تجربه های آزاد
عرصه های مکرر را می کاوم، هجرتی دوباره شاید...
اعرابی دوم: و به گواهی آن که جای پیمبر خفت در شب ِ خطر! اعرابی یکم: و گویند جانشین برحق است به گواهی روز غدیر خم! اعرابی دوم: ولی سه خلیفه پیش از وی آمدند و با ایشان دست داد تا نگویند چشم بر جکومت دارد! ابن ملجم: لعنت بر عجم و هرچه که گویند! اعرابی یکم: آیا او را ایزدی پارسی نخواندند که در فلک شیر است و در زمین شاه، و به دست وی شمشیر است؟ ابن ملجم: بگو، بگو، و بیشتر بگو! آیا مبالغه گویان پیش تر از تو نتاخته اند؟ آیا او را به خدایی نرساندند؟ و عجمان نگفتند جانشین شاه ایران و پیمبر هر دوست؟ اعرابی دوم: ذوالفقار گویی خودِ اوست! لبه ای برنده، لبه ای کند! عجم گوید ندیدم در شمشیر کسی بی پرواتر از او، و در فرود آوردنش درنگ کارتر! میان شجاعت و خردش جنگی است. این به آن می گوید در راهم نایست! و آن از این می پرسد به جاست تیغی که می زنی؟ ابن ملجم: به جاست تیغی که می زنی؟ بگو. دیگ حسد را در من به جوشش درآور! مرا بشوران! باز هم از صفاتش بگو! اعرابی یکم: صفات؟ تو به جنگ یلی می روی نه صفات او! ابن ملجم: من به جنگ این صفات می روم. من دشمن این صفاتم که در من نیست!* * مجلس ضربت زدن-بهرام بیضایی-روشنگران و مصالعات زنان *بازی عروس و داماد-بلقیس سلیمانی-نشر چشمه پی نوشت: خواندن ِ بازی عروس و داماد وسط این روزهای پر رخوت و پر از اتفاق های بد مثل یک حادثه است که دست ِ تو را می گیرد و برای چند لحظه از دنیای ِ مزخرف ِ اطرافت جدا می کند. چند داستان ِ اول را که می خوانی فکر می کنی بلقیس سلیمانی با تو شوخی اش گرفته، بعد کم کم می ترسی از دنیای ِ این داستان های برق آسا که در یک لحظه اتفاق می افتند و آدم های داستان ها که زندگی و مرگ را به بازی می گیرند و نویسنده ای که با شوخ طبعی و نکته بینی اش تو را هم به این بازی دعوت می کند. * چهره نگاری دنیا/ فرشته ساری/ افق پی نوشت: برای نوشتن این پست از یادداشت انتهایی کتاب کمک گرفته ام. یک- برف و سمفونی ابری/ پیمان اسماعیلی/ نشر چشمه/ نود و پنج صفحه/ هزار و هشتصد تومان دو- چیزی در همین حدود/ به روژ ئاکره ای/ نشر چشمه/ هفتاد و هشت صفحه/ هزار و سیصد تومان سه- نفس تنگ/ مهدی مرعشی/ نشر چشمه/ هفتاد و سه صفحه/ هزار و هفتصد تومان فرانک مک کورت درگذشت + صفحات مربوط به ترجمه ی فارسی کتابهای مک کورت در گودریدز، این جا و این جا. * عنوان پست نام یکی از کتابهای ترجمه ی شده ی فرانک مک کورت است. قبل از دست گرفتن کتاب یادداشت بهاره رهنما را درباره ی این کتاب و نویسنده اش در وبلاگش خواندم و کنجکاو شدم که بخوانمش ولی با یک حس بد و دافعه شروع به خواندن کردم، اصلا شروع کردم که بدم بیاید. چون پیش از این یکی دو تا رمان دیگر خوانده بودم و خوشم نیامده بود و این دوست کتابفروشم گفت که این هم چیزی در مایه ها و حد و اندازه های دو تای قبلی است که البته ظاهرا فقط از شکل و شمایل کتاب و چند صفحه ی ابتدایی اش این را حدس زده بود و خوشحالم که پیش بینی اش درست از آب درنیامد. از همان ابتدای داستان و همان صفحات اول نویسنده دست تو را می گیرد و با هم به سفری می روید تا بفهمید این گندم که این همه راوی از او صحبت می کند و اصرار دارد که شبیه اوست، کیست؟ حالا کجاست؟ و چه می کند؟ ولی در انتهای داستان به این نتیجه می رسید که انگار همه ی این ها جستجوی راوی برای رسیدن به نوعی شناخت حقیقی درباره ی خودش بوده و نویسنده در خلال روایتِ یک روز از زندگی یک زن و فلاش بک هایی به زندگی گذشته ی این آدم خواسته از این بافت داستانی برای تفسیر غرایز و کشف نیازهای تازه در زندگی یک زن در دل تهران امروز کمک بگیرد. هرچند در انتهای داستان هم تحولی صورت نمی گیرد فقط از دل ارتباط و رویارویی این زن با گذشته اش و امکان بیان عواطف ذهنی اش که در طول داستان مثلا با تکرار بعضی جملات یا صرف یک فعل به شکل های مختلف بیان می شود یک نوع آشتی با گذشته ی این زن صورت می گیرد و هم راوی و هم خواننده را به این نتیجه می رساند که: « هر مساله ای تقدیر است و حتی اگر بخواهی تغییرش دهی باز هم تغییر تقدیر است. » به قول خود سارا سالار در یادداشتی که برای چلچراغ نوشته کلمات اصلی رمان این ها هستند: « تقدیر، تصمیم، واقعیت، خیال، مطلق، نسبی، هویت، بی هویتی. » سارا سالار که از شرکت کنندگان کارگاه رمان نویسی محمد حسن شهسواری بوده و پیش از این مجموعه داستان « فیل ناپدید می شود » از هاروکی موراکامی را ترجمه کرده بود در اولین تجربه ی رمان نویسی اش در ارتباط با مخاطب موفق نشان می دهد و با روایت یک داستان ساده و سرراست در دل زندگی روزمره ی شهری لذتی را به خواننده می دهد که من یکی مدت ها بود احساسش نکرده بودم. پی نوشت-یک: این یادداشت فقط احساس، تحلیل و برداشت من از رمانی است که بعد از چند رمان به عقیده ی خودم معمولی خوانده ام و خوشم آمده است و نه هیچ چیز دیگری. پی نوشت-دو: احتمالا گم شده ام/ سارا سالار/ نشر چشمه/ 143 صفحه/ دو هزار و ششصد تومان یک- ناهید طباطبایی داستانی دارد با نامِ حرفی برای گفتن که در مجموعه ی برف و نرگس چاپ شده است. کلِ داستان که به ده صفحه هم نمی رسد، روایتِ زندگی و عدمِ ارتباط مادر و دختری است که با هم زندگی می کنند. دختر که کارمند اداره ای است هرروز وقتی خُرد و خسته به خانه می رسد، باید اخم های مادرش را ببیند و غر غرهایش را بشنود. « ُمردم از بس پختم و گذاشتم جلوت، چرا خودت مقنعه ات را نمی شویی؟ چرا مثل جغد می نشینی و یک کلام حرف نمی زنی.... تو که یا نیستی یا خوابی... توی آن اداره ی لعنتی از صبح تا شب چه کار می کنی که اصلا ازش حرف نمی زنی...» دختر مدام به این فکر می کند که آخر او چه حرفی دارد که برای مادرش بزند؟ و به پیش نهاد یکی از همکارهایش شروع به تعریف داستان های قلابی برای مادرش می کند. یک بار از برادر یکی از همکارهایش می گوید که مهندس است و آمریکا زندگی می کند و دنبال زن می گردد و اتفاقا همکارش هم او را برای برادرش انتخاب کرده است و یک بار از پسر داییِ تلفن چی اداره شان که خودش را از ساختمان هفت طبقه پرت کرده است. هرشب مادر کنجکاو تر از شب پیش منتظر است ببیند ادامه ی داستانِ دیروز به کجا می رسد و هرشب فرزانه تصمیم می گیرد که فرداشب یکجوری داستان را تمام کند و با خودش فکر می کند: « اگر بفهمد که همه اش الکی بوده، چقدر ناراحت می شود. » اما انگار که پایان هر داستان شروع ِ داستان تازه تری است. دو- همه ی این ها را گفتم که حکایت خودم را تعریف کنم. ما یعنی من و مادربزرگم چند سالی است که به خاطرِ درس و دانشگاه من و تنهایی او با هم زندگی می کنیم. در تمام این سال ها مدام دنبال راهی برای ارتباط گشته ام و پیدا نکرده ام. کنار هم بوده ایم و با هم حرف زده ایم، اما دغدغه های مشترکی هیچ وقت نداشته ایم، بعضی وقت ها فکر می کنم حرف زدن درباره ی دغدغه های مشترک برای آدم هایی که دو نسل از هم فاصله دارند چه حرف خنده داری است. کنار هم بوده ایم و هر کدام سرمان به کارِ خودمان گرم بوده است، من توی اتاقم نشسته ام درس و کتاب و روزنامه و مجله خوانده ام و او توی آشپزخانه یا جلوی تلویزیون سر ِ خودش را گرم کرده است و گاهی شروع کرده است برای من از دورانی گفته که همه چیز خوب بوده است، از آدم هایی که همه به قولِ او ساده بوده اند و من یا توی دلم به این سادگی آدم ها و خوب بودن همه چیز خندیده ام و یا با خودم فکر کرده ام: « آخر این آدم ها که برای من چیزی جز آقای فلانی و خانم بهمانی و خدا بیامرز و... نیستند به چه کار دنیای من می آیند؟ » و یا فقط گوش کرده ام و سری تکان داده ام و مدام متهم شده ام که: « آخر چرا این قدر خسته و عبوس و کم حرف و بی حوصله؟ »... ولی آخر من چه حرفی دارم که برای او بزنم؟ از دنیا و آدم هایی که دیگر هیچ چیزش شبیه آن تعریف های او نیست؟ از دغدغه ها، وسوسه ها و فکرهایی که هیچ کدام در ذهن او اولویتی ندارند؟ چه حرفی؟؟؟ پی نوشت-یک: عنوان پست با عنوان داستان یکی است. پی نوشت-دو: برف و نرگس/ ناهید طباطبایی/ نشر قطره/ هزار تومان * عکس از هومن آذران رمان نگران نباش ِ شما را خواندم و برخلاف بعضی از دوستان و اطرافیانم چندان دوستش نداشتم، برای این دوست نداشتن هم دلایل خودم را دارم که اینجا و فعلا مجال و حوصله ی طرح کردن اش نیست. اما خواستم بگویم انصافا آن قورباغه ها را خوب آمده بودید. همان بچه قورباغه هایی که توی تمام تن شادی شنا می کردند، طوری که روزهای بعد هروقت به شادی فکر می کردم یاد بچه قورباغه ها هم می افتادم. خروس/ ابراهیم گلستان/ نشر اختران/ چاپ اول ایران: تابستان 1384/ صد و ده صفحه/ هزار و پانصد تومان حالا اگر می خواهید هم این مقدمه ی جالب کتاب را بخوانید و هم با خواندن این داستان های بی ضرر یک دل سیر بخندید، به اولین کتاب فروشی که رسیدید هزار تومان بدهید و یک کتاب «قصه های از نظر سیاسی بی ضرر» بخواهید. * قصه های از نظر سیاسی بی ضرر/ جیمز فین گارنر/ برگردان احمد پوری/ نشر مشکی ** توضیحات این پست با کمک مقدمه ی کتاب نوشته شده است. رژه با صدای بلندی شروع شد. همین که هیکل پریده رنگ ورقلمبیده ی امپراتور ظاهر شد، همه یک مرتبه با فریاد و تحسین از لباس زیبا و تازه ی امپراتور تعریف کردند. فقط یک بچه از میان جمعیت فریاد زد: «امپراتور لخت است» رژه متوقف شد. امپراتور درنگی کرد. صدای هیس توی جمعیت پیچید، تا این که کشاورزی باهوش و زرنگ یک مرتبه فریاد زد: « نه، اعلیحضرت لخت نیستند، بلکه دستور به آزادی در انتخاب لباس داده اند.» جمعیت یکباره هلهله کرد. همه لباس هایشان را درآوردند و زیر نور آفتاب به رقص و پایکوبی پرداختند. از آن روز به بعد کشور آنها تبدیل به جامعه ای آزاد در انتخاب لباس شد.* * قسمتی از داستان لباس جدید امپراتور دو- فضای مطبوعات کشور تبدیل به فضای دلمرده و سردی شده است،
بعد از توقیف شهروند امروز و ارژنگ دلخوش به خبر انتشار مجدد دنیای تصویر
بودم، که خبر آمد انتشار مجدد دنیای تصویر هم منتفی است. برای من که یک
مجله باز اساسی هستم، وضعیت وحشتناکی است که هرروز روی کیوسک دنبال مجله
های خواندنی بگردم و چیزی پیدا نکنم. در شرایطی که فیلم نگار و سپیده
دانایی به اینجا نمی رسند و مدت هاست عطای خواندن روزنامه ها را به
لقایشان بخشیده ام مجله مشق آفتاب را کشف کرده ام که هرچند اسمش را برای
یک مجله، چندان دوست ندارم و کیفیت چاپ و گرافیک اش را کمی ضعیف می دانم
اما به اعتبار نام های حرفه ای که در این مجله می نویسند و کیفیت مطالب
چند شماره ی اخیرش بهترین پیشنهاد ممکن برای خواندن می دانم. سه- تقسیم** هم یکی از کتابهایی بود که این مدت خواندم و می
خواستم مفصل تر درباره اش بنویسم اما فرصتی نشد. حالا می گویم که هر کاری
دارید همین الان زمین بگذارید و تقسیم را بخوانید. البته نام مهدی سحابی
به عنوان مترجم کتاب به گمان من بهترین تبلیغ برای کتاب است، اما نمی دانم
چرا فکر می کنم تقسیم به اندازه ای که باید مطرح نشده و مهجور مانده است،
طوری که وقتی این کتاب را به یکی از بچه های یکی از کتابفروشی های این جا
معرفی کردم اظهار بی اطلاعی کرد و چند روز بود که از کنار کتابفروشی می
گذاشتم کلی تشکر کرد گفت که چرا از وجود کتابی مثل تقسیم پیش از این با
خبرش نکرده بودم، این است که می گویم تا دیر نشده تقسیم را بخرید و
بخوانید. *فرار/ آلیس مونرو/ ترجمه ی مژده دقیقی/ نشر نیلوفر **تقسیم/ پیرو کیارا/ ترجمه مهدی سحابی/ نشر مرکز این که موراکامی پیش از نویسنده شدن صاحب یک کلوپ جاز بوده و موسیقی کلاسیک، جاز و راک معمولا در آثار موراکامی نقش مهمی دارد طوری که خود موراکامی در مصاحبه ای گفته: « موسیقی بخش جدایی ناپذیر زندگی من است. » موراکامی درباره ی رمان نوشتن اش این طور گفته است: « من پنجاه و پنج ساله ام و متاهل، ولی وقتی می نویسم می توانم بیست و پنج ساله باشم و مجرد. می توانم پا توی کفش بقیه بکنم و از دریچه ی آنها به دنیا بنگرم. نوشتن زندگی دوم آدم است. » موراکامی آن قدر آدم خاصی است که مصاحبه گر درباره اش این طور می گوید: « فکر می کنم در عرصه ی ادبیات حال حاضر هیچ کس نباشد که فعالیت هایش نه فقط حجم عظیم کارهای خودش و ترجمه هایش بلکه آثار غیر ادبی ای مانند کار درباره ی تروریست های محلی، موسیقی دان های جاز، بازی های المپیک، سفرنامه های جورواجور، ترجمه ی کتاب قصه برای بچه ها، وب سایت های مختلف و خیلی چیز های دیگر را هم شامل بشود. دویدن، شنا کردن، اسکواش، سفر، گشتن دنبال یک صفحه ی نایاب از استن گتز که سال ها پیش فقط در لهستان چاپ شده همه جز کارهای روز مره موراکامی هستند. »








« نمی دانم چرا این روزها بیش از هر وقت دیگر به همه چیز و همه کس حسادت می کنم. احساس حسد را به درستی توی تمام تار و پود وجودم می چشم و می بینم که چگونه تلخ و کدر و بی رمق و زشت و نکبت بار می شوم. البته گاهی اوقات به خودم تلقین می کنم که شاید این چیزی موروثی است که از عهد بوق تاریخ من به من رسیده است، تاریخ سراسر سرکوب و بی عدالتی، که شاید این همان ناخودآگاه جمعی قوم من است که مرا این طور پست و سیاه می کند که مدام به من نهیب می زند که تو هیچ گاه پیش نرفتی، تو هر دم فرو رفتی و عقب ماندی.
نمی خواهم خودم را نمادی یا نماینده ای یا نمایانگری از قوم و قبیله خود بدانم، از این مملکت، یعنی از جامعه ای که من مدام می خواهم از آن فرار کنم و از این که بگویم ایرانی ام، بخصوص میان خارجکی های جهان اولی،.... البته این همان سرپوش گذاشتن روی هویت خود است، چیزی که به هرحال آن جاست و نمی توان آن را کتمان کرد و با این حال ما همیشه مایلیم هویت ایرانی خود را پنهان کنیم، چون خودمانیم، مایه غروری نبوده و نیست. »
2. شماره ی جدید نسیم هراز بخش پرداخت نشده ای از فصلِ ششم ِ رمان جدید فرهاد جعفری نویسنده ی کافه پیانو با نام قطار چهار و بیست دقیقه عصر را به انتخاب نویسنده منتشر کرده است که این طور شروع می شود:
« سوار قطار چهار و بیست دقیقه عصر که شدم؛ فقط شش دقیقه تا حرکت اش مانده بود. می خواهم بگویم آن قدر دیر رسیدم که وقتی از پله های زیرزمینی راه آهن خودم را رساندم به سکویی که قطار چهار و بیست دقیقه از آنجا راه می افتاد، از پله های اولین دری که دیدم باز است بالا رفتم بدون این که قید این مطلب باشم که همان واگن خودم است یا نه.
برای همین؛ مجبور شدم شش هفت واگنی را که تا واگن خودم فاصله بود، از بین آدم های سرگردان دیگری مثل خودم که تازه سوار قطار شده بودند، به سختی بگذرانم تا دست آخر برسم به واگنی که صندلی ام توی یک کوپه ی آن بود. یک کوپه ی چهار نفره که فقط زن جوانی با دختر بچه ای که نباید بیشتر از شش یا هفت سال می داشت روی صندلی هایش، روبروی هم و کنار پنجره ی قطار نشسته بودند و داشتند از پنجره، برای پیرمردی دست تکان می دادند که آن بیرون ایستاده بود و حتی وقتی قطار راه افتاد و خرامان خرامان پیش رفت، اصرار داشت بدود و تا آخرین لحظه ای که ممکن بود زن جوان و دخترک اش را ببیند؛ برای شان دست تکان دهد.»
3. رمان مهرجویی را قرار است نشر قطره و رمان جعفری را قرار است نشر چشمه به زودی چاپ کنند و در این سکون فضای ادبی کشور همین انتظار برای خواندن ِ این دو رمان تازه به اندازه ی کافی طعم خوشایندی دارد.

موراکامی به شدت شیفته ی فرهنگ غرب و آمریکاست و چند سالی هم در دانشگان پرینستون تدریس می کرده و به کار ترجمه ی رمان های غربی به زبان ژاپنی هم مشغول است، عاشق گربه هاست و معمولا اسطوره های ژاپنی مخازن قصه های موراکامی اند. موراکامی با وجود این که به شدت عاشق فرهنگ آمریکایی و نویسنده هایی مثل کورت ونه گات و ریچارد براتیگان است، اما در یکی از مصاحبه هایش درباره ی آمریکا و فرهنگ آمریکایی این طور می گوید: « بدترین چیز آمریکا بزهکاری بود. خلاف و جرم خیلی زیاد بود. البته در ژاپن هم این چیزها هست ولی بهتر است این چیزها پنهان باشد و این قدر رو نباشد. اینجا پر از تفنگ است! آمریکایی ها دیگر فکر می کنند این چیزها طبیعی است. می ترسند و می دانند خطرناک است اما آن را پذیرفته اند. یک چیز دیگر هم این که آمریکایی ها دائم می خواهند به تو چیز یاد بدهند. شاید چون عادت به بردن و پیروزی دارند. آدم های خیلی مهربانی هستند اما همیشه هم فکر می کنند حق با خودشان است و این یک مشکل است. »
2. از کافکا در ساحل در فاصله ی کمی سه ترجمه به فارسی منتشر شده است. یکی ترجمه ی مهدی غبرایی که انتشارات نیلوفر چاپ کرده، دومی ترجمه ی گیتا گرگانی که انتشارات کاروان چاپ کرده و سومی ترجمه ی آسیه و پروانه عزیزی که انتشارات بازتاب نگار منتشر کرده است و همین نشان از اهمیت موراکامی و رمان کافکا در ساحل در ادبیات امروز دنیا دارد.
کافکا در ساحل داستان دو شخصیت متفاوت است که به موازات هم حرکت می کنند، یکی پسربچه ای پانزده ساله به نام کافکا تامورا که از خانه فرار می کند تا از سرنوشتی که برایش پیش بینی کرده اند بگریزد و دیگری پیرمردی به نام ناکاتا که در کودکی به دلیل حادثه ای عجیب دچار عقب ماندگی ذهنی شده و در عوض توانایی صحبت کردن با گربه ها را بدست آورده و این دو در مسیر سفر به کتابخانه ای می رسند که مسیر سرنوشتشان را معین می کند. داستان در عین این که از اسطوره ی اودیپ پیروی می کند به مسایلِ دیگری مثل از دست رفتن افراد و عمری که هرکدام می گذرانیم، حضور انسان در چندین زمان در مکان هایی کاملا متفاوت و وجود دنیاهایی ماورای دنیایی که در اطراف ما وجود دارد اشاره می کند. تا اواسط کتاب داستان از یک منطق رئال پیروی می کند ولی از نیمه به بعد آن چنان اتفاقات عجیب و غریبی در داستان می افتد که فقط با یک منطق سورئال می توان کتاب را دنبال کرد و جان آپدایک نویسنده ی نیویورکر امتناع از مطالعه ی کافکا در ساحل را غیر ممکن دانسته است.
مهدی غبرایی عنوان کتاب را به کافکا در کرانه ترجمه کرده که عنوان ترانه ای است که یکی از شخصیت های کتاب در جوانی نوشته و خوانده است، من اما همان عنوان کافکا در ساحل را ترجیح می دهم چرا که اساسا در همان ساحل است که کافکا گذشته و آینده اش را پیدا می کند و اصلا پسری که در تابلو کنار ساحل نشسته خود کافکاست. غبرایی آن طور که در مقدمه ی کتاب گفته تصمیم دارد چند کتاب دیگر از موراکامی را هم به فارسی برگرداند.
3. اولین معرفیِ رسمی موراکامی در ایران با مجموعه ای از داستان های کوتاهش بود که بزرگمهر شرف الدین ترجمه و نشر چشمه چاپ کرده است. داستان های کوتاه موراکامی هم حال و هوایی سورئالیستی دارند و در عین حال انگار ناتمامند، خواننده را وارد دنیایی می کنند که همه چیزش به چشمش آشناست و در پایان می بینی که هیچ چیز آن طور که باید نیست.
نشر چشمه تصمیم دارد دو مجموعه ی داستان دیگر از موراکامی، یکی بعد از زلزله با ترجمه ی بهرنگ رجبی و دیگری فیل ناپدید می شود با ترجمه ی سارا سالار منتشر کند.
* کافکا در کرانه/ هاروکی موراکامی/ ترجمه ی مهدی غبرایی/ انتشارات نیلوفر
** کجا ممکن است پیدایش کنم؟/ هاروکی موراکامی/ ترجمه ی بزرگمهر شرف الدین/ نشر چشمه
پی نوشت: قسمت های داخل گیومه از بخش اول این پست از مصاحبه ای که هما توسلی گردآوری و ترجمه کرده و در یکی از شماره های روزنامه ی مرحوم شرق چاپ شده آورده شده است.
مرتبط:
یک: هاروکی موراکامی
دو- ده چیزی که باید در مورد موراکامی بدانیم.
سه - ترجمه ی کافکا در کرانه
راوی اغلب داستان ها یک زن است و داستان ها هم بیشتر به شیوه ی اول شخص روایت می شوند. گویی که ما تماشاگرانی هستیم که شخصیت های کتاب قصه ی زندگی شان را برایمان تعریف می کنند.
در داستان اول مجموعه، ماشین کنترلی، راوی داستان ورود همکار جدیدی به محیط کار و نوع رابطه اش با او را برای خواننده تعریف می کند. در داستان دوم مجموعه که نامش را به کتاب هم داده است مادری از تنهایی خودش برای خواننده حرف می زند و در داستان سوم مجموعه، مرد شکلاتی، راوی در تلاش برای نوشتن داستانی است و چند واقعه ی دیگر نیز همزمان با نوشتن داستان روایت می شوند.
متفاوت ترین داستان مجموعه، آخرین داستان کتاب است که نام این یک هفته را برخود دارد واین بار راوی داستان مردی است که با اتفاقی عجیب روبرو می شود و داستان هم پایانی تکان دهنده دارد.
به گمانم از خواندن کتاب پشیمان نشوید، چون نویسنده هم بیشتر از این که دنبال بازی های تکنیکی باشد می خواسته داستان روایت کند و این روزها خواندن مجموعه داستانی که نویسنده دنبال لذت روایت باشد غنیمتی است.

همیشه قهوه را تلخ می خورم/ فری رز جلال منش/ نشر چشمه/ هفتاد و دو صفحه/ هشتصد تومان
مرتبط: نارون های خشک شده/ فری رز جلال منش
پست خواندنی ها مروری است بر چند مجله ای که این چند روز دور و برم ریخته و می خوانم. یک جور پیشنهاد که اگر هرکدام را دوست داشتید بگیرید و بخوانید و لذتش را ببرید، دعایش را هم به جان من بکنید.
1. ماهنامه سینمایی فیلم/ شماره ی 382/ شهریور 1387/ 132صفحه/ هزار تومان
شماره ی شهریور مجله ی فیلم به سیاق شماره های همیشگی ِ فیلم بخش های رویدادها، در تلویزیون، صدای آشنا، سینمای جهان، نقد فیلم، نامه ها و بیست سال پیش در همین ماه را در خود جا داده است. علاوه بر بخش های همیشگی صفحاتی به مناسبت درگذشت خسرو شکیبایی با عنوان زندگی و دوران خسرو شکیبایی، ماندگار و بی تکرار هم در مجله چاپ شده که به گفته ی نیما حسنی نسب: « بیش تر از این که صرف مرثیه سرایی در غم از دست رفتن او باشد، نگاه و مرور دیگری است بر آن چه خسرو شکیبایی برای ما باقی گذاشت.»
که به ترتیب کیومرث پور احمد، رضا کیانیان، امیر پوریا، نیما حسنی نسب، هوشنگ گلمکانی، شهزاد رحمتی، مسعود فراستی، بیژن بیرنگ و شاپور عظیمی درباره ی شکیبایی نوشته اند. مطلب نیما حسنی نسب مروری است بر ده نقش آفرینی ماندگار در کارنامه ی خسرو شکیبایی و گلمکانی دو نوع بازی شکیبایی در کیمیا-بازی سکوت- و در چه کسی امیر را کشت؟-بازی کلام- را بررسی کرده است. گفتگویی که حمیدرضا مدقق در شبکه ی خبر با شکیبایی انجام داده و تکه هایی از مصاحبه های شکیبایی بخش های دیگر ِ مطلب خسرو شکیبایی را تشکیل می دهند.
صفحه ی ایستگاه شهریور مجله ی فیلم مروری است بر فعالیت های عاطفه رضوی، شهره سلطانی، امیر حسین صدیق، هایده صفی یاری، فرشته طائرپور، عبدا... عبدی نسب، امیر قویدل، حمید گودرزی، مجید مجیدی، جمشید مشایخی، سامان مقدم، ابراهیم وحید زاده و هارون یشایایی و صفحه ی جدیدی هم به بخش رویدادها اضافه شده با عنوان سایه/روشن که هرچند توضیحی در مورد این صفحه داده نشده ولی به نظر می رسد قرار است فعالیت های افرادی که به دلیلی کم کار یا بسیار پرکار هستند را بررسی کند که این بار شاپور عظیمی فعالیت های احمد آقالو و جواد رضویان را بررسی کرده است.
بخش نقد فیلم یکی از بخش های پربار این شماره است که نقدهایی بر فرزند خاک، دیوار، مینای شهرخاموش، گزارش اکران و گفتگوهایی با عزت ا... انتظامی، محمد علی طالبی، محمد کاسبی، محمد علی آهنگر، علیرضا زرین دست، مهتاب نصیر پور و یادداشت هایی از گل شیفته فراهانی، حسین جعفریان و امیر شهاب رضویان را در خود جای داده که از میان گفتگوی عباس یاری با محمد کاسبی و یادداشت امیر شهاب رضویان از روزهای فیلمبرداری در هامبورگ به شدت پرنکته و خواندنی اند.
صفحه ی بیست سال پیش در همین ماه که شماره ی 67 مجله ی فیلم را بررسی کرده و یادداشت کاوه کاویان از قطعی برق در سینمای اریکه ایرانیان مطالب پایانی مجله ی فیلم شهریور اند.
2. چلچراغ/ شماره 308/ شنبه 2 شهریور 1387/ 44صفحه/ پانصد تومان
چلچراغ بعد از چند بار تعویض سردبیر از آرش خوشخو به بزرگمهر شرف الدین و بعد علی میرمیرانی چند هفته ای است که با سردبیری امیر صدری و دبیر تحریریه ای سروش روحبخش منتشر می شود. چلچراغ هرچند مدتهاست حال و هوای یکی دو سال اول انتشارش را ندارد ولی باز هم به عنوان اولین نشریه ای که با شعار همراه با جوانان نسل سوم شروع به کار کرد مجله ی قابل اعتنایی است.
شماره ی جدید چلچراغ مانند شماره های همیشگی چلچراغ صفحه ی فهرست ندارد و اگر بخواهیم به ترتیب از ابتدای مجله صفحات را تورق کنیم این مطالب را خواهیم خواند:
یادداشت مجمد علی سجادی درباره ی مهرداد فخیمی با عنوان مرگ ما را احاطه کرده که این طور تمامش کرده:
« با این که مرگ جزء طبیعت انسان است و باید مثل زندگی از آن لذت ببریم، اما در شرایطی زندگی می کنیم که نه از زندگی مان لذت می بریم و نه از مرگ.»
صفحات همیشگی همچون در یک آینه و محرمانه ی چلچراغ به ترتیب با امضای شرمین نادری و مسعود مرعشی، صفحه ی دایره ی سرخ به بهانه ی خاتمی که روایت محبوبه حقیقی است از آمدن یا نیامدن خاتمی به کارزار انتخابت ریاست جمهوری، صفحه ی روزی روزگاری ایران که سروش روح بخش وقایع نگاری یک دکترای از پیش اعلام شده را دنبال کرده، صفحه ی نشان پنجم، صفحه ی جدیدی با عنوان اسکوپ که سحر طلوعی اخبار مربوط به ممنوعیت ورود مجردها به سینما میلاد، خبر حضور گلشیفته فراهانی در فیلمی از ریدلی اسکات و ممنوعیت حضور بسکتبالیست های ایرانی در NBA را تیتر وار مرور کرده است، صفحه ی نفوذی روایت نفوذ شیما شهرابی به کلاس های ویژه ی بانوان بالای 18 سال و آموزش توجه جنس مخالف به خانم هاست.سکوت بره ها، پیاده رو، موسیقی جهان با معرفی آلبوم جدید گروه کلدپلی، موسیقی ایران و گفت و گو با علیرضا قربانی، صفحه ی مدار صفر درجه و بررسی نویسندگان ایرانی که در کشورهای دیگر نوشته اند از بخش های دیگر چلچراغ اند.
اما مطالب خواندنی مجله یکی شعری است از چارلز بوکوفسکی با نام مردی با چشمان زیبا که با ترجمه ی علیرضا میر اسدا... چاپ شده، یکی گفتگوی منصور ضابطیان با حبیب رضایی است که به گفته ی ضابطیان بیشتر به خود حبیب رضایی می پردازد و نه به فیلم همیشه پای یک زن در میان است و یادآوری چهره هایی که پیش از این روی جلد چلچراغ رفته اند و همه معرفی حبیب رضایی به سینمای ایران بوده اند، یک پرونده در باره ی کفش که شامل ده نکته ی تاریخی درباره ی کفش، تصاویری از کفش های تاریخی، کفش های معروف و چند عکس از کفش شخصیت های معروف می شود.گزارش خبرنگار چلچراغ از پکن، یادداشت امیر صدری با عنوان همه چیزهایی که در مورد المپیک گفته شد، گزارشی درباره برخورد با انواع ریش های لنگری و مثلثی در فوتبال و صفحه ی جدیدی با نام BOX OFFICE که قرار است کتاب های پرفروش هفته را در ددنیا معرفی کند.
صفحات زورخونه و باشگاه کتاب صفحات انتهایی مجله اند، باشگاه کتاب هم چند هفته ای است که متحول شده و این بار به سراغ نویسنده ها و مترجمین می روند تا خودشان کتابی را که نوشته یا ترجمه کرده اند معرفی کنند. کوروش سلیم زاده درباره یکتاب مستاجر رولان توپر و زحمتی که برای ترجمه ی کتاب کشیده نوشته است و مطلبش را این طور تمام کرده:
« ترجمه ی مستاجر چیز دیگری هم به من آموخت. از بچگی به ما گفته بودند تا آدم کاری را بلد نباشد نباید به آن دست بزند. تجربه ترجمه مستاجر ثابت کرد آدم بعضی کارها را با انجام شان یاد می گیرد.»
3. همشهری جوان/ شماره 180/ 2 شهریور 1387/ 68 صفحه/ سی صد تومان
هفته ی گذشته خبر توقیف همشهری جوان به شدت شوکه ام کرد ولی ظاهرا خبری نبوده و مطابق یادداشتی که صفحه ی اول مجله چاپ شده ظاهرا فقط در حد خبر باقی مانده و حکم توقیف به مجله ابلاغ نشده است.
شماره ی جدید همشهری جوان با تصاویری از گلنار، علی کوچولو و امیرو روی جلد چاپ شده ، صفحات داخلی مجله هم تقریبا همان ترتیب همیشگی مطالب همشهری جوان را دارد.
همشهری جوان جواد خیابانی را به خاطر انتقاد تند و تیز از کاروان المپیکی ایران و مهتاب نصیر پور را به خاطر بازی فوق العاده در فیلم فرزند خاک به عنوان دو تا از چهره های هفته انتخاب کرده، گزارشی از تقدیر از 25 جوان تهرانی در آستانه روز جوان در خانه شهریاران جوان و گزارشی درباره طرح تحول اقتصادی و طرح دو دیدگاه موافق و مخالف ِ طرح در صفحه گزارش چاپ شده، صفحه ی سبک زندگی این بار سراغ مدیریت پول توجیبی و فوت و فن هایی برای کسانی که هنوز آویزان جیب بابا هستند رفته، صفحه ی سینما با قهرمان های کودکی یک نسل یعنی مهدی باقربیگی(مجید)، غزل شاکری(گلنار)، امید آهنگر(علی کوچولو)،مسعود گودرزی(امیروی ساز دهنی)،حسین سلیمانی، ملیکا شریفی نیا، سعید شیخ زاده و کاوه آهنگر مصاحبه کرده و جالب این جاست که اغلب این چهره ها که الان در سن جوانی هستند بعد از مدتی کار در سینما در آغاز نوجوانی و دوره ی بلوغ از کار در سینما کنار رفته اند و حالا اغلب با حضور در سریال ها و تله فیلم ها ی تلویزیونی مشتاق حضور دوباره جلوی دوربین هستند، صفحات موسیقی هفت چهره ی آینده دار موسیقی سنتی ایران ار معرفی کرده و صفحات جهان به اتفاقاتی که در روسیه و گرجستان افتاده پرداخته، مرگ محمود درویش شاعر فلسطینی صفحات مربوط به کتاب در تشکیل داده و صفحات روزها، راهنما، موفقیت که به موضوع ترس از موفقیت پرداخته، رازها که تمدن شهداد را برسی کرده، گالری که تصاویری از کاریکاتورهای رونالد سیرل و مهمان هفته که این بار جورج اورول است مطالب پایانی همشهری جوان اند.
ادامه دارد...
1. بارون درخت نشین/ ایتالو کالوینو/ ترجمه ی مهدی سحابی/ انتشارات نگاه/ چاپ پنجم: 1386/ 320 صفحه/ چهار هزار تومان:
ماجراهای بارون درخت نشین را برادر «کوزیمو دو روندو» تعریف می کند. کوزیمو در سن دوازده سالگی به بهانه ی اعتراض به خوردن خوراک حلزونی از درخت بالا می رود و سوگند یاد می کند که تا آخر عمر پایش به زمین نرسد و تا پایان عمر هم از درخت پایین نمی آید و اصلا مرگش هم طوری اتفاق می افتد که برای همیشه همان بالا می ماند و بر مقبره اش هم به یادش این طور می نویسند:
کوزیمو لاورس دو روندو/ میان درختان زیست/ همواره زمین را دوست می داشت/ به آسمان رفت.
کالوینو انگار می خواهد با این کتاب «جور دیگر زیستن» را به خواننده نشان دهد، این که می توان زندگی را از زاویه ی دیگری، کمی از بالاتر نگاه کرد و آن طور که مترجم در مقدمه ی کتاب نوشته:
« چگونه می توان هم از مردم گریخت و هم از نزدیک با ایشان، و برایشان زندگی کرد؟»
مانند کوزیمو که در حالی که به نظم و قراردادهای اجتماعی پشت پا می زند ولی نیازهای زمینی را فراموش نمی کند، به مردم برای فرونشاندن آتش جنگل و فراری دادن گرگ ها کمک می کند و حتی زمینه ی برپایی «جمهوری درختستان» را در ذهن می پروراند، برای بارون کوزیمو هر کاری شدنی است.
کتاب در قسمت هایی به شدت یادآور سبک رئالیسم جادویی و صد سال تنهایی مارکز است.
2. ویکنت دو نیم شده/ ایتالو کالوینو/ ترجمه ی پرویز شهدی/ نشر چشمه/ چاپ سوم: 1384/ 120 صفحه/ هزار و صد تومان:
راوی داستان خواهرزاده ی «ویکنت مداردو دی ترالبا» است. ویکنت در میدان جنگ بر اثر برخورد توپ به دو نیم می شود، نیمی شر و نیم دیگر خیر. نیمه ی شر مداوا می شود و به محل زندگی اش بر می گردد و به آزار و اذیت می پردازد، مدتی بعد نیمه ی خیر هم بر می گردد و هر دو نیمه ی خیر و شر عاشق دختری می شوند و در اثر عشق این دختر بین شان جنگی در می گیرد.
داستان در جاهایی به شدت یادآور کمیک استریپ است و از نیمه به بعد سوالات فراوانی هم مطرح می کند: آیا خیر یا شر به تنهایی دنیا را کفایت می کند؟ یا خیر و شر در کنار هم معنی دارد و خیر مطلق و شر مطلق جز نابودی حاصلی ندارد.
در اینجا باز هم کالوینو «جور دیگر زیستن» را به خواننده نشان می دهد:
« وقتی کامل بودم، همه چیز برایم طبیعی، درهم و برهم و احمقانه بود، مثل هوا؛ گمان می کردم همه چیز را می بینم، ولی جز پوسته ی سطحی آن، چیزی را نمی دیدم.»
3. شوالیه ناموجود/ ایتالو کالوینو/ ترجمه ی پرویز شهدی/ نشر چشمه/ چاپ سوم: 1385/ 175 صفحه/ هزار و ششصد تومان:
شوالیه آژیلوف شخصیت اصلی کتاب است، شوالیه ای که در کارش به شدت جدی است ولی وجود خارجی ندارد و فقط یک زره فولادین است و داستان را راهبه ای برای استغفار از گناهانش می نویسد. آژیلوف هم همانند کوزیمو شخصیتی به شدت انسانی دارد و از مناسبات پوچ دنیای پیرامونش به تنگ آمده است.
اینجا کالوینو با خلق شخصیت آژیلوف نظم توخالی ارتش را به باد انتقاد و تمسخر می گیرد.
پی نوشت: ترجمه ی بارون درخت نشین عالی است ولی ترجمه ی ویکنت دو نیم شده کمی اذیت می کند. مثلا در جاهایی ویکنت، دایی ٍ راوی داستان معرفی می شود و دقیقا در خط های بعدی راوی داستان او را عمو خطاب می کند. یک نمونه ی کاملا واضح از صفحه ی هفتاد و شش کتاب:
« چشم که باز کردم، دستی را بالای سرم دیدم، و روی این دست عنکبوت سرخ پشم و پیل داری. به آن طرف برگشتم؛ عمویم بود که با بالاپوش سیاهی بالای سرم ایستاده بود.
وحشت زده به عقب پریدم. در این مدت عنکبوت دست دایی ام را نیش زد و به سرعت فرار کرد. »
یکبار کسی به او رو کرد و گفت:
-ببینم، تو که هم اش بالای درختهای جنگلی، تا حالا جووانی خلنگ را ندیده ای؟
کوزیمو از خجالت آب شد.من و من کنان گفت:
-نه...نه، گمان نکنم...
کس دیگری گفت:مگر می شود جووانی خلنگ را دید؟مخفیگاههایی دارد که هیچ کس نمی تواند پیدایش کند.از راههایی می رود که با عقل هیچ کس نمی رسد.
کم کم کوزیمو به ترسی که همه از جووانی خلنگ دارند شک می کند، شوقش به دیدن راهزن فروکش می کند و همین جاست که بالاخره جووانی خلنگ را می بیند:
بعداز ظهر بود. کوزیمو بالای درخت گردویی نشسته بود و کتاب می خواند. از چندی پیش کتاب برایش چیزی ضروری شده بود. نشسته بود و ژیل بلاس لوساژ را می خواند، کتاب را به دستی و تفنگش را به دست دیگر گرفته بود.
ناگهان مرد ریشوی ژنده پوشی در سراشیب راه کوهستانی پدیدار شد.نفس نفس می زد، سلاحی نداشت.پشت سرش، دو پاسبان شمشیر به دست می دویدند و فریاد می زدند:
-بگیریدش! جووانی خلنگ است! این دفعه گیرش انداختیم!
کوزیمو مرد راهزن را از دست پاسبان ها نجات می دهد و از همین جا رابطه ی کوزیمو و مرد راهزن و عشق راهزن به کتاب ها شروع می شود:
مرد راهزن خجولانه خندید و گفت: می خواستم خواهش کنم که اگر کتابتان را تمام کردید بدهید من هم بخوانمش. می دانید، من همه ی روز را در گوشه ای مخفی می شوم، نمی دانم چطور خودم را سرگرم کنم.
بدین گونه رابطه برادرم با آن راهزن آغاز شد. جووانی خلنگ همین که کتابی را به پایان می برد آن را پس می آورد، کتاب دیگری می گرفت، به دو به نهانگاهش می رفت و سرگرم خواندن می شد.

جووانی چنان دچار عطش خواندن می شود که هر روز کتاب تازه ای از کوزیمو طلب می کند و از آنجا که تمام روز در مخفیگاهش پنهان شده، کتاب های درشتی که یک هفته برای خواندن وقت می گیرند را یک روزه می خواند و کم کم سلیقه ی ویژه ای هم در خواندن پیدا می کند و هر کتابی را نمی خواند. آن چنان شیفته ی ادبیات و خواندن می شود که کم کم خیال راهزنی هم از سرش می افتد، کم کم علاقه اش را به آنچه در پیرامونش است از دست می دهد، گرایش به برخورداری از یک زندگی بهنجار، خانه و خانواده و خویشاوند در وجودش رخنه می کند و فقط زمانی از مخفیگاهش بیرون می آید که کتاب تازه ای برای خواندن از کوزیمو بگیرد:
دیگر جووانی خلنگ به چه درد می خورد؟سراسر روز در گوشه ای می لمید و با چشمان پر اشک کتاب می خواند، دست به هیچ کاری نمی زد، و دیگر از کالاهای دزدی خبری نبود. دو راهزن جوان، که از شاگردان جووانی خلنگ بودند و یارای از دست دادن پیشوای غرور آفرینی چون او را نداشتند، بر آن شدند که او را به بازگشت به زندگی افتخارآمیزش برانگیزند.
و همین عشق به خواندن کار دستش می دهد، دو تا از همدستانش یکی از کتابهایش را می دزدند و مجبورش می کنند برای پس گرفتن کتاب دوباره جامه ی راهزنی به تن کند و جووانی که عشق به دانستن ادامه ی ماجراهای کتاب دیوانه اش کرده و دیگر خودش را در نقش یک راهزن باور نمی کند وسط ماجرای دزدی به دست پاسبان ها می افتد:
یک دقیقه آن کتاب را ببند و به ما گوش بده.
جووانی خلنگ به زانو نشست، کتاب را با هر دو دست گرفت و آن را به سینه فشرد.انگار نمی خواست صفحه ای را که در حال خواندنش بود گم کند. اما چنان اشتیاقی به خواندن داشت که در همان حال نیز کتاب را به گونه ای بالا گرفت که بتواند آن را بخواند.
کتاب از دست جووانی خلنگ به زمین افتاد.اوگو خود را به زمین انداخت و پیش از آن که جووانی پایش را روی کتاب بگذارد آن را برداشت.
کتابم را بده.
اوگو کتاب را پشت خود پنهان کرد و گفت:
نه.اول باید به ما گوش بدهی! امشب یک گونی هیزم به خانه کنسانته می بریم. تو را به جای هیزم می کنیم توی گونی. شب که شد از گونی بیرون می آیی و همه ی عوارضی را که کنسانته این هفته جمع کرده از او می خواهی...پول را که برای ما آوردی می توانی کتاب را پس بگیری و هر چقدر دلت خواست بخوانی.
به زندان می افتد، کوزیمو که می داند جووانی به زودی به دار آویخته خواهد شد از بالای درختان خود را به کنار پنجره های سلول جووانی می رساند. جووانی از روزهای پوچی صحبت می کند که باید بی کتاب بگذراند و کوزیمو هر روز پیش و پس از بازجویی برایش کتاب می خواند.
در لحظه ای که طناب دار را به گردن جووانی خلنگ می انداختند، آوای سوتی از میان شاخه ها شنیده شد.جووانی سربلند کرد. کوزیمو بالای درخت بود و کتاب را در دست داشت.
بگو ببینم آخرش چه می شود؟
کوزیمو در پاسخ گفت:
متاسفم، جووانی: قهرمان داستان را به دار می زنند.
یعنی همان کاری که با من می کنند، پس خداحافظ!
لگدی به نردبان زد و آن را انداخت و ریسمان خفه اش کرد.
انتهای فصل دوازدهم پایان ماجراهای جووانی خلنگ است ولی تاثیری که بر کوزیمو قهرمان داستان می گذارد پایان ناپذیر است. طوری که راوی داستان در فصل های بعد عنوان می کند که دوستی با آن راهزن را کوزیمو را دچار شوری بیش از اندازه برای خواندن و دانش آموختن کرد؛ شوری که تا پایان زندگی با او بود.
به گمانم جووانی خلنگ رمان بارون درخت نشین ادای دین ایتالو کالوینو به جماعت کتابخوان است، یکجور ستایش خواندن و داشتن عشقی پرشور به مطالعه. جووانی خلنگ از عجایب داستان بارون درخت نشین است.
بارون درخت نشین/ایتالو کالوینو/ترجمه ی مهدی سحابی
| Design By : Night Skin |

