تبليغاتX
تجربه های آزاد


تجربه های آزاد

عرصه های مکرر را می کاوم، هجرتی دوباره شاید...



بالاخره ما از بلاگفا اسباب کشی کردیم، کل آرشیو را به وردپرس منتقل کردم و از امروز در وردپرس می نویسم.

اگر تجربه های آزاد را می خواندید لطف کنید و از این به بعد چند قدم دورتر بیایید تا وردپرس. لینک ما را هم لطفا اصلاح بفرمایید.

آدرس جدید تجربه های آزاد: این جا کلیک کنید.

نوشته شده در 2009/9/23ساعت 12:49 توسط مسعود| |

باران می بارد، دسترسی به بلاگفا میسر نیست، باران می بارد، مردم تویِ خیابان فریاد می زنند: «نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران»، باران می بارد، ماشین ها بوق می زنند، باران می بارد، مردم علامت ویکتوری به هم نشان می دهند، باران می بارد، مردم ا... اکبر می گویند، باران می بارد، اخبار تلویزیون دروغ می گوید، باران می بارد...

خسته ام اما... و بی حوصله... بوی ِ پاییز می آید، پاییز ِ تهران ِ خاکستری و من دلم می خواهد از این جا بروم.

از آسمان تهران خبر می رسد؛ درگیری ها به آن بالا هم رسیده است.

نوشته شده در 2009/9/18ساعت 21:45 توسط مسعود| |

یک- این روزها چرا این جوری اند؟ پر از اضطراب و تشویش ِ خبرهاي بد، پر از رخوت و كسالت، پر از فكرهاي ِ مزخرف كه انگار هيچ درماني ندارند. وقتي به تصوير ِ اين روزها فكر مي كني مدام يادِ برفك هاي آخر شب هاي ِ آن سال هاي تلويزيون مي افتي با صداي ِ يك بوق ممتد شبيه آ‍‍ژير خطر كه موسيقي ِ متن اين روزهاست و نشانه ي هيچ چيزي نيست. از شر ِ اين روزها پناه مي بري به مسكن ها و مخدرهايت؛ به ادبيات و سينما و تئاتر، به موسيقي و نوشتن. آن قدر مخدر مي زني تا اور دوز كني، مخدرهايت اين روزها چنگي به دل نمي زنند. انگار هربار تا مي آيي از لذت ِ هركدام شان نشئه شوي يك نفر يادت مي آورد كه يك دنياي ِ لعنتي واقعي ِ هم هست كه چند ساعت ِ بعد منتظر تو و خماري ِ توست.

دو- آدم هاي تئاتر اين روزها به آدم هاي واقعي ِ ما نزديك ترند و مي شود تحمل شان كرد. توي ِ صف مي ايستي و حتي نمايش هاي ِ ديده شده را چند باره مي بيني. قبل اش مي شود راسته ي كتابفروشي هاي خيابان انقلاب را هم پياده گز كرد و به روزهايي فكر كرد كه اين خيابان پر از تازگي بود و پر از كشف ِ تازگي. مرثيه اي براي يك سبك وزن را ديدم و دوستش نداشتم، هرچند از ديدنش پشيمان نيستم و انتهاي ِ نمايش هم با رضايت ِ تمام بازيگران و كارگردان را تشويق كردم. آخر فكر كنيد افشين هاشمي و هدايت هاشمي و نگار عابدي كه هركدام به تنهايي براي لذت بردن از يك نمايش كافي اند و بلا تشبيه هركدام مي توانند محمدرضا گلزار تئاتر محسوب شوند جلوي رويتان ايستاده باشند و چهل و پنج دقيقه ي تمام سعي كرده باشند تو را بخندانند بعد با شوق و احترام از روي ِ صندلي ات بلند نشوي و تشويق شان نكني؟

نمايش يك خط داستاني دارد كه بقيه كنش و واكنش ها حول محور همين خط ِ داستاني كمرنگ شكل مي گيرند. هدايت كه آدمي مذهبي است به افشين، يكي از همسايگانش پول غرض مي دهد و بعد در طول ِ نمايش با وجود سادگي و حسن نيتي كه دارد مدام در معرض حمله و تهديد ِ افشين قرار مي گيرد تا جايي كه از خير ِ پولي كه قرض داده هم مي گذرد. شروع هر صحنه يادآوري مي كند كه گويي در رينگ ِ بوكس هستيم- دقيقا شبيه حال و هوايي كه اين روزها دارم - و عنوان هر صحنه با راند اول، راند دوم و... مشخص مي شود و از طرف ِ تمام ِ شخصيت ها ضربه اي به هدايت وارد مي شود. حالا اين وسط انواع و اقسام ِ متلك ها و شعارها هم بود كه شخصيت هاي نمايش نثار هم مي كردند و قرار بود تماشاگران را به اين نتيجه برساند كه همه ي اين ها ارجاعاتي است كه به اوضاع و احوال اين روزهاي جامعه اشاره دارد، بخصوص اشاره به نام ِ فاميلي ِ هدايت عامل هاشمي كه روي اين عامل هاشمي بودن زياد تكيه مي شد و احتمالا در راستاي ِ همان ارجاعات به موضوع هاي ِ روز قرار مي گيرد.

گفتم كه نمايش را دوست نداشتم ولي آمار تماشاگران ِ نمايش و صف بليت هاي ِ پيش فروش و بليت هاي ِ فروخته شده ي تا آخر هفته و خنده ها و تشويق هاي تماشاگراني كه كافي است بشنوند با يك نمايش كمدي سروكار دارند تا به همه چيز نمايش بخندند نشان مي دهد كه تماشاگران مرثيه اي براي يك سبك وزن را دوست داشته اند.

تصاوير نمايش+يك نگاه به نمايش+گفت و گو با ايوب آقاخاني، كارگردان نمايش+یادداشت رضا موسوی درباره ی عکاسی از نمایش

نوشته شده در 2009/9/13ساعت 18:26 توسط مسعود| |

قهرمان های دوره ی کودکی ما یا هاج و حنا و نل و بنر و استرلینگ و بل و سباستین بودند که همه با دنبال مادرشان می گشتند یا مادرشان مرده بود. قهرمان ِ دوره ی کودکی ما تیستوی سبز انگشتی بود که انگشتان سبز کننده داشت، پی پی بود که جوراب های بلند می پوشید و قدرت خارق العاده داشت، مری پاپینز بود که با چترش هر کاری که می خواست می کرد و هر جا که می خواست می رفت. این ها هیچ کدام شباهتی به زندگی ِ ما بچه های دهه ی شصت نداشتند اما یکی بود که عجیب شبیه تک تک ِ ما بود؛ الفی اتکینز. الفی یک بچه ی واقعی بود که وقتی از مدرسه می آمد تنها بود، مادرش به دلایلی که مشخص نبود اصلا در داستان ها نبود و پدرش که شبیه خیلی از پدرهای ِ معمولی دیگر بود سر ِ کار بود. الفی با آن موهای سیخ سیخی و صورت ِ گرد از تاریکی می ترسید، گاهی سراغ ِ شیرینی هایی می رفت که بالای ِ کمد بودند- خدا می داند که چقدر دلم هوسِ آن شیرینی های گرد ِ کوچک را کرده است- و دست الفی بهشان نمی رسید و صدای ِ دوست داشتنی ژاله علو هم همیشه الفی را همراهی می کرد.

الفی همزادِ خیلی از بچه های شهرنشینی بود که دوره ی کودکی شان در دهه ی شصت گذشت و دهه ی شصت دهه ی عجیب و عزیزی بود.

الفی اتکینز+گونیلا برگستروم، خالق الفی+گفت و گوی شرق با گونیلا برگستروم+دانلود تیتراژ الفی+یادداشت قبلی خودم درباره ی الفی

نوشته شده در 2009/9/12ساعت 14:27 توسط مسعود| |

خُب این طرح ِ اذان تا اذان ِ سینماها هم که تعطیل شد و دیگر نگرانی نداریم. آقاجان! اصلا چه معنی دارد ساعت ِ دو ی نصفه شب بلند شوید بروید سینما فیلم ببینید، بعدش هم همگی بریزید توی خیابان ها دنبال تفریحات ِ پر خطر؟ اصلا خود تاریکی ِ سینما مفسده برانگیز است. بروید خانه بنشینید برنامه های ِ بی خطر صدا و سیمای ِ خودمان را ببینید. اصلا مگر صبح کار و زندگی ندارید؟ بروید خانه هایتان بگیرید بخوابید. بی خیال ِ دیدن ِ شب های تهران شوید. نکنید، از این کارهای پرخطر نکنید. فکرهای بد هم نکنید آقاجان...
نوشته شده در 2009/9/2ساعت 18:49 توسط مسعود| |

مرغ پربسته که کشتن نداره+برای خنده ی تو که لب های مرا فتح کرد+هرچه انتظار کشید، نیامدم.
نوشته شده در 2009/8/25ساعت 18:59 توسط مسعود|

 

 

نوشته شده در 2009/8/23ساعت 15:57 توسط مسعود| |

یکی گفت: «سیب زمینی، این هم اتفاق داره میافته تو چرا هیچی نمی نویسی؟»

دومی با خوش خیالی تمام گفت: «من معمولا فریادهام رو زیر ِ آب می کشم.»

نوشته شده در 2009/8/18ساعت 10:56 توسط مسعود| |

چند روزی است که داریم خانه را رنگ می زنیم. وقتی تازه آمده بودیم این جا، فکر می کردم خانه ی تازه حتما باید پر از انرژی های مثبت باشد، پر از فکرهای خوب و طرح های نو. به چند ماه نکشید که به خاطر دانشگاه رفتم اهواز و دیگر جز زمانهایی کوتاه در فاصله ی دو ترم یا تعطیلات تابستان زیاد اینجا نبودم، ولی خیلی طول کشید تا به خودم ثابت کنم که خانه ها زیاد مهم نیستند، آدم ها مهم ترند و آن فکرهای تازه هم حتما از آدم ها می آیند...

نوشته شده در 2009/8/17ساعت 12:10 توسط مسعود| |

دوشنبه و سه شنبه با صدای باران از خواب بیدار شدم و وقتی پنجره ی اتاق را باز می کردم تنها چیزی که دیده می شد مه غلیظی بود که تمام اطراف را پوشانده بود. دوشنبه و سه شنبه می شد کیلومترها و کیلومترها پیاده رفت، نفس کشید و هیچ آدم یا ماشینی را به چشم ندید.

سه شنبه ظهر، وقت ِ حرکت یک نفر گفت: «از تونل ِ کندوان که بیرون بریم جهنم رو به چشم ِ خودتون می بینید.»

سه شنبه عصر، کنار اتوبان یادگار امام زیر آفتاب ِ داغ ایستاده بودیم و ماشین مان را تماشا می کردیم که وسط اتوبان له شده بود. صدای بوق ِ ماشین ها و فحش هایی که راننده ها نثار همدیگر می کردند، البته جزیی از موسیقی متن صحنه بود.

نوشته شده در 2009/8/12ساعت 23:22 توسط مسعود| |

تازه از سفر دو، سه روزه ای که کاملا اتفاقی پیش آمد رسیده ام خانه. دو، سه روز دور از همه چیز نفس کشیده ام و آرام شده ام...

نوشته شده در 2009/8/12ساعت 11:49 توسط مسعود| |

یک- شوق نوشتن دارم چون هیچ کاری در دنیا برایم از این لذت بخش تر نیست، اما حال و حوصله ی وبلاگ نوشتن ندارم. آخر بیایم از چه بنویسم در این روزهای تلخ، که هر لحظه از زمین و آسمان خبرهایِ بد و ناامید کننده می رسد.

دو- در قسمتی از کتاب گفتگوی ناصر حریری با نجف دریابندری* صحبت از تاریخچه ی داستان نویسی فارسی می شود و دریابندری در جواب سوال حریری که از تاثیر روند تحولات تاریخی بر فراز و نشیب های داستان نویسی فارسی می پرسد، این طور می گوید: « اگر هدایت سی سال دیگر زنده می ماند، و اگر دولت مصدق به آن صورت بر نمی افتاد و به موقع جای خودش را به دولت دیگری از نوع خودش می داد، خوب بدیهی است که اولا صحنه ی ادبیات و داستان نویسی فارسی زیر سایه ی آدمی مثل هدایت رنگ دیگری پیدا می کرد، ثانیا فضای سیاسی و اجتماعی ما چیز دیگری از کار درمی آمد. طبیعی است که روحیه و کار هیچ نویسنده ای از این تفاوت ها نمی توانست برکنار بماند.»

چند روز پیش که این گزارش روزنامه ی اعتماد را می خواندم یاد حرف های دریابندری افتادم.

سه- عصر جمعه ی غمگینی بود.

* یک گفت و گو/ ناصر حریری با نجف دریابندری/ نشر کارنامه

نوشته شده در 2009/8/7ساعت 18:26 توسط مسعود| |

طاقت بیار رفیق/ داریم می رسیم...

نوشته شده در 2009/8/2ساعت 12:52 توسط مسعود| |

یک- تمام دیشب کابوس کهریزک را می دیدم.

دو- این پست خواب بزرگ را دوست دارم. بخصوص آن تکه ای که می گوید: « باید دوباره خودمان بشویم. مبادا خجالت بکشیم از فیلم دیدن و قصه و شعر خواندن در این روزها. از لذت بردن. از نیشخند دائمی‌مان به دنیا. مبادا دریغ کنیم از خودمان، همه آن چیزهایی که ما بودن ما را می‌سازد. ما بودن ما چهار تا و نصفی را می‌سازد. »

سه- حیف از سیف ا... داد که فیلم های بیشتری نساخت. امروز تلویزیون فیلم بازمانده را پخش کرد.

چهار- یک نفر این جا دلش تنگ است...

نوشته شده در 2009/7/29ساعت 21:4 توسط مسعود| |

گرم و زنده/ بر شن های تابستان/ زندگی را بدرود خواهم گفت...

پی نوشت: دارم می روم دریا، از فردا چند روزی نیستم.

نوشته شده در 2009/7/22ساعت 20:55 توسط مسعود| |

یک- یکی از استادهایمان چند سوال ِ تحلیلی درباره ی اوضاع و شرایط ِ اخیر و تاثیر ادامه ی این وضعیت بر اوضاع ِ اقتصادی کشور و بخش های مختلف با فونتِ سبز به ایمیل بچه های ِ کلاسمان فرستاده و خواسته که تا اواخر هفته جوابهایمان را برایش بفرستیم. بعد فکر کنید به علاوه ی این ها کلی آمار و اطلاعات هم درباره ی دوره های مختلف و تحلیل ِ ما از بالا و پایین شدن این آمارها خواسته است. حالا این وسط دنبال آمار و اطلاعات و تحلیل افراد ِ مختلف از این سایت به سایت ِ بعدی و از این لینک به لینکِ بعدی، کافی ِ که چشم من به لینکی درباره ی اوضاع و احوال وشرایط ِ اخیر و صحبت ها و گفته های این و آن بخورد، اون موقع است که تمام ِ آمارها و اطلاعات و تحلیل ها را فراموش می کنم و احتمالا دقیقا به همین دلیل ِ که یک هفته است که پیشرفت ِ چندانی در جواب دادن به سوالات ِ استاد حاصل نشده است.

دو- اصولا آدمی هستم که دوست دارم دیگران را در چیزهایی که دوست دارم شریک کنم. مثلا کتاب ها، فیلم ها، مجموعه ها، مجله ها و چیزهایی از این دست را که خوشم بیاید به دیگران معرفی می کنم. بارها شده مثلا در کتابفروشی یا پشت ِ گیشه ی سینما صحبت های دیگران را شنیده ام و مثلا کتاب یا فیلمی را بهشان پیشنهاد کرده ام. بعضی هایشان با قیافه ی عاقل اندر سفیه از فضولی ِ بی مورد ِ من نگاهم کرده اند و بعضی ها تشکر کرده اند و رفته اند. حالا بهتر شده ام، قبل از این مثلا با یکی از اطرافیان می رفتیم دیدن فیلمی که من خوشم آمده بود یا کتابی را که دوست داشتم می دادم یکی بخواند و مدام طرف را زیر نظر داشتم ببینم خوشش آمده یا نه؟ حالا بیشتر به حظ و لذت ِ خودم فکر می کنم. چون فهمیده ام در اکثر موارد خوش آمدن نسبی است و هیچ دلیلی ندارد که چیزی که من دوست دارم مورد علاقه ی یکی دیگر هم باشد. اصلا علاوه بر نسبی بودن شرایط طرف مقابل هم تاثیر زیادی در خوش آمدن یا بد آمدن دارد. در همین یکی دو هفته ی گذشته سه نفر از دوستان و اطرافیان که کتاب یا فیلم یا موسیقی بهشان پیشنهاد کرده بودم با دیالوگی شبیه یه این با من رو به رو شدند: « این چی بود به من معرفی کردی؟ نصفه نیمه ولش کردم... لطف کن دیگه به من از این پیشنهاد ها نده. »

سه- نمی دانم مجله ی نشانی را که محمد صالح علا در می آورد را می خواندید یا نه؟ در آخر هر شماره اش صفحه ای داشت شبیه به برگه های تقویم با عنوان جدول برنامه ریزی هفتگی و خود صالح علا با خط خودش کارهایی را که در طول یک ماه می خواست انجام بدهد در این صفحات می نوشت که اغلب هم پیشنهاد برنامه های ِ فرهنگی، هنری طول ِ ماه بود و چه لذتی داشت آشنایی و باخبر شدن از هرکدام از این برنامه ها. حالا خودم یکی از تقویم های کهنه و قدیمی را گذاشته ام برای این کار و کارها و برنامه هایی که در طول هر هفته می خواهم انجام بدهم اول هر هفته می نویسم و بعد هرکدام را که انجام دادم خط می زنم. این جور هم کارهای روی نظم- که برای من کلمه ی گم شده ای است- پیش می رود، هم به برنامه هایم می رسم و هم اگر مجبور به انجام کاری باشم و به هر دلیل حوصله ی انجام دادنش را نداشته باشم- مثل مورد یک - آن قدر جلوی رویم می ماند تا برای رهایی از عذاب وجدان احتمالی، آن کار را انجام بدهم و خیال ِ خودم را خلاص کنم. 

نوشته شده در 2009/7/20ساعت 17:20 توسط مسعود| |

تو هم حال داری ها؛ توی این هیر و ویری بند کرده ای به من که چرا بوی تابستون نمی آد؟

نوشته شده در 2009/7/17ساعت 9:51 توسط مسعود| |

احساس می کنم تب دارم...می ترسم... می لرزم... از ظهر ِ جمعه می ترسم... از اینجا نوشتن می ترسم... از لحظه ای که تصمیم جای تردید را می گیرد می ترسم... از این که این روزها همه چیز معنای دیگری هم دارد می ترسم... تب دارم... تب... هذیان... تردید...

نوشته شده در 2009/7/17ساعت 0:55 توسط مسعود| |

یک نفر از من پرسید: «حالا که این طور شده، یعنی باید زندگی را تعطیل کرد؟»، خواستم بگویم: «زندگی را باید هرطور که هست ادامه داد، آن هم برای ِ ما که آن قدر کم زندگی کرده ایم، بیشتر زندگی را خوانده ایم و دیده ایم، آن طور که باید هیچ وقت احساسش نکرده ایم.» یادم آمد که یک نفر قبل ترش گفته بود: «باید فقط نشست، نگاه کرد و خندید، حتی می شود گاهی نقاشی هم کشید، از همان نقاشی هایی که وقتی کودک بودیم می کشیدیم، همان ها که درخت داشتند و خانه و چند تا کوه و یک خورشید که همیشه می خندید.»

فکر می کنم اگر آن هفته های آخر ِ خرداد آن قدر دلم را به اتفاقی که قرار بود بیافتد خوش نکرده بودم، اگر گوش هایم را گرفته بودم و آن همه صدا را نشنیده بودم، اگر چشم هایم را بسته بودم و آن همه شور و شوق و لبخند و مهربانی را ندیده بودم شاید، فقط شاید خیلی راحت از کنار تمام خبر های بدی که لحظه به لحظه ی این روزهای همه ی ما را پر کرده است می گذشتم.

کاش یک نفر به من یاد می داد که چطور وسط ِ خبرهای بد، وسط بحران ها و اتفاق های پی در پی می شود زندگی هم کرد؟ چطور می شود هنوز به معنای خوش بختی فکر کرد؟ چطور می شود راحت خندید؟ چطور می شود هنوز حرف زد، درباره ی هزار کوفت و زهر مار دیگر بحث کرد؟

نمی دانم چطور می شود در زندگی و نوشتن غرق شد؟ نمی دانم این همه آدم چرا نوشتن را تحریم کرده اند؟ نمی دانم اصلا انگیزه و مجالی برای نوشتن و زندگی و فکر کردن و خواندن و چه و چه و چه باقی مانده است یا نه؟

+ و + و + و + و + و ...

پی نوشت: منفعل نیستم، بی انگیزه، خاموش یا هر چیز دیگری. این روزها فقط به زندگی و بودن و دیدن فکر می کنم. من نه، ما هنوز حرف های نگفته و کارهای نکرده بسیاری داریم. برای ِ من وقت ماندن و ایستادن نیست.

نوشته شده در 2009/7/12ساعت 13:49 توسط مسعود| |

فکر می کنم یک بخشی از زندگی ِ ما وسط ِ کتابهایِ گلی ترقی جا مانده است.
نوشته شده در 2009/7/12ساعت 9:34 توسط مسعود| |


Design By : Night Skin