تبليغاتX
تجربه های آزاد
 
تجربه های آزاد
 
 
عرصه های مکرر را می کاوم، هجرتی دوباره شاید...
 
یکروز به شیدایی، در زلف تو آویزم
زان دو لب شیرینت، صد شور برانگیزم.

 

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 19:18  توسط مسعود 
حالا آن جا می بوسند و می نوشند و دود می کنند کنار آتش و سرما.
حالا آن جا یکی از آن هم شنگولان، به یاد ما می افتد.
ستاره ای از شیب نیلی می لغزد بر صورتی دوشیزه.
پرهیب ات بر این کویر در آرزوی که سرگردان ماند؟

از فاصله های نوری خود را می دزدم تا این جا.
حبس می کنم هیولا را در معنایی دشوار.
گریز گاهی مجو
از نور ناگریزی
ای ظلمتی که من بودی.

خروس به آخرین نوبت می خواند، صداش گرفته.
اژدها به عادت بیدار می شود.
این ناشتائی ناچیز تر از اشتهای ماست.
خواب می دیده ام
که جهان را به دم در کشیده ام.

نور گرسنگی و معرفت
مرا دم به دم
کم رنگ تر کرده است چنان
که از کویر باز نشناسدم کسی
جز اژدهایی فرو افتاده از فواصل نوری.*
* جواد مجابی
 |+| نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 20:9  توسط مسعود 
پرده را برداريم:
بگذاريم بلوغ، زير هر بوته كه مي خواهد، بيتوته كند.
بگذاريم غريزه پي بازي برود.
كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند.
چيز بنويسد.
به خيابان برود.
ساده باشيم.
ساده باشيم چه در باجه بانك، چه در زير درخت...*
* هشت كتاب/ سهراب سپهري

پي نوشت: يادنامه سهراب سپهري را در شماره جديد مجله شهروند امروز از دست ندهيد.
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:19  توسط مسعود  | 
بشکاف قلب مرا
بکار مته ی برقی ات را بر سینه ام ای لوله کش جوان
جرم های مرا بشوی
پنجاه سال است که با آن مدارا کرده ام
همیشه با آب باران و نمک شست و شویش داده ام
حالا مانده ام دلخوش یک نیلوفر!
ببین کجای درونم نشتی دارد
که روحم شتک می زند
ببین اگر ماسه می خواهد و کمی مهر
از مین ماه و کمی دل مدد بگیرم.*
* محمد علی سجادی

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 9:44  توسط مسعود 
« فصل، حالا فصل گوجه و سیب و خیار و
 بستنی اس
چن روز دیگه، تو تکیه، سینه زنی اس
ای علی، ای علی دیوونه!
تخت فنری بهتره، یا تختۀ مرده شور خونه؟
گیرم تو هم خودتو به آب شور زدی
رفتی و اون کولی خانومو به تور زدی
ماهی چیه؟ ماهی که ایمون نمیشه، نون
نمیشه
از سر تا پا بو می گیره
بوت تو دماغا می پیچه
دنیا ازت رو می گیره
بگیر بخواب، بگیر بخواب
که کار باطل نکنی
با فکرای صد تا یه غاز
حل مسایل نکنی
سرتو بذار رو نازبالش، بذار به هم بیاد چشت
قاچ زینو محکم چنگ بزن که اسب سواری
پیشکشت! »*
* قسمتی از شعر علی کوچیکه/ فروغ فرخزاد
 |+| نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 12:9  توسط مسعود 
شخصی به هزار غم گرفتارم
در هر نفسی به جان رسد کارم
بی ذلت و بی گناه محبوسم
بی علت و بی سبب گرفتارم
در دام جفا شکسته مرغی ام
بر دانه نیوفتاده منقارم
خورده قسم اختران به پاداشم
بسته کمر آسمان به پیکارم
محبوسم و طالع است منحوسم
غمخوارم و اخترست خونخوارم
امروز به غم فزونترم از دی
و امسال به نقد کمتر از پارم
یاران گزیده داشتم روزی
امروز چه شد که نیست کس یارم؟
هر نیمه شب آسمان ستوه آید
از گریۀ سخت و نالۀ زارم
بندی است گران به دست و پایم در
شاید که بس ابله و سبکبارم
محبوس چرا شدم نمی دانم
دانم که نه دزدم و نه عیارم
بسیار امید بود بر طبعم
ای وای امید های بسیارم
قصه چه کنم دراز بس باشد
چون نیست گشایشی ز گفتارم*
* مسعود سعد سلمان
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 12:44  توسط مسعود 
زندگی
خاک و آب
ابر و باد،
چشمه و سراب،
آفتاب،
خاک و آب و ابر و باد و آفتاب.

زندگی
پا و راه،
دست و کار
خنده، آه،
بازی و نگاه،
کار و شادی و غم و امید و خواب*
* باغ ستاره ها/ محمود کیانوش/ کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان
 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 18:39  توسط مسعود  | 
کنار فقر گلبانوی ایثار
که می فروشه تنش رو
تیکه تیکه
کنار مرد دریا بغض خسته
که وامی باره از هم
چیکه چیکه
به من چه سرخی میخک تو مهتاب؟
به من چه رقص نیلوفر روی آب؟
قفس، بارونه کابوس کبوتر
به من چه کوچه باغ شعر سهراب؟

ایرج جنتی عطایی
 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 19:37  توسط مسعود  | 
«... غم دل با تو گویم، غار!
بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟»
صدا نالنده پاسخ داد:
«... آری نیست! »*
* مهدی اخوان ثالث/ قصه شهر سنگستان/ از این اوستا

 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 10:26  توسط مسعود 
بایدامشب بروم

باید امشب چمدانی را که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد،بردارم

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.

سهراب سپهری
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 21:48  توسط مسعود  | 

شبنم صبحگاهی
به هیچ کار دنیا نمی آید.
نور ماه بر درختان کاج ( ذن هایکو )/ جاناتان کلمنتس/ ترجمه ی نیکی کریمی/ نشر چشمه

 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 18:1  توسط مسعود  | 
دوست دارم صدای فروغ در گوشم زمزمه کند:
دستهایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد
می دانم، می دانم، می دانم
و پرستو ها در گودی انگشتان جوهری ام تخم خواهند گذاشت

و بعد من و همه ی آدمهای دنیا بخوانیم:
دستهایمان را در باغچه می کاریم
سبز خواهیم شد
می دانیم، می دانیم، می دانیم
 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 20:37  توسط مسعود  | 
غایب همیشه حاضر
تو رو باید از کی پرسید؟
تو رو باید با چی سنجید؟
 |+| نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 17:34  توسط مسعود  | 
زئوس، حتی زئوس هم یارای گشودن این تورها را ندارد
که از سنگند و به دور منند. مغزم فراموش کرده است
کسانی را که من در طی راه دیده ام،
راه نفرت بار دیوارهای یکنواخت،
که سرنوشت من است. تالارها به نظر راست می رسند
اما مزورانه پیچ می خورند، دایره هایی پنهانی می سازند
در ته خط سالیان، و طارمی ها
از گذشت روزها صاف و صیقلی شده اند.
اینجا، در این غبار نیم گرم مرمرین،
ردپاهایی هست که مرا به وحشت می اندازد.
هوای تهی شامگاهی صدای ناله به همراه دارد،
یا پژواک غمناک ناله را.
می دانم که آنجا در میان سایه ها
آن دیگری کمین کرده است، که وظیفه اش
به پایان رساندن انزوایی است که این دوزخ را می تند و می بافد،
خون مرا طلبیدن است، و بر سفره ی مرگ من پروار شدن.
ما یکدیگر را می جوییم. آه چه می شد اگر
این آخرین روز تضادهای ما بود!
-هزارتوهای بورخس/ خورخه لوئیس بورخس/ ترجمه ی احمد میرعلائی/ کتاب زمان
 |+| نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 18:25  توسط مسعود 
هیچ صیادی در جوی حقیری
که به گودال می ریزد
مرواریدی صید نخواهد کرد.

فروغ فرخزاد
 |+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 20:3  توسط مسعود  | 
می گویند

در میان ِ کلام ِ مقطع و خاموش ِ نفس ها

پیچکی می روید

با برگ های داس

تا راه رسیدن به ایستگاه را

هموار کند.

نگران نباش

باران که بگیرد

تمام راه دوباره سبز می شود.

- بانو و آخرین کولی سایه فروش/ کیکاووس یاکیده/ نشر کاروان

پ.ن: نگرانم... انگار که وقوع فاجعه ای را پیشاپیش حدس زده باشم.

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 20:33  توسط مسعود 
چرا باز هم غم؟

چرا باز دلشوره های دمادم؟

پسینگاه جمعه

همان لحظه های هبوط!

همان وقت میلاد آدم!

-گلها همه آفتابگردانند/ قیصر امین پور

 

 |+| نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 12:26  توسط مسعود 
وارونه که نگاه کنی
درخت ها را توی هوا در حال تاب خوردن می بینی
اتوبوس ها را معلق و ساختمان ها را آویزان می بینی
چه خوب است بعضی وقتها هم
دنیا را از زاویۀ دیگری ببینیم.
شل سیلور استاین
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 16:1  توسط مسعود  | 
تو فکر یک سقفم/ یک سقف رویایی/ سقفی برای ما/ حتی مقوایی/ تو فکر یک سقفم/ یک سقف بی روزن/ سقفی برای عشق/ برای تو با من/ زیر این سقف اگه باشه/ می پیچه عطر تن تو/ لختی پنجره هاشو/ می پوشونه پیرهن تو/ زیر این سقف/ خوبه عطر خود فراموشی بپاشیم/ آخر قصه بخوابیم، اول ترانه پاشیم...
ایرج جنتی عطایی
- ترانه ی سقف را با صدای فرهاد از اینجا بشنوید.
 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 17:31  توسط مسعود 
یکروز بلند آفتابی
در آبی بیکران دریا
امواج ترا به من رساندند
امواج ترانه بار تنها
چشمان تو رنگ آب بودند
آندم که ترا در آب دیدم
در غربت آن جهان بی شکل
گوئی که ترا بخواب دیدم
از تو تا من سکوت و حیرت
از من تا تو نگاه و تردید
ما را میخواند مرغی از دور
میخواند به باغ سبز خورشید
در ما تب تند بوسه می سوخت
ما تشنۀ خون شور بودیم
در زورق آبهای لرزان
بازیچۀ عطر و نور بودیم
میزد، میزد، درون ذریا
از دلهرۀ فرو کشیدن
امواج، امواج نا شکیبا
در طغیان بهم رسیدن
دستانت را دراز کردی
چون جریانهای بی سرانجام
لبهایت با سلام بوسه
ویران گشتند روی لبهام
یک لحظه تمام آسمان را
در هاله ای از بلور دیدم
خود را و ترا و زندگی را
در دایره های نور دیدم
گویی که نسیم داغ دوزخ
پیچیده میان گیسوانم
چون قطره ای از طلای سوزان
عشق تو چکید بر لبانم
آنگاه ز دوردست دریا
امواج به سوی ما خزیدند
بی آنکه مرا بخویش آرند
آرام تو را فرو کشیدند
پنداشتم آن زمان که عطری
باز از گل خوابها تراوید
یا دست خیال من تنت را
از مرمر آبها تراشید
پنداشتم آن زمان که رازیست
در زاری و هایهای دریا
شاید که مرا بخویش می خواند
در غربت خود، خدای دریا
فروغ فرخزاد/ کتاب اسیر
- ترانۀ دریائی را با صدای شهرزاد سپانلو  از اینجا بشنوید.

-وبلاگ شهرزاد سپانلو که البته به زبان انگلیسی است.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:55  توسط مسعود 
امروز، اول اردی بهشت روز بزرگداشت سعدی شیرازی است، یکی از حکایت های گلستان را اینجا می گذارم، بخوانید و حظ اش را ببرید:
همراه کاروانی پیاده به سفر رفته بودم و از روی غرور جوانی جلوتر از همه حرکت می کردم. شبانگاه چون خیلی خسته بودم در پای تپه ای نقش بر زمین شدم و خوابیدم. پیرمردی که در آخر کاروان حرکت می کرد مرا دید و گفت: چرا خوابیده ای؟ این جا که جای استراحت کردن نیست. گفتم: نمی توانم راه بروم. گفت: نشنده ای که گفته اند: « رفتن و نشستن به که دویدن و گسستن»
ای که مشتاق منزلی مشتاب
پند من کار بند و صبر آموز
اسب تازی دو تک رود به شتاب
و اشتر آهسته می رود شب و روز
 |+| نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 20:54  توسط مسعود  | 
یکی بود، یکی نبود
توی دریا، بر آبادی نور
پشت کوه های بلند، یه جای دور
یه پری آتیشپاره، قد نخود
دس به کمر، سرتق و قد
یه خوشگلک، گوله نمک
همش پی دوز و کلک
تپل مپل، نون بربری
دستاش کثیف و جوهری
دمش هوا، سرش فکل
یه دختر حسابی خل
ته تغاری، بچه ننه
انگار طلبکار از همه
قهر و حسود
کنج خونه اش نشسته بود
صبح که می شد به فکر جنگ
با تیرکمون و قلوه سنگ
دنبال ماهیا می کرد
چشاشون و سیا می کرد
پر می کشید مثل خروس
می زد تو فرق اختاپوس
می گفت که دریا تاریکه
یه جوب خشک باربکه
حوصله ام سر اومده
کفرم دیگه در اومده
نه کافه ای، مغازه ای
نه اتفاق تازه ای
همه کچل، همه خواب
گندیده توی مرداب
یه مشت نهنگ و ماهی
پوسیده تو سیاهی
تو این دیار مرده
دنیای آب برده
شده ام یه ماهی دودی
نفله می شم به زودی
پاشم برم به بندر
به کافۀ غضنفر
به سینما، عروسی
کلاس انگلیسی
دنیای آدمیزاد
درخت و خورشید و باد
کنار مردم پاک
خونه کنم روی خاک
پری بلا!
ماهی طلا!
شکر خدا، جات توی دریا راحته
دریا جهان نعمته
هرچی بخوای، خورد و خوراک فراهمه
کور و کچل نیستی پری! چی چیت کمه؟
نگا بکن دور و ورت
پشت سرت
دریا جهان خیرگی س
یه لحظۀ همیشگی س
ملال عادت نداره
تیک تاک ساعت نداره
بدون دیوار و دره
شروع بعد از آخره
حیف که نصیحت و پند
بکن نکن، چون و چند
یاسین به گوش خر بود
پری حسابی کر بود...
دریا پری کاکل زری/ گلی ترقی
- گلی ترقی کتابش را به بچه های بزرگ و بزرگ های بچه تقدیم کرده است. چند وقتی است که کتاب بالینی ام شده است دریا، پری، کاکل زری.... هر شب قبل از خواب چند صفحه ای می خوانم، مثل لالایی می ماند.
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 18:45  توسط مسعود 
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند
عتاب یار پریچهره عاشقانه بکش
که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند
ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند
هر آنکه خدمت جام جهان نما بکند
طبیب عشق مسیحا و مست و مشفق لیک
چو درد در تو نبیند کرا دوا بکند
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند
ز بخت خفته ملولم بود که بیداری
بوقت فاتحۀ صبح یک دعا بکند
بسوخت حافظ و بویی بزلف یار نبرد
مگر دلالت این دولتش صبا بکند
حافظ شیرازی

- این روزها حالم خوب است. هوا ابری است و من عجیب این هوای ابری را دوست دارم. این روزها دایم شعر می خوانم. این روزها مدام چیزی را با خودم زمزمه می کنم. این روزها حالم خیلی خوب است. دوستی می گوید وقتی همه چیز خوب است به یک چیز شک کن، به چه چیز شک کنم؟؟؟؟
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 13:46  توسط مسعود  | 
آنشب که تو در کنار مایی روزست
وآنروز که با تو میرود نوروزست
دی رفت و به انتظار فردا منشین
دریاب که حاصل حیات امروزست
سعدی
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 18:29  توسط مسعود  | 
یک-بچۀ تلویزیونی
داستان جیمی ویزیون یک داستان واقعی است./ جیمی ویزیون خیلی تلویزیون دوست داشت/ مثل شما!/ او تمام روز تلویزیون تماشا می کرد./ تمام برنامه های صبح و همۀ برنامه های شب،/ بعلاوۀ برنامه های وسط روز را می دید./ آنقدر که رفته رفته لاغر و زرد انبو شد./ اما باز هم تماشا کرد، آنقدر که به صندلیش چسبید،/ و چشمهایش باز باز ماند./ و چانه اش به شکل پیچ تلویزیون در آمد!/ و از لای موهایش دو آنتن سبز شد!/ مغزش به لامپ تلویزیون تبدیل شد!/ و صورتش مثل صفحۀ تلویزیون شد!/ به جای گوشش هم دو دکمه در آمد،/ که تق و تاق صدا می دادند./ یک رشته سیم هم از پشتش بیرون زد،/ که مثل دم بود!/ حالا همۀ ما دور تا دور می نشینیم/ و به جای تلویزیون، جیمی ویزیون تماشا میکنیم!

-فکر می کنید اگر تمام طول تعطیلات عید من هم مثل جیمی پای رسانۀ ملی! بنشینم عاقبت من و جیمی سرنوشت یکسانی پیدا کنیم؟

دو-کانالها
کانال یک: یکنواخت
کانال دو: اخبار
کانال سه: برفک
کانال چهار: بی معنی
کانال پنج: زر و زر
کانال شش: خراب
کانال هفت و کانال هشت: فیلمهای تکراری و خسته کننده
کانال نه: وقت کشی
کانال ده: مال شما نیست، بچه جان!
می آ یی با هم کمی گپ بزنیم؟

-خب خوشبختانه مال ما شش تا بیشتر نیست!!!!
شعرها از مجموعۀ آقای باکلاه و آقای بی کلاه/ شل سیلور استاین/ ترجمۀ رضی هیر مندی/ کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 20:56  توسط مسعود  | 
هنوز در سفرم
خیال می کنم
در آب های جهان قایقی است
... به گوش روزنه های فصول می خوانم
و پیش می رانم!
سهراب سپهری
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 18:52  توسط مسعود  | 
من تشنۀ این هوای جان بخشم
دیوانۀ این بهار و پاییزم
تا مرگ نیامدست برخیزم
در دامن زندگی بیاویزم!
فریدون مشیری
 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 9:31  توسط مسعود  | 
پشت شیشه برف می بارد
پشت شیشه برف می بارد
در سکوت سینه ام دستی
دانۀ اندوه می کارد
مو سپید آخر شدی ای برف
تا سر انجامم چنین دیدی
در دلم باریدی...ای افسوس
بر سر گورم نباریدی
چون نهالی سست می لرزد
روحم از سرمای تنهایی
می خزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی
دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق، ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام، از عشق هم خسته
غنچۀ شوق تو هم خشکید
شعر، ای شیطان افسونکار
عاقبت زین خواب درد آلود
جان من بیدارشد، بیدار
بعد از او بر هر چه رو کردم
دیدم افسون سرابی بود
آنچه می گشتم به دنبالش
وای بر من نقش خوابی بود.
-صبح که از خواب بیدار شدم و از پشت پنجره دانه های ریز و درشت برف رو دیدم به یاد این شعر فروغ افتادم...
 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 11:4  توسط مسعود  | 
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،

                 سرها در گریبان است.

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

نگه جز پیش پا را دید،نتواند،

که ره تاریک و لغزان است.

و گر دست محبت سوی کس یازی،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون،

که سرما سخت سوزان است.

نفس،کز کرمگاه سینه می آید برون،ابری شود تاریک.

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.

نفس کاینست،پس که دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!

هوا بس نا جوانمردانه سرد است....آی....

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوی،در بگشای!

منم من،میهمان هر شبت،لولی وش مغموم.

منم من،سنگ تیپا خورده ی رنجور.

منم،دشنام پست آفرینش،نغمه ی ناجور.

نه از رومم،نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم.

بیا بگشای در،بگشای،دلتنگم.

حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.

تگرگی نیست،مرگی نیست،

صدایی گر شنیدی،صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمدستم وام بگذارم.

حسابت را کنار جام بگذارم.

چه می گویی که بی گه شد،سحر شد، بامداد آمد؟

فریبت می دهد،بر آسمان این سرخی بعد از سحر گه نیست.

حریفا!گوش سرما برده است این،یادگار سیلی سرد زمستان است.

و قندیل سپهر تنگ میدان،مرده یا زنده،

به تابوت ستبر ظلمت نُه توی مرگ اندود،پنهان است.

حریفا! رو چراغ باده را بفروز،شب با روز یکسان است.

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.

هوا دلگیر،درها بسته،سرها در گریبان،دست ها پنهان،

نفس ها ابر،دل ها خسته و غمگین،

درختان اسکلت های بلور آجین

زمین دل مرده،سقف آسمان کوتاه،

غبار آلوده مهر و ماه،

زمستان است...

-مهدی اخوان ثالث

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 14:34  توسط مسعود  | 
 
  بالا