموعه « زن سمندر یا زینت؟ » زینت که زن سرایدار یک برج در شمال شهر است از غیبت بعضی ساکنان استفاده می کند و هر شب در یکی از واحد های برج خود را به جای ساکنان آن خانه تصور می کند و هر شب تا نزدیکیهای صبح یک زندگی پنهانی را می گذراند. شخصیت ها در داستان های غزال زرگر امینی فردیت دارند و داستان ها عشق، ضعف، ترس و تنهایی شخصیت های اصلی را برجسته می کنند. شاید اصلی ترین ضعف مجموعه بعضی سوالهای بی پاسخی است که بعد از خواندن تعدادی از داستان ها در ذهن خواننده شکل می گیرند. مثلا دقیقا مشخص نمی شود که دختر داستان اول چرا در پایان ناگهان به استادش جواب رد می دهد؟ یا در داستان « صدای استخوان » چرا هیچ کدام از مهمانهای عروسی متوجه علت غیبت و مرگ پدر نمی شوند؟
می ماند دو داستان انتهایی مجموعه « من وگربه و ساحره » و « نیمروزی برفی در دو هزار و ششصد و بیست و پنج سال بعد » که پختگی سایر داستانهای مجموعه را ندارند.
دو- آن گوشه ی دنج سمت چپ/ مهدی ربی/ نشر چشمه/ چاپ اول: پاییز 1386/ صد صفحه/ هزار و هفتصد تومان
این مجموعه داستان هم اولین کار نویسنده اش است که نشر چشمه در قالب مجموعه ی « جهان تازه داستان » منتشر کرده و مهدی یزدانی خرم هم کار ویراستاری داستان ها را انجام داده است. ویژگی اصلی تک تک داستان ها مجموعه این است که خیلی راحت خوانده می شوند، نویسنده در روایت داستان ها دنبال بازی های فرمی و زبانی نبوده و می خواسته داستان بگوید و خواننده را هم در لذت خواندن داستان ها سهیم کند. داستان ها را اغلب راوی اول شخص تعریف می کند. مثلا در داستان اول مجموعه « آن گوشه ی دنج سمت چپ » که بهترین داستان مجموعه هم هست با روایت ذهنی راوی داستان که خودش را « مرد تنهای سفید پوش خیابان های شهر » می نامد و عادت دارد هر شب چند کیلو متری را پیاده برود روبروییم، راوی داستان در خلال دویدن از عشق به دختری مو مشکی حرف می زند. علاوه بر این داستان در چند داستان دیگر مجموعه هم با مقوله ی عشق روبروییم. مثلا در داستان « دوچرخه سوار » پسری در جستجوی جواب این سوال است که اولین عشق مادرش چه کسی بوده یا در داستان « مقبره » سه شخصیت اصلی داستان که یک مقبره ی خانوادگی را برای گذراندن یک روز تعطیل انتخاب کرده اند در پایان داستان در میان اسامی حک شده روی سنگ قبر های قبرستان دنبال اسامی دختر هایی می گردند که هرکدام روزی با آنها ارتباط داشته اند یا در داستان « می تونم دوباره ببینمت؟ » راوی که از سکوت و سکون خانه ی دانشجویی خسته شده با ماشین توی خیابان به راه می افتد و دختری را سوار می کند و در پی ارتباط با دختر بر می آید ولی در پایان می بینیم که دختر دچار مشکل جسمی است. داستان ها فضایی واقع گرا دارند و از داستان ها مشخص است که نویسنده از اهالی جنوب است و فضایی که در بعضی داستان ها از شهری مثل اهواز ارائه می کند برای کسی که این محیط را تجربه کرده کاملا آشناست. این روز ها به هرکس رسیده ام گفته ام که این مجموعه را بگیرید و بخوانید.
مرتبط:
وبلاگ مهدی ربیسه- عاقبت کار/ کینگزلی ایمیس/ ترجمه ی امید نیک فرجام/ نشر افق/ چاپ اول: 1383/ دویست و شش صفحه/ دو هزار تومان
کینگزلی ایمیس از آن نویسنده هایی است که در ایران چندان شناخته شده نیستند و به جز این کتاب من از این نویسنده در بازار کتاب ایران چیزی ندیده ام. رمان عاقبت کار شخصیت های محدودی دارد، پنج شخصیت اصلی که در کلبه ای دور از شهر زندگی می کنند. آدلا که گرداندن امور خانه را به عهده دارد، برنارد برادر آدلا که همسرش را از دست داده و زمانی افسر ارتش بوده، شورتی که در ارتش هم رزم برنارد بوده و نوع رابطه شان در ارتش برایشان رسوایی به بار آورده، جرج شوهر خواهر برنارد که زمانی استاد دانشگاه بوده و در پی یک سکته خانه نشین شده و مجبور شده به کلبه تاپنی هپنی پناه بیاورد و مریگولد دوست آدلا که بعد از مرگ شوهرش با آدلا زندگی می کند و مدتی است که با فراموشی دست وپنجه نرم می کند. داستان از خلال روابط این پنج نفر و نوه های مریگولد که هر از گاهی سراغش می آیند یک تصویر عجیب و گاهی با یک طنز تلخ از دوران پیری و سالخوردگی نشان می دهد و در آخر هم با یک فاجعه پایان می پذیرد.
+
نوشته شده در
2008/4/15ساعت 10:27 توسط مسعود
|
یک- کسی که می خواهد دست به کار نوشتن اثر بزرگی شود، باید با خود مدارا کند، و وقتی سهم معین روزانه اش را نوشت و تمام کرد، تا آن جا که مانع کارش در روز بعد نشود، خوش بگذراند.
دو- می توانی از نوشته هایت با دیگران سخن بگویی، اما تا کتاب تمام نشده است، چیزی از آن را برای دیگران نخوان. هر خشنودی خاطری که از این طریق به دست می آوری، از ضرباهنگ کارت می کاهد. اگر به این انضباط پای بند بمانی میل رو به افزون برای برقراری ارتباط، سرانجام تبدیل به نیروی محرکه یی برای پایان دادن به کار می شود.
سه- در محیط کاری ات از میان خالی زندگی روزانه اجتناب کن. یک آرامش نسبی که همراه با سر و صداهای کسل کننده است، خفت بار است. از سوی دیگر، همراهی یک اتود یا سر و صدای اطراف، به اندازه ی شنیدن سکوت شب می تواند مفید واقع شود. اگر چنین سکوتی گوش درون را تیز می کند، آن اولی در حکم سنگ محک طرز بیان است که به واسطه ی فراوانی اش حتی ناهنجارترین صدا ها را می پوشاند.
چهار- از نوشت افزار هرچه پیش آمد خوش آمد استفاده نکن، پافشاری در استفاده در نوع معینی کاغذ، قلم و مرکب سودمند است. دنبال تجمل نباش، اما وفور این ابزار شرط ضروری است.
پنج- نگذار هیچ اندیشه ای از ذهنت به طور ناشناس بگذرد: و در دفترچه ی یادداشتت به همان جدیتی بنویس که ماموران امنیتی اسامی اتباع خارجی را ثبت می کنند.
شش-قلمت باید از الهام دوری جوید تا با نیروی مغناطیسی آن را به سوی خود بکشد. کلام، اندیشه را فتح می کند، اما نوشتن است که بر آن مسلط می شود.
هفت- هیچ گاه به خاطر این که چیزی به ذهنت نرسیده است، از نوشتن دست نکش، حیثیت ادبی ایجاب می کند تنها در لحظه ی از پیش تعیین شده ( وقت غذا، یا قرار ملاقات )، یا در لحظه ی پایان کار نوشتن را کنار بگذاری.
هشت- وقتی برای نوشتن الهام نمی رسد، وقتت را با پاکنویس کردن آنچه نوشته ای پر کن. این جوری شمت دوباره بیدار می شود.
نه- هیچ روزی بدون نوشتن سطری نگذرد، اما ممکن است هفته ها همین طور بگذرد.
ده- هیچ کاری را که یک شب تا سپیده ی صبح رویش کار نکرده ای، تمام شده قلمداد نکن.
یازده- خاتمه ی یک اثر را در اتاق کار همیشگی ات ننویس. شهامت لازم را آنجا نخواهی یافت.
دوازده- مراحل نوشتن: اندیشه- سبک- نوشتار. ارزش پاکنویس کردن در این است که همه ی حواست را جمع زیبایی خط بکنی. اندیشه، الهام را از بین می برد، سبک، اندیشه را مهار می کند، و نوشتار، سبک را به نتیجه می رساند.
سیزده- اثر صورتک مرگ برای طرح ذهنی است.*
* برگرفته از کتاب خیابان یکطرفه/ والتر بنیامین/ ترجمه ی حمید فرازنده/ نشر مرکز
+
نوشته شده در
2008/4/12ساعت 18:19 توسط مسعود
|
مسافرت با قطار فرصت خوبی برای کتاب خواندن است، آن هم وقتی که همسفران ساکت و کم حرفی نصیبت شده باشد و کتابی را هم که می خواهی بخوانی نیاز به دقت و تامل فراوان دارد.
گذر از مرزها کتاب کم حجمی است که در یک نشست می توان خواند و لذت فراوان برد. کتاب حاصل مصاحبه ی سه روزنامه نگار با آلبرت هیرشمن یکی از پیشگامان علم اقتصاد توسعه است که در سه بخش « در اروپا »، « در آمریکا » و « اندیشه های کلیدی تنظیم شده است. هیرشمن در گذر از مرزها داستان دو نوع « گذر » از « مرزها » را باز می گوید: یکی گذر از مرزهای جغرافیایی از اروپا تا آمریکا و آفریقا و دوباره آمریکا و دیگری گذر از مرزهای علم اقتصاد به سوی علم سیاست و جامعه شناسی. به همین دلیل در مقدمه ی کتاب این طور می نویسد:
« گذر از مرزها فقط خصیصه ی سفرهای جسمانی فراوانی نیست که در زندگی اجبارا انجام داده ام، باری ممیزه ی سفرهای میان رشته ای نیز هست که از وقتی قلم به دست گرفته ام تا کنون ادامه داشته است. »
دو فصل اول کتاب بیشتر درباره ی خانه به دوشی ها و مهاجرت های گوناگون هیرشمن است اما فصل سوم که تحت عنوان « اندیشه های کلیدی » تنظیم شده مجموعه ی متنوعی از مفاهیم و ایده هایی است که به قول خود هیرشمن به زندگی اش شکل داده اند:
- ایده ی مرزشکنی در اندیشه ی من نقشی اساسی دارد. تلاش برای محبوس کردن من در قلمرویی خاص به شدت آزارم می دهد. وقتی چنین بنماید که ایده ای را می توان در رشته ای دیگر پی گرفت، در این صورت واقعا شاد می شوم که مخاطره ی دست اندازی به آن رشته را بپذیرم.
- تا حدی همان احساسی را دارم که پرسوناژ مادر یهودی در یک حکایت مشهور داشت. حکایت از این قرار است که مادر به پسرش دو تا کراوات هدیه می دهد. پسر هم یکی از آن دو تا کراوات را روز بعد می بندد تا مادر را خشنود سازد. مادر تا پسر را می بیند می پرسد: « پس اون یکی کراوات چی؟ از اون خوشت نمی آد؟» به عبارت دیگر پرسوناژ مادر یهودی همیشه دنبال عیب جویی است. وقتی مرا بابت تاکید بر استثناهای یک نظریه می ستایند احساس می کنم در موقعیت همان پرسوناژ قرار دارم. دوست دارم هر دو نقش را بازی کنم: دوست دارم استثناهای یک نظریه را برجسته کنم، اما هر از گاهی از آفریدن تئوری هایی که برای خودم باشد لذت ببرم.
- نظریۀ عقده شکست در پیوند با نظریه وابستگی است. جوانان در آمریکای لاتین برای تحصیل به ایالات متحده یا دانشگاههای اروپایی فرستاده می شوند و وقتی بر می گردند شک ندارند که عقل کل هستند و چیزی نیست که از نسل قدیمی تری که همیشه در آمریکا ی لاتین زندگی می کرده یاد بگیرند. حاصل عبارت است از فقدان رابطه و تبادل میان نسل های جدید و قدیمی تر.
به هرحال خواندن کتابی درباره ی اقتصاددانی که اسمش را فراوان شنیده بودم لذتی خاص داشت.
گذر از مرزها/ آلبرت هیرشمن/ ترجمه ی محمد مالجو/ انتشارات آگه/ چاپ اول: 1386/ صد و چهار صفحه/ هزار و پانصد تومان
+
نوشته شده در
2008/4/8ساعت 12:34 توسط مسعود
|
این
دوست عزیز من را به بازی کتابهای ناتمام دعوت کرده اند. هرچند کتابهای زیادی را در نوبت خواندن دارم ولی معمولا عادت ندارم کتابی را موقع خواندن ناتمام بگذارم، سعی می کنم کتابی را که شروع به خواندن کرده ام با عرق ریزان روح هم که شده به انتها برسانم ولی گاهی اوقات واقعا به انتها رساندن بعضی کتاب ها صبر و تحمل زیادی می خواهد، نمی دانم شاید سرنوشت بعضی کتابها این است که تا همیشه در نوبت خواندن بمانند و اما کتابهای ناتمام من:
یک- تنهایی پر هیاهو/ بهومیل هرابال: این یکی را به اعتبار نام مترجم و تعریف هایی که دیگران کرده بودند خریدم، اما خواندن کتاب برایم هیچ جذابیتی نداشت بخصوص که شخصیت اصلی داستان آدم خسته کننده ای بود که مدام این تکیه کلام را تکرار می کرد: « سی سال است که در کار کاغذ باطله هستم! »
دو- غیر منتظره/ کریستین بوبن: ظاهرا این آقای بوبن از آن موج های بازار کتاب ایران است که من خیلی دیر سراغش رفتم. من از کتابهای بوبن اول دیوانه بازی و بعد ایزابل بروژ را خواندم. آنجا حداقل داستان شکل بهتری داشت، قصه ای که همراه چاشنی عرفان به خواننده عرضه می شد ولی در غیر منتظره فقط مشتی جمله ی قصار می خواندی و من که هیچ ارتباط معنایی بین این جمله ها پیدا نمی کردم.
سه- تسلی بخشی های فلسفه/ آلن دو باتن: با شوق و ذوق فراوان شروع به خواندن کردم ولی نمی دانم چرا با کلی گویی ها و سفسطه بازی های آلن دو باتن در این کتاب کنار نیامدم. مدت هاست می خواهم هنر سیر و سفرش را بخوانم که فرصت نمی شود.
چهار- دستکش قرمز/ سپیده شاملو: واقعا سپیده شاملوی نویسنده ی رمان های « انگار گفته بودی لیلی » و « سرخی تو از من » با نویسنده ی مجموعه داستان دستکش قرمز یکی است؟
پنج- مسخ/ فرانتس کافکا: خیلی بد است که من این یکی را نخوانده ام؟ اما نمی دانم چرا هر بار می خواهم این کتاب را بخوانم اتفاقی می افتد که من همان اول قصه ی گرهگوار سامسا بمانم و جلوتر نروم. گمانم طلسمی در کار باشد آقای کافکای عزیز!
و برای ادامه ی بازی دعوت می کنم از
فرزانه،
سالاد زندگی،
ماندن بی من،
سال های ربوده شده،
درخت نشین،
خاطرات یک تدوینگر جوان و
اعترافات یک ذهن خطرناک
+
نوشته شده در
2008/2/11ساعت 17:37 توسط مسعود
|
یک- گل های معرفت « مجموعۀ سه داستان »/ اریک امانوئل اشمیت/ ترجمۀ سروش حبیبی/ چاپ سوم زمستان 1385/ صد و شصت و هشت صفحه/ هزار و پانصد تومان
ظاهرا اریک امانوئل اشمیت تبدیل به تب جدید بازار کتاب ایران شده است. نشر قطره چند نمایشنامه اشمیت را مثل خرده جنایت های زن و شوهری، نوای اسرار آمیز و مجموعه داستان یک روز قشنگ بارانی را با ترجمه شهلا حائری چاپ کرده و چند تا از نمایشنامه های اشمیت در تئاتر شهر روی صحنه رفته اند. دو تا از داستان های این مجموعه یعنی « ابراهیم آقا و گلهای قرآن » و « اسکار و بانوی گلی پوش » با ترجمه های دیگری هم منتشر شده اند. وجه اشتراک سه داستان این مجموعه که سروش حبیبی آنها را در کنار هم ترجمه کرده وجود نوعی عرفان در زمینه سه فرهنگ مختلف است. در داستان میلارپا عرفان بودایی، در داستان ابراهیم آقا و گلهای قرآن نوعی عرفان اسلامی و تصوف و در داستان اسکار و بانوی گلی پوش نوعی عرفان مسیحی وجود دارد و در هر سه داستان یک پیر یا مراد شخصیت اصلی قصه را که یک نوجوان است خواسته یا نا خواسته راهنمایی و همراهی می کند.
بین سه داستان این مجموعه من فقط داستان سوم یعنی اسکار و بانوی گلی پوش را دوست داشتم.
دو- دوست بازیافته/ فرد اولمن/ ترجمه ی مهدی سحابی/ نشر ماهی/ چاپ اول: بهار 1386/ صد و دوازده صفحه/ هزار و دویست تومان
نشر ماهی که با چاپ کتاب همنام جومپا لاهیری و مجموعه بچه های بدشانس فعالیت خود را شروع کرد، در همین مدت کوتاه فعالیت کارنامه پرباری برای خود دست و پا کرده است. کتاب دوست بازیافته که ظاهرا سالها قبل توسط نشر دنیای نو چاپ شده بود حالا توسط نشر ماهی در قطع جیبی چاپ شده، از آن کتابهای کوچک و جمع و جوری است که همه جا می توانید همراه خود ببرید، خواندن کتاب هم وقت زیادی نمی گیرد.
داستان دوستی دو پسر نوجوان در آلمان زمان جنگ جهانی دوم که یکی یهودی است و دیگری از خانواده ای اشرافی که ظاهرا دستی در حکومت دارند، داستان را یکی از همشاگردیها که دچار تبعید و مهاجرتی ناخواسته شده تعریف می کند و ضربه ی اصلی در جملات آخر کتاب به خواننده وارد می شود.
وقتی جمله های آخر کتاب را می خواندم تا مدت ها نگاهم روی سطر آخر کتاب ثابت مانده بود.
سه- هنگامه آرایان و باران « دو نمایشنامه »/ غلامحسین ساعدی/ نشر ماه ریز/ چاپ دوم: 1384/ نود و شش صفحه/ نهصد تومان
کارهای ساعدی از آن کارهایی است که همیشه دوست داشتم بخوانم ولی پیدا نمی کردم. تا اینکه متوجه شدم نشر ماه ریز تعدادی از نمایشنامه های ساعدی مثل « لال بازی ها »، « آی با کلاه، آی بی کلاه » و همین مجموعه حاضر را در قطع جیبی و مجموعه عزاداران بیل را در مجموعه ای با نام تصویر+داستان چاپ کرده، رفتم و همه ی کارهایش را خریدم. عزاداران بیل را همان موقع خواندم ولی تا همین دیشب سراغ نمایشنامه هایش نرفته بودم. دیشب دو نمایشنامه « هنگامه آرایان و باران » را دست گرفتم و خواندم. ویژگی اصلی بعضی کارهای ساعدی که من خوانده ام فضای وهم آلود و کابوس واری است که بعضی وقتها مثل مجموعه عزاداران بیل به رئالیسم جادویی هم می رسد. در نمایشنامه « هنگامه آرایان » دو مرد وارد خانۀ نویسنده ای می شوند و از او می خواهند که برایشان نمایشنامه ای بنویسد، هرچه نویسنده می خواهد در نمایشنامه ای که به اجبار برای آن دو مرد می نویسد به واقعیت های تلخ اشاره کند، آن دو نویسنده را مجبور می کنند که داستان حتما باید فضای شادی داشته باشد و دست آخر هم نویسنده به اجبارهای دو مرد تن می دهد و نمایشنامه اش را با یک رقص شاد تمام می کند. نمایشنامۀ ساعدی به واقعیت تلخی اشاره می کند که حتما خود او هم در دورۀ خودش با آن روبرو بوده است. این که از هنرمند می خواهند چشم روی واقعیتها ببندد و همه چیز را گل و بلبلی ببیند حقیقت تلخی است.
کاش می شد بقیه کارهای ساعدی را هم بخوانم ولی هرچه می گردم چیزی پیدا نمی کنم...
مرتبط:
دیدار با اریک امانوئل اشمیت
+
نوشته شده در
2008/1/31ساعت 17:9 توسط مسعود
|
درخت شب و داستانهای دیگر/ ترومن کاپوتی/ ترجمه ی امید نیک فرجام/ اندیشه سازان/ چاپ اول: 1384/ صد و هشتاد و هفت صفحه/ هزار و نهصد تومان
انتشارات اندیشه سازان که البته عمر دیر پایی نداشت، ابتدا در زمینه ی کتابهای آموزشی و کنکور فعالیت می کرد ولی بعد ها چاپ کتاب های ادبی را هم به فعالیت هایش اضافه کرد و حتی جایزه ادبی یلدا را بنیانگذاری کرد. مجموعه کتابهای « راوی » که کتاب درخت شب هم یکی از آنهاست قرار بوده به ارائه آثاری از ادبیات اروپا و آمریکا بپردازند که در تاریخ ادبیات دنیا مهم بوده اند ولی در ایران چندان به آنها پرداخته نشده است.
ترومن کاپوتی را خود من تا قبل از خواندن کتاب درخت شب فقط به واسطه فیلم کاپوتی که بنت میلر ساخته می شناختم. البته شنیده ام که کتاب « در کمال خونسردی » کاپوتی هم به فارسی ترجمه شده ولی هرچه پرسیدم چیزی پیدا نکردم.
درخت شب مجموعه ی هشت داستان از ترومن کاپوتی است که سال 1949 در آمریکا منتشر شده است. داستان های مجموعه یک وجه اشتراک دارند و این که در تمام داستانها با ورود شخصیتی که رفتار خاص و غریبی دارد زندگی دیگر شخصیت های داستان تحت تاثیر قرار می گیرد. در داستان اول مجموعه « ارباب مصیبت » مردی رویا ها و خواب های شخصیت های داستان را می خرد. در داستان « روز تولد بچه ها » ورود دخترکی به نام میس بابیت به یک شهر کوچک زندگی دو پسر نوجوان را زیر و رو می کند. در داستان « کوزه ی نقره » خواهر و برادر عجیبی حدسی می زنند و حدسشان درست از آب در می آید و برای همیشه اسطوره ساکنان یک شهر می شوند.
طوری که از مقدمه ی کتاب می آید این آقای « کاپوتی » خودش هم از آدم های جالب این روز گار بوده است: « در نیویورک ترومن را به چند مدرسه خصوصی فرستادند ولی در هیچ درسی از جمله زبان انگلیسی، وضع خوبی نداشت. وقتی خیلی از معلم هایش گفتند که او احتمالا عقب افتاده است، پدر و مادرش او را پیش روانکاوی فرستادند که آن طور که خود ترومن کاپوتی بعد ها می گفت طبیعتا گفت که من یک نابغه ام. »
« کاپوتی در هفده سالگی با هزار دوز و کلک کاری در نیویور کر دست و پا کرد و با طرز عجیب و غریب لباس پوشیدنش نظر همه را به خود جلب کرد. سال ها بعد گفت: کار خیلی جالب توجهی نبود ولی من عزمم را جزم کرده بودم که پا به هیچ کلاس و دانشگاهی نگذارم. احساس می کردم آدم یا نویسنده است یا نیست، و هیچ استاد دانشگاهی نمی تواند آدم را نویسنده کند. »
آثار کاپوتی که شاید یکروز مترجم خوش ذوقی برایمان ترجمه کند تا بخوانیم:
صدا های دیگر، اتاق های دیگر (1948)
درخت شب و داستان های دیگر (1949)
رنگ محلی (1950)
موسیقی علفزار (1951)
صدای موز ها شنیده می شود (1956)
صبحانه در تیفانی ( 1958)
بی گناه ها، فیلمنامه (1961)
مشاهدات (1959)
در کمال خونسردی (1966)
خاطره ای از کریسمس ( 1966)
مهمان روز شکر گذاری (1967)
تریلوژی، فیلمنامه (1969)
خانه ی شیشه ای (1972)
سگ ها پارس می کنند (1973)
و بعد فرو ریخت (1976)
موسیقی برای بوقلمون صفت ها (1980)
یک کریسمس (1982)
گفت و گوهایی با کاپوتی (1985)
دعاهای مستجاب شده، ناتمام (1986)
پی نوشت: تیراژ کتاب فقط هزار نسخه است و تاریخ چاپ اش بهار 1384، بنابر این فکر نمی کنم پیدا کردن اش خیلی راحت باشد.
مرتبط: درباره ی ترومن کاپوتی
+
نوشته شده در
2008/1/20ساعت 22:33 توسط مسعود
|
یک- معاملۀ پر سود و داستانهای دیگر/ ایتالو کالوینو، دینو بوتزاتی، میخاییل بولگاکف و .../ انتخاب و ترجمۀ مژده دقیقی/ انتشارات نیلوفر/ چاپ اول: بهار 1385/ 176 صفحه/ هزار و هشتصد تومان
این کتاب چهارده داستان از نویسندگان مشهور جهان را در بر می گیرد. نویسندگانی مثل میخاییل بولگاکف، ایتالو کالوینو، ژول ورن، گابریل گارسیا مارکز، آرتور کانن دویل، پریمو لوی، چارلز دیکنز، جووانی پاپنی، ری برد بری، دینو بوتزاتی، آرتور میلر، نورمن لوین و خوزه گارسیا وییا که تعدادی در ایران معروف و تعدادی دیگر کمتر شناخته شده اند.
ویژگی اصلی داستانهای این مجموعه متفاوت بودن آنهاست. بعضی داستان ها را می توان در شمار داستان های علمی تخیلی قرار داد، بعضی داستان ها در شمار داستان های وهم انگیز قرار می گیرند و تعدادی هم در شمار داستان های رئالیستی. اغلب داستان ها با سبک کار شناخته شده نویسند گان آنها تفاوت دارند مثلا داستان « یکی از همین روز ها » از « گابریل گارسیا مارکز » یک داستان رئالیستی است که با سبک شناخته شده مارکز یعنی رئایسم جادویی کاملا تفاوت دارد.
« خواننده در این کتاب با مجموعه ای گونه گون از ادبیات داستانی جهان روبرو می شود که الگوهای تکراری زندگی روزمره کمتر در آنها به چشم می خورد. این داستان ها عرصه هایی بدیع را در دنیای تخیل به روی خواننده می گشایند و با نیروی خیال تا اعماق دنیای واقعی نفوذ می کنند. »*
* بخشی از پیش گفتار مترجم
دو- کاره سرباز در مونپارناس/ مسعود خیام/ ابتکار نو/ چاپ اول: بهار 1383/ 222 صفحه/ هزار و هشتصد تومان
بیشتر از هر چیز نام کتاب است که جلب نظر می کند. نمی دانم عنوان کتاب را چه می توان گذاشت؟ مجموعه داستان های کوتاه؟ مجموعه خاطرات؟ یا مجموعه مقالات؟
در این کتاب هم داستان کوتاهی می خوانید به نام « کاره سرباز در مونپارناس » که یک ارتشی فراری در کافه ای در بلوار مونپارناس تعریف می کند، هم مقالاتی می خوانید درباره ی شوش، درباره ی رمان نو، در باره ی آلودگی هوا و ... و هم خاطرات و گفته های مسعود خیام درباره ی « احمد شاملو » را می خوانید.
« شاملو را بخاطر ابعاد عظیم شخصیت و وجودش نمی شود شناخت، شاملو را می توان دوست داشت. »*
* صفحه 108 کتاب
سه- وقتی برف می بارد/ مایکل لارنس/ ترجمۀ آزاده افضلی/ کتابهای کیمیا/ چاپ اول: 1384/ 166 صفحه/ هزار و دویست تومان
یک رمان نوجوان که خواندنش توی این روز های برفی حسابی مزه می دهد. پسری به نام راب به خاطر مسافرت پدرش مجبور می شود که چند روزی را در خانه با خاله دیوانه اش سر کند. در اثر یک اتفاق در یک روز برفی وارد خانه ای شبیه خانه خودشان می شود و مادرش را که چند سال پیش در یک تصادف از دست داده در حالی ملاقات می کند که دختری همسن و سال خود او دارد. داستان یکجور هایی بحث نسبی بودن را طرح می کند، طوری که خود داستان هم به جای یک پایان قطعی دو پایان نسبی دارد.
با یکی از دوستان وبلاگی صحبت می کردم اعتقاد داشت که این جور معرفی کتاب در وبلاگ کارکرد و تاثیر چندانی ندارد، مگر اینکه این کار تخصصی انجام شود مثل کاری که مثلا
خوابگرد انجام می دهد. من البته با حرف این دوست عزیز هم موافق بودم و هم مخالف و البته خود این بحث جداگانه ای است که فعلا بماند...
+
نوشته شده در
2008/1/13ساعت 17:33 توسط مسعود
|
مشغول خواندن کتابی هستم به اسم محیط زیست*. کتاب قرار است یک آشنایی اجمالی درباره ی محیط زیست، اکولوژی و مسایل زیست محیطی کره زمین با تصویر و نمودار ها به خواننده- بیشتر خواننده نوجوان- بدهد. در قسمتی از کتاب با زندگی یک خانوادۀ چهار نفره در دهه نود میلادی روبرو می شویم. مادر خانواده کارگر یک کارخانۀ الکترونیک است ، پدر خانواده مکانیک سابق اتومبیل است، پسر خانواده در بخش فروش یک کارخانه کار می کند و دختر خانواده دانش اموز است. اعضای این خانواده وقت چندانی برای درست کردن غذا ندارند، آنها به غذاهای گران اما از لحاظ مواد غذایی فقیر و با فرآوری صنعتی و نامطلوب وابسته شده اند. مادر خانواده برای راحت خوابیدن از قرص های آرام بخش استفاده می کند و برای رسیدن به رویای زن آرمانی به طرز وحشتناکی از لوازم آرایشی استفاده می کند. آنها هر روز برای رسیدن به محل کار باید مسافت طولانی را طی کنند و مجبورند که از ماشین شخصی استفاده کنند. مادر خانواده در بخش تولید کارخانه کار می کند اما اصلا نمی داند کالایی که در تولیدش نقش دارد چطور به بازار عرضه می شود، دوست دارد کارش را تغییر دهد اما به دلیل میزان زیاد بیکاری می ترسد، در پایان روز به ندرت حوصله ای برای انجام کار دیگری برایش می ماند. پدر خانواده به خاطر ناراحتی قلبی در بیمارستان بستری است اما از چگونگی درمانش آگاهی قطعی ندارد. پسر خانواده هر روز ناهارش را در یک اغذیه فروشی می خورد و تا جایی هم که جا دارد می خورد. دختر خانواده هر شب تمام وقتش را به دیدن برنامه های تلویزیون می گذراند، بیدار می ماند تا تلویزیون تماشا کند و برای رسیدن به زندگی بهتر و مسحور کننده و مجلل سریالهای تلویزیونی بیشتر بکوشد. این خانواده دارای یک مزرعه در حومه ی شهر بودند که این مزرعه برای احداث جاده و ساخت و ساز به فروش رفت.
فکر که می کنم می بینم ما هم با همین شتاب به سمت زندگی ماشینی و صنعتی و مصرف زدگی حرکت می کنیم. من یکی مدت هاست لذت دوچرخه سوار شدن را فراموش کرده ام، در همین تهران خودمان حرف زدن از رفت و آمد با دوچرخه بیشتر به یک شوخی شبیه است. چند نفر از ما از نوع کاری که انجام می دهد رضایت دارد؟ صبح ها که سوار مترو می شوم چهره ها اغلب خسته و خواب آلودند، کمتر کسی را می بینی که اول صبح یک لبخند بزند. اگر بخواهید بیرون خانه غذا بخورید، اصلا از یک وعده غذای سالم و کم کالری حرف نزنید، مجبورید یکی از همین فست فودها را انتخاب کنید و تا جایی که می توانید معده تان را پر کنید. من یکی که مدت هاست ورزش کردن از یادم رفته است، اسم همان ده دقیقه پیاده گز کردن اول صبح را گذاشته ام ورزش!
با این شتاب داریم به کجا می رویم؟؟ و آیا مگر راهی جز این زندگی ماشین زده ی مصرفی برایمان باقی مانده است؟؟؟
من مدتهاست دلم برای دیدن یک پروانه لک زده است! پروانه ها را کجا می توان پیدا کرد؟؟
* شناخت محیط زیست/ استفن کرول، ویلیام رانکین/ ترجمه ی بهرام معلمی/ نشر شیرازه
+
نوشته شده در
2007/12/25ساعت 20:24 توسط مسعود
|