تبليغاتX
تجربه های آزاد


تجربه های آزاد

عرصه های مکرر را می کاوم، هجرتی دوباره شاید...



نوشته شده در 2009/9/21ساعت 12:56 توسط مسعود| |

حلزون ها:

آدم ها:

* کلار دشت-نمک آبرود/ مرداد هشتاد و هشت

نوشته شده در 2009/9/14ساعت 18:35 توسط مسعود| |

قهرمان های دوره ی کودکی ما یا هاج و حنا و نل و بنر و استرلینگ و بل و سباستین بودند که همه با دنبال مادرشان می گشتند یا مادرشان مرده بود. قهرمان ِ دوره ی کودکی ما تیستوی سبز انگشتی بود که انگشتان سبز کننده داشت، پی پی بود که جوراب های بلند می پوشید و قدرت خارق العاده داشت، مری پاپینز بود که با چترش هر کاری که می خواست می کرد و هر جا که می خواست می رفت. این ها هیچ کدام شباهتی به زندگی ِ ما بچه های دهه ی شصت نداشتند اما یکی بود که عجیب شبیه تک تک ِ ما بود؛ الفی اتکینز. الفی یک بچه ی واقعی بود که وقتی از مدرسه می آمد تنها بود، مادرش به دلایلی که مشخص نبود اصلا در داستان ها نبود و پدرش که شبیه خیلی از پدرهای ِ معمولی دیگر بود سر ِ کار بود. الفی با آن موهای سیخ سیخی و صورت ِ گرد از تاریکی می ترسید، گاهی سراغ ِ شیرینی هایی می رفت که بالای ِ کمد بودند- خدا می داند که چقدر دلم هوسِ آن شیرینی های گرد ِ کوچک را کرده است- و دست الفی بهشان نمی رسید و صدای ِ دوست داشتنی ژاله علو هم همیشه الفی را همراهی می کرد.

الفی همزادِ خیلی از بچه های شهرنشینی بود که دوره ی کودکی شان در دهه ی شصت گذشت و دهه ی شصت دهه ی عجیب و عزیزی بود.

الفی اتکینز+گونیلا برگستروم، خالق الفی+گفت و گوی شرق با گونیلا برگستروم+دانلود تیتراژ الفی+یادداشت قبلی خودم درباره ی الفی

نوشته شده در 2009/9/12ساعت 14:27 توسط مسعود| |

اعرابی یکم: عجم گویند جانشین برحق، اوست؛ زیرا نخستین بود که ایمان آورد!

اعرابی دوم: و به گواهی آن که جای پیمبر خفت در شب ِ خطر!

اعرابی یکم: و گویند جانشین برحق است به گواهی روز غدیر خم!

اعرابی دوم: ولی سه خلیفه پیش از وی آمدند و با ایشان دست داد تا نگویند چشم بر جکومت دارد!

ابن ملجم: لعنت بر عجم و هرچه که گویند!

اعرابی یکم: آیا او را ایزدی پارسی نخواندند که در فلک شیر است و در زمین شاه، و به دست وی شمشیر است؟

ابن ملجم: بگو، بگو، و بیشتر بگو! آیا مبالغه گویان پیش تر از تو نتاخته اند؟ آیا او را به خدایی نرساندند؟ و عجمان نگفتند جانشین شاه ایران و پیمبر هر دوست؟

اعرابی دوم: ذوالفقار گویی خودِ اوست! لبه ای برنده، لبه ای کند! عجم گوید ندیدم در شمشیر کسی بی پرواتر از او، و در فرود آوردنش درنگ کارتر! میان شجاعت و خردش جنگی است. این به آن می گوید در راهم نایست! و آن از این می پرسد به جاست تیغی که می زنی؟

ابن ملجم: به جاست تیغی که می زنی؟ بگو. دیگ حسد را در من به جوشش درآور! مرا بشوران! باز هم از صفاتش بگو! 

اعرابی یکم: صفات؟ تو به جنگ یلی می روی نه صفات او!

ابن ملجم: من به جنگ این صفات می روم. من دشمن این صفاتم که در من نیست!*

* مجلس ضربت زدن-بهرام بیضایی-روشنگران و مصالعات زنان

نوشته شده در 2009/9/11ساعت 13:35 توسط مسعود|


نوشته شده در 2009/9/9ساعت 21:40 توسط مسعود| |

رییس جمهور از تلویزیون، درآمد ناخالص ملی را با احتیاط تمام اعلام کرد. رئیس بانک مرکزی روی دسته ی مبل کوبید و گفت باز هم اشتباه کرد، هشت سال است اشتباه می کند. زن از آشپزخانه داد زد: خودت را ناراحت نکن! مگر این هشت سال کسی فهمیده یا اعتراض کرده؟ رئیس بانک مرکزی گفت: حرف ِ این چیزها نیست، باید تمام ارقام را دوباره عوض کنیم.*

*بازی عروس و داماد-بلقیس سلیمانی-نشر چشمه

پی نوشت: خواندن ِ بازی عروس و داماد وسط این روزهای پر رخوت و پر از اتفاق های بد مثل یک حادثه است که دست ِ تو را می گیرد و برای چند لحظه از دنیای ِ مزخرف ِ اطرافت جدا می کند. چند داستان ِ اول را که می خوانی فکر می کنی بلقیس سلیمانی با تو شوخی اش گرفته، بعد کم کم می ترسی از دنیای ِ این داستان های برق آسا که در یک لحظه اتفاق می افتند و آدم های داستان ها که زندگی و مرگ را به بازی می گیرند و نویسنده ای که با شوخ طبعی و نکته بینی اش تو را هم به این بازی دعوت می کند. 

نوشته شده در 2009/9/9ساعت 16:40 توسط مسعود| |

نوشته شده در 2009/9/6ساعت 15:37 توسط مسعود| |

تفنگت را زمین بگذار... تصنیف ِ جدید استاد شجریان+درباره ی آلبوم رندان مست+اگر جان را خدا داده است، چرا باید تو بستانی؟

پی نوشت: آقایان، خانم ها من یکی به سهم ِ خودم خواهش می کنم برای یک بار هم که شده این آلبوم را دانلود نکنید، بخرید.

نوشته شده در 2009/9/4ساعت 14:55 توسط مسعود| |

می آیند، می رسند، راحت و استراحت را از خانه می گیرند و چون برمی خیزند، طلبی دارند. گیرم خانه هم نه، اگر فقط سنگی کنار جاده ای بگذاری، بر آن می نشینند و چون برمی خیزند و پشت از غبار می تکانند، از ناهمواری و سردی اش گله دارند و باز هم طلبی. و در این میان کدام است رهایی؟ برپایی عمارتی که همیشه بدهکار ناکامل بودنش می مانی؟ یا سکناگزیدن در هر عمارتی که بخواهی؟*

* چهره نگاری دنیا/ فرشته ساری/ افق

نوشته شده در 2009/9/4ساعت 13:4 توسط مسعود|

کافی است یادداشت ِ امید مهرگان را در خوابگرد بخوانید تا جمله های آخرش که می گوید: «بفرست برای مان قدرت و نور، لمسی حاکمانه/ درمان کننده ی این خارش عصبی تحمل ناپذیر.» دیوانه تان کند.

نوشته شده در 2009/9/1ساعت 18:53 توسط مسعود|

+Alberto Godory

نوشته شده در 2009/9/1ساعت 12:46 توسط مسعود|

مرغ پربسته که کشتن نداره+برای خنده ی تو که لب های مرا فتح کرد+هرچه انتظار کشید، نیامدم.
نوشته شده در 2009/8/25ساعت 18:59 توسط مسعود|

اگر ما فقط برای این خاطر به دنیا آمده ایم که روزی مثل بقیه ی آدم بزرگ ها بشویم و عقاید از پیش آماده شده را به راحتی توی کله مان جا بدهیم تا روز به روز بزرگ تر شوند، که هیچ؛ ولی اگر به این دنیا آمده ایم تا کار بخصوصی را انجام بدهیم یعنی بخواهیم که حسابی دنیای دور و برمان را برانداز کنیم، چیزها به این سادگی ها توی کله مان جا نخواهند گرفت. و آن وقت است که عقاید از پیش ساخته شده نمی توانند راهی به مغز ما پیدا کنند. همین که از گوش راستمان وارد شدند، از گوش چپمان بیرون می آیند و با باد هوا یکی می شوند. و آن وقت است که با پدر و مادر و با آدم بزرگ های دیگر درباره ی عقاید عجیب و غریبشان به بحث می نشینیم!*

*تیستوی سبز انگشتی/ موریس دروئون/ ترجمه ی لیلی گلستان

نوشته شده در 2009/8/24ساعت 18:57 توسط مسعود|

 

 

نوشته شده در 2009/8/23ساعت 15:57 توسط مسعود| |

تو راست می گفتی؛ این جماعت را باید پیچاند، نباید باهاشان رو راست بود. یک کلام، باید بهشان دروغ گفت و از حساسیت های بی دلیل شان، از تعیین تکلیف کردن های مثلا دلسوزانه شان و از تصورات احمقانه شان باید فرار کرد. نباید بهشان نزدیک شد که این نزدیک شدن به آدم ها اصلا خطرناک است، آدم ها هرچقدر هم به هم نزدیک باشند از هم آتو می گیرند و یک جایی بالاخره زهرشان را به تو می ریزند. تو راست می گفتی...

این جا کسی زنده گی نمی کنند، همه می خواهند زنده بودن را از تو دریغ کنند.

نوشته شده در 2009/8/23ساعت 11:49 توسط مسعود| |

برای نوشتن و بحث کردن به تثبیت عقیده احتیاج داری، وقتی هنوز در تثبیت عقایدت، در نوع نگاهت به دنیای اطرافت تردید داری، در بحث کردن شکست می خوری و در نوشتن در می مانی. مدام مجبوری از کلیات حرف بزنی یا در بحث بی دلیل موافقت کنی و سری تکان بدهی. 
نوشته شده در 2009/8/20ساعت 23:51 توسط مسعود| |

بالاخره چاره ی کار یک جا نشستن و دست ها را زیر ِ چانه زدن که نیست، باید کار کرد، جلو رفت، خواند، نوشت و آگاه بود. باید دانست، چون دانستن پیش از این حق ِ ما بود. این پست که احتمالا با همین عنوان یا چیزی شبیه به این از این به بعد اوایل ِ هر هفته در این وبلاگ خواهید خواند و پیش از این هم پست هایی مشابه این نوشته بودم، می خواهد به عنوان یک راهنما برای مطالب خواندنی مجله هایی باشد که روی دکه ها می نشینند و شاید فقط با دیدن اسم یا عکس ِ روی جلدشان از کنارشان می گذریم. چون فکر می کنم هیچ کس احتمالا تمام مجله های روی ِ دکه را که نمی خواند ولی ممکن است کسی دنبال مطالب ِ خواندنی بگردد و احتمالا بتواند مطالب ِ مورد ِ علاقه اش را از بین مطالب پیشنهادی اینجا پیدا کند. شما هم اگر مطلب پیشنهادی از بین روزنامه ها و مجله هایی که می خوانید دارید، پیشنهاد کنید. و اما منوی پیشنهادی این هفته ی تجربه های آزاد:

یک- چلچراغ، با یک صفحه ی جدید به اسم رادیو چل که به همه ی غرغروها، نق نقوها و بچه مثبت ها تقدیم شده و مرور اخبار ِ هفته ی گذشته است، صفحه ی روزی روزگاری ایران که بحث آموزش جنسی در مدارس ایران را پیش کشیده که ظاهرا به این زودی ها قرار نیست راه حلی پیدا کند، بررسی اعترافات تلویزیونی سی سال گذشته در ایران، صفحات سینمایی که به فیلم ِ در حال اکران خاک آشنا و فیلم تازه ی کویینتین تارانتینو پرداخته اند و صفحه ی مدار صفر درجه که یادداشت ِ سجاد صاحبان زند درباره ی ایوان کلیما است روی دکه ی روزنامه فروشی ها نشسته است. اما از همه خواندنی تر پرونده ای است که سروش روح بخش و رفقا درباره ی توالت: یک اتاقک انکار ناپذیر کار کرده اند که فکر می کنم همه ی ما از حضور در این اتاق ِ عجیب خاطراتی دریاد ماندنی داریم. تا بحث توالت بیشتر از این ها جدی نشده و احتمالا کار دستمان نداده، سراغ ِ مجله ی بعدی برویم.

دو- ایران دخت که هم چنان در غیاب ِ محمد قوچانی منتشر می شود، در صفحات ِ جهان زنان که آدم را بی اختیار به یاد ِ مجله ی مرحوم ِ زنان می اندازد، به سراغ ِ ایران درودی رفته و با او درباره ی کودکی و پنجاه سال نقاشی اش مصاحبه کرده است. دو یادداشت کوتاه درباره ی اوا براون و لنی ریفنشتال که اولی معشوقه ی هیتلر و دومی زنی است که یکی از تاثیرگذارترین مستندهای تاریخ را درباره ی هیتلر ساخته در صفحه ی زنان تاریخ ساز، نظر خواهی از نمایندگان ِ مجلس درباره ی حضور زنان در کابینه و مصاحبه با صبا کمالی، بازیگر سریال رستگاران که از معدود مصاحبه های این هنرپیشه است چند مطلب خواندنی شماره ی جدید ایران دخت اند.

سه- همشهری جوان که خوانندگان و طرفداران خاص ِ خودش را دارد، در صفحات ِ سینما و تلویزیون سراغ ِ روناک یونسی بازیگر سریال رستگاران رفته- ظاهرا تب ِ سریال ِ رستگاران همه گیر شده، ما که ندیده ایم که بدانیم طعم و مزه اش شبیه ِ بقیه محصولات ِ پرتعداد ِ سیروس مقدم است یا نه؟- و پرونده ی کوچکی هم درباره ی قهرمان های زن سریال های سیروس مقدم رفته است. صفحه ی ادبیات به بهانه ی ترجمه ی جدید ِ تام سایر که نشر کارنامه چاپ کرده- از شما چه پنهان ما دلمان غنج می رود برای این نوشته های خوشمزه ی مارک تواین ولی قیمت ِ پشت ِ جلد ِ کتاب اندکی پشت را می لرزاند- سراغ دنیای داستانی مارک تواین رفته، صفحه ی اجتماعی دو گزارش خواندنی یکی درباره ی پرونده ی شهلا جاهد و دیگری درباره ی جاده ای که در تالاب انزلی در حال احداث است، دارد و صفحات ِ سبک زندگی روی موضوع شنا انگشت گذاشته اند که در این هوای ِ گرم عجیب یک استخر ِ پر از آب می چسبد.

چهار- صنعت سینما بیشتر به درد علاقمندان تخصصی سینما می خورد و ایده ی جالبی که دارد این است که هربار سراغ ِ یکی از فیلم های تازه اکران شده می رود که بیشتر از بقیه ارزش ِ دیده شدن و بررسی کردن دارد. این بار، صنعت سینما سراغ ِ پستچی سه بار در نمی زند رفته و گفت و گو با حسن فتحی که احتمالا به درک ِ فیلم هم کمک می کند، از بین باقی ِ گفتگوها پیشنهاد ِ من است. گفت و گو با مرضیه و راضیه برومند و گیتی مرتضوی، کارگردان و نویسندگان سریال ِ همه بچه های من از آن مطالبی است که خواندنش، اگر همه ی بچه های من را دیده اید و مثل صاحب ِ وبلاگ دوست داشته اید، پیشنهاد می شود.

پنج- مجله ی مثلث، بعد از انتشار چند پیش شماره از هفته ی گذشته با انتشار شماره ی اول و لگوی جدید- لگوی قبلی به نظر من چندان چشم نواز نبود- روی دکه ی روزنامه فروشی ها نشسته و اتفاقا مطالب ِ خواندنی ِ فراوان هم دارد. مثلث مطالبش را در بخش های سیاست، بین الملل، اقتصاد، فرهنگ، اجتماعی و ورزش منتشر می کند. صفحات ِ سیاسی سراغ ِ مطالبی درباره ی بازداشتگاه کهریزک و کابینه ی دهم رفته اند، صفحات ِ فرهنگی مطالبی درباره ی تئاتر تازه ی محمد یعقوبی یعنی خشکسالی و دروغ، سریال های تابستانی تلویزیون و کتاب در عشق، زنده بودن که به انتخاب ِ دکتر شفیعی کدکنی منتشر شده است دارد. صفحات ِ اجتماعی مثلث هم کارنامه ی چهار ساله ی سازمان ِ محیط زیست را در کنار چند مصاحبه بررسی کرده است. حجم ِ مطالب خواندنی مثلث زیاد است، طوری که خود من جز تورق هایی کوتاه هنوز عمده ی مطالبش را نخوانده ام، اما محصول خوشمزه ای به نظر می رسد، قول می دهم گلویتان با یک بار خواندن پیشش گیر کند.

در همین رابطه: تولد هفته نامه ی مثلث

شش- احتمالا بیشتر مخاطبان ِ زندگی ایده آل را که هر دو هفته یکبار منتشر می شود، خانم ها تشکیل می دهند ولی گزارش ها و مصاحبه های هنری مجله که تقریبا همیشه تصویری از آنها روی جلد مجله می نشیند می توانند مخاطبان ِ دیگری را هم راضی کنند. این بار به بهانه ی اکران ِ خاک آشنا، بابک حمیدیان با رضا کیانیان مصاحبه کرده است که گفتگوی خواندنی و متفاوتی از کار درآمده است. برای خواندن ِ باقی ِ مطالب ِ زندگی ایده آل، دو هزار تومن ناقابل خرج کنید، مجله را تورق کنید، عکس های زیبا ببینید، پیشنهادهای جالب بخوانید و اصولا لذت ببرید.

پیشنهاد دیگری اگر دارید...


نوشته شده در 2009/8/16ساعت 19:52 توسط مسعود| |

میگی از جنگ و کشاکش/ میگی از حریق ِ نفت کش/ مجری اخبار و گزارش/ یه آدم ِ دروغگوی.../ یه برنامه واسه جوونی/ روزاتون سبز و آسمونی/ قدر میکروفن رو میدونی؟/ عشوه نیا آی بچه.../ ارتباط مستقیم و زنده/ بین یه شهر و چند تا ده/ مجری ِ جُنگ ِ خانواده/ جیغ نزن این قدر زنیکه ی.../ از زیر چشم همدیگرو می پاییدن/ چیزای رییساشونو می مالیدن/ با صداشون روحمون رو ساییدن/ با دروغاشون اعصابمونو.../ آقا اینجا خانواده نشسته/ دکورای جلف و پر از گل/ گلای گلایل و سنبل/ کلاغ با ادای بلبل/ اینا رو از کجا آوردن/ یه مشتی.../ همه برنامه ها پر غصه/ مصاحبه با آدمای چرک و نشسته/ فکر می کنه خیلی کار درسته/ خجالت نمی کشه مرتیکه ی.../ کتای قهوه ای، خنده های لوس/ مجری ها بی معنی و چاپلوس/ میگه همه دزدن، بقیه جاسوس/ لعنت به هرچی آدم ِ.../ صلوات بفرست آقا*

* ترانه ی بی تربیت/ گروه کیوسک/ از آلبوم ِ عشق سرعت

درباره ی کیوسک: کیوسک یک گروه موسیقی زیرزمینی بود که در ایران با سرپرستی آرش سبحانی شکل گرفت. بعد از مدتی با مهاجرت اعضای گروه به کانادا آلبوم ِ اول این گروه به نام آدم معمولی منتشر شد. ترانه های کیوسک در دو آلبومِ اول یعنی آدم معمولی و عشق سرعت اغلب انتقادی، اجتماعی و وصف حال ِ جامعه امروز ِ ایران است اما آلبوم ِ سوم این گروه با اسم ِباغ وحش جهانی رنگ و بوی سیاسی بیشتری دارد. طنز ِ خاص ِ آرش سبحانی در سرودن و خواندن ِ ترانه ها موسیقی ِ کیوسک را شنیدنی تر می کند. سبک ِ موسیقی کیوسک راک همراه با رگه هایی از موسیقی بلوز است.

پی نوشت: خیلی دلم می خواهد آرش سبحانی و گروه کیوسک، یک روز این آهنگ را جلوی چند تا از این مجری های عصا قورت داده ی اعصاب خورد کن تلویزیون اجرا کنند.

کسانی که داخل ایران هستند برای شنیدن آهنگ های کیوسک، از سه آلبوم آدم معمولی، عشق سرعت و باغ وحش جهانی چاره ای جز دانلود ندارند. برای دانلود روی لینک ها کلیک کنید.

نوشته شده در 2009/8/15ساعت 15:24 توسط مسعود| |

تمام زندگی صبح گاه ِ من این است:/ پس از گشودن چشم،/ در آب چشمه آینه دست و رو شستن/ پس از نیایش نور،/ سپیده دم را در زرده تخم خام زدن/ نسیم تر را با شیر تازه نوشیدن/ پس از رهایی تن،/ خیال را به صعود پرندگان بستن:/ گسستن از همه،/ رفتن،/ به خویش پیوستن.*

* نادر نادر پور

نوشته شده در 2009/8/13ساعت 23:23 توسط مسعود| |

سینما قیام را احتمالا بچه های هم سن و سال من خوب خاطرشان هست؛ همان سینمای حوالی چهارراه طالقانی که تا مدت ها خورشید درخشان سینماهای گروه کودک و نوجوان- یادتان هست که زمانی فیلم های گروه کودک و نوجوان برای خودشان گروه سینمایی و بر و بیایی داشتند و علامتشان هم یک خورشید درخشان بالای سردر ِ سینما بود؟ - بالای سردرش خودنمایی می کرد. خیلی از ما شاید خاطره انگیز ترین فیلم های دوره ی کودکی مان را در این سینما دیده باشیم، اما حالا مدت هاست که سینما قیام گوشه ای افتاده و کسی سراغی ازش نمی گیرد. امروز که از آن حوالی رد می شدم دیدم یکی از این تئاتر های لاله زاری به جای نمایش فیلم در سینما قیام اجرا می شود، یاد ِ صف های طولانی جلوی ِ سینما وقت نمایش گلنار، دزد عروسک ها، گربه آوازه خوان و پاتال و آرزوهای کوچک افتادم که انگار همه متعلق به دوران ِ دوری هستند که دسترسی به آن دیگر ممکن نیست.

نوشته شده در 2009/8/9ساعت 0:7 توسط مسعود| |


Design By : Night Skin