تجربه های آزاد
عرصه های مکرر را می کاوم، هجرتی دوباره شاید...
اگر تجربه های آزاد را می خواندید لطف کنید و از این به بعد چند قدم دورتر بیایید تا وردپرس. لینک ما را هم لطفا اصلاح بفرمایید. آدرس جدید تجربه های آزاد: این جا کلیک کنید. خسته ام اما... و بی حوصله... بوی ِ پاییز می آید، پاییز ِ تهران ِ خاکستری و من دلم می خواهد از این جا بروم. از آسمان تهران خبر می رسد؛ درگیری ها به آن بالا هم رسیده است. دو- آدم هاي تئاتر اين روزها به آدم هاي واقعي ِ ما نزديك ترند و مي شود تحمل شان كرد. توي ِ صف مي ايستي و حتي نمايش هاي ِ ديده شده را چند باره مي بيني. قبل اش مي شود راسته ي كتابفروشي هاي خيابان انقلاب را هم پياده گز كرد و به روزهايي فكر كرد كه اين خيابان پر از تازگي بود و پر از كشف ِ تازگي. مرثيه اي براي يك سبك وزن را ديدم و دوستش نداشتم، هرچند از ديدنش پشيمان نيستم و انتهاي ِ نمايش هم با رضايت ِ تمام بازيگران و كارگردان را تشويق كردم. آخر فكر كنيد افشين هاشمي و هدايت هاشمي و نگار عابدي كه هركدام به تنهايي براي لذت بردن از يك نمايش كافي اند و بلا تشبيه هركدام مي توانند محمدرضا گلزار تئاتر محسوب شوند جلوي رويتان ايستاده باشند و چهل و پنج دقيقه ي تمام سعي كرده باشند تو را بخندانند بعد با شوق و احترام از روي ِ صندلي ات بلند نشوي و تشويق شان نكني؟ نمايش يك خط داستاني دارد كه بقيه كنش و واكنش ها حول محور همين خط ِ داستاني كمرنگ شكل مي گيرند. هدايت كه آدمي مذهبي است به افشين، يكي از همسايگانش پول غرض مي دهد و بعد در طول ِ نمايش با وجود سادگي و حسن نيتي كه دارد مدام در معرض حمله و تهديد ِ افشين قرار مي گيرد تا جايي كه از خير ِ پولي كه قرض داده هم مي گذرد. شروع هر صحنه يادآوري مي كند كه گويي در رينگ ِ بوكس هستيم- دقيقا شبيه حال و هوايي كه اين روزها دارم - و عنوان هر صحنه با راند اول، راند دوم و... مشخص مي شود و از طرف ِ تمام ِ شخصيت ها ضربه اي به هدايت وارد مي شود. حالا اين وسط انواع و اقسام ِ متلك ها و شعارها هم بود كه شخصيت هاي نمايش نثار هم مي كردند و قرار بود تماشاگران را به اين نتيجه برساند كه همه ي اين ها ارجاعاتي است كه به اوضاع و احوال اين روزهاي جامعه اشاره دارد، بخصوص اشاره به نام ِ فاميلي ِ هدايت عامل هاشمي كه روي اين عامل هاشمي بودن زياد تكيه مي شد و احتمالا در راستاي ِ همان ارجاعات به موضوع هاي ِ روز قرار مي گيرد. گفتم كه نمايش را دوست نداشتم ولي آمار تماشاگران ِ نمايش و صف بليت هاي ِ پيش فروش و بليت هاي ِ فروخته شده ي تا آخر هفته و خنده ها و تشويق هاي تماشاگراني كه كافي است بشنوند با يك نمايش كمدي سروكار دارند تا به همه چيز نمايش بخندند نشان مي دهد كه تماشاگران مرثيه اي براي يك سبك وزن را دوست داشته اند. تصاوير نمايش+يك نگاه به نمايش+گفت و گو با ايوب آقاخاني، كارگردان نمايش+یادداشت رضا موسوی درباره ی عکاسی از نمایش الفی همزادِ خیلی از بچه های شهرنشینی بود که دوره ی کودکی شان در دهه ی شصت گذشت و دهه ی شصت دهه ی عجیب و عزیزی بود. الفی اتکینز+گونیلا برگستروم، خالق الفی+گفت و گوی شرق با گونیلا برگستروم+دانلود تیتراژ الفی+یادداشت قبلی خودم درباره ی الفی دومی با خوش خیالی تمام گفت: «من معمولا فریادهام رو زیر ِ آب می کشم.» سه شنبه ظهر، وقت ِ حرکت یک نفر گفت: «از تونل ِ کندوان که بیرون بریم جهنم رو به چشم ِ خودتون می بینید.» سه شنبه عصر، کنار اتوبان یادگار امام زیر آفتاب ِ داغ ایستاده بودیم و ماشین مان را تماشا می کردیم که وسط اتوبان له شده بود. صدای بوق ِ ماشین ها و فحش هایی که راننده ها نثار همدیگر می کردند، البته جزیی از موسیقی متن صحنه بود. دو- در قسمتی از کتاب گفتگوی ناصر حریری با نجف دریابندری* صحبت از تاریخچه ی داستان نویسی فارسی می شود و دریابندری در جواب سوال حریری که از تاثیر روند تحولات تاریخی بر فراز و نشیب های داستان نویسی فارسی می پرسد، این طور می گوید: « اگر هدایت سی سال دیگر زنده می ماند، و اگر دولت مصدق به آن صورت بر نمی افتاد و به موقع جای خودش را به دولت دیگری از نوع خودش می داد، خوب بدیهی است که اولا صحنه ی ادبیات و داستان نویسی فارسی زیر سایه ی آدمی مثل هدایت رنگ دیگری پیدا می کرد، ثانیا فضای سیاسی و اجتماعی ما چیز دیگری از کار درمی آمد. طبیعی است که روحیه و کار هیچ نویسنده ای از این تفاوت ها نمی توانست برکنار بماند.» چند روز پیش که این گزارش روزنامه ی اعتماد را می خواندم یاد حرف های دریابندری افتادم. سه- عصر جمعه ی غمگینی بود. * یک گفت و گو/ ناصر حریری با نجف دریابندری/ نشر کارنامه دو- این پست خواب بزرگ را دوست دارم. بخصوص آن تکه ای که می گوید: « باید دوباره خودمان بشویم. مبادا خجالت بکشیم از فیلم دیدن و قصه و شعر خواندن در این روزها. از لذت بردن. از نیشخند دائمیمان به دنیا. مبادا دریغ کنیم از خودمان، همه آن چیزهایی که ما بودن ما را میسازد. ما بودن ما چهار تا و نصفی را میسازد. » سه- حیف از سیف ا... داد که فیلم های بیشتری نساخت. امروز تلویزیون فیلم بازمانده را پخش کرد. چهار- یک نفر این جا دلش تنگ است... پی نوشت: دارم می روم دریا، از فردا چند روزی نیستم. دو- اصولا آدمی هستم که دوست دارم دیگران را در چیزهایی که دوست دارم شریک کنم. مثلا کتاب ها، فیلم ها، مجموعه ها، مجله ها و چیزهایی از این دست را که خوشم بیاید به دیگران معرفی می کنم. بارها شده مثلا در کتابفروشی یا پشت ِ گیشه ی سینما صحبت های دیگران را شنیده ام و مثلا کتاب یا فیلمی را بهشان پیشنهاد کرده ام. بعضی هایشان با قیافه ی عاقل اندر سفیه از فضولی ِ بی مورد ِ من نگاهم کرده اند و بعضی ها تشکر کرده اند و رفته اند. حالا بهتر شده ام، قبل از این مثلا با یکی از اطرافیان می رفتیم دیدن فیلمی که من خوشم آمده بود یا کتابی را که دوست داشتم می دادم یکی بخواند و مدام طرف را زیر نظر داشتم ببینم خوشش آمده یا نه؟ حالا بیشتر به حظ و لذت ِ خودم فکر می کنم. چون فهمیده ام در اکثر موارد خوش آمدن نسبی است و هیچ دلیلی ندارد که چیزی که من دوست دارم مورد علاقه ی یکی دیگر هم باشد. اصلا علاوه بر نسبی بودن شرایط طرف مقابل هم تاثیر زیادی در خوش آمدن یا بد آمدن دارد. در همین یکی دو هفته ی گذشته سه نفر از دوستان و اطرافیان که کتاب یا فیلم یا موسیقی بهشان پیشنهاد کرده بودم با دیالوگی شبیه یه این با من رو به رو شدند: « این چی بود به من معرفی کردی؟ نصفه نیمه ولش کردم... لطف کن دیگه به من از این پیشنهاد ها نده. » سه- نمی دانم مجله ی نشانی را که محمد صالح علا در می آورد را می خواندید یا نه؟ در آخر هر شماره اش صفحه ای داشت شبیه به برگه های تقویم با عنوان جدول برنامه ریزی هفتگی و خود صالح علا با خط خودش کارهایی را که در طول یک ماه می خواست انجام بدهد در این صفحات می نوشت که اغلب هم پیشنهاد برنامه های ِ فرهنگی، هنری طول ِ ماه بود و چه لذتی داشت آشنایی و باخبر شدن از هرکدام از این برنامه ها. حالا خودم یکی از تقویم های کهنه و قدیمی را گذاشته ام برای این کار و کارها و برنامه هایی که در طول هر هفته می خواهم انجام بدهم اول هر هفته می نویسم و بعد هرکدام را که انجام دادم خط می زنم. این جور هم کارهای روی نظم- که برای من کلمه ی گم شده ای است- پیش می رود، هم به برنامه هایم می رسم و هم اگر مجبور به انجام کاری باشم و به هر دلیل حوصله ی انجام دادنش را نداشته باشم- مثل مورد یک - آن قدر جلوی رویم می ماند تا برای رهایی از عذاب وجدان احتمالی، آن کار را انجام بدهم و خیال ِ خودم را خلاص کنم. فکر می کنم اگر آن هفته های آخر ِ خرداد آن قدر دلم را به اتفاقی که قرار بود بیافتد خوش نکرده بودم، اگر گوش هایم را گرفته بودم و آن همه صدا را نشنیده بودم، اگر چشم هایم را بسته بودم و آن همه شور و شوق و لبخند و مهربانی را ندیده بودم شاید، فقط شاید خیلی راحت از کنار تمام خبر های بدی که لحظه به لحظه ی این روزهای همه ی ما را پر کرده است می گذشتم. کاش یک نفر به من یاد می داد که چطور وسط ِ خبرهای بد، وسط بحران ها و اتفاق های پی در پی می شود زندگی هم کرد؟ چطور می شود هنوز به معنای خوش بختی فکر کرد؟ چطور می شود راحت خندید؟ چطور می شود هنوز حرف زد، درباره ی هزار کوفت و زهر مار دیگر بحث کرد؟ نمی دانم چطور می شود در زندگی و نوشتن غرق شد؟ نمی دانم این همه آدم چرا نوشتن را تحریم کرده اند؟ نمی دانم اصلا انگیزه و مجالی برای نوشتن و زندگی و فکر کردن و خواندن و چه و چه و چه باقی مانده است یا نه؟ پی نوشت: منفعل نیستم، بی انگیزه، خاموش یا هر چیز دیگری. این روزها فقط به زندگی و بودن و دیدن فکر می کنم. من نه، ما هنوز حرف های نگفته و کارهای نکرده بسیاری داریم. برای ِ من وقت ماندن و ایستادن نیست.




| Design By : Night Skin |







