تبليغاتX
تجربه های آزاد
عرصه های مکرر را می کاوم، هجرتی دوباره شاید...
پرسه زدن های بی هدف را، عاشق شدن های بی دلیل را، بچه ها را وقتی هنوز دنیای بزرگ ترها روح شان را پلید نکرده است، سفر را وقتی همسفرِ پایی باشد، روزمرگی را وقتی هر روز دریچه های تازه ای را برای کشف کردن به تو نشان می دهد، ظهرهای داغ تابستان را وقتی همه زیر باد کولر گازی ها چرت می زنند، تی شرت های رنگی و شلوار جین را، برهنه بودن را وقتی آینه خودِ واقعی ات را به تو نشان می دهد، زیر دوش آب گرم ایستادن را، معلم بودن را، نوستالژی بازی را، شیرینی های خانگی را، دراز کشیدن روی تخت و کتاب خواندن را وقتی شب به آخر رسیده و خانه در تاریکی و سکوت مطلق فرو رفته، ماگ های بزرگ را وقتی تصور می کنی یک روزِ سرد کنار پنجره می نشینی و ماگ ات را پر از چای داغ می کنی، دوچرخه سواری وسط یک خیابان بی انتها را، فیلم های مستند را، وبگردی را وقتی به تو اطمینان می دهد دنیای آدم ها تا چه اندازه متفاوت و دوراز هم است، مجله های تازه ی روی دکه ی روزنامه فروشی را، بوی خاک را وقتی باران می بارد، لوازم التحریر خریدن را، خوابیدن بعد از امتحان های سخت را،  اردی بهشت تهران را، قطار را وقتی تو را شاعر می کند، فیلم دیدن در تنهایی و سالن تاریک سینما را، بعضی آدم های خاص را، بودن با خانواده را وقتی آرامش هم کنارش باشد، تنهایی را  و ... را

+ نوشته شده در  2009/5/15ساعت 19:58  توسط مسعود  | 

این پست در ادامه ی این مجموعه پست ها که اول به قصد یک جور خود شناسی یا شاید تقلید نوشته شدند و بعد برایم به یک سرگرمی تبدیل شدند نوشته شده است.
مدت ها بود که این پست آماده بود اما هر بار چیزی مانع می شد که این پست را توی وبلاگ بگذارم. حالا احساس می کنم با این پست ها به جای اینکه به خود شناسی برسم ممکن است دچار خود ستایی شوم اما باز هم نتوانستم بر وسوسه گذاشتن این پست غلبه کنم.

یک- وضعیت روحی ام معمولا به شدت تحت تاثیر محیط اطرافم قرار می گیرد. اگر در شرایط مناسبی قرار بگیرم انرژی زیادی برای کار کردن پیدا می کنم.
دو- هرگز وارد حریم شخصی و خصوصی افراد نمی شوم.
سه- به کافه نشینی اعتقادی ندارم ولی کافه رفتن را خیلی دوست دارم.
چهار- فیلم دیدن فقط توی سالن تاریک سینما به من می چسبد، آن هم در سکوت کامل.
پنج- به تقسیم بندی جنسیتی زنانه/ مردانه اعتقادی ندارم.
شش- معتقدم آدم هایی که با ادبیات آشنا نیستند از زندگی هیچ نفهمیده اند.
هفت- از این جمله متنفرم: « مردها که گریه نمی کنند. »
هشت- سفر کردن را دوست دارم، اما اعتقاد دارم همه آدم ها- حداقل برای من - همسفر های خوبی نیستند.
نه- در حسرت دیدن یک فیلم خوب از تهران دهه چهل و پنجاه هستم.
ده- مدت هاست هدیه ای که خیلی خوشحالم کند از کسی نگرفته ام.
یازده- کم کم دچار اعتیاد وبلاگی می شوم، معمولا روز ها وقت زیادی را بی دلیل توی وبلاگها می گذرانم.
دوازده- علاقه ام با سینما با دیدن فیلم « مریم و می تیل » شروع شد.
سیزده- از باد کولر و پنکه بدم می آید و اذیت می شوم ولی صدای کولر گازی برایم پر از خاطره است.
چهارده- پست های وبلاگم را معمولا اول روی کاغذ می نویسم.
پانزده- هنوز هم کتاب کودک و نوجوان زیاد می خوانم.
شانزده- تنهایی در زندگی من نقش مهم و تعیین کننده ای دارد.
هفده- شکلات تلخ زیاد می خورم.
هجده- در نوشتن دوست دارم همه چیز کلاسه شده و روی نظم خاصی پیش برود.
نوزده- فصل برای من فقط زمستان، زمان برای من شب های زمستان.
بیست- گاهی در حضور بعضی افراد بی دلیل معذب می شوم، در این حالت معمولا ساکت می مانم و حرف نمی زنم.
بیست و یک- مدتی است مشغول جمع آوری انواع ماگ ها و لیوان های مختلف هستم.
بیست و دو- این سوال را همیشه همراه دارم: « فایده این همه خوندن و نوشتن چیه؟ »
بیست و سه- دو آرزوی بزرگ دارم، داشتن یک کتابفروشی و یک کافی شاپ.
بیست و چهار- مدت هاست قصد دارم یک همستر کوچولو بخرم.
بیست و پنج- در یک رابطه بیشتر از هر چیز کیفیت رابطه برایم مهم است.
برای این بار کافی است، مگر یک آدم چقدر باید از خودش تعریف کند؟
+ نوشته شده در  2008/1/11ساعت 18:16  توسط مسعود  | 

گفته بودم که ادامه دارد:
یک- آدم بی قراری هستم و خیلی کم می تونم یکجا بمونم.
دو- عاشق کارآگاه های داستان های پلیسی هستم.
سه- اوایل که تازه وبلاگ نویس شده بودم فکر می کردم من و وبلاگم مرکز دنیاییم و تمام اهالی وبلاگستان در حال خوندن نوشته های من هستند. حالا مدتیه که باور کردم که با نوشتن یا ننوشتن من هیچ اتفاقی نمی افتد.
چهار- کم کم دارم به سرنوشت و قسمت اعتقاد پیدا می کنم.
پنج- از صدای سکوت موقع صحبت کردن پشت خط تلفن بدم می آید.
شش- گاهی وقت ها از صدای زنگ موبایل یا تلفن می ترسم.
هفت- از پرسه زدن بی دلیل توی خیابان های شلوغ تهران خوشم می آید.
هشت- بیشتر وقتها موبایلم را روی ویبره می گذارم.
نه- مدتی است که می خواهم وزن کم کنم.
ده- از دروغ گفتن در زندگی بیشتر از هرچیزی بدم می آید ولی خودم گاهی دروغ می گویم.
یازده- مدتی است که می خواهم وزن کم کنم.
دوازده- در نوشتن خیلی تنبلم.
سیزده- عاشق خریدن لوازم التحریر هستم بخصوص خودکار و دفتر، همین الان پنج شش تا دفتر خالی دارم که نمی دونم باهاشون چی کار کنم؟
چهارده- به فلسفه ی زندگی و زنده بودن زیاد فکر می کنم.
پانزده- رنگ ها در زندگی من نقش مهمی دارند.
شانزده- شلوار جین، تی شرت های رنگی و کفش اسپرت را به هر نوع لباس دیگری ترجیح می دهم.
هفده- آرزو دارم فقط یکبار توی خیابان های پاریس قدم بزنم.
هجده- آدم شوخ طبعی نیستم.
نوزده- گاهی زیادی احساساتی می شوم.
بیست- آشپزی کردن را دوست دارم و خودم هم گاهی آشپزی می کنم.
بیست و یک- غذای گیاهی خیلی دوست دارم و تصمیم دارم کتابی درباره ی غذاهای گیاهی بنویسم.
بیست و دو- از ریاضی خوشم میاد ولی هیچ وقت باهاش کنار نیومدم.
بیست و سه- از انتظار کشیدن متنفرم.
بیست و چهار- ورزش برای من فقط شنا، پیاده روی، دویدن.

باز هم ادامه دارد...
+ نوشته شده در  2007/7/26ساعت 16:39  توسط مسعود  | 

این یک پست کاملا شخصی است. این پست و پست هایی که احتمالا در پی اش بیایند تنها تلاشی هستند برای اینکه بفهمم چقدر خودم را می شناسم. یک جور تعریف من از من است. می توانید همین الان به جای اینکه تعریف من از خودم را بخوانید خیلی راحت این صفحه را ببندید و دنبال کارهای مهم تری بروید.

یک- گاهی نمی دونم از زندگی چی می خوام.
دو- زیاد سرما می خورم.
سه- پول زیاد خرج می کنم.
چهار- هر چیزی رو که خوشم بیاد باید حتما بخرم حتی اگر به دردم نخوره.
پنج- چای سبز و طعم خاصش رو خیلی دوست دارم.
شش- هر بار که بیرون میرم حتما باید کتاب یا مجله بخرم.
هفت- عاشق شیرینی های خانگی هستم.
هشت- آدم مسوولیت پذیری هستم.
نه- گاهی در کمک کردن به دیگران افراط می کنم طوری که خودم اذیت میشم.
ده- خیلی دوست دارم زبان فرانسه یاد بگیرم.
یازده- خاطره باز هستم، با گذشته و کودکی ام زندگی می کنم.
دوازده- دوست دارم تنها توی خونه ی خودم زندگی کنم.
سیزده- از دکور اتاقم بدم میاد.
چهارده- مدتهاست منتظر یک همراه و همدم هستم ولی هنوز پیداش نکردم.
پانزده- خیلی دیر با آدمها خودمانی می شوم.
شانزده- یک سال اول دانشگاه هیچ دوست صمیمی نداشتم.
هفده- از رانندگی بدم می آید در عوض عاشق دوچرخه سواری هستم.
هجده- یک کوله پشتی سبز دارم که همه جا همراهم می برم.
نوزده- آدم زود رنج و حساسی هستم، شاید هم آدم ها کمی بی ملاحظه هستند.
بیست- آدم رفیق بازی هستم، گرچه کمی دیر با کسی رفیق می شوم.
بیست و یک- دوست داشتم در تهران دهه ی چهل و پنجاه زندگی می کردم.
بیست و دو- معتقدم آدم ها زیادی خودشان و زندگی را جدی می گیرند.
بیست و سه- خیلی خوش خوابم ولی فقط شب ها می توانم بخوابم و در طول روز اصلا خوابم نمی برد.
بیست و چهار- آدم کم حرفی هستم ولی اگر روی دور حرف زدن بروم زیاد حرف می زنم. که به عقیده ی بچه ها این حالت معمولا ماهی یکبار اتفاق می افتد.

ادامه دارد...
تشکر از فرزانه که با مانیفست یک و دو و سه من را هم وسوسه کرد.
+ نوشته شده در  2007/7/16ساعت 21:49  توسط مسعود  |