تفنگت را زمین بگذار... تصنیف ِ جدید استاد شجریان+
درباره ی آلبوم رندان مست+
اگر جان را خدا داده است، چرا باید تو بستانی؟

پی نوشت: آقایان، خانم ها من یکی به سهم ِ خودم خواهش می کنم برای یک بار هم که شده این آلبوم را دانلود نکنید، بخرید.
+
نوشته شده در
2009/9/4ساعت 14:55 توسط مسعود
|
راهی کشف کرده ام
که برای همیشه با هم دوست باشیم
این راه، خیلی ساده است:
«هرچه من می گویم، انجام بده!»*
* شل سیلور استاین
+
نوشته شده در
2009/8/31ساعت 9:36 توسط مسعود
|
دست هایم را در باغچه می کارم، سبز خواهد شد، می دانم، می دانم، می دانم/ دست هایم را در باغچه می کارم، سبز خواهد شد، می دانم، می دانم، می دانم/ دست هایم را در باغچه می کارم، سبز خواهد شد، می دانم، می دانم، می دانم/ دست هایم را در باغچه می کارم، سبز خواهد شد، می دانم، می دانم، می دانم/ دست هایم را در باغچه می کارم، سبز خواهد شد، می دانم، می دانم، می دانم/ دست هایم را در باغچه می کارم، سبز خواهد شد، می دانم، می دانم/ دست هایم را در باغچه می کارم، سبز خواهد شد، می دانم، می دانم، می دانم/ دست هایم را در باغچه می کارم، سبز خواهد شد، می دانم، می دانم، می دانم/ دست هایم را در باغچه می کارم، سبز خواهد شد، می دانم، می دانم، می دانم/ دست هایم را در باغچه می کارم، سبز خواهد شد، می دانم، می دانم، می دانم/ دست هایم را در باغچه می کارم، سبز خواهد شد، می دانم، می دانم، می دانم...
س ب ز خواهد شد/ می دانم، می دانم، می دانم...
+
نوشته شده در
2009/8/19ساعت 21:41 توسط مسعود
|
میگی از جنگ و کشاکش/ میگی از حریق ِ نفت کش/ مجری اخبار و گزارش/ یه آدم ِ دروغگوی.../ یه برنامه واسه جوونی/ روزاتون سبز و آسمونی/ قدر میکروفن رو میدونی؟/ عشوه نیا آی بچه.../ ارتباط مستقیم و زنده/ بین یه شهر و چند تا ده/ مجری ِ جُنگ ِ خانواده/ جیغ نزن این قدر زنیکه ی.../ از زیر چشم همدیگرو می پاییدن/ چیزای رییساشونو می مالیدن/ با صداشون روحمون رو ساییدن/ با دروغاشون اعصابمونو.../
آقا اینجا خانواده نشسته/ دکورای جلف و پر از گل/ گلای گلایل و سنبل/ کلاغ با ادای بلبل/ اینا رو از کجا آوردن/ یه مشتی.../ همه برنامه ها پر غصه/ مصاحبه با آدمای چرک و نشسته/ فکر می کنه خیلی کار درسته/ خجالت نمی کشه مرتیکه ی.../ کتای قهوه ای، خنده های لوس/ مجری ها بی معنی و چاپلوس/ میگه همه دزدن، بقیه جاسوس/ لعنت به هرچی آدم ِ.../
صلوات بفرست آقا*
* ترانه ی بی تربیت/ گروه کیوسک/ از آلبوم ِ عشق سرعت
درباره ی کیوسک: کیوسک یک گروه موسیقی زیرزمینی بود که در ایران با سرپرستی آرش سبحانی شکل گرفت. بعد از مدتی با مهاجرت اعضای گروه به کانادا آلبوم ِ اول این گروه به نام آدم معمولی منتشر شد. ترانه های کیوسک در دو آلبومِ اول یعنی آدم معمولی و عشق سرعت اغلب انتقادی، اجتماعی و وصف حال ِ جامعه امروز ِ ایران است اما آلبوم ِ سوم این گروه با اسم ِباغ وحش جهانی رنگ و بوی سیاسی بیشتری دارد. طنز ِ خاص ِ آرش سبحانی در سرودن و خواندن ِ ترانه ها موسیقی ِ کیوسک را شنیدنی تر می کند. سبک ِ موسیقی کیوسک راک همراه با رگه هایی از موسیقی بلوز است.

پی نوشت: خیلی دلم می خواهد آرش سبحانی و گروه کیوسک، یک روز این آهنگ را جلوی چند تا از این مجری های عصا قورت داده ی اعصاب خورد کن تلویزیون اجرا کنند.
کسانی که داخل ایران هستند برای شنیدن آهنگ های کیوسک، از سه آلبوم آدم معمولی، عشق سرعت و باغ وحش جهانی چاره ای جز دانلود ندارند. برای دانلود روی لینک ها کلیک کنید.
+
نوشته شده در
2009/8/15ساعت 15:24 توسط مسعود
|
تمام زندگی صبح گاه ِ من این است:/ پس از گشودن چشم،/ در آب چشمه آینه دست و رو شستن/ پس از نیایش نور،/ سپیده دم را در زرده تخم خام زدن/ نسیم تر را با شیر تازه نوشیدن/ پس از رهایی تن،/ خیال را به صعود پرندگان بستن:/ گسستن از همه،/ رفتن،/ به خویش پیوستن.*
* نادر نادر پور
+
نوشته شده در
2009/8/13ساعت 23:23 توسط مسعود
|
دریا-صبور و سنگین-/ می خواند و می نوشت:/ ... من خواب نیستم!/ خاموش اگر نشستم،/ مرداب نیستم!/ روزی که برخروشم و زنجیر بگسلم،/ روشن شود که آتشم و آب نیستم!*
* فریدون مشیری
+
نوشته شده در
2009/8/7ساعت 22:47 توسط مسعود
عشق تازه/ حرف تازه/ قصه ی تازه کجاست؟
+
نوشته شده در
2009/7/29ساعت 21:22 توسط مسعود
کی می آد با هم بریم؟ زیر ِ بارون بمونیم/ خیس بشیم آی خیس بشیم، واسه ابرا بخونیم/ کوچه ها خیابونا، عابرای خیس ِ آب/ گره ِ کور ِ عبور، افسرای خیس ِ آب/ غزل و ترانه خیس، حرف ِ عاشقانه خیس/ گونه ی ستاره خیس، قصه ی شبانه خیس/ خیسه این جا همه چی، همیشه ابره هوا/ عصای پدربزرگ، حتی مشق ِ بچه ها/ خیلی ساله می باره، این بارون بند نمی آد/ روزای آفتابی رو، هیشکی یادش نمی آد/ آخر ِ خبر شبا، تو هوا شناسیا/ همیشه جمله اینه: فردا ابره همه جا/ بغض ِ این ابر سیاه، آخ اگه تموم بشه/ آخ اگه خورشید خانوم، دوباره قد بکشه/ غزل و ترانه خیس، حرف عاشقانه خیس/ گونه ی ستاره خیس، قصه ی شبانه خیس/ کی می آد با هم بریم؟ زیر ِ بارون بمونیم/ خیس بشیم آی خیس بشیم، واسه ابرا بِخونیم/ مطربای دوره گرد، پنجه های بارونی/ باز از آفتاب می خونن، با صدای بارونی/ غزل و ترانه خیس، حرف ِ عاشقانه خیس/ گونه ی ستاره خیس، قصه ی شبانه خیس*
* ترانه ی بارونی/ از آلبوم « تو »/ شهرزاد سپانلو/ ترانه: سعید کریمی
+
نوشته شده در
2009/7/19ساعت 11:59 توسط مسعود
انگشت های من/ می بارند/ و نام تو/ می روید.*
* عمران صلاحی
+
نوشته شده در
2009/7/11ساعت 19:30 توسط مسعود
دشوارِ زندگی
هرگز برای ما بی رزمِ مشترک آسان نمی شود...
+
نوشته شده در
2009/7/9ساعت 11:22 توسط مسعود
|
ماه، غمناک/ راه، نمناک/ ماهی قرمز افتاده بر خاک...*
*سیاوش کسرایی
+
نوشته شده در
2009/7/7ساعت 21:50 توسط مسعود
این خانه بوی نا گرفته است
گچ های سقف ممکن است بریزد
پوسیده اند پله ها و پنجره ها، درها
با احتیاط، از لای پرده ببین
قزاق ها
در کوچه گشت می زنند هنوز؟!*
*حافظ موسوی
+
نوشته شده در
2009/7/1ساعت 0:5 توسط مسعود
برفی سنگین نشست
درختی زیبا شد
درختی شکست.
شهاب مقربین

پی نوشت: وقتی ظهر داغ یک روز بهاری زیر باد کولر گازی هوس برف کنی و بعد توی آرشیو عکس هایت، عکس یک روز برفی را ببینی نوبر است.
+
نوشته شده در
2009/6/2ساعت 20:16 توسط مسعود
خر پول ها همسایه های ناجوری هستند/ خانه ای می خرند و با کلنگ به جانش می افتند و/ خانه ای می سازند دو برابر خانه اول،و می روند./ هیچ گاه در خانه نمی مانند، خانه های زیادی دارند و باید/ به هریک از آنها سر بزنند.
محله هاشان که شیک و اشرافی است/ و نوکر ها و ارباب ها مدام در آن در رفت و آمدند،/ محله هایی مثل لویز برگ اسکوایز در بوستون یا بل ایر در لوس آنجلس،/ اکنون به صورت مناطقی در آمده اند مثل وال استریت در شب هنگام/ یا تومپ استون وقتی که از رونق اقتصادی افتاد.
هنر خر پول ها غیب شدن است/ همیشه می خواهند نشان دهند که می توانند./ جای دیگری باشد، آنها را راه ندهید./ پول آنها نوعی فقر است.*
* جان آپدایک/ ترجمه ی صفدر تقی زاده
پی نوشت: از جان آپدایک به تازگی نشر ققنوس رمان فرار کن خرگوش با ترجمه ی سهیل سمی را چاپ کرده است.
+
نوشته شده در
2009/5/6ساعت 16:20 توسط مسعود
پروانه/ رنگ بال هایش را از یاد برده است/ پرنده آوازش را به یاد نمی آورد/ دعا کنید/ سطرهای عاشقانه/ از یادمان نرود!*
* حافظ موسوی
+
نوشته شده در
2009/4/15ساعت 19:57 توسط مسعود
قایق سوار بودیم/ در ایستگاه آب/ بالای نهرها/ در کوچه باغ
تجریش/ از شیب جویبار/ رفتیم/ رو به پایین/ همراه آبشار/ رگهای شهر
تهران/ جاری/ فصل بهار و آب سواری/ از چشم
باغ فردوس/ در سایۀ چناران/ تا قلب
پارک ملت/ راندیم/ زیر
ونک گذشتیم/ تا رود
یوسف آباد/ و از فراز
جنگل ساعی/ تا آبراه
بولوار.../ بالای برج ها/ ماه/ در نیلی روان/ رخت عروس می شست/ آواز نهرهایش را/ تهران به هم می آویخت/ ارکستر آب، در سرِ ِ ما، می نواخت/ در «بندر نمایش»/ بعد از
تئاتر شهر/ نیروی آب کاهید/ پارو زدیم/ لغزان/ تا حوضۀ
امیریه/ تا
موزۀ نگارستان/ در ایستگاه
گمرک/ نور چراغ ها کم شد/ انگاره های فصل به هم ریخت/ فیروزه با غبار درآمیخت/ پاییز بود و آب/ شهر طلا و خواب/ و یک صدا، که می دانستیم/ هر لحظه ممکن است بگوید:/ «برگشت نیست/ آخر ِ این خط»/ قایق رسیده بود به
راه آهن/ به واگن عتیقۀ میدان/ بین جزیره های گیاهی/ و صخره های سرگردان/ که دور زد/ پهلو گرفت/ و ایستاد،/ آنجا که روح تندیس/ در زیر آبراه/ نفس می کشید...*
* محمد علی سپانلو/ از دفتر فیروزه در غبار
پی نوشت: سپانلو این شعر را به شهردار آینده تهران تقدیم کرده است. از تهران که دور باشی، خواندن این شعر و تصور کردن این که یک روز در همین تهران ِ شلوغ خودمان بشود قایق سواری هم کرد لذت غریبی دارد.
+
نوشته شده در
2009/3/4ساعت 11:42 توسط مسعود
|
من کز وطن سفر نگزیدم بعمر خویش
در عشق دیدن تو هواه خواه غربتم
+
نوشته شده در
2009/3/1ساعت 14:24 توسط مسعود
امروز از حوالی کریمخان رد می شدم، روی وایت برد معروف نشر چشمه این شعر مارگوت بیگل به چشمم خورد:
موطن آدمی را بر هیچ نقشه یی نشانی نیست
موطن آدمی تنها در قلب کسانی است که دوستش می دارند.
+
نوشته شده در
2009/2/25ساعت 19:47 توسط مسعود
|
من بی هیچ بایدی می سرایم/ باید که حلقه زنجیر را گسست/ باید که بایدها را بدور ریخت/ بر من جنون متبرک باد*
* نصرت رحمانی
+
نوشته شده در
2009/2/23ساعت 9:4 توسط مسعود
دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری
تو اون چشات چیا داری
بلا داری بلا داری
دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری
توی سینت صفا داری
توی قلبت وفا داری
صف عشاق بدبختو
از اینجا تا کجا داری
دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری
به یک دم می کشی ما را
به یک دم زنده می سازی
رقابت با خدا داری
دو تا چشم دو تا چشم
دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری
نظر داری نظر داری
نظر با پوستین پوش حقیری مثل ما داری
نیگا کن با همه رندی
رفاقت با کیا داری
دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری
نظر داری نظر داری
خبر داری خبر داری
خبر داری که این دنیا همش رنگه؟
همش خونه، همش جنگه؟
نمی دونی، نمی دونی
نمی دونی که گاهی زندگی ننگه
نمی بینی، نمی بینی؟
که دست افشان و پاکوبان و خرسندم
نمی بینی که می خندم
آخ نمی بینی که دلم تنگه،تو این دریای چشمان سیاه رو
پس چرا داری دو تا چشم دو تا چشم
دو تا چشم سیاه داری،دو تا موی رها داری
میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت
میخواری و مستی ره و رسم دگری داشت
من آن خزان زده برگم که باغبان طبیعت
برون فکنده ز گلشن به جرم چهره زردم
دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری
- با صدای بیژن مفید در قسمت دوم نمایشنامه ی ماه و پلنگ + با صدای فریدون فروغی + با صدای دریا دادور
+
نوشته شده در
2009/2/1ساعت 12:26 توسط مسعود
|
ای علی، من بچه ی دریام، نفسم پاکه علی/ دریا همون جاس که همون جا آخر خاکه، علی/ هر کی که دریا رو به عمرش ندیده/ از زندگیش چی فهمیده؟/ خسته شدم، حالم به هم خورده از این بوی لجن/ اونقده پابه پا نکن که دوتایی/ تا خرخره فرو بریم توی لجن/ بپر بیا، و گرنه ای علی کوچیکه/ مجبور می شم بهت بگم نه تو، نه من...* *علی کوچیکه/ فروغ فرخزاد
+
نوشته شده در
2009/1/15ساعت 21:16 توسط مسعود
دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد؟/ چون بشد دلبر و با یار ِ وفادار چه کرد؟/ آه از آن نرگس جادو که چه باز ی انگیخت/ آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد...

عکس از اینجا
+
نوشته شده در
2009/1/10ساعت 18:56 توسط مسعود
|
وقتی که همه چیز/ به تمامی در خاموشی غرقه شوند/ سکوت را/ مجال ِ آن هست/ که به خانه اندر شود/ تا روح/ در مهِ روزمرگی پنهان نماند!*
*مارکوت بیگل/ ترجمه ی یغما گلرویی
خیلی کم پیش می آید که شعر ترجمه بخوانم ولی از دیروز که این کتابِ تمام کودکان جهان شاعرند را می خوانم، این شعر مدام زمزمه می شود.
+
نوشته شده در
2008/12/25ساعت 11:37 توسط مسعود
|
گرچه شب مشتاقان، تاریک بود اما
نومید نباید بود، از روشنی بامی
سعدی به لب دریا، دردانه کجا یابی ؟
در کام نهنگان رو، گر می طلبی کامی.
+
نوشته شده در
2008/12/5ساعت 16:7 توسط مسعود
به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار/ که از جهان راه و رسم سفر براندازم
+
نوشته شده در
2008/10/3ساعت 10:14 توسط مسعود
|
- بله فروغ جان، چشم... می دانم که:
می تونیم بریم شابدوالعظیم
ماشین دودی سوار بشیم
قد بکشیم، خال بکوبیم
جاهل پامنار بشیم.
پی نوشت: هی، هی، هی...
+
نوشته شده در
2008/9/30ساعت 16:48 توسط مسعود
پیراهنش فقط دو دکمه داشت
برای مرگ
چه تفاوت داشت
که پیراهنش انبوه از دکمه باشد
چنان غرق بود
که دعوت ما را با شام نشنید
طلب صبحانه کرد
شب بود
نمی دانست که شب است.*
* احمد رضا احمدی
+
نوشته شده در
2008/9/29ساعت 15:36 توسط مسعود
ای یار، ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز مهمانی خورشیدند.*
* فروغ فرخزاد
+
نوشته شده در
2008/9/19ساعت 20:48 توسط مسعود
کولی! ز شراب خانگی مست نشد
ور گفت که شد، چنان که بایست نشد
این سان که به دستِ رد به دورت افکند
کس در پی خواریت ازین دست، نشد!*
* سیمین بهبهانی
+
نوشته شده در
2008/9/11ساعت 18:59 توسط مسعود
از همین لحظه به فکر/ لحظه ای باش که تو راهه/ لحظه ای که با تو خوبه/ لحظه ای که با تو ماهه*
* اهورا ایمان
+
نوشته شده در
2008/8/27ساعت 19:57 توسط مسعود