تبليغاتX
تجربه های آزاد
 
تجربه های آزاد
 
 
عرصه های مکرر را می کاوم، هجرتی دوباره شاید...
 
کتاب های نخوانده مثل هندوانه های دربسته می مانند. هوا گرم باشد و تو زیر کولر گازی دراز کشیده باشی و یکی از این هندوانه ها را باز کنی و سرخ باشد و شیرین... دو تا از این هندوانه های سرخ ٍ شیرین را اینجا سوا کرده ام، تضمینی به شرط چاقو!!

یک- زمانی برای رفتن/ حبیب ترابی/ نشر چشمه/ چاپ اول: پاییز 1386/ سیصد و چهل و دو صفحه/ چهار هزار تومان
داستان در آبادان پیش از انقلاب اتفاق می افتد، راوی داستان یک راننده ی تاکسی است که در خیابان های آبادان دهه ی پنجاه می چرخد و در یکی از همین چرخیدن ها با مهوش آشنا می شود و رابطه ی این دو و شب نشینی های نادر و دوستانش داستان را پیش می برند. داستان یکجوری آرام و کند پیش می رود و تو را مطمئن می کند که انتهای داستان جز با فاجعه ای نباید پایان بپذیرد و وقتی اواخر داستان مهوش صحبت از فیلم گوزن ها و سینما رکس می کند یقین پیدا می کنی که باید برای فاجعه ی انتهای کتاب آماده باشی. عمده ی تکیه داستان بر دیالوگ و گفتگوی بین شخصیت هاست و جالب اینجاست که اغلب گفتگوها به زبان محلی نوشته شده اند و همین خواندن داستان را برای کسی که با بعضی اصطلاحات و واژه ها آشنا نباشد مشکل می کند هرچند اغلب این واژه ها و اصطلاحات در پانویس کتاب توضیح داده شده اند.

- ئو سالل... روزگار روزگار بدی بید، به قول خومونل هر کی بید. بچه سال بیدم، ولی تقریبا همه چی یادم ئیای . ا جنگ گپو و ئومدن سربازل انگلیسی تا جریان آذربایجان و فرقه ی دمکراتش و ئو حزب بوزیل بعدش. تو همی روزل... زدن و شاه ترور کردن. ئی یکی بختر ا بقیه ی چیل یاد دارم. هنی نرفته بیدم سر بوزی که بین مردم چو افتاد، طرف شاه تیر انداختن. راس یا دروغ ... فوری ئی کار به ناف حزب توده بستن و بند و بساط توده ای یل که با رفتن رضا شاه سی خوشون دفتر و دستک درست کرده بیدن، به هم زدن.



دو- پیرمردی که داستانهای عاشقانه میخواند/ لوئیس سپولودا/ ترجمه ی محمد شهبا/ نشر هرمس/ چاپ اول 1383/ صد و چهار صفحه/ هشتصد تومان
از آن کتاب های کوچک خوشمزه است که می توان خیلی راحت در یک نشست خواند. یکجور هایی فضای عجیب و راز آمیزی دارد، شبیه بیشتر داستان هایی که ریشه در آمریکای لاتین دارند. توصیف و فضا سازی های کتاب فوق العاده اند. داستان در دل یک جنگل اتفاق می افتد و نگاه دل سوزانه ای به محیط زیست دارد. ظاهرا خود نویسنده فضای داستان را از نزدیک احساس کرده، طوری که در ابتدای کتاب آورده شده، مدت ها در جنگل های آمازون برای یونسکو کار می کرده است. ترجمه کتاب هم به نسبت خوب است.


 |+| نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 20:26  توسط مسعود  | 
مدتها بود می خواستم درباره ی کتابهای جدیدی که خوانده ام چیزی بنویسم، بخصوص چند مجموعه ی داستان جدیدی که خوانده ام و فرصت نمی شد. همین اول کار هم بگویم که این پست فقط به قصد پیشنهاد نوشته شده، همین و بس.

یک- جمعه ی بیست و هشتم روی صندلی لهستانی/ غزال زرگر امینی/ انتشارات ققنوس/ چاپ اول: زمستان 1386/ هشتاد و هشت صفحه/ هزار و دویست تومان
این مجموعه داستان که اولین کار نویسنده اش هم هست از هشت داستان کوتاه تشکیل شده که داستان ها بیشتر از هر چیز به نظر من نشان از دنیای ذهنی پیچیده و عجیب نویسنده دارند. اصلی ترین ویژگی داستان ها شخصیت پردازی و فضا سازی خوبی است که نویسنده در روایت داستان ها به کار گرفته است. در داستان اول مجموعه که نام اش را به کل کتاب هم داده دختری عاشق استاد دانشگاهش می شود و در پی این عشق تا گرفتن دکترا هم پیش می رود و در آخر می بیند که تمام جوانی اش را در پی عشقی بیهوده هدر داده است. در داستان دوم مجموعه « زن سمندر یا زینت؟ » زینت که زن سرایدار یک برج در شمال شهر است از غیبت بعضی ساکنان استفاده می کند و هر شب در یکی از واحد های برج خود را به جای ساکنان آن خانه تصور می کند و هر شب تا نزدیکیهای صبح یک زندگی پنهانی را می گذراند. شخصیت ها در داستان های غزال زرگر امینی فردیت دارند و داستان ها عشق، ضعف، ترس و تنهایی شخصیت های اصلی را برجسته می کنند. شاید اصلی ترین ضعف مجموعه بعضی سوالهای بی پاسخی است که بعد از خواندن تعدادی از داستان ها در ذهن خواننده شکل می گیرند. مثلا دقیقا مشخص نمی شود که دختر داستان اول چرا در پایان ناگهان به استادش جواب رد می دهد؟ یا در داستان « صدای استخوان » چرا هیچ کدام از مهمانهای عروسی متوجه علت غیبت و مرگ پدر نمی شوند؟
می ماند دو داستان انتهایی مجموعه « من وگربه و ساحره » و « نیمروزی برفی در دو هزار و ششصد و بیست و پنج سال بعد » که پختگی سایر داستانهای مجموعه را ندارند.

دو- آن گوشه ی دنج سمت چپ/ مهدی ربی/ نشر چشمه/ چاپ اول: پاییز 1386/ صد صفحه/ هزار و هفتصد تومان
این مجموعه داستان هم اولین کار نویسنده اش است که نشر چشمه در قالب مجموعه ی « جهان تازه داستان » منتشر کرده و مهدی یزدانی خرم هم کار ویراستاری داستان ها را انجام داده است. ویژگی اصلی تک تک داستان ها مجموعه این است که خیلی راحت خوانده می شوند، نویسنده در روایت داستان ها دنبال بازی های فرمی و زبانی نبوده و می خواسته داستان بگوید و خواننده را هم در لذت خواندن داستان ها سهیم کند. داستان ها را اغلب راوی اول شخص تعریف می کند. مثلا در داستان اول مجموعه « آن گوشه ی دنج سمت چپ » که بهترین داستان مجموعه هم هست با روایت ذهنی راوی داستان که خودش را « مرد تنهای سفید پوش خیابان های شهر » می نامد و عادت دارد هر شب چند کیلو متری را پیاده برود روبروییم، راوی داستان در خلال دویدن از عشق به دختری مو مشکی حرف می زند. علاوه بر این داستان در چند داستان دیگر مجموعه هم با مقوله ی عشق روبروییم. مثلا در داستان « دوچرخه سوار » پسری در جستجوی جواب این سوال است که اولین عشق مادرش چه کسی بوده یا در داستان « مقبره » سه شخصیت اصلی داستان که یک مقبره ی خانوادگی را برای گذراندن یک روز تعطیل انتخاب کرده اند در پایان داستان در میان اسامی حک شده روی سنگ قبر های قبرستان دنبال اسامی دختر هایی می گردند که هرکدام روزی با آنها ارتباط داشته اند یا در داستان « می تونم دوباره ببینمت؟ » راوی که از سکوت و سکون خانه ی دانشجویی خسته شده با ماشین توی خیابان به راه می افتد و دختری را سوار می کند و در پی ارتباط با دختر بر می آید ولی در پایان می بینیم که دختر دچار مشکل جسمی است. داستان ها فضایی واقع گرا دارند و از داستان ها مشخص است که نویسنده از اهالی جنوب است و فضایی که در بعضی داستان ها از شهری مثل اهواز ارائه می کند برای کسی که این محیط را تجربه کرده کاملا آشناست. این روز ها به هرکس رسیده ام گفته ام که این مجموعه را بگیرید و بخوانید.
مرتبط: وبلاگ مهدی ربی

سه- عاقبت کار/ کینگزلی ایمیس/ ترجمه ی امید نیک فرجام/ نشر افق/ چاپ اول: 1383/ دویست و شش صفحه/ دو هزار تومان
کینگزلی ایمیس از آن نویسنده هایی است که در ایران چندان شناخته شده نیستند و به جز این کتاب من از این نویسنده در بازار کتاب ایران چیزی ندیده ام. رمان عاقبت کار شخصیت های محدودی دارد، پنج شخصیت اصلی که در کلبه ای دور از شهر زندگی می کنند. آدلا که گرداندن امور خانه را به عهده دارد، برنارد برادر آدلا که همسرش را از دست داده و زمانی افسر ارتش بوده، شورتی که در ارتش هم رزم برنارد بوده و نوع رابطه شان در ارتش برایشان رسوایی به بار آورده، جرج شوهر خواهر برنارد که زمانی استاد دانشگاه بوده و در پی یک سکته خانه نشین شده و مجبور شده به کلبه تاپنی هپنی پناه بیاورد و مریگولد دوست آدلا که بعد از مرگ شوهرش با آدلا زندگی می کند و مدتی است که با فراموشی دست وپنجه نرم می کند. داستان از خلال روابط این پنج نفر و نوه های مریگولد که هر از گاهی سراغش می آیند یک تصویر عجیب و گاهی با یک طنز تلخ از دوران پیری و سالخوردگی نشان می دهد و در آخر هم با یک فاجعه پایان می پذیرد.
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 10:27  توسط مسعود  | 
یک- کسی که می خواهد دست به کار نوشتن اثر بزرگی شود، باید با خود مدارا کند، و وقتی سهم معین روزانه اش را نوشت و تمام کرد، تا آن جا که مانع کارش در روز بعد نشود، خوش بگذراند.
دو- می توانی از نوشته هایت با دیگران سخن بگویی، اما تا کتاب تمام نشده است، چیزی از آن را برای دیگران نخوان. هر خشنودی خاطری که از این طریق به دست می آوری، از ضرباهنگ کارت می کاهد. اگر به این انضباط پای بند بمانی میل رو به افزون برای برقراری ارتباط، سرانجام تبدیل به نیروی محرکه یی برای پایان دادن به کار می شود.
سه- در محیط کاری ات از میان خالی زندگی روزانه اجتناب کن. یک آرامش نسبی که همراه با سر و صداهای کسل کننده است، خفت بار است. از سوی دیگر، همراهی یک اتود یا سر و صدای اطراف، به اندازه ی شنیدن سکوت شب می تواند مفید واقع شود. اگر چنین سکوتی گوش درون را تیز می کند، آن اولی در حکم سنگ محک طرز بیان است که به واسطه ی فراوانی اش حتی ناهنجارترین صدا ها را می پوشاند.
چهار- از نوشت افزار هرچه پیش آمد خوش آمد استفاده نکن، پافشاری در استفاده در نوع معینی کاغذ، قلم و مرکب سودمند است. دنبال تجمل نباش، اما وفور این ابزار شرط ضروری است.
پنج- نگذار هیچ اندیشه ای از ذهنت به طور ناشناس بگذرد: و در دفترچه ی یادداشتت به همان جدیتی بنویس که ماموران امنیتی اسامی اتباع خارجی را ثبت می کنند.
شش-قلمت باید از الهام دوری جوید تا با نیروی مغناطیسی آن را به سوی خود بکشد. کلام، اندیشه را فتح می کند، اما نوشتن است که بر آن مسلط می شود.
هفت- هیچ گاه به خاطر این که چیزی به ذهنت نرسیده است، از نوشتن دست نکش، حیثیت ادبی ایجاب می کند تنها در لحظه ی از پیش تعیین شده ( وقت غذا، یا قرار ملاقات )، یا در لحظه ی پایان کار نوشتن را کنار بگذاری.
هشت- وقتی برای نوشتن الهام نمی رسد، وقتت را با پاکنویس کردن آنچه نوشته ای پر کن. این جوری شمت دوباره بیدار می شود.
نه-  هیچ روزی بدون نوشتن سطری نگذرد، اما ممکن است هفته ها همین طور بگذرد.
ده- هیچ کاری را که یک شب تا سپیده ی صبح رویش کار نکرده ای، تمام شده قلمداد نکن.
یازده- خاتمه ی یک اثر را در اتاق کار همیشگی ات ننویس. شهامت لازم را آنجا نخواهی یافت.
دوازده- مراحل نوشتن: اندیشه- سبک- نوشتار. ارزش پاکنویس کردن در این است که همه ی حواست را جمع زیبایی خط بکنی. اندیشه، الهام را از بین می برد، سبک، اندیشه را مهار می کند، و نوشتار، سبک را به نتیجه می رساند.
سیزده- اثر صورتک مرگ برای طرح ذهنی است.*

* برگرفته از کتاب خیابان یکطرفه/ والتر بنیامین/ ترجمه ی حمید فرازنده/ نشر مرکز
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 18:19  توسط مسعود  | 
مسافرت با قطار فرصت خوبی برای کتاب خواندن است، آن هم وقتی که همسفران ساکت و کم حرفی نصیبت شده باشد و کتابی را هم که می خواهی بخوانی نیاز به دقت و تامل فراوان دارد.
گذر از مرزها کتاب کم حجمی است که در یک نشست می توان خواند و لذت فراوان برد. کتاب حاصل مصاحبه ی سه روزنامه نگار با آلبرت هیرشمن یکی از پیشگامان علم اقتصاد توسعه است که در سه بخش « در اروپا »، « در آمریکا » و « اندیشه های کلیدی تنظیم شده است. هیرشمن در گذر از مرزها داستان دو نوع « گذر » از « مرزها » را باز می گوید: یکی گذر از مرزهای جغرافیایی از اروپا تا آمریکا و آفریقا و دوباره آمریکا و دیگری گذر از مرزهای علم اقتصاد به سوی علم سیاست و جامعه شناسی. به همین دلیل در مقدمه ی کتاب این طور می نویسد:
« گذر از مرزها فقط خصیصه ی سفرهای جسمانی فراوانی نیست که در زندگی اجبارا انجام داده ام، باری ممیزه ی سفرهای میان رشته ای نیز هست که از وقتی قلم به دست گرفته ام تا کنون ادامه داشته است. »
دو فصل اول کتاب بیشتر درباره ی خانه به دوشی ها و مهاجرت های گوناگون هیرشمن است اما فصل سوم که تحت عنوان « اندیشه های کلیدی » تنظیم شده مجموعه ی متنوعی از مفاهیم و ایده هایی است که به قول خود هیرشمن به زندگی اش شکل داده اند:
- ایده ی مرزشکنی در اندیشه ی من نقشی اساسی دارد. تلاش برای محبوس کردن من در قلمرویی خاص به شدت آزارم می دهد. وقتی چنین بنماید که ایده ای را می توان در رشته ای دیگر پی گرفت، در این صورت واقعا شاد می شوم که مخاطره ی دست اندازی به آن رشته را بپذیرم.
- تا حدی همان احساسی را دارم که پرسوناژ مادر یهودی در یک حکایت مشهور داشت. حکایت از این قرار است که مادر به پسرش دو تا کراوات هدیه می دهد. پسر هم یکی از آن دو تا کراوات را روز بعد می بندد تا مادر را خشنود سازد. مادر تا پسر را می بیند می پرسد: « پس اون یکی کراوات چی؟ از اون خوشت نمی آد؟» به عبارت دیگر پرسوناژ مادر یهودی همیشه دنبال عیب جویی است. وقتی مرا بابت تاکید بر استثناهای یک نظریه می ستایند احساس می کنم در موقعیت همان پرسوناژ قرار دارم. دوست دارم هر دو نقش را بازی کنم: دوست دارم استثناهای یک نظریه را برجسته کنم، اما هر از گاهی از آفریدن تئوری هایی که برای خودم باشد لذت ببرم.
- نظریۀ عقده شکست در پیوند با نظریه وابستگی است. جوانان در آمریکای لاتین برای تحصیل به ایالات متحده یا دانشگاههای اروپایی فرستاده می شوند و وقتی بر می گردند شک ندارند که عقل کل هستند و چیزی نیست که از نسل قدیمی تری که همیشه در آمریکا ی لاتین زندگی می کرده یاد بگیرند. حاصل عبارت است از فقدان رابطه و تبادل میان نسل های جدید و قدیمی تر.
به هرحال خواندن کتابی درباره ی اقتصاددانی که اسمش را فراوان شنیده بودم لذتی خاص داشت.

گذر از مرزها/ آلبرت هیرشمن/ ترجمه ی محمد مالجو/ انتشارات آگه/ چاپ اول: 1386/ صد و چهار صفحه/ هزار و پانصد تومان
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 12:34  توسط مسعود  | 
این دوست عزیز من را به بازی کتابهای ناتمام دعوت کرده اند. هرچند کتابهای زیادی را در نوبت خواندن دارم ولی معمولا عادت ندارم کتابی را موقع خواندن ناتمام بگذارم، سعی می کنم کتابی را که شروع به خواندن کرده ام با عرق ریزان روح هم که شده به انتها برسانم ولی گاهی اوقات واقعا به انتها رساندن بعضی کتاب ها صبر و تحمل زیادی می خواهد، نمی دانم شاید سرنوشت بعضی کتابها این است که تا همیشه در نوبت خواندن بمانند و اما کتابهای ناتمام من:
یک- تنهایی پر هیاهو/ بهومیل هرابال: این یکی را به اعتبار نام مترجم و تعریف هایی که دیگران کرده بودند خریدم، اما خواندن کتاب برایم هیچ جذابیتی نداشت بخصوص که شخصیت اصلی داستان آدم خسته کننده ای بود که مدام این تکیه کلام را تکرار می کرد: « سی سال است که در کار کاغذ باطله هستم! »
دو- غیر منتظره/ کریستین بوبن: ظاهرا این آقای بوبن از آن موج های بازار کتاب ایران است که من خیلی دیر سراغش رفتم. من از کتابهای بوبن اول دیوانه بازی و بعد ایزابل بروژ را خواندم. آنجا حداقل داستان شکل بهتری داشت، قصه ای که همراه چاشنی عرفان به خواننده عرضه می شد ولی در غیر منتظره فقط مشتی جمله ی قصار می خواندی و من که هیچ ارتباط معنایی بین این جمله ها پیدا نمی کردم.
سه- تسلی بخشی های فلسفه/ آلن دو باتن: با شوق و ذوق فراوان شروع به خواندن کردم ولی نمی دانم چرا با کلی گویی ها و سفسطه بازی های آلن دو باتن در این کتاب کنار نیامدم. مدت هاست می خواهم هنر سیر و سفرش را بخوانم که فرصت نمی شود.
چهار- دستکش قرمز/ سپیده شاملو: واقعا سپیده شاملوی نویسنده ی رمان های « انگار گفته بودی لیلی » و « سرخی تو از من » با نویسنده ی مجموعه داستان دستکش قرمز یکی است؟
پنج- مسخ/ فرانتس کافکا: خیلی بد است که من این یکی را نخوانده ام؟ اما نمی دانم چرا هر بار می خواهم این کتاب را بخوانم اتفاقی می افتد که من همان اول قصه ی گرهگوار سامسا بمانم و جلوتر نروم. گمانم طلسمی در کار باشد آقای کافکای عزیز!

و برای ادامه ی بازی دعوت می کنم از  فرزانه، سالاد زندگی، ماندن بی من، سال های ربوده شده، درخت نشین، خاطرات یک تدوینگر جوان و اعترافات یک ذهن خطرناک
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 17:37  توسط مسعود  | 
یک- گل های معرفت « مجموعۀ سه داستان »/ اریک امانوئل اشمیت/ ترجمۀ سروش حبیبی/ چاپ سوم زمستان 1385/ صد و شصت و هشت صفحه/ هزار و پانصد تومان
ظاهرا اریک امانوئل اشمیت تبدیل به تب جدید بازار کتاب ایران شده است. نشر قطره چند نمایشنامه اشمیت را مثل خرده جنایت های زن و شوهری، نوای اسرار آمیز و مجموعه داستان یک روز قشنگ بارانی را با ترجمه شهلا حائری چاپ کرده و چند تا از نمایشنامه های اشمیت در تئاتر شهر روی صحنه رفته اند. دو تا از داستان های این مجموعه یعنی « ابراهیم آقا و گلهای قرآن » و « اسکار و بانوی گلی پوش » با ترجمه های دیگری هم منتشر شده اند. وجه اشتراک سه داستان این مجموعه که سروش حبیبی آنها را در کنار هم ترجمه کرده وجود نوعی عرفان در زمینه سه فرهنگ مختلف است. در داستان میلارپا عرفان بودایی، در داستان ابراهیم آقا و گلهای قرآن نوعی عرفان اسلامی و تصوف و در داستان اسکار و بانوی گلی پوش نوعی عرفان مسیحی وجود دارد و در هر سه داستان یک پیر یا مراد شخصیت اصلی قصه را که یک نوجوان است خواسته یا نا خواسته راهنمایی و همراهی می کند.
بین سه داستان این مجموعه من فقط داستان سوم یعنی اسکار و بانوی گلی پوش را دوست داشتم.

دو- دوست بازیافته/ فرد اولمن/ ترجمه ی مهدی سحابی/ نشر ماهی/ چاپ اول: بهار 1386/ صد و دوازده صفحه/ هزار و دویست تومان
نشر ماهی که با چاپ کتاب همنام جومپا لاهیری و مجموعه بچه های بدشانس فعالیت خود را شروع کرد، در همین مدت کوتاه فعالیت کارنامه پرباری برای خود دست و پا کرده است. کتاب دوست بازیافته که ظاهرا سالها قبل توسط نشر دنیای نو چاپ شده بود حالا توسط نشر ماهی در قطع جیبی چاپ شده، از آن کتابهای کوچک و جمع و جوری است که همه جا می توانید همراه خود ببرید، خواندن کتاب هم وقت زیادی نمی گیرد.
داستان دوستی دو پسر نوجوان در آلمان زمان جنگ جهانی دوم که یکی یهودی است و دیگری از خانواده ای اشرافی که ظاهرا دستی در حکومت دارند، داستان را یکی از همشاگردیها که دچار تبعید و مهاجرتی ناخواسته شده تعریف می کند و ضربه ی اصلی در جملات آخر کتاب به خواننده وارد می شود.
وقتی جمله های آخر کتاب را می خواندم تا مدت ها نگاهم روی سطر آخر کتاب ثابت مانده بود.

سه- هنگامه آرایان و باران « دو نمایشنامه »/ غلامحسین ساعدی/ نشر ماه ریز/ چاپ دوم: 1384/ نود و شش صفحه/ نهصد تومان
کارهای ساعدی از آن کارهایی است که همیشه دوست داشتم بخوانم ولی پیدا نمی کردم. تا اینکه متوجه شدم نشر ماه ریز تعدادی از نمایشنامه های ساعدی مثل « لال بازی ها »، « آی با کلاه، آی بی کلاه » و همین مجموعه حاضر را در قطع جیبی و مجموعه عزاداران بیل را در مجموعه ای با نام تصویر+داستان چاپ کرده، رفتم و همه ی کارهایش را خریدم. عزاداران بیل را همان موقع خواندم ولی تا همین دیشب سراغ نمایشنامه هایش نرفته بودم. دیشب دو نمایشنامه « هنگامه آرایان و باران » را دست گرفتم و خواندم. ویژگی اصلی بعضی کارهای ساعدی که من خوانده ام فضای وهم آلود و کابوس واری است که بعضی وقتها مثل مجموعه عزاداران بیل به رئالیسم جادویی هم می رسد. در نمایشنامه « هنگامه آرایان » دو مرد وارد خانۀ نویسنده ای می شوند و از او می خواهند که برایشان نمایشنامه ای بنویسد، هرچه نویسنده می خواهد در نمایشنامه ای که به اجبار برای آن دو مرد می نویسد به واقعیت های تلخ اشاره کند، آن دو نویسنده را مجبور می کنند که داستان حتما باید فضای شادی داشته باشد و دست آخر هم نویسنده به اجبارهای دو مرد تن می دهد و نمایشنامه اش را با یک رقص شاد تمام می کند. نمایشنامۀ ساعدی به واقعیت تلخی اشاره می کند که حتما خود او هم در دورۀ خودش با آن روبرو بوده است. این که از هنرمند می خواهند چشم روی واقعیتها ببندد و همه چیز را گل و بلبلی ببیند حقیقت تلخی است.
کاش می شد بقیه کارهای ساعدی را هم بخوانم ولی هرچه می گردم چیزی پیدا نمی کنم...
مرتبط:
دیدار با اریک امانوئل اشمیت
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 17:9  توسط مسعود  | 

درخت شب و داستانهای دیگر/ ترومن کاپوتی/ ترجمه ی امید نیک فرجام/ اندیشه سازان/ چاپ اول: 1384/ صد و هشتاد و هفت صفحه/ هزار و نهصد تومان
انتشارات اندیشه سازان که البته عمر دیر پایی نداشت، ابتدا در زمینه ی کتابهای آموزشی و کنکور فعالیت می کرد ولی بعد ها چاپ کتاب های ادبی را هم به فعالیت هایش اضافه کرد و حتی جایزه ادبی یلدا را بنیانگذاری کرد. مجموعه کتابهای « راوی » که کتاب درخت شب هم یکی از آنهاست قرار بوده به ارائه آثاری از ادبیات اروپا و آمریکا بپردازند که در تاریخ ادبیات دنیا مهم بوده اند ولی در ایران چندان به آنها پرداخته نشده است.
ترومن کاپوتی را خود من تا قبل از خواندن کتاب درخت شب فقط به واسطه فیلم کاپوتی که بنت میلر ساخته می شناختم. البته شنیده ام که کتاب « در کمال خونسردی » کاپوتی هم به فارسی ترجمه شده ولی هرچه پرسیدم چیزی پیدا نکردم.
درخت شب مجموعه ی هشت داستان از ترومن کاپوتی است که سال 1949 در آمریکا منتشر شده است. داستان های مجموعه یک وجه اشتراک دارند و این که در تمام داستانها با ورود شخصیتی که رفتار خاص و غریبی دارد زندگی دیگر شخصیت های داستان تحت تاثیر قرار می گیرد. در داستان اول مجموعه « ارباب مصیبت » مردی رویا ها و خواب های شخصیت های داستان را می خرد. در داستان « روز تولد بچه ها » ورود دخترکی به نام میس بابیت به یک شهر کوچک زندگی دو پسر نوجوان را زیر و رو می کند. در داستان « کوزه ی نقره » خواهر و برادر عجیبی حدسی می زنند و حدسشان درست از آب در می آید و برای همیشه اسطوره ساکنان یک شهر می شوند.

طوری که از مقدمه ی کتاب می آید این آقای « کاپوتی » خودش هم از آدم های جالب این روز گار بوده است: « در نیویورک ترومن را به چند مدرسه خصوصی فرستادند ولی در هیچ درسی از جمله زبان انگلیسی، وضع خوبی نداشت. وقتی خیلی از معلم هایش گفتند که او احتمالا عقب افتاده است، پدر و مادرش او را پیش روانکاوی فرستادند که آن طور که خود ترومن کاپوتی بعد ها می گفت طبیعتا گفت که من یک نابغه ام. »
« کاپوتی در هفده سالگی با هزار دوز و کلک کاری در نیویور کر دست و پا کرد و با طرز عجیب و غریب لباس پوشیدنش نظر همه را به خود جلب کرد. سال ها بعد گفت: کار خیلی جالب توجهی نبود ولی من عزمم را جزم کرده بودم که پا به هیچ کلاس و دانشگاهی نگذارم. احساس می کردم آدم یا نویسنده است یا نیست، و هیچ استاد دانشگاهی نمی تواند آدم را نویسنده کند. »

آثار کاپوتی که شاید یکروز مترجم خوش ذوقی برایمان ترجمه کند تا بخوانیم:
صدا های دیگر، اتاق های دیگر (1948)
درخت شب و داستان های دیگر (1949)
رنگ محلی (1950)
موسیقی علفزار (1951)
صدای موز ها شنیده می شود (1956)
صبحانه در تیفانی ( 1958)
بی گناه ها، فیلمنامه (1961)
مشاهدات (1959)
در کمال خونسردی (1966)
خاطره ای از کریسمس ( 1966)
مهمان روز شکر گذاری (1967)
تریلوژی، فیلمنامه (1969)
خانه ی شیشه ای (1972)
سگ ها پارس می کنند (1973)
و بعد فرو ریخت (1976)
موسیقی برای بوقلمون صفت ها (1980)
یک کریسمس (1982)
گفت و گوهایی با کاپوتی (1985)
دعاهای مستجاب شده، ناتمام (1986)

پی نوشت: تیراژ کتاب فقط هزار نسخه است و تاریخ چاپ اش بهار 1384، بنابر این فکر نمی کنم پیدا کردن اش خیلی راحت باشد.

مرتبط: درباره ی ترومن کاپوتی

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 22:33  توسط مسعود  | 
یک- معاملۀ پر سود و داستانهای دیگر/ ایتالو کالوینو، دینو بوتزاتی، میخاییل بولگاکف و .../ انتخاب و ترجمۀ مژده دقیقی/ انتشارات نیلوفر/ چاپ اول: بهار 1385/ 176 صفحه/ هزار و هشتصد تومان
این کتاب چهارده داستان از نویسندگان مشهور جهان را در بر می گیرد. نویسندگانی مثل میخاییل بولگاکف، ایتالو کالوینو، ژول ورن، گابریل گارسیا مارکز، آرتور کانن دویل، پریمو لوی، چارلز دیکنز، جووانی پاپنی، ری برد بری، دینو بوتزاتی، آرتور میلر، نورمن لوین و خوزه گارسیا وییا که تعدادی در ایران معروف و تعدادی دیگر کمتر شناخته شده اند.
ویژگی اصلی داستانهای این مجموعه متفاوت بودن آنهاست. بعضی داستان ها را می توان در شمار داستان های علمی تخیلی قرار داد، بعضی داستان ها در شمار داستان های وهم انگیز قرار می گیرند و تعدادی هم در شمار داستان های رئالیستی. اغلب داستان ها با سبک کار شناخته شده نویسند گان آنها تفاوت دارند مثلا داستان « یکی از همین روز ها » از « گابریل گارسیا مارکز » یک داستان رئالیستی است که با سبک شناخته شده مارکز یعنی رئایسم جادویی کاملا تفاوت دارد.
« خواننده در این کتاب با مجموعه ای گونه گون از ادبیات داستانی جهان روبرو می شود که الگوهای تکراری زندگی روزمره کمتر در آنها به چشم می خورد. این داستان ها عرصه هایی بدیع را در دنیای تخیل به روی خواننده می گشایند و با نیروی خیال تا اعماق دنیای واقعی نفوذ می کنند. »*
* بخشی از پیش گفتار مترجم

دو- کاره سرباز در مونپارناس/ مسعود خیام/ ابتکار نو/ چاپ اول: بهار 1383/ 222 صفحه/ هزار و هشتصد تومان
بیشتر از هر چیز نام کتاب است که جلب نظر می کند. نمی دانم عنوان کتاب را چه می توان گذاشت؟ مجموعه داستان های کوتاه؟ مجموعه خاطرات؟ یا مجموعه مقالات؟
در این کتاب هم داستان کوتاهی می خوانید به نام « کاره سرباز در مونپارناس » که یک ارتشی فراری در کافه ای در بلوار مونپارناس تعریف می کند، هم مقالاتی می خوانید درباره ی شوش، درباره ی رمان نو، در باره ی آلودگی هوا و ... و هم خاطرات و گفته های مسعود خیام درباره ی « احمد شاملو » را می خوانید.
« شاملو را بخاطر ابعاد عظیم شخصیت و وجودش نمی شود شناخت، شاملو را می توان دوست داشت. »*
* صفحه 108 کتاب

سه- وقتی برف می بارد/ مایکل لارنس/ ترجمۀ آزاده افضلی/ کتابهای کیمیا/ چاپ اول: 1384/ 166 صفحه/ هزار و دویست تومان
یک رمان نوجوان که خواندنش توی این روز های برفی حسابی مزه می دهد. پسری به نام راب به خاطر مسافرت پدرش مجبور می شود که چند روزی را در خانه با خاله دیوانه اش سر کند. در اثر یک اتفاق در یک روز برفی وارد خانه ای شبیه خانه خودشان می شود و مادرش را که چند سال پیش در یک تصادف از دست داده در حالی ملاقات می کند که دختری همسن و سال خود او دارد. داستان یکجور هایی بحث نسبی بودن را طرح می کند، طوری که خود داستان هم به جای یک پایان قطعی دو پایان نسبی دارد.

با یکی از دوستان وبلاگی صحبت می کردم اعتقاد داشت که این جور معرفی کتاب در وبلاگ کارکرد و تاثیر چندانی ندارد، مگر اینکه این کار تخصصی انجام شود مثل کاری که مثلا خوابگرد انجام می دهد. من البته با حرف این دوست عزیز هم موافق بودم و هم مخالف و البته خود این بحث جداگانه ای است که فعلا بماند...





 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 17:33  توسط مسعود  | 
مشغول خواندن کتابی هستم به اسم محیط زیست*. کتاب قرار است یک آشنایی اجمالی درباره ی محیط زیست، اکولوژی و مسایل زیست محیطی کره زمین با تصویر و نمودار ها به خواننده- بیشتر خواننده نوجوان- بدهد. در قسمتی از کتاب با زندگی یک خانوادۀ چهار نفره در دهه نود میلادی روبرو می شویم. مادر خانواده کارگر یک کارخانۀ الکترونیک است ، پدر خانواده مکانیک سابق اتومبیل است، پسر خانواده در بخش فروش یک کارخانه کار می کند و دختر خانواده دانش اموز است. اعضای این خانواده وقت چندانی برای درست کردن غذا ندارند، آنها به غذاهای گران اما از لحاظ مواد غذایی فقیر و با فرآوری صنعتی و نامطلوب وابسته شده اند. مادر خانواده برای راحت خوابیدن از قرص های آرام بخش استفاده می کند و برای رسیدن به رویای زن آرمانی به طرز وحشتناکی از لوازم آرایشی استفاده می کند. آنها هر روز برای رسیدن به محل کار باید مسافت طولانی را طی کنند و مجبورند که از ماشین شخصی استفاده کنند. مادر خانواده در بخش تولید کارخانه کار می کند اما اصلا نمی داند کالایی که در تولیدش نقش دارد چطور به بازار عرضه می شود، دوست دارد کارش را تغییر دهد اما به دلیل میزان زیاد بیکاری می ترسد، در پایان روز به ندرت حوصله ای برای انجام کار دیگری برایش می ماند. پدر خانواده به خاطر ناراحتی قلبی در بیمارستان بستری است اما از چگونگی درمانش آگاهی قطعی ندارد. پسر خانواده هر روز ناهارش را در یک اغذیه فروشی می خورد و تا جایی هم که جا دارد می خورد. دختر خانواده هر شب تمام وقتش را به دیدن برنامه های تلویزیون می گذراند، بیدار می ماند تا تلویزیون تماشا کند و برای رسیدن به زندگی بهتر و مسحور کننده و مجلل سریالهای تلویزیونی بیشتر بکوشد. این خانواده دارای یک مزرعه در حومه ی شهر بودند که این مزرعه برای احداث جاده و ساخت و ساز به فروش رفت.

فکر که می کنم می بینم ما هم با همین شتاب به سمت زندگی ماشینی و صنعتی و مصرف زدگی حرکت می کنیم. من یکی مدت هاست لذت دوچرخه سوار شدن را فراموش کرده ام، در همین تهران خودمان حرف زدن از رفت و آمد با دوچرخه بیشتر به یک شوخی شبیه است. چند نفر از ما از نوع کاری که انجام می دهد رضایت دارد؟ صبح ها که سوار مترو می شوم چهره ها اغلب خسته و خواب آلودند، کمتر کسی را می بینی که اول صبح یک لبخند بزند. اگر بخواهید بیرون خانه غذا بخورید، اصلا از یک وعده غذای سالم و کم کالری حرف نزنید، مجبورید یکی از همین فست فودها را انتخاب کنید و تا جایی که می توانید معده تان را پر کنید. من یکی که مدت هاست ورزش کردن از یادم رفته است، اسم همان ده دقیقه پیاده گز کردن اول صبح را گذاشته ام ورزش!
با این شتاب داریم به کجا می رویم؟؟ و آیا مگر راهی جز این زندگی ماشین زده ی مصرفی برایمان باقی مانده است؟؟؟
من مدتهاست دلم برای دیدن یک پروانه لک زده است! پروانه ها را کجا می توان پیدا کرد؟؟
* شناخت محیط زیست/ استفن کرول، ویلیام رانکین/ ترجمه ی بهرام معلمی/ نشر شیرازه
 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 20:24  توسط مسعود  | 
وقتی این کتاب را می خواندم با خودم فکر می کردم کاش من هم می توانستم مثل ونه گات بنویسم. وقتی مقاله های ونه گات را می خواندم به نوع نگاهش به دنیا حسودیم می شد، آنجا که خیلی راحت بر می گردد و به خواننده اش می گوید:
« هیچ دلم نمی خواست زنده باشم و روزی را ببینم که سه نفر از قدرتمندترین آدم های دنیا اسم شان باشد: بوش، دیک و کالین. »
یا آنجا که از قول « بوکونون » یکی از شخصیتهای رمان « گهواره گربه » می گوید:
« ما برای علافی به کره زمین آمده ایم. هر کسی جز این گفت چرت گفته. »
مرد بی وطن مجموعه دوازده مقاله از کورت ونه گات است که پیش از این در روزنامه ی In These Times چاپ شده اند. ونه گات در این مقاله ها از همه چیز صحبت می کند از اعتیادش به سیگار پال مال، از این که دیگر امیدی به نجات این کره خاکی نیست، از جنگ آمریکا و عراق، از این که با همه چیز می توان شوخی کرد حتی زلزلۀ دردناک لیسبون. ونه گات در این کتاب درس داستان نویسی هم می دهد، او با طنز خاص خودش برای داستانها نمودار می کشد و داستانهای کافکا را داستانهایی بدبینانه که سیری نزولی به سمت بدبختی دارند می داند و برعکس داستان سیندرلا را داستانی که سیری صعودی به سمت خوشبختی دارد می داند و همه ی این ها را با نمودار تحلیل می کند.
و آخر سر هم برای زمین سوگ سرود می خواند:
سیاره ی مصلوب زمین
اگر صدایی داشته باشد
و کمی هم نکته سنجی
می تواند درباره ی اهانت های ما به خودش
چنین بگوید:
« آنان را ببخش ای پدر
خود نمی دانند که چه می کنند. »
نکته اینجاست که
ما خوب می دانیم
چه می کنیم.
هنگامی که واپسین جاندار
از دست ما جان سپارد
چه قدر شاعرانه می شود
اگر که زمین
با صدایی بر آمده از
ژرفای گراند کانیون شاید
بتواند بگوید:
« فاتحه »
آدم ها این جا را خوش نداشتند.
*مرد بی وطن/ کورت ونه گات/ زیبا گنجی، پریسا سلیمان زاده/ نشر مروارید/ چاپ اول 1386/ 137 صفحه/ سه هزار و سیصد تومان



پی نوشت: جناب ونه گات، نمی دانم الان دقیقا کجای بعد زمان قرار دارید! فقط می خواستم بگویم قبلا « سلاخ خانه شماره پنج » را خوانده بودم و حظ وافر برده بودم. « شب مادر » ، « گهواره گربه » و « زمان لرزه » هم گوشه کتابخانه ام جا خوش کرده اند و چشمک می زنند، تا کی فرصت شود و بخوانمشان. راستی جناب ونه گات این همه حس طنز را از کجا آورده بودید؟!!!

مرتبط:

وب سایت کورت ونه گات

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 20:43  توسط مسعود  | 

در گرگ و میش راه/ زینت دریایی، ابراهیم مختاری/ نشر چشمه/ چاپ اول: بهار 1384/ 185 صفحه/ هزار و پانصد تومان
سال 1372 ابراهیم مختاری اولین فیلم بلند داستانی اش را به اسم زینت با بازی عاطفه رضوی، حسن جوهر چی، نیکو خردمند و مهدی فتحی ساخت.فیلم درباره ی بهورز جوانی به اسم زینت بود که در یکی از روستاهای استان هرمزگان به کار بهورزی مشغول است. اما بعد از ازدواج جامعه سنتی که او در آن زندگی می کند و شوهر و مادر شوهرش اجازه ی کار کردن به او نمی دهند و از او می خواهند که خانه نشین شود اما زینت سرانجام با تلاش زیاد موفق می شود شوهرش را برای درمان یکی از بیماران با خود همراه کند و فیلم با سوار شدن زینت و شوهرش به وانت برای رساندن بیمار زینت به شهر و تصویر مادر شوهر به عنوان نماینده ای از تفکر سنتی که در گرد و غبار گم می شود پایان می یابد. زینت در زمان خودش بازتاب های زیادی داشت و هر چند اکران عمومی چندان موفقی در ایران نداشت اما در بخش هفته منتقدین جشنواره ی کن 1994 شرکت کرد و منتقدان هم کلی فیلم را تحویل گرفتند و تا جایی که یادم می اید مجله ی مرحوم « گزارش فیلم » پرونده ای برای این فیلم ترتیب داده بود که شهلا شرکت، سیمین بهبهانی، فرخنده آقایی، نوشابه امیری و فرشته ساری هرکدام ارزیابی های خودشان را از تماشای فیلم زینت نوشته بودند. و حتما می توانید تصور کنید که ساختن فیلمی در سالهای ابتدایی دهه هفتاد که شخصیت اصلی آن یک زن سنت شکن باشد تا چه اندازه می تواند شنا کردن خلاف جریان آب باشد و اقدامی جسورانه تلقی شود.
دستمایه ی اصلی ابراهیم مختاری برای ساختن فیلم زینت زندگی زنی بوده به نام « زینت دریایی » که در روستای سلخ- روستایی در نزدیکی جزیره قشم- بهورز است و در خانه ی بهداشت کار می کند و البته فیلم تفاوتهای بسیاری با زندگی زینت دارد که بماند.
به تازگی کتابی خواندم به نام « در گرگ و میش راه » با عنوان فرعی « تلاش مداوم زنی در جامعه ای بسته و مرد سالار » از زینت دریایی و ابراهیم مختاری. کتاب از سه بخش مقدمه، خاطرات و پس از سیزده سال تشکیل شده است.
در بخش مقدمه ابراهیم مختاری چگونگی آشناییش با زینت دریایی را شرح داده است:
« برای ساختن فیلم مستندی از ماهی گیری سنتی به جزیرۀ قشم و از آنجا به ده سلخ رفتم که ماهی گیری پر رونق و تعاونی صیادی تازه تاسیسی داشت. این تعاونی مدیر عامل جوانی به نام احمدی داشت.
نخستین بار وقتی احمدی تعریف کرد که زنش بهورز است و در خانه بهداشت کار می کند متوجه اهمیت حرفش نشدم. اما چند روز بعد که به مناسبت دیگری صحبت پیش آمد و گفت همسرش به خاطر بهورزی برقع از چهره برداشته است، شگفت زده پرسیدم « زن تو برقع برداشته؟ » و احمدی با اشاره به دور و بری ها مرا به آهسته حرف زدن دعوت کرد. »
و از همین جا کنجکاوی ابراهیم مختاری برای دانستن انگیزه های زینت برای کشف برقع در جامعه ای که برقع را حجاب می دانند و اعتقاد دارند که برداشتن برقع مثل این است که زن برهنه از خانه بیرون برود شروع می شود.سرانجام یک روز احمدی « شوهر زینت » از پرسش های مکرر ابراهیم مختاری درباره ی زینت به ستوه می آید و قول می دهد که مختاری را پای صحبت زینت بنشاند.
« روزی که قرار دیدار داشتیم مشتاق و منتظر در اتاق ایستاده بودم که زنی در لباس محلی و برقع به رو، به اتاق آمد و سلام کرد. سلام را جواب دادم و هرچه گفتم « بفرمایید » تشکر کرد وننشست. تا آن که احمدی آمد و زن و شوهر چند جملۀ محلی گفتند و احمدی نشست و به اشارۀ او زن جوان هم نشست. آن گاه زینت از من احوالپرسی کرد و خوش آمد گفت و آرزو کرد گرمای سلخ مرا از کاری که در پیش دارم باز ندارد. آداب دانی و فارسی درست و اتکا به نفس او برایم جالب بود. زینت با حیا بود اما ترس و ضعف معمول زنان جوامع بسته در مقابل مردان بیگانه را نداشت. این ها همه نشان می داد که شخصیت خاصی در پشت برقع پنهان است. »
بعد ها زینت در خاطراتش شرح می دهد که نقش اصلی در تربیت و شکل گیری شخصیتش را « پدرش » به عهده داشته است. پدری که کدخدای ده هم بوده است.
در بخش خاطرات، زینت خاطراتش را از گرفتن مدرک پنجم ابتدایی در دبستان سلخ شروع می کند و چون ده آنها مدرسه راهنمایی نداشته به خانواده اش اصرار می کند که او را برای درس خواندن به روستاهای اطراف سلخ بفرستند و مدتی هم در مدرسه راهنمایی درس می خواند تا اینکه سخت مریض می شود و خانواده اش او را از مدرسه رفتن منع می کنند.
هفته ای یک بار دکتر به ده شان می آمده است: « روز هایی که دکتر می آمد پدرم به من می گفت بیا پیش دکتر تزریق و کمک های اولیه را یاد بگیر تا دیگر مردم مجبور نباشند این همه توی خرج بیفتند.»
و این طور زینت آمپول زدن را یاد می گیرد و هر بار در دهشان کسی آمپول داشته او برایش تزریق می کند. تا اینکه زینت ازدواج می کند و بعد از ازدواج مجبور می شود که برقع بزند و در خانه بماند اما زینت با روحیه و تلاشی مثال زدنی راه خود را پیدا می کند. برای دیدن دوره ی بهورزی به بندر عباس می رود و بعد از دیدن دوره در خانه بهداشت سلخ مشغول به کار می شود و به خاطر کارش کشف برقع می کند و لباس فرم می پوشد و تا مدت ها حرفها، عتابها و سرزنش های اطرافیان را به خاطر کارهایش تحمل می کند اما از پا نمی نشیند و همیشه به یاد حرف پدرش می ماند که به او می گفت: « کارت را به پول نفروش. »
بخش انتهایی کتاب با عنوان « پس از سیزده سال » گفتگویی است طولانی بین زینت دریایی و ابراهیم مختاری درباره ی اتفاقاتی که بعد از کشف برقع برای زینت می افتد چقدر تکان دهنده است خواندن این حرفها. حرفهایی که می تواند یک سند جامعه شناختی از زندگی زنان در جوامع بسته و مرد سالار باشد. زنانی که می پندارند تنها برای این افریده شده اند که در خانه بمانند، غذا بپزند، کتک بخورند، بچه داری کنند، زخم زبان بشنوند و دیگر هیچ و زینت در این میان یک استثنا است:
« بگذار پشت سر من هرچه می خواهند بگویند. شصت هفتاد سال عمرم را سختی می کشم و تمام این حرف ها و بد و بیراه ها را تحمل می کنم. شاید آنها بفهمند که رفتن زن به میان مردم چیز بدی نیست. دوست نداشتم یک عمر زندگی معمولی داشته باشم. احساس می کردم این چیز ها می گذرد ولی اگر بتوانم کاری انجام دهم و تغییری در این جامعه به وجود بیاید، بعد ها روح من می رود در قالب تک تک این دختر های کوچک. دوست دارم هزاران سال در قالب دختر های دیگر زندگی کنم. دلم نمی خواهد آن ها این قدر زجر بکشند. شصت هفتاد سال سختی زیاد نیست، ولی اگر تغییری پیدا نشود ما باید هزاران سال این درد ها را تحمل کنیم. »
در این گفتگو زینت از وضعیت زندگی زنان در محیط اطرافش، از کمک به زایمان رنها در روستاها و ایستادن در مقابل تفکرات سنتی ما ما روستاها، در گیری هایش با سازمان منطقه آزاد قشم، کاندید شدنش برای دور اول انتخابات شهر و روستا و انتخابش به عنوان نفر اول، تلاشهایش برای حل مشکلات مردم سلخ و روستاهای اطراف سخن می گوید و همه ی این ها نشان می دهد که سرانجام زینت به عنوان یک انسان خاص در محیط بسته اطرافش پذیرفته شده است. کتاب با جمله ی ادامه دارد تمام می شود. ای کاش زینت دریایی باز هم از خاطراتش بگوید، باز هم از شعر هایش برایمان بخواند. مثل این یکی:
شبی با ماه در خلوت نشستم
به حسن روی او این عهد بستم
بگفتم ای جمالت فتنه انگیز
ز نورت قطره ای بر قلب ما ریز
که غم های زمان از دل بشوید
گلی از دوستی در دل بروید
خودت زیبا تری از هرچه دیدم
دگر من بر مراد دل رسیدم...

و چقدر خواندن دو جمله ی پایانی انتهای کتاب سخت و تلخ است...

پی نوشت- یک: ابراهیم مختاری فیلمی مستند را هم به عنوان زینت: یک روز بخصوص درباره ی کاندیدا شدن زینت در انتخابات شهر و روستا ساخته است.
پی نوشت- دو: این روزها هرچه گشتم نسخه ای از فیلم داستانی زینت را پیدا کنم و ببینم نشد. فیلم را چند سال پیش در تلویزیون دیده ام و خیلی از جزییاتش از خاطرم رفته است.
پی نوشت- سه: آنقدر کتاب را دوست داشتم که دیروز رفتم نشر چشمه و پنج نسخه از کتاب خریدم تا به اطرافیانم هدیه کنم. این کتابی است که حیف است لذت خواندنش از دست برود. برای من که چند روز همراه بودن با خاطرات زینت دریایی لذتی وصف ناشدنی به همراه گذاشت، شما را نمی دانم...

مرتبط:

سایت شخصی ابراهیم مختاری

نگاهی دیگر به در گرگ و میش راه

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 18:19  توسط مسعود  | 


بلبل حلبی/ محمد کشاورز/ نشر قصه/ چاپ اول: 1384/ صد و دوازده صفحه/ هزار و دویست تومان
این کتاب مدتها در کتابخانه ام مانده بود و خاک می خورد، راستش آن قدر مجموعه داستان های ضعیف و متوسط این مدت خوانده بودم که دیگر رفتن سراغ یک مجموعه داستان جدید هیچ شوقی برنمی انگیخت.
بلبل حلبی مجموعه یازده داستان کوتاه است. این کتاب سال گذشته جز نامزدهای ششمین دوره جایزه ادبی بنیاد گلشیری در بخش مجموعه داستان بود.
اولین نکته ای که درباره ی داستانهای مجموعه بلبل حلبی می توان گفت فضاهای ملموس و باور کردنی داستان ها و زبان روان و پاکیزه ی محمد کشاورز است. داستان ها بی هیچ ابهامی خیلی روان خوانده می شوند و همین برای منِ خسته و بی حوصله ی این روزها نکته ی مهمی است.
آدم های تمام داستان ها با یک رویا یا کابوس یا نوعی توهم روبرو هستند. در داستان « مردن به روایت مه رو » پیرزن داستان ادعا می کند که زمانی معشوق هدایت بوده است و تا آخر داستان هم به درستی یا نادرستی حرف های پیرزن پی نمی بریم.
در داستان « غایب » که به نظر من به همراه داستان « می گوید آب، می گویی آب، می گویم آب » بهترین داستان های این مجموعه هستند مادری که در سفر است مدام نگران این است که در مدتی که در خانه نیست بچه ها و شوهرش نتوانند از پس کارهای روزمره اش بر آیند و در پایان وقتی مادر از سفر بر می گردد و همه چیز را مرتب و سر جای خود می بیند داستان با این جمله ها تمام می شود:
« در روشنایی لامپ همه چیز تمیز تر و براق تر از همیشه بودند، پیچیده ای در هاله ای از عطر ملایم صابون. آرام برگشت رو به آینه که خستگی چهره و چروک های ریز دور چشم، خط شکسته پیشانی و نگاه نگرانش را شفاف تر از همیشه نشان می داد. روسری روی سرش مانده بود. چنگ زد گره زیر گلویش جا به جا شد. روسری از سر سرید روی شانه و آرام موج خورد و لغزید پایین و مثل پرنده مرده ای بر زمین افتاد. »

مرتبط:

گفتگوی پدرام رضایی زاده با محمد کشاورز



 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 22:50  توسط مسعود  | 
- آدم باید آزادی کامل داشته باشد که سقوط کند. باید تن به خطر دهد، کوبیده شود، سقوط کند. در حقیقت آدم تا سقوط نکند به آزادی کامل نمی رسد.
شراب خام/ اسماعیل فصیح/ نشر پیکان
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 20:13  توسط مسعود  | 

اشک ششم/ خاچیک خاچر/ نشر چشمه/ چاپ اول: 1384/ صد صفحه/ نهصد تومان
می خواستم چیزی درباره ی کتاب اشک ششم بنویسم. دیدم امیر حسن چهل تن تمام حرف ها را در متنی که برای مقدمه ی این مجموعه داستان نوشته است گفته، پس ترجیح دادم به جای حرف های من حرف های امیر حسن چهل تن را بخوانید:
«عامل آشنایی من با خاچیک، هوشنگ گلشیری بود و سال، سال 1373. تلفن کرد و گفت: « می آید پیشت، کمکش کن.» و خاچیک آن موقع در حال ترجمه و تدارک مجموعه ای بود از داستان های کوتاه فارسی که سال بعد با نام « جاده ی ابریشم » در ارمنستان منتشر شد و حاوی 32 داستان کوتاه از 32 نویسنده معاصر بود. ترجمه های او با « قصه های عامیانه ی ایرانی » و کتاب دیگری با عنوان « مردی با کراوات سرخ » که داستان هایی از چوبک، گلستان، گلشیری و آل احمد را در بر می گرفت، ادامه یافت. این کتاب ها در ارمنستان چاپ می شد و او از استقبال خوانندگان ارمنی زبان آن ها شاد بود. و بعد ناگهان به من خبر داد که تا به حال دو مجموعه داستان از او به نام های « آدم های شفاف » و « چهارراه ژنرال ها » و همچنین مجموعه شعری با عنوان « بی تفاوتی » در ارمنستان به چاپ رسیده است. پس خاچیک داستان نویس، شاعر هم بود که تا آن موقع بروز نداده بود و البته به ارمنی می نوشت و می سرود. چیزی نگذشت که داستان هایی را که به فارسی نوشته بود در اختیارم گذاشت، داستان ها البته یکدست نبود ، اما خواندن بعضی از آنها مرا شگفت زده کرد.
دقت مشاهده و استعداد او در ضبط گوشه های پنهانی رفتار آدمی به نظرم فوق العاده رسید. گمان می کنم خاچیک از آن دسته آدم های چند فرهنگی است که از برخی محدودیت های فکری رایج بر گذشته است. علاوه بر احاطه اش بر زبان و فرهنگ فارسی و ارمنی، تسلط او بر دو سه زبان اروپایی و از جمله آلمانی- او سال هایی را در آلمان گذرانده است - احیانا چنین وضعیتی را برای او فراهم آورده است.
خاچیک از جمله نویسندگانی است که موقعیت های تراژیک و طنز آلود را به خوبی می شناسد و گاه تلفیق هنرمندانه ای از آن به دست می دهد، داستان های « ژنرال مایور... » و « اشک ششم... » از این دست اند. در « به دنیا آمدن من » نوعی سرخوشی هست و در « پسرک و پروانه » یک جور معصومیت و شاعرانگی، در « دوران خوش سپری شده ... » عبرت هست و در « یغسان » ریشخند چرخه ی حیات. اما تم عمده ی اغلب داستان های این مجموعه تنهایی است، تنهایی انسان ها در برابر بحران هایی که شرایط اجتماعی موجه آن اند. در داستان « پایلیک زنگ نزد » پیرزنی در انتظار تماس تلفنی یک دوست از آمریکا به تدریج حافظه اش را از دست می دهد، جوری که دیگر فرزندانش را هم حتی نمی شناسد و انگار اضمحلال هوش و حواس و حافظه ی این زن، جز نتیجه ی مستقیم پراکندگی عجیب جغرافیایی این قوم - قوم ارامنه - چیز دیگری نیست.
در داستان « همخوانی » که همه ی ماجرا در یک قطار زیر زمینی اتفاق می افتد، راوی به ناچار با همخوانی با مردی می پردازد که حتی یک کلمه از آن چه او بر زبان می آورد، نمی فهمد. انگار فردیت در مواجهه با جریان شتاب آلود زندگی اجتماعی دوران ما تعارف بی مزه ای بیش نیست. در داستان « ژنرال مایور ولفانگ فون ... » ادامه ی حیات ژنرال که مظهر تعصب و خشک ذهنی است، بعد از شکست خفت بار فاشیسم و حتی بعد از آن که پیکر نیمه جان و خونینش را پیدا می کنند، خود یک اخطار جدی است...... این داستان ها حاوی فضا های تازه ای است. »*
* مقدمه ی کتاب اشک ششم/ امیر حسن چهل تن

پی نوشت: شهر کتاب نیاوران را تازه کشف کرده ام، تا به حال از و جودش غافل بودم و نمی دانستم چه مکان دلپذیری است برای پرسه زدن در دنیای کتاب ها...

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 11:51  توسط مسعود  | 
پری: فقط همینو می دونم که اگر تو شاعری، واقعا یه کار قشنگی می کنی. بعد از این که صفحه ها رو سیاه کردی یه چیز قشنگی جا می ذاری که خواننده با خودش ببره. شعری که نتیجه ی کار و حال است نه ثمره حفظ و قال و از عیان است نه از بیان.
منصور: ( به این سو و آن سو نگاه می کند. با اشاره دست می خواهد پری را آرام کند ) خیله خب... یواش
پری: ( ادامه ) ... و از اسرار است نه از تکرار و از جوشیدن است نه از کوشیدن... ( به پشتی صندلی تکیه می دهد، نفس تازه می کند ) اون شاعر های تو هیچی باقی نمی ذارن. هیچ چیز قشنگی نیست.
منصور: من که خیال می کردم تو از کار های کریمی خوشت میاد. تو همین یکی دو ماه پیش خودت می گفتی شاعر خوبیه.
پری: آره خوشم میومد. ولی راستشو بخوای دیگه حتی از خوش آمدن و بد آمدن هم بیزار شدم. دلم می خواست، دلم می خواست به جای همه ی این ها یکی پیدا می شد که آدم می تونست یه جور دیگه... بهش نگاه کنه... بهش... احترام بذاره... بزرگ باشه، بزرگ... می بخشی.
پری از جا بلند می شود. منصور هم بی اختیار بر می خیزد.
پری: نه تو بشین، من الان می آم.
منصور آشفته ولی گرسنه می نشیند... پری طول سالن رستوران تا به انتها را طی می کند: به راهرو می رسد و از پله ها بالا می رود...*
* قسمتی از فیلمنامه ی پری/ داریوش مهر جویی/ نشر آمه
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 19:19  توسط مسعود  | 

گریز پا/ آلیس مونرو/ ترجمه ی شقایق قند هاری/ نشر افق/ چاپ اول: 1385/ دویست صفحه/ دو هزار تومان
آلیس مونرو، نویسنده ی کانادایی اولین بار فکر می کنم با داستان « خرسی که از پشت کوه آمد » در مجموعه ی روزی روزگاری دیروز با ترجمه ی لیلا نصیری ها به خواننده های ایرانی معرفی شد.
گریز پا مجموعه ی سه داستان نه چندان کوتاه از آلیس مونرو است. سه داستان به نام های گریز پا، حرمت شکنی و نیرنگ ها. هر سه داستان یک شخصیت زن اصلی دارند که گره های داستان ها حول این شخصیتها بوجود می آید.
در داستان اول زنی تصمیم می گیرد که از زندگی و شو هرش فرار کند و در جایی دیگر به تنهایی زندگی کند.
در داستان دوم زنی به سراغ خانواده ای می رود و ادعا می کند که بچه ای که آنها دارند در اصل بچه ی اوست.
در داستان سوم دختری که عادت دارد هر سال برای دیدن تئاتر با قطار به شهر برود با مرد مهاجری آشنا می شود و این دو تصمیم می گیرند که یک سال بعد دوباره همدیگر را ببینند.
هر سه داستان فضای سردی دارند و داستانهای حرمت شکنی و نیرنگ ها در دو مقطع زمانی روایت می شوند.
درباره ی آلیس مونرو:
« آلیس مونرو نویسنده ی زن کانادایی، در منطقه ای روستایی و در خانواده ای کشاورز نزدیک انتاریو به دنیا آمد. یکی از ویژگی های خاص و متمایز داستانهای کوتاه مونرو وقوع آنها در فضای مناطق سرسبز در انتاریو است. به علاوه، دانای کل آثارش همواره در پی یافتن معنا و مفهومی برای این جهان و زندگی است. بحران دختران در سن بلوغ، مسایل مختلف زنان در طی دوره های سنی متفاوت، تنهایی و ... از جمله مسایلی است که مونرو در آثارش به آنها پرداخته است.
بیشتر داستان های مونرو از تجربیات شخصی اش الهام گرفته اند. شخصیت های قصه های مونرو اغلب آدم های متمرد و ایده آلیستی هستند که به شیوه ی خودشان زندگی را کشف می کنند و در این راه از شکست های پی در پی واهمه ای ندارند. مونرو در عین حال با کشف پیچیدگی های درون انسان به خلق دوباره ی آدم هایی می پردازد که در گیر و دار مواجهه با مسایل و ناملایمات زندگی به دنبال حقیقت زندگی هستند. او از جمله ی نویسندگانی است که با پرداختن به جزییات و مسایل ریز زندگی معنای جدیدی به آنها می بخشد. *»
* از مقدمه ی داستان خرسی که از پشت کوه آمد و مجموعه ی داستان گریز پا
مجموعه داستان گریز پا برنده ی جایزه ی گیلر در سال 2004 شده است.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 23:36  توسط مسعود  | 
در این دهکده های ساحلی کم تر کسی به فکر ثبت لحظات زودگذر خود می افتد. زندگی روزمره در میان مه صبحگاهی و دم نفس گیر دریا و درخت های انبوه در هوای شرجی، با همه ی سودا زدگی اش، آن قدر یک نواخت و کم جاذبه است که ضرورتی برای یاد آوری در هیچ کس بر نمی انگیزد.

شب به خیر یوحنا/ پیام یزدانجو/ نشر چشمه

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 23:17  توسط مسعود  | 

به سادگی خوردن یک فنجان چای/ نازنین لیقوانی/ انتشارات روزنه کار/ صد و بیست و هشت صفحه/ هزار تومان
من اسمش را می گذارم یک رمان سینمایی، اصلا از همان اول رمان با تصویر شروع می شود:
تاریکی
صدای ریختن آب داخل کتری. صدای قرار دادن کتری روی گاز. صدای روشن کردن گاز.
تصویر به آرامی روی سطحی زلال و شفاف روشن می شود.
و بعد وارد زندگی آدم ها می شویم. مهوش زنی که شوهرش را تازه از دست داده و با تنها پسرش علی زندگی می کند، سیمین خواهر شوهر مهوش که او هم شوهر و برادرش را با هم از دست داده و با دخترش مهسا زندگی می کند علی و مهسا که از کودکی در گوششان فرو کرده اند که باید با هم ازدواج کنند و زنی که به عنوان مستاجر وارد خانه ی مهوش می شود و تا پایان کار هیچ از زندگی اش نمی دانیم و بعد در آخر کار می بینیم که چقدر زندگی اش شبیه فیلم های فارسی است...
و باز کتاب با تصویر تمام می شود:
سیاهی
تصویر به تدریج از سیاهی دور می شود.
تصویر دست یک زن که دستکش سیاه در دست دارد.
دست زن، زنگ در خانه را فشار می دهد.
می دانید خوبی کار کجاست؟ این که نویسنده هیچ قضاوتی درباره ی آدم ها و اعمالشان نمی کند، فقط مثل یک دوربین آدم ها و اعمالشان را به ما نشان می دهد. دوربین آدم ها و اعمال شان را ثبت و ضبط کرده است و بعد تدوینگری نشسته و این صحنه های بدرد بخور را کنار هم چیده و دور ریختنی ها را هم قیچی کرده است. انگار که به تماشای یک فیلم نشسته باشیم. در چند جای کتاب اشاره به علاقه ی یکی از شخصیت های داستان به مجله ی فیلم می شود و حتی در یکی از فصل ها قسمت هایی از یکی از یادداشتهای احمد طالبی نژاد- از نویسندگان مجله ی فیلم- نقل می شود که بعد متوجه می شویم شخصیت داستان در حال خواندن این یادداشت است.
جایی خواندم که بهروز افخمی و افسانه ی بایگان یک فیلمنامه ی اقتباسی از روی این کتاب نوشته اند که البته نمی دانم این خبر تا چه حد صحت دارد.
رمان را خیلی راحت می توان در یک روز خواند. فصل ها کوتاهند و اغلب داستان با گفتگو های بین شخصیت ها جلو می رود.
پی نوشت: حواسم هست، دو پست کتابی در دو روز پشت سر هم. چه کنم؟ این روز ها هوای کتاب خواندن در سرم است و کتاب های نخوانده هم که بسیارند...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 16:3  توسط مسعود  | 

چرت کوتاه/ لیلی دقیق/ انتشارات بازتاب نگار/ هشتاد صفحه/ هزار تومان
اولین بار از لیلی دقیق داستانی کوتاه در شماره ی سی و هفت مجله ی هفت خواندم. داستانی به اسم تیغ ماهی.
داستان زنی که بیست و پنج سال قبل شوهرش را در جنگ از دست داده است و حالا در روز اعدام صدام برای خودش و دوستانش مهمانی گرفته است تا با هم مراسم اعدام را تماشا کنند، دوستانی که اغلب شوهرانشان را در جنگ از دست داده اند ولی حالا همه گرفتاری های دیگری دارند و هیچ کدام دیگر طاقت و اعصاب دیدن این طور چیز ها را ندارند. داستان از زبان دختر زن روایت می شود:
« در قابلمه ی پلو را باز می کنم، بخار و عطر برنج دم کشیده و سبزی معطر را توی ریه هام می کشم. از وقتی یادم می آید ماهی سفید توی این خانه فقط مخصوص عید نوروز بود. عید نوروز برای مامان به این معنا بود که یک سال دیگر از خاطرات بابا دور می شود و برای من سالی نو بود مثل جعبه ی کادوی روبان پیچی که به خاطر باز کردنش سر از پا نمی شناختم.»
دختری که با مادر روز های جنگ و تنهایی را پشت سر گذاشته و حالا خودش شوهر و بچه دارد و مادری که اعدام صدام را باور ندارد:
« از کجا معلوم ساختگی نباشه؟ حلق آویز شدنش رو که نشون نداد. این روز ها فیلم درست کردن که کاری نداره.»
ولی می خواهد که تا زنده است شب به شب فیلمش راببیند و به قول دختر:
« بعد از بیست و پنج سال چیزی دلش را کمی خنک کرده. حالا چه اهمیتی دارد که دلایلش با منطق من جور در نمی آید.»
چند وقت بعد توی کتابفروشی مجموعه داستانی دیدم به اسم چرت کوتاه از لیلی دقیق و بخاطر همان تک داستانی که ازش خوانده بودم و کلی هم خوشم آمده بود خریدم و ضرر هم نکردم.
اولین چیزی که بعد از خواندن این مجموعه داستان جلب نظر می کند. داستان ها، شخصیت ها و فضاهای متفاوتی است که در هر داستان نویسنده به خواننده معرفی می کند.
در داستان اول مجموعه چرت کوتاه با زن کارگری به اسم قدسی آشنا می شویم که توی خانه های بالای شهر کار می کند، زن تنهایی که می ترسد خواب هایش برملا شود و همه بفهمند که توی خواب هایش لخت و عور توی بغل این و ان بوده است و بعد به جرم بی عفتی محاکمه اش کنند.
اغلب آدم های داستان های لیلی دقیق تنها هستند و همگی ترسی پنهانی دارند.
در داستان آرایشگاه توی رختکن که به نظر من بهترین داستان مجموعه هم هست. مرد آرایشگری که قبل از انقلاب موهای خواننده ها و هنرپیشه های زن را کوتاه می کرده و کیا و بیایی داشته، حالا از ترس اینکه همسایه ها لوش ندهند و به قول زنش چون کار دیگری بلد نیست مجبور است مخفیانه فقط مشتری های آشنا قبول کند و با ترس لو رفتن دست و پنجه نرم کند.
در داستان دوم زن مهاجری در رستورانی در دبی با دوست آمریکایی اش ملاقات می کند و در آنجا پسری از همکلاسی های سابقش را می بیند که باعث خودکشی یکی از دختران دانشگاه شده است و دو زن داستان درباره ی عشق با هم حرف می زنند و خواننده می بیند که دو زن این داستان گرچه با زن کارگر داستان اول متفاوت اند اما همگی از یک چیز رنج می برند: بی عشقی.
متفاوت ترین داستان مجموعه هم داستان آخر مجموعه است به اسم بغل بابام که از زبان یک پسر بچه ی کرد به نام عطا روایت می شود.
به نظرم کتاب اول هر نویسنده ای حکم نوعی معرفی نویسنده به خواننده ها را دارد. چرت کوتاه برای من آشنایی دلپذیری بود.

پی نوشت: تیراژ هزار و صد نسخه برای یک کتاب چیزی است نزدیک به فاجعه یعنی اگر این کتاب به چاپ های چهارم و پنجم هم برسد نهایتا چهار، پنج هزار نفر این کتاب را می خوانند.
« هیچ دقت کرده اید که توی مصاحبه های تلویزیونی وقتی از افراد پرسیده می شود چه جور کتابی می خوانید اغلب می گویند کتاب های علمی یا کتاب های تاریخی و حالا این سوال پیش می آید که یعنی این افراد شعر یا رمان نمی خوانند؟»*
* صحبت های داخل گیومه از حرف های امروز رامین حیدری فاروقی در برنامه ی صبحگاهی مردم ایران سلام نقل شده است.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 12:3  توسط مسعود  | 
زمان- شب

مکان- داخل ماشین و در خیابانهای شهر

در ترافیک سنگین و تاریکی شب و تابش تند و گذرای چراغهای روبرو در شیشه ی جلو‌‌‌، رویا که انگار از شکست سکوت می ترسد، به روبرو خیره است و می راند. استاد با موی سفید و عینکی تیره، آرام بغل دست او نشسته.

استاد- امروز انگار غایب بودی؟

رویا- نه، دیر رسیدم.

استاد- چرا؟

رویا- آخه وضع من یه کمی فرق داره با اونای دیگه... تو خونه، من دوتا بچه دارم.

استاد- نویسنده های تازه کار، وقتی برمیخورن به بن بست، همه شون عین تو حرف میزنن... چته، میترسی از نوشتن؟

رویا- نه، میدونم که میتونم.

استاد- تو قصه یی که داری مینویسی درموندی؟

رویا- شاید... گمونم برای کار اول، روی چیز ناجوری دس گذاشته م. عیب من، نمیدونم از کجای کاره، وقتی قلمه ورمیدارم و میشینم روبروی کاغذ، انگار یخدون مادربزرگمه خالی کرده م. نمیتونم دوباره جمع و جورش کنم، هرجوری میچینم می بینم باز یه چیزی مونده بیرون. بدجوری ملق میمونم، جاکن، گیج.

استاد- اینارو به دکترت گفتی؟

رویا- نه، هنوز کارم نکشیده به اونجاها.

هر دو می خندند. استاد به او نگاه می کند و می پرسد:

استاد- از وقتی سر کلاس من میای گرفتار این مرض شدی؟

رویا- سرکلاس، بالاخره یه چیزی پیدا می کنم که حریف این مرض بشه، اما تا میرم خونه، می بینم اون چیزا، همه شون گم و گور شده ن... شایدم اون چیز گم شده، اصلا جای خود منه.

استاد- جات گم شده، یا هنوز پیداش نکردی؟

رویا- نمیدونم...

و برف پاک کن را می زند. باران ریزی شروع کرده به باریدن.

رویا-... قبلا میدونسم آب کجاس، گل کجاس. اما از وقتی دارم میام سر کلاس، همه چیز شده گل آلود.

باران ریز، دیگر شده مثل رگبار. برف پاک کن دور می گیرد.

استاد- هر کاری اسباب خودشو لازم داره. اسباب نوشتن فقط قلم و کاغذ نیس... اصل کار یه جای دنجه. حالا خیلی پاک و روشنم اگه نبود، نبود. اما جای خودت، باید جای خودت باشهتا بتونی فکر کنی، اون فکرو بنویسی، تا روی دنیای خالی و سفید کاغذ یه چیزی خلق بشه. چیزی که مال خودت باشه، میگی نه، امتحان کن. یکی بود، یکی نبود...

در تابش تند چراغهای گذرای روبرو، رویا انگار به یک عالم دیگر می راند و صدای استاد را انگار از جای دیگری می شنود.

صدای استاد- ... این دنیایی که ما توشیم به درد کار نمیخوره. قبل از من و تو همه چیزش اختراع شده. دنیای قصه ی تو، یه جور دنیاییه که خودت باید خلقش کنی. اگه میخوای بگرده، به اراده ی تو باید دور خودش بگرده... وقتی میخوای آفتاب بشه، خورشید باید بتابه، وقتی نمیخوای بذار بره پشت ابرا... وقتی میخوای بارون بیاد، آسمون باید بباره، وقتی نمیخوای، اراده کن، بند میاد...

با غژ غژ سایش برف پاک کن روی شیشه ی خشک، رویا به خودش می آید. باران مدتی است بند آمده، هر دو زیر خنده می زنند. رویا برف پاک کن را خاموش می کند.

صدای استاد- ... تو، یه همچه جای دنجی داری؟

رویا که به عالم واقع برگشته، محتاط به یک بزرگراه خیس می پیچد.

استاد- ... تو خونه ت اگه جا نداری، برو دنبالش بگرد، گوشه ی پارک، کنج مسجدی... اگر نبود، بیخودی به خودت زحمت نده. دور نوشتن یه خط سرخ بکش، در قلمو ببند.

رویا لبخند تلخ محوی دارد و در نورهای گذرایی که به شیشه می تابد، انگار که در یک راه بی انتها افتاده، در سکوت می راند و می راند.*

* سکانس سیزده فیلمنامه ی کاغذ بی خط/ ناصر تقوایی، مینو فرشچی/ انتشارات توفیق آفرین

 

 |+| نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 19:2  توسط مسعود  | 

زندگی مطابق خواسته ی تو پیش می رود/ امیر حسین خورشید فر/ نشر مرکز/ چاپ اول 1385/ صد و پنجاه و چهار صفحه/ دو هزار و چهارصد تومان
زندگی مطابق خواسته ی تو پیش می رود مجموعه ی ده داستان کوتاه و بلند از امیر حسین خورشید فر است که به همت نشر مرکز چاپ شده است.
داستان های مجموعه عمدتا بر محور گفتگو یا تعریف شخصیت ها از فضا و اتفاقات پیرامون شان پیش می روند. شخصیت های داستان های امیر حسین خورشید فر دائما در حال حرف زدن هستند و یکجوری خواننده ی آشنا با ادبیات را به یاد داستان های ج.د.سلینجر می اندازند- البته برای من این اتفاق افتاد- داستان های سلینجر هم بیشتر بر محور گفتگوهای بین شخصیت ها می چرخند.
در داستان اول مجموعه، رنگ های گرم، پسرکی از زندگی با مادر تنهایش حرف می زند، از کودکی تا امروز که جوان است.
در داستان دوم به اسم فراموشی، زن پیری فراموشی می گیرد و دخترش که تازه از خارج برگشته سعی می کند که او را به زندگی برگرداند.
در داستان سوم، روح، دختر نوجوانی که برای اولین بار عشق را تجربه می کند با روح برادرش روبرو می شود و با او گفتگو می کند.
داستان همسایه که داستان برگزیده جایزه ادبی هدایت در سال 1381 هم است داستان بر محور گفتگوهای دو زن همسایه پیش میرود.
داستان یک تکه ابر واقعی بر محور گفتگوهای تلفنی یک پسر و دختر جوان جلو می رود.
داستان زندگی مطابق خواسته ی تو پیش می رود و دو شخصیت اصلی اش که عمو و برادر زاده هستند به شدت مرا یاد فرنی و زویی یا داداشی و پری انداختند. اینجا دو شخصیت اصلی درباره ی خانواده شان با هم حرف می زنند.
در داستان دوقلو ها دو برادر و مادرشان بعد از مدتها در آپارتمان مادر با هم ملاقات می کنند و خاطراتشان را به یاد می آورند.
در داستان علفزارهای آسمانی زن و شوهری زن و شوهری باخبر می شوند که بچه ای که در راه دارند عقب مانده ی ذهنی است و داستان بر مبنای کشمکش این دو و روبرو شدن شان با این خبر است.
داستان عشق آقای جنود که پر توصیف ترین داستان مجموعه هم هست، بر مبنای عشق یک دختر سی هفت هشت ساله و یک کتابفروش پیر جلو می رود.
من به شخصه داستان های رنگ های گرم، زندگی مطابق خواسته ی تو پیش می رود و علفزار های آسمانی را پسندیدم.
در داستان هایی مثل یک تکه ابر واقعی به حدی حجم گفتگوی بین شخصیت ها زیاد می شد که احساس می کردم شخصیت ها عقاید، نظرات و حرفهایشان را هر جور هست می خواهند به خواننده بقبولانند.
البته منتظر کارهای بعدی خورشید فر می مانیم...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 18:55  توسط مسعود  | 
دیروز در یک جمع ادبی بین چند نفر از دوستان بحثی در گرفته بود که چرا صادق هدایت در داستان داش آکل این جمله را در دهان شخصیت اصلی گذاشته است:
« خانم، من آزادی خودم را از همه چیز بیشتر دوست دارم، اما حالا که زیر دین مرده رفته ام، به همین تیغه ی آفتاب قسم اگر نمردم به همه ی این کلم به سرها نشان می دهم.»
بحث دوستان این بود که آیا صحیح است که کلمه ی آزادی از زبان داش آکل که یک لوطی است بیرون بیاید؟ واینکه شنیدن این جمله از زبان یک روشنفکر خوشایند تر است یا از زبان یک لات؟
در همین جمع شخصی بود که اعتقاد داشت اتفاقا کلمه ی آزادی در بیست، سی سال اخیر رنگ و بوی شعاری و سیاسی به خودش گرفته است و نویسنده ی امروزی است که معمولا با احتیاط از به کار بردن این کلمه به دلیل همان وجه شعاری خودداری می کند و گرنه در دوره ی هدایت شاید این کلمه به معنایی که امروز مدنظر ماست به کار نمی رفته و هدایت هم این کلمه را در داستانش به معنای لاقیدی و رهایی از قید و بندهای اجتماعی به کار برده است.
با خودم فکر می کردم چند تا کلمه هست که در تمام این سالها معنای خودشان را از دست داده اند؟ چند تا کلمه هست که در زبان روزمره و شعاری این سالهایمان آنقدر دستمالی شده اند که حالا دیگر از نزدیک شدن بهشان در همان زبان روزمره مان اکراه داریم؟ چند تا کلمه مثل آزادی...
 |+| نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 20:1  توسط مسعود  | 
برای انجام کاری دو هفته ای است که رفته ام سراغ متون قدیمی فارسی. از جوامع الحکایات محمد عوفی شروع کرده ام و حالا دارم گلستان سعدی را می خوانم. همه ی ما حتما در دوره ای- به اجبار یا از روی میل و رغبت- این حکایت ها را خوانده ایم ولی من هیچ وقت این طور به این حکایت ها نگاه نکرده بودم. این که با چه گنجینه ی عظیمی از داستانهای کوتاه، حکایت ها، اشعار و امثال و حکم روبرو هستیم و چقدر راحت فراموششان کرده ایم.
می دانم این حرفها را بارها شنیده اید، حالا یکبار دیگر هم از زبان من بشنوید. نمی خواهم شعار بدهم که در تمام این سالها از این شعارها درباره ی گنجینه های ادبی مان زیاد شنیده ایم و هیچ کاری هم از پیش نرفته است و چه بسا بیشتر هم از این منابع غنی ادبیات مان دور شده ایم ولی امروز ضرورت نگاهی نو به این حکایت ها عمیقا احساس می شود. نگاهی نو که باید مطابق با حال و احوال زمانه مان باشد.
اصلی ترین ویژگی حکایت های قدیمی فارسی زبان و نثر فاخرشان است، حکایت های فارسی اغلب پند می دهند- اساس حکایت ها با نوعی پند دادن و متنبه شدن شخصیت ها همراه است- و پایان هر حکایت نوعی نتیجه گیری دارد. اغلب این حکایت ها از نظر من شبیه یک عکس می مانند که یک لحظه را در خود ثبت کرده است.
شما بگوییداگر امروز بخواهید نگاهی دوباره به یکی از حکایت های سعدی بیندازید چه می کنید؟
 |+| نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 12:24  توسط مسعود  | 
براساس نظر کوهن، در فرهنگ طبقه پایین، پسر گوشه گیر به فرد جوانی گفته می شود که در زادگاه خود باقی می ماند، تشکیل خانواده می دهد، شغل سطح پایینی برای خود فراهم می کند و با مشکلات محیط زندگی خود سازگاری می یابد.*
* فرهنگ مطالعات جوانان/ محمد سعید ذکائی/ نشر آگه

- نمی دانم چه چیز باعث می شود ماندن در جایی را تاب بیاوری که باید در آن این همه توهین و تحقیر را تحمل کنی؟ چه چیز باعث می شود ماندن در جایی را تحمل کنی که تو را از ارتباط با بیرون این چار دیواری بترسانند و تو شیفته ی سرک کشیدن به آنطرف دیوار باشی؟ چه چیز باعث می شود جایی بمانی که هر روز برایت ساز جدیدی کوک می کنند و تو هر روز باید خودت را با نغمه ی این ساز هماهنگ کنی و ندانی فردا که از در خانه ات بیرون رفتی پاهایت را روی زمین می گذاری یا توی هوا در حال راه رفتنی؟ چه چیز باعث می شود بدانی و دم نزنی، تحلیل های احمقانه ی جماعتی را دربست قبول کنی و لبخند بزنی و بگویی جماعت من هم همرنگ شمایم؟ چه چیز باعث می شود معمولی ترین نیازها و احساسات انسانی ات را پنهان کنی و بیرون فرشته باشی و در خفا یک هیولا، آن بیرون فرشته ای برای ان هزار برچسبی که منتظرند تا به تو بچسبند؟ چه چیز باعث می شود به جایی برسی که دیگر حتی ندانی خوب کدام است و بد کدام؟ چه چیز باعث می شود که راههای هزار بار رفته را باز هم طی کنی و لبخند بزنی و بگویی همه چیز خوب است؟
بله، حال همه ی ما خوب است اما تو باور نکن!
 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 22:32  توسط مسعود  | 
کیمیا خاتون/ سعیده قدس/ نشر چشمه/ چاپ ششم: بهار 1385/ 285 صفحه/ دو هزار و هشتصد تومان
کیمیا خاتون دختر محمد شاه ایرانی و کرا خاتون، زیبا روی اَ کدَ شانی، که پس از مرگ شوهرش به عنوان همسر دوم به عقد و ازدواج محمد جلال الدین بلخی در آمده بود، پس از ازدواج مادرش ساکن حرم مولانا شد، و داستان حیرت انگیز زندگی وی بالمآل نگاهی نیز به بخشی از زندگی واقعی، خانوادگی و به عبارت دیگر بعد انسانی حیات مولانا دارد یعنی آن بخش از زندگی او که همواره در سایۀ عظمت ابعاد روحانی، عرفانی و فراانسانی شخصیتش به محاق فراموشی سپرده شده. از همین روی است که هرچند این رمان تاریخی برداشتی خیال پردازانه از یک ماجرای واقعی می باشد سعی بسیار رفته تا واقعی ترین تصویر خیالی ارائه گردد.
- موءلف-
سعیده قدس از زبان کیمیا خاتون نادختری مولانا که بعدها در پی شیفتگی مولانا به شمس تبریزی همسر شمس شد، نگاهی دارد به زندگی شخصیت های اسطوره ای که گاهی هاله ای از قداست هم به دورشان پیچانده ایم. بخش اول کتاب را کیمیا خاتون روایت می کند و بخش دوم یک در میان از زبان سوم شخص و کیمیا خاتون روایت می شود. رمان خوش خوانی است و برخلاف برخی رمانهای تاریخی، تاریخ دست آویزی بوده تا نویسنده از شخصیتهای اسطوره ای آشنازدایی کند. رمان روایتی کاملا آزاد از زندگی مولانا است که نویسنده به آن پر و بال داده است و این بار مولانا و شمس و شیفتگی مولانا به شمس را از نگاه یک زن و از درون حرم مولانا دیده است.
از متن کتاب:
« کشف کرده بودم که انسان ها در برابر آدم های تیره بخت به طرز مسخره ای دست پاچه می شوند و سبعیت شان کاستی می گیرد، درست برخلاف وقتی که آدم خوشحال و خوشبخت است. در این صورت دایم به پر و پایت می پیچند تا ثابت کنند آن طورها هم که فکر می کنی خوش بخت نیستی. و روز و شب تو را ارشاد می کنند که اصالت و واقعیت خوشبختیت را آزمون کنی اما در مقابل در روزهای ادبار و بدبختی، از مقابلت می گریزند، گویی که طاعون زده می بینند، و هیچ اصراری ندارند تا خلاف آنچه را که حس می کنی ثابت کنند. جز چند کلمه ی متعارف، در حد حواله ی امور به مشیت الهی و سرنوشت و پند و مثل چیز دیگر تحویلت نمی دهند و آرام آرام به امان خدا رهایت می کنند.»
 |+| نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 19:48  توسط مسعود  | 
تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران/ گفتگو با لیلی گلستان/ گفتگو کننده: امید فیروز بخش/ نشر ثالث/ چاپ اول: 1386/ 134 صفحه/ هزار و هفتصد تومان
یک گنج کوچک که دیروز توی کتابفروشی نشر ثالث پیدایش کردم. موقع برگشتن توی مترو نصف بیشترش را خواندم، آنقدر که حرفهای خانم گلستان شیرین است. شب وقت خواب می خواستم دو، سه صفحه ای بخوانم ولی همین جور بی اختیار تا انتهای کتاب پیش رفتم. وقتی لیلی گلستان گالری دار نام آور و مترجم معروف، دختر ابراهیم گلستان- کارگردان سالهای دور سینمای ایران- و خواهر کاوه گلستان این طور راحت از خودش و خانواده اش حرف می زند حسودی ام می شود. لیلی گلستان در این کتاب از همه چیز می گوید از دوران کودکی اش در آبادان، از پدر و مادرش، از خانه شان در قلهک که مکانی برای جمع شدن نویسنده ها و شعرا و بحث های ادبی و فرهنگی بوده، از درس خواندنش در فرانسه، از کار کردنش در تلویزیون ملی ایران، از ترجمه هایش، از سانسور و سر و کله زدن با سانسور چی ها برای گرفتن مجوز کتابهایش، از بزرگ کردن بچه هایش، از کتابفروشی اش و از دوران گالری داری اش.
« پدرم مرد با فرهنگ و آگاهی بود. دائم به ما چیز یاد می داد. جذاب بود و خیلی فعال. سالم و ورزشکار بود. قبولش داشتم و تا سالیان سال، هر کاری می کردم و هر تصمیمی که می گرفتم از خودم می پرسیدم او این کار را قبول دارد یا نه؟ تآ یید می کند یا نه؟ بکنم یا نکنم. بسیار زیر سلطه ی او بودم. تا آرام آرام خودم شدم. عیب بزرگ او خود پسندی و تافته ی جدا بافته بودن اش بود. هیچ کس را قبول نداشت. خودش را خیلی قبول داشت! »
در جایی از کتاب لیلی گلستان از نویسنده ها و نقاش ها و شعرایی که به خانه شان رفت و آمد داشتند حرف می زند:
« از میان آن همه عاشق جلال آل احمد شده بودم. با صورت استخوانی، قد بلند و باریک و حرکات عصبی و تند و فرزش و فریادهای مخالفتش. مخالف خوان غریبی بود. و وای به وقتی که شنیدم دارد عروسی می کند. من، دختر هشت، نه ساله ی احساساتی اولین شکست در عشق را تجربه کردم! اما وقتی سیمین خانم را دیدم، حس کردم خطری تهدیدم نمی کند. بعد آنقدر سیمین خانم با من مهربان شد که دیگر عشق را از یاد بردم و شدم بچه ی هر دوی آنها. »
انتهای کتاب تعدادی عکس هم دارد که نمایانگر زندگی خانم گلستان از سال 1324 تا همین اواخر یعنی سال 1381 هستند. عکسهایی با ابراهیم گلستان، کاوه گلستان، فریده لاشایی، جلال آل احمد و سیمین دانشور و یکی که از هم جالب تر است عکسی است که خانم گلستان را در حال امضا گرفتن از آندری تارکوفسکی در فستیوال فیلم ونیز نشان می دهد.
گفتگوهای کتاب مدتها ادامه داشته و حاصل چندین و چند هفته مصاحبه است. فقط کاش گفتگو کننده دقیق تر با خانم گلستان درباره ی ترجمه های درخشانش صحبت می کرد.
در مقدمه ی کتاب لیلی گلستان می گوید: « در تمام مدت گفتگو در شک و دودلی این سوال بودم که خواندن این حرفهای من چه فایده ای برای خواننده دارد. مگر نه این که با خواندن هر نوشته ای باید چیزی به خواننده افزوده شود؟ پنجره ای به چیزی دیگر گشوده شود؟ حالا دلم را خوش می کنم به این که شاید با خواندن زندگی کسی که با پشتکار و جدیت و خوش بینی هدفش را دنبال کرده و کمابیش هم از نتیجه ی کارش راضی است، دل ٍ سرد ٍ جوانان امروز ما کمی گرم شود و بدانند می شود که بشود.»
از صداقت خانم گلستان در تمام طول مصاحبه هنوز حیرت زده ام. لذت خواندن حرفهای شیرین خانم گلستان را نباید از دست داد.

ترجمه های لیلی گلستان:
چطور بچه به دنیا میاد ( آندرو آندری )
زندگی ، جنگ و دیگر هیچ ( اوریانا فالاچی )
قصه ی عجیب اسپر ماتو
قصه ی شماره سه ( اوژن یونسکو )
میرا ( کریستوفر فرانک )
تیستوی سبز انگشتی ( موریس دروئون )
دو نمایشنامه از چین قدیم
سهراب سپهری، شاعر- نقاش
گزارش یک مرگ ( گابریل گارسیا مارکز )
بوی درخت گویاو ( گابریل گارسیا مارکز )
مردی که همه چیز همه چیز همه چیز داشت ( میگل آنخل آستوریاس )
مردی با کبوتر ( رومن گاری )
یونانیت ( یانیس ریتسوس )
قصه ها و افسانه ها ( لئوناردو داوینچی )
اوندین ( ژان ژیرودو )
حکایت حال ( مصاحبه با احمد محمود )
اگر شبی از شب