شش و نیم صبح از اهواز بیرون زدیم و حالا یکی دو ساعتی است که رسیده ام تهران. بعد از دو ماه دور بودن از خانه وقتی به تهران رسیدم احساس کردم حال تشنه ای را دارم که بعد از مدتها دوباره به آب رسیده است.
صبح که از خانه ی مادربزرگ بیرون زدیم و مادربزرگ کاسه ی آب را پشت سرمان خالی کرد، با خودم فکر کردم کجا تا سال دیگر که دوباره این همه آدم دور هم جمع شوند؟ اگر که خانه ای مانده باشد و اگر، اگر...
هنوز از راه نرسیده دلم برای هوای دم کرده ی اهواز تنگ شده است. یک هفته ای بیشتر تهران نمی مانم.
|
+|
نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 22:8  توسط مسعود
|

آسمان تهران/ عصر چهارشنبه بعد از بارش باران...
|
+|
نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 16:13  توسط مسعود
|
این مطلب را وقتی نوشتم که داشتم از شمال بر می گشتم، وقتی که توی جادۀ هراز وسط ماشین ها گیر افتاده بودیم و منتظر بودیم تا جاده باز شود و حرکت کنیم:
همه دارند بر می گردند، همه توی ماشین ها نشسته اند تا جاده باز شود و ماشین ها حرکت کنند، از هم سبقت بگیرند، راننده ها بوق بزنند و به هم فحش بدهند تا برسند به خانه هایشان.
زن خانه دار می رود تا برسد به آشپز خانه اش که باز از آن بوی غذا بلند است، به غرغر های شوهرش و صدای جیغ و داد بچه هایش. به ظرفهای نشسته و لباسهای چرک.
زن و مرد کارمند می روند تا برسند به صدای زنگ هر روزۀ ساعت راس شش صبح، به صبحانه خوردنهای هول هولکی، به ترافیک صبح تهران، به مچاله شدن بین مردم داخل اتوبوس و واگن های مترو، به چشم غره های رییس بابت دیر رسیدن های پی در پی، به التماسهای بی دلیل ارباب رجوع، به حرفها، غیبت ها و پشت هم اندازیها برای همکارهایشان، به خستگی های هر روزه، به تکرار هر روزۀ جملۀ دیگر ادامه نمی دهم، به دراز کشیدن های هر شب پای تلویزیون و تماشای برنامه های تهوع آور.
بچۀ مدرسه ای می رود تا برسد به صدای فریادهای خانم معلم بداخلاق و خسته، به درس های کسل کننده، به چرت زدن سر کلاس درس، به انجام دادن تکالیف طولانی و تمام نشدنی، به نمره های بد.
ما همه از دریا می آییم، از دریا و جنگل. از چند روز دریا، مرخصی و آزادی...*
* دریا، مرخصی و آزادی نام کتابی است از جعفر مدرس صادقی
|
+|
نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 14:12  توسط مسعود
|
امروز هوای خوبی بود، هوای ابری...
حالم خیلی خوب بود. با روزنامه هایم که حالا سه تا شده اند- اعتماد، شرق و هم میهن- رفتیم پیاده روی. پیاده روی در هوای ابری..
فردا دارم میروم شمال، محمود آباد و دریا...
امروز اینجا بودم، فردا شمال و دریا.
کسی چه می داند هفتۀ بعد، پنج شنبه کجا هستم؟؟
|
+|
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 18:16  توسط مسعود
|