تبليغاتX
تجربه های آزاد
 
تجربه های آزاد
 
 
عرصه های مکرر را می کاوم، هجرتی دوباره شاید...
 
چلچراغ: چه رمانی دوست داشتی؟
مهناز افشار: من بامداد خمار را توی رمان های ایرانی دوست داشتم.مثلا کتاب های دانیل استیل را می خواندم. فهیمه رحیمی را دوست داشتم. مثلا کتاب های نوستراداموس همان که پیشگو است. هم کتاب زندگینامه اش را خواندم و پیش گویی هایش را. گاه گداری هنوز سراغ این کتاب ها می روم. ولی خانم میلانی باعث شد من غیر از این ها سراغ کتاب های روانشناسی هم بروم. مثلا مرشد و مارگریتا را به من معرفی کرد. کتابی که به شدت من را تکان داد. گاهی در سنین نوجوانی به فکر رمان های عاشقانه می خوابیدم. هنوز هم وقتی روح کودکم بلند می شود، سراغ این کتاب ها می روم. در کنارش چیزهای دیگر هم می خوانم. خب من اسم همه  ی فیلم ها و کتاب ها را نمی دانم، اما از دوستانم می پرسم. خیلی از بچه ها برایم فیلم می آورند. من همه این ها را می گویم. اهل این نیستم که بگویم من مجسمه سازی می کنم، پتینه کار می کنم. شوی جواهر دارم. چون اهل شو دادن نیستم.

لید مصاحبه: با چنان سرعتی حرف می زند که گاه برای دنبال کردن حرف هایش با مشکل رو به رو بودیم. نیازی به سبک سنگین کردن حرف هایش نداشت. صادقانه به قضاوت خودش می نشست و با صراحت درباره ی دیگران اظهار نظر می کرد. خانم بازیگر به شکل دلپذیری خودش بود، با تمام ضعف ها و امتیازاتش. مهناز افشار را می توان به عنوان چهره محبوب سینمای تجاری طرد کرد. می توان ژستی روشنفکرانه گرفت و او را از حوزه مضامین مورد علاقه ما در حوزه سینما خارج دانست. اما مهناز افشار در پس حضور ده ساله اش در سینما به یک پدیده تبدیل شده است. فیلم هایش عموما پرفروش هستند و تهیه کننده ها برای حضور او در فیلم هایشان رقابت می کنند. به تدریج نام او به یک مفهوم در سینمای ایران تبدیل شده که در پس آن می توان به روان کاوی ذهنیت تماشاگر ایرانی طی این سال های پرتلاطم رسید.
 |+| نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 12:58  توسط مسعود  | 
گاهی وقت ها آدم در نقطه ی صفر قرار می گیرد.
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 11:48  توسط مسعود 
روبروی خانه ی شخصیت های اصلی فیلم همیشه یک کیوسک تلفن عمومی وجود دارد که پسر قهرمان ماجرا از آنجا به دختر قهرمان ماجرا زنگ می زند تا خبر بدی را به اطلاعش برساند، همیشه ساعت از نیمه شب گذشته و همیشه باران می بارد.

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 19:52  توسط مسعود  | 
سینمای اصغر فرهادی و آدم هایش را دوست دارم، کمتر زمانی که به عنوان فیلمنامه نویس سریال های پزشکان و روزگار جوانی را می نویسد یا به عنوان کارگردان سریال چشم به راه و سری اول داستان یک شهر را می سازد و بیشتر زمانی که سری دوم داستان یک شهر و فیلم های رقص در غبار، شهر زیبا و چهارشنبه سوری را می سازد که هر کدام این فیلم ها هم می توانند یکی از قسمت های مجموعه ی داستان یک شهر باشند. در داستان یک شهر هر بار یک گروه مستند ساز درگیر ماجرای افراد خاصی می شد و روحی در چهارشنبه سوری، اعلا در شهر زیبا و یوسف در رقص در غبار وارد زندگی افراد خاصی می شوند و ماجراها را شکل می دهند.
سری دوم داستان یک شهر با آن داستان های تلخ و تاثیر گذار که هیچ وقت به پخش مجدد هم نرسید به گمانم یکی از بهترین سریال های چند سال اخیر تلویزیون است و یکی از قسمت هایش که فرهاد اصلانی و نازنین فراهانی بازی می کردند ماجرای مردی بود که در اثر اتفاقی ایدز می گیرد و این بیماری را به زن و بچه ی در حال تولدش منتقل می کند، مرد می میرد و زن که حالا بچه ی کوچکی هم به همراه دارد در خیابان ها آواره می شود و خاطرم هست که سکانس آخر سریال نازنین فراهانی را کنار خیابان مستاصل و بی پناه نشان می دهد که ماشین ها برایش بوق می زدند و جلوی پایش ترمز می کردند و داستان با سوار شدن زن در یکی از ماشین ها تمام می شد. صحبت کردن از بیماری ایدز در فضای محافظه کار تلویزیون جسارتی می خواست که اصغر فر هادی داشت و دارد.
دغدغه های اصغر فرهادی برایم قابل احترام اند و اسم اش حالا برایم حکم یک برند قابل اطمینان را دارد و خوشحالم که چند وقتی است فیلم چهارم اش، درباره ی الی را می سازد با آن کست بازیگری کنجکاو برانگیز که دو فیلمنامه نویس- مانی حقیقی و پیمان معادی - را هم در خود دارد. عکس های درباره ی الی که تازه منتشر شده اند را نگاه می کنم، انگار تک تک بازیگران از اتفاقی که در حال شکل گرفتن است خوشحال اند، رضایت را در چهره ی همه شان می بینم، راحت بگویم انگار از اتفاقی که برایشان می افتد کیف می کنند. امیدوارم که نتیجه اش روی پرده چیز خوبی باشد.


 |+| نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 19:58  توسط مسعود  | 
مجله باز که باشی هربار که جلوی دکه ی روزنامه فروشی می ایستی دنبال مجله های تازه می گردی، چشم چشم می کنی تا مجله ی جدیدی برای خواندن پیدا کنی، گاهی این مجله های جدید جای مجله های قدیمی که می خواندی را می گیرند، گاهی یکی دو شماره می خوانی و بعد فراموششان می کنی. هفت و دنیای تصویر که تعطیل شدند، مدام دنبال مجله ای می گردم که جای این دو تا را برایم بگیرد و چیزی پیدا نمی کنم بخصوص هفت را که این اواخر بدجور معتادش شده بودم. مجله ای که جای این دو تا را بگیرد پیدا نمی کنم ولی مجله های تازه ای می بینم که برای من ٍ خوره ی مجله شوق برانگیزند، بخصوص که یکی از شیفتگی های من کشف مجله های تازه است و یکی از حسرت های همیشگی ام این که چرا هیچ وقت « تماشاگران » را کشف نکردم و از دستم رفت. این پست مروری است بر چند مجله ای که تازه متولد شده اند و هنوز رقم روی جلدشان دو رقمی نشده است، یکجور معرفی و پیشنهاد برای خواندن:

یک- تازه: دوره ی قبلی ماهنامه تازه با حمایت سازمان فرهنگی، هنری شهرداری تهران و سردبیری سید علی میر فتاح در قطع بزرگ و مطالب خواندنی و پر وپیمان منتشر می شد ولی بعد از سه یا چهار شماره انتشار ماهنامه متوقف شد و بعد از مدتی حالا چند ماهی است که دوره ی جدید مجله به سردبیری بهروز افخمی منتشر می شود و ظاهرا تکیه مجله هم بیشتر به نام بهروز افخمی است طوری که در شماره ی جدید مجله نام افخمی به عنوان سردبیر روی جلد هم آمده است. به گفته ی خود افخمی در سرمقاله دوره جدید مجله، تازه بیشتر می خواهد به هنر داستان سرایی در تمام صورت های آن بپردازد و داستان های خوب را در هر عرصه ای(فیلم، تلویزیون، ادبیات و حتی نقاشی) به خواننده معرفی کند. و حسین یاغچی دبیر تحریریه مجله، هدف اصلی تازه را پرداختن به ستاره های امروز جامعه ایران دانسته و نظریات مشتری و نیاز های او را اولویت های اصلی تازه دانسته است.
تازه در هر شماره مطالب خود را به بخش هایی مثل سر مقاله، ستاره ها، سینما، موسیقی، گزارش جلد، فیلم ماه، ادبیات، گفتگو، تئاتر تقسیم می کند. شماره ی سوم تازه مهران مدیری، هنگامه قاضیانی، اصغر فرهادی و بهاره رهنما را به عنوان ستاره های ماه انتخاب کرده است و در بقیه صفحات هم مطالبی مثل گفتگوی حامد بهداد با افسانه بایگان، مطالبی در مورد دستمزد های ستاره های سینمای ایران، حواشی خبر حضور «انیو موریکونه » به عنوان آهنگساز فرزند صبح، پرونده ی فیلم خون به پا می شود، بررسی دیوانه وار رومن پولانسکی، یاداشت هایی درباره ی بولگاکف و ترجمه ی آثارش، گزارشی از پشت صحنه ی سریال جدید بهروز افخمی و گفتگوهایی با محمد رضا لطفی، ناصر ملک مطیعی و اکبر گلپا دارد. تازه یک سایت اینترنتی هم دارد که در حال احداث می باشد.
آخرین شماره ی منتشر شده: تازه/ دوره ی جدید/ شماره سوم/ خرداد 87/ 68 صفحه/ هزار تومان

دو- رویش: رویش که نیمه اول هر ماه منتشر می شود نام رضا رشید پور را به عنوان سردبیر همراه خود دارد و آن طور که از عنوان مجله می آید قرار است نشریه خبری، تحلیلی و اطلاع رسانی باشد و به متن و حاشیه ی مسایل فرهنگی بپردازد. در طول هشت شماره ای که از عمر مجله می گذرد لوگو و قطع مجله تغییر کرده و به گمانم رویش هنوز جا برای بهتر شدن دارد هرچند که مطالب خواندنی هم کم ندارد.
شماره ی هشت رویش این مطالب را در خود دارد: بیلبرد که به فعالیت چند چهره ی شاخص ماه می پردازد، سه در سی که 90 خبر مهم هفته های قبل را مرور می کند، اخبار قابل تکذیب، بازتاب مصاحبه های رضا رشید پور با چهره های مختلف که در صفحه ای با نام غیر قابل چاپ منتشر می شود، متن کامل گفتگوی رضا رشید پور با مهران مدیری، گزارشی درباره ی صداهای گمشده در موسیقی ایران، پرونده ای برای انقلاب همراه با گفتگو و یادداشت هایی از رییس دفتر جماران، محمد هاشمی رفسنجانی، مهدی کروبی، سید محمد خاتمی، علی اشراقی، بهروز افخمی و عبدالرضا اکبری، گفت و گو با منوچهر هادی کارگردان فیلم قرنطینه، گزارشی درباره ی سرنوشت کودکان بازیگر سینمای ایران، پیشنهاد فیلم، کتاب و موسیقی از طرف نویسندگان رویش، گزارش پشت صحنه ی چارچنگولی فیلم جدید سعید سهیلی و چندین مطلب دیگر...
آخرین شماره منتشر شده: رویش/ شماره هشتم/ پانزدهم خرداد 1387/ 1000 تومان


سه- نگاره: نگاره یک هفته نامه اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی در زمینه گردشگری است که ظاهرا فعلا به صورت ماهانه منتشر می شود. ناشر نگاره خبرگزاری غیر دولتی میراث فرهنگی و سردبیر آن هم نسرین تخیری است. نگاره همراه صفحات فارسی در انتهای مجله مطالبی هم به زبان انگلیسی دارد. مطالب نگاره معمولا به قسمت های کوله پشتی، اکوتوریسم، داستان یک شهر، دیگر سو و پایانه تقسیم می شوند. اگر اهل سفر و گردش هستید خواندن نگاره را فراموش نکنید. در سرمقاله شماره اول مجله از قول سردبیر آن این طور نوشته شده: این همه دم از مزایای چهار فصل بودن، تنوع بی نظیر زیستی، امکانات زیارتی و چه و چه ایران می زنیم و گردشگری را یکی از مهم ترین ظرفیت های جایگزین نفت می نامیم و می خواهیم تا 17 سال دیگر بیست میلیون گردش گر را به ایران بیاوریم اما هنوز اندر خم یک کوچه ایم.
شماره ی آخر نگاره این مطالب را در خود دارد: خاطرات حسن سربخشیان از همراهی با کاوه گلستان در جنگ عراق، پشت پرده سفر های دیپلماتیک با محمد علی ابطحی، پیشنهاد فیلم سفر و کتاب سفر، روایتی از غوغای اردیبهشت در ایران، دوچرخه سواری در کوهستان، پیشنهاد سفر، سور هفت رنگ در رستوران های شهر دبی و گزارشی از وضعیت حمل و نقل در نوروز 1387.
آخرین شماره منتشر شده: نگاره/ شماره 6و7/ شماره پیاپی 28و29/ فروردین و اردیبهشت 1387/ 64 صفحه/ 1000 تومان

چهار- مشق آفتاب: مشق آفتاب یک دو هفته نامه است که با مدیر مسئولی امیر رضا خادم و سردبیری مینا اکبری در زمینه های ورزشی و فرهنگی منتشر می شود. مطالب مشق آفتاب بخش های جامعه، حقوق، هاله های خبری، ادب و هنر، گردشگری و ورزش در بر می گیرد. شماره ی جدید مشق آفتاب مطالبی مثل گزارشی در مورد قطعی مکرر برق و علل خاموشی های اخیر، پرونده ای درباره ی نرخ اجاره مسکن، گزارشی درباره ی سرمایه گذاری ایرانیان در امارات، گشت و گذاری در پشت صحنه ی کار جدید بهرام بیضایی، گزارشی از کتاب های منتظر چاپ در وزارت ارشاد، سفرنامه مهناز افشار به آفریقای جنوبی، سفرنامه ی گرگان سید علی میر فتاح، گفت و گو با افشین قطبی و... را در خود دارد.
آخرین شماره منتشر شده: مشق آفتاب/ شماره 5/ نوزده خرداد 1387/ 800 تومان

پنج- سینمای پویا: یک ماهنامه ی سینمایی دیگر که شرکت جوانه پویا به سردبیری شاهین امین منتشر می کند و در هر شماره یک دی وی دی از محصولات جوانه پویا همراه مجله است.سینمای پویا در دو بخش سینمای ایران و جهان مطالبش را منتشر می کند که دبیر بخش سینمای ایران، رامک صبحی و دبیر بخش سینمای جهان، امیر صدری هستند.
شماره ی آخر سینمای پویا گفت و گو با حبیب رضایی درباره ی بازی و بازیگردانی در سینمای ایران، گزارش تصویری کتاب قانون ٍ مازیار میری، چهره های روز در فیلم های روی پرده، گفت و گو با پریسا بخت آور و فرشته طائر پور، یادداشت منصور ضابطیان از یک روز در نیویورک با امیر نادری، مطالبی درباره ی ایندیانا جونز 4 و.... را در خود دارد.
آخرین شماره ی منتشر شده: سینمای پویا/ شماره 6/ خرداد 1387/ 100 صفحه/ هزار و پانصد تومان

مجله های دیگری مثل زندگی مثبت با آن قطع کوچک که قرار است یک ریدرز دایجست ایرانی باشد و زندگی ایده آل که مجله سلامت و سبک زندگی است را هم برای خواندن پیشنهاد می کنم، شما هم اگر مجله ی تازه ای می شناسید پیشنهاد کنید.
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 15:0  توسط مسعود  | 
اخبار شبانگاهی شبکه سوم سیما اخبار مربوط به افزایش خودکشی در کره جنوبی، به مزایده گذاشتن یک بزغاله در عربستان سعودی، کوچ عشایر در چهارمحال و بختیاری و پرورش شتر مرغ را پخش کرد ولی از کنار این خبر به راحتی گذشت.
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 22:28  توسط مسعود  | 

 

اولین برخورد با این عکس خنده و بهت و حیرت را با هم دارد، بگذریم... هرکسی لابد تفسیر خودش را از این عکس دارد.

عکس از اینجا

پی نوشت: حق کشف این سایت و عکس ها و طرح های غریبش البته متعلق به سروش روحبخش  گرامی است که در شماره جدید چلچراغ این سایت را معرفی کرده است.



 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 14:34  توسط مسعود  | 
چشم چشم می کنم توی کتابخانه تا « یک عاشقانه ی آرام » ات را پیدا می کنم... کتاب را باز می کنم و می خوانم: « به یادم هست که روزی، مصرانه به تو می گفتم ما هرگز خسته نخواهیم شد... هرگز...، اما مدتی است پی فرصتی می گردم شیرین، تا به تو بگویم: ما نیز خسته می شویم، و خسته شدن حق ماست. این که خسته می شویم و از نفس می افتیم و در زانوهای مان دردی حس می کنیم، مساله ای نیست، مساله این است که بتوانیم زیر درختی، کنار جوی آبی، روی تخته سنگی، در کنار هم بنشینیم و خستگی از تن و روح بتکانیم. »

می دانیم که تو خسته شده بودی و حالا می خواهی استراحت کنی... من مدتها بود که برای فرار از خستگی ها پی فرصتی بودم که « یک عاشقانه ی آرام » ات را دوباره بخوانم و حالا تو استراحت می کنی و من همچنان پی فرصتی برای رفع خستگی ها می مانم...

مرتبط: نادر ابراهیمی به یک عاشقانه ی آرام پیوست.
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 22:0  توسط مسعود  | 
بورخس همیشه از این پرسش که « فایده ی ادبیات چیست؟ » بر آشفته می شد. او این پرسش را ابلهانه می شمرد و در پاسخ آن می گفت « هیچ کس نمی پرسد فایده ی آواز قناری و غروب زیبا چیست. » اگر این چیز های زیبا وجود دارند و اگر به یمن وجود آنها، زندگی حتی یک لحظه کمتر زشت و کمتر اندوهزا می شود، آیا جستجوی توجیه عملی برای آنها کوته فکری نیست.
اما این پرسش، پرسش خوبی است. زیرا رمان و شعر نه آواز پرنده اند و نه منظره ی فرو نشستن آفتاب در افق، چرا که رمان و ادبیات نه تصادفی بوجود آمده اند و نه زاییده طبیعت اند. این دو حاصل آفرینش انسانند، بنابراین جای این دارد که بپرسیم چگونه و چرا پدید آمده اند و غایت آنها چیست و چرا این چنین دیرنده و پایدارند.*
* چرا ادبیات/ ماریو بارگاس یوسا/ ترجمه ی عبدالله کوثری/ لوح فکر


 |+| نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 15:7  توسط مسعود  | 
Friends are like PUZZLE pieces. if one goes away, other piececan never be replaced and teh puzzle will never be completed...
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 19:8  توسط مسعود  | 
 من  هیچ غرابت و نزدیکی با امروز این شهر ندارم،  شهری که همه ی خاطره های من را  می کوبد و می  بلعد...  انگار که جایی ،  گوشه ای از دیروز این شهر  بخشی از وجود من جا مانده  و همراهم تا امروز و اینجا نیامده است  و حالا جای خالی  همان یک تکه بدجور  آزارم می دهد.  من  مدام دلتنگ  گذشته ی این شهر می شوم،  دل تنگ  خانه های قدیمی کیانپارس  که  همه باغ داشتند  و  حالا یا جلوی  این باغ ها  که دیگر باغ نیستند و فقط زمین خشکی اند  دیوارهای  بلند بالا آمده  یا به  جایشان  آپارتمان  های زشت از  زمین سبز شده است...  دل  تنگ روزی که  هفت ساله بودم  و به تحریک یکی از بچه ها  به جای سرویس کیان آباد سرویس  کیان پارس را سوار شدم  و  توی خیابان هفده کیان پارس در حالی که چند قدمی هم با خانه فاصله نداشتم گم شدم  یا روزی که حرف یکی از بچه ها را که می گفت  خانه  ی  ما دقیقا کنار کارون است باور کرده بودم  و با خودم می گفتم هر وقت بزرگ شدم باید خانه ای بخرم  که وقتی در خانه را باز کردم پاهایم توی آب کارون فرو بروند...  دل تنگ زمانی که این شهر فقط یک کتابفروشی بین المللی  را داشت و بس  و من فکر می کردم اینجا بزرگترین کتابفروشی دنیاست...  دل تنگ روزهای  امتحان آخر سال  که همیشه بعد از امتحان  جای من  بیمارستان شرکت نفت  نیوساید بود،  بیمارستانی که تمام سوراخ و سنبه هایش برای من پر از رمز و راز بود،  بیمارستانی که حالا دیگر فقط یک ساختمان خالی است و هیچ جنب و جوشی ندارد...  دل تنگ مداد تراش نارنجی کلاس سوم دبستان که به  بهانه تقلب زیر میز  انداختمش و هیچ وقت پیدایش نکردم...  چه می گویم؟  اصلا این حرف ها را چرا اینجا می گویم؟  حالا دیگر اینجا فقط خاک می آید...  مادربزرگ مدام ناله می کند که در تمام عمرش هیچ سالی  اینقدر خاک به چشمش ندیده است  و من می دانم یک روز من و تمام قصه های این شهر زیر خروار ها  خاک مدفون می شویم...  من می دانم  ...
 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 19:42  توسط مسعود  | 
کی بود که می گفت: حرف، حرف، حرف... حرفهای ِ قشنگ ِ به در نخور
 |+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 12:48  توسط مسعود  | 
چیز در این منطقه ما را به نحوی تاریخی و بنیادی به اشتباه انداخته است: بی ارزش شمردن زندگی روزانه. چنان که روزمرگی حالا شده است یک دشنام، ابزار تحقیر. آن هم گاهی از سوی کسی که هدفهای بزرگ را نمی شناسد و خود نفس روزمرگی است. روزانه بودن، از قضا خیلی مهم است برخلاف آن اخلاق ماورایی که عادتم داده اند دنیا و زندگی هر روزه اش اعتباری ندارد.

می دانم هدفها مقدسند و باید به خاطرشان مبارزه کرد و رنج کشید، هنر و نظامی گری و کسب رفاه و توسعه به زندگی کسان معنا و اهمیت می بخشد. اما این طفلک ها توی شکم زندگی روزانه اند با غفلت از حقیقتی ساده و بدیهی- که از نهایت طبیعی بودن می شد فراموشش کرد - دم مرگ یادت آمد، که این زندگی فقط مال تو بود و هرگز تکرار شدنی نبود.*

* در این هوا/ جواد مجابی/ نشر ققنوس 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 10:1  توسط مسعود  | 

دقیقا از دو هفته ی پیش که مجله ی فیلم شماره ویژه بهار را خریدم هربار که اینجا آمدم می خواستم بگویم که این شماره را که به نظرم یکی از بهترین شماره های چند وقت اخیر مجله ی فیلم   است از دست ندهید و فراموشم می شد. حالا که احتمالا همین امروز و فردا شماره خرداد مجله ی فیلم بیرون می آید یادم آمده که بگویم تا دیر نشده شماره ی ویژه ی بهار مجله ی فیلم را بخرید و بخوانید.علاوه بر سه گفتگوی خواندنی که این شماره با مهران مدیری، پیمان قاسم خانی  و مهدی هاشمی دارد مطلب جالبی هم درباره ی بهترین فیلم های مستند سال دارد که معمولا امکان تماشایشان خیلی کم فراهم می شود و خواندن نکته هایی درباره ی هرکدام از این فیلم ها غنیمت است. بین سه گفتگویی که انجام شده گفتگوی نیما حسنی نسب با پیمان قاسم خانی از همه خواندنی تر است بخصوص که ابتدای گفتگو نیما حسنی نسب از قول پیمان قاسم خانی تعریف مزه ی شکلات Ritter Sport با طعم ماست و توت فرنگی را کرده که من هم پیشنهاد می کنم علاوه بر شماره ی ویژه ی بهار مجله فیلم این یکی را هم امتحان کنید.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 19:49  توسط مسعود 
در خیابان ِ ما، زندگی کن...
 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 18:54  توسط مسعود  | 

خانم اردیبهشت که کوهنورد هم هستند و مدتهاست از طریق دوستی مشترک وبلاگ من را می خوانند، چند وقت قبل برنامه ی یک کوهنوردی را به اطلاع ام رسانند ولی من به اشتباه هزینه ی شرکت در برنامه را به جای سه هزار تومان، سی هزار تومان خوانده بودم و در برنامه ی کوهنوردی شرکت نکردم بعد که به اشتباه خنده دارم پی بردم از خانم اردیبهشت خواستم که اتفاقات آن روز را برایم بنویسند و ایشان هم گزارش واره ای از اتفاقات آن روز نوشتند و برایم فرستادند که در ادامه بی هیچ حذف یا تغییری مطلب ایشان را می خوانید:

ساعت 5:30 صبح روز پنجشنبه 23 فروردین ماه است.جمعیت مشتاق برای سوار شدن به سرویسها لحظه شماری و بیتابی می کنند.من به حکم کوهیار بودن ، بازوبندی گرد بازو دارم که موجب می شود پاسخگوی سوالات کوهنوردان حرفه ای و آماتور باشم.

ساعت 6:30 صبح است .از اهواز خارج می شویم.تعداد 23 اتوبوس به سمت شهر "قلعه تل" حدفاصل بین ایذه و باغملک در حرکتند.برنامه با هماهنگی سازمان تربیت بدنی و هیأت کوهنوردی استان پیش می رود.مردم بی قرار دیدن کوهی هستند که قصد صعودش را دارند.بر چهره کسی غم نمی بینم،همه سرخوش و شادند؛ خانواده ها،دوستان و همکاران.

ساعت 9:30 صبح به اولین ایستگاه می رسیم.هر اتوبوس صف خودش را دارد کوله پشتی های مخصوص کوه ، دانشگاه و مدرسه را در یک خط حمل می کنند.صف ها به هم می پیوندند و فوج جمعیت متشکل از حدود 800 نفر ، کوهپایه ی ناهموار را جهت رسیدن به محل "هفت چشمه" طی می کنند.صف بسیار طویلی به دور کوه می پیچد.کودکی یک ساله نشسته بر شانه های پدرش و مردی 64 ساله با تکیه بر شانه های پسرش طبیعت زیبا را تجربه می کنند. فاصلۀ من که انتهای صف هستم با اولین نفر در صف ، شاید به 2 کیلومتر برسد! منظرۀ بسیار باشکوهی ست.

ساعت 10:30 صبح است و در "هفت چشمه" زیر درختان و کنار چشمه اتراق کرده ایم.قرار به صرف صبحانه است و همه در حال روشن کردن آتش و نوشیدن چای و خوردن صبحانه.همگی سرحالند و شادی و سرو صدا موج میزند.

ساعت 11 صبح است و از مردم می خواهیم که اگر توانایی صعود به قلۀ 1600متری "سرپهن" را در خود می بینند ، صف تشکیل دهند.حدود 750 نفر صف می بندند.شور و اشتیاق برای رسیدن به قله ، همه را به حرکت وا می دارد.همه چیز نوید صعود راحت و لذت بخشی را می دهد.انگشت شمارند افرادی که عقب می مانند.هر چه به قله نزدیکتر می شویم ، صداها واضحتر و نور بیشتر می شود.همه چیز رنگ دیگری می گیرد.رنگ ها خالصتر می شوند و تنفس عمیقتر.لابه لای صخره ها گلهای شقایق قرمز رنگی خودنمایی می کنند.حرکتشان در باد ، به تشویق مردم برای پیشروی می ماند.

ساعت 13 ظهر است و به قله می رسیم.ابتدای صف فرود آمده اند ؛ نشانه اش صدای تشویق و آواز خواندن و دست زدن و خنده ای ست که از پایین کوه به گوش می رسد.کسی ناراحتی با خود نیاورده ، کوه چنین فرصتی به کسی نمی دهد.مردم میلی به فرود ندارند.در کوه شادی ها همچون نورها و صداها خالصتر و بیشتر و رساتر است و دل کندن از آن مشکلتر.در راه فرود ، سنگریزه ها اندکی مردم را آزار می دهد.ما به کسانی که مایلند ، در پایین آمدن کمک می کنیم.

ساعت 15 ظهر است و به "هفت چشمه" بازگشته ایم.مردم شادی هایشان را با صدای بلند در فضا فریاد می زنند و می پراکنند.هیچکس بی نصیب از سرخوشی نیست.ساعتی را به شنیدن صدای کسانی که شعر می خوانند و مردمی که دست می زنند و هلهله به پا کرده اند می گذرانیم و ناهار صرف می کنیم.

ساعت 16:30 عصر است و صف های بازگشت به سمت اتوبوس ها تشکیل می شود؛ولی انگار که کسی قصد دل کندن ندارد.

ساعت 18 عصر است و کسی روی صندلیش ننشسته.همه سعی در بهره بردن از واپسین دقایق در کنار هم بودن دارند.چه بسیارند افرادی که تصمیم دارند کوهپیمایی و کوهنوردی را از این به بعد به صورت حرفه ای شروع کنند و ادامه دهند.همه راضی و خوشحالند و بارها و بارها از متصدیان برنامه قدردانی میکنند.

ساعت 20 شب است و در اهواز پیاده می شویم.هر کس با یک کوله پشتی ، وزین از خنده و شوخی و خوشی راه خانه اش را پیش می گیرد.به اتوبوس ها خالی نگاه می کنم.افرادی را به یاد می آورم که با گفتن جملۀ "مگه اهواز هم کوه داره؟!؟!" خودشان را از یکی از بهترین تجربه های زندگی محروم کردند...

بار دیگر مسیر رفته و لحظات شادی آفرین را در ذهنم مرور می کنم.همگی رد پایی از شادی هایمان را در کوه به جا گذاشته ایم تا بار دیگر که گذارمان به آن حوالی افتاد ، نشانی روزی خاطره انگیز را به راحتی پیدا کنیم.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:19  توسط مسعود  | 
كاش باد ما را مي برد...
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10:8  توسط مسعود  | 
استاد پرسید: « کدام یکی از شما اهل رمان خواندن اید؟ »
هیچ دستی بالا نیامد.
استاد پرسید: « کدام یکی از شما می تواند چند رمان خوب ایرانی برای خواندن به من معرفی کند؟ »
هیچ صدایی در جواب نیامد.
استاد گفت: « یعنی هیچ کدام شما کلیدر و جای خالی سلوچ دولت آبادی را نخوانده اید؟ »
باز هم صدایی نیامد، استاد درس دادن را پی گرفت.

یاد فهیمه راستکار افتادم که یکبار در مصاحبه ای گفته بود که من نقش مادران فیلم ها را بازی می کنم تا تمرینی کرده باشم برای بازی در نقش بلقیس ٍ کلیدر.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:27  توسط مسعود  | 
بیا با هم به دنیا بخندیم...

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:25  توسط مسعود  | 
کلاس دانشگاه/ عصر یک روز گرم بهاری

بحث کلاس درباره ی نقش آموزش و پرورش بر توسعه ی اقتصادی است، این که افزایش تحصیلات افراد در کشورهای در حال توسعه چه نقشی در اقتصاد دارد؟ و اینکه چرا معمولا استانداردهای تحصیل در کشور های در حال توسعه سطح پایینی دارند؟ وسط این بحث جدی استاد سراغ خاطره گفتن می رود. می گوید که چطور از دوازده نفری که با هم در یک مدرسه ی ابتدایی ِ روستایی درس خواندن را شروع کردند فقط سه نفر سراغ تحصیلات متوسطه رفتند و از آن سه نفر، دو نفر شان دنبال تحصیلات دانشگاهی رفتند و به اینجا که می رسد یادی از « محمد بهمن بیگی » به عنوان بنیانگذار مدارس عشایری می کند و می پرسد: « کدام یکی از شما کتاب ِ بخارای من، ایل من ِ بهمن بیگی را خوانده اید؟ » با اعتماد به نفس کامل دستم را بالا می برم و می گویم: « من »، در حالی که کتاب را فقط چند باری در کتابخانه تورق کرده ام. دوباره استاد می پرسد: « خاطرتان هست به کدام شعر معروف رودکی در کتاب اشاره کرده بود؟ »... می گویم : « بله، کاملا در خاطرم هست. اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را....... »

استاد نمی گذارد حرف ام تمام شود و با تحکم و تغیر می گوید: « آقای محترم کیست که نداند شعری که شما خواندید متعلق به خواجه حافظ شیرازی است؟ » و خودش شروع به خواندن می کند: « بوی جوی مولیان آید همی/ یاد یار مهربان آید همی... »

اینجاست که دیگر تا آخر کلاس هیچ نمی گویم.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:40  توسط مسعود  | 
روز ها یا شب هایی هست که آدم می نشیند یا راه می رود و فکر می کند و به خودش می گوید کاش که آن روز یا آن شب یا آن ساعت آن حرف را نمی زدم، این حرف را می زدم... اگر آن کار را نمی کردم، این کار را می کردم... اگر آن حرف را نمی زدم یا آن کار را نمی کردم، زندگی ام الان چطور بود؟ کجا بودم؟ چی داشتم؟ با کی بودم؟ امروز را داشتم؟... یا امشب را داشتم؟ مثلا اگر ان شب که از سینما بر می گشتیم و « او » سرش گرم عشق و آواز خواندن بود، اگر من خودم رانندگی کرده بودم، و آن حادثه اتفاق نمی افتاد، ما الان کجا بودیم... شانس و بازنگری های به گذشته است که می تواند هیولای سرتق باشد.*

* اسیر زمان/ اسماعیل فصیح

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 12:26  توسط مسعود 
انگار فقط هستیم که باشیم...
 |+| نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 13:21  توسط مسعود  | 
این کلاس زبان یکشنبه ها عالی است، استاد لیدر کلاس است و وظیفه اش گرم نگه داشتن تنور مباحثی که خودش طرح می کند. امروز بحث « طول عمر مورد انتظار » را مطرح کرد. همان اول کلاس شروع کرد به پرسیدن این سوال که هرکدام شما فکر می کنید تا چند سال دیگر زنده باشید؟ کدامتان فکر می کنید که عمری نزدیک به هفتاد یا هفتاد و چند سال داشته باشید؟ و جالب اینجاست که هیچ کدام از بچه ها برای سوالات استاد جوابی نداشتند. خود استاد اعتقاد داشت که جواب ندادن بچه ها بیشتر بخاطر تجربه های منفی است که درباره ی این موضوع داشته اند، می گفت اگر ذهنیات هرکدام از شما را موقع طرح این سوال کنار هم بگذاریم به چند نکته ی مشترک می رسیم: « شرایط جامعه ی که در آن زندگی می کنیم »، « روند رو به رشد بیماریهای مختلف ی که هرکدام از اطرافیان ما دچارش می شوند » و « سبک زندگی هر کدام از ما در چند سال آینده ».
استاد عقیده داشت که با توجه به شرایطی که در حال حاضر دارد مطمئن است که تا نود و چند سالگی هم عمر می کند، دوست دارم استاد زبان را در نود و چند سالگی ببینم.
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 20:2  توسط مسعود  | 
من برای زنده بودن جستجوی تازه می خواهم...
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 11:39  توسط مسعود 
چند وقتی قبل از اینکه بیایم اهواز به پیشنهاد دوستی برای کار در شرکتی که دفتری هم در اهواز داشت رزومه نوشته و فرستاده بودم. دیگر تقریبا از جوابشان ناامید شده بودم که دیروز تماس گرفتند و از وضعیت و شرایط من جویا شدند، ظاهرا بیشتر برایشان این نکته که من در اهواز محل سکونت دارم مهم بود. کاری که برایم در نظر گرفته اند یکجور کار نظارت و سرپرستی است. توی صحبت تلفنی که داشتیم بهشان گفتم که پیش از این کار مالی انجام داده ام و این کار نظارتی را هم امیدوارم که از پسش بربیایم. حالا مانده ام، از یک طرف در وضعیتی هستم که به شدت به روز ها، ساعتها و وقت های آزادم برای کارهای درسی و خواندن و نوشتن احتیاج دارم و از طرف دیگر نیاز به داشتن کاری که در آمدش حداقل کفاف همین خرج های روزمره ام را بدهد به شدت احساس می شود، ته مانده پس انداز کار قبلی کم کم دارد ته می کشد. از یکطرف این اضطراب را دارم که نتوانم خیلی خوب از عهده ی این کار تازه بر آیم و از طرف دیگر مدیر شرکت قبلی که برایشان کار می کردم پیغام داده که ممکن است بزودی در اهواز کار بگیرند و به وجود من هم احتیاج دارند - نقد را بگیرم یا نسیه را؟ - مانده ام. واقعا کار کردن یا نکردن، امروز مساله ام این است!!!
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 12:47  توسط مسعود  | 
تیغ زن، همیشه پای یک زن در میان است، زن ها فرشته اند و تلافی به عنوان فیلم های بعدی گروههای سینمایی مشخص شدند.

 

اسامی فیلم های اکران بهار را کنار هم ردیف کنید: زن دوم، همیشه پای یک زن در میان است، زن ها فرشته اند، تیغ زن، این یکی را با کمی اغماض می توان این طور خواند دایره زن گی، مجنون لیلی از اسم یک زن در عنوانش استفاده کرده و شخصیت اصلی به همین سادگی هم یک زن است، تازه فیلم های دیگری مثل سه زن هم در راهند.
به گمانم به طور قطع می توان از یک توطئه صحبت کرد: همیشه پای دو حرف ز و ن در میان است، همیشه پای یک زن در میان است!!!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 12:15  توسط مسعود  | 
یک- توی کوچه می آیم، سه چهار تا دختر دبیرستانی هم که تازه مدرسه شان تعطیل شده شاد و خندان جلوی من راه می روند. سه پسر به سن و سال دخترها از روبرو می آیند. دخترها و پسرها به هم که می رسند یکی از پسرها مشتش را محکم وسط سینه ی یکی از دخترها می کوبد. دختر فریادی می کشد و شروع می کند به فحش دادن: « آشغال ِ عوضی چی کار می کنی؟ » و پسر هم که لابد جوابش را در آستین دارد ضمن این که دختر را از تکرار دوباره ی حرکتش بی نصیب نمی گذارد می گوید: « خفه شو بی پدر مادر، ج... خانوم دلم می خواد.... » دوستهای پسر می خندند لابد از کار دوستشان حسابی کیفور شده اند، لابد همین فردا این داستان را با شور و اشتیاق و هیجان توی مدرسه برای همکلاسی هایشان تعریف خواهند کرد و تا مدتها به جسارت دوستشان غبطه می خورند و از این ماجرا چه قصه ها که برای خودشان بسازند. دوستان دختر دستش را می کشند: « مریم ول کن، بیا بریم. »

نگاهشان می کنم و از کنارشان می گذرم.

دو- چند دختر دبیرستانی که پشت سرم نشسته اند کافی نت را روی سرشان گذاشته اند. یکی شان که ظاهرا تازه با دوستش یا به قول خودش دوست پسرش به هم زده به بقیه می گوید: « هرچی فحش بلدید به من بگید تا براش آفلاین بگذارم. » دوستان هم شروع می کنند به گفتن انواع و اقسام بد و بیراهها. تا زمانی که من صدایشان را می شنیدم فحش های با پیشوندها و پسوندهای سگ، گاو و میمون را رد کرده بودند و احتمالا تا چند دقیقه ی بعد مرزهای جدیدی را در به کار بردن انواع و اقسام ناسزاها و ابداع فحش های جدید به خاطر به هم خوردن یک رابطه پشت سر می گذاشتند. این وسط هم یکی شان به آن دیگری می گفت: « ساعت یک هم با سامان قرار دارم، اصلا حوصله ندارم، تو رو خدا تو به جای من برو! »

از کافی نت بیرون می زنم.

سه- توی تاکسی می نشینم. دختری که کنارم نشسته خودش را جمع و جور می کند، کیف دستی اش را حایل بین من و خودش قرار می دهد تا مبادا خود خواسته یا ناخواسته اندام هایمان با هم تماسی پیدا کند. خودش را تنگ تر در چادر سیاهش می پیچد و شیشه را پایین می کشد.

از ماشین پیاده می شوم.

چهار- قاصد روزان ابری/ داروگ کی می رسد باران؟

 |+| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 18:42  توسط مسعود  | 
یک- امروز سر کلاس زبان استاد از تجربیاتش در کشورهای خارجی صحبت می کرد، از مسافرت هایی که رفته بود و اتفاقاتی که در هرکدام از این سفرها افتاده بود. بچه ها هم که طبق معمول این مسایل را با خنده و شوخی برگزار می کنند جذب صحبت های استاد شده بودند. جز چند نفر محدودی هیچ کدام تجربه ی مسافرت خارجی نداشتند. یک لحظه به ذهنم خطور کرد این همه دختر و پسر جوان که هیچ کدام بیشتر از بیست بیست و چند سال هم سن ندارند چرا تجربیاتشان از دنیای خارج این همه محدود و بسته است؟ چرا هرکدام در دنیای بسته ی اطرافشان محدود شده اند؟ چرا...؟

دو- حوصله ام سر رفته بود، به چند نفر از دوستان اس ام اس زدم که موضوعی برای پست جدیدم پیشنهاد کنید، هرکدام چیزی گفتند. آخر از همه فرزانه جواب داد: « دروغ، درختهای مصنوعی و پرنده هایی که روی نخل های فلزی نمی نشینند. »  راستش منظورش را متوجه نشدم. حالا هم دارم فکر می کنم که درباره ی چنین عنوانی چطور پستی می شود نوشت؟

سه- یاد بعضی نفرات روشنم می دارد

نام بعضی نفرات رزق روحم شده است

جراتم می بخشد، روشنم می دارد.

امروز یکی به یادم آورد که این شعر نیما را زمانی جایی برایش نوشته ام. یادم آمد که زمانی چطور این شعر را شبانه روز زمزمه می کردم و چقدر از امروز و اینجا دور بودم.

 چهار- این پست بی فایده است!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 19:42  توسط مسعود  | 
دقیقا تمام بعد از ظهر امروز صرف سر و کله زدن با این قالب جدید شد، آخر سر هم آن چیزی که می خواستم نشد. فعلا یکی دو روز به طور موقت می گذارم تا ببینم چه طور می شود.

پی نوشت: دیروز بعدازظهر تمام وقتم را صرف ساختن قالب جدید به کمک سایکو شد، آخر سر هم قالب کلی ایراد و اشکال داشت، مثلا عکس ها در صفحه ی اصلی وبلاگ خوب جا نمی گرفتند و قالب را به هم می ریختند، لینک های مربوط به پیوندهای روزانه بازسازی نمی شد و چند ایراد دیگر...
هر کاری می کردم که ایرادها را برطرف کنم موفق نمی شدم که دلیل اصلی اش هم البته نابلدی و مبتدی بودن زیاد من بود. آخر شب کار به جایی رسید که حالم داشت از هرچه وبلاگ و قالب وبلاگ است به هم می خورد و احساس می کردم اگر فقط چند لحظه ی دیگر با چشم هایی که از زور درد از هم باز نمی شدند به صفحه ی مانیتور خیره بمانم و با قالب جدید سر و کله بزنم حتما از حال خواهم رفت.
اول صبح باز هم کمی با قالب جدید سر و کله زدم ولی چون هنوز نتوانستم ایراداتش را برطرف کنم قالب وبلاگ را دوباره همان قالب سپید ساده ی بلاگفا برگرداندم تا کی دوباره حوصله کنم و ایرادات قالبی را که خودم ساخته بودم برطرف کنم.
شاید وقتی دیگر...
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 23:3  توسط مسعود  | 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 21:30  توسط مسعود  | 
کودک که هستی، بهار که می آید امید داری که همه چیز تغییر می کند، همه چیز بهتر می شود. بزرگتر که می شوی از خودت می پرسی : « پس چرا هیچ اتفاقی نمی افتد؟ » بعد ها دیگر باور می کنی که همه چیز همیشه بر همان مدار همیشگی و ثابت خود می چرخد، دیگر امید خودت را از دست می دهی. روزگار را می گذرانی و گاهی منتظر جرقه هایی کوچک می مانی.
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 11:22  توسط مسعود  | 
کاش می شد همیشه آدم ها را فقط در لانگ شات دید.
سال ها نو می شوند، آدم ها هیچ تغییری نمی کنند، همانی که هستند می مانند، چه بسا بدتر هم بشوند.
آی آدم ها، آی آدم ها...
 |+| نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 17:39  توسط مسعود  | 
می خواستم چند پست مفصل درباره ی ویژه نامه های نوروزی روزنامه ها و مجلات که چند سالی است دوباره باب شده و کم کم دارد به یک سنت تبدیل می شود بنویسم، چند پست دنباله دار. بعد دیدم که نه خودم وقت و حوصله ی تایپ کردن این پست های طولانی را توی کافی نت دارم و نه این پست های طولانی در این شلوغ پلوغی روزهای دم عید درست خوانده می شوند. دیشب یکدفعه به ذهنم رسید که همه ی آن چند پست طولانی را در یک پست جمع کنم. درباره ی هرکدام از ویژه نامه ها فقط چند خطی درباره ی حال و هوای هر کدام و اشاره هایی به بعضی مطالب خواندنی که دارند.
یک- ویژه نامه ی نوروزی مجله ی فیلم چه دارد؟
به سنت شماره های نوروز هرسال چند بهاریه از پرویز دوایی، احمدرضا احمدی، جواد طوسی، فرهاد توحیدی، سروش صحت، مینو فرشچی، پرویز نوری و مصطفی جلالی فخر، ایستگاه نوروز که مروری است بر فعالیتهای دویست سینماگر ایرانی در سال 86 همراه با هایکو واره هایی درباره ی هرکدام به قلم فریدون جیرانی، گفت و گو با کارگردان سریال ساعت شنی، یک گفتگوی خواندنی با حمید فرخ نژاد که سعید قطبی زاده انجام داده، پرونده ی فیلم به همین سادگی، گفتگو با رضا میر کریمی، هنگامه قاضیانی و یادداشت شادمهر راستین فیلمنامه نویس فیلم، یک مجموعه ی کامل و خواندنی درباره ی « خانواده سیمپسن » و ...
فیلم/ شماره ی 387/ فروردین 1387/ دویست صفحه/ هزار و دویست تومان
دو- ویژه نامه ی نوروزی همشهری جوان چه دارد؟
شماره ی نوروزی همشهری جوان که به نظرم کم رمق تر از شماره های نوروزی سال های گذشته اش است مطابق روال با بهاریه های نوروزی نویسندگان مجله شروع می شود. همشهری جوان از چهار بخش گزارش های نوروزی، چهره ها و پدیده های سال 86، گفت و گوهای نوروزی و روایت های نوروزی تشکیل شده و یک موش هم به مناسبت سال موش لابد! شما را در خواندن مجله همراهی می کند. بخش گفت و گوهای نوروزی شش گفت و گو دارد با: محمد رویانیان، شهرام گیل آبادی « مدیر رادیو جوان »، فرهاد اصلانی، محمدرضا شهیدی فرد، افشین قطبی، صمد نیکخواه بهرامی و برانکو ایوانکوویچ. در بخش روایت های نوروزی که خواندنی ترین بخش مجله ست قسمتی کوتاه از فیلمنامه ی خوابگردِ رسول ملاقلی پور و داستان-خاطره ای از فیروزه جزایری دوما نویسنده ی کتاب عطر سنبل، عطر کاج چاپ شده است.
همشهری جوان/ شماره ی 160/ 25 اسفند 86/ صد صفحه/ سی صد تومان
سه- شماره ی نوروزی چلچراغ چه دارد؟
چلچراغ با یک جلد نارنجی، عکسی از حنا مخملباف و تیتر شدیدا تکذیب می کنیم چاپ شده است و جالب اینجاست که صفحه ی فهرست هم ندارد. در صفحات اول مجله چند تایی از نویسندگان از فریدون عموزاده خلیلی تا سجاد صاحبان زند و امیر صدری و تعدادی دیگر یادداشت نوشته اند. غیر از صفحات همیشگی چلچراغ گزارش اولین مسابقات منچ چلچراغ به روایت ابراهیم رها با حضور لاله صدیق، نیما شاهرخشاهی، فرزاد حسنی، بهنوش بختیاری و ...، یادداشت منصور ضابطیان درباره ی کتابی اتوبیوگرافیک که قرار است درباره ی علی دایی چاپ شود، پاسخ های چند نویسنده و مترجم به سوالات سجاد صاحبان زند درباره ی بامزه ترین، پر خبر ترین، پر حاشیه ترین، بهترین ترجمه، بهترین تالیف، خسته کننده ترین، جوانه ترین کتاب سال جواب داده اند، صفحات برخورد نزدیک از نوع سوم با حضور منیژه حکمت، ابراهیم حاتمی کیا، هادی و مهرورز ساعی، محمد علی و فاطمه ابطحی و زهرا اشراقی و محمد رضا خاتمی، یادداشت علی رضا خمسه و بهاره رهنما درباره ی سریال جدید مهران مدیری، گفتگو با حنا مخملباف، میلاد صدر عاملی، یوسف حاتمی کیا، یادداشت پرویز پرستویی درباره ی علی تبریزی و معرفی کتابهای مورد علاقه ینویسندگان چلچراغ فقط بخشی از دارایی ویژه نامه ی نوروزی چلچراغ اند.
چلچراغ/ شماره ی 288/ 120 صفحه/ 1500 تومان
چهار- ویژه نامه ی نوروزی شهروند امروز چه دارد؟
هرکدام از ویژه نامه ها را که نمی خوانید ولی این یکی را از دست ندهید. کتاب سال شهروند امروز چهار فصل دارد: چهره های 86، خبر های 86، پیش بینی 87 و پرونده های87 . که هرکدام از فصل ها به چندین بخش تقسیم می شوند. فقط به تعدادی از اسم ها که در فصل پیش بینی یادداشت دارند توجه کنید: احمد پور نجاتی، بابک احمدی، مسعود بهنود، عباس عبدی، صادق زیبا کلام، محمد علی ابطحی، شیرین احمد نیا، محمد یعقوبی، بهمن فرمان آرا، ایرج کریمی، حبیب رضایی، علی معلم، محمود دولت آبادی، احمدرضا احمدی، مصطفی مستور، ابوتراب خسروی، جمال میر صادقی، بلقیس سلیمانی و ...
فصل چهار هم کلی مطلب خواندنی دارد که از آن جمله اند: کتاب هایی که سال آینده خواهیم خواند، ترجمه هایی که با بازار می آیند، موسیقی هایی که می شنویم، نمایش هایی که روی صحنه می روند و فیلم هایی که خواهیم دید. خلاصه اینکه پیشنهاد می کنم کتاب سال شهروند امروز را از دست ندهید.
شهروند امروز/ شماره  ی چهل و یک/ نوروز 87/ 292 صفحه/ دو هزار تومان

خب برای امشب کافی است، ویژه نامه های اعتماد، اعتماد ملی، کارگزاران و همشهری و چند تایی دیگر بماند برای فردا اگر که عمری باقی بود...

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 20:21  توسط مسعود  | 
چه قدر همه چیز خوب به نظر می رسد!/ چقدر خوب که حوصله ی انجام هیچ کاری را ندارم/ چقدر خوب که هیچ تلاشی برای انجام دادن کارهای عقب مانده ام نمی کنم/ چقدر خوب که بیهوده خیابان گردی می کنم و همه ی کارها را به فردا موکول کرده ام/ چقدر خوب که این ها را به هرکس می گویم می گوید: " خماری هوای بهاری است "/ چقدر دعواهای خانوادگی این روزها مزه می دهند/ چقدر خوب که کتابخانه ام از کتابهای نخوانده تلنبار شده و هیچ کدام را نمی خوانم/ چقدر ویژه نامه های نوروزی روزنامه ها و مجلات خوب اند/ چقدر خوب که همه ی ویژه نامه های نوروزی دیر به اینجا می رسند/ چقدر خوب که ویژه نامه ی داستان روزنامه ی کارگزاران امروز نه صفحه نداشت/ و وقتی اعتراض کردم آقای روزنامه فروش گفت: " برو خدا رو شکر کن که همین نصفه نیمه هم گیرت اومد."/ چقدر عید نوروز خوب است/ چقدر تعطیلات طولانی به درد نخور خوب است/ چقدر برنامه های نوروزی تلویزیون خوب است/ چقدر خوب که سیروس مقدم و مهران مدیری و جواد رضویان برایمان سریال نوروزی می سازند/ چقدر خوب که تلویزیون منت می گذارد که هر روز کلی فیلم سینمایی را با جرح و تعدیل پخش می کند/ چقدر خوب که شرق دیگر نیست/ چقدر خوب که هفت و دنیای تصویر و زنان لغو امتیاز می شوند/ چقدر حکم یعقوب یاد علی خوب است/ چقدر خواندن آداب بی قراری بد است/ چقدر مجوز ندادن به کتابها خوب است/ چقدر فیلم های پشت اکران مانده خوب اند/ چقدر فیلم های اکران نوروزی خوب اند/ چقدر امیدهای بیهوده برای سال نو خوب است/ چقدر خنده های مصنوعی قشنگ اند/ چقدر غر زدن بد است/ چقدر حذف خوب است/ چقدر لغو امتیاز خوب است/ چقدر جرح و تعدیل خوب است/ چقدر دلخوشی های بیهوده خوب است/ چقدر تکرار خوب است/ چقدر...

می تواند هم چنان ادامه داشته باشد!!!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 18:30  توسط مسعود  | 
تجربه ی تماشای سریال یک مشت پر عقاب قبل از هرچیز نشان می دهد که سینما و تلویزیون ما تا چه اندازه در بازسازی تهران بیست یا سی سال پیش ناتوان است. سریال از نظر نماهای خارجی به شدت فقیر است و همان چند نمای خارجی محدود هم توی ذوق زننده اند و هیچ احساسی از حضور در تهران سی سال پیش را به تماشاگر نمی دهند و این در حالی است که گروه طراح صحنه و لباس خوبی مثل امیر اثباتی را در کنار خود داشته است.
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 14:15  توسط مسعود  | 
یک- دیشب خواب می دیدم که در یک خانه ی بزرگ تک و تنها مانده ام، همه ی درها به رویم قفل شده و هیچ راهی به بیرون ندارم. نیروی مهاجمی که هیچ حضور فیزیکی هم ندارد و تنها حسی دلهره آور است تهدیدم می کند و هر لحظه حضورش را بیشتر از قبل در کنارم احساس می کنم. درست در لحظه ای که هیچ راه گریزی نمانده بود و این حس دلهره آور نادیدنی را کاملا در مقابل خودم احساس می کردم با صدای وحشتناکی از خواب پریدم.
دو- مانده ام این خستگی مفرط و بی انگیزگی مزمن چطور این روز ها دوباره سر و کله اش پیدا شده است؟ آن هم درست در زمانی که بیشتر از هر وقت دیگری کار برای انجام دادن دارم. کلی کار های دانشگاه مانده که بعد از تعطیلات باید تحویل استادها بدهم و می دانم که در تعطیلات طولانی و شلوغ عید هم با این وضعیت کاری از پیش نمی برم. درست یک هفته است که هر روز با خستگی زیاد از خواب بیدار می شوم و تمام وقتم یا به راه رفتن در خیابان ها می گذرد یا به خانه ماندن و بیهوده وقت گذراندن. تمام کارهای این چند وقت را به اجبار انجام داده ام.
سه- ویژه نامه های نوروزی روزنامه ها و مجلات کم کم از راه می رسند، فعلا روزنامه ی اعتماد ملی و مجله ی نسیم هراز ویژه نامه هایشان را منتشر کرده اند، شاید در پست های بعدی درباره ی ویژه نامه ها بنویسم.
چهار- چند روز اول تعطیلات را همین اهواز می مانم و احتمالا از اواسط تعطیلات چند روزی هوای تهران را نفس می کشم.
پنج- شاید رمز زندگی ما این باشد که به زندگی ادامه می دهیم، حتی اگر ندانیم که چرا زندگی را ادامه می دهیم.*
* ذهن زمستانی/ رامین جهانبگلو/ نشر نی
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 11:56  توسط مسعود  | 
انگار دیگر هیچ اتفاق شوق انگیزی نمی افتد. روز ها شب می شوند و شب ها روز، آدم ها عادت می کنند و زندگی تکرار می شود.
همین!
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 12:39  توسط مسعود  | 
X- روز یکشنبه ابراهیم داروغه زاده مدیر موسسه ی رسانه های تصویری مهمان برنامه ی صبحگاهی مردم ایران سلام بود و بحث برنامه درباره ی فیلم سنتوری. در بخشی از صحبت ها داروغه زاده در پاسخ به سوال محمدرضا شهیدی فر مجری برنامه که « میل عمومی به تماشای سنتوری از کجا ناشی می شود؟ » این طور پاسخ داد که « به هر حال این فیلم را یکی از کارگردانان بزرگ سینمای ایران ساخته، فیلم در جشنواره ی سال پیش شرکت کرده و جایزه ی بهترین بازیگر مرد را گرفته، بیشتر از یک سال از ساخت این فیلم گذشته و مدتهاست که آماده ی اکران است اما از آنجایی که هنوز زمان مناسبی برای اکران فیلم پیدا نشده بود صحبتهایی برای اکران فیلم در نوروز امسال شده بود که این طور نسخه ی قاچاق فیلم بیرون آمد. »
داروغه زاده در بخشی دیگری از صحبتهایش این طور بیان کرد که « فیلم بدون مجوز در دو جشنواره ی خارجی شرکت کرده و چون نسخه ای که بیرون آمده نسخه ی اصلاح نشده ی فیلم است گمان می رود که از طریق افرادی در خارج از کشور روی اینترنت پخش شده باشد و ما بخاطر پخش این فیلم از مردم عذرخواهی می کنیم چون صحنه های مشمئز کننده ای در فیلم وجود دارد و تماشای این صحنه ها برای دختران و پسران جوان به هیچ وجه مناسب نیست. »
جالب اینجاست که داروغه زاده در صحبتهایش هیچ اشاره ای به توقیف فیلم توسط ارشاد بعد از اکران جشنواره نکرد و حتی از علاقه ی معاونت سینمایی به فیلم صحبت کرد.
گاهی آدم می ماند که دم خروس را باور کند یا...!!!
Y- اعتماد ملی گزارشی درباره ی شماره حسابی که برای واریز پول به حساب تهیه کنندگان سنتوری اعلام شده چاپ کرده است. معلوم نیست این وسط تکلیف کسانی که نه مهرجویی را می شناسند و نه خبری از توقیف فیلم دارند، نه چیزی از نسخه های قاچاق فیلم می دانند و نه از بلایی که این نسخه های قاچاق بر سر همین سینمای نیمه جان وطنی می آورند و نه اطلاعی از شماره حساب اعلام شده دارند چیست؟
و حالا در شرایطی که عده ی زیادی نسخه ی اصلاح نشده ی فیلم را تماشا کرده اند آیا در صورت اکران فیلم تمایلی بین عامه ی سینمارو برای تماشای فیلم در سینماها وجود دارد؟
Z- یکی با شما تماس می گیرد و می پرسد « دی وی دی سنتوری رو بخرم؟ » اگر بگویید: « نه! » او را از تماشای یکی از بهترین فیلم های چند ساله ی اخیر سینمای ایران و نه لزوما بهترین فیلم مهرجویی محروم کرده اید و اگر جوابتان مثبت باشد به ادامه ی حیات کسانی کمک کرده اید که ادامه ی فعالیتشان قطعا تعطیلی کامل سینمای ایران است و اگر از ریختن پول به شماره ی حساب تهیه کنندگان اثر صحبت کنید مطمئنا با یک پوز خند تمسخر آمیز مواجه می شود.
W- بازنده ی اصلی در ماجرای سنتوری کیست؟ مهرجویی به عنوان کارگردان و فرامرز فراز مند به عنوان یکی از تهیه کنندگان؟ سینماداران؟ یا سانسوری که دیگر مدتهاست محلی از اعراب ندارد؟
زمانه زمانه ی شفاف سازی است و هیچ توقیفی دیری نمی پاید...
قصه ی سنتوری حرف زیاد دارد:

مهرجویی: نخرید، مال دزدی است.

شماره حساب برای ریختن پول به حساب سنتوری

چند دلیل برای نریختن پول به حساب سنتوری

دوران قرنطینه دیگر گذشته است.

سنتوری: از نوع کدام مهرجویی؟

کاش دنیا این همه استاد نداشت...

سنتوری و هیاهوی بسیار برای هیچ

خیلی دلم گرفته از خیلی ها

واکنش معاونت سینمایی به پخش غیر قانونی سنتوری

سخنگوی قوه قضاییه درباره ی سنتوری اظهار نظر کرد.

حاضریم دی وی دی پشت صحنه ی سنتوری را منتشر کنیم.

تحلیل رجا نیوز از مراحل ساخت تا قاچاق سنتوری

ملت و تهیه کننده و قاچاقچی محکوم است!

95 میلیون ریال به حساب سنتوری واریز شده است.

و...

 

 


 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 12:30  توسط مسعود  | 
تولد گلستان حکایات
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 15:16  توسط مسعود 
گاهی این را که برای دوست داشتن هم باید تلاش کرد نمی فهمم. تلاش های یکطرفه. این که دوست داشتن به شکل ناگهانی و غیر قابل کنترلی در یک طرف رشد کند، بزرگ شود و دیگری اصلا بی خبر باشد یا بی تفاوت. رنجی که باعث رشد خود به خودی یکطرف و کوچک شدن بی دلیل طرف مقابل می شود.*
* آن گوشه ی دنج سمت چپ/ مهدی ربی/ نشر چشمه
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 17:59  توسط مسعود 
وبلاگ یک رسانه است؟ یک و سیله ی ارتباطی است؟ دفترچه ی خاطرات است؟ من بعد از یک سال وبلاگ نویسی هنوز کارکرد دقیق وبلاگ و وبلاگ نویسی را نفهمیده ام. هنوز نمی دانم اینجا باید رسمی نوشت یا عامیانه؟ نمی دانم باید شخصی نویسی کرد یا مطالب تخصصی نوشت؟!!!

شما به عنوان خواننده ی این وبلاگ برای من بنویسید که " بزرگترین عیب و ایراد و اشکال این وبلاگ را در چه می بینید؟ " لطفا فقط انتقاد کنید، بی رحمانه هم انتقاد کنید، باور کنید از خواندن انتقاد هایتان بیشتر از تعریف ها خوشحال می شوم. اگر دوست داشتید می توانید انتقاد هایتان را بدون ذکر نام بگذارید که راحت تر و صریح تر انتقاد کنید.

منتظرم، منتظر انتقاد های صریح، بی پرده و بی رحمانه تان...

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 10:51  توسط مسعود  | 
« شب اولی که افرا را اجرا کردیم، وقتی برگشتم خانه با خودم فکر کردم کو آن لذتی که من الان باید درش غرق باشم؟ آن هم بعد از چهار ماه تمرین! آدم باید خیلی سرحال باشد، ولی چنین احساسی نداشتم. به خاطر مجموعۀ بی احترامی هایی که نثار ما شده. به من یکی از این جهت بی احترامی شده که اجرای نمایش دو ماه عقب افتاده و برنامۀ کارهای خودم به هم خورده. دست بیضایی هم نبوده. مدیر تئاتر شهر می گفت دست ما هم نیست. گفتم بگویید دست کیست تا برویم با او حرف بزنیم؟ یک مملکت است و یک سالن تئاتر شهر که تصمیم می گیرند تعمیرش کنند، ولی کارها خوب پیش نمی رود و سر موقع بازگشایی اتفاق نمی افتد و برنامۀ همه به هم می ریزد. هیچ کس برای وقت ما ارزشی قائل نیست. همین دیروز، یک ساعت و خرده ای توی صف بنزین بودم. آقایان، مسئولان، وقت بنده و امثال بنده بیش از چند لیتر بنزین می ارزد. چرا وقتی که باید صرف برنامه سازی و تولید کار فرهنگی کنم، صرف کم کاری دیگران بشود؟ به هرحال آن شب توی خانه غم عالم به من هجوم آورد. بعد تلویزیون را روشن کردم دیدم دارد گزارشی دربارۀ زخمی شدن آن سرباز بینوا در مسابقۀ سپاهان و پرسپولیس پخش می کند و چند نفر نشسته اند و دارند حرف می زنند که باید فرهنگ سازی کنیم تا چنین اتفاق هایی نیفتد. همان طور که مسئولان آب و برق و تلفن همه دارند می گویند باید فرهنگ سازی کنیم. بابا، این فرهنگ مگر چیست که نمی توانید بسازیدش؟ خب این فرهنگ را کسانی مثل بیضایی، من و شما و دیگران باید بسازند. چرا باید این همه به ما بی احترامی شود؟ عوض این که هرکس بخواهد برای خودش فرهنگ سازی کند، بسپارید به اهل فرهنگ که راه فرهنگ سازی را بلدند. اگر یک تماشاگر فوتبال تئاتر خوب و فیلم خوب ببیند، موسیقی خوب گوش کند و کتاب بخواند، دیگر نارنجک توی زمین نمی اندازد. چرا باید در مورد کسی مثل بیضایی که اگر خدای ناکرده اتفاقی برایش بیافتد، جامعۀ هنری عزادار می شود کوتاهی کنیم؟ چرا او باید در مقابل هرکسی گردنش را خم کند؟»*
* بخشی از گفته های مرضیه برومند در مصاحبه با احمد طالبی نژاد/ ماهنامۀ هفت/ شمارۀ 44/ بهمن 1386
 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 11:19  توسط مسعود  | 
یک- امروز اولین روز جشنوارۀ فیلم فجر است و امسال به احتمال زیاد من به جشنواره نخواهم رفت. نمایش فیلم های ایرانی امسال از هفده بهمن شروع می شود و تاریخ انتخاب واحد دانشگاه هم هجده بهمن است، بنابراین زمان نمایش فیلم های ایرانی جشنواره من اهواز خواهم بود. شاید فقط چند روز اول چند فیلم ایرانی را که در بخش بین الملل شرکت کرده اند ببینیم و فیلم های خارجی را هم که ترجیح می دهم با خیال راحت توی خانه بنشینم و نسخه بدون سانسور و خوش کیفیت اش را ببینم.

 


دو- شماره ی ویژه ی جشنواره ی مجله ی فیلم را ورق می زنم. یادداشت فیلمسازها را می خوانم، چقدر شماره های ویژه ی جشنواره ی مجله فیلم را دوست دارم که پر است از حرف ها و آرزو های قشنگ برای آینده سینمای ایران، پر است از ادعا های قشنگ فیلمسازانی که درباره ی فیلم هایی که ساخته اند حرف های قشنگ می زنند، پر است از گمانه زنی در باره ی فیلم هایی که قرار است ببینیم و جالب است که حالا دیگر همه می دانیم که بیشتر این حرفها در زمان نمایش فیلم ها اغلب رنگ واقعیت به خود نمی گیرند ولی چقدر باور کردن این دروغ ها دلپذیر است.


سه- حرفهای گل شیفته فراهانی را در چلچراغ می خوانم، یکی از فیلم هایش- دیوار - برای حضور در بخش مسابقه با مشکل مواجه شده: « برای من دیوار خیلی مهم است. اصلا شانس ندارم. هرچه فیلم بازی کرده ام توقیف است. نیوه مانگ را بازی کرده ام نمایش داده نمی شود. سنتوری ام مشکل دارد و ارشاد راضی به نمایش اش نمی شود. چه کار می توانم بکنم؟ از وقتی اسم دیوار از جشنواره حذف شده انگار یک کاسه آب داغ روی سرم ریخته اند. »
چهار- بعد می خوانم که فیلم دیوار با اصلاحیه هایی اجازه نمایش در جشنواره را پیدا کرده، به فیلمسازانی فکر می کنم که برای حضور در جشنواره و بعد برای نمایش فیلمشان مجبورند به این اصلاحیه ها تن بدهند. به آدم هایی که خیلی راحت برای افکار و آثار دیگران تصمیم می گیرند، به فیلم هایی که تکلیف شان در همین نمایش های جشنواره ای مشخص می شود: می فروشند یا نمی فروشند. نمایش داده می شوند یا نمایش داده نمی شوند. سرنوشت خیلی از فیلم ها را جشنواره و قلم هایی که درباره ی فیلم ها می نویسند مشخص می کند.
پنج- می دانم که جشنواره امسال از پارسال هم ضعیف تر است ولی میل دیدن «خاک آشنا» ی «فرمان آرا»، « به همین سادگی» ی « رضا میر کریمی »، « دایره زنگی » ی « پریسا بخت آور »، « کنعانِ » «مانی حقیقی» وکلی فیلم دیگر دلتنگم می کند. دلتنگ شب های جشنواره ای که می دانم با ندیدن کلی از فیلم هایش هم چیز زیادی را از دست نمی دهم.

مرتبط:سال فراوانی اصلاحات در جشنواره فیلم فجر                                                                                                

 |+| نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 21:15  توسط مسعود  | 
« کی می دونه کی برنده ست و کی بازنده؟ »*
* دیالوگ پایانی فیلم جنایت/ محمد علی سجادی
 |+| نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 18:24  توسط مسعود  | 
گاهی چیز هایی می خوانی که به وجدت می آورد، گاهی نوشته هایی می خوانی از آدم هایی که در کار خودشان صاحب نام و کار درست اند ولی خواندن نوشته هایشان لذتی دیگر دارد.
یکی از این آدم ها کیومرث پور احمد است که من شیفته ی نوشته های گاه و بیگاهش در مجله ی فیلم و کتاب عزیز « کودکی نیمه تمام » هستم...
یکی دیگر سروش صحت است که  خواندن نوشته هایش  خیلی جذاب تر از دیدن سریال طنز چارخونه است، هنوز مزه ی نقدی که سروش صحت برای فیلم نفس عمیق نوشته بود زیر زبانم مانده است...
و آخری فرهاد توحیدی است که صفحه ی یادداشت های یک فیلمنامه نویس اش در مجله ی فیلم انگار روحی دیگر به مجله بخشیده است...
توحیدی در انتهای یادداشت اش در شماره ی دی ماه مجله فیلم نوشته است:
« یک اتاق خلوت که پنجره اش به آن چه دوست می داری گشوده شود، توقع بزرگی نیست. »
 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 19:28  توسط مسعود  | 
شمر به ابن سعد:
خطاب من به تو ای ابن سعد نیک لقا
نموده ایم در این دشت قتل آل عبا
کسی به غیر حسین علی نمانده دگر
همه شهید شدند از بلارک و خنجر
رسید نوبت آن نور دیده ی کونین
بباید که شود کشته ی او ز تیغ و سنین
تمام عترت و اولاد او اسیر شوند
کبوتران حرم جمله دستگیر شوند
ابن سعد گوید:
بگو چه چاره کنم ای لعین پور شر و شین؟
دلم چگونه رضا می دهد به قتل حسین؟
بس است آنچه نمودم به دشت کرب وبلا
همین بس است شدم رو سیاه روز جزا*

* برگزیده ی متون ادب فارسی/ نشر چشمه



 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 20:9  توسط مسعود 
یکی بود، یکی نبود. یه روز و روزگاری توی شهر و دیاری صنعتی بود که بهش می گفتند صنعت سینما. به وقت شروع فیلمبرداری همه شاد و خوشحال که قراره این بار « بن هور » بسازیم. تهیه کننده می گفت: « این فیلمی که این دفعه من تهیه می کنم رکورد های فروش رو جابجا می کنه. »
کارگردان خوشحال بود از این که: « این فیلمی که این بار من می سازم جوایز کن و ونیز و برلین و لوکارنو رو درو می کنه، از الان اسکار رو به جوایز خودم اضافه شده می دونم. »
بازیگر ها به اطرافیان وعده می دادند که: « قراره متفاوت ترین بازی کارنامۀ هنری مون رو توی این فیلم انجام بدیم »
عوامل فنی می گفتند که: « آوانگارد ترین کارها رو ما توی این فیلم انجام می دیم، این فیلم استاندارد های فیلمسازی رو جابجا می کنه. »
فیلمبرداری شروع می شد و گزارش پشت صحنه و عکس و پوستر و ... از فیلم در مطبوعات چاپ می شد. تماشاگران برای تماشای فیلم مشتاق تر می شدند، به وقت شروع جشنواره صف های طولانی برای نمایش فیلم بسته می شد. بعد از نمایش فیلم صدا از هیچ کس در نمی آمد. فیلم هیچ واکنشی بر نمی انگیخت. به وقت اکران عمومی فیلم دو زار هم نمی فروخت. وقتی از عوامل می پرسیدند: « این فیلمتون چرا این طوریه؟ »
کارگردان تقصیر را گردن تهیه کننده می انداخت که بودجه و زمان کافی برای اجرا کردن ایده هایش در اختیارش نگذاشته است، از آن طرف ادعا می کرد تماشاگران و منتقدان هم هنوز نتوانسته اند ارزش های فیلم اش را کشف کنند.
فیلمنامه نویس کارگردان را متهم می کرد که این آقا در فیلمنامه ی من دست برده و فیلم روی پرده با فیلمنامه ی من زمین تا آسمان تفاوت دارد.
بازیگران فیلم می گفتند که تدوینگر بهترین نماهای بازی ما را از فیلم در آورده است، از آن طرف فیلمبردار هم با ما لج بوده و نماهای خوبی از ما نگرفته است.
عوامل فنی تقصیر را گردن سالن های بد نمایش می انداختند که نه تصویر خوبی داشتند و نه صدای خوبی از آنها شنیده می شد.
تهیه کننده آه و ناله می کرد که بدترین زمان را برای اکران فیلم اش انتخاب کرده اند یا عید نوروز بود و تماشاگران سرگرم دید وبازدید یا ایام امتحانات بود یا تابستان بود و همه در حال مسافرت یا پاییز بود و فصل مدرسه رفتن یا زمستان بود و هوا سرو بود و کسی حال بیرون رفتن از خانه را نداشت یا...
همه تقصیر را به گردن همدیگر می انداختند و چند وقت بعدش هم همه فراموششان می شد و دوباره روز از نو و روزی از نو، برای هم جشنواره و بزرگداشت می گذاشتند و به هم جایزه می دادند و هیچ کس فکر نمی کرد شاید مشکل اصلی جای دیگری باشد،  شاید اشکال از فیلم هایی باشد که هنوز کارگردانانشان از تعریف درست یک قصۀ پرکشش عاجزند، فیلم هایی که نمی توانند حتی به اندازه ی دو ساعت تماشاگرشان را روی صندلی سینما نگه دارند. فیلم هایی که تهیه کنندگانشان هنوز فکر می کنند باید با باج دادن به تماشاگر، با رقص و آواز و لودگی تماشاگر را نگه داشت. سینمایی که نمی خواهد قبول کند تماشاگرانش نسخه های روز فیلم های دنیا خیلی راحت توی خانه تماشا می کنند و این سینما مدت هاست برای غافلگیری تماشاگرانش چیزی در چنته ندارد.

پی نوشت: نگاهی به اکران روز سینماها بیاندازید. چهار انگشتی که قرار بوده یاد آور ژانر فراموش شده حادثه ای اکشن باشد و وعده ی تماشای یک بهرام رادان متفاوت را می دهد بیشتر از هر چیز اعصاب خرد کن و حتی خنده دار است. اقلیما که قرار بوده تجربه ی تازه ای در زمینه ی سینمای وحشت باشد اصلا نمی ترساند. عاشق که قرار بوده یک موزیکال کودکانه باشد سطحی و تصنعی است. آدم های غیر منتظره به جایی غیر از این جا تعلق دارند و... این وسط سرخوردگی برای تماشاگرانی است که وقت و پولشان را برای دیدن این شاهکارهای سینمای ایران هدر داده اند. باید از خانم ها و آقایان کارگردان سینمای ایران پرسید که اگر این تماشاگران صبور سینمای ایران نبودند
« شما این فیلما رو به کی نشون می دادین؟ »
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 22:36  توسط مسعود  | 
نمی دانم چرا هر هفته روز های دوشنبه که می خواهم بنشینم با آرامش روز گار قریب کار فیلمساز محبوبم کیانوش عیاری را تماشا کنم سر درد می گیرم و نمی توانم از روایت عیاری از زندگی اولین پزشک اطفال در ایران لذت و حظ کامل ببرم؟

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 19:49  توسط مسعود  | 
ما از طعم و مزۀ این شکلات های After Eight که چند روز پیش هدیه گرفته ایم بسی خوشمان آمده است.
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 18:19  توسط مسعود  | 
از یک جا باد می آید، از درز پنجره ها، از زیر در، از یک سوراخ نامریی. زمستان آمده، به این زودی.
چه سرمایی. چه سوزی. دنیا دارد یخ می زند. دنیا دارد همراه من یواش یواش می میرد. چراغ را روشن می کنم. صندلیم را به بخاری می چسبانم. می نشینم و پتو را دور خودم می پیچم.*
* خواب زمستانی/ گلی ترقی/ انتشارات نیلوفر
از یک جای اتاق که نمی دانم کجاست سوز سردی می آید. دارم یخ می زنم. دو تا جوراب و دو تا شلوار و پلیور و کاپشن را همین جوری روی هم پوشیده ام. پتو را روی خودم انداخته ام و چسبیده ام به شوفاژ اتاقم. آدم های داخل تلویزیون اتاقم مدام التماس می کنند که گاز هایمان را کم کنیم تا دچار قطعی گاز نشویم من اما خواب زمستانی گلی ترقی را می خوانم و به این فکر می کنم که گاهی چقدر خوب می شد اگر ما هم به خواب زمستانی می رفتیم.

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 12:7  توسط مسعود  |