این که می گن « حافظه ی تاریخی » یعنی چی؟؟؟
|
+|
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 20:36  توسط مسعود
|
تن می دهم یا می گریزم.
|
+|
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 12:34  توسط مسعود
در زندگی عادی گاهی اتفاقاتی می افتد که کاملا درمانده می شوی، هیچ کدام از خوانده ها و شنیده ها، دیده ها و دانسته ها به کار ِ تو و حل مشکلت نمی آیند. بعد از خودت می پرسی: «خب که چی؟» این که می گویند زندگی تجربه است یعنی چه؟ تجربه هایی که به هیچ کار نمی آیند. با خودت فکر می کنی که نکند همه اش یک شوخی خنده دار باشد.
|
+|
نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 19:43  توسط مسعود
|
چهارشنبه
چهار صبح: ساعت زنگ می زند و بیدار می شوم.
پنج صبح: می رسم فرودگاه.
تابلوی پرواز ها: پرواز اهواز به علت بدی هوای مقصد با تاخیر انجام خواهد شد.
تا شش و نیم هیچ خبری نمی شود.
شش و نیم صبح: بلندگوی فرودگاه اعلام می کند: پرواز پنج و چهل و پنج دقیقه ی اهواز به علت بدی هوای مقصد تا اطلاع ثانوی تاخیر دارد، لطفا سالن پرواز را ترک نکنید.
هفت و ده دقیقه ی صبح: پرواز هفت و ده دقیقه ی اهواز مسافر پذیرش می کند.
زمزمه هایی بین مسافرین در مورد کنسل شدن پرواز پنج و چهل و پنج دقیقه می شنوم.
دفتر فروش، پرواز را به طور قطع کنسل اعلام می کند ولی اطلاعات پرواز هم چنان به ماندن مسافرین در فرودگاه تاکید می کند.
هفت و سی دقیقه ی صبح: پرواز هفت و ده دقیقه پذیرش مسافران را تعطیل می کند و بار های مسافرین را بر می گرداند.
هشت صبح: اطلاعات پرواز اعلام می کند: با عرض پوزش به اطلاع مسافرین می رساند پرواز هواپیمایی فارس ایر به اهواز به علت بدی هوای مقصد کنسل شد، لطفا برای ابطال بلیت به دفتر فروش مراجعه کنید.
به امتحان فردا صبح فکر می کنم.
هشت و ده دقیقه ی صبح: اسم ام را در لیست انتظار پرواز های بعدی می نویسم. نفر سی و هفت ام برای پرواز هفت و ده دقیقه به اهواز و نفر چهل و دوم برای پرواز هفت وسی دقیقه ی ماهشهر.
هشت و سی دقیقه ی صبح: اس ام اس می رسد: نمونه ی سوالات امتحان فردا را ایمیل کردم، با عرض پوزش از تاخیر... (بعد از دو هفته پیگیری من البته!)
به این فکر می کنم که چه خوب که امتحان فردا عملی است و سوالات کتبی بیشتر حکم خالی نبودن عریضه را دارند.
هشت و چهل و پنج دقیقه ی صبح: اطلاعات پرواز اعلام می کند: پرواز کیش ایر به مقصد ماهشهر به علت بدی هوای مقصد کنسل شد.
اولین تیر به سنگ می خورد.
هشت و پنجاه دقیقه ی صبح: از اطلاعات پرواز می پرسم، جواب نه است. مهرآباد کافی نت ندارد.
از دفتر فارس ایر می پرسم که برای پرواز بعد از ظهر اولویت با مسافران پرواز صبح است؟
لیست انتظار ندارند و جوابشان منفی است.
نه و ده دقیقه ی صبح: پرواز هفت و ده دقیقه ی هواپیمایی ساها هم کنسل اعلام می شود.
تیر دوم هم به سنگ می خورد.
نه و بیست دقیقه ی صبح: با 139- اطلاعات رجا - تماس می گیرم، تا هفت تیر برای اهواز جای خالی ندارند.
به بلیت قطاری فکر می کنم که دیروز کنسل کردم.
نه و سی و پنج دقیقه ی صبح: فرودگاه به آزادی... آزادی به ترمینال جنوب...
ده و چهل دقیقه ی صبح: ترمینال جنوب می رسم، بلیت اتوبوس برای سه بعداز ظهر گیرم می آید.
یازده و ده دقیقه ی صبح: حوالی انقلاب دنبال کافی نت می گردم که سوال ها را پرینت بگیرم. مغازه های اطراف میدان انقلاب برق ندارند. تا چهاراه ولی عصر با یک ساک و کوله پشتی پر از کتاب و جزوه پیاده می روم تا به کافی نتی برسم که برق دارد و سوال ها را پرینت بگیرم.
یازده و پنجاه دقیقه ی صبح: کوله پشتی ام را توی کافی نت جا گذاشته ام، بر می گردم دنبال کوله پشتی.
دو ی ظهر: ترمینال جنوب هستم، روی یکی از صندلی ها می نشینم و سوال ها را می خوانم.
سه و سی و پنج دقیقه ی ظهر: اتوبوس هنوز حرکت نکرده، اعتراض یکی از مسافرین با جواب تند راننده مواجه می شود.
سه و چهل و پنج دقیقه ی ظهر: اتوبوس تازه راه می افتد و هیچ کس بابت تاخیر اعتراضی نمی کند، همه ساکت و آرام توی صندلی ها یمان نشسته ایم و فیلمی را که برایمان انتخاب کرده اند تماشا می کنیم.
چه فیلمی؟ یکی از اکشن های پویا فیلمی با شرکت « جمشید هاشم پور » به نقش « قهرمان طاس بزن بهادر » و « جهانبخش سلطانی » به نقش « پلیس مهربان »
دیالوگ طلایی:
- حال زخمی چطوره؟
- زیاد تعریفی نداره.
- زود خوب میشه؟!!!
وسط های فیلم خوابم می برد.
نزدیک به شش بعد از ظهر: فیلم را عوض می کنند این بار محاکمه ی « ایرج قادری »... این یکی را تا آخر با لذت تماشا می کنم.
تا خود صبح خوابم نمی برد. صبح از چهاراه آبادان مستقیم به خانه به زیر دوش و از آنجا مستقیم به دانشگاه به جلسه ی امتحان، وسط جلسه ی امتحان خوابم می گیرد.
|
+|
نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 20:30  توسط مسعود
|
به گمانم روزهای تابستانی هیجان انگیزی در پیش اند...
|
+|
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 15:56  توسط مسعود
|
چراغ ها را خاموش می کنی، پتو را روی خودت می کشی، با چشم های باز به تاریکی خیره می شوی و در سکوت به اتفاقی فکر می کنی که تا چند لحظه ی دیگر رخ می دهد.
|
+|
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 23:30  توسط مسعود
|
حالم که خوب نباشد، هیچ کاری نمی کنم... زیاد می خورم و زیاد می خوابم، همه ی کارها روی هم تلنبار می شوند، آدم ها از انسانیت تهی می شوند و نوشته ها از معنا... دردی است، دردی است که به هیچ کس نمی شود گفت. می گویی حالم خوب نیست؟ اصلا انگار که نمی شنوند، حرف خودشان را می زنند. دلیل می خواهند، می گویی دلیلی ندارد... حالم بی دلیل از همه چیز و همه کس به هم می خورد. چشم هایشان را گرد می کنند و با تعجب نگاهت می کنند و برای تمام کارهایت دنبال دلیل می گردند...
انگار نمی دانند که هر از گاهی همه چیز برای تو از معنا تهی می شود، سوال های بی جواب جان می گیرند و گذشته های بد هجوم می آورند... نمی دانند.
|
+|
نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 0:43  توسط مسعود
|
سلام بر تهران...
|
+|
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 10:5  توسط مسعود
یک-امروز ظهر زیر کولر دراز کشیده بودم که یک لحظه احساس دل تنگی کردم، بلند شدم و تمام چیز هایی که در آن لحظه می توانست دل تنگی ام را برطرف کند پشت سر هم ردیف کردم: شهر کتاب کامرانیه، شهر کتاب حافظ، ترافیک عصر گاهی ولی عصر ونک به بالا، فیلم دیدن در سینما فرهنگ، پیاده روی در خیابان شریعتی از سینما فرهنگ تا زیر پل سید خندان، کتابفروشی های انقلاب، شیرینی فرانسه، کافه گودو، تئاتر شهر، پیاده روی از متروی هفت تیر تا زیر پل کریم خان، نشر چشمه، کافه ۷۸، شیرینی دانمارکی خیابان ویلا، شیرینی فروشی هانس خیابان آبان...
دو- به سبک خلاصه داستان بعضی فیلم ها: یک پروپوزال نانوشته، بیست صفحه ترجمه ی نیمه تمام که تا آخر هفته باید تحویل بدهم، سمینارهای درس خرد که برای امتحان باید بخوانم، کتابهای سنگینی که تا شب امتحان باید زیر و رویشان کنم، جزوه هایی که ناخوانده مانده اند، تردیدی که اینجا بمانم یا چند روزی بیایم تهران و بلیتی که هنوز قطعی نشده...
این وسط یکی از اهالی همین وبلاگستان، یکی از همین همسایه های دیوار به دیوار تجربه های آزاد بدجور دلش هوای گرمای اینجا و خنکی کولر گازی ها را کرده است.
|
+|
نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 20:49  توسط مسعود
|
خسته شدم این قدر که قفسه کتابفروشی های رشد و محام را زیر و رو کردم و چیز تازه ای پیدا نکردم، این قدر که حالا دیگر جای تک تک کتابهایشان را بهتر از خودشان می دانم. خسته شدم از این که هربار در جوابم گفتند: « هنوز ناشران تهرانی کتابهای جدیدشان را برایمان نفرستاده اند، معلوم نیست کتابها کی به دستمان برسد! »
خسته شدم از این که هیچ کدامشان مدت هاست دیگر پیشنهاد تازه ای برای خواندن ندارند و مدام باید منتظر اتفاق ها باشم، منتظر جرقه هایی که هر از گاهی شاید از راه برسند و هربار باید آن قدر آهسته آهسته خواند و مزه مزه شان کرد از ترس این که شاید به این زودی ها تکرار نشوند.
خسته شدم این قدر که از مجوز نگرفتن کتابهایتان شنیدم و غصه خوردم که چرا باید برای خوانده شدن قصه هایتان هم اجازه بگیرید؟
خسته شدم این قدر که همه گفتند: « کجا داریم زندگی می کنیم؟ کجا که انگار هر روز یک تکه از فرهنگ حذف می شود؟ »
جای خالی « دنیای تصویر » و « هفت » بدجور توی ذوق می زند... راستی ما کجا زندگی می کنیم؟
مرتبط: هیچ داستانی از آسمان نمی آید...
|
+|
نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 19:13  توسط مسعود
|
بیست و پنج سالگی پر از اتفاق گذشت، پر از روزهای خوب و بد... کار، سربازی، کلاس های داستان نویسی، قبولی دوباره ی دانشگاه، دوباره دانشجو شدن و سر کلاس نشستن، طعم خوش رابطه های تازه و...
امروز شروع بیست و شش سالگی است و می دانم تا بیست و هفت سالگی راه کوتاهی است، راهی به اندازه ی یک سال که به قدر چشم بر هم زدنی می گذرد.
امشب اما دوست دارم تا خود صبح بیدار بمانم و با صدای فرهاد بخوانم: وقتی که من بچه بودم/ خوبی زنی بود که بوی سیگار می داد...
بخوان فرهاد، امشب تا خود صبح بخوان...
|
+|
نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 20:43  توسط مسعود
|
يك- جمعه ي خالي:
ديروز از صبح توي خانه نشستم و زبان خواندم. دو سه ساعتي كه گذشت و از زبان خواندن فارغ شدم با خودم گفتم روز جمعه اي نه كسي مي آيد، نه كسي مي رود، نه وقتي انتظار مي كشي كسي هست كه زنگ تلفن را به صدا در بياورد تا با اشتياق گوشي را از جا برداري. كانال هاي تلويزيون را بالا و پايين مي كنم كه همه ي برنامه هايش پر است از مجري هاي لوسي كه فقط بلدند حرف هاي تكراري بزنند، مردمي كه فقط بلدند جلوي دوربين گزارشگران تلويزيون ژست بگيرند و از آن « مشت محكم » صحبت كنند و حال خرابت را از آن چيزي كه هست بدتر كنند. كتاب ها را زير و رو مي كنم، « پيرمردي كه داستانهاي عاشقانه مي خواند » را ديشب تمام كردم. « كتاب عجايب ٍ » شروود اندرسون را كه هفته پيش از محام خريدم برمي دارم و شروع به خواندن مي كنم، كتاب از بخش هاي كوچكي تشكيل شده كه هركدام داستان زندگي يكي از آدم هاي دهكده اي به نام واينزبرگ است، دو سه تكه را مي خوانم، جذبم نمي كند. انگار كه در هر داستان تكه هايي ناگفته باقي مي ماند، بايد جلوتر بروم تا حساب كار دستم بيايد كه فعلا حوصله اش نيست، چيزي مي خواهم كه از همان ابتدا در گيرم كند.منتظر فيلم عصر جمعه ي شبكه ي يك مي مانم كه يك تله فيلم به دردر نخور است. يادش بخير زماني فيلم هاي سينمايي عصر جمعه اتفاق هاي مهمي بودند، حالا عصر هاي جمعه تبديل شده به جولانگاه تله فيلم هاي بي خاصيتي كه مي آيند و مي روند و هيچ كس از رفتن و آمدن شان باخبر نمي شود. بيرون هم آفتاب داغي است كه خروج از خانه را تا يكي دو ساعت ديگر غير ممكن مي كند مگر اينكه تصميم به كباب شدن داشته باشي. بنابراين تا عصر توي خانه دراز مي كشم و شعر جمعه ي فروغ را زمزمه مي كنم: جمعه ي ساكت/ جمعه ي متروك/ جمعه ي چون كوچه هاي كهنه، غم انگيز/ جمعه ي انديشه هاي تنبل بيمار/ جمعه ي خميازه هاي موذي كشدار/ جمعه ي بي انتظار/ جمعه ي تسليم...
عصر بيرون مي زنم كه بيايم كافي نت و همين چيزها را بنويسم كه سيستم قطع است و به خانه بر مي گردم.
دو- تعطيل است:
كافي نت ي كه معمولا مي رفتم و پاتوق هر روزم بود، ظاهرا به دليل در گيري با مخابرات تعطيل شده و مانده ام بدون كافي نت. سايت دانشگاه زيادي شلوغ است و پشه هاي مزاحم فراوانند و نمي توانم راحت كارهايم را انجام دهم. از دوتا كافي نت ي كه نزديك هستند يكي محيط خوب ولي سرعت فوق العاده پاييني دارد، طوري ه گاهي وسط انجام كارها از خير ادامه دادن كار مي گذرم و ديگري كه سرعت نسبتا خوبي دارد هميشه با گفتن اين جمله كه « اينترنت فعلا قطع شده » مشتري را راضي و خوشحال روانه مي كند.
سه-....:
به دليل خودسانسوري حذف شد.
چهار- بگذار بگذرد و بگذار بشود:
از اين جمله كه مي گويند « اين نيز بگذرد » بدم مي آيد. هيچ تضميني وجود ندارد كه آني كه مي آيد از ايني كه مي رود بهتر باشد. در هميشه روي يك پاشنه مي چرخد!
پنج- اگر غم لشگر انگيزد:
من اسمش را مي گذارم « اپيدمي خستگي دسته جمعي »، اين روز ها به هركس مي رسم كوچك و بزرگ به طريقي از وضع و اوضاعش مي نالد و اظهار خستگي مي كند. بچه هاي دانشگاه از كلاس ها و استادها مي نالند، بچه هايي كه كار مي كنند از محيط كار و همكاران مي نالند. همه از وضعيتي كه دارند به نوعي ناراضي اند و انگار هيچ كس هم اميدي به تغيير وضعيت ندارد. از هركس كه مي پرسم براي اين وضعيت دليلي مي آورد و معلوم نيست ادامه ي اين وضع قرار است به كجا برسد؟؟؟
مرتبط:
ویرانیشش- نه خواني آمده، نه خواني رفته:
ترديد ها و سوال هايي كه جواب ندارند، ايده هاي پراكنده اي كه به سرانجام نمي رسند، كارهاي نيمه تمامي كه تمام نمي شوند و حرف هاي كه ناگفته باقي مي مانند ديوانه ام مي كنند، آزارم مي دهند. درست شبيه بعضي برنامه هاي تلويزيوني كه مجري و مهمان بر سر موضوعي بحث و جدل مي كنند، وقتي بحث تازه به جاهاي خوبي مي رسد به دليل كمبود وقت از خير ادامه ي بحث و حل مشكلات دنيا و مافيها مي گذرند و موضوع همچنان حل نشده باقي مي ماند. الان دقيقا اين حالت را دارم، كارهاي نيمه تمامي كه حوصله ي تمام كردنشان را ندارم و حرف هاي ناگفته اي كه جاي گفتنشان هيچ كجا نيست.
هفت- دنيا خانه من است:
نوه هاي ينگه دنيايي مادربزرگ كه گاهي زنگ مي زنند فارسي را درست نمي دانند، و وقتي با مادربزرگ صحبت مي كنند يكي از صحنه هاي به ياد ماندني خلق مي شود. يكي به انگليسي درباره ي اسپايدرمن و جنگ ستارگان و ديگر مظاهر فرهنگ آمريكايي حرف مي زند و يكي به فارسي قربان صدقه ميرود. گاهي عمو حرف هايشان را براي مادربزرگ ترجمه مي كند و مادربزرگ از فاميل ديدني و نديدني مي گويد، از آدم هايي كه سلام مي رسانند آدم هايي كه شايد براي عمو و پسر هايش فقط يك تصوير باشند.
هشت: نمي دانم فايده ي نوشتن اين روزنوشت ها چيست؟
نه- لطفا مورد هشت را بدون پاسخ بگذاريد!!!
|
+|
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:3  توسط مسعود
|
|
+|
نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 11:46  توسط مسعود
|
هیچ کس تو را جدی نمی گیرد، خودت هم خودت را جدی نمی گیری. همه فکر می کنند تو یک آدم سبکسر احمقی با یک مشت افکار پوچ بی معنی، فکرهایت را به هیچ کس نمی گویی. همه را برای خودت نگه می داری. به هیچ کدامشان نمی گویی، ساکت می نشینی و فقط تماشایشان می کنی. نمی گویی که خسته شده ای از انتظار و انتظار و انتظار... نمی گویی که خسته شده ای از کارهای کرده و نکرده، خسته شده ای از حرفهای زده و نزده، از فکرهای آمده و نیامده... از همه چیزِ ِ همه چیز ِ همه چیز.
|
+|
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 12:9  توسط مسعود
|
کوچک که بودم روزهای آخر اسفند که آسمان ابری می شد و می بارید مادرم همیشه می گفت: « زمستان برای رفتنش گریه می کند. » و من باور می کردم که زمستان که در نظرم شبیه پیرزن خمیده ای بود آن بالا کنار ابرها نشسته و زار زار گریه می کند، باور می کردم و چقدر دلتنگ پیرزنی می شدم که تا سال بعد از خانه اش بیرون نمی آید.
|
+|
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:11  توسط مسعود
|
|
+|
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 10:30  توسط مسعود
|
یک- چه حالی دارد وقتی از هشت صبح تا سه بعد از ظهر مجبور باشید با تئوری ها و نمودار های اقتصاد خرد سر و کله بزنید؟ من که چهارشنبه بعدازظهر تلو تلو خوران سرم را پایین انداختم و وسط کلی گرد و خاک که از زمین و آسمان می بارید سرم را پایین انداختم و خانه رفتم!
دو- دانشگاه همان محیط سابق است، ما همان دانشجویان جزوه نویس و استادها و جزوه ها و اندیشه هایشان همان تغییر ناپذیر های همیشگی. همه چیز مثل گذشته است، فقط این وسط اسم ها عوض شده است.
سه- به تعدد فعل محنوس « است » در نوشته ی بالا توجه کنید!
چهار- شاید تصمیم بگیرم این کافی نت آمدن های گاه و بی گاه را از این هم کمتر کنم. هر بار کافی نت آمدن مساوی است با نیم تا یک ساعت استفاده از سیستم که هزینه ای بین پانصد تا هزار تومان دارد. یک روز در میان هم که بیایم می شود چهار روز در هفته که هزینه ای نزدیک به چهار هزار تومان دارد و یک ماهش می شود شانزده هزار تومان که خودش کلی پول است بخصوص که الان بیکار هم هستم و هراس به پایان رسیدن این جیره ی ماهیانه همیشه وجود دارد. می بینید ذهن تحلیل گر اقتصادی ام چطور به کار افتاده؟!!
از طرف دیگر وبلاگستان فضای خاصی دارد، کافی است که یکی دو روز این طرف ها پیدایت نشود تا از کلی ماجرا و حرف و خبر عقب بمانی و وقتی سراغشان می آیی تو هستی و کلی مطلب که باید بخوانی و کلی حرف که می خواهی بزنی و کلی پیغام که بی جواب مانده اند و وقتی که همیشه کم است و ...
گاهی از اینجا که می روم تا مدت ها ذهنم مشغول اتفاقات اینجاست. خیلی فرق می کند که شما توی خانه نشسته باشی و اتفاقات اینجا را دنبال کنی تا اینکه هر از چند گاهی فقط سری بزنی و بگذری.
بعضی وقتها که سراغ وبلاگستان می آیم احساس عقب ماندگی می کنم.
پنج- دنبال کار می گردم، چند تایی رزومه پر کرده ام و فرستاده ام که هنوز خبری نشده است.
شش- گاهی این چند گانه نوشتن هم خیلی مزه می دهد.
هفت- طبیعی است که آسیاب های بادی می پوسند/ چرا توقف کنم؟*
* فروغ فرخزاد
|
+|
نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 11:17  توسط مسعود
|
هوا دم کرده است، گاهی بادی می آید، گاهی باد با گرد و خاک می آید. هیچ خبری از باران های شلاقی و سیل آسای جنوب نیست.
من دلم باران می خواهد.
ب ا ر ا ن...
|
+|
نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 12:36  توسط مسعود
|
یک- سه روز است که می خواهم پست جدید بگذارم یا کاری پیش می آید و فرصت کافی نت آمدن نمی شود یا می آیم کافی نت و فرصت گذاشتن پست جدید نمی شود!
دو- یکی از این دفتر های چهل برگ معمولی خریده ام با طرح روی جلد کارتونی که همه جا همراه خودم می برم و هرچه را که می خواهم بعدا بنویسم در آن یادداشت می کنم. موضوع پست های بعدی، ایده هایی که برای نوشتن دارم، کارهایی که باید انجام بدهم و ...
گاهی که توی خیابان می ایستم تا چیزی که تازه به ذهنم رسیده توی دفترچه ام یادداشت کنم نگاه متعجب و گاهی کنجکاو رهگذران تماشایی است.
سه- اینجا به غیر از روزنامه های محلی اول صبح خبری از روزنامه ی دیگری نیست. باید تا ده و یازده صبح و گاهی هم تا ظهر برای رسیدن روزنامه ها صبر کرد، بنابراین مجبور شده ام که عادت روزنامه خوانی اول صبح را ترک کنم. در خانه هم به جز اخبار صدا و سیمای وطنی به کانال های خبری دیگر دسترسی ندارم. دیروز که سر کلاس یکی از اساتید پرسید: « به نظر شما استقلال کوزوو چه تاثیری بر آینده ی اقتصاد دنیا دارد؟ » تازه یادم افتاد که چند روز است نه روزنامه خوانده ام و نه با دقت اخبار را دنبال کرده ام. تازه یادم افتاد که چند روز است در بی خبری کامل از دنیا و مافیها به سر می برم. شنیده اید که می گویند « بی خبری، خوش خبری است. »
چهار- هوا خیلی خوب است، نه خیلی سرد و نه خیلی گرم. میز و صندلی کهنه ای را پیدا کرده ام و آورده ام گوشه ی حیاط که نیمی آفتاب و نیمی سایه است. صبح ها اگر کلاس نباشم و بیرون هم کاری نداشته باشم و خانه باشم می نشینم گوشه ی حیاط و شروع می کنم به خواندن و نوشتن. این وضعیت البته نهایتا تا دو ماه آینده می تواند ادامه داشته باشد و وقتی گرمای طاقت فرسای جنوب شروع شود مجبورم که دوباره پناه ببرم به داخل خانه و سرمای مصنوعی کولرهای دو تکه ی گازی.
پنج- این کتابفروشی و کافی شاپ محام را در کیانپارس تازه کشف کرده ام. تازه باز شده و هرچند به اندازه ی کتابفروشی رشد بزرگ نیست و عنوان کتابهایش هم خیلی متنوع نیست ولی فروشنده ی خوش اخلاق و خوش صحبتی دارد که می توان هر از گاهی با او درباره ی کتابها گپی زد و لذت برد.
شش- امروز کتابفروشی بین المللی کتابهای پرفروش هفته اش را معرفی کرده بود:
رمان های ایرانی: دالان بهشت، باران عشق، باورم کن نازنین و لیلای من
داستان های ایرانی: نیمه ی غایب، سمفونی مردگان، عادت می کنیم و روی ماه خداوند را ببوس
تعریف رمان به تازگی عوض شده است؟ تا جایی که یادم می آید قبلا نیمه ی غایب و عادت می کنیم و روی ماه خداوند را ببوس رمان محسوب می شدند. اینجاست که گاهی می گویند باید دو تا شاخ روی سرت سبز شود!!!
هفت- چند فکر نو...
هشت- نفس تحرک! خواهش کور زمان ماست/ گام نهایی در نهان ماست/ بعد از رسیدن ها/ گامی دیگر باقی است*
* نصرت رحمانی
|
+|
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 11:38  توسط مسعود
|
خانه ای که مادربزرگ سال هاست آنجا زندگی می کند دو طبقه دارد و طبقه ی بالای خانه که سال های ابتدایی خردسالی و کودکی من هم آنجا گذشت مدت هاست خالی و بی سکنه مانده است. مادر بزرگ بعد از فوت پدربزرگ در این خانه تنها زندگی می کرد تا اینکه من دانشجوی این شهر شدم و همراه او زندگی کردم بعد که من رفتم مادربزرگ باز تنها شد و حالا که دوباره برگشته ام چند وقتی است که همه اصرار می کنند او به جایی دیگر به آپارتمانی که امن تر و راحت تر از این خانه ی درندشت چند صد متری است نقل مکان کند و مادربزرگ هنوز در تصمیم گرفتن مردد است بخصوص که این روز ها من هم دوباره برگشته ام و او دیگر مثل روزهای گذشته تنها نیست.
دیروز من و مادربزرگ افتاده بودیم به جان خرت و پرت هایی که طبقه ی بالا روی هم تلنبار شده اند. در های بالا را که باز می کردیم گرد و خاک بود که بر سر و صورتمان می ریخت و صدای سرفه های پی در پی ما فضای اتاق را می انباشت. جزوه های دوران دانشجویی عمه ها، دوره های مجله های اطلاعات هفتگی، دانستنیها، زن و روز، BORDA و... که اگر دست به بعضی برگه هایشان بزنیم تکه تکه می شوند ، آلبوم تمبر دوره ی نوجوانی عمو چیز هایی بودند که از چشم مادربزرگ که این روز ها تصمیم گرفته همه ی خاطره های گذشته اش را دور بیاندازد پنهان کرده اند تا در فرصت مناسبی سراغشان بروم.
طبقه ی بالا با دو اتاق، یک راهرو، دستشویی، آشپزخانه ی کوچک و بالکن جاندارش هنوز هم جان می دهد برای یک زندگی مستقل دانشجویی فقط کمی رسیدگی می خواهد اما حالا که همه حرف هایشان را زده اند و تصمیم هایشان را گرفته اند و فقط مانده حرف آخر که آنرا مادربزرگ می زند برای صحبت کردن درباره ی زندگی مستقل در طبقه ی بالا خانه ی پدری کمی دیر است.
مادربزرگ هنوز برای رفتن تردید دارد، آپارتمانی را که برایش انتخاب کرده اند دیده ام، به اندازه ی کافی بزرگ و راحت و جادار است و از شما چه پنهان اتاقم را هم انتخاب کرده ام- کوچکترین اتاق که پنجره ای هم به خیابان دارد- مادربزرگ باید همین روز ها حرف آخر را بزند و اگر جوابش مثبت باشد یکماه دیگر اسباب کشی می کنیم.
می دانم که اگر از این خانه برویم این خانه ی قدیمی که مادربزرگ اسمش را گذاشته « خانه ی خاطره ها » خراب می شود و روی خرابه های این خانه آپارتمان می سازند و می دانم من نوستالژی بازِ گذشته دوستِ عقب مانده تا همیشه در حسرت این خانه خواهم ماند و این حقیقتی است که گریزی از آن نیست...
|
+|
نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 12:22  توسط مسعود
|
امروز وبلاگم یک ساله شد، به همین سادگی...
|
+|
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 18:8  توسط مسعود
|
وسایلم را جمع کرده ام. امروز می روم اهواز. برای انتخاب واحد می روم، نمی دانم کلاس ها از کی شروع می شود ولی تا زمان شروع کلاس ها همان جا می مانم. برای من که نزدیک به یک سال و چند ماه از محیط دانشگاه دور بوده ام برگشتن دوباره به آن محیط، برگشتن دوباره به شهری که چهار سال دوره ی لیسانس در آن گذشته است و شروع دوباره ی زندگی دور از خانه و بازگشت به محیط دانشگاه نمی دانم چرا با کمی دلهره همراه است. هرچند آنجا باز با مادربزرگ هستم و باید تنهایی هایش را پر می کنم...
نمی دانم امروز می روم شاید برای شروعی دوباره و چقدر از این شروع های دوباره خسته ام...
امروز صبح زود از خانه بیرون زدم، توی خیابان های تهران پیاده می رفتم و با خودم می گفتم خداحافظ تا کی شهر دود زده ی سیمانی، شهر بدِ دوست داشتنی...
پی نوشت- یک: آنجا تا مدتی سیستم خانگی ندارم، پست هایم را احتمالا از کافی نت می نویسم. بنابراین اگر تا مدتی حضورم کمتر از همیشه است یا کمتر بهتان سر می زنم تنها دلیلش همین است.
پی نوشت- دو: این پست را آنقدر تند تند نوشتم که مطمئنم کلی غلط املایی و انشایی دارد...
|
+|
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 14:40  توسط مسعود
|
زمان: نیمه شب دیشب
مکان: خیابان پشت خانه مان

|
+|
نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 11:34  توسط مسعود
|
لحظه هایی هست که بی هیچ دلیلی حال خوشی نداری. نه خودت می فهمی دردت چیست، نه دیگری...
با خودت شعر فروغ را زمزمه می کنی:
« هیچ صیادی
در جوی حقیری که به گودال می ریزد
مرواریدی صید نخواهد کرد »
با خودت زمزمه می کنی: هیچ صیادی
بی هیچ دلیلی...
|
+|
نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 23:41  توسط مسعود
|
امروز بین خرت و پرت های اتاقم یک دفترچه قرمز رنگ پیدا کردم، دفترچه ای که زمانی خاطرات و مشاهداتم رو اونجا ثبت می کردم و حالا مدت ها می شد که فراموشش کرده بودم:
پنجم خرداد ماه هزار و سیصد و هفتاد و هشت:
امروز روزنامه نشاط تیتر زده بود که امتحان فیزیک سال سوم دبیرستان باز هم ناعادلانه برگزار شد.
دیروز امتحان فیزیک داشتم، صبح ساعت پنج از خواب بیدار شدم و کمی برای امتحان درس خوندم. امتحان ساعت هشت صبح شروع شد. وقتی مراقب برگه ی امتحان رو جلوی روم گذاشت، از سوال اول شروع به خوندن کردم و همین جور یکی یکی سوال ها رو رد می کردم، تقریبا بیشتر سوال ها حالت اثباتی داشتند و فکر نمی کردم که بتونم از عهده ی جواب دادن به سوال ها بر بیام. اول فکر کردم که من این حالت رو دارم ولی کم کم زمزمه های بچه ها توی سالن بزرگ امتحان پیچید. وقتی دو ساعت وقت امتحان تموم شد همه مات و مبهوت همدیگر رو نگاه می کردیم. من برگه تقریبا سفید تحویل دادم.
شب شبکه تهران چند تا تلفن از معترضین به امتحان فیزیک بخش کرد. قرار شد امتحان فیزیک دوباره برگزار بشود.
بیست و نه خرداد هزار و سیصد و هفتاد و هشت:
هنوز از نظر فصلی تابستون شروع نشده ولی از همین الان کلی برنامه برای تابستون ریختم.
یازده مرداد هزار و سیصد و هفتاد و هشت:
اواسط تابستان است و هنوز هیچ کاری نکرده ام، فقط خورده ام و خوابیده ام و کتاب خوانده ام، همین...
.
.
.
خیلی چیز های دیگر هم در این دفتر نوشته ام که بماند. آن روز ها به این فکر نمی کردم که چرا می نویسم؟ با خودم می گفتم حتما روز ی که خیلی آدم بزرگی شدم خاطراتم به درد کسی می خورد. حتما کسانی خاطراتم را خواهند خواند. بعد ها دیگر ادامه ندادم، جسته و گریخته نوشتم و کم کم دفترچه قرمز ام فراموش شد، برگه های زیادی از دفترچه ام سفید ماندند تا همین امروز...
امروز اما می بینم که هنوز نگرانی ها، دلشو ره ها، شادی ها روز مرگی هایم را با خودم دارم، فقط شکل شان عوض شده است. شاید حالا به نگرانی های آن روز هایم بخندم، شاید شادی های آن روز ها حالا به نظرم کودکانه بیایند، شاید فکر ها و حرف های آن روز هایم امروز کوچک باشند و احمقانه،ولی مطمئن ام که حرف ها، فکر ها، شادی ها و دلشور ه های امروزم هم از جنس همان دیروز ی هاست. مطمئن ام که یک روز هم به نگرانی های امروزم می خندم. مطمئن ام که یک روز از حرف های امروز خجالت می کشم.
دیروز به این فکر نمی کردم که « چرا خاطراتم را می نویسم؟ » امروز اما این جمله را با خودم هزار بار تکرار می کنم که « چرا وبلاگ می نویسم؟ »
|
+|
نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 18:0  توسط مسعود
|
|
+|
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 22:11  توسط مسعود
این روز ها دنبال بهانه های کوچکی می گردم برای ادامه دادن، برای جلو رفتن، برای زندگی کردن...
بهانه هایی کوچک برای لحظه ای خوش بودن...
|
+|
نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 19:11  توسط مسعود
|
امروز همه جا تعطیل بود. البته منظورم از همه جا مدرسه ها، دانشگاهها و ادارات دولتی است. صبح اول وقت از خواب بیدار شدم و برای رفتن به سر کار آماده شدم. هر از گاهی یکی از اهل خانه سرش را از زیر پتو ی گرم و نرمش بیرون می آورد و در باب سر کار رفتن من در صبح یک روز نیمه تعطیل چیزی می گفت. برخلاف تصورم مترو شلوغ تر از روزهای قبل بود. هفت تیر پیاده شدم و تا کریمخان پیاده رفتم. کاش بودید و قیافه ی نگهبان شرکت را به خاطر سرکار آمدن من در یک روز نیمه تعطیل می دیدید. از در حیاط که وارد شدم با چشم های گرد شده گفت: « آقا امروز تعطیله ها! امروز و فردا تعطیله، هیچ کس نیومده...»
گفتم: « میدونم که تعطیله، من کمی کار داشتم اومدم شرکت.»
یک ساعتی توی شرکت نشستم، پرونده ها را بالا و پایین کردم و چند تایی تلفن زدم. طرفهای نه صبح از شرکت بیرون زدم و رفتم نشر چشمه و بعد هم نشر نی و کتاب خریدم*. بعد تصمیم گرفتم بروم سینما. راه افتادم سمت میدان ولی عصر و همین طور پیاده تا چهار راه ولی عصر و انقلاب رفتم، رفتم. سینما ها هم که همگی جوابشان یکی بود: « آقا اول صبحی کی میاد سینما؟ اون هم همچین روزی! اکران صبح نداریم، برو سانس بعداز ظهر بیا. »**
بعد تصمیم گرفتم بروم جایی بنشینم و چیزی بخورم. رفتم شیرینی فرانسه و نیم ساعتی نشستم و آدم ها را نگاه کردم که یواش یواش در حال رفت و آمد بودند و شیر کاکائو و پای سیب خوردم.
از ظهر تا الان نشسته ام توی اتاقم و خیره شده ام به پنجره ای که هیچ تصویری ندارد و گوش می کنم به صدای افشین مقدم*** که می خواند:
« زمستون/ تن عریون باغچه چون بیابون/ نمی دونی تو که عاشق نبودی/ چه سخته مرگ گل برای گلدون... »
و با خودم فکر می کنم چطور می شود یک پست چیپ نوشت؟
پانوشت:
* رجوع کنید به
پست نخوانده ها** حالا آمدیم و یکی مثل من صبح اول صبح هوس کرد سینما برود، تکلیف چیست؟
*** ترانه زمستون افشین مقدم
|
+|
نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 19:30  توسط مسعود
|
« واژۀ یلدا از زبان سریانی و به معنای تولد است و سبب این نام گذاری را چنین دانسته اند که در پایان این شب دراز که اهریمنی است، خورشید یا مهر متولد می شود و تاریکی را از میان می برد. »*
* از کتاب جشن های ایرانیان/ از مجموعه از ایران چه می دانیم؟/ عسکر بهرامی/ دفتر پژوهشهای فرهنگی
صبح که از خواب بیدار شدم دیوان حافظ ام را برداشتم و نیت کردم، این شعر آمد:
گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود
پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود
یارب اندر کنف سایۀ آن سرو بلند
گر من سوخته یکدم بنشینم چه شود
آخر ای خاتم جمشید همایون آثار
گر فتد عکس تو بر نقش نگینم چه شود
واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزید
من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود
عقلم از خانه بدر رفت اگر می اینست
دیدم از پیش که در خانۀ دینم چه شود
صرف شد عمر گرانمایه بمعشوقه و می
تا از آنم چه به پیش آید از اینم چه شود
خواجه دانست که من عاشقم و هیچ نگفت
حافظ ار نیز بداند که چنینم چه شود.
خواجه حافظ شیرازی
امشب شب یلداست ولی نه دیگر اثری از کرسی گرم و نرم مادربزرگ مانده که پاهایت را زیرش دراز کنی و یله و رها شوی بعد گرمت شود و کرختی تمام وجودت را بگیرد و کم کم خوابت بگیرد. نه دیگر اثری از پدربزرگی است که با قصه ها و نقل های شیرینش تو را صبح بیدار نگه دارد.
حالا ما هستیم که کنار هم نشسته ایم و آجیل کیلویی ... هزار تومان می خوریم، انار کیلویی ... هزار تومان برای هم باز می کنیم و هیچ حرف تازه ای برای هم نداریم. زل می زنیم به جعبه جادو، به هزاران کانال ماهواره ای و به چند کانال وطنی. با ریموت کانال ها را بالا و پایین می کنیم و یلدا را به صبح می رسانیم...
هیچ، می خواستم فقط کمی غر بزنم.
شب های زمستانتان پر از کتاب و فیلم و موسیقی باد، پر از نوای خوش باریدن برف...
یلدایتان خوش باد...
|
+|
نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 10:36  توسط مسعود
|
امروز مرخصی گرفتم و سر کار نرفتم. طرفهای ظهر از خانه بیرون زدم. هوا، هوای علافی و خیابان گردی بود و سر زدن به شهر کتاب...
روز خوبی بود:
حالا چه اشکالی دارد اگر رانندۀ تاکسی کرایه اش را صد تومان گرانتر از روز های پیش گرفت؟؟
چه اشکالی دارد اگر فروشندۀ مغازه آدامس اوربیت هندوانه ای را پنجاه تومان گرانتر از روز های پیش فروخت؟؟
چه اشکالی دارد اگر ماشین ها آب چاله و چوله های خیابان را به شلوار و کفشهایم پاشیدند؟؟
چه اشکالی دارد اگر توی مترو جای نفس کشیدن نبود؟؟
چه اشکالی دارد اگر آدم ها به دیوانگی های یک پسر جوان در یک روز بارانی خندیدند؟؟
چه اشکالی دارد اگر...
هیچ
هیچ
هیچ
بی خیال دنیا و آدم هایش.
بیا پشت پنجره بنشینیم و شیر کاکائوی داغمان را هورت بکشیم.
|
+|
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 17:55  توسط مسعود
|
هوس شنیدن یک آواز غمناک را کرده ام، هوس شنیدن یک صدای سوزناک...
|
+|
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 17:43  توسط مسعود
|
می بینی! خیلی راحت، پیش از آنکه همه فکر کنند می رویم...
راست می گویند که خیلی قبل از آن که فکر کنی اتفاق می افتد.
حالا، امروز، همین لحظه باورم شد که زندگی یک بازی است. بازی Game Over هم دارد دیگر...
وقت زیادی نیست، شاید یکی از همین روزها نقش ما هم توی این بازی تمام شود.
پس بیا، بیا شروع کنیم برای خوب بازی کردن...
برای New Game کدام دکمه را باید بزنم؟؟ توی کدام Menu باید بروم؟؟
کدامتان می دانید؟؟
|
+|
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 18:49  توسط مسعود
|

از صبح نشسته ام کنار پنجره، کتابهای شعرم را زیر و رو می کنم. دنبال شعری می گردم درباره ی باران که تا پیش از این نخوانده باشم، شعری که تا پیش از این نشنیده باشم ولی هیچ پیدا نمی کنم، هیچ ...
دوباره می گردم تا کم کم سر و کله ی شعر هایی پیدا می شود با حال و هوای باران...
یک-
باران که می بارد
تمام کوچه های شهر
پر از فریاد من است
که می گویم:
من تنها نیستم
تنها، منتظرم
تنها
دو-
انتظار بارانی را می کشم
که پلک بر هم بگذارم
باریده است.
بانو!
به تماشای باران ستاره ها
بی چتر
بیا.
سه-
دوست داری
راه رفتن زیر باران را
در خیابانهای بی پایان تنهایی
چهار-
در امتداد جاده
چیزی به چشم نمی خورد
جز من،
در این بعدازظهر پاییزی.
پنج-
با تمام شدن باران
گدازه ها خنک شدند
در کوه اساما.
دلیل نوشتن این پست فقط دوستی بود که امروز صبح خیلی دوست داشت زیر باران راه برود، اما هیچ همراهی نداشت.
یک و دو: بانو و آخرین کولی سایه فروش/ کیکاووس یاکیده/ نشر کاروان
سه: گلها همه آفتابگردانند/ قیصر امین پور/ نشر مروارید
چهار و پنج: نور ماه بر درختان کاج/ جان کلمنتس/ ترجمه ی نیکی کریمی/ نشر چشمه
|
+|
نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 16:2  توسط مسعود
|
چند وقت پیش چلچراغ گزارشی چاپ کرده بود از راه افتادن کافی شاپی به مدیریت لیلا حاتمی و علی مصفا در یکی از سینما های قدیمی تهران. در گزارش البته هیچ اشاره ای به آدرس این سینما نشده بود.
امروز رورنامه ی اعتماد خبری چاپ کرده است مبنی بر آغاز به کار کلوپ سینمایی آنتراکت در طبقه ی دوم سینما جمهوری به مدیریت علی مصفا و لیلا حاتمی. کلوپ سینمایی آنتراکت قرار است برنامه های خود را بانمایش فیلم های کوتاه از جمعه 16 آذر شروع کند. روز های جمعه ساعت 12 تا 2 و سه شنبه ها ساعت 4 تا 6 بعد از ظهر قرار به نمایش فیلم های کوتاه اختصاص یافته است. فیلم های کوتاه این دوره عبارتند از: همسایه ساخته ی علی مصفا و قایق های من ساخته ی صفی یزدانیان.
همچنین فیلم های شعبده باز ( نیل برگر )، الیور توییست ( رومن پولانسکی )، پنهان ( میشاییل هانکه ) فیلم هایی هستند که به صورت زبان اصلی با زیر نویس فارسی و صدای دالبی سراند در این دوره به نمایش در می آیند.
کلوپ سینمایی آنتراکت برای نمایش های ویژ ه اش هم عضو می پذیرد:
- فیلم های کوتاه داستانی و مستند
- فیلم های برگزیده سینمای ایران
- منتخبین فیلم های نخستین جشنوارۀ سینما حقیقت
برای اطلاعات بیشتر یا باید به سایت
آنتراکت مراجعه کنید یا با تلفن های سینما جمهوری تماس بگیرید.
آدرس: خیابان جمهوری، بین ابوریحان و فلسطین، سینما جمهوری
تلفن: 66465307
پی نوشت: در این روز هایی که پاتوق های فرهنگی یکی بعد از دیگری در حال تعطیلی هستند، باز شدن یک کافی شاپ و بعد از آن یک کلوپ سینمایی اتفاق خوشایندی است که شاید اتفاق های خوشایند تری هم در پی داشته باشد.
|
+|
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 17:33  توسط مسعود
ایستگاه مترو پر از جمعیت است. اول صبح است و همه قرار است سر کار ها و کلاس ها و قرار هایمان حاضر شویم. قطار از راه می رسد و بلند گوی ایستگاه اعلام می کند: « مسافرین گرامی از درب های قطار فاصله بگیرید، قطار های بعدی تا دقایقی دیگر از راه می رسند، لطفا از قطارهای بعدی استفاده کنید و با ماموران ایستگاه در بسته شدن و حرکت سریع تر قطار همکاری کنید. »
دربهای قطار باز می شود و همه به سمت صندلی های خالی حمله می بریم، همدیگر را هل می دهیم و هیچ اهمیتی به حرفهای آقای توی بلندگوی که التماس می کند از قطارهای بعدی استفاده کنیم نمی دهیم. همه می خواهیم زودتر به کارهایمان، کلاسهایمان و قرار هایمان برسیم. دقیقه ای و حتی ثانیه ای زودتر رسیدن هم غنیمتی است.
وسط حمله ی ما به جاهای خالی مرد میانسالی سر دو تا پسر جوان فریاد می زند: « آقا چه خبرته؟ چرا هل میدی؟ درسته جوونی ولی دلیل نمیشه...»
و دو پسر جوان می خندند و می گویند: « یکی دیگه بهت فشار آورده چرا سر ما خالی می کنی؟ »
مرد سرش را برمی گرداند بعد خیلی آرام دست مصنوعی اش را از جایش در می آورد و پشت کیفش پنهان می کند. با صدای ناله اش همه بر می گردیم و نگاه می کنیم به آستین خالی کاپشن که با حرکت های قطار تکان تکان می خورد.
|
+|
نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 18:22  توسط مسعود
|
صدایش می آید، می بارد و به کانال کولر می خورد. پتو را محکم تر روی خودم می کشم، نوک انگشتهایم را به هم می چسبانم تا گرم شوند. شماره ی جدید مجله ی فیلم را ورق می زنم، چشم هایم گرم خواب می شوند، مجله از دستم می افتد. بلند می شوم و چراغ اتاق را خاموش می کنم. از پنجره بیرون را نگاه می کنم، همچنان می بارد. می خزم زیر پتو، خودم را زیر پتو جمع می کنم و زیر لب می گویم:
« خوشحالم که این جای امن را دارم.»
|
+|
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 21:40  توسط مسعود
|
یک جور حس اضطراب و نگرانی و پریشانی توی فضای اطرافمان موج می زند. می چرخد و می چرخد، دور می شود، خوشحال می شوی که این حس ناامنی رهایت کرده است اما خیلی زود دوباره برمی گردد و گریبانت را می گیرد.
|
+|
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 19:30  توسط مسعود
|
یک- یکی دو روزی است افتاده ام به جان اتاقم. دارم اتاق تکانی می کنم و خدا می داند تا همین الان چقدر کاغذ، روزنامه و مجله بیرون ریخته ام و هنوز یک خروار کاغذ و کتاب و مجله مانده اند که هیچ جایی در اتاق برایشان ندارم و همین طور یک گوشه ی اتاقم روی هم تلنبار شده اند.
دو- مجله ی سینمایی تازه ای منتشر شده به اسم سینمای پویا. اولین شماره ی مجله مطالب خواندنی زیادی دارد. مصاحبه هایی با محمد رضا فروتن به مناسبت اکران اتوبوس شب، همایون اسعدیان به مناسبت پایان سریال راه بی پایان، حمید جبلی و ایرج طهماسب به مناسبت اکران رفیق بد، یک پرونده درباره ی فیلم اتوبوس شب همراه با مصاحبه با کیومرث پوراحمد و خسرو شکیبایی- اکران اتوبوس شب فکر می کنم از فردا شروع می شود اگر پیگیر و علاقمند کارهای پور احمد هستید پیشنهاد می کنم اتوبوس شب را از دست ندهید بخصوص که این بار پور احمد بعد از ساخت دوفیلم ناامید کننده ی گل یخ و نوک برج دوباره به سینمای مورد علاقه ی خودش برگشته است- یک گزارش جالب از بهاره رهنما از پشت صحنه ی فیلم دایره زنگی و کلی مطلب دیگر، یک دی وی دی رایگان خون بازی هم همراه این شماره ی مجله هست و انصافا آدم هایی که برای چاپ مجله دور هم جمع شده اند به قول سردبیر مجله از آشنایان قدیمی مشتاقان ادبیات سینما هستند. به این اسم ها دقت کنید:
شاهین امین، رامتین شهبازی، امیر صدری، محسن آزرم، مهرزاد دانش، سحر عصر آزاد، منصور ضابطیان، لیلی نیکو نظر و ...
همین طور که اولین شماره ی این مجله ی تازه به دنیا آمده را ورق می زدم با خودم فکر می کردم و سینمایی که به گفته ی دست اندرکارانش مرگش نزدیک است، سینمایی که مدتهاست تماشاگرانش با آن قهر کرده اند، سینمایی که سالنی برای عرضه ی محصولاتش ندارد واقعا نیاز به این همه مجله و هفته نامه و روزنامه دارد؟؟
سه- بعد از مدتها دارم یک مجموعه داستان خوب می خوانم. بلبل حلبی از محمد کشاورز. بزودی اینجا درباره اش خواهم نوشت.
چهار- صبح ها ساعت ده شبکه ی دو رامکال را دوباره نشان می دهد، گفتم که از دست ندهید!!!
رامکال که هنوز خاطرتان هست؟؟؟
پنج- این پست یک چیزی کم دارد که نمی دانم چیست...
|
+|
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 22:15  توسط مسعود
|
هفته ی آخر دوره ی آموزشی پشتم به شدت درد می کرد، نه می توانستم بنشینم، نه می توانستم راه بروم و موقع خوابیدن هم فقط می توانستم یکوری بخوابم. احتمال می دادم که در اثر بد حرکت کردن دنبالچه ام آسیب دیده باشد. صبح یکشنبه به بهداری پادگان مراجعه کردم، دکتر معاینه ای کرد و بعد گفت که اعزامم می کنند بیمارستان تا متخصص ارتوپد معاینه ام کند. توی بیمارستان متخصص ارتوپد بدون کوچکترین معاینه ای من را به متخصص مغز و اعصاب حواله داد. خانم دکتر متخصص مغز و اعصاب هم که توی اتاقش پرنده پر نمی زد و روی صندلی در حال چرت زدن بود، بدون اینکه من را معاینه کند فقط از روی نشانه هایی که برایش می گفتم برایم عکس کمر نوشت، به رادیولوژی مراجعه کردم، رادیولوژی برای روز بعدش برای گرفتن عکس کمر نوبت داد و یک عدد روغن کرچک هم دستم داد که برای گرفتن عکس با آمادگی کامل مراجعه کنم. خوردن روغن کرچک توی آن شرایط، توی یک پادگان آموزشی اصلا برایم ممکن نبود، چون در صورت خوردن روغن کرچک گلاب به رویتان باید تا صبح مسیر دستشویی- آسایشگاه را متر می کردم و تازه اصلا مشخص نبود که فردا هم با آمدن دوباره ام به بیمارستان موافقت کنند. دوباره به اتاق خانم دکتر مراجعه کردم و شرایطم را برایش شرح دادم و گفتم حداقل چیزی به من بدهید تا کمی از دردم کم کند تا در فرصت مناسب تری دنبال عکس و رادیولوژی بروم. نگاهی کرد و گفت تا عکس نگیرید هیچ کاری برایتان نمی توانم بکنم. گفتم حداقل یک معاینه ی ساده بکنید شاید تشخیص که داده اید اشتباه باشد، شما بدون این که من را یک معاینه ی ساده بکنید برایم عکس نوشته اید.
نگاهی کرد و بعد با لحن خیلی بدی گفت: « تو نیازی نیست کار من رو به من یاد بدی، همین حالا هم از اتاق من برو بیرون. »
بی هیچ حرفی از اتاقش بیرون آمدم، چرخی توی محوطه ی بیمارستان زدم، مینی بوس پادگان هم که گفته بود منتظرمان می ماند تا برگردیم رفته بود و باید تنها بر می گشتم پادگان...
از بیمارستان بیرون زدم، گفتم بگذار حداقل چرخی توی خیابان ها بزنم...
خیابان شریعتی و سینما ایران نزدیک بودند، مدتی توی خیابان شریعتی بالا و پایین رفتم و با خودم تکرار کردم: « من تنها ترین آدم این حوالی هستم، من ت ن ه ا ... »
بعد توی ساندویچ فروشی کنار سینما ایران نشستم و بعد از مدتها ساندویچ ژامبون مرغ و نوشابه سفارش دادم و با لذت و عیشی فراموش نشدنی ساندویچم را گاز زدم، مدت ها بود ساندویچ نخورده بودم و نوشابه هم که اصلا نمی خورم ولی نمی دانم ساندویچ و نوشابه ی آن روز چرا این قدر مزه کرد؟؟؟
چند روز بعد با مشورت با یکی از پزشکان خانوادگی فهمیدم تشخیصی که آن خانم دکتر عزیز داده اشتباه است و مشکلم چیز دیگری است...
پی نوشت-یک:
چرا این پست را نوشتم؟
پی نوشت-دو: این پست تقدیم می شود به ساندویچ فروشی کنار سینما ایران که یک روز...
لطفا نقطه چین را کامل کنید!!!
|
+|
نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 17:40  توسط مسعود
|
چرا هیچ چیزی پیدا نمی شود که من درباره اش یک پست جدید بنویسم؟؟؟
|
+|
نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 17:52  توسط مسعود
|
کلاس هایم از بهمن ماه شروع می شوند، از بهمن ماه دوباره اهواز خواهم بود. این روزها هم اهواز هستم. فردا برمی گردم تهران.
دوباره اهواز و دوباره خانه ی مادربزرگ، دوباره اتاقی که چهار سال دوره ی لیسانس در آن گذشت و یک سالی بود که بعد از رفتن من از اهواز خالی مانده بود، دوباره تنهایی های من و مادربزرگ. بعضی از کتابها و روزنامه ها و مجله هایم را اینجا گذاشته بودم به این امید که شاید دوباره برگردم و چقدر زود برگشتم. پارسال همین موقع بود که آمده بودم اهواز دنبال کارهای فارغ التحصیلی و تصفیه حساب با دانشگاه و حالا...
مادربزرگ عادت دارد که شبها زود می خوابد، چراغ ها را خاموش می کنم، تلویزیون را می بندم و می روم توی اتاقم. اتاقی که زمانی مال یکی از عمه ها بوده و بعد از قبولی من در دانشگاه و آمدنم به اهواز نصیب من شد.
باز من آمده ام که تنهایی های مادربزرگ را پر کنم، باز من آمده ام که سکوت این خانه را بشکنم، سکوتی که گاه به وحشتم می اندازد.
دیروز به دوستم می گفتم احساس می کنم در خلا هستم، هنوز فرصت می خواهم تا به زندگی روزمره و عادی برگردم. انگار هنوز از شوک ماههای پراتفاقی که گذشته است بیرون نیامده ام، فرصت می خواهم...
مادربزرگ خواب است و من اتاقم را مرتب می کنم، چقدر خاطره پشت در ها و دیوارهای این اتاق خوابیده است، روزنامه ها و مجله ها و کتابهایم را مرتب می کنم و با خودم فکر می کنم چقدر برنامه و ایده و کار برای روزهایی که در پیش است دارم، با خودم فکر می کنم چقدر برای زندگی کردن حریص تر شده ام، برای زندگی کردن و نگذشتن از لحظه ای حتی...
و با خودم فکر می کنم می دانم که باز هم روزها تکراری خواهند شد، می دانم که باز ساعتها را خواهم کشت، می دانم که باز سکوت این خانه و سکون این شهر خسته ام خواهند کرد اما باید پیش بروم...
پ.ن: اینجا که هستم کامپیوتر ندارم. پست هایم را در کافی نت می نویسم. تنها دلیلی که فرصت نمی کنم به همه تان سر بزنم و کامنت هایتان را جواب بدهم همین است. فردا که برگردم از خجالت همه تان در می آیم.
|
+|
نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 9:40  توسط مسعود
|
چرا همه ی کارها یکدفعه درست شد؟
چرا کارها بدون مشکل پیش رفت؟
هنوز در تعجبم!!!
-این روزها خیلی در گیرم، در اولین فرصت بر می گردم، حتما...
|
+|
نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 10:12  توسط مسعود
|
به آزادی سلامی دوباره خواهم داد...
من کارشناسی ارشد قبول شدم...
این روزها اهواز هستم و درگیر کارهای ثبت نام...
|
+|
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 17:20  توسط مسعود
|
از صبح هوا ابری بود، ابر سیاه و همه منتظر باران بودیم. منتظر اولین باران پاییزی، چند باری نم نم بارید اما از باران دل چسب پاییزی خبری نبود.
حالا نیم ساعتی است که باران می بارد، پنجره های آسایشگاه را بسته ایم. من روی تختم نشسته ام و همین طور زل زده ام به قطره های باران که روی شیشه پنجره می ریزند.
زل زده ام به بچه هایی که زیر باران از بوفه می آیند و از ترس خیس شدن زیر باران مجبورند بدوند.
زل زده ام به ماشین غذا که زیر باران می آید، نزدیک افطار است...
چرا همه ی بچه ها امروز این قدر پر انرژی اند؟؟ چرا همه امروز این قدر حرف برای گفتن دارند؟؟
سر و صدای بچه ها آسایشگاه را پر کرده است، سر و صدا آنقدر زیاد است که چند باری اخطار می گیریم که بخاطر سر و صدای زیاد تنبیه می شویم اما کیست که گوش کند ما کار خودمان را می کنیم...
سر و صداها، حرف ها و خنده ها همین طور بیشتر می شوند، باران هم شدید تر می بارد
و البته موعد تنبیه هم می رسد:
موقع تقسیم افطار همه به زیر باران فرستاده می شویم!!!
نوشته شده به تاریخ پانزده مهر ماه سال هشتاد و شش خورشیدی بعد از باریدن اولین باران پاییزی
|
+|
نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 21:17  توسط مسعود
|
فقط ده روز دیگر به پایان دوره ی اجباری آموزشی مانده است، فقط ده روز دیگر...
افسران آموزشی می گویند که این هفته کار زیاد داریم. قرار است برای رژه ی روز پایانی آماده شویم و باید از سان بیننده حتما خیلی خوب بگیریم.
ژ-3 هایمان را باید محکم به سینه هایمان بچسبانیم و فقط پا بکوبیم در حالی که گوش به صدای طبل داریم، خودشان می گویند این یک رقص نظامی است...
هَک، هُب، هِک...
هَک، هُب، هِک...
...
این وسط من یکی بی هیچ دلیلی دنبالچه ام آسیب دیده و به سختی می توانم بنشینم چه برسد به اینکه رژه هم بروم.
|
+|
نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 11:27  توسط مسعود
|
نمی دانم چرا بی دلیل به یاد جمعه بعداز ظهر های زمستان پارسال افتادم. زمستان پارسال من جمعه ها حوالی خیابان حافظ کلاس داشتم و هر جمعه بعدازظهر همراه بود با پیاده روی عصرگاهی به سمت خیابان انقلاب و کتابفروشی نیک، به سمت شهر کتاب خیابان حافظ، به سمت کافه گودو و ...
و چه جمعه های پرباری بود جمعه های زمستان پارسال و چقدر پربارتر می شد وقتی هوا تاریک می شد و آسمان میل باریدن به سرش می زد و من از سرما دست هایم را بیشتر توی جیب هایم می چپاندم.
و حالا می دانم که جمعه های زمستان پارسال رفته اند و کسی چه می داند زمستان امسال جمعه ها کجا هستم و چه می کنم؟؟؟
|
+|
نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 10:53  توسط مسعود
|
یک- زنده باد آزادی!
دو- سیاست چی ها احمق ترین و خودخواه ترین موجودات روی زمین اند!
سه- باید خوب و عمیق خوابید، آن قدر عمیق که تمام این فکر های پریشان از تن و روان خارج شود. بی هراس از هجوم هر کابوسی که روح و روانت را تسخیر کند.
چهار- در تعجبم که چرا این همه اصرار دارند در طول این دو ماه از ما مردان اهنین بسازند؟
پنج- آنجا که هستی باید به بله قربان گفتن عادت کنی. آدم هایی هستند که دوست دارند توی سرت بزنند و تو فقط باید بگویی بله جناب! چشم جناب! فهمیدم جناب!
می گویی فهمیدم جناب در حالی که هیچ چیز نفهمیده ای، می گویی بله جناب تا از جهنم شان فرار کنی و بعد توی دلت به این دن کیشوت ها می خندی.
باید عادت کنی، به همه چیز باید عادت کنی. به غذای بد، به خواب کم، به توهین و تحقیر و تبعیض...
آمده ای مرد شوی، آمده ای آدم شوی. هرچه که پیش از این بودی برای خودت بودی.
شش- به زندگی احتیاج دارم، به آرامش. به فرهنگ احتیاج دارم، به فهم و درک و شعور و حرف حق.
هفت- گاهی برای فرار از این همه فشار به ریسمان خاطره ها چنگ می زنم.
هشت- اول مهر نزدیک است. هر چند دیگر دوست ندارم به سال های مدرسه بر گردم اما تمام این سالهای بعد از دوران مدرسه اول مهر مثل یک بچه مدرسه ای از خواب بیدار می شوم، لباس می پوشم و گشتی توی خیابان های اطراف خانه مان که پر از مدرسه است می زنم، حالی دارد دیدن بچه مدرسه ای ها و پدر ها و مادر هایشان. امسال در این چهار پنج سال اخیر اولین سالی است که نمی توانم این کار را بکنم. به جایش می خواهم قصه ی مادری را بنویسم که بچه اش را همین فردا پس فردا به کلاس اول می فرستد البته اگر فرصتی دست بدهد. فرصت که زیاد است اگر خستگی مانع نشود.
نه- شرمنده که فرصت نمی کنم بهتان سر بزنم و جواب کامنت ها و ایمیل هایتان را بدهم. در اولین فرصت وقتی دوباره به زندگی عادی و معمولی و دوست داشتنی خودم برگشتم از خجالت همه تان در می آیم.
ده- عرضی نیست. امری نیست؟؟؟
|
+|
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 21:11  توسط مسعود
|
سرباز وظیفه ای یکبار روی دیواری نوشته بود: « به یاد روز هایی که می میرند سکوتی می کنم سنگین تر از فریاد. »
|
+|
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 18:21  توسط مسعود
|
رفقا همگی خوب و خوش اید؟؟
امروز حال بچه ی دبستانی را داشتم که زنگ مدرسه اش خورده و پشت در مدرسه منتظر مانده تا در باز شود و هیاهو کنان از مدرسه بیرون برود.
|
+|
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 19:0  توسط مسعود
|
دیروز رفتم میدان امام حسین. باید لباس هایم را کوتاه می کردم، اتیکت اسم و مشخصات چاپ می کردم و می دادم به خیاط که روی لباس ها بدوزد. کلی وسیله بود که باید از مغازه های نظامی فروشی می خریدم. دفترچه ی جیبی آبی رنگ، دفترچه ی مرخصی آبی رنگ، جاصابونی آبی رنگ، آینه آبی رنگ، پوشه ی آبی رنگ و ....
کلا الان به رنگ آبی در آمده ام!!!
لباس هایم را دادم به خیاط تنگ و کوتاه کند، کنار شلوارم باید نوار قرمز رنگ و سر آستین هایم باید نوار زرد رنگ می دوختم. خیاطی مغازه ی تنگ و کوچک و کثیفی بود بالای یکی از پاساژ های میدان امام حسین و خیاط پسر جوانی بود هجده نوزده ساله که به گفته ی خودش قرار بود چند ماه دیگر او هم سرباز شود. ایستادیم با هم به حرف زدن و طبق عادت همیشگی من تمام مشخصات شخصی ام را در اختیارش می گذارم و او هم تا جایی که می تواند می پرسد: بچۀ کجایی؟ چند سالته؟ تو دانشگاه چی خوندی؟ کجا می شینید؟ و ...
کارش که تمام می شود می پرسم: چقدر بدهم؟
می گوید: هفت هزار تومان
چشم هایم را گرد می کنم و می گویم: هفت هزار تومان برای تنگ و کوتاه کردن یک شلوار و دوختن چند نوار رنگی و دو تا اتیکت.
می گوید: زیاده؟ خوب شیش و نیم بده.
می گویم: نه، خیلیه. اصلا من اینقدر پول همراهم نیست.
در همین لحظه صاحب کارش وارد می شود و می پرسد: آقا بچه کجایی؟
می گویم: همین تهران.
نگاهی به شاگردش می کند، با نگاه چیزی به هم می گویند و او می رود.
پسرک دوباره زورش را می زند: آقا شما شیش تومن بده.
دو تا اسکناس دو هزار تومانی به سمتش دراز می کنم و می گویم: بیشتر از این ندارم.
اسکناس ها را می گیرد و می گوید: آقا از من راضی باشی.
از مغازه بیرون میزنم، سوار ماشین می شوم و می روم سری به کتابفروشی های کریم خان بزنم. اول می روم کتابفروشی نشر چشمه. چشمم توی ویترین می افتد به کتاب جدیدی از نویسنده ی کانادایی « آلیس مونرو » که مژده دقیقی ترجمه کرده و نشر نیلوفر هم چاپش کرده است. به یکی از فروشنده های نشر چشمه می گویم « فرار » را می خواهم. می گوید همین یکی باقی مانده است که توی ویترین است می گویم که برایم بیاوردش. توی ویترین کتابفروشی نشر نی چشمم می افتد به کتاب جدیدی از گلی ترقی به نام « بزرگ بانوی هستی » ، این یکی را هم می گیرم.
می خواهم برگردم ساعت نزدیک به هشت است، دست می کنم در جیب هایم، تنها چیزی که باقی مانده یک اسکناس صد تومانی است و تمام خود پرداز های بانکهای کریم خان و اطراف یا خرابند یا پول ندارند یا تقاضای پوزش دارند و ...
بماند که چطور به خانه برگشتم، الان اصلا حوصله ندارم که بقیه اش را تعریف کنم!!!
|
+|
نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 15:51  توسط مسعود
|