بیضایی خوانی- یک
نمایشنامه ی «افرا» یِ بهرام بیضایی چه شروعِ توفانی دارد با آن تک گویی افرا سزاوار خطاب به ما تماشاگران…
افرا: «دیشب باد بدی بود. یک دم آرومی نداشت. با اون مرنوی گربه ها و به هم خوردن در و پنجره. شیشه ی شما بود شکست؟ گرون شده ولی گیر می آد. خب، وقتی اینطوره آدم خوابش نمی بره. گاهی فکر می کنه دنیا آخر شده. بچه می ترسید. منظورم؟ معلومه: ماندا- خواهرکم. ندیده همچین ترق و توروقی! تازه اون که جای خود، پسره رو بگو، درسته که خیال ورش داشته مرد خونه اس ولی بچه اس دیگه. مگه چیه سال پنجم دبستان؟ آخ که- مادرکم ترس خودش یکی، ترس بچه ها هزار! بمیرم- با اون دندان قروچه ها، بالاخره زد به گریه، که هر بلایی تو آسمون هست خراب می شه سر ما! اون جیغو وقتی زد که پنجره ها کوبید به هم و کوزه ی اب معلق شد. این بحران دوا نداره، فقط آروم بخش! دو تا در روز- زیادی ندین- زیادیش باعث خواب آلودگی قطعی مصرف کننده س که خودش افسردگی آوره. خب، زیلو خیس شد و باید تیکه های کوزه رو جمع می کردیم. وسواسشو که خبر دارین؟ گریه اش برای این بود. زیر انداز خیس که ضمنا رو اندازش هم هست. مجبور شدم قبول کنم. آره- کار شاقیه! معلمی شازده چلمن میرزا. حتی مدد کار اجتماعی هم عذر خواست. تازه اونم با چنون حقوقی که اون گفت و خانوم شازده هم قبول کرد. اوهوی بالایی ها، خیلی تاپ تاپ می کنین! مدتی بود مادر فشار می آورد قبول کنم. کم نیست، از اجاره خلاصیم. براتون نگفتم؟ ما یکی از ده تا اتاق این حیاطو داریم که یه وقتی اندرونی هفت پشت شازده خانوم بوده. خودشون؟ همین دیوار به دیوار! این دو تا اصلا یکی بوده، این اندرونی بوده اون بیرونی. می دونین که خونه های اون وقتها! حالا مثل قهر ها پشت کردن به هم. وقتی می خواستن اجاره اش بدن در وسطی رو گل گرفتن، و از کوچه ی پایینی به این خونه در دادن که سوا بشه. حالا در اونا از کوچه بالاییه، مال ما از این کوچه پایینی. آخ- چی بگم- همین هم که هست می شد نباشه! نمی دونم از چیش خوشم می آد. میون دردار و زیر تاقی بزرگترین خونه بوده، که هر چی هر جا صد جور عوض شده ولی این هنوز سر پاشه. گرچه البته به قول خانوم شازده، زیر دست یه مشت گدا گشنه از سکه افتاده. خب چی میشه گفت؟ دستش نمی زنه به خاطر حفظ یادگارهای بچگیش- خیله خب، باشه، حرف شما: « دلش نمی آد دست تو جیب کنه! » – امان از مردم بددل! تو حوض آشغال نریز بچه! پسر شماس آقای مهاجری؟ آ ببخشید حواسم نبود. مادر صد دفعه از خواب بیخوابم کرده که دختر جان قبول کن؛ از اضافه درس دادنای سر خونه هات که بهتره! می پرسم بهتره مادر؟ می فهمه کم خوابی دارم! می گه از این پسر عموتم که خبری نشد! می گم کدوم پسر عمو مادر؟ – نمی دونم اونه که می گه، یا منم که خواب می بینم. می گه این پول معلمی تو هم که درسته می ره تو جیب بقال و چقال. پس کی می شه یه جهازی دست و پا کنی؟ تازه – این کوچیکتره چی که طفلکی داره خودش هم شکل عروسکها ش می شه؟ این پسره چی که کم کم چشمش به کوله پشتی و کفش عج دار همشاگردیهاشه؟ – امروز رفتم قبول کردم!»
مضمونِ اصلی افرا قضاوت هایِ بی جا و اغلب ویرانگر مردم نسبت به اطرافیان و همنوعانِ خویش است؛ افرا روایتِ مردمی است که بارها و بارها قهرمانان و نخبگان خویش را قربانی کرده اند. نمایش دیالوگ ندارد و بر پایه مونولوگ شکل گرفته، جز مونولوگ هایِ طولانیِ ابتدایِ نمایشنامه که انگار شخصیت ها در یک صف قرار گرفته اند تا به نوبت پشتِ تریبون بروند و کاراکترِ خود را معرفی کنند، در بقیه نمایش نامه هم هرجا شخصیت ها همدیگر را خطاب قرار می دهند باز مونولوگ می گویند و همه با یک واژه شروع می کنند: «گفتم…»
افرا سزاوار، معلم مدرسه یک محله قدیمی است که با مادرش، افسر خانم، برادرش، برنا و خواهرش مستاجر خانم شازده بدرالملوک هستند. شازده خانم برای آموزش پسر عقب مانده اش شازده چلمن میرزا، افرا را استخدام می کند و مدتی بعد از افرا تقاضا می کند که با شازده چلمن میرزا ازدواج کند، افرا بهانه می آورد که قرار است با پسرعمویش ازدواج کند، در حالی که پسرعمویی وجود ندارد. شازده خانم هم ترتیبی می دهد که تهمت دزدی از فروشگاه محل متوجه افرا بشود و کم کم همه ی اهل محل بر ضد خانواده افرا بسیج می شوند، در نهایت مشخص می شود که دزدی کار خودِ خانم شازده بوده ولی افرا آن چنان ضربه ای از این ماجرا خورده که دیگر تمایلی به ارتباطِ دوباره با اهالی محل ندارد…
افرا: «دو برابر مرگم مُرده ام و نصف زندگی ام هم زندگی نکرده ام. خواهرکم به من نچسب. برای چی می خوای وقتی بزرگ شدی مثل من بشی؟ اگه مثل من بشی وسط محله بی آبروت می کنن. همینو می خوای؟ بهش گفتم، یا نگفتم، یا فقط توی دلم به خودم گفتم؟ نمی تونم پامو محکم روی زمین بذارم و خیال نکنم داره فرو می ره! نمی تونم چشمم رو ببندم و اون جمعیتو نبینم! خواب چیه، تا بدخوابی هست؛ و رویا کو تا کابوس هست؟»
پایانِ نمایش نامه آن قدر تلخ و هولناک است که نویسنده هیچ چاره ای ندارد جز این که برایِ امیدبخشی شخصیتِ خیالی پسرعمو را واردِ صحنه کند تا شاید شبیه قصه هایِ پریان در خیال و رویا روزنه ی امیدی باقی مانده باشد…
نویسنده: «سلام افرا. نشناختی؟ توی اون عکس من تاریکم.»
افرا: «پسرعمو؟ ولی- ولی-»
نویسنده: «تو -منو- خلق کردی -افرا؛ و من اومدم!»













