بیضایی خوانی- یک

نمایشنامه ی «افرا» یِ بهرام بیضایی چه شروعِ توفانی دارد با آن تک گویی افرا سزاوار خطاب به ما تماشاگران…

افرا: «دیشب باد بدی بود. یک دم آرومی نداشت. با اون مرنوی گربه ها و به هم خوردن در و پنجره. شیشه ی شما بود شکست؟ گرون شده ولی گیر می آد. خب، وقتی اینطوره آدم خوابش نمی بره. گاهی فکر می کنه دنیا آخر شده. بچه می ترسید. منظورم؟ معلومه: ماندا- خواهرکم. ندیده همچین ترق و توروقی! تازه اون که جای خود، پسره رو بگو، درسته که خیال ورش داشته مرد خونه اس ولی بچه اس دیگه. مگه چیه سال پنجم دبستان؟ آخ که- مادرکم ترس خودش یکی، ترس بچه ها هزار! بمیرم- با اون دندان قروچه ها، بالاخره زد به گریه، که هر بلایی تو آسمون هست خراب می شه سر ما! اون جیغو وقتی زد که پنجره ها کوبید به هم و کوزه ی اب معلق شد. این بحران دوا نداره، فقط آروم بخش! دو تا در روز- زیادی ندین- زیادیش باعث خواب آلودگی قطعی مصرف کننده س که خودش افسردگی آوره. خب، زیلو خیس شد و باید تیکه های کوزه رو جمع می کردیم. وسواسشو که خبر دارین؟ گریه اش برای این بود. زیر انداز خیس که ضمنا رو اندازش هم هست. مجبور شدم قبول کنم. آره- کار شاقیه! معلمی شازده چلمن میرزا. حتی مدد کار اجتماعی هم عذر خواست. تازه اونم با چنون حقوقی که اون گفت و خانوم شازده هم قبول کرد. اوهوی بالایی ها، خیلی تاپ تاپ می کنین! مدتی بود مادر فشار می آورد قبول کنم. کم نیست، از اجاره خلاصیم. براتون نگفتم؟ ما یکی از ده تا اتاق این حیاطو داریم که یه وقتی اندرونی هفت پشت شازده خانوم بوده. خودشون؟ همین دیوار به دیوار! این دو تا اصلا یکی بوده، این اندرونی بوده اون بیرونی. می دونین که خونه های اون وقتها! حالا مثل قهر ها پشت کردن به هم. وقتی می خواستن اجاره اش بدن در وسطی رو گل گرفتن، و از کوچه ی پایینی به این خونه در دادن که سوا بشه. حالا در اونا از کوچه بالاییه، مال ما از این کوچه پایینی. آخ- چی بگم- همین هم که هست می شد نباشه! نمی دونم از چیش خوشم می آد. میون دردار و زیر تاقی بزرگترین خونه بوده، که هر چی هر جا صد جور عوض شده ولی این هنوز سر پاشه. گرچه البته به قول خانوم شازده، زیر دست یه مشت گدا گشنه از سکه افتاده. خب چی میشه گفت؟ دستش نمی زنه به خاطر حفظ یادگارهای بچگیش- خیله خب، باشه، حرف شما: « دلش نمی آد دست تو جیب کنه! » – امان از مردم بددل! تو حوض آشغال نریز بچه! پسر شماس آقای مهاجری؟ آ ببخشید حواسم نبود. مادر صد دفعه از خواب بیخوابم کرده که دختر جان قبول کن؛ از اضافه درس دادنای سر خونه هات که بهتره! می پرسم بهتره مادر؟ می فهمه کم خوابی دارم! می گه از این پسر عموتم که خبری نشد! می گم کدوم پسر عمو مادر؟ – نمی دونم اونه که می گه، یا منم که خواب می بینم. می گه این پول معلمی تو هم که درسته می ره تو جیب بقال و چقال. پس کی می شه یه جهازی دست و پا کنی؟ تازه – این کوچیکتره چی که طفلکی داره خودش هم شکل عروسکها ش می شه؟ این پسره چی که کم کم چشمش به کوله پشتی و کفش عج دار همشاگردیهاشه؟ – امروز رفتم قبول کردم!»

مضمونِ اصلی افرا قضاوت هایِ بی جا و اغلب ویرانگر مردم نسبت به اطرافیان و همنوعانِ خویش است؛ افرا روایتِ مردمی است که بارها و بارها قهرمانان و نخبگان خویش را قربانی کرده اند. نمایش دیالوگ ندارد و بر پایه مونولوگ شکل گرفته، جز مونولوگ هایِ طولانیِ ابتدایِ نمایشنامه که انگار شخصیت ها در یک صف قرار گرفته اند تا به نوبت پشتِ تریبون بروند و کاراکترِ خود را معرفی کنند، در بقیه نمایش  نامه هم هرجا شخصیت ها همدیگر را خطاب قرار می دهند باز مونولوگ می گویند و همه با یک واژه شروع می کنند: «گفتم…»

افرا سزاوار، معلم مدرسه یک محله قدیمی است که با مادرش، افسر خانم، برادرش، برنا و خواهرش مستاجر خانم شازده بدرالملوک هستند. شازده خانم برای آموزش پسر عقب مانده اش شازده چلمن میرزا، افرا را استخدام می کند و مدتی بعد از افرا تقاضا می کند که با شازده چلمن میرزا ازدواج کند، افرا بهانه می آورد که قرار است با پسرعمویش ازدواج کند، در حالی که پسرعمویی وجود ندارد. شازده خانم هم ترتیبی می دهد که تهمت دزدی از فروشگاه محل متوجه افرا بشود و کم کم همه ی اهل محل بر ضد خانواده افرا بسیج می شوند، در نهایت مشخص می شود که دزدی کار خودِ خانم شازده بوده ولی افرا آن چنان ضربه ای از این ماجرا خورده که دیگر تمایلی به ارتباطِ دوباره با اهالی محل ندارد…

افرا: «دو برابر مرگم مُرده ام و نصف زندگی ام هم زندگی نکرده ام. خواهرکم به من نچسب. برای چی می خوای وقتی بزرگ شدی مثل من بشی؟ اگه مثل من بشی وسط محله بی آبروت می کنن. همینو می خوای؟ بهش گفتم، یا نگفتم، یا فقط توی دلم به خودم گفتم؟ نمی تونم پامو محکم روی زمین بذارم و خیال نکنم داره فرو می ره! نمی تونم چشمم رو ببندم و اون جمعیتو نبینم! خواب چیه، تا بدخوابی هست؛ و رویا کو تا کابوس هست؟»

پایانِ نمایش نامه آن قدر تلخ و هولناک است که نویسنده هیچ چاره ای ندارد جز این که برایِ امیدبخشی شخصیتِ خیالی پسرعمو را واردِ صحنه  کند تا شاید شبیه قصه هایِ پریان در خیال و رویا روزنه ی امیدی باقی مانده باشد…

نویسنده: «سلام افرا. نشناختی؟ توی اون عکس من تاریکم.»

افرا: «پسرعمو؟ ولی- ولی-»

نویسنده: «تو -منو- خلق کردی -افرا؛ و من اومدم!»

نقره ای

و همین امشب بینِ شماره هایِ قدیمی همشهری داستان می گشتم دنبالِ روایتِ فائزه جمالی از همسایگی اش با خانه جلال آل احمد و سیمین دانشور در نیاوران؛ وقتی بعد از اسباب کشی به طور اتفاقی در آرایشگاه اسمِ سیمین دانشور به گوشش می خورد و بعد به دنبالِ پیدا کردنِ خانه می رود و آخرِ سر نمی تواند بر وسوسه ی ملاقات با سیمین دانشور غلبه کند: « باورم نمی شد که وارد خانه شده ام، پا رویِ فرش هایِ دستبافِ قدیمی گذاشته ام، نشسته ام روی مبل های پارچه مخملی و دارم نگاه می کنم به وسایل ساده و قدیمی اتاق که انگار همه اش مالِ سال هایِ دور زندگی با جلال است. باورم نمی شد که دست لاغرش را دراز کرده است به سمتم و من انگشت هایِ نازکش را فشار داده ام. پنهان نمی کنم که تصورم از او همان عکس معروفش بود که شال سر کرده بود و موهای خاکستریش هلال شده بود روی پیشانیش و نگاهش پر از جذبه بود، همان عکسی که توی اتاقش هم بود، کنار عکس های جلال. اما حالا سیمین دیگری بود. بانویی که می دیدم پوست مهتابی رنگی بود کشیده شده بر استخوان که تا سینه رفته بود زیر پتو و صورت بی دندانش می خندید و خوشحال بود که مهمان به خانه اش آمده و چند بار به پرستار جوانش گفت که چای برایم بیاورد. این که مرتب می پرسید چه خبر؟ دیگه چه خبر؟، این که اشاره کرد به تلویزیون کوچک اتاقش و گفت که چند روز پیش آقای خاتمی را نشان داده و من نمی دانستم که چند روز پیشِ سیمین خانم به حساب این روزهای ما می شود چند سال. می دانستم که فراموشی گرفته است. گفت که مهران مدیری به او زنگ می زند و حالش را می پرسد و گفت کارهای مدیری را خیلی دوست دارد و من از زیر نگاه پرستارش که برای رفتن این مهمان ناخوانده لحظه شماری می کرد، فرار کردم و پرسیدم: «چه خبر از کوه سرگردان؟» باز هم لبخند زد، انگار درد متولد نشدن این آخرین فرزندش را سپرده بود به تقدیر.»

فائزه جمالی یادداشت اش را این طور تمام می کند: « یک سال است به هر مهمانی که برای اولین بار به خانه مان می آید می گویم می دانید سیمین دانشور همسایه ماست و چه بخواهد چه نخواهد، او را می برم جلوی خانه او که هنوز هست و هربار خودم بیشتر از همه ذوق زده می شوم و چشم می دوزم به سوراخ پشت دری سفید و خوشحالم که هرشب ساعت نه، چراغ خوابش پرده گیپور خانه را قرمز می کند و... و همه اش دلم شور می زند.»

و من می دانم که نود سال هم عمرِ کمی نیست برای بودن ولی پیشِ خودم فکر می کنم و حسرت می خورم که چرا خواندنِ سووشون را مثلِ خیلی کارهایِ دیگر تا امروز عقب انداخته ام...

+ سیمین دانشور در نود سالگی درگذشت [اینجا].

مجلس ضربت زدن

اعرابی یکم: عجم گویند جانشین برحق، اوست؛ زیرا نخستین بود که ایمان آورد!

اعرابی دوم: و به گواهی آن که جای پیمبر خفت در شب ِ خطر!

اعرابی یکم: و گویند جانشین برحق است به گواهی روز غدیر خم!

اعرابی دوم: ولی سه خلیفه پیش از وی آمدند و با ایشان دست داد تا نگویند چشم بر جکومت دارد!

ابن ملجم: لعنت بر عجم و هرچه که گویند!

اعرابی یکم: آیا او را ایزدی پارسی نخواندند که در فلک شیر است و در زمین شاه، و به دست وی شمشیر است؟

ابن ملجم: بگو، بگو، و بیشتر بگو! آیا مبالغه گویان پیش تر از تو نتاخته اند؟ آیا او را به خدایی نرساندند؟ و عجمان نگفتند جانشین شاه ایران و پیمبر هر دوست؟

اعرابی دوم: ذوالفقار گویی خودِ اوست! لبه ای برنده، لبه ای کند! عجم گوید ندیدم در شمشیر کسی بی پرواتر از او، و در فرود آوردنش درنگ کارتر! میان شجاعت و خردش جنگی است. این به آن می گوید در راهم نایست! و آن از این می پرسد به جاست تیغی که می زنی؟

ابن ملجم: به جاست تیغی که می زنی؟ بگو. دیگ حسد را در من به جوشش درآور! مرا بشوران! باز هم از صفاتش بگو! 

اعرابی یکم: صفات؟ تو به جنگ یلی می روی نه صفات او!

ابن ملجم: من به جنگ این صفات می روم. من دشمن این صفاتم که در من نیست!*

* مجلس ضربت زدن-بهرام بیضایی-روشنگران و مصالعات زنان

ارقام

رییس جمهور از تلویزیون، درآمد ناخالص ملی را با احتیاط تمام اعلام کرد. رئیس بانک مرکزی روی دسته ی مبل کوبید و گفت باز هم اشتباه کرد، هشت سال است اشتباه می کند. زن از آشپزخانه داد زد: خودت را ناراحت نکن! مگر این هشت سال کسی فهمیده یا اعتراض کرده؟ رئیس بانک مرکزی گفت: حرف ِ این چیزها نیست، باید تمام ارقام را دوباره عوض کنیم.*

*بازی عروس و داماد-بلقیس سلیمانی-نشر چشمه

پی نوشت: خواندن ِ بازی عروس و داماد وسط این روزهای پر رخوت و پر از اتفاق های بد مثل یک حادثه است که دست ِ تو را می گیرد و برای چند لحظه از دنیای ِ مزخرف ِ اطرافت جدا می کند. چند داستان ِ اول را که می خوانی فکر می کنی بلقیس سلیمانی با تو شوخی اش گرفته، بعد کم کم می ترسی از دنیای ِ این داستان های برق آسا که در یک لحظه اتفاق می افتند و آدم های داستان ها که زندگی و مرگ را به بازی می گیرند و نویسنده ای که با شوخ طبعی و نکته بینی اش تو را هم به این بازی دعوت می کند. 

لبه ی رهایی

می آیند، می رسند، راحت و استراحت را از خانه می گیرند و چون برمی خیزند، طلبی دارند. گیرم خانه هم نه، اگر فقط سنگی کنار جاده ای بگذاری، بر آن می نشینند و چون برمی خیزند و پشت از غبار می تکانند، از ناهمواری و سردی اش گله دارند و باز هم طلبی. و در این میان کدام است رهایی؟ برپایی عمارتی که همیشه بدهکار ناکامل بودنش می مانی؟ یا سکناگزیدن در هر عمارتی که بخواهی؟*

* چهره نگاری دنیا/ فرشته ساری/ افق

دانوب

نمایش نامه ی «دانوب» قرار است نمایشنامه ای بر ضد تسلیحات هسته ای باشد، ولی در طول ِ نمایش و در گفتگوی میان شخصیت ها هیچ نشانه ی مشخصی از این موضوع را نمی بینیم. فقط در فاصله ی تعویض میان صحنه ها از کف صحنه دود بلند می شود، شخصیت ها در بعضی صحنه ها عینک ایمنی به چشم دارند و در بعضی صحنه ها لکه هایی بر سطح پوست شان پدیدار می شود و در قسمت هایی به طور ناگهانی حالشان بد می شود و رو به وخامت می گذارد. داستان ِ نمایش در لهستان و یک سال پیش از جنگ جهانی دوم اتفاق می افتد، اما همان طور که در ابتدای نمایش می آید ترتیب ِ زمانی رخدادها به تدریج از واقع گرایی فاصله می گیرد. شخصیت های اصلی چهار نفر بیشتر نیستند و گفتگوها تقریبا همگی از تعدادی جملات عادی و پیش پا افتاده تشکیل شده اند که بسیار شبیه به جملات ِ آموزش مقدماتی ِ زبان اند و تکرار ِ نواری شبیه ِ نوارهای آموزش ِ زبان در بعضی صحنه ها بر این موضوع تا کید می کند. در طول ِ نمایش با پُل و ایو آشنا می شویم که به هم دل می بازند و ازدواج می کنند، اما نمایش به تدریج فضای ِ توهم انگیزی پیدا می کند، شخصیت ها تبدیل به عروسک هایی می شوند که صرفا رفتارها و گفتارهایی را تکرار می کنند و ابعاد گسترده و دردناک ِ جنگ و تهدید ِ هسته ای بدون آن که اشاره ی مستقیمی به آنها بشود بیان می شود. در پایان ِ نمایش آنجا که شخصیت های اصلی چمدان شان را برای رفتن می بندند، یکی از شخصیت ها می گوید: «دیگر جایی برای رفتن وجود ندارد.» و در پایان وقتی شخصیت ها به عزم خروج راه می افتند، بارقه ای از روشنایی به صحنه می تابد و بعد دوباره تاریکی است، گویی که تهدید و سایه ی جنگ همیشه بر سر ِ ما وجود دارد. نمایشنامه ی دانوب از ماریا ایرنه فورنس را حمید امجد ترجمه کرده، نشر نیلا چاپش کرده، شصت وچهار صفحه دارد و هزار و سیصد تومان ناقابل هم قیمتش است.

پی نوشت: برای نوشتن این پست از یادداشت انتهایی کتاب کمک گرفته ام.

چشمه

خدا این نشر چشمه را از ما نگیرد، همیشه چیزی توی چنته دارد که آدم را غافلگیر کند یا یک جوری به وجد بیاورد. نمونه اش همین مجموعه داستان های کوتاهش که با نام «جهان تازه داستان» منتشر می کند و برای ظهرهای داغ و کشنده ی تابستان لقمه های خوشمزه ای اند. خوبی اش این است که اغلب به هر دلیل، کتاب های لاغری اند، قطر کمی دارند و می توان راحت در چند ساعت خواندنشان را تمام کرد. این چند روز، وسط شلوغی خانه خودم را با سه تا از این کتاب ها مشغول کرده بودم. اولی برف و سمفونی ابری از پیمان اسماعیلی که از معدود کارهای گوتیک ایرانی است که با عناصر وهم آلود بومی هم ترکیب شده است و داستان هایی درخشان و غریب را پدید آورده است. دومی، چیزی در همین حدود از به روژ ئاکره ای که اصلا قرار نیست غافلگیرت کند فقط هرکدام از داستان هایش به نوعی روایت آدم های مهاجری است که مدام دنبال سرپناه امنی می گردند و سومی، نفس تنگ از مهدی مرعشی که نثر روان داستان ها که هرکدام برش هایی کوتاه از زندگی روزمره ی آدم ها هستند خواننده را به دنبال خودش می کشاند.

یک- برف و سمفونی ابری/ پیمان اسماعیلی/ نشر چشمه/ نود و پنج صفحه/ هزار و هشتصد تومان

دو- چیزی در همین حدود/ به روژ ئاکره ای/ نشر چشمه/ هفتاد و هشت صفحه/ هزار و سیصد تومان

سه- نفس تنگ/ مهدی مرعشی/ نشر چشمه/ هفتاد و سه صفحه/ هزار و هفتصد تومان

خاکسترهایت را به خانه برمی گردانم*

آخ فرانک! تو هم مردی، حیف تا دم ِ آخر نشد به تو بگویم که من یکی از بدترین دوره های ِ زندگیم را با خواندن ِ کتاب ِ «خاکستر آنجلا» ی تو پشتِ سر گذاشتم.  

فرانک مک کورت درگذشت + صفحات مربوط به ترجمه ی فارسی کتابهای مک کورت در گودریدز، این جا و این جا.

* عنوان پست نام یکی از کتابهای ترجمه ی شده ی فرانک مک کورت است.

 

• احتمالا گم شده ام

قبل از دست گرفتن کتاب یادداشت بهاره رهنما را درباره ی این کتاب و نویسنده اش در وبلاگش خواندم و کنجکاو شدم که بخوانمش ولی با یک حس بد و دافعه شروع به خواندن کردم، اصلا شروع کردم که بدم بیاید. چون پیش از این یکی دو تا رمان دیگر خوانده بودم و خوشم نیامده بود و این دوست کتابفروشم گفت که این هم چیزی در مایه ها و حد و اندازه های دو تای قبلی است که البته ظاهرا فقط از شکل و شمایل کتاب و چند صفحه ی ابتدایی اش این را حدس زده بود و خوشحالم که پیش بینی اش درست از آب درنیامد. از همان ابتدای داستان و همان صفحات اول نویسنده دست تو را می گیرد و با هم به سفری می روید تا بفهمید این گندم که این همه راوی از او صحبت می کند و اصرار دارد که شبیه اوست، کیست؟ حالا کجاست؟ و چه می کند؟ ولی در انتهای داستان به این نتیجه می رسید که انگار همه ی این ها جستجوی راوی برای رسیدن به نوعی شناخت حقیقی درباره ی خودش بوده و نویسنده در خلال روایتِ یک روز از زندگی یک زن و فلاش بک هایی به زندگی گذشته ی این آدم خواسته از این بافت داستانی برای تفسیر غرایز و کشف نیازهای تازه در زندگی یک زن در دل تهران امروز کمک بگیرد. هرچند در انتهای داستان هم تحولی صورت نمی گیرد فقط از دل ارتباط و رویارویی این زن با گذشته اش و امکان بیان عواطف ذهنی اش که در طول داستان مثلا با تکرار بعضی جملات یا صرف یک فعل به شکل های مختلف بیان می شود یک نوع آشتی با گذشته ی این زن صورت می گیرد و هم راوی و هم خواننده را به این نتیجه می رساند که: « هر مساله ای تقدیر است و حتی اگر بخواهی تغییرش دهی باز هم تغییر تقدیر است. »  به قول خود سارا سالار در یادداشتی که برای چلچراغ نوشته کلمات اصلی رمان این ها هستند: « تقدیر، تصمیم، واقعیت، خیال، مطلق، نسبی، هویت، بی هویتی. »

سارا سالار که از شرکت کنندگان کارگاه رمان نویسی محمد حسن شهسواری بوده و پیش از این مجموعه داستان « فیل ناپدید می شود » از هاروکی موراکامی را ترجمه کرده بود در اولین تجربه ی رمان نویسی اش در ارتباط با مخاطب موفق نشان می دهد و با روایت یک داستان ساده و سرراست در دل زندگی روزمره ی شهری لذتی را به خواننده می دهد که من یکی مدت ها بود احساسش نکرده بودم.

پی نوشت-یک: این یادداشت فقط احساس، تحلیل و برداشت من از رمانی است که بعد از چند رمان به عقیده ی خودم معمولی خوانده ام و خوشم آمده است و نه هیچ چیز دیگری.

پی نوشت-دو: احتمالا گم شده ام/ سارا سالار/ نشر چشمه/ 143 صفحه/ دو هزار و ششصد تومان

• حرفی برای گفتن

یک- ناهید طباطبایی داستانی دارد با نامِ حرفی برای گفتن که در مجموعه ی برف و نرگس چاپ شده است. کلِ داستان که به ده صفحه هم نمی رسد، روایتِ زندگی و عدمِ ارتباط مادر و دختری است که با هم زندگی می کنند. دختر که کارمند اداره ای است هرروز وقتی خُرد و خسته به خانه می رسد، باید اخم های مادرش را ببیند و غر غرهایش را بشنود.

« ُمردم از بس پختم و گذاشتم جلوت، چرا خودت مقنعه ات را نمی شویی؟ چرا مثل جغد می نشینی و یک کلام حرف نمی زنی.... تو که یا نیستی یا خوابی... توی آن اداره ی لعنتی از صبح تا شب چه کار می کنی که اصلا ازش حرف نمی زنی...»

دختر مدام به این فکر می کند که آخر او چه حرفی دارد که برای مادرش بزند؟ و به پیش نهاد یکی از همکارهایش شروع به تعریف داستان های قلابی برای مادرش می کند. یک بار از برادر یکی از همکارهایش می گوید که مهندس است و آمریکا زندگی می کند و دنبال زن می گردد و اتفاقا همکارش هم او را برای برادرش انتخاب کرده است و یک بار از پسر داییِ تلفن چی اداره شان که خودش را از ساختمان هفت طبقه پرت کرده است. هرشب مادر کنجکاو تر از شب پیش منتظر است ببیند ادامه ی داستانِ دیروز به کجا می رسد و هرشب فرزانه تصمیم می گیرد که فرداشب یکجوری داستان را تمام کند و با خودش فکر می کند:

« اگر بفهمد که همه اش الکی بوده، چقدر ناراحت می شود. »

اما انگار که پایان هر داستان شروع ِ داستان تازه تری است.

دو- همه ی این ها را گفتم که حکایت خودم را تعریف کنم. ما یعنی من و مادربزرگم چند سالی است که به خاطرِ درس و دانشگاه من و تنهایی او با هم زندگی می کنیم. در تمام این سال ها مدام دنبال راهی برای ارتباط گشته ام و پیدا نکرده ام. کنار هم بوده ایم و با هم حرف زده ایم، اما دغدغه های مشترکی هیچ وقت نداشته ایم، بعضی وقت ها فکر می کنم حرف زدن درباره ی دغدغه های مشترک برای آدم هایی که دو نسل از هم فاصله دارند چه حرف خنده داری است. کنار هم بوده ایم و هر کدام سرمان به کارِ خودمان گرم بوده است، من توی اتاقم نشسته ام درس و کتاب و روزنامه و مجله خوانده ام و او توی آشپزخانه یا جلوی تلویزیون سر ِ خودش را گرم کرده است و گاهی شروع کرده است برای من از دورانی گفته که همه چیز خوب بوده است، از آدم هایی که همه به قولِ او ساده بوده اند و من یا توی دلم به این سادگی آدم ها و خوب بودن همه چیز خندیده ام و یا با خودم فکر کرده ام: « آخر این آدم ها که برای من چیزی جز آقای فلانی و خانم بهمانی و خدا بیامرز و... نیستند به چه کار دنیای من می آیند؟ » و یا فقط گوش کرده ام و سری تکان داده ام  و مدام متهم شده ام که: « آخر چرا این قدر خسته و عبوس و کم حرف و بی حوصله؟ »... ولی آخر من چه حرفی دارم که برای او بزنم؟ از دنیا و آدم هایی که دیگر هیچ چیزش شبیه آن تعریف های او نیست؟ از دغدغه ها، وسوسه ها و فکرهایی که هیچ کدام در ذهن او اولویتی ندارند؟ چه حرفی؟؟؟

پی نوشت-یک: عنوان پست با عنوان داستان یکی است.

پی نوشت-دو: برف و نرگس/ ناهید طباطبایی/ نشر قطره/ هزار تومان

* عکس از هومن آذران

شادی قورباغه ها

خانم محبعلی گرامی:           

رمان نگران نباش ِ شما را خواندم و برخلاف بعضی از دوستان و اطرافیانم چندان دوستش نداشتم، برای این دوست نداشتن هم دلایل خودم را دارم که اینجا و فعلا مجال و حوصله ی طرح کردن اش نیست. اما خواستم بگویم انصافا آن قورباغه ها را خوب آمده بودید. همان بچه قورباغه هایی که توی تمام تن شادی شنا می کردند، طوری که روزهای بعد هروقت به شادی فکر می کردم یاد بچه قورباغه ها هم می افتادم.

 

خروس

تا پیش از خواندن « خروس » درباره ی ابراهیم گلستان فقط جسته و گریخته چیزهایی شنیده بودم. این که؛ مدتهاست مهاجرت کرده، شخصیت تند مزاج و تلخی دارد و بیشتر از همه درباره ی ارتباطش با فروغ و تاثیری که گلستان بر شعر فروغ گذاشته است ولی به هر دلیل سراغ کتابهایش نرفته بودم. حتی کتاب پر سر و صدای نوشتن با دوربین را که این قدر دوستان اصرار کردند بخوان نخواندم، اما وقتی خروس با آن طرح جلد ِ سرخش آن طور از میان کتاب ها به تو زل می زند و از همان جمله ی اول تو را به جهان داستانی غریبی دعوت می کند که زبانش به شعر هم پهلو می زند و می گویند تحت تاثیر ِ گلستان ِ سعدی هم هست دیگر نمی شود از خیر خواندنش گذشت. گلستان درباره ی داستان خروس در نامه ای به سردبیر گردون این طور نوشته است: « ...ده سال پیش از انقلاب آن را نوشته بودم، احتمالا به صورت یکجور پیش بینی، و حس لزوم و وقوع غریب آن... » و همین نوشته ی گلستان در ابتدای کتاب راه را به تفسیر و توضیح های نمادین هم باز می کند، هر چند داستان در فضایی کاملا رئالیستی پیش می رود. راوی و همراهش که تا پایان داستان هم نام شان را نمی دانیم و به نظر می رسد از مهندسین شرکت نفت باشند مجبور می شوند بیست و چهار ساعتی را در جزیره ای که به نظر می آید جایی حوالی بوشهر باشد مهمان ریش سفید جزیره باشند، در این خانه خروسی با آوازهای مکررش و با انداختن چلغوز بر سر کله ی بزی که بر در ِ خانه نصب شده است، حاجی صاحبخانه و بقیه اهالی محل را عاصی کرده است. وقایع ابتدای داستان شرح حضور این دو نفر در خانه ی حاجی و کلنجار رفتن حاجی با خروس و بعد گرفتن و کشتن ِ خروس است و تمام این ها فقط مقدمه ی اتفاقی است که صبح روز بعد برای حاجی می افتد و داستان هم با گفتگوی راوی و همراهش درباره ی این اتفاق پایان می گیرد و عجیب این که داستان پایان قطعی ندارد و تا مدت ها خواننده را در خلسه نگه می دارد. خروس داستانی است که به قدر کافی قدر ندیده است، پس بخوانید و لذت ببرید و بدانید ابراهیم گلستان، آثارش و تاثیر و حقی که به گردن فرهنگ این مملکت دارد را نمی شود نادیده گرفت.

خروس/ ابراهیم گلستان/ نشر اختران/ چاپ اول ایران: تابستان 1384/ صد و ده صفحه/ هزار و پانصد تومان                                                            

قصه های از نظر سیاسی بی ضرر

از اوایل دهه ی هفتاد در آمریکا جریانی پا گرفت که طیف وسیعی از لایه های گوناگون اجتماعی هر کدام با هدف خاصی وارد آن شده بودند و از واژگان دو پهلو استفاده می کردند. مثلا روزنامه ای سقوط هواپیمایی را در یکی از مناطق آمریکا «برخورد خارج از کنترل» نامید یا دولت آمریکا انفجار هسته ای در یکی از نیروگاه هایش را «پاشیدگی انرژی» گزارش کرد تا مردم متوجه خطر عظیم چنین بی احتیاطی نشوند. در اوایل سال نود میلادی عده ای از روان شناسان آمریکایی تصمیم گرفتند که تعدادی از داستان های کلاسیک کودکان را بازنویسی کنند و آنها را با موازین اخلاقی امروز وفق دهند، مثلا هرگونه نشانه ی تبعیض نژادی و جنسی را از داستان ها حذف کنند و آنها را با معیارهای صاحب نظران تربیتی امروز مطابقت دهند. جیمز فین گارنر، نویسنده ی طنزپرداز آمریکایی بعد از شنیدن این خبر، سیزده قصه ی بسیار معروف مثل شنل قرمزی، سیندرلا، جک و لوبیای سحرآمیز، لباس جدید امپراتور و... را بازنویسی کرد و آنها را از نظر سیاسی و اخلاقی بی ضرر ساخت. احمد پوری این کتاب را به فارسی ترجمه می کند و نامه ای هم به گارنر می نویسد و از او برای چاپ کتاب در ایران اجازه می گیرد و مساله عدم عضویت ایران در کپی رایت و ناتوانی از پرداخت حق التالیف به مولف خارجی را برای او توضیح می دهد. گارنر در برابر این مساله تنها چند جلد از کتابش به زبان فارسی را می خواهد و زمانی که بسته ی کتابها از طرف احمد پوری به گارنر می رسد دقیقا روز یازده سپتامبر است که گارنر و همکارانش در دفتر کارشان نشسته اند و با حیرت صحنه هایی از فاجعه ای را که در حال رخ دادن است تماشا می کنند.

حالا اگر می خواهید هم این مقدمه ی جالب کتاب را بخوانید و هم با خواندن این داستان های بی ضرر یک دل سیر بخندید، به اولین کتاب فروشی که رسیدید هزار تومان بدهید و یک کتاب «قصه های از نظر سیاسی بی ضرر» بخواهید.

* قصه های از نظر سیاسی بی ضرر/ جیمز فین گارنر/ برگردان احمد پوری/ نشر مشکی

** توضیحات این پست با کمک مقدمه ی کتاب نوشته شده است.

رژه با صدای بلندی شروع شد. همین که هیکل پریده رنگ ورقلمبیده ی امپراتور ظاهر شد، همه یک مرتبه با فریاد و تحسین از لباس زیبا و تازه ی امپراتور تعریف کردند. فقط یک بچه از میان جمعیت فریاد زد: «امپراتور لخت است» رژه متوقف شد. امپراتور درنگی کرد. صدای هیس توی جمعیت پیچید، تا این که کشاورزی باهوش و زرنگ یک مرتبه فریاد زد: « نه، اعلیحضرت لخت نیستند، بلکه دستور به آزادی در انتخاب لباس داده اند.» جمعیت یکباره هلهله کرد. همه لباس هایشان را درآوردند و زیر نور آفتاب به رقص و پایکوبی پرداختند. از آن روز به بعد کشور آنها تبدیل به جامعه ای آزاد در انتخاب لباس شد.*

* قسمتی از داستان لباس جدید امپراتور

قایق سواری

مدت هاست دنبال رمانی می گردم که از یک طرف من را به شدت درگیر اعمال، حرف ها و زندگی شخصیت اصلی کند و از طرف دیگر، بدون نگرانی و استرس و دلشوره بابت شخصیت اصلی ِ داستان، خواندن را پیش بگیرم و جلو بروم... چیزی اگر در چنته دارید پیشنهاد کنید.

این یک کتاب دیگر است!

سومین کتاب مرجان شیرمحمدی به شدت از جنس سینماست. داستان چهار شخصیت اصلی بیشتر ندارد و قهرمان کتاب ِ یک نویسنده ی زن این بار یک مرد است، همین نشان می دهد که حالا نویسنده های زن جرات پیدا کرده اند که حیطه های تازه تری را تجربه کنند. عماد احتشام که در جوانی ماجرای عشقی نافرجامی داشته، حالا در میان سالی مدت هاست که روزگارش را با اجاره دادن خانه ی موروثی اش به گروه های فیلمبرداری می گذراند و زمانی که می فهمد خواهرانش برای فروش خانه ی پدری قصد بازگشت به وطن را دارند با یکی از هنرپیشه های گروه فیلمبرداری به نام «نیلوفر صباحی» آشنا می شود و این آغاز ماجراهای تازه ای است که تا به خودت می آیی می بینی کتاب تمام شده و تو مانده ای میان عماد و حسام و شاهد و خانم صباحی. عمادِ داستان مرجان شیرمحمدی من را به یاد کسرایِ جعفر مدرس صادقی انداخت که ساعت ها و ساعت ها وسط خیابان ها راه می رود و مغازه ها را نگاه می کند و رویا می بافد. بیشتر مرجان شیرمحمدی را با بازی در فیلم مرسدس و پرپرواز می شناسند ولی حالا با این کتاب سوم می توانم خیلی راحت بگویم که مرجان شیرمحمدی نویسنده را بیشتر از شیرمحمدی بازیگر دوست دارم.

باقی مانده ها

  یک- می خواستم درباره ی کنعان چیزی بنویسم، بخصوص که این روزها فرار ِ* آلیس مونرو را که مژده دقیقی ترجمه کرده و نیلوفر هم چاپش کرده می خواندم و پیش تر هم ترجمه ی دیگر چند تا از داستان های همین مجموعه را به اسم گریز پا خوانده بودم. اما آن قدر در گیر شدم و آن قدر نوشتن را عقب انداختم که فرصت و شوق نوشتن درباره ی کنعان از بین رفت، حالا آمدم اینجا که بگویم اگر کنعان را دیده اید و خوشتان آمده و اگر زن های داستان های مونرو که مثل مینای کنعان همواره دنبال یافتن معنا و مفهومی برای زندگی اند و از شکست های پی در پی واهمه ندارند بریتان جذاب اند، مجموعه داستان فرار را هم بخوانید و منتظر مجموعه داستان جدید مونرو که ترانه علیدوستی ترجمه کرده و قرار است نشر مرکز چاپ کند هم باشید. 

دو- فضای مطبوعات کشور تبدیل به فضای دلمرده و سردی شده است، بعد از توقیف شهروند امروز و ارژنگ دلخوش به خبر انتشار مجدد دنیای تصویر بودم، که خبر آمد انتشار مجدد دنیای تصویر هم منتفی است. برای من که یک مجله باز اساسی هستم، وضعیت وحشتناکی است که هرروز روی کیوسک دنبال مجله های خواندنی بگردم و چیزی پیدا نکنم. در شرایطی که فیلم نگار و سپیده دانایی به اینجا نمی رسند و مدت هاست عطای خواندن روزنامه ها را به لقایشان بخشیده ام مجله مشق آفتاب را کشف کرده ام  که هرچند اسمش را برای یک مجله، چندان دوست ندارم و کیفیت چاپ و گرافیک اش را کمی ضعیف می دانم اما به اعتبار نام های حرفه ای که در این مجله می نویسند  و کیفیت مطالب چند شماره ی اخیرش بهترین پیشنهاد ممکن برای خواندن می دانم. 

سه- تقسیم** هم یکی از کتابهایی بود که این مدت خواندم و می خواستم مفصل تر درباره اش بنویسم اما فرصتی نشد. حالا می گویم که هر کاری دارید همین الان زمین بگذارید و تقسیم را بخوانید. البته نام مهدی سحابی به عنوان مترجم کتاب به گمان من بهترین تبلیغ برای کتاب است، اما نمی دانم چرا فکر می کنم تقسیم به اندازه ای که باید مطرح نشده و مهجور مانده است، طوری که وقتی این کتاب را به یکی از بچه های یکی از کتابفروشی های این جا معرفی کردم اظهار بی اطلاعی کرد و چند روز بود که از کنار کتابفروشی می گذاشتم کلی تشکر کرد گفت که چرا از وجود کتابی مثل تقسیم پیش از این با خبرش نکرده بودم، این است که می گویم تا دیر نشده تقسیم را بخرید و بخوانید.

*فرار/ آلیس مونرو/ ترجمه ی مژده دقیقی/ نشر نیلوفر

**تقسیم/ پیرو کیارا/ ترجمه مهدی سحابی/ نشر مرکز    

به طعم ِ رمان

1. شماره ی جدید شهروند امروز در صفحات جُنگِ شهروند ضمیمه شعر و داستان که از این به بعد قرار است اولین هفته ی هر ماه در مجله منتشر شود قسمت آغازین اولین رمان داریوش مهرجویی با نام به خاطر یک فیلم بلند را چاپ کرده است. رمان ِ مهرجویی این طور شروع می شود:
« نمی دانم چرا این روزها بیش از هر وقت دیگر به همه چیز و همه کس حسادت می کنم. احساس حسد را به درستی توی تمام تار و پود وجودم می چشم و می بینم که چگونه تلخ و کدر و بی رمق و زشت و نکبت بار می شوم. البته گاهی اوقات به خودم تلقین می کنم که شاید این چیزی موروثی است که از عهد بوق تاریخ من به من رسیده است، تاریخ سراسر سرکوب و بی عدالتی، که شاید این همان ناخودآگاه جمعی قوم من است که مرا این طور پست و سیاه می کند که مدام به من نهیب می زند که تو هیچ گاه پیش نرفتی، تو هر دم فرو رفتی و عقب ماندی.
نمی خواهم خودم را نمادی یا نماینده ای یا نمایانگری از قوم و قبیله خود بدانم، از این مملکت، یعنی از جامعه ای که من مدام می خواهم از آن فرار کنم و از این که بگویم ایرانی ام، بخصوص میان خارجکی های جهان اولی،.... البته این همان سرپوش گذاشتن روی هویت خود است، چیزی که به هرحال آن جاست و نمی توان آن را کتمان کرد و با این حال ما همیشه مایلیم هویت ایرانی خود را پنهان کنیم، چون خودمانیم، مایه غروری نبوده و نیست.
»

2. شماره ی جدید نسیم هراز بخش پرداخت نشده ای از فصلِ ششم ِ رمان جدید فرهاد جعفری نویسنده ی کافه پیانو با نام قطار چهار و بیست دقیقه عصر را به انتخاب نویسنده منتشر کرده است که این طور شروع می شود:
« سوار قطار چهار و بیست دقیقه عصر که شدم؛ فقط شش دقیقه تا حرکت اش مانده بود. می خواهم بگویم آن قدر دیر رسیدم که وقتی از پله های زیرزمینی راه آهن خودم را رساندم به سکویی که قطار چهار و بیست دقیقه از آنجا راه می افتاد، از پله های اولین دری که دیدم باز است بالا رفتم بدون این که قید این مطلب باشم که همان واگن خودم است یا نه.
برای همین؛ مجبور شدم شش هفت واگنی را که تا واگن خودم فاصله بود، از بین آدم های سرگردان دیگری مثل خودم که تازه سوار قطار شده بودند، به سختی بگذرانم تا دست آخر برسم به واگنی که صندلی ام توی یک کوپه ی آن بود. یک کوپه ی چهار نفره که فقط زن جوانی با دختر بچه ای که نباید بیشتر از شش یا هفت سال می داشت روی صندلی هایش، روبروی هم و کنار پنجره ی قطار نشسته بودند و داشتند از پنجره، برای پیرمردی دست تکان می دادند که آن بیرون ایستاده بود و حتی وقتی قطار راه افتاد و خرامان خرامان پیش رفت، اصرار داشت بدود و تا آخرین لحظه ای که ممکن بود زن جوان و دخترک اش را ببیند؛ برای شان دست تکان دهد.
»

3. رمان مهرجویی را قرار است نشر قطره و رمان جعفری را قرار است نشر چشمه به زودی چاپ کنند و در این سکون فضای ادبی کشور همین انتظار برای خواندن ِ این دو رمان تازه به اندازه ی کافی طعم خوشایندی دارد.

وقتی از موراکامی حرف می زنیم

1. اگر دنبال نام هاروکی موراکامی که به تازگی با کتاب کافکا در ساحل در بازار کتاب ایران مطرح شده در گوگل بگردیم احتمالا به تعداد زیادی خبر، مقاله و مصاحبه می رسیم که در همان نگاه اول به چندین خصوصیت موراکامی اشاره کرده اند و به نظر می رسد با یکی از جذاب ترین و عجیب و غریب ترین نویسندگان این قرن روبه رو شده ایم. این که موراکامی به شدت عاشق دویدن است، نام کتاب خاطراتش را که چند وقتی است منتشر شده گذاشته است وقتی از دویدن حرف می زنیم از چه حرف می زنیم و قهرمان های داستان هایش حتی در بدترین شرایط هم آمادگی بدنی خودشان را حفظ می کنند.

 

 این که موراکامی پیش از نویسنده شدن صاحب یک کلوپ جاز بوده و موسیقی کلاسیک، جاز و راک معمولا در آثار موراکامی نقش مهمی دارد طوری که خود موراکامی در مصاحبه ای گفته: « موسیقی بخش جدایی ناپذیر زندگی من است. »
موراکامی به شدت شیفته ی فرهنگ غرب و آمریکاست و چند سالی هم در دانشگان پرینستون تدریس می کرده و به کار ترجمه ی رمان های غربی به زبان ژاپنی هم مشغول است، عاشق گربه هاست و معمولا اسطوره های ژاپنی مخازن قصه های موراکامی اند. موراکامی با وجود این که به شدت عاشق فرهنگ آمریکایی و نویسنده هایی مثل کورت ونه گات و ریچارد براتیگان است، اما در یکی از مصاحبه هایش درباره ی آمریکا و فرهنگ آمریکایی این طور می گوید: « بدترین چیز آمریکا بزهکاری بود. خلاف و جرم خیلی زیاد بود. البته در ژاپن هم این چیزها هست ولی بهتر است این چیزها پنهان باشد و این قدر رو نباشد. اینجا پر از تفنگ است! آمریکایی ها دیگر فکر می کنند این چیزها طبیعی است. می ترسند و می دانند خطرناک است اما آن را پذیرفته اند. یک چیز دیگر هم این که آمریکایی ها دائم می خواهند به تو چیز یاد بدهند. شاید چون عادت به بردن و پیروزی دارند. آدم های خیلی مهربانی هستند اما همیشه هم فکر می کنند حق با خودشان است و این یک مشکل است. »

موراکامی درباره ی رمان نوشتن اش این طور گفته است: « من پنجاه و پنج ساله ام و متاهل، ولی وقتی می نویسم می توانم بیست و پنج ساله باشم و مجرد. می توانم پا توی کفش بقیه بکنم و از دریچه ی آنها به دنیا بنگرم. نوشتن زندگی دوم آدم است. »

موراکامی آن قدر آدم خاصی است که مصاحبه گر درباره اش این طور می گوید: « فکر می کنم در عرصه ی ادبیات حال حاضر هیچ کس نباشد که فعالیت هایش نه فقط حجم عظیم کارهای خودش و ترجمه هایش بلکه آثار غیر ادبی ای مانند کار درباره ی تروریست های محلی، موسیقی دان های جاز، بازی های المپیک، سفرنامه های جورواجور، ترجمه ی کتاب قصه برای بچه ها، وب سایت های مختلف و خیلی چیز های دیگر را هم شامل بشود. دویدن، شنا کردن، اسکواش، سفر، گشتن دنبال یک صفحه ی نایاب از استن گتز که سال ها پیش فقط در لهستان چاپ شده همه جز کارهای روز مره موراکامی هستند. »


2. از کافکا در ساحل در فاصله ی کمی سه ترجمه به فارسی منتشر شده است. یکی ترجمه ی مهدی غبرایی که انتشارات نیلوفر چاپ کرده، دومی ترجمه ی گیتا گرگانی که انتشارات کاروان چاپ کرده و سومی ترجمه ی آسیه و پروانه عزیزی که انتشارات بازتاب نگار منتشر کرده است و همین نشان از اهمیت موراکامی و رمان کافکا در ساحل در ادبیات امروز دنیا دارد.
کافکا در ساحل داستان دو شخصیت متفاوت است که به موازات هم حرکت می کنند، یکی پسربچه ای پانزده ساله به نام کافکا تامورا که از خانه فرار می کند تا از سرنوشتی که برایش پیش بینی کرده اند بگریزد و دیگری پیرمردی به نام ناکاتا که در کودکی به دلیل حادثه ای عجیب دچار عقب ماندگی ذهنی شده و در عوض توانایی صحبت کردن با گربه ها را بدست آورده و این دو در مسیر سفر به کتابخانه ای می رسند که مسیر سرنوشتشان را معین می کند. داستان در عین این که از اسطوره ی اودیپ پیروی می کند به مسایلِ دیگری مثل از دست رفتن افراد و عمری که هرکدام می گذرانیم، حضور انسان در چندین زمان در مکان هایی کاملا متفاوت و وجود دنیاهایی ماورای دنیایی که در اطراف ما وجود دارد اشاره می کند. تا اواسط کتاب داستان از یک منطق رئال پیروی می کند ولی از نیمه به بعد آن چنان اتفاقات عجیب و غریبی در داستان می افتد که فقط با یک منطق سورئال می توان کتاب را دنبال کرد و جان آپدایک نویسنده ی نیویورکر امتناع از مطالعه ی کافکا در ساحل را غیر ممکن دانسته است.
مهدی غبرایی عنوان کتاب را به کافکا در کرانه ترجمه کرده که عنوان ترانه ای است که یکی از شخصیت های کتاب در جوانی نوشته و خوانده است، من اما همان عنوان کافکا در ساحل را ترجیح می دهم چرا که اساسا در همان ساحل است که کافکا گذشته و آینده اش را پیدا می کند و اصلا پسری که در تابلو کنار ساحل نشسته خود کافکاست. غبرایی آن طور که در مقدمه ی کتاب گفته تصمیم دارد چند کتاب دیگر از موراکامی را هم به فارسی برگرداند.
3. اولین معرفیِ رسمی موراکامی در ایران با مجموعه ای از داستان های کوتاهش بود که بزرگمهر شرف الدین ترجمه و نشر چشمه چاپ کرده است. داستان های کوتاه موراکامی هم حال و هوایی سورئالیستی دارند و در عین حال انگار ناتمامند، خواننده را وارد دنیایی می کنند که همه چیزش به چشمش آشناست و در پایان می بینی که هیچ چیز آن طور که باید نیست.
نشر چشمه تصمیم دارد دو مجموعه ی داستان دیگر از موراکامی، یکی بعد از زلزله با ترجمه ی بهرنگ رجبی و دیگری فیل ناپدید می شود با ترجمه ی سارا سالار منتشر کند.

* کافکا در کرانه/ هاروکی موراکامی/ ترجمه ی مهدی غبرایی/ انتشارات نیلوفر
** کجا ممکن است پیدایش کنم؟/ هاروکی موراکامی/ ترجمه ی بزرگمهر شرف الدین/ نشر چشمه

پی نوشت: قسمت های داخل گیومه از بخش اول این پست از مصاحبه ای که هما توسلی گردآوری و ترجمه کرده و در یکی از شماره های روزنامه ی مرحوم شرق چاپ شده آورده شده است.
مرتبط:
یک: هاروکی موراکامی
دو- ده چیزی که باید در مورد موراکامی بدانیم.
سه - ترجمه ی کافکا در کرانه

همیشه قهوه را تلخ می خورم

همیشه قهوه را تلخ می خورم، مجموعه ی هشت داستان کوتاه از فری رز جلال منش است. داستان ها هیچ کدام حجم بلند و پیچیدگی خاصی ندارند و این امکان را به خواننده می دهد که در موقعیت های متفاوت، کتاب را همراه ببرد و داستان ها را بخواند. آدم های داستان های فری رز جلال منش انگار همگی تردید دارند و سعی می کنند تردید ها، سردرگمی و وضعیت بی ثبات خودشان را با حرف زدن و تک گویی های ذهنی شان به فراموشی بسپارند.
راوی اغلب داستان ها یک زن است و داستان ها هم بیشتر به شیوه ی اول شخص روایت می شوند. گویی که ما تماشاگرانی هستیم که شخصیت های کتاب قصه ی زندگی شان را برایمان تعریف می کنند.
در داستان اول مجموعه، ماشین کنترلی، راوی داستان ورود همکار جدیدی به محیط کار و نوع رابطه اش با او را برای خواننده تعریف می کند. در داستان دوم مجموعه که نامش را به کتاب هم داده است مادری از تنهایی خودش برای خواننده حرف می زند و در داستان سوم مجموعه، مرد شکلاتی، راوی در تلاش برای نوشتن داستانی است و چند واقعه ی دیگر نیز همزمان با نوشتن داستان روایت می شوند.
متفاوت ترین داستان مجموعه، آخرین داستان کتاب است که نام این یک هفته را برخود دارد واین بار راوی داستان مردی است که با اتفاقی عجیب روبرو می شود و داستان هم پایانی تکان دهنده دارد.
به گمانم از خواندن کتاب پشیمان نشوید، چون نویسنده هم بیشتر از این که دنبال بازی های تکنیکی باشد می خواسته داستان روایت کند و این روزها خواندن مجموعه داستانی که نویسنده دنبال لذت روایت باشد غنیمتی است.


همیشه قهوه را تلخ می خورم/ فری رز جلال منش/ نشر چشمه/ هفتاد و دو صفحه/ هشتصد تومان

مرتبط: نارون های خشک شده/ فری رز جلال منش

خواندنی های شهریوری- یک

شهریور برای من ماه خواندن است، پنجره ی اتاق را باز می کنم، باد می آید. روی صندلی لم میدهم یا روی تخت دراز می کشم و کتاب ها و روزنامه ها و مجله هایی را که می خوانم دور و بر خودم می ریزم و شروع می کنم به ورق زدن و خواندن. قبلا هم گفته بودم که کتاب ها و مجله های خوانده نشده برای من حکم هندوانه های دربسته را دارند و چقدر لذت دارد که این هندوانه ها سرخ و شیرین باشند.
پست خواندنی ها مروری است بر چند مجله ای که این چند روز دور و برم ریخته و می خوانم. یک جور پیشنهاد که اگر هرکدام را دوست داشتید بگیرید و بخوانید و لذتش را ببرید، دعایش را هم به جان من بکنید.

  1. ماهنامه سینمایی فیلم/ شماره ی 382/ شهریور 1387/ 132صفحه/ هزار تومان
شماره ی شهریور مجله ی فیلم به سیاق شماره های همیشگی ِ فیلم بخش های رویدادها، در تلویزیون، صدای آشنا، سینمای جهان، نقد فیلم، نامه ها و بیست سال پیش در همین ماه را در خود جا داده است. علاوه بر بخش های همیشگی صفحاتی به مناسبت درگذشت خسرو شکیبایی با عنوان زندگی و دوران خسرو شکیبایی، ماندگار و بی تکرار هم در مجله چاپ شده که به گفته ی نیما حسنی نسب: « بیش تر از این که صرف مرثیه سرایی در غم از دست رفتن او باشد، نگاه و مرور دیگری است بر آن چه خسرو شکیبایی برای ما باقی گذاشت.»
که به ترتیب کیومرث پور احمد، رضا کیانیان، امیر پوریا، نیما حسنی نسب، هوشنگ گلمکانی، شهزاد رحمتی، مسعود فراستی، بیژن بیرنگ و شاپور عظیمی درباره ی شکیبایی نوشته اند. مطلب نیما حسنی نسب مروری است بر ده نقش آفرینی ماندگار در کارنامه ی خسرو شکیبایی و گلمکانی دو نوع بازی شکیبایی در کیمیا-بازی سکوت- و در چه کسی امیر را کشت؟-بازی کلام- را بررسی کرده است. گفتگویی که حمیدرضا مدقق در شبکه ی خبر با شکیبایی انجام داده و تکه هایی از مصاحبه های شکیبایی بخش های دیگر ِ مطلب خسرو شکیبایی را تشکیل می دهند.
 صفحه ی ایستگاه شهریور مجله ی فیلم مروری است بر فعالیت های عاطفه رضوی، شهره سلطانی، امیر حسین صدیق، هایده صفی یاری، فرشته طائرپور، عبدا... عبدی نسب، امیر قویدل، حمید گودرزی، مجید مجیدی، جمشید مشایخی، سامان مقدم، ابراهیم وحید زاده و هارون یشایایی و صفحه ی جدیدی هم به بخش رویدادها اضافه شده با عنوان سایه/روشن که هرچند توضیحی در مورد این صفحه داده نشده ولی به نظر می رسد قرار است فعالیت های افرادی که به دلیلی کم کار یا بسیار پرکار هستند را بررسی کند که این بار شاپور عظیمی فعالیت های احمد آقالو و جواد رضویان را بررسی کرده است.
بخش نقد فیلم یکی از بخش های پربار این شماره است که نقدهایی بر فرزند خاک، دیوار، مینای شهرخاموش، گزارش اکران و گفتگوهایی با عزت ا... انتظامی، محمد علی طالبی، محمد کاسبی، محمد علی آهنگر، علیرضا زرین دست، مهتاب نصیر پور و یادداشت هایی از گل شیفته فراهانی، حسین جعفریان و امیر شهاب رضویان را در خود جای داده که از میان گفتگوی عباس یاری با محمد کاسبی و یادداشت امیر شهاب رضویان از روزهای فیلمبرداری در هامبورگ به شدت پرنکته و خواندنی اند.
صفحه ی بیست سال پیش در همین ماه که شماره ی 67 مجله ی فیلم را بررسی کرده و یادداشت کاوه کاویان از قطعی برق در سینمای اریکه ایرانیان مطالب پایانی مجله ی فیلم شهریور اند.

2. چلچراغ/ شماره 308/ شنبه 2 شهریور 1387/ 44صفحه/ پانصد تومان
چلچراغ بعد از چند بار تعویض سردبیر از آرش خوشخو به بزرگمهر شرف الدین و بعد علی میرمیرانی چند هفته ای است که با سردبیری امیر صدری و دبیر تحریریه ای سروش روحبخش منتشر می شود. چلچراغ هرچند مدتهاست حال و هوای یکی دو سال اول انتشارش را ندارد ولی باز هم به عنوان اولین نشریه ای که با شعار همراه با جوانان نسل سوم شروع به کار کرد مجله ی قابل اعتنایی است.
شماره ی جدید چلچراغ مانند شماره های همیشگی چلچراغ صفحه ی فهرست ندارد و اگر بخواهیم به ترتیب از ابتدای مجله صفحات را تورق کنیم این مطالب را خواهیم خواند:
یادداشت مجمد علی سجادی درباره ی مهرداد فخیمی با عنوان مرگ ما را احاطه کرده که این طور تمامش کرده:
« با این که مرگ جزء طبیعت انسان است و باید مثل زندگی از آن لذت ببریم، اما در شرایطی زندگی می کنیم که نه از زندگی مان لذت می بریم و نه از مرگ.»
صفحات همیشگی همچون در یک آینه و محرمانه ی چلچراغ به ترتیب با امضای شرمین نادری و مسعود مرعشی، صفحه ی دایره ی سرخ به بهانه ی خاتمی که روایت محبوبه حقیقی است از آمدن یا نیامدن خاتمی به کارزار انتخابت ریاست جمهوری، صفحه ی روزی روزگاری ایران که سروش روح بخش وقایع نگاری یک دکترای از پیش اعلام شده را دنبال کرده، صفحه ی نشان پنجم، صفحه ی جدیدی با عنوان اسکوپ که سحر طلوعی اخبار مربوط به ممنوعیت ورود مجردها به سینما میلاد، خبر حضور گلشیفته فراهانی در فیلمی از ریدلی اسکات و ممنوعیت حضور بسکتبالیست های ایرانی در NBA را تیتر وار مرور کرده است، صفحه ی نفوذی روایت نفوذ شیما شهرابی به کلاس های ویژه ی بانوان بالای 18 سال و آموزش توجه جنس مخالف به خانم هاست.سکوت بره ها، پیاده رو، موسیقی جهان با معرفی آلبوم جدید گروه کلدپلی، موسیقی ایران و گفت و گو با علیرضا قربانی، صفحه ی مدار صفر درجه و بررسی نویسندگان ایرانی که در کشورهای دیگر نوشته اند از بخش های دیگر چلچراغ اند.
اما مطالب خواندنی مجله یکی شعری است از چارلز بوکوفسکی با نام مردی با چشمان زیبا که با ترجمه ی علیرضا میر اسدا... چاپ شده، یکی گفتگوی منصور ضابطیان با حبیب رضایی است که به گفته ی ضابطیان بیشتر به خود حبیب رضایی می پردازد و نه به فیلم همیشه پای یک زن در میان است و یادآوری چهره هایی که پیش از این روی جلد چلچراغ رفته اند و همه معرفی حبیب رضایی به سینمای ایران بوده اند، یک پرونده در باره ی کفش که شامل ده نکته ی تاریخی درباره ی کفش، تصاویری از کفش های تاریخی، کفش های معروف و چند عکس از کفش شخصیت های معروف می شود.گزارش خبرنگار چلچراغ از پکن، یادداشت امیر صدری با عنوان همه چیزهایی که در مورد المپیک گفته شد، گزارشی درباره برخورد با انواع ریش های لنگری و مثلثی در فوتبال و صفحه ی جدیدی با نام BOX OFFICE که قرار است کتاب های پرفروش هفته را در ددنیا معرفی کند.
صفحات زورخونه و باشگاه کتاب صفحات انتهایی مجله اند، باشگاه کتاب هم چند هفته ای است که متحول شده و این بار به سراغ نویسنده ها و مترجمین می روند تا خودشان کتابی را که نوشته یا ترجمه کرده اند معرفی کنند. کوروش سلیم زاده درباره  یکتاب مستاجر رولان توپر و زحمتی که برای ترجمه ی کتاب کشیده نوشته است و مطلبش را این طور تمام کرده:
« ترجمه ی مستاجر چیز دیگری هم به من آموخت. از بچگی به ما گفته بودند تا آدم کاری را بلد نباشد نباید به آن دست بزند. تجربه ترجمه مستاجر ثابت کرد آدم بعضی کارها را با انجام شان یاد می گیرد.»

3. همشهری جوان/ شماره 180/ 2 شهریور 1387/ 68 صفحه/ سی صد تومان
هفته ی گذشته خبر توقیف همشهری جوان به شدت شوکه ام کرد ولی ظاهرا خبری نبوده و مطابق یادداشتی که صفحه ی اول مجله چاپ شده ظاهرا فقط در حد خبر باقی مانده و حکم توقیف به مجله ابلاغ نشده است.
شماره ی جدید همشهری جوان با تصاویری از گلنار، علی کوچولو و امیرو روی جلد چاپ شده ، صفحات داخلی مجله هم تقریبا همان ترتیب همیشگی مطالب همشهری جوان را دارد.
همشهری جوان جواد خیابانی را به خاطر انتقاد تند و تیز از کاروان المپیکی ایران و مهتاب نصیر پور را به خاطر بازی فوق العاده در فیلم فرزند خاک به عنوان دو تا از چهره های هفته انتخاب کرده، گزارشی از تقدیر از 25 جوان تهرانی در آستانه روز جوان در خانه شهریاران جوان و گزارشی درباره طرح تحول اقتصادی و طرح دو دیدگاه موافق و مخالف ِ طرح در صفحه گزارش چاپ شده، صفحه ی سبک زندگی این بار سراغ مدیریت پول توجیبی و فوت و فن هایی برای کسانی که هنوز آویزان جیب بابا هستند رفته، صفحه ی سینما با قهرمان های کودکی یک نسل یعنی مهدی باقربیگی(مجید)، غزل شاکری(گلنار)، امید آهنگر(علی کوچولو)،مسعود گودرزی(امیروی ساز دهنی)،حسین سلیمانی، ملیکا شریفی نیا، سعید شیخ زاده و کاوه آهنگر مصاحبه کرده و جالب این جاست که اغلب این چهره ها که الان در سن جوانی هستند بعد از مدتی کار در سینما در آغاز نوجوانی و دوره ی بلوغ از کار در سینما کنار رفته اند و حالا اغلب با حضور در سریال ها و تله فیلم ها ی تلویزیونی مشتاق حضور دوباره جلوی دوربین هستند، صفحات موسیقی هفت چهره ی آینده دار موسیقی سنتی ایران ار معرفی کرده و صفحات جهان به اتفاقاتی که در روسیه و گرجستان افتاده پرداخته، مرگ محمود درویش شاعر فلسطینی صفحات مربوط به کتاب در تشکیل داده و صفحات روزها، راهنما، موفقیت که به موضوع ترس از موفقیت پرداخته، رازها که تمدن شهداد را برسی کرده، گالری که تصاویری از کاریکاتورهای رونالد سیرل و مهمان هفته که این بار جورج اورول است مطالب پایانی همشهری جوان اند.

ادامه دارد...