تبليغاتX
تجربه های آزاد
عرصه های مکرر را می کاوم، هجرتی دوباره شاید...
یک- این روزها چرا این جوری اند؟ پر از اضطراب و تشویش ِ خبرهاي بد، پر از رخوت و كسالت، پر از فكرهاي ِ مزخرف كه انگار هيچ درماني ندارند. وقتي به تصوير ِ اين روزها فكر مي كني مدام يادِ برفك هاي آخر شب هاي ِ آن سال هاي تلويزيون مي افتي با صداي ِ يك بوق ممتد شبيه آ‍‍ژير خطر كه موسيقي ِ متن اين روزهاست و نشانه ي هيچ چيزي نيست. از شر ِ اين روزها پناه مي بري به مسكن ها و مخدرهايت؛ به ادبيات و سينما و تئاتر، به موسيقي و نوشتن. آن قدر مخدر مي زني تا اور دوز كني، مخدرهايت اين روزها چنگي به دل نمي زنند. انگار هربار تا مي آيي از لذت ِ هركدام شان نشئه شوي يك نفر يادت مي آورد كه يك دنياي ِ لعنتي واقعي ِ هم هست كه چند ساعت ِ بعد منتظر تو و خماري ِ توست.

دو- آدم هاي تئاتر اين روزها به آدم هاي واقعي ِ ما نزديك ترند و مي شود تحمل شان كرد. توي ِ صف مي ايستي و حتي نمايش هاي ِ ديده شده را چند باره مي بيني. قبل اش مي شود راسته ي كتابفروشي هاي خيابان انقلاب را هم پياده گز كرد و به روزهايي فكر كرد كه اين خيابان پر از تازگي بود و پر از كشف ِ تازگي. مرثيه اي براي يك سبك وزن را ديدم و دوستش نداشتم، هرچند از ديدنش پشيمان نيستم و انتهاي ِ نمايش هم با رضايت ِ تمام بازيگران و كارگردان را تشويق كردم. آخر فكر كنيد افشين هاشمي و هدايت هاشمي و نگار عابدي كه هركدام به تنهايي براي لذت بردن از يك نمايش كافي اند و بلا تشبيه هركدام مي توانند محمدرضا گلزار تئاتر محسوب شوند جلوي رويتان ايستاده باشند و چهل و پنج دقيقه ي تمام سعي كرده باشند تو را بخندانند بعد با شوق و احترام از روي ِ صندلي ات بلند نشوي و تشويق شان نكني؟

نمايش يك خط داستاني دارد كه بقيه كنش و واكنش ها حول محور همين خط ِ داستاني كمرنگ شكل مي گيرند. هدايت كه آدمي مذهبي است به افشين، يكي از همسايگانش پول غرض مي دهد و بعد در طول ِ نمايش با وجود سادگي و حسن نيتي كه دارد مدام در معرض حمله و تهديد ِ افشين قرار مي گيرد تا جايي كه از خير ِ پولي كه قرض داده هم مي گذرد. شروع هر صحنه يادآوري مي كند كه گويي در رينگ ِ بوكس هستيم- دقيقا شبيه حال و هوايي كه اين روزها دارم - و عنوان هر صحنه با راند اول، راند دوم و... مشخص مي شود و از طرف ِ تمام ِ شخصيت ها ضربه اي به هدايت وارد مي شود. حالا اين وسط انواع و اقسام ِ متلك ها و شعارها هم بود كه شخصيت هاي نمايش نثار هم مي كردند و قرار بود تماشاگران را به اين نتيجه برساند كه همه ي اين ها ارجاعاتي است كه به اوضاع و احوال اين روزهاي جامعه اشاره دارد، بخصوص اشاره به نام ِ فاميلي ِ هدايت عامل هاشمي كه روي اين عامل هاشمي بودن زياد تكيه مي شد و احتمالا در راستاي ِ همان ارجاعات به موضوع هاي ِ روز قرار مي گيرد.

گفتم كه نمايش را دوست نداشتم ولي آمار تماشاگران ِ نمايش و صف بليت هاي ِ پيش فروش و بليت هاي ِ فروخته شده ي تا آخر هفته و خنده ها و تشويق هاي تماشاگراني كه كافي است بشنوند با يك نمايش كمدي سروكار دارند تا به همه چيز نمايش بخندند نشان مي دهد كه تماشاگران مرثيه اي براي يك سبك وزن را دوست داشته اند.

تصاوير نمايش+يك نگاه به نمايش+گفت و گو با ايوب آقاخاني، كارگردان نمايش+یادداشت رضا موسوی درباره ی عکاسی از نمایش

+ نوشته شده در  2009/9/13ساعت 18:26  توسط مسعود  | 

شاید بزرگترین اشکال نمایشِ «خشکسالی و دروغ» تعویض ِ پی در پی ِ صحنه ها باشد که مانع عمیق شدن ارتباط ِ مخاطب با نمایش می شود. سوال هایی که یعقوبی در خلال تعویض ِ صحنه ها درباره ی رابطه ی زنان و مردان از زبان بازیگرانش از تماشاگران می پرسد برای حفظ رابطه ی تماشاگر و نمایش و پرت کردن حواس ِ تماشاگران از تعویض ِ صحنه هاست.

صدای زن: «چرا مردا این قدر دروغ میگن؟»

صدای مرد: «چرا زن ها این قدر غر می زنن؟»

آخرین سوالی که پرسیده می شود، این است که: «چرا زن ها و مردا این قدر همدیگرو رنج میدن؟» و اصلا انگار نمایش یعقوبی هم درباره ی همین رنج دادن و عذاب کشیدن است. آدم های ِ نمایش بدون این که بخواهند، مدام در حال تحمل فشارها و عذاب هایی اند که طرف مقابل به آنها وارد می کند. چه امید که مجبور است فشارها و سوءظن های میترا را تحمل کند، چه میترا که احتمالا امید آن موچودی نیست که او می خواسته و مدام در فکر و عذابِ خیانت هایِ احتمالی ِ امید است و آخر ِ نمایش هم انگار پیش از همه به امید ثابت می شود که در زندگی ِ زناشویی با آلا هم هیچ وقت به آن آرامشی که فکرش را می کرده نمی رسد و باز هم با همان مسایلی مواجه است که در زندگی با میترا با آنها مواجه بوده است.

نمایش از دوازده تکه تشکیل شده، از زمان ِ حال و در خانه ی امید و آلا داستان شروع می شود و تماشاگر با تماس ِ میترا همسر ِ قبلی امید مواجه می شود که می خواهد برای انجام کاری به سراغ ِ امید بیاید، صحنه تاریک می شود و بعد به تدریج گذشته ی هرکدام از شخصیت ها را می بینیم. طراحی صحنه فقط با چند مکعبِ ساده، یک ستون و یک دیوار که هربار فقط جای ِ پنجره های آن عوض می شود چند صحنه ی مختلف مثل خانه و دفتر کارِ امید و آلا، اتاق ِ خواب ِ امید و میترا و خانه ی آرش را نشان می دهد که هرکدام از دیگری قابل تشخیص و تمیز اند.

نمایش های ِ یعقوبی معمولا هرکدام نشانه ای از زمان و روزگار ِ خود دارند، این جا هم در صحنه ای که میترا برای امید روزنامه می خواند، روزنامه ای که در دست دارد روزنامه ی صدای ِ عدالت است با تصویری از میرحسین موسوی که خودش بیانگر خیلی حرف هاست. به جای ِ حذف کردن ِ صحنه ها و خودسانسوری یعقوبی، بازیگران را واداشته تا حرف هایی را که نمی توانند به زبان بیاورند لب بزنند یا به جای ِ بعضی کلمه هایی که نمی توانند بگویند می گویند «بیست و پنج». مثلا می گویند: «تو بیست و پنج می خوری که این کارو انجام ندی.»

تکرار چندباره ی دیالوگ ها که در نمایش های قبلی یعقوبی مثل ِ «ماه در آب» هم بود، انگار تلنگری است برای تماشاگر تا دوباره و چندباره به دیالوگ ها توجه کند و بی توجه از کنار مسایل ِ نمایش عبور نکند. دیالوگ های نمایش در عین این که پیچیدگی ِ خاصی ندارند عموما باعث خنده ی تماشاگر می شوند و به ویژه در اولین صحنه ای که امید و میترا را در اتاق ِ خوابشان می بینیم اکثر تماشاگران نمی توانند در مقابل خندیدن به این صحنه ها مقاومت کنند، اما با دروغ هایی که در طول ِ داستان زن و شوهر ِ نمایش به هم می گویند و بعد دیالوگی که شخصیت ِ آرش می گوید و نام ِ نمایش هم از همین دیالوگ می آید که: «اهورا مزدا این سرزمین را از دشمن، خشکسالی و دروغ محافظت بفرما!» کم کم صدای ِ خنده ها کمتر و کمتر می شود و در اواخر ِ نمایش در صحنه هایی که میترا در حضور آلا و آرش با حالتی بین گریه و خنده از قورباغه ی دهان گشادی حرف می زند که در جنگل سراغ ِ حیوانات می رود، تماشاگر می ماند که گریه کند یا بخندد.

خشکسالی و دروغ کنکاشی در روابط زوج های جوان است و برای ِ تماشاگری که مدت هاست تصویر ِ واقعی ِ خودش را در سینما، تلویزیون و روی ِ صحنه ی تئاتر ندیده است اتفاقِ جالبی است.

سایت محمد یعقوبی+هفت گانه ای برای نمایش خشکسالی و دروغ+خشکسالی ى پنهانی+گفتگو با محمد یعقوبی

+ نوشته شده در  2009/9/8ساعت 22:2  توسط مسعود  | 

از دیدن نمایش ِ سگ، سکوت می آیم. تا آخر کار منتظر بودم که از ماجرای ِ نمایش سر دربیاورم، ولی نمایش که در مرز واقعیت و رویا حرکت می کند، بیش از آن که به روایت متکی باشد به نور، حرکت و موسیقی متکی بود. فقط دارم به دیالوگ های آخر ِ نمایش فکر می کنم شاید به نتیجه ای برسم.

                                      

+ نوشته شده در  2009/7/12ساعت 23:43  توسط مسعود  | 

چند شب پیش نمایش شکار روباه را دیدم که پنج سال بعد از نمایش در مصر برف نمی بارد و بعد از فیلم سینمایی ماهی ها عاشق می شوند بازگشت دوباره ی علی رفیعی به تئاتر ایران است. شکار روباه که در بیست و هفتمین جشنواره ی بین المللی تئاتر فجر برنده ی جایزه ی ویژه ی هیئت داوران شد حکایت به قدرت رسیدن آغا محمد خان قاجار در ایران است. داستان نمایش از جایی شروع می شود که سه نفر از خدمتکاران آغا محمد خان به جرم خوردن یک قاچ خربزه به مرگ محکوم می شوند و همین سه نفر تصمیم می گیرند قبل از این که خودشان کشته شوند آغا محمد خان را از پای درآورند، در اینجا داستان به عقب برمی گردد و ما زندگی آغا محمد خان را از دوره ی کودکی دنبال می کنیم و وجوه مختلف این شخصیت تاریخی را می بینیم. اصلی ترین ویژگی نمایش شکار روباه شاید این باشد که کارگردان نگاه تک بعدی به شخصیت آغا محمد خان نداشته بلکه ابعاد مختلف انسانی این شخصیت را نشان داده است و بازی فوق العاده ی سیامک صفری باعث شده که تماشاگر با شخصیت آغا محمد خان همدردی هم بکند و توجه تماشاگر را از دیکتاتور به سمت دیکتاتوری متوجه می کند. در جایی از نمایش آغا محمد خان می گوید: « من خواجه ی حرمسرای خویشم... » و کارگردان ما را متوجه اتفاقی می کند که در کودکی باعث عقیم شدن آغا محمد خان شده و همین اتفاق باعث شده که تا پایان عمر دچار حس کینه و انتقام جویی باشد. علی رفیعی در جایی گفته که فکر اولیه ی اجرای نمایش شکار روباه هفده سال پیش به ذهنش رسیده است و حالا فرصت اجرای نمایش فراهم شده است و عجیب این که حرفی که شکار روباه می زند تاریخ مصرف ندارد، به خصوص صحنه ی انتهایی نمایش که صحنه ی تراژیکی هم هست جایی که آغا محمد خان بعد از کور کردن چشم های لطفعلی خان زند و قتل عام مردم کرمان بر تخت سلطنت می نشیند، تاجگذاری می کند و بعد می گوید: « ...همه ی این ها برای حفظ مملکت بود. »

شکار روباه را باید با دقت تماشا کرد، هرچند زمان طولانی اجرا- دو ساعت ونیم - کمی تماشاگر را خسته می کند و قیمت بلیت نمایش کمی از حد متعارف دیگر نمایش ها بیشتر است ولی اثری باشکوه است و این شکوه و جلال در تاروپود اجرا و اجزای نمایش تنیده شده است. حضور نزدیک به شانزده بازیگر حرفه ای، بازیگرانی مثل افشین هاشمی، پانته آ بهرام، ستاره اسکندری، هدایت هاشمی، هومن برق نورد و... روی صحنه طوری که هیچ کدام بر دیگری برتری ندارد- به جز سیامک صفری - و طراح صحنه ی خیلی خوب نمایش که کار خود دکتر رفیعی است از ویژگی های دیگر نمایش است. فقط من دلیل حضور زنی که راوی داستان است را در طول نمایش متوجه نشدم، چون داستان به قدر کافی گویا و روان جلو می رود ولی این که چرا این  هم قسمت هایی از داستان را دوباره تعریف می کند را متوجه نشدم.

پی نوشت- یک: جایی از داستان سه شخصیت نمایش که به نوعی نماینده ی عامه ی مردم هم هستند از علاقه ی آغا محمد خان به شکار ورباه حرف می زنند و این که آغا محمد خان بعد از گرفتن روباه زنگوله ای به گردن روباه می بست و او را رها می کرد، روباه با شنیدن صدای زنگوله فکر می کرد سگ ها دنبالش افتاده اند و پا به فرار می گذاشت ولی بعد از مدتی می فهمید که این صدای زنگوله از خودش است و دیگر هیچ کاری نمی توانست بکند، نه می توانست شکار کند و نه می توانست جفتی برای خود بگیرد، چون هم شکار با صدای زنگوله پا به فرار می گذاشت و هم روباه ماده با صدای زنگوله به خیال این که سگ ها حمله کرده اند فرار می کرد و این طور روباه تا آخر عمر تنها می ماند...

پی نوشت- دو: بعد از نمایش که از تالار وحدت بیرون زدم و تا میدان فردوسی پیاده می رفتم با خودم فکر می کردم هیچ سالی زمستان تهران تا این حد خشک و بی برکت نبوده است، هیچ سالی...

+ نوشته شده در  2009/2/27ساعت 0:6  توسط مسعود  | 

دیشب نمایش مرغابی وحشی را در سالن چهارسوی تئاتر شهر دیدم. مرغابی وحشی شاید اجرایی معمولی از نمایشنامه ی مرغابی وحشی هنریک ایبسن که می گویند سخت ترین نمایشنامه ی ایبسن برای اجراست باشد ولی به قدر کافی قانع کننده است. صدای خنده های تماشاگران در نیمه ی اول نمایش به مدد بازی خوب «سیامک صفری» در نقش « الد اکدال » و بعد سکوت تماشاگران از نیمه نمایش به بعد دقیقا از جایی که کشمکش بین آدم های نمایش شکل بحرانی تری به خود می گیرد و بازی های خوب « هومن برق نورد » و « الهام پاوه نژاد » و تشویق های پر شور تماشاگران بعد از پایان نمایش یک بار دیگر مهارت نادر برهانی مرند را در اقتباس از نمایشنامه های خارجی و ارتباط با مخاطب حتی مخاطب عام کمتر تئاتر دیده نشان می دهد.

 



مرتبط: وبلاگ گروه تئاتر معاصر

پی نوشت- یک: چقدر با شکوه بود لحظه ای که به خواهش نادر برهانی مرند همه ی تماشاگران یک دقیقه به یاد اکبر رادی سکوت کردند.

پی نوشت- دو: خیلی دلم می خواهد ملاقات با بانوی سالخورده ی حمید سمندریان را ببینیم ولی جیب مبارک فعلا اجازه نمی دهد! تا ببینیم چه پیش آید...

+ نوشته شده در  2008/1/26ساعت 11:24  توسط مسعود  |