<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>تجربه های آزاد</title>
<link>http://tajrobehaye-azad.blogfa.com/</link>
<description>عرصه های مکرر را می کاوم، هجرتی دوباره شاید...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 08 Jul 2008 17:05:40 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://tajrobehaye-azad.blogfa.com/post-306.aspx</link>
<description>این که می گن « حافظه ی تاریخی » یعنی چی؟؟؟</description>
<pubDate>Tue, 08 Jul 2008 17:05:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tajrobehaye-azad&amp;postid=306</comments>
<dc:creator>tajrobehaye-azad</dc:creator>
<guid>http://tajrobehaye-azad.blogfa.com/post-306.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مهناز افشار در چلچراغ</title>
<link>http://tajrobehaye-azad.blogfa.com/post-305.aspx</link>
<description>چلچراغ: چه رمانی دوست داشتی؟&lt;BR&gt;مهناز افشار: من بامداد خمار را توی رمان های ایرانی دوست داشتم.مثلا کتاب های دانیل استیل را می خواندم. فهیمه رحیمی را دوست داشتم. مثلا کتاب های نوستراداموس همان که پیشگو است. هم کتاب زندگینامه اش را خواندم و پیش گویی هایش را. گاه گداری هنوز سراغ این کتاب ها می روم. ولی خانم میلانی باعث شد من غیر از این ها سراغ کتاب های روانشناسی هم بروم. مثلا مرشد و مارگریتا را به من معرفی کرد. کتابی که به شدت من را تکان داد. گاهی در سنین نوجوانی به فکر رمان های عاشقانه می خوابیدم. هنوز هم وقتی روح کودکم بلند می شود، سراغ این کتاب ها می روم. در کنارش چیزهای دیگر هم می خوانم. خب من اسم همه  ی فیلم ها و کتاب ها را نمی دانم، اما از دوستانم می پرسم. خیلی از بچه ها برایم فیلم می آورند. من همه این ها را می گویم. اهل این نیستم که بگویم من مجسمه سازی می کنم، پتینه کار می کنم. شوی جواهر دارم. چون اهل شو دادن نیستم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;لید مصاحبه: با چنان سرعتی حرف می زند که گاه برای دنبال کردن حرف هایش با مشکل رو به رو بودیم. نیازی به سبک سنگین کردن حرف هایش نداشت. صادقانه به قضاوت خودش می نشست و با صراحت درباره ی دیگران اظهار نظر می کرد. خانم بازیگر به شکل دلپذیری خودش بود، با تمام ضعف ها و امتیازاتش. مهناز افشار را می توان به عنوان چهره محبوب سینمای تجاری طرد کرد. می توان ژستی روشنفکرانه گرفت و او را از حوزه مضامین مورد علاقه ما در حوزه سینما خارج دانست. اما مهناز افشار در پس حضور ده ساله اش در سینما به یک پدیده تبدیل شده است. فیلم هایش عموما پرفروش هستند و تهیه کننده ها برای حضور او در فیلم هایشان رقابت می کنند. به تدریج نام او به یک مفهوم در سینمای ایران تبدیل شده که در پس آن می توان به روان کاوی ذهنیت تماشاگر ایرانی طی این سال های پرتلاطم رسید.&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Jul 2008 09:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tajrobehaye-azad&amp;postid=305</comments>
<dc:creator>tajrobehaye-azad</dc:creator>
<guid>http://tajrobehaye-azad.blogfa.com/post-305.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://tajrobehaye-azad.blogfa.com/post-304.aspx</link>
<description>تن می دهم یا می گریزم.
</description>
<pubDate>Sun, 06 Jul 2008 09:04:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tajrobehaye-azad&amp;postid=304</comments>
<dc:creator>tajrobehaye-azad</dc:creator>
<guid>http://tajrobehaye-azad.blogfa.com/post-304.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی</title>
<link>http://tajrobehaye-azad.blogfa.com/post-303.aspx</link>
<description>یک- به گمانم یکی از زشت ترین و بی ظرافت ترین پلاکاردها و سر در های فیلم های تازه  ی سینما ها را انعکاس دارد، پلاکاردی که سردر سینما ساحل اهواز نصب کرده اند کله ی چهار بازیگر اصلی فیلم را در حالی که همه با چهره های خندان به تماشاگر خیره شده اند نشان می دهد و این یعنی نقض غرض. یعنی سر در سینما که اولین مواجهه تماشاگر با فیلم است آدرس غلطی به تماشاگر می دهد.&lt;br /&gt;یادم هست دو سه سال پیش یکی از دوستانم به گمان این که سالاد فصل یک فیلم کمدی است به سینما رفته بود و بعد از تماشای فیلم حسابی مغبون شده بود. وقتی پرسیدم: « چرا فکر کردی سالاد فصل یک فیلم کمدی است؟ » جواب داد: « آخر چهره ی محمدرضا شریفی نیا و لیلا حاتمی را خوشحال و خندان کنار هم گذاشته، از آن طرف خسرو شکیبایی هم با موهای فرفری و چهره ی مبهوت به این دو تا خیره شده است و همه ی این ها بیشتر به کار یک کمدی می آیند تا یک ملودرام جنایی از نوع سالاد فصل!!! »&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو- احمد پور مخبر ستاره ی جدید سینمای ایران است؟ فیلم های روی پرده که این را می گویند. اگر توفیق اجباری را که پارسال اکران شد کنار بگذاریم، احمد پور مخبر از ابتدای امسال در چهار فیلم مجنون لیلی، تلافی، زن ها فرشته اند و ده رقمی بازی کرده است و احتمالا فیلم های دیگری هم در راه اند. جالب اینجاست که آنونس همه ی این فیلم ها در کنار بازیگران اصلی اشاره ای هم به حضور پور مخبر کرده اند و این مشخص است که حساب ویژه ای روی حضور پور مخبر در فیلم شان کرده اند. باز خدا پدر رضا عطاران را بیامرزد که با ترش و شیرین چهره ی جدیدی به سینمای ایران معرفی کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سه- این که بازیگری مثل نیکی کریمی که سابقه ی حضور در فیلم هایی از داریوش مهرجویی، مسعود کیمیایی ، بهروز افخمی و تهمینه میلانی را دارد، به زعم خودش فیلم های روشنفکری مثل یک شب و چند روز بعد را می سازد، کتاب ترجمه می کند و سابقه ی حضور در جشنواره های تراز اول خارجی را دارد در فیلمی از محصولات پویا فیلم و با کیفیت زن ها فرشته اند ظاهر می شود را چطور می شود توجیه کرد؟&lt;br /&gt;می گویند نیکی کریمی بازی در این فیلم ها وسط فعالیت های جدی اش برای پول انجام می دهد. نیکی کریمی به تازگی بازی در فیلم دو خواهر را در کنار محمدرضا گلزار و الناز شاکر دوست و به کارگردانی محمد بانکی- تهیه کننده ی اکشن های درجه دویی مثل شاهین طلایی و علف های هرز-  به پایان رسانده است. ابوالفضل پور عرب را که خاطرتان هست؟ همبازی نیکی کریمی در فیلم عروس که حالا تنها حضورش در سینما و تلویزیون ایران یا سریال های درجه دو ی تلویزیون یا نقش های فرعی در فیلم هایی مثل پسران آجری و مجنون لیلی است. به گمانم نیکی کریمی هم در حال تکرار تجربه های پور عرب است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 03 Jul 2008 17:28:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tajrobehaye-azad&amp;postid=303</comments>
<dc:creator>tajrobehaye-azad</dc:creator>
<guid>http://tajrobehaye-azad.blogfa.com/post-303.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سعدی خوانی</title>
<link>http://tajrobehaye-azad.blogfa.com/post-302.aspx</link>
<description>
یکروز به شیدایی، در زلف تو آویزم&lt;br /&gt;زان دو لب شیرینت، صد شور برانگیزم.&lt;br /&gt;
&lt;p /&gt;
&lt;p /&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Jul 2008 15:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tajrobehaye-azad&amp;postid=302</comments>
<dc:creator>tajrobehaye-azad</dc:creator>
<guid>http://tajrobehaye-azad.blogfa.com/post-302.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک بار مصرف</title>
<link>http://tajrobehaye-azad.blogfa.com/post-301.aspx</link>
<description>در زندگی عادی گاهی اتفاقاتی می افتد که کاملا درمانده می شوی، هیچ کدام از خوانده ها و شنیده ها، دیده ها و دانسته ها به کار ِ تو و حل مشکلت نمی آیند. بعد از خودت می پرسی: «خب که چی؟» این که می گویند زندگی تجربه است یعنی چه؟ تجربه هایی که به هیچ کار نمی آیند. با خودت فکر می کنی که نکند همه اش یک شوخی خنده دار باشد.</description>
<pubDate>Mon, 30 Jun 2008 16:12:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tajrobehaye-azad&amp;postid=301</comments>
<dc:creator>tajrobehaye-azad</dc:creator>
<guid>http://tajrobehaye-azad.blogfa.com/post-301.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://tajrobehaye-azad.blogfa.com/post-300.aspx</link>
<description>گاهی وقت ها آدم در نقطه ی صفر قرار می گیرد.</description>
<pubDate>Thu, 26 Jun 2008 08:17:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tajrobehaye-azad&amp;postid=300</comments>
<dc:creator>tajrobehaye-azad</dc:creator>
<guid>http://tajrobehaye-azad.blogfa.com/post-300.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فیلم فارسی</title>
<link>http://tajrobehaye-azad.blogfa.com/post-299.aspx</link>
<description>روبروی خانه ی شخصیت های اصلی فیلم همیشه یک کیوسک تلفن عمومی وجود دارد که پسر قهرمان ماجرا از آنجا به دختر قهرمان ماجرا زنگ می زند تا خبر بدی را به اطلاعش برساند، همیشه ساعت از نیمه شب گذشته و همیشه باران می بارد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Jun 2008 16:22:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tajrobehaye-azad&amp;postid=299</comments>
<dc:creator>tajrobehaye-azad</dc:creator>
<guid>http://tajrobehaye-azad.blogfa.com/post-299.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درباره ی اصغر فر هادی...</title>
<link>http://tajrobehaye-azad.blogfa.com/post-298.aspx</link>
<description>
سینمای اصغر فرهادی و آدم هایش را دوست دارم، کمتر زمانی که به عنوان فیلمنامه نویس سریال های پزشکان و روزگار جوانی را می نویسد یا به عنوان کارگردان سریال چشم به راه و سری اول داستان یک شهر را می سازد و بیشتر زمانی که سری دوم داستان یک شهر و فیلم های رقص در غبار، شهر زیبا و چهارشنبه سوری را می سازد که هر کدام این فیلم ها هم می توانند یکی از قسمت های مجموعه ی داستان یک شهر باشند. در داستان یک شهر هر بار یک گروه مستند ساز درگیر ماجرای افراد خاصی می شد و روحی در چهارشنبه سوری، اعلا در شهر زیبا و یوسف در رقص در غبار وارد زندگی افراد خاصی می شوند و ماجراها را شکل می دهند.&lt;br /&gt;سری دوم داستان یک شهر با آن داستان های تلخ و تاثیر گذار که هیچ وقت به پخش مجدد هم نرسید به گمانم یکی از بهترین سریال های چند سال اخیر تلویزیون است و یکی از قسمت هایش که فرهاد اصلانی و نازنین فراهانی بازی می کردند ماجرای مردی بود که در اثر اتفاقی ایدز می گیرد و این بیماری را به زن و بچه ی در حال تولدش منتقل می کند، مرد می میرد و زن که حالا بچه ی کوچکی هم به همراه دارد در خیابان ها آواره می شود و خاطرم هست که سکانس آخر سریال نازنین فراهانی را کنار خیابان مستاصل و بی پناه نشان می دهد که ماشین ها برایش بوق می زدند و جلوی پایش ترمز می کردند و داستان با سوار شدن زن در یکی از ماشین ها تمام می شد. صحبت کردن از بیماری ایدز در فضای محافظه کار تلویزیون جسارتی می خواست که اصغر فر هادی داشت و دارد. &lt;br /&gt;دغدغه های اصغر فرهادی برایم قابل احترام اند و اسم اش حالا برایم حکم یک برند قابل اطمینان را دارد و خوشحالم که چند وقتی است فیلم چهارم اش، درباره ی الی را می سازد با آن کست بازیگری کنجکاو برانگیز که دو فیلمنامه نویس- مانی حقیقی و پیمان معادی - را هم در خود دارد. عکس های درباره ی الی که تازه منتشر شده اند را نگاه می کنم، انگار تک تک بازیگران از اتفاقی که در حال شکل گرفتن است خوشحال اند، رضایت را در چهره ی همه شان می بینم، راحت بگویم انگار از اتفاقی که برایشان می افتد کیف می کنند. امیدوارم که نتیجه اش روی پرده چیز خوبی باشد.&lt;p /&gt;
&lt;p&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://i27.tinypic.com/a0dro0.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Jun 2008 16:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tajrobehaye-azad&amp;postid=298</comments>
<dc:creator>tajrobehaye-azad</dc:creator>
<guid>http://tajrobehaye-azad.blogfa.com/post-298.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پرواز پنج و چهل و پنج دقیقه ی اهواز</title>
<link>http://tajrobehaye-azad.blogfa.com/post-297.aspx</link>
<description>چهارشنبه&lt;br /&gt;چهار صبح: ساعت زنگ می زند و بیدار می شوم.&lt;br /&gt;پنج صبح: می رسم فرودگاه.&lt;br /&gt;تابلوی پرواز ها: پرواز اهواز به علت بدی هوای مقصد با تاخیر انجام خواهد شد.&lt;br /&gt;تا شش و نیم هیچ خبری نمی شود.&lt;br /&gt;شش و نیم صبح: بلندگوی فرودگاه اعلام می کند: پرواز پنج و چهل و پنج دقیقه ی  اهواز به علت بدی هوای مقصد تا اطلاع ثانوی تاخیر دارد، لطفا سالن پرواز را ترک نکنید.&lt;br /&gt;هفت و ده دقیقه ی صبح: پرواز هفت و ده دقیقه ی اهواز مسافر پذیرش می کند.&lt;br /&gt;زمزمه هایی بین مسافرین در مورد کنسل شدن پرواز پنج و چهل و پنج دقیقه می شنوم.&lt;br /&gt;دفتر فروش، پرواز را به طور قطع کنسل اعلام می کند ولی   اطلاعات پرواز هم چنان به ماندن مسافرین در فرودگاه تاکید می کند.&lt;br /&gt;هفت و سی دقیقه ی صبح: پرواز هفت و ده دقیقه پذیرش مسافران را تعطیل می کند و بار های مسافرین را بر می گرداند.&lt;br /&gt;هشت صبح: اطلاعات پرواز اعلام می کند: با عرض پوزش به اطلاع مسافرین می رساند پرواز هواپیمایی فارس ایر به اهواز به علت بدی هوای مقصد کنسل شد، لطفا برای ابطال بلیت به دفتر فروش مراجعه کنید.&lt;br /&gt;به امتحان فردا صبح فکر می کنم.&lt;br /&gt;هشت و ده دقیقه ی صبح: اسم ام را در لیست انتظار پرواز های بعدی می نویسم. نفر سی و هفت ام برای پرواز هفت و ده دقیقه به اهواز و نفر چهل و دوم برای پرواز هفت وسی دقیقه ی ماهشهر.&lt;br /&gt;هشت و سی دقیقه ی صبح: اس ام اس می رسد: نمونه ی سوالات امتحان فردا را ایمیل کردم، با عرض پوزش از تاخیر... (بعد از دو هفته پیگیری من البته!)&lt;br /&gt;به این فکر می کنم که چه خوب که امتحان فردا عملی است و سوالات کتبی بیشتر حکم خالی نبودن عریضه را دارند.&lt;br /&gt;هشت و چهل و پنج دقیقه ی صبح: اطلاعات پرواز اعلام می کند: پرواز کیش ایر به مقصد ماهشهر به علت بدی هوای مقصد کنسل شد.&lt;br /&gt;اولین تیر به سنگ می خورد.&lt;br /&gt;هشت و پنجاه دقیقه ی صبح: از اطلاعات پرواز می پرسم، جواب نه است. مهرآباد کافی نت ندارد.&lt;br /&gt;از دفتر فارس ایر می پرسم که برای پرواز بعد از ظهر اولویت با مسافران پرواز صبح است؟&lt;br /&gt;لیست انتظار ندارند و جوابشان منفی است.&lt;br /&gt;نه و ده دقیقه ی صبح: پرواز هفت و ده دقیقه ی هواپیمایی ساها هم کنسل اعلام می شود.&lt;br /&gt;تیر دوم هم به سنگ می خورد.&lt;br /&gt;نه و بیست دقیقه  ی صبح: با 139- اطلاعات رجا - تماس می گیرم، تا هفت تیر برای اهواز جای خالی ندارند.&lt;br /&gt;به بلیت قطاری فکر می کنم که دیروز کنسل کردم.&lt;br /&gt;نه و سی و پنج دقیقه ی صبح: فرودگاه به آزادی... آزادی به ترمینال جنوب...&lt;br /&gt;ده و چهل دقیقه ی صبح: ترمینال جنوب می رسم، بلیت اتوبوس برای سه بعداز ظهر گیرم می آید.&lt;br /&gt;یازده و ده دقیقه ی صبح: حوالی انقلاب دنبال کافی نت می گردم که سوال ها را پرینت بگیرم. مغازه های اطراف میدان انقلاب برق ندارند. تا چهاراه ولی عصر با یک ساک و کوله پشتی پر از کتاب و جزوه پیاده می روم تا به کافی نتی برسم که برق دارد و سوال ها را پرینت بگیرم.&lt;br /&gt;یازده و پنجاه دقیقه ی صبح: کوله پشتی ام را توی کافی نت جا گذاشته ام، بر می گردم دنبال کوله پشتی.&lt;br /&gt;دو ی ظهر: ترمینال جنوب هستم، روی یکی از صندلی ها می نشینم و سوال ها را می خوانم.&lt;br /&gt;سه و سی و پنج دقیقه ی ظهر:  اتوبوس هنوز حرکت نکرده، اعتراض یکی از مسافرین  با جواب تند راننده مواجه می شود.&lt;br /&gt;سه و چهل و پنج دقیقه ی ظهر: اتوبوس تازه راه می افتد و هیچ کس بابت تاخیر اعتراضی نمی کند، همه ساکت و آرام توی صندلی ها یمان نشسته ایم و فیلمی را که برایمان انتخاب کرده اند تماشا می کنیم. &lt;br /&gt;چه فیلمی؟ یکی از اکشن های پویا فیلمی با شرکت « جمشید هاشم پور » به نقش « قهرمان طاس بزن بهادر » و  « جهانبخش سلطانی » به نقش « پلیس مهربان »&lt;br /&gt;دیالوگ طلایی: &lt;br /&gt;- حال زخمی چطوره؟&lt;br /&gt;- زیاد تعریفی نداره.&lt;br /&gt;- زود خوب میشه؟!!!&lt;br /&gt;وسط های فیلم خوابم می برد.&lt;br /&gt;نزدیک به شش بعد از ظهر: فیلم را عوض می کنند این بار محاکمه ی « ایرج قادری »... این یکی را تا آخر با لذت تماشا می کنم.&lt;br /&gt;تا خود صبح خوابم نمی برد. صبح از چهاراه آبادان مستقیم به خانه به زیر دوش و از آنجا مستقیم به دانشگاه به جلسه ی امتحان، وسط جلسه ی امتحان خوابم می گیرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 19 Jun 2008 16:59:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tajrobehaye-azad&amp;postid=297</comments>
<dc:creator>tajrobehaye-azad</dc:creator>
<guid>http://tajrobehaye-azad.blogfa.com/post-297.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
