تجربه های آزاد
عرصه های مکرر را می کاوم، هجرتی دوباره شاید...
درست در لحظه ای که انتظار داری دستت را بگیرند، رهایت می کنند. دیگر بالا نمی آیی، فرو می روی. تماشایت می کنند و می خندند.
غرق شده ای...
نوشته شده در 2008/11/19ساعت
10:49 توسط مسعود| |
| Design By : Night Skin |

