تبليغاتX
تجربه های آزاد


تجربه های آزاد

عرصه های مکرر را می کاوم، هجرتی دوباره شاید...



دوشنبه و سه شنبه با صدای باران از خواب بیدار شدم و وقتی پنجره ی اتاق را باز می کردم تنها چیزی که دیده می شد مه غلیظی بود که تمام اطراف را پوشانده بود. دوشنبه و سه شنبه می شد کیلومترها و کیلومترها پیاده رفت، نفس کشید و هیچ آدم یا ماشینی را به چشم ندید.

سه شنبه ظهر، وقت ِ حرکت یک نفر گفت: «از تونل ِ کندوان که بیرون بریم جهنم رو به چشم ِ خودتون می بینید.»

سه شنبه عصر، کنار اتوبان یادگار امام زیر آفتاب ِ داغ ایستاده بودیم و ماشین مان را تماشا می کردیم که وسط اتوبان له شده بود. صدای بوق ِ ماشین ها و فحش هایی که راننده ها نثار همدیگر می کردند، البته جزیی از موسیقی متن صحنه بود.

نوشته شده در 2009/8/12ساعت 23:22 توسط مسعود| |

تازه از سفر دو، سه روزه ای که کاملا اتفاقی پیش آمد رسیده ام خانه. دو، سه روز دور از همه چیز نفس کشیده ام و آرام شده ام...

نوشته شده در 2009/8/12ساعت 11:49 توسط مسعود| |

نوشته شده در 2009/7/31ساعت 20:49 توسط مسعود| |

شش و نیم صبح از اهواز بیرون زدیم و حالا یکی دو ساعتی است که رسیده ام تهران. بعد از دو ماه دور بودن از خانه وقتی به تهران رسیدم احساس کردم حال تشنه ای را دارم که بعد از مدتها دوباره به آب رسیده است.
صبح که از خانه ی مادربزرگ بیرون زدیم و مادربزرگ کاسه ی آب را پشت سرمان خالی کرد، با خودم فکر کردم کجا تا سال دیگر که دوباره این همه آدم دور هم جمع شوند؟ اگر که خانه ای مانده باشد و اگر، اگر...
هنوز از راه نرسیده دلم برای هوای دم کرده ی اهواز تنگ شده است. یک هفته ای بیشتر تهران نمی مانم.

نوشته شده در 2008/3/27ساعت 22:8 توسط مسعود| |

آسمان تهران/ عصر چهارشنبه بعد از بارش باران...

نوشته شده در 2007/6/8ساعت 16:13 توسط مسعود| |

این مطلب را وقتی نوشتم که داشتم از شمال بر می گشتم، وقتی که توی جادۀ هراز وسط ماشین ها گیر افتاده بودیم و منتظر بودیم تا جاده باز شود و حرکت کنیم:
همه دارند بر می گردند، همه توی ماشین ها نشسته اند تا جاده باز شود و ماشین ها حرکت کنند، از هم سبقت بگیرند، راننده ها بوق بزنند و به هم فحش بدهند تا برسند به خانه هایشان.
زن خانه دار می رود تا برسد به آشپز خانه اش که باز از آن بوی غذا بلند است، به غرغر های شوهرش و صدای جیغ و داد بچه هایش. به ظرفهای نشسته و لباسهای چرک.
زن و مرد کارمند می روند تا برسند به صدای زنگ هر روزۀ ساعت راس شش صبح، به صبحانه خوردنهای هول هولکی، به ترافیک صبح تهران، به مچاله شدن بین مردم داخل اتوبوس و واگن های مترو، به چشم غره های رییس بابت دیر رسیدن های پی در پی، به التماسهای بی دلیل ارباب رجوع، به حرفها، غیبت ها و پشت هم اندازیها برای همکارهایشان، به خستگی های هر روزه، به تکرار هر روزۀ جملۀ دیگر ادامه نمی دهم، به دراز کشیدن های هر شب پای تلویزیون و تماشای برنامه های تهوع آور.
بچۀ مدرسه ای می رود تا برسد به صدای فریادهای خانم معلم بداخلاق و خسته، به درس های کسل کننده، به چرت زدن سر کلاس درس، به انجام دادن تکالیف طولانی و تمام نشدنی، به نمره های بد.

ما همه از دریا می آییم، از دریا و جنگل. از چند روز دریا، مرخصی و آزادی...*

* دریا، مرخصی و آزادی نام کتابی است از جعفر مدرس صادقی
نوشته شده در 2007/5/24ساعت 14:12 توسط مسعود| |

امروز هوای خوبی بود، هوای ابری...
حالم خیلی خوب بود. با روزنامه هایم که حالا سه تا شده اند- اعتماد، شرق و هم میهن- رفتیم پیاده روی. پیاده روی در هوای ابری..
فردا دارم میروم شمال، محمود آباد و دریا...
امروز اینجا بودم، فردا شمال و دریا.
کسی چه می داند هفتۀ بعد، پنج شنبه کجا هستم؟؟
نوشته شده در 2007/5/17ساعت 18:16 توسط مسعود| |


Design By : Night Skin