|
تجربه های آزاد
|
||
|
عرصه های مکرر را می کاوم، هجرتی دوباره شاید... |

اولین برخورد با این عکس خنده و بهت و حیرت را با هم دارد، بگذریم... هرکسی لابد تفسیر خودش را از این عکس دارد.
عکس از اینجا
پی نوشت: حق کشف این سایت و عکس ها و طرح های غریبش البته متعلق به سروش روحبخش گرامی است که در شماره جدید چلچراغ این سایت را معرفی کرده است.


می دانم هدفها مقدسند و باید به خاطرشان مبارزه کرد و رنج کشید، هنر و نظامی گری و کسب رفاه و توسعه به زندگی کسان معنا و اهمیت می بخشد. اما این طفلک ها توی شکم زندگی روزانه اند با غفلت از حقیقتی ساده و بدیهی- که از نهایت طبیعی بودن می شد فراموشش کرد - دم مرگ یادت آمد، که این زندگی فقط مال تو بود و هرگز تکرار شدنی نبود.*
* در این هوا/ جواد مجابی/ نشر ققنوس
دقیقا از دو هفته ی پیش که مجله ی فیلم شماره ویژه بهار را خریدم هربار که اینجا آمدم می خواستم بگویم که این شماره را که به نظرم یکی از بهترین شماره های چند وقت اخیر مجله ی فیلم است از دست ندهید و فراموشم می شد. حالا که احتمالا همین امروز و فردا شماره خرداد مجله ی فیلم بیرون می آید یادم آمده که بگویم تا دیر نشده شماره ی ویژه ی بهار مجله ی فیلم را بخرید و بخوانید.علاوه بر سه گفتگوی خواندنی که این شماره با مهران مدیری، پیمان قاسم خانی و مهدی هاشمی دارد مطلب جالبی هم درباره ی بهترین فیلم های مستند سال دارد که معمولا امکان تماشایشان خیلی کم فراهم می شود و خواندن نکته هایی درباره ی هرکدام از این فیلم ها غنیمت است. بین سه گفتگویی که انجام شده گفتگوی نیما حسنی نسب با پیمان قاسم خانی از همه خواندنی تر است بخصوص که ابتدای گفتگو نیما حسنی نسب از قول پیمان قاسم خانی تعریف مزه ی شکلات Ritter Sport با طعم ماست و توت فرنگی را کرده که من هم پیشنهاد می کنم علاوه بر شماره ی ویژه ی بهار مجله فیلم این یکی را هم امتحان کنید.
خانم اردیبهشت که کوهنورد هم هستند و مدتهاست از طریق دوستی مشترک وبلاگ من را می خوانند، چند وقت قبل برنامه ی یک کوهنوردی را به اطلاع ام رسانند ولی من به اشتباه هزینه ی شرکت در برنامه را به جای سه هزار تومان، سی هزار تومان خوانده بودم و در برنامه ی کوهنوردی شرکت نکردم بعد که به اشتباه خنده دارم پی بردم از خانم اردیبهشت خواستم که اتفاقات آن روز را برایم بنویسند و ایشان هم گزارش واره ای از اتفاقات آن روز نوشتند و برایم فرستادند که در ادامه بی هیچ حذف یا تغییری مطلب ایشان را می خوانید:
ساعت 5:30 صبح روز پنجشنبه 23 فروردین ماه است.جمعیت مشتاق برای سوار شدن به سرویسها لحظه شماری و بیتابی می کنند.من به حکم کوهیار بودن ، بازوبندی گرد بازو دارم که موجب می شود پاسخگوی سوالات کوهنوردان حرفه ای و آماتور باشم.
ساعت 6:30 صبح است .از اهواز خارج می شویم.تعداد 23 اتوبوس به سمت شهر "قلعه تل" حدفاصل بین ایذه و باغملک در حرکتند.برنامه با هماهنگی سازمان تربیت بدنی و هیأت کوهنوردی استان پیش می رود.مردم بی قرار دیدن کوهی هستند که قصد صعودش را دارند.بر چهره کسی غم نمی بینم،همه سرخوش و شادند؛ خانواده ها،دوستان و همکاران.
ساعت 9:30 صبح به اولین ایستگاه می رسیم.هر اتوبوس صف خودش را دارد کوله پشتی های مخصوص کوه ، دانشگاه و مدرسه را در یک خط حمل می کنند.صف ها به هم می پیوندند و فوج جمعیت متشکل از حدود 800 نفر ، کوهپایه ی ناهموار را جهت رسیدن به محل "هفت چشمه" طی می کنند.صف بسیار طویلی به دور کوه می پیچد.کودکی یک ساله نشسته بر شانه های پدرش و مردی 64 ساله با تکیه بر شانه های پسرش طبیعت زیبا را تجربه می کنند. فاصلۀ من که انتهای صف هستم با اولین نفر در صف ، شاید به 2 کیلومتر برسد! منظرۀ بسیار باشکوهی ست.
ساعت 10:30 صبح است و در "هفت چشمه" زیر درختان و کنار چشمه اتراق کرده ایم.قرار به صرف صبحانه است و همه در حال روشن کردن آتش و نوشیدن چای و خوردن صبحانه.همگی سرحالند و شادی و سرو صدا موج میزند.
ساعت 11 صبح است و از مردم می خواهیم که اگر توانایی صعود به قلۀ 1600متری "سرپهن" را در خود می بینند ، صف تشکیل دهند.حدود 750 نفر صف می بندند.شور و اشتیاق برای رسیدن به قله ، همه را به حرکت وا می دارد.همه چیز نوید صعود راحت و لذت بخشی را می دهد.انگشت شمارند افرادی که عقب می مانند.هر چه به قله نزدیکتر می شویم ، صداها واضحتر و نور بیشتر می شود.همه چیز رنگ دیگری می گیرد.رنگ ها خالصتر می شوند و تنفس عمیقتر.لابه لای صخره ها گلهای شقایق قرمز رنگی خودنمایی می کنند.حرکتشان در باد ، به تشویق مردم برای پیشروی می ماند.
ساعت 13 ظهر است و به قله می رسیم.ابتدای صف فرود آمده اند ؛ نشانه اش صدای تشویق و آواز خواندن و دست زدن و خنده ای ست که از پایین کوه به گوش می رسد.کسی ناراحتی با خود نیاورده ، کوه چنین فرصتی به کسی نمی دهد.مردم میلی به فرود ندارند.در کوه شادی ها همچون نورها و صداها خالصتر و بیشتر و رساتر است و دل کندن از آن مشکلتر.در راه فرود ، سنگریزه ها اندکی مردم را آزار می دهد.ما به کسانی که مایلند ، در پایین آمدن کمک می کنیم.
ساعت 15 ظهر است و به "هفت چشمه" بازگشته ایم.مردم شادی هایشان را با صدای بلند در فضا فریاد می زنند و می پراکنند.هیچکس بی نصیب از سرخوشی نیست.ساعتی را به شنیدن صدای کسانی که شعر می خوانند و مردمی که دست می زنند و هلهله به پا کرده اند می گذرانیم و ناهار صرف می کنیم.
ساعت 16:30 عصر است و صف های بازگشت به سمت اتوبوس ها تشکیل می شود؛ولی انگار که کسی قصد دل کندن ندارد.
ساعت 18 عصر است و کسی روی صندلیش ننشسته.همه سعی در بهره بردن از واپسین دقایق در کنار هم بودن دارند.چه بسیارند افرادی که تصمیم دارند کوهپیمایی و کوهنوردی را از این به بعد به صورت حرفه ای شروع کنند و ادامه دهند.همه راضی و خوشحالند و بارها و بارها از متصدیان برنامه قدردانی میکنند.
ساعت 20 شب است و در اهواز پیاده می شویم.هر کس با یک کوله پشتی ، وزین از خنده و شوخی و خوشی راه خانه اش را پیش می گیرد.به اتوبوس ها خالی نگاه می کنم.افرادی را به یاد می آورم که با گفتن جملۀ "مگه اهواز هم کوه داره؟!؟!" خودشان را از یکی از بهترین تجربه های زندگی محروم کردند...
بار دیگر مسیر رفته و لحظات شادی آفرین را در ذهنم مرور می کنم.همگی رد پایی از شادی هایمان را در کوه به جا گذاشته ایم تا بار دیگر که گذارمان به آن حوالی افتاد ، نشانی روزی خاطره انگیز را به راحتی پیدا کنیم.
بحث کلاس درباره ی نقش آموزش و پرورش بر توسعه ی اقتصادی است، این که افزایش تحصیلات افراد در کشورهای در حال توسعه چه نقشی در اقتصاد دارد؟ و اینکه چرا معمولا استانداردهای تحصیل در کشور های در حال توسعه سطح پایینی دارند؟ وسط این بحث جدی استاد سراغ خاطره گفتن می رود. می گوید که چطور از دوازده نفری که با هم در یک مدرسه ی ابتدایی ِ روستایی درس خواندن را شروع کردند فقط سه نفر سراغ تحصیلات متوسطه رفتند و از آن سه نفر، دو نفر شان دنبال تحصیلات دانشگاهی رفتند و به اینجا که می رسد یادی از « محمد بهمن بیگی » به عنوان بنیانگذار مدارس عشایری می کند و می پرسد: « کدام یکی از شما کتاب ِ بخارای من، ایل من ِ بهمن بیگی را خوانده اید؟ » با اعتماد به نفس کامل دستم را بالا می برم و می گویم: « من »، در حالی که کتاب را فقط چند باری در کتابخانه تورق کرده ام. دوباره استاد می پرسد: « خاطرتان هست به کدام شعر معروف رودکی در کتاب اشاره کرده بود؟ »... می گویم : « بله، کاملا در خاطرم هست. اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را....... »
استاد نمی گذارد حرف ام تمام شود و با تحکم و تغیر می گوید: « آقای محترم کیست که نداند شعری که شما خواندید متعلق به خواجه حافظ شیرازی است؟ » و خودش شروع به خواندن می کند: « بوی جوی مولیان آید همی/ یاد یار مهربان آید همی... »
اینجاست که دیگر تا آخر کلاس هیچ نمی گویم.
* اسیر زمان/ اسماعیل فصیح
اسامی فیلم های اکران بهار را کنار هم ردیف کنید: زن دوم، همیشه پای یک زن در میان است، زن ها فرشته اند، تیغ زن، این یکی را با کمی اغماض می توان این طور خواند دایره زن گی، مجنون لیلی از اسم یک زن در عنوانش استفاده کرده و شخصیت اصلی به همین سادگی هم یک زن است، تازه فیلم های دیگری مثل سه زن هم در راهند.
به گمانم به طور قطع می توان از یک توطئه صحبت کرد: همیشه پای دو حرف ز و ن در میان است، همیشه پای یک زن در میان است!!!
نگاهشان می کنم و از کنارشان می گذرم.
دو- چند دختر دبیرستانی که پشت سرم نشسته اند کافی نت را روی سرشان گذاشته اند. یکی شان که ظاهرا تازه با دوستش یا به قول خودش دوست پسرش به هم زده به بقیه می گوید: « هرچی فحش بلدید به من بگید تا براش آفلاین بگذارم. » دوستان هم شروع می کنند به گفتن انواع و اقسام بد و بیراهها. تا زمانی که من صدایشان را می شنیدم فحش های با پیشوندها و پسوندهای سگ، گاو و میمون را رد کرده بودند و احتمالا تا چند دقیقه ی بعد مرزهای جدیدی را در به کار بردن انواع و اقسام ناسزاها و ابداع فحش های جدید به خاطر به هم خوردن یک رابطه پشت سر می گذاشتند. این وسط هم یکی شان به آن دیگری می گفت: « ساعت یک هم با سامان قرار دارم، اصلا حوصله ندارم، تو رو خدا تو به جای من برو! »
از کافی نت بیرون می زنم.
سه- توی تاکسی می نشینم. دختری که کنارم نشسته خودش را جمع و جور می کند، کیف دستی اش را حایل بین من و خودش قرار می دهد تا مبادا خود خواسته یا ناخواسته اندام هایمان با هم تماسی پیدا کند. خودش را تنگ تر در چادر سیاهش می پیچد و شیشه را پایین می کشد.
از ماشین پیاده می شوم.
چهار- قاصد روزان ابری/ داروگ کی می رسد باران؟
دو- حوصله ام سر رفته بود، به چند نفر از دوستان اس ام اس زدم که موضوعی برای پست جدیدم پیشنهاد کنید، هرکدام چیزی گفتند. آخر از همه فرزانه جواب داد: « دروغ، درختهای مصنوعی و پرنده هایی که روی نخل های فلزی نمی نشینند. » راستش منظورش را متوجه نشدم. حالا هم دارم فکر می کنم که درباره ی چنین عنوانی چطور پستی می شود نوشت؟
سه- یاد بعضی نفرات روشنم می دارد
نام بعضی نفرات رزق روحم شده است
جراتم می بخشد، روشنم می دارد.
امروز یکی به یادم آورد که این شعر نیما را زمانی جایی برایش نوشته ام. یادم آمد که زمانی چطور این شعر را شبانه روز زمزمه می کردم و چقدر از امروز و اینجا دور بودم.
چهار- این پست بی فایده است!
می تواند هم چنان ادامه داشته باشد!!!
شماره حساب برای ریختن پول به حساب سنتوری
چند دلیل برای نریختن پول به حساب سنتوری
کاش دنیا این همه استاد نداشت...
سنتوری و هیاهوی بسیار برای هیچ
واکنش معاونت سینمایی به پخش غیر قانونی سنتوری
سخنگوی قوه قضاییه درباره ی سنتوری اظهار نظر کرد.
حاضریم دی وی دی پشت صحنه ی سنتوری را منتشر کنیم.
تحلیل رجا نیوز از مراحل ساخت تا قاچاق سنتوری
ملت و تهیه کننده و قاچاقچی محکوم است!
95 میلیون ریال به حساب سنتوری واریز شده است.
و...
شما به عنوان خواننده ی این وبلاگ برای من بنویسید که " بزرگترین عیب و ایراد و اشکال این وبلاگ را در چه می بینید؟ " لطفا فقط انتقاد کنید، بی رحمانه هم انتقاد کنید، باور کنید از خواندن انتقاد هایتان بیشتر از تعریف ها خوشحال می شوم. اگر دوست داشتید می توانید انتقاد هایتان را بدون ذکر نام بگذارید که راحت تر و صریح تر انتقاد کنید.
منتظرم، منتظر انتقاد های صریح، بی پرده و بی رحمانه تان...

دو- شماره ی ویژه ی جشنواره ی مجله ی فیلم را ورق می زنم. یادداشت فیلمسازها را می خوانم، چقدر شماره های ویژه ی جشنواره ی مجله فیلم را دوست دارم که پر است از حرف ها و آرزو های قشنگ برای آینده سینمای ایران، پر است از ادعا های قشنگ فیلمسازانی که درباره ی فیلم هایی که ساخته اند حرف های قشنگ می زنند، پر است از گمانه زنی در باره ی فیلم هایی که قرار است ببینیم و جالب است که حالا دیگر همه می دانیم که بیشتر این حرفها در زمان نمایش فیلم ها اغلب رنگ واقعیت به خود نمی گیرند ولی چقدر باور کردن این دروغ ها دلپذیر است.

سه- حرفهای گل شیفته فراهانی را در چلچراغ می خوانم، یکی از فیلم هایش- دیوار - برای حضور در بخش مسابقه با مشکل مواجه شده: « برای من دیوار خیلی مهم است. اصلا شانس ندارم. هرچه فیلم بازی کرده ام توقیف است. نیوه مانگ را بازی کرده ام نمایش داده نمی شود. سنتوری ام مشکل دارد و ارشاد راضی به نمایش اش نمی شود. چه کار می توانم بکنم؟ از وقتی اسم دیوار از جشنواره حذف شده انگار یک کاسه آب داغ روی سرم ریخته اند. »
چهار- بعد می خوانم که فیلم دیوار با اصلاحیه هایی اجازه نمایش در جشنواره را پیدا کرده، به فیلمسازانی فکر می کنم که برای حضور در جشنواره و بعد برای نمایش فیلمشان مجبورند به این اصلاحیه ها تن بدهند. به آدم هایی که خیلی راحت برای افکار و آثار دیگران تصمیم می گیرند، به فیلم هایی که تکلیف شان در همین نمایش های جشنواره ای مشخص می شود: می فروشند یا نمی فروشند. نمایش داده می شوند یا نمایش داده نمی شوند. سرنوشت خیلی از فیلم ها را جشنواره و قلم هایی که درباره ی فیلم ها می نویسند مشخص می کند.
پنج- می دانم که جشنواره امسال از پارسال هم ضعیف تر است ولی میل دیدن «خاک آشنا» ی «فرمان آرا»، « به همین سادگی» ی « رضا میر کریمی »، « دایره زنگی » ی « پریسا بخت آور »، « کنعانِ » «مانی حقیقی» وکلی فیلم دیگر دلتنگم می کند. دلتنگ شب های جشنواره ای که می دانم با ندیدن کلی از فیلم هایش هم چیز زیادی را از دست نمی دهم.
