تجربه های آزاد
عرصه های مکرر را می کاوم، هجرتی دوباره شاید...
شرمنده ام آقای فرهادی! که حتی تیتراژ فیلم تان را تا آخر پخش نکردند که بایستیم و به احترام شما و فیلم تان دست بزنیم. وقتی فیلم به صحنه های پایانیِ تنهایی سپیده در آشپزخانه رسید و چراغ های سینما روشن شدند آقای فرهادی، خجالت کشیدم. وقتی صحنه ی پایانی فیلم در هیاهو و شلوغی بلند شدن تماشاگران از روی صندلی هایشان گم شد و هیچ کس تلاش آدم های فیلم را برای بیرون آوردن ماشین شان از گِل ندید، وقتی هیچ کس اعتنایی به این پایانِ باشکوه فیلم تان نکرد و تیتراژ فیلم وری همان اسم اول قطع شد، از آن همه تلاشی که برای پیدا کردن آن تک آهنگِ پایانی فیلم کرده بودید خجالت کشیدم. شرمنده ام آقای فرهادی! وقتی با عصبیت تمام از دیدن آدم هایی که دیگر هیچ چیز برایشان اهمیتی ندارد و فیلم دیدن و تجربه ی جمعی در سالن سینما برایشان شبیه پیک نیک رفتن است، مجبور شدم این بار کمی زودتر تماشای فیلم تان را رها کنم و بیرون بیایم. تجربه ی شیرین تماشای فیلم تان در جشنواره هنوز با من است. متشکرم آقای فرهادی... شرمنده ام آقای فرهادی...
| Design By : Night Skin |

